
از مقیاس یک تا بطری دوم بوربون صبحانه، خدایا پیت هگست چقدر لعنتی مست بوده؟

نه جدی میگم، چون چیزی که دیدم بیشتر شبیه یه نماز صبحگاهی پنتاگون نبود، بیشتر شبیه این بود که یه یارو تو بار اپلبیز سه تا ویسکی خالی کرده و حالا فکر کرده آمادهست بره جلسۀ توجیهی روسای ستاد مشترک رو بگه.

تو عمرم احمقبازی دیدم، ولی این یکی... این طلای المپیکه! مدال طلا تو دستهٔ سرود ملی در حالی که عقاب طاس داره شکایتنامه مینویسه. احمقبازی محض!

چون این مرد، این راهرو سیگار سیگار و اعتمادبهنفس و گیجی، بلند شد وسط نماز پنتاگون و شروع کرد به نقل قول از فیلم Pulp Fiction انگار که از عهد عتیقه. نه شوخی، نه با یه «هی طرفدارای تارانتینو گوش کن»، نه! جدی جدی، با صورت خشک.

من کتاب مقدس نیستم! این ساموئل ال. جکسونِه که داره یکی رو میکشه و همزمان این مونولوگ افسانهای رو میگه که حتی بخش trivia خودشو تو IMDB داره!

تو پیامبر نیستی! تو جولز وینفیلد نیستی! تو یه مقام دولتیای که اتفاقی یه نماز مرتبط با جنگ رو تبدیل کردی به صحنهٔ حذفشده از فیلم کوئنتین تارانتینو!

و تو یه دنیای ایدهآل، دنیایی که نردههای ایمنی پایهای داره و شاید یه چکپوینت sobriety قبل از اینکه میکروفون رو بگیری، «یاروی مست محله» و «وزیر دفاع» دو تا آدم متفاوتن.

ولی اینجا هستیم و داریم نگاه میکنیم به مردی که دسترسی به قویترین ارتش دنیا داره، داره نقش قاتل اجارهای رو بازی میکنه با یه آیهٔ جعلی از کتاب مقدس و بدون ذرهای حس طنز.

و میدونی که فکر میکرد عالی بود! میدونی که از اون صحنه پیاده شد انگار «همین چیزیه که پدران بنیانگذار میخواستن! من دارم از یه متن داستانی سال ۱۹۹۴ نقل قول میکنم!»

و گفت «مادرقحبه، کی داره از حرف من برای برکت دادن به پنتاگون استفاده میکنه؟»

چون بذار یه لحظه قدر این لایههای آشوب رو بدونیم: یه مقام پنتاگون داره از یه آیهٔ جعلی کتاب مقدس از یه فیلم در مورد خشونت نقل قول میکنه تا خشونت واقعی رو مقدس جلوه بده، در حالی که وانمود میکنه مقدسِ.

این فقط احمقبازی نیست. این احمقبازیِ انتخابیِه! احمقبازی با سوملیه! آهان، نتهایی از غرور، یه اشاره به توهم، با طعم بعدیش «چی به گه بابا؟»

و هنوزم مردم دفاع میکنن: «نمادین بود!» نماد چی دقیقاً؟ اینکه رسیدیم به جایی که توجیهات امنیت ملی مثل مونولوگهای ردشدهٔ یه یاروئه که تازه آخر هفته تارانتینو و قرص تستوسترون کشف کرده؟

چون این احساس قدرت نمیداد، احساس یه یارویی میداد که فکر میکنه داد زدن دیالوگ فیلم اونو عمیق میکنه. احساس معادل فکری گاز دادن به وانت پیکاپ برای بردن بحث بود.

احساس لحظهٔ مهمونی بود که همه آروم آروم عقب میرن و یکی زمزمه میکنه «اوکی، شوخی نداره».

و این مشکلشه، چون وقتی مسئول ارتش مثل کسی حرف میزنه که یه قدم دیگه مونده بپرسد «شمشیر ساموراییام کو؟» ما فقط تو دوران احمقبازی زندگی نمیکنیم. ما تو یه قسمت تمامعیار، پرهزینه، بدون هیچ بزرگسالی سر صحنه از «چی به گه دیدم؟» زندگی میکنیم... و من دلم میخواد فوری از سالن سینما برم بیرون!