کشتار دولتی، کشتار دینی
رساله بیست و دوم از «رسائل اخوان الصفا» یک اثر فلسفی- اخلاقی -سیاسی است که به زبان حال نوشته شده است. داستان اصلی این رساله مجالس مناظره ایست که در آنها انواع حیوانات زمینی و هوایی و دریایی شرکت جستهاند، و انسان هم به عنوان یکی از حیوانات در این مناظرات که در پیشگاه پادشاه اجنه یا پریان برگزار میشود شرکت جسته است. مسائل فلسفی و اخلاقی و سیاسی گوناگونی از زبان حیوانات از جمله انسان در این رساله مطرح میشود ولی مسئله اصلی همه این مناظرهها این است که انسان میخواهد بگوید که من از حیوانات دیگر برترم و برای این ادعا دلیل میآورد. ولی نمایندگان حیوانات دیگر دلایل انسان را رد میکنند و میگویند که انسان حق ندارد از حیوانات سوء استفاده کند و آنها را زجر بدهد و بکشد و خون آنها را بریزد و گوشت تن آنها را بخورد و پوست آنها را بکند و برای خودش کفش و کلاه درست کند. اصل این شکایت هم بعید نیست برگردد به فلسفه قدیم ایرانیان که معتقد بودند انسان نباید حیوانات را به هیچ وجه آزار دهد و از آنها سوء استفاده کند و حتی یک بار گوسپند، یعنی گاو مقدس، به اهورا مزدا شکایت میکند که چرا انسانها اینطور ما را آزار میدهند.اهورامزدا هم در پاسخ میگوید که عوضش انسانها مجبورند که جور گناهان شما را بکشند. نکته ظریفی که در کل این مناظرهها مطرح است این است که حیوانات به زبان حال سخن میگویند و این خود نشان میدهد که آنها از فصل ممیز انسان که ناطقیت است فراتر رفتهاند و لذا هیچ مزیتی بر حیوانات دیگر ندارند.
باری، یکی از مسائل سیاسی که در این رساله از زبان انسان، که یک ایرانی است، مطرح میشود مسئله دین و دولت یا دین و شهریاری است، و اینکه این دو با هم برادرند، دو برادر دوقلو، و کشور به هر دو برادر نیاز دارد. البته، این در واقع همان سیاست کلی ساسانیان است که از زمان اردشیر بابکان مطرح شده است. اردشیر گفته بود که دین و دولت باید همچون دو برادر باشند ولی در کار یکدیگر دخالت نکنند. ساسانیان معتقد بودند که قدرت دینی و قدرت سیاسی نباید به یک نفر داده شود، بلکه نماینده دین باید از نماینده دولت یا شهریاری جدا باشد. خصوصیت مشترکی که هم در دولت یا شهریاری وجود دارد و هم در دین، از نظر اخوان الصفا، این است که هر دو برادر آدم کشند ولی آدم کشی آنها با هم فرق دارد. آدمهایی را که شهریار یا صاحب دولت میکشد دیگرانند ولی آدمهایی را که دین میکشد خود اصحاب دین اند. شهریاری یا دولت آدم میکشد چون میخواهد همه را مطیع و منقاد خود کند . ولی دین آدم میکشد چون صاحب دین وجودش در جهان مانع از تحقق توحید است. برای رسیدن به توحید و خدا شناسی، که غایت همه ادیان است، شخص باید خود را بکشد. البته نه این که خود را خلق آویز کند، بلکه کاری کند که کشته شود یا او را بکشند. به عبارت دیگر انسان در راه دین باید مجاهده کند و با نفس خودش بجنگد نه این که شمشیر به دست گیرد و در صدد کافر کشی برآید و دیگران را بکشد.نویسنده یا نویسندگان رسائل سپس سعی میکنند تا از دینهای مختلف برای این موضوع شاهد بیاورند، دینهایی چون اسلام و یهودیت و مسیحیت و هندوئیسم و مانویت و ثنویت (که احتمالا منظور همان حکمای خسروانی یا اشراقیون اند که به دو بن روشنایی و تاریکی قائل بودند). در شواهدی که نویسنده یا نویسندگان میآورند کشتن خویشتن بعضاً به صورت واقعی است و بعضاً همان کشتن نفس از طریق ریاضت های سخت است. مثلا در هندوئیسم براهمه خود را میکشند و پیکر خود را هم آتش میزنند. در مسیحیت هم وقتی عیسی (ع) در انجیل میگوید اگر میخواهید مرا یاری دهید خود را برای کشته شدن و مصلوب شدن آماده کنید ، این کشته شدن واقعی است و شخص هم با کشته شدن در راه دین شهید میشود. اما در مورد دین مانی و ثنویون، منظور از کشتن خود، کشتن نفس اماره از راه ریاضت کشیدن و ترهب است. در خصوص اسلام و مسیحیت بیان نویسندگان روشن نیست و قدری مبهم است. مثلاً آیه « خدا در ازاء بهشت جان و مال مؤمنان را میخرد » ( توبه ۱۱۲) خطاب به کسانی است که در راه خدا میجنگند و یامیکشند یا کشته میشوند. البته در جای دیگر در همین رساله ، اخوان الصفا توضیح میدهند که جنگ در اسلام ( بعد از جنگ بدر) جهاد اکبر است نه جهاد اصغر و منظور از جهاد اکبر هم مجاهده با نفس است برای برداشتن حجاب خودی.
