بنام مولا
حب خدایی
مردان خدا
![]()
ایوب
ایوب (به عبری: אִיּוֹב، بازگشت کرده به سوی خدا) یکی از پیامبران ادیان ابراهیمی است که شخصیت اصلی کتاب ایوب یکی از کتب عهد عتیق بهشمار میرود. نام وی در کتاب حزقیال[۱] و یعقوب[۲] عهد عتیق و نیز در قرآن آمدهاست. بر اساس عهد عتیق و قرآن، خدا ایوب را مورد آزمایش قرار میدهد؛ اموالش ربوده میشوند، پشتش میشکند و پسرانش کشته میشوند؛ اما ایوب از عبادت خدا برنمیگردد. سرانجام ایوب، برکت از دست رفته خود را دوباره به دست میآورد. در کتاب مقدس ایوب یکی از پیامبران جنتیل (غیریهودی) است.
یکی از اولین اشارهها به شیطان در متون یهودی در این داستان است. شیطان یکی از پسران خداست و با او دربارهٔ به گناه افتادن ایوب شرطبندی میکند.[۳] کتاب ایوب در واقع از ترکیب دو داستان جداگانه که تاریخپژوهان امروزه آنها را «ایوب صبور» و «ایوب ناصبور» مینامندشان، تشکیل شدهاست. نویسنده «ایوب صبور» به شیطان اشاره کرده و به دلیل متاخر بودن مفهوم شیطان، مشخص میشود او در دوره هخامنشی زیستهاست.[۴]
![]()
برگی از کتاب مجمعالتواریخ از حافظ ابرو، نویسنده عصر تیموری که ماجرای بیماری ایوب را توضیح میدهد.
در کتاب مقدس
کتاب ایوب
کتاب ایوب در کتاب مقدس با معرفی شخصیت ایوب شروع میشود که مردی درستکار در سرزمین اوز است. خداوند ایوب را به دلیل کارهای درستش مورد ستایش قرار میدهد و در این هنگام شیطان درخواست میکند که اجازه داده شود که صداقت ایوب را مورد آزمایش قرار دهد و میگوید که دلیل درستکاری ایوب فقط به خاطر این است که خداوند از او حمایت و محافظت میکند. خداوند محافظت را از ایوب دور میکند و به شیطان اجازه میدهد که ثروت او، فرزندان او و سلامتی او را از او بگیرد. با وجود بلاهای بسیار، ایوب خدا را نفرین نمیکند، و بلکه روزی که خود در آن به دنیا آمدهاست را نفرین میکند. با اینکه او از شرایط به وجود آمده برای خود ناراحت است، خدا را به بی عدالتی متهم نمیکند.
بیشتر کتاب ایوب به بحث بین ایوب و سه تن از دوستانش در مورد وضعیت وی اختصاص دارد. ایوب با دوستانش بحث میکند که وضعیت او برای آنان قابل فهم نیست زیرا انسان دارای فهم کافی برای فهمیدن دلیل کارهای خداوند نیست. با ساکت ماندن در برابر خداوند ایوب تأیید میکند که وضعیت فعلی خود را به عنوان خواست خداوند قبول کردهاست با اینکه دلیل آن را نمیداند. خداوند بعد از اینکه درستکاری ایوب را میبیند، سه دوست او را رد کرده و به آنها دستورهایی برای توبه میدهد، سپس ایوب را به وضعیتی بهتر از وضعیت قبلی خویش بازمیگرداند. ایوب به داشتن هفت پسر و سه دختر آمرزیده میشود. دختران او زیباترین دختران تمامی سرزمین میشوند. ایوب ۱۴۰ سال دیگر عمر میکند و فرزندان فرزندان خود را تا نسل چهارم میبیند.
در یهودیت
![]()
ایوب رفاه گذشته را بازمییابد
دانشمندان یهودی در مورد هویت و ملیت و دوره زمانی ایوب اختلاف نظر زیادی دارند. حتی یک آمورائیم در حضور ساموئل نحمانی مدعی شد که چنین شخصیتی وجود نداشته و کل داستان کتاب ایوب افسانه است. مشابه این دیدگاه را ساموئل بن لاکیش اتخاذ کرده که هرچند وجود ایوب را تأیید میکند ولی ماجرای او را تخیلی دانستهاست. به جز این اظهارات بقیه خاخامها در وجود ایوب تردید نکردهاند ولی در مورد ملیت و دوران زندگی او نظرات بسیار متفاوتی را ابراز داشتهاند. هر یک از این خاخامها برای یافتن ملیت و دوره زمانی ایوب سعی کردهاست همانندی بین دو جمله یا کلمه از کتاب مقدس بیابند. بهگفتهٔ بار کاپارا، ایوب در عصر ابراهیم میزیسته؛ بهگفتهٔ آببا ب. کاهانا، همعصر یعقوب بوده و با دیناه دختر یعقوب ازدواج کرده. ر. لوی گفته که او معاصر فرزندان یعقوب بود و از خوزه ب. هلفتا نقل قول میکند که ایوب زمانی متولد شد که یعقوب و فرزندانش وارد مصر شدند و زمانی مرد که اسرائیلیان این کشور را ترک گفتند، در نتیجه ۲۱۰ سال عمر کردهاست. نظراتی نیز وجود دارد که او را از مشاوران و وزیران فرعون میداند. لوی ب. لحما معتقد است که ایوب همدوره با موسی بوده و موسی نویسندهٔ کتاب ایوب است. برخی از خاخامها هم معتقدند که ایوب همان خدمتکار خداترس فرعون است. رابا، زمان حیات ایوب را دقیقتر مشخص کرده و میگوید که ایوب در زمانی میزیست که موسی جاسوسانی را برای کشف سرزمین کنعان به آنجا فرستاد. برخی خاخامها هم او را از پیامبران اقوام غیر یهودی دانستهاند.[۵] همچنین ابن میمون دانشمند بزرگ یهود، گرچه نبی بودن او را تأیید میکند اما او را غیر یهودی میداند.[۶]
بنابر یک داستان عامیانه قدیمی، احتمالاً داستان ایوب در زمان تبعید یهودیان به بابل نوشته شده باشد. سالهایی که برای بنی اسرائیل توأم با درد ورنج است، درد و رنجی که به دنبال علت آن نیز هستند. چرا یهوه به یهود یاری نمیرساند؟ طبق داستان ایوب، یک روز یهوه در شورای الهی شرط جالبی با شیطان میبندد، که آن موقع هنوز یک چهره شر بزرگ نبود بل که فقط یکی از «پسران خدا» و «مخالف خوان» قانونی شورای الهی بود. شیطان میگفت که ایوب عزیز کرده یهوه است، و هرگز درست امتحان نشدهاست بل که خوبی برای این بود که یهوه او را حفظ میکرد و به او پر وبال میداد. اگر دار و ندارش را از دست بدهد، «پیش روی تو تو را ترک خواهد نمود.» یهوه گفت: «اینک همه اموالش در دست تو است.» شیطان فوری هرچه گاو و گوسفند و شتر و خدمه و بچه که ایوب داشت همه را نابود کرد و ایوب از یک سلسله بیماری کثیف از پا درآمد. او راستی راستی به خدا پشت نمود، و شیطان شرط را برد.[۷]
اما در اینجا نویسنده سعی کرد که در یکی سلسله از شعرهای بلند و نطقها، رنج انسانها را با تصور یک خدای عادل خیرخواه و بر همه توانا، قابل قبول و هموار کند. چهارتا از دوستهای ایوب شروع کردند به دلداری دادن او، همه جور استدلال مرسوم را به کار بردند که: یهوه همیشه بدکارها را به کیفر میرساند؛ ما به کنه نقشههای او پی نمیبریم؛ او درستکار کامل است، پس ایوب باید گناهکار باشد. وقتی که بالاخره یهوه تصمیم میگیرد که به لابههای ایوب پاسخ دهد، به مردی که اینطور ظالمانه با او برخورد کردهاست، هیچ جور دلسوزی نشان نمیدهد، بلکه فقط دربارهٔ کارهای باشکوه خود نطق بلندی میکند. کجا بود ایوب هنگامی که او زمین را بنیان نهاد؟ و دریا را پنهانی محصور کرد؟ آیا ایوب میتوانست لویاتان را با قلاب بگیرد؟ اسب را وادار کند که مثل ملخ بپرد؟ یا صور فلکی را در مسیرشان هدایت کند؟ شعر با شکوهی بود از یهوه، اما هیچ ربطی به اصل موضوع که عذاب دادن ایوب بود نداشت! این نطق بلند آتشین خودستایانه خدا حتی به موضوع اصلی نپرداخت: چرا بیگناهان در دستان خدای ظاهراً مهربان رنج کشیدند؟ و خواننده به خلاف ایوب میداند که درد ایوب ربطی به حکمت متعالیه یهوه ندارد، بلکه فقط نتیجه یک شرطبندی خداوند با شیطان است! در آخر شعر ایوب با مشاهده شکوه پرطمطراق یهوه تمام شکایات خود را پس میگیرد و در خاک و خاکستر توبه میکند. خدا سلامت و ثروتش را به او پس میدهد، اما خدا بچهها و خدمتکارهایی را که در باب اول کتاب ایوب کشته شده بودند زنده نکرد. برای آنها نه عدالتی بود و نه تاوانی!؟[۷]
در مسیحیت
مسیحیان تمامی قسمتهای کتاب ایوب در عهد عتیق را قبول دارند. همچنین نام ایوب در عهد جدید (انجیل) در بخش رسالهٔ یعقوب ۵:۱۱ ذکر شدهاست و از او به عنوان فردی با تحمل بسیار زیاد نام برده شدهاست.
در اسلام
پیامبران در اسلام
پیامبران در قرآن
- آدم
- ادریس
- نوح
- هود
- صالح
- ابراهیم
- لوط
- اسماعیل
- اسحاق
- یعقوب
- یوسف
- ایوب
- شعیب
- موسی
- هارون
- ذوالکفل
- داوود
- سلیمان
- یونس
- الیاس
- الیسع
- زکریا
- یحیی
- عیسی
- محمد
نام ایوب پیامبر در آیات ۱۶۳ سوره نساء، ۸۴ سوره انعام، ۸۳ سوره انبیاء، و ۴۱ سوره «ص» آمدهاست. قرآن ایوب را از نسل ابراهیم میداند. داستان قرآنی ایوب مشابه داستان عهد عتیق است و شیطان بعد از اینکه میشنود ایوب درستکارترین فرد در نسل خود است از خدا اجازه میگیرد تا بلاهای مختلف بر سر او آورد. قرآن اشاره میکند که ایوب برای مدت زیادی تحت فشار قرار میگیرد ولیکن اشاره میکند که ایوب هیچگاه ایمان خود را به خداوند از دست نداد.
و ایوب را [یاد کن] هنگامی که پروردگارش را ندا داد که به من آسیب رسیدهاست و تویی مهربانترین مهربانان. پس [دعای] او را اجابت نمودیم و آسیب وارده بر او را برطرف کردیم و کسان او و نظیرشان را همراه با آنان [مجدداً] به وی عطا کردیم [تا] رحمتی از جانب ما و عبرتی برای عبادتکنندگان [باشد]. - قرآن، سوره انبیا، آیه ۸۳–۸۴
ایوب مردی بود از اهل روم و پدرش از نسل اسحاق نبی (أیوب بن أموص بن رازخ بن روم بن عیص بن اسحاق بن ابراهیم) و مادر او از فرزندان لوط بود.[۸]
بر پایه روایات اسلامی که بیشتر آنها منقول از وهب بن منبه و کعبالاحبار است، ایوب پیامبر و رئیس بنی اسرائیل و از نوادگان اسحاق بوده که در بَثنَه در سرزمین شام میزیستهاست، پس از بالغ بن بعور (شاید بلعم بن باعور) بر بنی اسرائیل ریاست یافت و همسر او که با نامهایی چون رَحمه (یا رحیمه، الیا یا لیا) معرفی شده را به یک واسطه از نسل یوسف پیامبر دانستهاند.
ایوب معرفی کتاب ایوب
معرفی کتاب ایوب
وقتی انسان ناعادلانه رنج میبرد، خدا کجا است؟ آیا خدا قادرمطلق نیست؟ آیا او عادل نیست؟ آیا انسانی کاملاً پارسا یافت میشود؟ این پرسشها بر تمام کتاب ایوب سایه افکنده است. ایوب بیآنکه قصوری ورزیده باشد، رنج میبرد. دوستان ایوب میکوشند او را مجاب کنند که رنج و مشقت او پیامد گناه اوست. اما در صحنۀ ماجرا، علاوه بر خدا و شخص رنجدیده، شخص سوّمی نیز وجود دارد که در وقایع دخیل است، یعنی شیطان، آن مُدَعی. وقتی ایوب و دوستانش دیگر چیزی برای گفتن ندارند، خدا وارد صحنه میشود و سخن میگوید. اما گفتار خدا پرده از اسرار پنهان در پسِ معمای رنج بشر برنمیدارد. خدا فقط از ایوب و دوستانش میخواهد که در برابر این رازْ سرِ تسلیم فرود آورند. با این حال، پارسایی ایوب برای خدا ارزشمند است؛ از همین رو، سعادت را به زندگی او بازمیگرداند.
پاسخ ایوب به خدا
1سپس ایوب در جواب خداوند چنین گفت:
2میدانم که تو هر چه اراده کنی میتوانی انجام دهی. 3میپرسی: «کیست که با حرفهای پوچ و بیمعنی منکر حکمت من میشود؟» آن شخص منم. من نمیدانستم چه میگفتم. دربارهٔ چیزهایی سخن میگفتم که فراتر از عقل من بود. 4تو از من خواستی که به سخنانت گوش کنم و به سؤالی که از من میپرسی پاسخ دهم. 5پیش از این گوش من دربارهٔ تو چیزهایی شنیده بود، ولی اکنون چشم من تو را میبیند! 6از این جهت از خود بیزار شده در خاک و خاکستر توبه میکنم.
خاتمه
7هنگامی که خداوند صحبت خود را با ایوب تمام کرد، به الیفاز تیمانی فرمود: «از تو و از دو رفیقت خشمگین هستم، زیرا سخنان شما دربارهٔ من مانند سخنان خدمتگزارم ایوب، درست نبوده است. 8اکنون هفت گوساله و هفت قوچ بگیرید و پیش بندهام ایوب بروید و آنها را برای گناه خود قربانی کنید؛ و خدمتگزارم ایوب برای شما دعا خواهد کرد و من دعای او را مستجاب نموده، از مجازات شما درمیگذرم. زیرا سخنان شما دربارهٔ من مانند سخنان خدمتگزارم ایوب، درست نبوده است.»
9پس الیفاز تیمانی، بلدد شوحی و صوفر نعماتی همانطور که خداوند امر فرموده بود عمل کردند و خداوند دعای ایوب را در حق ایشان اجابت نمود. 10آنگاه، پس از آنکه ایوب برای دوستان خود دعا کرد، خداوند ثروت و خوشبختی از دست رفتهاش را به او بازگردانید. در واقع، خداوند دو برابر آنچه را که ایوب قبلاً داشت به او بخشید. 11آنگاه تمام برادران و خواهران و دوستان سابقش پیش او آمده، در خانهاش با او جشن گرفتند و او را که خداوند به مصیبتها مبتلا کرده بود تسلی دادند و هر کدام از آنها پول و انگشتر طلا برایش هدیه آوردند.
12به این ترتیب خداوند، ایوب را بیش از پیش برکت داد. ایوب صاحب چهارده هزار گوسفند، شش هزار شتر، هزار جفت گاو و هزار ماده الاغ شد.
13-14همچنین خدا به او هفت پسر و سه دختر داد. اسامی دختران ایوب از این قرار بود: یمیمه، قصیعه و قرن هفوک. 15در تمام آن سرزمین دخترانی به زیبایی دختران ایوب نبودند، و پدرشان به آنها هم مانند برادرانشان ارث داد.
16پس از آن، ایوب صد و چهل سال دیگر عمر کرد و فرزندان خود را تا پشت چهارم دید. 17او سرانجام پس از یک زندگی طولانی در حالی که پیر و سالخورده شده بود وفات یافت.







