اصل این واژه در متون و فرهنگهای کهن «برغست» یا «ورغست» است و «فرغشت» تصحیف (غلط املایی نسخهبرداران) آن است.
برای پیدا کردن نام امروزین و علمی این گیاه، باید به سراغ نشانههایی رفت که ابوریحان بیرونی در کتاب طبشناسی خود (الصیدنه فی الطب) و حکیم مؤمن در تحفه مؤمنان به دست دادهاند.
نام امروزین «برغست» چیست؟
با تطبیق ویژگیهای ذکر شده در کتابهای طب سنتی (مانند طعم شبیه به اسفناج، خودرو بودن در بهار، گلهای زرد کوچک، و معادلهای عربی آن مثل غملول و قنابِری)، گیاهشناسان و پژوهشگران معاصر (از جمله دکتر علیاشرف صادقی) برغست را معادل گیاهان زیر دانستهاند:
۱. سلمه تره (سلمک) یا اسفناج وحشی (نام علمی: Chenopodium album) این قویترین احتمال است. سلمه تره گیاهی است بسیار شبیه به اسفناج که به صورت خودرو در مزارع و کنار جویبارها میروید، در بهار پخته و خورده میشود، و طعم آن کمی گس و تیز است.
۲. شنگ یا رازک وحشی در برخی فرهنگهای گیاهشناسی ذیل واژه «غملول» (معادل عربی برغست)، به گیاه شنگ یا گونههایی از خانواده اسفناجیان اشاره شده است که برگهای کشیده دارند و به صورت بورانی یا سالاد مصرف میشوند.
۳. تره تیزک وحشی (شاهی وحشی) به دلیل طعم تند و تیزی که در برخی منابع برای برغست ذکر شده، گروهی آن را نوعی شاهی یا تره وحشی میدانند که امروز هم در روستاها به نامهایی مثل «مچه» یا «تَره مچّو» چیده و پخته میشود.
توصیف دقیق دقیق ابوریحان بیرونی از برغست
ابوریحان بیرونی در کتاب الصیدنه، پرده از هویت این گیاه برمیدارد و مینویسد:
«غملول... به فاریابی آن را ورغست گویند و به سجزی (سیستانی) برغست... گیاهی است که در میان کشتزارها میروید، برگش شبیه به برگ اسفناج است و ساقههای آن سرخرنگ است و در بهار آن را میپزند و میخورند.»
این ویژگی «ساقههای مایل به سرخ و برگهای شبیه اسفناج» دقیقاً مشخصات گیاه سلمک (سلمه تره) است که امروزه نیز در سراسر ایران به عنوان یک علف هرز خوراکی و بسیار مغذی در مزارع یافت میشود.
خلاصه
نام امروزین برغست، گیاه «سلمه تره» (سلمک) یا همان «اسفناج وحشی» است که هنوز هم در فصل بهار در آشها و بورانیهای محلی استفاده میشود، هرچند که در کشاورزی مدرن بیشتر به عنوان علف هرز مزارع شناخته میشود.
|||||||||||||||||||||||||
برغست . [ ب َ غ َ ] (اِ) تره ٔ بهاری باشد که آن را بپزند و آدمی و چارپایان خورند. (نسخه ای از فرهنگ اسدی نخجوانی ). گیاهی بود که خر خورد بیشتر و زردگلی دارد خرد بسیار گه گاه . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). صاحب منتهی الارب در ذیل تُملول می نویسد گیاهی است نبطی و آن را قنابری نیز گویند و به فارسی برغست گویند - انتهی . بجند. (ریاض الادویه ). کملول . کر. مچه . (منتهی الارب ). قچه . (ناظم الاطباء). شجرةالبهق . (منتهی الارب ). سبزه (بزبان شیرازی ). (از یادداشت مؤلف ). گیاهی که بیشتر خر خورد و گل زرد دارد. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). گیاهی باشد خودروی شبیه باسفناج که در آشها داخل کنند و آن بیشتر در میان زراعت و کنارهای جوی آب روید و آنرا مچه گویند و بعربی قنابری و غملول وتملول و شجرةالبهق خوانند و بعضی گویند گیاهی است که گل زردی دارد و آنرا بیشتر اوقات بخر و گاو دهند وبعضی دیگر گفته اند تره ایست بهاری و طعم تیزی دارد تازه ٔ آنرا بپزند و بخورند و چون خشک شود به خر و گاودهند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). قنابری . (بحرالجواهر). کرغست . (اسدی ). غملول . (مهذب الاسماء). برغشت . ورغست . پزند. بچند. (مهذب الاسماء) :
همیشه تا نبود خوید سرخ چون گلنار
همیشه تا نبود سبز لاله چون برغست .
؟ (از فرهنگ اسدی ).
- برغست خائیدن ؛ جویدن برغست . ژاژ خائیدن :
بسان ماده خر خایید برغست .
