«قَرْن» (با تلفظ Qarn) در اصل لغتی است عربی به معنای «شاخ» حیوان، سرون، یا هر نوع زائده شاخمانند پژوهشنامه نقد ادب عربی. این کلمه همچنین در متون کهن به صورت مجازی به معنی دسته، گروهی از مردم، یا یک دوره زمانی (که با مفهوم «دوران» یا چرخش زمان مرتبط است) به کار رفته که بعدها معنای «سده» یا ۱۰۰ سال را به خود گرفته است.
نکات کلیدی درباره معنای «قرن» به عنوان شاخ:ریشه سامی: واژه «قَرْن» در بسیاری از زبانهای کهن سامی (مانند عربی و عبری) به معنای «شاخ» کاربرد داشته است.
ذوالقرنین: در عبارت «ذوالقرنین» (صاحب دو شاخ)، قرن دقیقاً به معنای شاخ استفاده شده است.
استعاره در ادبیات: این واژه به دلیل سختی و برجستگی شاخ، در موارد مجازی برای اشاره به قدرت یا تندی نیز به کار میرفته است.
علاوه بر معنای «شاخ»، در فارسی معاصر «قرن» به معنای سده یا دورهای ۱۰۰ ساله است که از ریشهای متفاوت یا تحول معنایی به جای مانده است.
قرن . [ ق َ ] (ع اِ)شاخ و سرون. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ). تندی سر مردم که جای سرون حیوان است . (منتهی الارب )(آنندراج ). جای شاخ از سر انسان . (اقرب الموارد).
- وحیدالقرن ؛ کرگدن است که دارای یک شاخ است . (اقرب الموارد).
|| یک سوی سر. || زیر سر. ج ، قرون . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || جبه ٔکوچکی که ضمیمه ٔ جبه ٔ بزرگ شود. (از اقرب الموارد). || گیسو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ) (بحر الجواهر). گیسوی زنان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): لها قرون طوال ؛ ای ذوائب . (اقرب الموارد). || موی بافته . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): له قرنان ؛ ای ضفیرتان . (منتهی الارب ). || نوک موی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سر کوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، قِران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || شاخ ملخ و جز آن که دو تار دراز باشد بر سرش . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || پوشش هوده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || یک سوی هودج . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || آن بخش از دشت که نخست پیش آید. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). اول فلات . (اقرب الموارد). || کرانه ٔ گرده ٔ آفتاب ، یا اعلای آن ، یا آنچه نخست پیدا شود از شعاع آفتاب .(منتهی الارب ) (آنندراج ). ناحیةالشمس و حاجبها، و قیل اول شعاعها، و قیل اول ما یبدو منها عند طلوعها. (اقرب الموارد). || مهتر و سردار قوم . || بهترین گیاه ، یا آخر آن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سر گیاهی که پاسپر نشده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). انف الکلأ الذی لم یوطاء. (اقرب الموارد). || یک دفعه از باران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || یک تک اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || همسال . || همسر مرد. || اهل یک روزگار از مردم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || صد سال ، و مراد مورخان از ذکرقرن همین صد سال است ، مثلاً اگر میگویند فلان در قرن هفتم است یعنی در خلال هفتصد سال از سالهای تاریخ است . (اقرب الموارد). ج ، قرون . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). چهل سال یا ده یا بیست یا سی ۞ یا پنجاه یا شصت یا هفتاد یا هشتاد یا صد یا صدوبیست ، و اول از دو معنی اخیر اصح است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || هر امتی که بمیرد و از افراد آن کسی نماند. (اقرب الموارد). هر گروهی که فوت شده و احدی از آن باقی نمانده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || گروهی بعدِ گروهی . (اقرب الموارد) (آنندراج ). || پاره ای از روزگار. || رسن از پوست درخت تافته . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || توک بافته از پشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الخصلة المفتولة من العهن . (اقرب الموارد). || پائین ریگ توده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسفل الرمل . (اقرب الموارد). || کوه خرد. || پاره ٔ جداشده از کوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، قُرون ، قِران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || دم شمشیر و تیر یا پیکان . || مناره ٔ سرچاه به خشت یا به سنگ برآورده که چوب چرخ بر آن گذارند. || یک میل از سرمه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || المرة الواحدة.(اقرب الموارد). زن (!) تنها و یگانه ۞ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سنگ تابان و درخشان . || فنج خرد زن که ازکس وی برآید همچو غرو، و آن عیبی است بزرگ . (منتهی الارب ). شی ٔ یکون فی فرج المراءة کالسن یمنع من المباشرة. (بحر الجواهر). || (اِخ ) دو ستاره است مقابل جدی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج).