صبر ایوب مثالیست که مـــا صبر کنیم
ورنه آن زجر که من دیده ام ایوب ندیـد


مردان خدا پردهٔ پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند
هر دست که دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند
یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند
قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی
کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت
ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نبریدند



حلول ماه رجب المرجب مبارک



رَجَب المُرَجَّب (به عربی: رَجَب ) هفتمین ماه از ماههای قمری و یکی از ماههای حرام است. در زمان جاهلیت رجب ماه مقدسی بود، در آن برای خدایان قربانی میشد
از پیامبر(ص) نقل است: رجب ماه خداست، شعبان ماه من است و رمضان ماه امت من است
رجب به معنای بزرگ داشتن و عظیم شمردن است.[۱] ماه رجب به معنای ماهی است که بزرگ و محترم شمرده میشود. به نقل منابع لغوی، عرب از دوران پیش از اسلام این ماه را بزرگ میداشته و از جنگ در آن پرهیز میکرده است.[۲] مُرَجَّب هم به معنای بزرگ داشته شده است.[۳]
ماه رجب با اوصاف و نامهای دیگری نیز خوانده شده است. به این ماه «رجب الفرد» گویند؛ به این جهت که از سه ماه حرام دیگر که در پی هم واقع شدهاند، یعنی ذیالقعده، ذیالحجه و محرم جدا افتاده است. به این ماه «رجب المُضَر» نیز گویند، به این جهت که قبیله مُضَر برای این ماه احترام ویژهای قائل بودند.[یادداشت ۱] رجب الاصم، رجب المُرَجَّب، رجب الحرام، مُنصَل الأَسِّنه و مُنصَل الأَلّ از دیگر نامهای این ماه است در جاهلیت و آن را بدین جهت چنین نامیدند که در این ماه(به خاطر این که از ماههای حرا م بود) سِنانها (نیزه و سرنیزه)را از خود دور میکردند و دست به جنگ نمیبردند و به یکدیگر نمی تاختند. (از اقرب الموارد).[۴][یادداشت ۲]
در نامگذاری این ماه به «رجب الاصَبّ» و «رجب الاصَمّ» از پیامبر اکرم (ص) نقل است که فرمود:
«یُسَمَّی شَهرُ الرَّجبِ الاَصَبَّ ِلاَنَّ الرّحمةَ تُصَبُّ عَلَی اُمَّتی فیهِ صَبّاً وَ یُقالُ الاصَمُّ لِاَنَّهُ نُهِیَ فیهِ عَن قِتالِ المُشرکینَ وَ هُوَ مِنَ الشُّهورِ الحُرُم.»[۵] «ماه رجب را اصبّ نامیدهاند چون در این ماه رحمت الهی بر امت من فرو میریزد و ماه اصم میگویند چون در این ماه از جنگ با مشرکان نهی شده است و چون صدایی برای فرا خواندن به جنگ (نه فراخوانی برای جنگ و نه شیهه اسب و نه صدای کشیده شدن شمشیر از نیام)در این ماه شنیده نمیشود گویا این ماه از این نظر ناشنواست.»
از عبدالله بن عباس نقل است که چون ماه رجب فرا میرسید، مسلمانان اطراف پیامبر حلقه میزدند و پیامبر پس از ثنای خداوند و یادی از پیامبران پیش از خود میفرمود:
«ای مسلمانان! ماه بزرگ و با برکتی بر شما سایه افکنده است و آن ماه اصبّ است که رحمت الهی بر کسی که او را پرستش میکند فرو میریزد مگر مشرک یا کسی که بدعتی را در اسلام اظهار و ایجاد کرده است. به راستی که در ماه رجب شبی است که هر کس در آن بیدار باشد و نماز گزارد خداوند جسدش را بر آتش حرام میکند و هزار مَلِک با او مصافحه میکنند و هزار ملک تا همانند آن روز برای او استغفار میکنند. سپس فرمود: هر کس روزی از ماه رجب را روزه بگیرد، از ترس روز قیامت در امان است و از آتش جهنم نجات مییابد».[۸]
- ماه رجب در نزد عارفان و اهل سیر و سلوک از جایگاه ویژهای برخوردار است. علامه طهرانی در تمام ایام سال به ماه رجب از همۀ شهرها و ماهها اهتمام بیشتری داشت و براین باور بود که ماه رمضان برای عامّۀ مردم سودمندتر است ولی ماه رجب برای خصوص سالکان الی الله نفعش از ماه رمضان بیشتر است و تأثیراتی که در ماه رجب بر نفس وارد میشود آن تأثیرات، تأثیرات عمیقتر و زیر بنایی تری است. وی هم چنان به مراقبه شدید در این ماه توصیه میکرد.


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدا بر دوستان عزیز که سالک طریق معرفتند .
بعضی از رفقا دستورالعمل برای ماه مبارک رجب المرجب خواسته بودند باید عرض کنم همان دستورالعمل هایی که سالهای قبل از استادانم یاد گرفته بودم و کفته ام را انجام دهیم و البته جهت معرفت این ماه بگویم :
جناب صغیر اصفهانی گفته :
هرچه خواهي ز عجايب ز فلك بتوان ديد
خوب است در اینجا عرض کنم :
هرچه خواهي ز عجايب ز رجب بتوان ديد
فقط شرط آن یک ماه معصومانه با عشق ومحبت زندگی کردن است .
والسلام
سید عباس موسوی مطلق









![]()



رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) هنگامیکه هلال ماه رجب را میدید میگفت:
اللّٰهُمَّ بارِکْ لَنا فِی رَجَبٍ وَشَعْبانَ، وَبَلِّغْنا شَهْرَ رَمَضانَ، وَأَعِنَّا عَلَی الصِّیامِ، وَالْقِیامِ، وَحِفْظِ اللِّسانِ، وَغَضِّ الْبَصَرِ، وَلَا تَجْعَلْ حَظَّنا مِنْهُ الْجُوعَ وَالْعَطَشَ.
خدایا، برای ما در ماه رجب و شعبان برکت قرار ده و ما را به ماه رمضان برسان و بر روزه رمضان و بیداری شب و نگهداری زبان و فروبستن چشم کمک کن و بهره ما را از ماه رمضان، گرسنگی و تشنگی قرار مده.
دعای حاجت در شب اول رجب
از حضرت جواد (علیهالسلام) روایت شده: که مستحب است هرکسی این دعا را در شب اوّل رجب بعد از عشاء آخر بخواند:
اللّٰهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِأَنَّکَ مَلِکٌ، وَأَنَّکَ عَلَیٰ کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِرٌ، وَأَنَّکَ مَا تَشاءُ مِنْ أَمْرٍ یَکُونُ. اللّٰهُمَّ إِنِّی أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِنَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ نَبِیِّ الرَّحْمَةِ صَلَّی اللّٰهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ. یَا مُحَمَّدُ، یَا رَسُولَ اللّٰهِ، إِنِّی أَتَوَجَّهُ بِکَ إِلَی اللّٰهِ رَبِّکَ وَرَبِّی لِیُنْجِحَ لِی بِکَ طَلِبَتِی. اللّٰهُمَّ بِنَبِیِّکَ مُحَمَّدٍ وَالْأَئِمَّةِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ صَلَّی اللّٰهُ عَلَیْهِ وَعَلَیْهِمْ أَنْجِحْ طَلِبَتِی.
خدایا! از تو میخواهم بهحق اینکه تو فرمانروایی و بر هر کاری توانایی و هر کاری که بخواهی میشود، خدایا! من به تو رو میکنم بهوسیله پیامبرت محمّد، پیامبر رحمت، درود خدا بر او و خاندانش، ای محمّد، ای فرستادهی خدا، من برای توجه به خدای پروردگارت و پروردگارم به تو روی میآورم تا خدا به سبب تو حاجتم را برآورد؛ خدایا بهحق محمّد و پیشوایان از اهلبیتش که درود خدا بر او و بر آنان حاجتم را برآور.
سپس حاجتت را از خدا بخواه.