سوزنی .
- || به علامت تیزی شهوت و اشتها دندانهابهم زدن چنانکه ماده خر.
- || ژاژ خائیدن . هرزه دراییدن . یافه سراییدن . (یادداشت دهخدا) :
رودکی استاد شاعران جهان بود
صدیک از او توئی کسایی برگست
خاک کف پای رودکی نسزی تو
هم نشوی کوشه او چه خائی برغست .
کسائی .
بر این قوافی گر سوزنی نه ای شاعر
خدای داند تا چند خایدی برغست .
سوزنی (از آنندراج ).
مؤلف گوید بیت دوم کسائی ظاهراً:
هم بسزی لوشه ٔ چو... و لوشه صورتی از لبیشه و لویشه باشد.
بیت اول نسخه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی در برگست شاهد می آورد این است :
رودکی از قطب شاعران جهان بود
شد ز یکی آرزو کسائی پرگست
که مصراع دوم ظاهراً «شد ز یکی آرزو کسائی پرگست » باشد و گمان می کنم حدس من صائب باشد چه صاحب فرهنگ اسدی قید «که بیشتر خر خورد را» برای روشن کردن معنی بیت خود در استشهاد به این شعر می آورد یعنی چون هرزه درائی و برغست خائی و دعوی همالی رودکی کنی درصورتی که خاک پای او را هم نسزی و سزاوار لویشه باشی .
در فرهنگ اسدی چ پاول هورن در کلمه ٔ فرغست که صورتی دیگر برغست است از لمعانی عباسی بیتی بشاهد آورده که هرچند نامفهوم است ولی مؤید این است که برغست خائیدن همان ژاژ خائیدن باشد و شعر این است :
ای میر شاعرانست داده ژاژ انک
من ژاژ نی ولیکن فرغستم .
(یادداشت مؤلف ).
|| جل وزغ و آن چیزی باشد سبز که در روی آبهای ایستاده می ایستد. (برهان ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). خزه آن سبزیی که بر روی آبها بندد و بایستد ووزغ بر آن منزل کند. (انجمن آرای ناصری ). طلحب . (ناظم الاطباء). بزغسمه . || جوی آبی که برزیگران از منبع بجانب زراعت برند. (برهان ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) :
وگرْش آب نبودی و حاجتی بودی
ز نوک هر مژه ای راندمی دوصد برغست .
خسروانی (از آنندراج).
|||||||||||||||||||
مچه . [ م ُچ ْ چ َ /چ ِ ] (اِ) برغست را گویند و آن گیاهی است بهاری مانند اسفناج که در آشها کنند. (برهان ) (آنندراج ). مجه .برغست . (ناظم الاطباء). کملول . پژند. (یادداشت به خطمرحوم دهخدا). و رجوع به برغست و مجه و پژند شود.
|||||||||||||||||||
مجه . [ م ُج ْ ج َ / م َج ْ ج َ ] (اِ) گیاهی باشد مانند اسفناج وآن بیشتر در کنارهای جوی آب رویدو آن را در آش کنند و برغست همان است ، و با جیم فارسی هم آمده است . (برهان ). گیاهی خودرو و مأکول و دارای طعمی تیز و تند مانند طعم تره تیزک و یکی از اجزای سبزی صحرایی است و از آن بورانی نیز سازند و مچه برغست نیز گویند. (ناظم الاطباء) : ملک به وقت بهار هر سال به دشت بیرون شدی با خاصگان خویش و آنجا خیمه زدی و تا گرم نشدی آنجا بودی و از آن چیزهاکه از زمین روید چون گیاهها و ژاژها از مفارج (؟) ومجه همی چیدندی و همی خوردندی پس یک روز ملک به دشت بیرون شد و پسرانش با عمرو بن عدی برفتند و مفارج (؟) و مجه از زمین می کشیدند تا گرد کنند ... که اعراب همی خوردند هم خام هم پخته . (ترجمه ٔ تاریخ طبری).
|||||||||||||||||||
پژند. [ پ َ ژَ ] (اِ) در لغت نامه ٔ اسدی آمده است : برغست باشد و آن گیاهی بود که خربیشتر خورد و آنرا بتازی قنّابری خوانند و گلکی زرددارد. و صاحب مهذب الاسماء در معنی قنابری پجند آورده است و صاحب برهان گوید: برغست و آن گیاهی است خودروی و خوشبوی مانند اسفناج که داخل آش کنند و آنرا عرب قُنّابری خوانند. بژند. موُجَه . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). مچه . و رجوع به این لفظ شود. || خیار. (لغت شاهنامه ٔ عبدالقادر) (لغت شاهنامه ٔ ولف ). || خیار صحرائی . قِثاءالحمار. (فرهنگ نعمةاﷲ). غملول . کملول . هجند. (فرهنگ رشیدی در لفظ پژند و هجند). و این سه کلمه اخیر بمعنی برغست است :
نه هم قیمت لعل باشد بلور
نه همرنگ گلنار باشد پژند.