- وحیدالقرن ؛ کرگدن است که دارای یک شاخ است . (اقرب الموارد).
|| یک سوی سر. || زیر سر. ج ، قرون . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || جبه ٔکوچکی که ضمیمه ٔ جبه ٔ بزرگ شود. (از اقرب الموارد). || گیسو. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ) (بحر الجواهر). گیسوی زنان . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): لها قرون طوال ؛ ای ذوائب . (اقرب الموارد). || موی بافته . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ): له قرنان ؛ ای ضفیرتان . (منتهی الارب ). || نوک موی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سر کوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، قِران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || شاخ ملخ و جز آن که دو تار دراز باشد بر سرش . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || پوشش هوده . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || یک سوی هودج . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || آن بخش از دشت که نخست پیش آید. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). اول فلات . (اقرب الموارد). || کرانه ٔ گرده ٔ آفتاب ، یا اعلای آن ، یا آنچه نخست پیدا شود از شعاع آفتاب .(منتهی الارب ) (آنندراج ). ناحیةالشمس و حاجبها، و قیل اول شعاعها، و قیل اول ما یبدو منها عند طلوعها. (اقرب الموارد). || مهتر و سردار قوم . || بهترین گیاه ، یا آخر آن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سر گیاهی که پاسپر نشده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). انف الکلأ الذی لم یوطاء. (اقرب الموارد). || یک دفعه از باران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). || یک تک اسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || همسال . || همسر مرد. || اهل یک روزگار از مردم . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || صد سال ، و مراد مورخان از ذکرقرن همین صد سال است ، مثلاً اگر میگویند فلان در قرن هفتم است یعنی در خلال هفتصد سال از سالهای تاریخ است . (اقرب الموارد). ج ، قرون . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). چهل سال یا ده یا بیست یا سی ۞ یا پنجاه یا شصت یا هفتاد یا هشتاد یا صد یا صدوبیست ، و اول از دو معنی اخیر اصح است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || هر امتی که بمیرد و از افراد آن کسی نماند. (اقرب الموارد). هر گروهی که فوت شده و احدی از آن باقی نمانده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || گروهی بعدِ گروهی . (اقرب الموارد) (آنندراج ). || پاره ای از روزگار. || رسن از پوست درخت تافته . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || توک بافته از پشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). الخصلة المفتولة من العهن . (اقرب الموارد). || پائین ریگ توده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسفل الرمل . (اقرب الموارد). || کوه خرد. || پاره ٔ جداشده از کوه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ، قُرون ، قِران . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). || دم شمشیر و تیر یا پیکان . || مناره ٔ سرچاه به خشت یا به سنگ برآورده که چوب چرخ بر آن گذارند. || یک میل از سرمه . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج ). || المرة الواحدة.(اقرب الموارد). زن (!) تنها و یگانه ۞ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || سنگ تابان و درخشان . || فنج خرد زن که ازکس وی برآید همچو غرو، و آن عیبی است بزرگ . (منتهی الارب ). شی ٔ یکون فی فرج المراءة کالسن یمنع من المباشرة. (بحر الجواهر). || (اِخ ) دو ستاره است مقابل جدی . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (آنندراج).