دعای بعد از هرنماز واجب در ماه رجب فراموش نشود

ترجمه دعا
اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش در هر شرى ايمنى جويم. اى كه مىدهد (عطاى) بسيار در برابر (طاعت) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد! اى كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى! عطا كن به من به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار!
اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت و جود اى صاحب بخشش و عطا حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ!



"یک زندگی آرام و ساده،
شادمانه تر از موفقیتی است که
با تلاطم های زیاد به دست می آید..."
البرت انیشتین
عارفی را پرسیدند :
زندگی به جبر است یا به اختیار ؟
پاسخ داد : امروز را به "اختیار" است ،
تا چه بکارم !
اما فردا "جبر" است ، چرا که به اجبار باید درو کنم هر آنچه را که دیروز به اختیار کاشته ام !
نافله شب ....
![]()
وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً
کلامی از قران که ما را به نماز شب ترغیب میکند این ایه از قران است لذا نماز شب امری واجب وحکمی واجب از سوی مولای ما خدای تبارک وتعالی است در نیمه دوم سال مثل فصل پاییز وزمستان که شب طولانی است بهترین اوقات برای این امر محقق است اگر زیاد گرفتاری میتوانی فقط دو رکعت نماز شفع ویک رکعت وتر ونیز قبل از اذان صبح دو رکعت نماز نافله صبح را بخوانی وخیر دنیا واخرت را نصیب خود گردانی واگر توفیق یافتی که نماز نافله شب بخوانی همیشه در دل شب به سجده برو وخداوند را شکر کن سپس در سجده بگو وماتوفیقی الا بالله خدایا به لطف وعنایت توست که من توفیق انجام نماز شب را دارم به اراده من نیست که خواب شیرین را ترک میکنم تا در دل شب که همه در خوابند من به ستایش ومدح تو مشغولم باشم همه توفیقات من بدست اراده توست
إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنَىٰ مِن ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِّنَ الَّذِينَ مَعَكَ
در حقیقت، پروردگارت میداند که تو و گروهی از کسانی که با تواند، نزدیک به دو سوم از شب یا نصف آن یا یک سوم آن را [به نماز] برمیخیزید

واما در قنوت نماز وتر سه چیز را از خداوند طلب کن 1- عفو 2- مغفرت وامرزش گتاهان 3- رهایی از آتش دوزخ که همان جهنم است که بزودی ان را با چشمان خود خواهیم دید وبه ان یقین خواهیم کرد لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِين
1-پس هنگامی که یک رکعت نماز وتر را خوانی وبرای قنوت دست به سوی اسمان گشودی وبه سوی مولای خود دستان خورا گشودی ابتدا بگو الهی ربی سیدی مولای العفو...العفو...العفو ....هر تعداد بگویی اشکال ندارد 7 مرتبه یا هفتاد مرتبه یا 300 مرتبه زیاد مقید به تعداد ان نباش هر تعداد که مایلی از مولای خود از ولی نعمت خود طلب عفو کن

2- دومین دعایی که در قنوت نماز وتر توصیه شده است طلب استغفار برای خود ودیگران است لذا خود را مقید نکن که حتما خود را به زحمت بیندازی وچهل فرد مومن را بیابی وبرای انان طلب مغفرت بکنی بلکه طلب استغار تو به شکل عام باشد خالصانه تر است ودر پیشگاه خداوند مقبول است
اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُسْلِمِينَ وَالْمُسْلِمَاتِ ، وَالْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ، الأَحْيَاءِ مِنْهُمْ وَالأَمْوَاتِ.
ربِّ اغفرْ وارْحَمْ، وتجاوزْ عمَّا تَعْلَمُ؛ إنَّك أنتَ اَلأعَزُّ الأكْرَمُ
رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ، إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیُّ الْأَعْظَمُ
پروردگارا! مرا بیامرز و بر من مهرورز و از آنچه از من میدانی بگذر، تو خدای برتر و بزرگتری.
رَّبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ رَبَّنَا اغْفِرْ لی وَ لِوالِدَی وَ لِلْمُؤْمِنینَ یوْمَ یقُومُ الْحِسابُ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ
رَبّ اغْفِرْلی وَ ارْحَمْنی وَ تُبْ عَلیََّ اِنَّکَ اَنْتَ التّوابُ اَلْغَفُورُ الرّحیم
«پروردگارا ببخش مرا و رحم کن به من و توبه مرا بپذیر به راستی که تو، توبه پذیرنده، بخشنده و مهربانی»
أَسْتَغْفِرُ الله الَّذِي لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ذُو الْجَلالِ وَالإكْرَامِ وَأَتُوبُ إِلَيْهِ
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: در قنوت نمازهای واجب، دعا کنید و در نماز وتر نافله شب، استغفار نمایید.
یَا اللّٰهُ یَا رَبّاهُ یَا سَیِّداهُ یَا اللّٰهُ یَا رَبّاهُ یَا سَیِّداهُ یَا اللّٰهُ یَا رَبّاهُ یَا سَیِّداهُ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی
اللّٰهُمَّ مَغْفِرَتُكَ أَوْسَعُ مِنْ ذُنُوبِي، وَرَحْمَتُكَ أَرْجَىٰ عِنْدِي مِنْ عَمَلِي، فَاغْفِرْ لِي ذُنُوبِي يَا حَيّاً لَايَمُوتُ
يَا رَبِّ إِنَّ ذُنُوبِى لَاتَضُرُّكَ، وَ إِنَّ مَغْفِرَتَكَ لِى لَاتَنْقُصُكَ، فَأَعْطِنِى مَا لَا يَنْقُصُكَ، وَاغْفِرْ لِى مَا لَايَضُرُّكَ.
3-سومین چیزی که در قنوت نماز وتر از خداوند بخواهیم رهایی ونجات از اتش دوزخ است لذا ابتدا بگو الهی ربی سیدی مولای هذا مَقَامُ الْعَائِذِ بِكَ مِنَ النَّار؛هفت مرتبه بگویی بهتر است سپس بگو رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ ۖ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا إِنَّهَا سَاءَتْ مُسْتَقَرًّا وَمُقَامًا
يَا رَبَّنَا وَیا سَيِّدَنَا وَ يَا مَوْلَانَا وَ يَا غَايَةَ رَغْبَتِنَا
أَسْأَلُكَ يَا اللَّهُ أَنْ لَا تُشَوِّهَ خَلْقِي بالنَّار
يَا ذَا الْجَلالِ وَالْإِكْرامِ، يَا ذَا النَّعْماءِ وَالْجُودِ، يَا ذَا الْمَنِّ وَالطَّوْلِ، حَرِّمْ شَيْبَتِي عَلَى النَّارِ.
رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ
یا سیدی ویا مولای ((هذا مَقامُ الْعائِذِ بِکَ مِنَ اَلْنار)) سُبْحانَكَ يَا اللّٰهُ، تَعالَيْتَ يَا رَحْمٰنُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ
«این است مقام کسی که از آتش قیامت به تو پناه می برد».منزّهی تو ای خدا، بلندمرتبه هستی ای بخشنده، ما را از آتش پناه ده ای پناهدهنده،
سُبْحانَكَ يَاسَيِّدِى، تَعالَيْتَ يَامَوْلاىَ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ
سُبْحانَكَ يَاغَفَّارُ، تَعَالَيْتَ يَاقَهَّارُ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَامُجِيرُ
سُبْحانَكَ يَا وَلِىُّ، تَعالَيْتَ يَا مَوْلىٰ، أَجِرْنا مِنَ النَّارِ يَا مُجِيرُ



وَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَسَلَّم): أَطْوَلُكُمْ قُنُوتاً فِي دَارِ اَلدُّنْيَا أَطْوَلُكُمْ رَاحَةً يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فِي اَلْمَوْقِفِ.
هر كدام از شما كه در دنيا قنوتش طولانىتر است، روز قيامت كه مردم را براى حسابخواهى بازمىدارند راحتى او بيشتر خواهد بود.
-هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود







امام صادق ع نزدیکترین حالت بنده به خداوند لحظه ای است که بنده در سجده است
دوست ......جبران خلیل جبران