پیرزنی دید و چیزی در بغل گرفته ، گفتا زالا چه داری ؟ گفت نکانک و پژند. (تاریخ سیستان ص 270). خصمان را بخواند و به دوازده هزار درم مرد را بازخرید. ازهر گفت من نکانک و پژند زال خورده ام عمرو سیم از خزینه بداد. (تاریخ سیستان ص 271). و چنان شد که عمرو را با همه لشکر به پژند مهمان کرد. (تاریخ سیستان ص 271). بیرون شد پیرزن سوی سبزه (یا تَرّه ) و آورد پژند چیده برتریان. (اسماعیل رشیدی از نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). || حنظل . (برهان قاطع) (جهانگیری ) :
بوی خُلقت به هر زمین که گذشت
نیشکر آورد بجای پژند.
و رجوع به هجند شود.
نه هم قیمت لعل باشد بلور
نه همرنگ گلنار باشد پژند.
پیرزنی دید و چیزی در بغل گرفته ، گفتا زالا چه داری ؟ گفت نکانک و پژند. (تاریخ سیستان ص 270). خصمان را بخواند و به دوازده هزار درم مرد را بازخرید. ازهر گفت من نکانک و پژند زال خورده ام عمرو سیم از خزینه بداد. (تاریخ سیستان ص 271). و چنان شد که عمرو را با همه لشکر به پژند مهمان کرد. (تاریخ سیستان ص 271). بیرون شد پیرزن سوی سبزه (یا تَرّه ) و آورد پژند چیده برتریان. (اسماعیل رشیدی از نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی ). || حنظل . (برهان قاطع) (جهانگیری ) :
بوی خُلقت به هر زمین که گذشت
نیشکر آورد بجای پژند.
و رجوع به هجند شود.
||||||||||||||||||||||
هجند. [ هََ ج َ ] (اِ) برغست را گویند و آن سبزیی است مانند اسفناج و در آشها کنند. (برهان). سبزی آبست و برغست نیز گویند. (فرهنگ نظام ) :
نه هم قیمت لعل باشد بلور
نه هم رنگ گلنار باشد هجند.
نه هم قیمت لعل باشد بلور
نه هم رنگ گلنار باشد هجند.
|||||||||||||||||||||||||||||
کملول. [ک ُ ] (ع اِ) گیاهی، به فارسی برغست و مچه است و بیشتر در اول ربیع در زمین نیکوخارزار و عوسجستان و کنار جوی روید، شبیه به اسفناج باریک ساق اندک تلخ و تندمزه و آن را قثاء بری و شجرالبهق نیز نامند. ملطف و جالی و جهت بهق و وضح و کلف اکلاً و طلاءً نافعتر و مجرب و صالح معده و جگر و موافق محرور و مبرود و با نمک مشتهی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نام گیاهی است که به فارسی برغست و مچه نیز گویند، بورانی آن را خورند و یکی از اجزای سبزی صحرایی است . (ناظم الاطباء). نباتی است که به قثاء بری معروف است و شجرالبهق نامیده می شود. فارسی آن برغست است . (از اقرب الموارد).برغست . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به برغست شود.
|||||||||||||||||||||||||||||
تریان . [ ت َ / ت ِ ] (اِ) طبقی بود که از بید بافند بر مثال سله . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 327). چیزی باشد از شاخ بید بافته بر مثال طبقی . (حاشیه ٔ همین کتاب ). چپینی باشد بر مثال طبقی ازبید. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). طبقی بافته که از شاخ بید بافند. (صحاح الفرس ). ترنیان . (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (ناظم الاطباء). طبقی را نیز گویند که از شاخ بید بافند. (برهان ). طبقی که از شاخه های بید بافند. (فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (آنندراج ). و چپین نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ).چیزی باشد مثال طبقی از شاخ درخت بافند. (اوبهی ). سبدی که از شاخه های بید سازند. (ناظم الاطباء). ترینان . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) :
بیرون شد پیرزن سوی سبزه
و آورد پژند چیده بر تریان .
اسماعیل رشیدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 327).
برای مطبخت از کشتزار چرخ آرند
بقول بر طبق مه بصورت تریان .
|| طبق چوبین . (برهان ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ترنیان و ترینان شود.
بیرون شد پیرزن سوی سبزه
و آورد پژند چیده بر تریان .
اسماعیل رشیدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 327).
برای مطبخت از کشتزار چرخ آرند
بقول بر طبق مه بصورت تریان .
|| طبق چوبین . (برهان ) (ناظم الاطباء). و رجوع به ترنیان و ترینان شود.