کرگدن. [ ک َ گ َ دَ ] (اِ) کرگ . کرگندن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). هرمیس . (منتهی الارب ).کرگ . (مهذب الاسماء). حمارهندی . (شفا ص 470) (از صبح الاعشی ج 2 ص 37). ریما. ارج . انبیلا. بُشان . سِناد. حریش . (یادداشت مؤلف ). جانوری است بر صورت بز ولیکن سرونی بر پیشانی دارد چون ستون بنش ستبر و سرش تیز و بزور پیل را برگیرد و این در هندوستان باشد. (فرهنگ اسدی ). جانوری باشد شبیه به گاومیش و بر سر بینی شاخی دارد. گویند بچه ٔ آن در شکم مادر پنج سال می ماندو بعد از یک سال سر برمی آورد و علف می خورد و چرا می کند بهمین طریق تا چهار سال . بعد از آن برمی آید و می گریزد و حکمت در این آن است که زبان مادر او بسیار درشت است و بچه در نهایت نزاکت تاب لیسیدن مادر نداردو پوستش پاره می شود و بعضی گویند کرگدن پرنده ای است که پیل دهساله را شکار کند و بعضی دیگر گفته اند که جانوری است بغایت بزرگ و فیل شکار و بر پشت او خارها باشد مانند ستونی و هر فیل را شکار کند بر پشت خود اندازد و بجهت بچه های خود آورد. گویند چون فوت او نزدیک شود فیلی بر پشت او باشد و فراموش کند تا آن فیل بگندد و کرم در آن افتد و چون فیل تمام شود، کرمان سر بجان او گذارند و او را شروع در خوردن کنند هم بدان جراحت بمیرد و بعضی گویند فیل آبی است . واﷲ اعلم . معرب آن کُرکَزَن باشد. (برهان ). جانوری است شبیه به گاومیش و فیل و در جسم کوچکتر از فیل و کلانتر از گاومیش و پوست او بغایت سخت باشد و یک شاخ دارد بر پیشانی رسته به هندی گیندا گویند و آنچه بعضی از اهل لغت نوشته که چند فیل را شکار کرده می خورد و بچه ٔ آن خاردار باشد و بعد از پنج سال متولد می شود همه خرافات است . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). زمخشری در ربیعالابرار گوید: جانوری وحشی است به بلاد هند که حمار هندی گویند. شاخی نوک تیز و کوتاه بر پیشانی دارد که ستبری آن دو وجب است و چون بریده شود صور عجیب در آن ظاهر گردد. بسا که با شاخ فیل را بدرد و در جائی که او باشد از هیبت وی تا صد فرسنگ حیوانی نباشد. (از صبح الاعشی ج 2 ص 37). حیوانی است از جامیش بزرگتر و پوست او سیاه و چین دار و در غایت صلابت و شاخ او منحصر در یک عدد بشکل کله قند و از روی بینی او رسته و صورتش به خوک اشبه است . (تحفه ). پستانداری است عظیم الجثه و علف خوار از راسته ٔ سم داران و از دسته ٔ فرد سمان که هم در اندامهای جلو و هم در اندامهای عقب هر یک دارای سه انگشت منتهی به سم است .این پستاندار مخصوص نواحی گرم زمین است و در افریقاو جزایر مالزی زندگی می کند. کرگدن پوست ضخیم دارد ودر روی بینی گونه های افریقایی دو شاخ و آسیایی یک شاخ وجود دارد. بلندی شاخها گاه تا یک متر هم می رسد. کرگدن بسرعت می دود و چون بسیار باقدرت است حیوانات دیگر از مقابله ٔ با وی هراس دارند. تنها دشمن این جانور انسان است که بمنظور استفاده از شاخ و پوست ضخیم و بامقاومتش آن را شکار می کند. کرگدن بطور منفرد و گاه یک زوج نر و ماده در جنگلهای دوردست مرطوب و دور از سکنه بسر می برد. (فرهنگ فارسی معین ) :
به نیزه کرگدن را بشکند شاخ
به زوبین بشکند سیمرغ را پر.
گهی رنجه ز آوردن ژنده پیل
گهی مانده ز آوردن کرگدن .
بارکش چون گاومیش و حمله بر چون نره شیر
گامزن چون ژنده پیل و بانگزن چون کرگدن .
یا سرون کرگدنی به دست گرفته است و به دست راست خنجری کشیده و در اشکم آن شیر یا کرگدن زده . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص 127).
مرا چون کرگدن گردن چه خاری
بیاد پیل هندستان چه آری .
سهم زده کرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افکنش .
جگرسای سیمرغ در تاختن
شکارش همه کرگدن ساختن .
دیو را بست و اژدها را سوخت
پیل را کشت و کرگدن را دوخت .
به نیزه کرگدن را بشکند شاخ
به زوبین بشکند سیمرغ را پر.
گهی رنجه ز آوردن ژنده پیل
گهی مانده ز آوردن کرگدن .
بارکش چون گاومیش و حمله بر چون نره شیر
گامزن چون ژنده پیل و بانگزن چون کرگدن .
یا سرون کرگدنی به دست گرفته است و به دست راست خنجری کشیده و در اشکم آن شیر یا کرگدن زده . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص 127).
مرا چون کرگدن گردن چه خاری
بیاد پیل هندستان چه آری .
سهم زده کرگدن از گردنش
گور ز دندان گوزن افکنش .
جگرسای سیمرغ در تاختن
شکارش همه کرگدن ساختن .
دیو را بست و اژدها را سوخت
پیل را کشت و کرگدن را دوخت .