Gibran Khalil Gibran
جبران خلیل جبران نقاش و نویسندهی لبنانی-آمریکایی متولد 1883 است. او خالق آثار مشهوری مانند پیامبر و بالهای شکسته است. آثار جبران در ایران و جهان به دلیل زبان شاعرانه خود مشهور شدهاند. کتاب پیامبر به عنوان مشهورترین اثر او در سراسر جهان شناخته میشود و از لحاظ ادبی حائز اهمیت بسیاری است.
جبران خلیل جبران در ششم ژانویه ۱۸۸۳، در خانوادهی مارونی «جبران» در البشری، ناحیهای کوهستانی در شمال لبنان زاده شد. در آن زمان، لبنان بخشی از سوریه بزرگ (شامل سوریه، لبنان و فلسطین) و یک ایالت تحت سلطهی عثمانی بود که به منطقهی لبنان حکومت خودمختار داده بود. مردم لبنان، سالها برای استقلال از حکومت عثمانی جنگیده بودند و بنا بود خود جبران هم بعدها به این جنبش بپیوندد و یکی از اعضای فعال آن شود. منطقهی لبنان، به خاطر دخالتهای خارجی که به نفرت مذهبی میان مسیحیان، بهویژه فرقهی مارونی و مسلمانان دامن میزد، منطقهای پردردسر بود. بنا بود بعدها جبران فرقههای مذهبی گوناگون را با یکدیگر متحد کند و بدین وسیله کینهها و نفرتهای مذهبی را از بین ببرد. فرقهی مارونی که در دورهی اشتقاق در کلیسای بیزانسی در قرن پنجم پس از میلاد بنیانگذاری شده بود، گروهی از مسیحیان سوریه را در بر میگرفت که به پیروی از راهبی به نام مارون قدیس، فرقه و اصول فکری خود را شکل دادند. مادر جبران، کامیلا رَحمه، سی ساله بود که جبران را از شوهر سومش خلیل جبران به دنیا آورد. شوهرش مردی بیمسئولیت بود و خانواده را به ورطهی فقر کشاند. جبران خلیل یک برادر ناتنی به نام پیتر، شش سال بزرگتر از خودش، و دو خواهر کوچکتر به نامهای ماریانا و سلطانه داشت که در تمام عمرش بهشدت به آنها وابسته بود. خانوادهی کامیلا سابقهی مذهبی معتبری داشتند که ارادهی نیرومندی را در کامیلای تحصیل ناکرده رشد داده بود و بعدها به او کمک کرد بهتنهایی خانوادهاش را در امریکا سرپرستی کند. جبران که در ناحیهی سرسبز البشری رشد میکرد، کودکی منزوی و متفکر بود که از مشاهدهی آبشارهای عظیم، صخرههای نوک تیز، و سروهای فراوان پیرامونش لذت میبرد و این زیبایی تأثیر نمادین و شگرفی بر نقاشیها و نوشتههای او داشت. از آنجا که در فقر بزرگ میشد، از تحصیلات رسمی بیبهره ماند و آموزشهایش محدود به ملاقاتهای منظم با یک کشیش روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و نیز با زبانهای سوری و عربی آشنا کرد. کشیش که سرشت کنجکاو و هوشیار جبران را درک کرده بود، آغاز به آموختن مقدمات الفبا و زبان به او کرد، و جهان تاریخ، علم و زبان را به روی او گشود. در ده سالگی، جبران از صخرهای سقوط کرد و شانهی چپش آسیب دید که تا پایان عمرش هم ضعیف ماند. خانوادهاش، برای جا انداختن شانهاش، او را به یک صلیب بستند و تا چهل روز بسته نگه داشتند، و این حادثه نمادین که مصلوب شدن مسیح را به یاد میآورد، در ذهن جبران تأثیری عمیق گذاشت و برای همیشه در خاطرهاش نقش بست. جبران هشت ساله بود که پدرش به علت عدم پرداخت مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی تمامی اموالشان را ضبط، و خانواده را آواره کرد. خانوادهی جبران کوشیدند مدتی نزد اقوام خود بمانند؛ با این وجود، سرانجام مادر جبران تصمیم گرفت به امید ساختن زندگی بهتر، خانوادهی خود را به امریکا کوچ دهد. پدر جبران در سال ۱۸۹۴، از زندان آزاد شد، اما به علت بیمسئولیتی در قبال خانواده، نتوانست درباره مهاجرت تصمیم بگیرد و در لبنان ماند. اما بقیهی اعضای خانواده، در ۲۵ ژوئن ۱۸۹۵، به مقصد سواحل نیویورک در امریکا، سوار بر کشتی شدند. خانوادهی جبران در بوستون ساکن شدند که در آن دوران، بعد از نیویورک، بزرگترین محل اقامت اتباع سوریه در ایالات متحده بود. کامیلا با فضای آن منطقه که از نظر فرهنگی با سایر مناطق امریکا بسیار متفاوت بود، احساس آشنایی میکرد، و از شنیدن زبان آشنای عربی و دیدن لباسهای عربی لذت میبرد. کامیلا که اینک نانآور خانواده بود، با دستفروشی در خیابانهای فقرزده جنوب بوستون امرار معاششان را آغاز کرد. در آن زمان، دورهگردی مهمترین منبع درآمد مهاجران سوریه بود که بهخاطر رسوم عربی و عدم تطابق فرهنگی، تصویر منفیای در جامعه امریکایی ایجاد کرده بودند و کمتر در مشاغل بهتر پذیرفته میشدند. جبران که گرفتار دورهی فقر دیگری شده بود، ناچار بود درد نخستین سالهای زندگیاش را بار دیگر تجربه کند و این رنج اثری پاکنشدنی بر زندگیاش گذاشت. با این حال، به خاطر وجود مؤسسههای خیریه در مناطق فقرزده مهاجرنشین، فرزندان مهاجران میتوانستند در مدارس دولتی حضور یابند تا از خیابانها دور شوند، و جبران تنها عضو خانوادهاش بود که به مدرسه رفت. خواهرانش به خاطر موانع سنتی خاورمیانه و نیز مشکلات مالی، اجازه نداشتند وارد مدرسه شوند. قرار بود بعدها، جبران به قهرمان مبارزه برای آزادی و تحصیل زنان تبدیل شود، و گرداگرد خود را پر از زنان بلندهمت، اندیشمند و مستقل کند. در مدرسه، اشتباهی در ثبتنام، نام او را برای همیشه تغییر داد و به کَهلیل جبران تبدیل کرد که علیرغم تلاشهایش برای بازیابی نام کاملش، تا پایان عمرش بر جا باقی ماند. از آنجا که تحصیلات رسمی نداشت، او را در کلاس درجهبندینشده ویژهی فرزندان مهاجران قرار دادند که میبایست انگلیسی را از اول میآموختند. با تلاشهای سخت کامیلا، وضع مالی خانواده بهتر شد و سرانجام پیتر توانست یک خواربار فروشی تأسیس کند و هر دو خواهرش را در آن به کار گیرد. مشکلات مالی و دوری خانواده از موطن، همه را به هم نزدیک کرد. کامیلا هم از نظر مالی و هم از نظر عاطفی فرزندانش را حمایت میکرد، بهویژه به پسر درونگرای خود جبران میپرداخت و در پرورش دادن استعدادهای هنری او میکوشید. در این دوران سخت، گوشهگیری جبران از زندگی اجتماعی افزایش یافت و اندیشناکی ذاتیاش عمیقتر شد. کامیلا در غلبه بر انزوایش به او کمک میکرد. استقلال مادر به جبران اجازه میداد با زندگی اجتماعی بوستون در هم آمیزد و جهان پر رونق هنری و ادبی آن را کشف کند.کنجکاوی جبران او را به سوی جنبه فرهنگی بوستون سوق داد و به جهان غنی تئاتر، اپرا و نگارخانههای هنری بوستون کشانید. وی با طرحهای هنریاش، توجه آموزگارانش را در مدرسه دولتی جلب کرد و آموزگارانش برای این پسرک سوریهای، آیندهای هنری پیشبینی میکردند. آنها با هنرمندی، به نام فرد هلند دِی، تماس گرفتند و او جهان فرهنگ را بر جبران گشود و او را در آغاز جاده اشتهار هنری قرار داد. جبران در سال ۱۸۹۶ با فرد هلند دی ملاقات کرد و از آن تاریخ، به خاطر رهایی دی از قراردادهای سنتی هنری، توانست در جاده هنر پیش برود. دی جبران را با اساطیر یونان، ادبیات جهان، نوشتههای معاصر و عکاسی آشنا کرد که او را تا پایان عمر وادار به تلاش برای ابراز خویشتن کرد. مطالعات آزاد و شیوه اکتشاف هنری نامرسوم دی، جبران را تحت تأثیر گذاشت و بعدها شیوه برداشت رها از بندِ دی را در تحقق خویشتن و اصالت آثارش به کار برد. وی تلاشی برای بالا بردن سطح تحصیلات جبران نکرد و به جای آن، همت خود را معطوف به افزایش اعتمادبهنفس او کرد که بر اثر برخورد بد با مهاجران و فقر شدید، بهشدت آسیب دیده بود. تعجبی نداشت که جبران، آموزنده سریعی از آب در آمد و هر آنچه را که از دی میدید، میبلعید. در یکی از نمایشگاههای هنری فرد هلند دی، جبران طرحی از زنی به نام ژوزفین پیبادی کشید، شاعره و نویسندهای گمنام، که بعدها به یکی از تجربههای عشقی ناموفق جبران تبدیل شد؛ مدتها بعد، جبران به او پیشنهاد ازدواج داد و ژوزفین پیشنهاد او را نپذیرفت، و این نخستین ضربه از سوی زنانی بود که جبران به آنها مهر ورزید. دی که پیوسته جبران را تشویق میکرد به نقاشی و طراحی ادامه دهد، در انتشار تصاویر جبران بر جلد کتابها در سال ۱۸۹۸ بسیار مؤثر بود. در آن زمان، جبران آغاز به پرورش فن و شیوه خود در نقاشی کرد. اندکاندک وارد حلقهی بوستونیها شد و استعدادهای هنریاش، سبب اشتهار او شدند. با این وجود، خانوادهاش به این نتیجه رسیدند که موفقیت زود هنگام میتواند منجر به مشکلاتی در آینده شود، و با موافقت جبران، او را به لبنان فرستادند تا تحصیلات خود را به پایان برساند و عربی بیاموزد. جبران در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت شد. هم در زبان انگلیسی و هم حتی در زبان عربی مشکل داشت؛ می توانست بهخوبی عربی صحبت کند، اما نمیتوانست به این زبان بنویسد یا بخواند. برای بهبود زبان عربیاش، تصمیم گرفت در مدرسهای مارونی به نام «مدرسه الحکمه» ثبت نام کند که در کنار آموزشهای مسیحی، برنامهای ملیگرایانه نیز داشت. سرشت مصمم جبران مانع از آن میشد که به برنامه آموزشی کوتهنظرانه مدرسه تن در دهد، او به برنامهای منحصربهفرد در سطح دانشگاهی نیاز داشت تا با احتیاجهای تحصیلی او تطابق کند و رفتارهای طغیانگر و فردگرایانهاش، او را در معرض اتهام به کفر قرار داد. با این حال، مدرسه برنامه تحصیلی او را مطابق با میل او تغییر داد. جبران تصمیم گرفت در کتاب مقدس به زبان عربی غرق شود، و شیفته سبک نگارش و محتوای آن شد، و این شیفتگی در آثار گوناگونی از او پدیدار شده است. رفتار بیگانه و فردگرایانه جبران، اعتمادبهنفس و موهای بلند نامرسومش در دوران تحصیل، تأثیری شگرف بر آموزگاران و همکلاسیهایش گذاشت. معلم عربیاش در او قلبی عاشق اما مهارشده، روحی گستاخ، ذهنی عصیانگر و نگاهی که هر آنچه را میبیند، به سخره میگیرد یافته بود. در هر حال، فضای محدود و بسته مدرسه با روحیه جبران سازگار نبود. آشکارا وظایف مذهبیاش را انجام نمیداد، از کلاسها میگریخت و روی کتابهایش نقاشی میکرد. در مدرسه با یوسف حواییک آشنا شد و همراه با او، مجلهای به نام «المناره» منتشر کرد که حاوی نوشتههای هر دو، و نقاشیهای جبران بود. در همان هنگام، ژوزفین پیبادی، زیباروی بیست و چهار ساله بوستونی که در یکی از نمایشگاههای دی توجه جبران را به خود جلب کرده بود، فریفته هنرمند جوان لبنانی شد که یکی از طرحهایش را به او تقدیم کرده بود، و در دوران اقامتش در لبنان، با او مکاتبه کرد. کمی بعد، رابطهای عاطفی میان آن دو در گرفت که تا پایان دوستیشان ادامه یافت. چند سال بعد، ژوزفین پیشنهاد ازدواج جبران را نپذیرفت و خود در سال ۱۹۰۶ ازدواج کرد. جبران دانشگاه را در سال ۱۹۰۲ به پایان رساند. زبانهای عربی و فرانسه را آموخته بود و در سرودن شعر به مهارت رسیده بود. در این هنگام، رابطهاش با پدرش قطع شد و ناچار شد به خانه پسر عمویش نقل مکان کند و زندگی محقر و فقیرانهای را سر بگیرد که تا پایان عمر از یادآوری آن منزجر بود. فقر خلیل در لبنان با خبر شیوع بیماری در خانوادهاش همراه شد. برادر ناتنیاش سل گرفته بود، خواهرش سلطانه مشکل رودهای داشت و مادرش دچار سرطان شده بود. با شنیدن خبر بیماری هولناک سلطانه، جبران در ماه مارس ۱۹۰۲ لبنان را ترک گفت.
جبران خلیل جبران (۶ ژانویه ۱۸۸۳ – ۱۰ آوریل ۱۹۳۱) اهل بشرّی لبنان و نویسندهٔ لبنانی-آمریکایی و نویسنده کتاب پیامبر بود. جبران، علاوه بر شعر و نویسندگی، در نقاشی نیز ذوق و مهارت داشت و بیش از ۷۰۰ کار هنری از او بجا ماندهاست. اما شهرت جبران بیشتر بهخاطر کتاب پیامبر است که برای اولین بار در سال ۱۹۲۳ در آمریکا منتشر شد و از آن زمان به یکی از پرفروشترین کتابهای تمام دورانها تبدیل شده و به بیش از ۱۰۰ زبان ترجمه شدهاست.[۱]
دوران کودکی[ویرایش]
او در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳، در خانوادهای مسیحی مارونی (منسوب به مارون قدیس) که به «خلیل جبران» شهرت داشتند، در البشری (ناحیهای کوهستانی در شمال لبنان) به دنیا آمد. مادرش دوزندهای هنرمند بود که کامله نام داشت.
![]()
جبران خلیل جبران
مادر جبران کامله رحمه، سی ساله بود که جبران را از شوهر سومش خلیل جبران به دنیا آورد.
شوهرش مردی بیمسئولیت بود و خانواده را به ورطه فقر کشاند. «جبران خلیل» یک برادر ناتنی به نام «پیتر» (شش سال بزرگتر از خودش) و دو خواهر کوچکتر به نامهای «ماریانه» و «سلطانه» داشت که در تمام عمرش به آنها وابسته بود. از آنجا که «جبران» در فقر بزرگ میشد، از تحصیلات رسمی بیبهره ماند و آموزشهایش محدود به ملاقاتهای منظم با یک کشیش روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و زبانهای سریانی و عربی آشنا کرد. «جبران» هشت ساله بود که پدرش به علت عدم پرداخت مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی تمام اموالشان را ضبط و خانواده را آواره کرد. سرانجام مادر «جبران» تصمیم گرفت با خانوادهاش به آمریکا کوچ کند. در ۲۵ ژوئن سال ۱۸۹۵، جبران در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش، لبنان را ترک و به ایالات متحده آمریکا رفت و در بوستون ساکن شد. وی در بوستون به مدرسه رفت. در مدرسه، اشتباهی در ثبت نام، نام او را برای همیشه تغییر داد و به کهلیل جیبران Kahlil Gibran تبدیل کرد که علیرغم تلاشهایش برای بازیابی نام کامل، تا پایان عمرش برجاماند. در سال ۱۸۹۶ آموزگارش که استعداد هنری جبران را دید، او را به عکاس و ناشری بنام «فِرِد هلند دی» معرفی کرد و از آن به بعد جبران وارد مسیر هنر شد. وی جبران را با اساطیر یونان، ادبیات جهان، نوشتههای معاصر و عکاسی آشنا کرد.
بازگشت به لبنان[ویرایش]
دختر جوانی به نام «ژوزفین پی بادی» که ثروت سرشاری از ذوق و فرهنگ داشت، دل به محبت این جوان بست و در رشد و کمال او بسیار مؤثر واقع شد.
وی در آمریکا به نگارگری پرداخت. زنان دیگری نیز بعدها در زندگی «جبران» ظاهر شدند که از همه مهمتر خانم «مری هسکل» و «شارلوت تیلر» هستند. این دو زن (به ویژه خانم هسکل) شاید بیشترین تأثیر را در زندگی فرهنگی و هنری و حتی اقتصادی «جبران» داشتهاند. اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در آمریکا به شوق زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت. جبران که به کمک «فرد هلند دی» کمکم وارد حلقه بوستونیها شده بود و شهرت کوچکی به هم زده بود، با نظر خانوادهاش تصمیم گرفت به لبنان برگردد تا تحصیلاتش را به پایان برساند و عربی بیاموزد. جبران در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت شد و به «مدرسه الحکمه» رفت. جبران در این دوره کتاب مقدس را به زبان عربی خواند و با دوستش یوسف حواییک، مجلهای به نام «المناره» منتشر کرد که حاوی نوشتههای آن دو و نقاشیهای «جبران» بود.
مرگ در خانواده و بازگشت به ایالات متحده[ویرایش]
جبران دانشگاه را در سال ۱۹۰۲ و در حالیکه زبانهای عربی و فرانسه را آموخته بود و در سرودن شعر به مهارت رسیده بود، تمام کرد.
در این هنگام رابطهاش با پدرش قطع شد و از او جدا شد و زندگی محقر و فقیرانهای را از سر گرفت. در همان هنگام شنید که برادر ناتنیاش سل گرفته، خواهرش «سلطانه» مشکل رودهای دارد و مادرش گرفتار سرطان است. با شنیدن خبر بیماری هولناک «سلطانه»، «جبران» در ماه مارس ۱۹۰۲ لبنان را ترک کرد. اما دیر رسید و «سلطانه» در چهارده سالگی درگذشته بود. در همان سال، «پیتر» به بیماری سل و مادرش به سرطان درگذشتند.
«جبران خلیل» بعد از پایان تحصیلاتش در فرانسه دوباره وارد آمریکا شد و تا مرگش در سال ۱۹۳۱ در آنجا کار و زندگی کرد.
«جبران خلیل جبران» در سال ۱۹۳۱ به علت سیروز کبدی درگذشت.
آثار[ویرایش]
جبران هنرمند پرکاری بود و در طول عمر کوتاهش آثار زیادی تولید کرد، از جمله ۲۸ کتاب، ۸۱ مقاله و حدود ۷۰۰ نگاره.[۲] جبران قالبهای مختلف ادبی مانند شعر، نثر، نمایشنامه، مقاله و داستان را آزمود. لیست برخی از کارهایش در پائین آمدهاست.
ترجمه به زبان فارسی
- پیامبر، ترجمه حسین الهی قمشه ای، انتشارات روزنه
- دیوانه، ترجمه موسی بیدج، انتشارات افق
- موسیقی، ترجمه موسی بیدج، انتشارات افق
- آواره + خدایان زمین، عبدالرضا رضایی، انتشارات افق
- عیسی پسر انسان، ترجمه موسی اسوار، انتشارات سخن
- اشک و لبخند، ترجمه مهدی سرحدی، انتشارات کلیدر
- ماسه و کف، ترجمه مهدی سرحدی، انتشارات کلیدر
- عروسان دشت، ترجمه حیدر شجاعی، انتشارات دادار
- بالهای شکسته، ترجمه مرضیه صادقی زاده، انتشارات آلوس
- آیینه های روح، ترجمه رضا ثمروی حاجی آقا افشین افشاری، انتشارات نشر قطره
جبران خلیل جبران
دوستی از نگاه جبران خلیل جبران
پیامبر گفت:
دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است.
مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه میکارید و با شُکر درو میکنید.
سفره ی طعام و شعله آتشدان شماست.
زیرا با گرسنگی نزد او میآیید و در کنارش آرامش میجویید.
وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن میگوید٬
شما را نه هراس از آن باشد که گویید «چنین نیست» و نه دریغ باشد که گویید «آری چنین است».
و هنگامیکه او سکوت میکند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمیایستد.
زیرا ٬ در اقلیم دوستی همه ی اندیشهها٬ همه ی آرزوها و انتظارات، بی هیچ کلمه ای به دنیا میآیند و میان دو دوست تقسیم میشوند٬
با شادی و نشاطی که در زبان نمیگنجد.
و قتی از دوست جدا میشوید غمیبه دل راه نمیدهید،
زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست میدارید،
ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند.
چنانکه کوه نَورد وقتی از دشت به کوه مینگرد آنرا بهتر میبیند.
و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرف تر و عظیم تر شود.
زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد٬ به حقیقت عشق نیست،
بلکه ٬ دامیاست که آدمیمیگسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمیافتد.
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آنِ دوستت باشد.
اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است٬ بگذار در مدّ آب نیز آنرا تجربه کند.
زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی٬ بهره ی آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کشتن).
زیرا دوست برای آنست که نیاز تو را بر آورد، نه تُهی بودنت را پُر کند.
و بگذار که در پیوند شیرین دوستی، خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر.
جبران خلیل جبران
یکدیگر را دوست بدارید،اما از عشق زندانی برای یکدیگر نسازید... پیمانه های یکدیگر را پر کنید،اما از یک پیمانه ننوشید..... از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید،اما از یک قرص نان نخورید... با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید،اما به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.
تصور هر کس از خداوند با تصور دیگری از او متفاوت است . بنابراین کسی نمی تواند دین خویش را به دیگری بدهد ، و اگر می خواهید خدا را بشناسید ، در پی کشف رازها نباشید . بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنید ، او را خواهید دید که با کودکانتان سرگرم بازی است .
به آسمان بنگرید ؛ او را خواهید دید که در میان ابرها گام بر می دارد ، در حالیکه دستهایش را در آذرخش دراز کرده است و در باران پایین می آید .
غم مخورید ای عزیزان ناتوانم ، زیرا قادری متعال در پس و پشت و آن سوی این جهان مادی است ، قادری که همه عدل است و رحمت است و شفقت و عشق .
دین کشتزاری است کاملاً آماده ، که با اشتیاق کسی که در آرزوی بهشت به سر می برد و یا کسی که از آتش جهنم می ترسد ، کاشته و آبیاری می شود .
دین از آن هنگام آغاز شد که انسان شفقت خورشید را در حق دانه هایی که در خاک کاشته بود مشاهده می کرد .
بسیاری از نظریه ها مانند شیشۀ پنجره اند . گرچه ما حقیقت را از خلال آن می بینیم ، اما همان شیشه میان ما و حقیقت فاصله می اندازد .
در کشتزاری دانۀ بلوطی دیدم . چیزی به ظاهر مرده و بی خاصیت . و در بهار ، همان دانۀ بلوط را دیدم که ریشه دوانده و قد کشیده بود . این آغاز درخت بلوط بود که به سوی خورشید بالا می رفت . بی تردید شما این را معجزه می انگارید ، با وجود این ، چنین معجزه ای در رخوت هر پاییز و در شور و شوق هر بهار ، هزاران هزار بار اتفاق می افتد .
ازدواج ، یگانگی دو فطرت خدایی است تا فطرت خدایی سومی نیز بتواند روی زمین زاده شود . ازدواج ، یگانگی دو روح در بستر عشقی سوزان است برای پایان دادن به جدایی . وحدتی است متعالی که یگانه های جدا را در خود ذوب می کند . حلقه ایست زرین در زنجیری که آغازش یک نگاه و پایانش جاودانگی است . بارانی است پاک که از آسمان نیالوده می بارد تا طبیعت خداوندی را بارور و متبرک سازد .
مرد افتخار و شهرت می خرد ، اما زن بهایش را می پردازد .
شاعر و نویسنده ، هر دو تلاش می کنند تا حقیقت زن را دریابند ، اما تا به امروز رازهای پنهان قلب او را نیافته اند ، زیرا آنها از ورای حجاب جنسیت به زن نگریسته اند و جز ظاهر او را ندیده اند ؛ آنها با ذره بین نفرت در جست و جوی زن بوده اند و در نتیجه جز ضعف و فرمانبرداری چیزی نیافته اند .
هر انسانی دو نفر است : یکی بیدار در تاریکی ، و دیگری خواب است در روشنایی .
هر روز به درون وجدان خویش بنگرید و خطاهای خود را اصلاح کنید ؛ اگر از انجام این وظیفه در بمانید ، آنگاه با حقیقت و خردی که در درونتان است ، صادق نیستید .
من راه خویش را تا هر کجا که سرنوشت و رسالتم اقتضا کند ، برای حقیقت ، خواهم پیمود . اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد ، جاودانه می شود . کسی که شب درازش را به خواب رود ، به یقین در دریایی خوابی ژرف محو می شود . کسی که در بیداری اش زمین را تنگی در آغوش می گیرد ، تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید .
تنها مرگ و عشقند که همه چیز را دگرگون می کنند . زندگی ، زنی است که در سیل اشکهای عاشقانش ، تن می شوید و با خون قربانیانش تدهید می کند .
زندگی ساحره ایست که با زیباییش افسونمان می کند ، اما کسی که حیله هایش را بشناسد ، از سحر او خواهد گریخت .
مرگ فقط به آدم سالخورده نزدیک نیست ، به طفل تازه تولد یافته نیز به همان اندازه نزدیک است ؛ زندگی نیز این چنین است .
می دانستم که زمین به عروسی زیبا می ماند که برای افزودن به زیباییش ، به زیورآلات مصنوعی نیازی ندارد . زمین به جامۀ سبز مرغزارش ، به ماسه های طلایی سواحلش و به سنگ های پر بهای کوهستان هایش راضی است .
هنگامیکه جانداری را می کشید در دل خویش به او بگویید :
« با همان نیرویی که تو را می کشد ، من نیز کشته می شوم ، من نیز خورده می شوم . زیرا قانونی که تو را به دست من سپرده است ، مرا نیز به دست تواناتر از من خواهد سپرد . خون تو و خون من چیزی نیستند جز شیره ای که درخت آسمان را تغذیه می کنند . »
درختان شعری هستند که زمین بر صفحۀ آسمان می نویسد . ما درختان را می اندازیم و از انها کاغذهایی می سازیم تا بی چیزی خویش را بر آنها ثبت کنیم ، و همانگونه که هیچ برگی به زردی نمی گراید مگر با آگاهی خاموشی تمامی درخت ، تبهکار نیز بدی نمی کند مگر با ارادۀ پنهان همۀ شما .
کسی که به حقیقت گوش می سپارد کمتر از کسی نیست که حقیقت را بر زبان جاری می سازد .
حقیقت آدمها آن نیست که بر شما آشکار می کنند ، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند .
جایگاه انسانیت قلب خاموش اوست ، نه ذهن وراجش .
مبالغه حقیقتی است که کنترل خود را از دست داده است .
لذت ، نغمۀ آزادی است ، اما آزادی نیست . لذت ، شکوفایی امیال شماست ، اما میوۀ آنها نیست . لذت ، قفسی است که بال در آورده است ، اما فضایی بسته و بی وزن نیست . آری به یقین ، لذت نغمۀ آزادی است .
اگر مصیبت و بلا وجود نمی داشتند ، کار و تلاشی هم وجود نمی داشت ، آنگاه زندگی سرد و بی حاصل و ملال انگیز می شد .
از تفهیم آن چیزها که که ممنوع شده است دست بدار ، زیرا وجدان من محکمه ای است که دربارۀ من عادلانه قضاوت می کند .
سخاوت آن نیست که آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی ، بلکه آن است که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری .
چقدر فرومایه ام من ، هنگامی که زندگی به من طلا می دهد ، و من به تو نقره می دهم ، و با این وجود خود را سخاوتمند می انگارم .
تو هنگامی که می بخشی ، به واقع کریمی . هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آنکه می گرید نبینی .
ما اغلب از فرداها قرض می کنیم تا وام خویش را به دیروزها بپردازیم .
روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن ، زمان را اندازه نگیرم : « دیروز بود و فردایی خواهد بود . »
زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را می بیند .
عشق برای همیشه از زیبایی می هراسد ، با این وجود ، زیبایی برای همیشه توسط عشق دنبال خواهد شد .
من نمی توانستم سخن بگویم ، بنابراین به سکوت پناه بردم که تنها زبان ، دل آدمی است .
حراف ترین آدمها ، کم کم هوش ترین آنانند . فرق بین سخنور و دلال حراج چندان زیاد نیست .
پیش از آنکه عشق را بشناسم ، عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم ، اما شناختن را که آموختم ، کلمات در دهانم ماسید و نواهای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتادند .
هنر مصریان علوم غریبه است . هنر کلدانیان حساب است . هنر یونانی ها تناسب است . هنر رومیان تقلید است . هنر چینی ها آداب معاشرت است . هنر هندوها سنجیدن خیر و شر است . هنر یهودیان در مفهوم ویرانی است . هنر اعراب در یادآوری گذشته ها و اغراق است . هنر پارسیان در عیب جویی است . هنر فرانسویان در کلک و تردستی است . هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافۀ حق به جانب گرفتن است . هنر اسپانیایی ها در تحجر است . هنر ایتالیایی ها در قشنگی است . هنر آلمانی ها در جاه طلبی است . هنر روسها در غم و غصه است و هنر گامی است از شناخته ها به سوی ناشناخته ها .
چهرۀ آدمی آیینۀ شگفت انگیزی است که صادقانه ژرفای روح را منعکس می کند ؛ کار هنرمند آن است که این ژرفا را ببیند و ترسیم کند ؛ در غیر این صورت شایستۀ آن نیست که هنرمند نامیده شود .
کار هنری بیشتر فهم طبیعت و آشکار ساختن معناهای آن برای کسانی است که قادر به فهم آن نیستند . انتقال روح درخت است ، نه تولید چیزی کاملاً شبیه درخت . آشکار ساختن ضمیر دریاست ، نه ترسیم موج های کف آلود بیشمار . رسالت هنر بیرون کشیدن ناشناخته ها است از دل آشناترین چیزها .
اثر هنری ، مهی است که به صورت نقشی تراشیده می شود .
کسی که به سیمای غم نگاه کرده ، سیمای شادمانی را هرگز نمی بیند .
غم و شادی از یکدیگر جدا نیستند . آنها باهم می آیند و هنگامی که یکی از آنها تنها با شما سر یک سفره می نشیند ، یادتان باشد که آن دیگری بر بسترتان خفته است .
تلخ ترین چیز در اندوه امروزمان ، خاطرۀ شادمانی دیروزمان است .
غم ، احساسات را تلطیف می کند و شادی ، دلهای مجروح را التیام می بخشد . اگر بنیاد غم و حرمان بر می افتاد ، روح آدمی شبیه لوحی سپید می شد که بر آن چیزی جز نشانه های خودپرستی و آزمندی ثبت نبود .
دوستی با آدم نادان ، به اندازۀ بحث کردن با آدم مست ، احمقانه است .
هنگامی که جامم تهی است ، به تهی بودنش رضا می دهم ؛ اما هنگامی که نیمه پر است ، از نیمه پر بودن ان آزرده می شوم .
از خیالتان خلوتگاهی در بیابان بسازید ، پیش از آنکه خانه ای در میان دیوارهای شهر بنا کنید .
صورت ظاهر ، فقط جامه ای است که می پوشیم . جامه ای با دوختی ظریف ، تا مرا از پرسشهای شیطنت آمیز تو و تو را از بی مبالاتی های من در امان دارد .
نیایش آواز قلب است که حتی در مخمصۀ شیون هزاران روح دیگر ، راه خود را تا عرش خداوند هموار می کند .
بگذارید کسی که دستان آلودۀ خود را با جامۀ شما پاک می کند ، جامه تان را با خود ببرد . او دوباره محتاج آن خواهد شد ، اما شما هرگز .
ما توان آن را داریم که سعادت عقلانی را در ساده ترین تجلیات روح بیابیم . زیرا در گلی ساده ، همۀ شکوه و زیبایی بهار را می یابیم و در چشمان طفلی شیرخوار ، همۀ امیدها و آرزوهای بشریت را .
خوشا به حال مردم با صفا . خوشا به حال آنانکه از مال فارغند ، زیرا که وارسته اند . خوشا به حال آنانکه گرسنۀ حقیقت و زیباییند ، زیرا گرسنگیشان نان می اورد وتشنگیشان اب گوارا ن نان
م