باری، سخن اخوان الصفا اگرچه در مورد کشتن نفس تا حدودی مبهم و دو پهلوست، اما در اینکه کشتن دیگران در هیچ دینی سنت نیست کاملاً روشن است. کشتن مردم کار دولت یا نظام شهریاریست، نه کار دین و اهل دیانت. در مورد سنت نظام شهریاری هم اخوان الصفا قصد دارند فقط واقعیت را بگویند، بدون داوری در حق دولت یا شهریاری، و بدون اینکه نظر دهند که او حق دارد دیگران را برای اطاعت محض از خود بکشد یا نه. با توجه به این که اخوان الصفا فلاسفه شیعی ( اسماعیلی) بودند و با خلیفه بغداد هم نمیتوانستند همراه باشند، اظهار نظر و داوری نکردن ایشان در مورد کشتار مردم توسط خلیفه قابل درک است. در مورد کشتن خویش در دین هم دوپهلو سخن گفتن ایشان باز قابل درک است. او اگر چه از سنت دینی مانویان و ثنویون (حکمای خسروانی؟) سریع عبور میکند ولی به عنوان فیلسوف میبایست با سنت این دو دین موافق بوده باشد. اخوان الصفا با وجود این که در قرن چهارم میزیستند و رسایل خود را چهل- پنجاه سال بعد از قتل ناجوانمردانه حلاج مینوشتند هیچ ذکری از صوفیان که اهل مجاهدت بودند و یکی از ایشان یعنی حلاج به اتهام زندقه به قتل رسیده بود نکرده اند. به رغم این کوتاهی ها و ابهام گویی، یک چیز در این بحث اخوان الصفا روشن است و آن این که مردم کشی یک عمل سیاسی است و به اسم دین و خدا و پیغمبر نمیتوان مردم را کشت.
پ.ن. یادداشت فوق را دیروز نوشتم و شب، بنا به توصیه دوستی، قسمت دوم فیلم « ماجرای نیمروز » را دیدم. قسمت اول را پریشب دیده بودم. در این فیلم همه به اسم دین دیگران را میکشند. جالب است که مجاهدین به اسم « خلق» میکشند. من سالهاست که فکر میکرده ام که دهه بیست و سی که من در تهران مدرسه میرفتم دنیای دیگری بود. ولی دیشب و پریشب با دیدن فیلم ماجرای نیمروز حس کردم که دهه شصت هم یک دنیای دیگری بود. مسلمانهایی که در این فیلم دیگران را به اسم دین میکشند متدین به دینی هستند که به خصوص بعد از انقلاب بلشویکی سیاسی، یا بهتر است بگویم « سیاست زده»، شد. شاه به جای این که در سال پنجاه هفت گفت صدای « انقلاب» مردم را میشنوم باید در روزی که رزم آرا را در مسجد شاه کشتند ( قدیم ترین خاطره سیاسی من) میشنید یا در روزی که منصور را ترور کردند. اخوان الصفا که خود فلاسفه شیعی هم بودند، اگر زنده بودند میگفتند صدای انقلاب صدای کسانی بود که از دهه ها قبل به اسم اسلام شروع به کشتن دیگران کرده بودند.