با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت و سکوت و آرامش مردم رافرا گرفته بود.
سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:
هرزمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه اوسخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر مینهد به صلیب نیز میکشد. و چنانکه شما را میرویاند شاخ و برگ شما را هرس میکند.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخههای شما را که در آفتاب میرقصند نوازش میکند . همچنین تا عمیق ترین ریشههای شما پایین میرود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان میدهد.
عشق شما را چون خوشههای گندم دسته میکند. آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون میآورد. و سپس به غربال باد دانه را از کاه میرهاند. و به گردش آسیاب میسپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر میکند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.
و بعد از آن شما را بر آتش مینهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.
عشق با شما چنین رفتارها میکند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.
اما اگر از ترس بلا و آزمون، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید، خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید. و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست.
جایی که شما میخندید اما تمامیخنده ی خود را بر لب نمیآورید. و میگریید اما تمامیاشکهای خود را فرو نمیریزید.
عشق هدیه ای نمیدهد مگر از گوهر ذات خویش. و هدیه ای نمیپذیرد مگر از گوهر ذات خویش.
عشق نه مالک است و نه مملوک. زیرا عشق برای عشق کافی است.
وقتی که عاشق میشوید مگویید: خداوند در قلب من است. بلکه بگویید من در قلب خداوند جای دارم. و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته بیند حرکت شما را هدایت میکند.
عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.
اما اگر شما عاشقید و آرزویی میجویید، آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب میرود و برای شب آواز میخواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد.
آرزو کنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید.
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بی اندیشید.
آرزو کنید که شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.
و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.
ی آورد و تشنگیشان آب گوارانان می آورد و تشنگیشان آب گوارامی آورد و تشنگیشان آب گوارا .


جبران خلیل جبران شاعر ، نقاش، نویسنده و متفکر لبنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آینده گان در میان گذاشت باز گویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.
زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در خطاب و سخن گفتنت جلوه کند . جبران خلیل جبران
چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم. جبران خلیل جبران
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . جبران خلیل جبران
و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان. جبران خلیل جبران
چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت . جبران خلیل جبران
این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. جبران خلیل جبران
اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند . جبران خلیل جبران
دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است. جبران خلیل جبران
رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد . جبران خلیل جبران
پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟! . جبران خلیل جبران
مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد . جبران خلیل جبران
ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی . جبران خلیل جبران
وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است. جبران خلیل جبران
مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” .
زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟! ” . جبران خلیل جبران
تاسف ، ابرسیاهی است که آسمان ذهن آدمی را تیره می سازد در حالی که تاثیر جرائم را محو نمی کند . جبران خلیل جبران
شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد. جبران خلیل جبران
کار تجسم عشق است. جبران خلیل جبران
به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود . جبران خلیل جبران
اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . جبران خلیل جبران
مردم ! هشدار ! که زیبایی زندگانی ست ، آن زمان که پرده گشاید و چهره برنماید
لکن زندگی شمایید و حجاب خود ، شمایید .
زیبایی قامت بلند ابدیت است ، نگران منتهای خویش در زلال آینه .
اما صراحت آینه شمایید و نهایت جاودانه شمایید . جبران خلیل جبران
شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیم های گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟ . جبران خلیل جبران
از يك خود كامه، يك بدكار، يك گستاخ، يا كسی كه سرفرازی درونی اش را رها كرده، چشم نيك رای نداشته باش . جبران خلیل جبران
زندگی روزمره شما پرستشگاه و نیز دیانت شماست . جبران خلیل جبران
برادرم تو را دوست دارم ، هر كه می خواهی باش ، خواه در كليسايت نيايش كنی ، خواه در معبد، و يا در مسجد . من و تو فرزندان يك آيين هستيم ، زيرا راههای گوناگون دين انگشتان دست دوست داشتنی “يگانه برتر ” هستند ، همان دستی كه سوی همگان دراز شده و همه آرزومندان دست يافتن به همه چيز را رسايی و بالندگی جان می بخشد . جبران خلیل جبران
در پهنه ی پندار و خلسه ی خیال ، فراتر از پیروزیهای خود بر نشوید ، و فروتر از شکستهای خود نروید . جبران خلیل جبران
چه ناچيز است زندگی كسی كه با دست هايش چهره خويش را از جهان جدا ساخته و چيزی نمی بيند، جز خطوط باريك انگشتانش را . جبران خلیل جبران
حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری . جبران خلیل جبران
بسياری از دين ها به شيشه پنجره می مانند.راستی را از پس آنها می بينيم، اما خود، ما را از راستی جدا می كنند . جبران خلیل جبران
ایمان از کردار جدا نیست و عمل از پندار . جبران خلیل جبران
زندگی روزانه شما پرستشگاه شما و دين شماست .آنگاه كه به درون آن پای می نهيد، همه هستی خويش را همراه داشته باشيد . جبران خلیل جبران
گروهی دریای زیبای حقیقت را به درون خود نهان دارند و زلال آنرا در پیاله کوچک کلام نمی کنند
به گرمای مهربان سینه ی آنان باشد که جان به سکوتی موزون ماوی گزیند . جبران خلیل جبران
انسان فـرزانه با مشعـل دانش و حکمت، پيش رفته و راه بشريت را روشن می سازد . جبران خلیل جبران
اگر به دیدار روح مرگ مشتاقید ، هم به جسم زندگی روی نمایید و دروازه های دل بدو برگشایید .
که زندگانی و مرگ ، یگانه اند ، همچنانکه رودخانه و دریا . جبران خلیل جبران
اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران
به رویاها ایمان بیاورید که دروازه های ابدیت اند . جبران خلیل جبران
براستی آيا اين خداوند است که انسان را آفريده است يا عکس آن؟
خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقيقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ايمان به آن می کوبند ، باز می کند.
نيکی در انسان بايد آزادانه جريان و تسرِی يابد . جبران خلیل جبران
همه آنچه در خلقت است ، در درون شماست و هر آنچه درون شماست ، در خلقت است. جبران خلیل جبران
شايد بتوانيد دست و پای مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آوريد. جبران خلیل جبران

عشق
عشق چنانكه شما را تاج بر سر مینهد، به صليب نيز میكشد.
و چنانكه شما را میرويانَد، شاخ و برگ شما را هرس میکند.
و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظريفترين شاخههای شما را كه در آفتاب میرقصند، نوازش میكند.
همچنين تا عميقترين ريشه های شما پايين میرود و آنها را كه به زمين چسبيدهاند تكان میدهد.
عشق، شما را چون خوشههای گندم دسته میکند، آنگاه شما را به خرمنكوب از پردهی خوشه بيرون میآورَد، و سپس به غربال باد دانه را از كاه میرهاند، و به گردش آسياب میسپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد. سپس شما را خمير میكند تا نرم و انعطافپذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مینهد تا برای ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.
عشق با شما چنين رفتارها میكند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد، و بدين معرفت با قلب زندگی پيوند كنيد و جزيی از آن شويد.
کتاب پیامبر جبران خلیل جبران
از نقاشیهای خلیل جبران


شادی و غم...
آنگاه زنی ندا در داد که :
با ما از شادی و غم بگو
و او پاسخ داد:
شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است به معیار دل ،
و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک باشد .
و چگونه غیر این تواند بود؟
در خراش تیغ غم بر پیکر هستی آدمی آیینی است ، آنکه شکافی عمیق تر تحمل کند ، پیمانه ی شادمانیش فراخ تر شود،
نه مگر پیاله ای که شراب گوارای خویش در آن جای دهید ، سوخته جانی باشد ، باز آمده از کوره ی سفالگران؟
و نغمه ی آن عود که جان را تسلا دهد ، از اندام چوبی برآید که به نیش تیغی تهی شده باشد؟
به لحظه های شادمانی و سرخوشی ، در اعماق قلب خویش نظاره کنید تا که باز یابید ، آنچه امروز شما را مسرور دارد ، آری همان است که پیشتر ، زهر غمی جانکاه به کامتان ریخته باشد.
و در تداوم سیاه تلخکامی باز نگرید تا ببینید که اشک در مصیبت آن می افشانید که روزگاری سرچشمه ی شادمانی بوده است.
در میان شما جمعی بر آنند که گستره ی اندوه ، عظیم تر از شادمانی باشد ، و گروهی در فراخنای مسرت ، عظمتی گسترده تر یابند.
اما من اکنون با شما می گویم ، این دو را از یکدیگر جدایی نیست . اینان همواره دوشادوش سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته باشد دیگری در رختخوابتان آرمیده است.
شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه ی اندوه و نشاط.
و تنها آن زمانی سکون تعادل پدیدار شود که از هر چه هست تهی شوید.
پس خزانه دار گیتی آنگاه که شما را در برگیرد تا سیم و زر خود قیاس کند ، لاجرم کفه ای برآید و کفه ای فرو افتد ، تا کدام شادی باشد و کدام غم.
کتاب پیامبر
جبران خلیل جبران
اللهم...

![]()
اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِنْ نَفْسِي، وَ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِي مِنْهُمْ؛ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي خَيْراً مِمَّا يَظُنُّونَ، وَ اغْفِرْلِي مَا لَا يَعْلَمُونَ
علی ع
بار خدايا، تو از من به خودم داناترى و من خود را بهتر از ايشان مى شناسم. بار خدايا، مرا بهتر از آن بدار كه اينان مى پندارند و گناهانى را كه اينان نمى دانند، براى من بيامرز.
این کلام حکمت آمیز را امام(علیه السلام) زمانى فرموده که گروهى او را در مقابلش ستودند،
سپس افزود: «خداوند! ما را بهتر از آنچه آنها گمان مى کنند قرار ده و آنچه را نمى دانند بر ما ببخش»; (اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ، وَاغْفِرْ لَنَا مَا لاَ یَعْلَمُونَ).
از جمله امورى که در روایات اسلامى از آن به شدت نهى شده، مدح و ستایش افراد در برابر خود آنهاست، از این رو در روایات دیگرى مدح و ستایش نوعى ذبح شمرده شده است.
در روایتى از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إذا مَدَحْتَ أخاکَ فى وَجْهِهِ فَکَأنَّما أمْرَرْتَ عَلى حِلْقِهِ الْمُوسى; هنگامى که برادرت را در برابرش مدح و ستایش کنى مانند این است که کارد بر گلویش مى کشى».(1)

اللّٰهُمَّ إِنَّکَ تَرىٰ وَ لَا تُرىٰ، خدایا! تو میبینی و دیده نمیشوی
وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلىٰ، و تو در چشم انداز برتری
وَ أَنَّ إِلَیْکَ الْمُنْتَهىٰ وَ الرُّجْعىٰ، و نهایت و بازگشت همه به سوی تو است
وَ أَنَّ لَکَ الْآخِرَةَ وَ الْأُولىٰ، و آخرت و دنیا
وَ أَنَّ لَکَ الْمَماتَ وَ الْمَحْیَا، و مرگ و زندگی از آن تو است،
وَ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُذَلَّ أَوْ أُخْزىٰ.
پروردگارا به تو پناه میآورم از اینکه خوار یا رسوا شوم
رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ
وَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ ۖ
وَ رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِكَ
وَ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْعَدِيلَةِ عِنْدَ الْمَوْتِ.
وَ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ زَوالِ نِعْمَتِكَ، وتَحَوُّلِ عَافِيَتِكَ، وفُجَاءةِ نِقْمَتِكَ، وَجَميعِ سَخَطِكَ












اَللَّهُمَّ ارْزُقْنِي حُبَّكَ وَ حُبَّ مَن یُحِبُّکَ وَ العَمَلَ َ الَّذِی ْ یُبَلِّغُنِی اِلی حُبِّکَ
خداوندا محبت خود را و محبت کسی که تو را دوست دارد را ؛وعملی که محبت ترا جلب کند را روزی ما بفرما
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حَجَّ بَیْتِکَ الْحَرَامِ فِی عَامِی هَذَا وَ فِی کُلِّ عَامٍ
خدایا مرا روزى کن حج بیت الحرام در این سال و در همه سال
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي قَلْباً تَقِيّاً نَقِيّاً وَ مِنَ الشِّرْكِ بَرِيئا لا كَافِراً وَ لا شَقِيّاً
خدايا! دل با تقوا و صفا يافته، و بيزار از شرك، نه كافر و بدبخت روزى من گردان.
أَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُودِ
اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي طاعَةَ الْخاشِعِينَ وَ اجْتِهَادَ الْمُجْتَهِدِينَ وَ لاَ تَجْعَلْنِي مِنَ الْغَافِلِينَ الْمُبْعَدِينَ وَ اغْفِرْ لِي يَوْمَ الدِّينِ
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِي مِنْفَضْلِكَ الْوَاسِعِ الْحَلالِ الطَّيِّبِ، رِزْقاً واسِعاً حَلالاً طَيِّباً بَلاغاً لِلدُّنْيا وَالْآخِرَةِ
«اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي التَّجافِي عَنْ دارِ الْغُرُورِ، وَ الإِنابَةَ إِلى دارِ الْخُلُودِ، وَ الاسْتِعْدادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ الْفَوْتِ»
خدایا به من دل کندن از سرای غرور دنیا راعنایت فرما، و رجوع به سرای سرور و خلود و جاودانگی آخرت را روزیم کن، و استعداد برای مرگ، قبل از نزول مرگ را نصیبم فرما.
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنی تَوْفِيقَ الطّاعَةِ، وَبُعْدَ الْمَعْصِيَةِ، وَصِدْقَ النِّيَّةِ، وَعِرْفانَ الْحُرْمَةِ،
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِى رَحْمَةَ الْأَيْتامِ، وَ إِطْعامَ الطَّعامِ، وَ إِفْشاءَ السَّلامِ، وَصُحْبَةَ الْكِرامِ،
اللّٰهُمَّ ارْزُقْنِي عِلْماً نافِعاً، وَيَقِيناً صادِقاً، وَتُقىً وَبِرّاً وَوَرَعاً وَخَوْفاً مِنْكَ، وَفَرَقاً يُبَلِّغُنِي مِنْكَ زُلْفَىٰ وَلَا يُبَاعِدُنِي عَنْكَ، وَأَحْبِبْنِي وَلَا تُبْغِضْنِي،
وَتَوَلَّنِي وَلَا تَخْذُلْنِي، وَأَعْطِنِي مِنْ جَمِيعِ خَيْرِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ مَا عَلِمْتُ مِنْهُ وَما لَمْ أَعْلَمْ
اَللّـهُمَّ ارْزُقْنى حَلاوَهَ ذِکْرِکَ وَ، اِقامَهِ اَمْرِکَ، وَ، وَاَوْزِعْنى
لاَِدآءِ شُکْرِکَ، وَاحْفَظْنى بِحِفْظِکَ وَسَتْرِکَ، بِکَرَمِکَ یا اَبْصَرَ النّاظِرینَ







امام صادق «ع» در حدیث صحیح فرمود که هرکه بعد از خوابیدن در رخت خواب سه مرتبه بگوید:
«اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى عَلافَقَهَرَ اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى بَطَنَ فَخَبَرَ وَ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى مَلَکَ فَقَدَرَ وَالْحَمْدُللّهِ الَّذى یحْیى الْمَوْتى وَ یمیتُ اْلاَحْیاء وَهُوَ عَلى کُلِّ شىِءِ قَدیر»
از گناهان بیرون می آید، مانند روزى که از مادر متولد شده است.

یا رب...


خدایا همه به این جمله اعتقاد دارند اما من به این جمله شک دارم ومیگویم نظر تو هم با خواهش وتمنا ودعا بر میگردد...........................

«یَا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنِی وَ رِقَّةَ جِلْدِی وَ دِقَّةَ عَظْمی»
«پروردگارا بر ناتوانی جسمم و نازکی پوستم و نرمی استخوانم رحم کن»





رَبِّ أَعُوذُ بِکَ أَنْ أُذَلَّ أَوْ أُخْزىٰ.
پروردگارا به تو پناه میآورم از اینکه خوار یا رسوا شوم
رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَن يَحْضُرُونِ
وَ رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ ۖ
وَ رَّبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ وَ حُلُولِ سَخَطِكَ
وَ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْعَدِيلَةِ عِنْدَ الْمَوْتِ.
وَ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ زَوالِ نِعْمَتِكَ، وتَحَوُّلِ عَافِيَتِكَ، وفُجَاءةِ نِقْمَتِكَ، وَجَميعِ سَخَطِكَ


![]()
1- رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِي ٱلدُّنۡيَا حَسَنَةٗ وَفِي ٱلۡأٓخِرَةِ حَسَنَةٗ وَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ
2-رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
3-رَبَّنَا وَءَاتِنَا مَا وَعَدتَّنَا عَلَىٰ رُسُلِكَ وَلَا تُخۡزِنَا يَوۡمَ ٱلۡقِيَٰمَةِۖ إِنَّكَ لَا تُخۡلِفُ ٱلۡمِيعَادَ
4-رَبَّنَآ أَفۡرِغۡ عَلَيۡنَا صَبۡرٗا وَثَبِّتۡ أَقۡدَامَنَا وَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ
5--رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَتَوَفَّنَا مُسْلِمِينَ
6-رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ
7-رَبَّنَآ ءَامَنَّا فَٱغۡفِرۡ لَنَا وَٱرۡحَمۡنَا وَأَنتَ خَيۡرُ ٱلرَّـٰحِمِينَ
8- رَبَّنَا فَٱغۡفِرۡ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرۡ عَنَّا سَيِّـَٔاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ ٱلۡأَبۡرَارِ
9-رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لِي وَلِوَٰلِدَيَّ وَلِلۡمُؤۡمِنِينَ يَوۡمَ يَقُومُ ٱلۡحِسَابُ
10- رَبَّنَا ٱغۡفِرۡ لَنَا وَلِإِخۡوَٰنِنَا ٱلَّذِينَ سَبَقُونَا بِٱلۡإِيمَٰنِ وَلَا تَجۡعَلۡ فِي قُلُوبِنَا غِلّٗا لِّلَّذِينَ ءَامَنُواْ 11--رَبَّنَآ إِنَّكَ رَءُوفٞ رَّحِيمٌ
12-رَبَّنَا لَا تُزِغۡ قُلُوبَنَا بَعۡدَ إِذۡ هَدَيۡتَنَا وَهَبۡ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحۡمَةًۚ إِنَّكَ أَنتَ ٱلۡوَهَّابُ
13-رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذۡنَآ إِن نَّسِينَآ أَوۡ أَخۡطَأۡنَاۚ 14-رَبَّنَا وَلَا تَحۡمِلۡ عَلَيۡنَآ إِصۡرٗا كَمَا حَمَلۡتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبۡلِنَاۚ 15-رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلۡنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦۖ وَٱعۡفُ عَنَّا وَٱغۡفِرۡ لَنَا
وَٱرۡحَمۡنَآۚ أَنتَ مَوۡلَىٰنَا فَٱنصُرۡنَا عَلَى ٱلۡقَوۡمِ ٱلۡكَٰفِرِينَ
16- رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا
17-رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ
18-رَبَّنَا ٱصۡرِفۡ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَۖ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا نَّهَا سَآءَتۡ مُسۡتَقَرّٗا وَمُقَامٗا
19-رَبَّنَا ٱطۡمِسۡ عَلَىٰٓ أَمۡوَٰلِهِمۡ وَٱشۡدُدۡ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ فَلَا يُؤۡمِنُواْ حَتَّىٰ يَرَوُاْ ٱلۡعَذَابَ ٱلۡأَلِيمَ
20- رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ

1- إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ ((مَغْفِرَتُکَ أوْسَعُ مِنْ ذُنُوبی وَرَحْمَتُکَ أرْجَی عِنْدِیِ مِنْ عَمَلِی، فَاغْفِرْلی ذُنُوبی یَا حَیَّاً لاَ یَمُوتُ؛ ))
خدایا! آمرزش تو از گناهان من بزرگ تر و رحمت تو نزد من امیدوار کننده تر از اعمالم می باشد، پس گناهان مرا بیامرز، ای زنده ای که مرگ و نیستی در او راهی ندارد.
2- الهی ربی سیدی مولای (( سَهِّلْ لِى مَناهِجَ الْوُصْلَةِ وَالْوُصُولِ، وَتَوِّجْنِى بِتاجِ الْكَرامَةِ وَالْوَقارِ، وَأَلِّفْ بَيْنِى وَبَيْنَ أَحِبَّائِكَ فِى دارِ الدُّنْيا وَدارِ الْقَرارِ،))
3- الهی ربی سیدی مولای ((اِنَّ ذُنُوبی لا تَضُرُّکَ وَاِنَّ مَغْفِرَتَکَ لی لا تَنْقُصُکَ فَاَعْطِنی ما لایَنْقُصُکَ وَاغْفِرْ لی ما لایَضُرُّکَ))
پروردگارا همانا گناهان من زیانی به تو نزند و محققاً آمرزش تو از من نقصانی به تو نرساند پس عطا کن به من
آنچه را نقصانت نرساند و بیامرز برایم آنچه را زیانت نزند
4- الهی ربی سیدی مولای(( فَضْلُكَ رَجَائِي، وَ كَرَمُكَ وَ رَحْمَتُكَ أَمَلِي، لا عَمَلَ لِي أَسْتَحِقُّ بِهِ الْجَنَّةَ، وَ لا طَاعَةَ لِي أَسْتَوْجِبُ بِهَا الرِّضْوَانَ، إِلا أَنِّي اعْتَقَدْتُ تَوْحِيدَكَ
وَ عَدْلَكَ، وَ ارْتَجَيْتُ إِحْسَانَكَ وَ فَضْلَكَ، وَ أَنْتَ أَكْرَمُ الْأَكْرَمِينَ، وَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ،))
5- -إِلَهِي ربی سیدی مولای لا اَملِکُ لِنَفسی نَفعا" ولاضَرا" ولامُوتا" ولا حیوه" ولانُشورا" ولااَستطیعُ أن أخَذُ الا مااعطیتنی ولا ان اتقی الا ما وقیتنی ،اللهم وفقنی لما تحب وترضی من القول والعمل فی عافیه
خدایا! بخششت امید من، و کرم و رحمتت آرزوی من است، عملی که به آن سزاوار بهشت باشم ندارم، و طاعتی که به آن شایسته خشنودی ات گردم در پروندهام نیست، جز اینکه یگانگی و دادگری ات را باور دارم، و به احسان و فضلت دل بستم،، و تو کریمترین کریمانی، و مهربانترین مهربانانی،
6-إِلَهِي ربی سیدی مولای جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِي وَ عَفْوُكَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِي فَسُرَّنِي بِلِقَائِكَ يَوْمَ تَقْضِي فِيهِ بَيْنَ عِبَادِكَ
إِلَهِي اعْتِذَارِي إِلَيْكَ فَاقْبَلْ عُذْرِي يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ
7-إِلَهِي ربی سیدی مولای إِنْ أَخَذْتَنِي بِجُرْمِي أَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ إِنْ أَخَذْتَنِي بِذُنُوبِي أَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ
8- إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ يا مَنْ لا يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ وَيا مَنْ لا يُبْرِمُهُ اِلْحاحُ الْمُلِحّينَ وَ يا مَنْ لا يُغَلِّطُهُ السّآئِلُونَ
اَذِقْنى بَرْدَ عَفْوِكَ وَمَغْفِرَتِكَ وَحَلاوَةَ رَحْمَتِكَ
9- إِلَهِی وَ رَبِّی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلاَیَ نَوِّرْ ظَاهِرِی بِطَاعَتِکَ، وَ بَاطِنِی بِمَحَبَّتِکَ، وَ قَلْبِی بِمَعْرِفَتِکَ، وَ رُوحِی بِمُشَاهَدَتَکِ یَا ذَالْجَلَالِ وَ الإکْرَامِ»،


















�ورقه و گلشاه�:
�ورقه و گلشاه�:
عاشق و معشوقي که به دست پيغامبر (ص) زنده شدند

منظومه عاشقانه و پرسوز و گداز �ورقه و گلشاه� اثر عيوِقي، يکي از آثار کهن و ارزشمند ادبيات فارسي است درباره سرگذشت عشقِ پر سوز و گداز يک پسرعمو و دختر عمو که ناکام از دنيا ميروند، اما پس از آنکه به معجزه پيغامبر اکرم (ص) زنده ميشوند، به وصال هم ميرسند.
�خسرو� و �شيرين�، �ليلي� و �مجنون�، �يوسف� و �زليخا�، �فرهاد� و �شيرين� ، �وامق� و �عذرا� و �ويس� و �رامين� اينها نام شماري از سرشناسترين عاشقان و معشوقاني است که سرگذشت عاشقانه پُر فراز و نشيبِ آنان، موضوع سرايش تعدادي از بهترين آثار غنايي و عاشقانه تاريخ ادبيات فارسي شده است.
ماجراي عشق شکوهمندِ خسرو به شيرين و نيز دلبستگيِ خالصانه فرهادِ کوهکن به شيرين را حکيم نظامي گنجوي به زيبايي در مثنويِ �خسرو و شيرين� روايت کرده و پس از او نيز ديگر شاعراني چون اميرخسرو دهلوي و ديگر مقلّدان نظامي به نظمِ آن پرداختهاند؛ هرچند پيش از نظامي نيز فردوسي بزرگ داستان خسرو و شيرين را در �شاهنامه� آورده است.
�ليلي و مجنون� را نيز نظامي جاودان ساخته و مقلّدانش نيز به پيروي از او بارها و بارها آن را از نو سرودهاند. از �وامق و عذرا� عنصريِ بلخي نيز گرچه جز بيتهايي اندک باقي نمانده، اما بعد از وي شاعراني چون قتيلي بخارايي و خواجه شعيب جوشقاني و ميرزا محمدصادق نامي اصفهاني اين داستان عاشقانه يوناني را دوباره به نظم کشيدهاند.
�ويس و رامين� را هم که داستاني بازمانده از عهد اشکانيان بوده است، فخرالدين اسعد گرگاني به رشته نظم کشيده و �يوسف و زليخا� را هم که به نادرستي به فردوسي نسبتش ميدادند، بار ديگر در قرن نهم به ذوق و کوشش خواجه مسعود قمي و نورالدين عبدالرحمن جامي سروده ميشود تا روايتهايي ديگر از اين �احسن القصصِ� قرآن کريم در گنجينه ادبيات فارسي به يادگار بماند.
** ورقه و گلشاه؛ منظومهيي عاشقانه با طعم فراق
اما در کنار اين مثنويهاي عاشقانه، يکي از کهنترين داستانهاي عاشقانه ادبيات فارسي که خوشبختانه از گزند حوادثِ روزگار محفوظ مانده و امروزه در دسترسِ فارسي زبانان است، منظومه اي است به نام �ورقه و گلشاه�. اين مثنوي را شاعري به نام �عيّوقي� سروده که تاريخ سرايش آن به احتمال بسيار قبل از پايانِ سده پنج هجري است.
اين مثنوي که مانند بسياري از منظومههاي داستاني قرنهاي چهارم و پنجم چون �شاهنامه� فردوسي و �وامق و عذرا� عنصري در بحر متقارب مثمن محذوف / مقصور (فعولن فعولن فعولن فعل / فعول) سروده شده، ماجراي عشقي پر سوز و گداز بين دو عاشق و معشوق از يکي از قبيلههاي عرب، به نام �بني شيبه� را روايت ميکند؛ عشقي که با درنورديدن مرزهاي فراق و هجران، به تراژدي نزديک ميشود و پس از آن به شکلي معجزگونه وصال را براي عاشق و معشوق دلسوخته رقم ميزند.
از عيّوقي، شاعري که �ورقه و گلشاه� را سروده، اطلاعي در دست نيست جز اينکه به قول مرحوم استاد دکتر ذبيح الله صفا مصححِ �ورقه و گلشاه� با توجه به اشارههاي شاعر در متنِ اثر، تنها ميدانيم که او فردي مسلمان بوده و سرايش اين منظومه را در بهارِ يک سال آغاز کرده و در همان سال به انجام رسانده است؛ و نيز اين را ميدانيم که عيّوقي اثر خود را به نام �سلطان محمود� درآورده است:
�تو عيّوقيا گَرت هوش است و راي / به خدمت بپيوند به مدحت [= ستايش] گراي
به دل مِهر سلطانِ غازي بجوي / به جان مدح سلطان محمود گوي
ابوالقاسم آن شاه دين و دُوَل / شهنشاه عالم، امير ملل�
(ورقه و گلشاه به تصحيح دکتر ذبيح الله صفا، صفحه 3)
درباره اينکه اين �سلطان محمود� کدام محمود است، ديدگاههاي گوناگوني مطرح شده است، زيرا در فاصله 138 سال از 387 تا 525 هجري قمري، سه نفر با نام �محمود� به حکمراني ميرسند. نخست، يمينالدوله ابوالقاسم محمود بن سبکتگين، معروف به سلطان محمود غزنوي، که از 387 تا 421 در نهايت اقتدار سلطنت کرد. دوم، محمود بن ملکشاه سلجوقي، پسر ترکان خاتون بود که از 485 تا 487 حکومت کرد و با مرگش، سلطنت به برادرش، برکيارق، رسيد. سومين محمود نيز، پادشاهي است به نام محمود بن محمد بن ملکشاه سلجوقي که از 511 تا 525 ق حکومت کرد.
مرحوم استاد صفا در مقدمه �ورقه و گلشاه� نوشتهاند که با توجه به لفظ �غازي� که در شعر عيّوقي آمده، منظور شاعر به احتمال فراوان همان سلطان محمود غزنوي است که به لقب �غازي� نيز در تاريخ شهره است. (ورقه و گلشاه، صفحه چهار و پنج)
** ماجراي عشق پسرعمو و دختر عمو
منظومه �ورقه و گلشاه� داستان عشق جانسوز پسر جواني به نام �ورقه� به دختر عمويش، �گلشاه�، است که در راه اين عشق، دوريها، جنگها، بيوفاييها و خون دلخوردنهاي بسياري پيش ميآيد. اين دو عاشق و معشوق، فرزند دو برادر از قبيله �بني شيبه� اند؛ پدر ورقه، �هُمام� نام دارد و پدر گلشاه، �هلال�.
ورقه و گلشاه از کودکي در کنار هم بودند و با هم باليده و رشد کرده و نزد معلم درس آموخته بودند. اين دو که از کودکي با هم اُنس داشتند، دل به هم ميبازند و عشق يکديگر در خانه دل خويش جاي ميدهند. پدر و مادرهايشان که حال فرزندان خود را ميبينند، جشني در قبيله برپا ميکنند تا گلشاه را به عقد ورقه درآورند.
نغمه چنگ و آواي موسيقي فضاي قبيله را پُر کرده بود و همه اهل حيّ يا همان قبيله آماده جشن عقد اين دو يار صميمي شده بودند که ناگهان:
�برآمد ز گردون و هامون خروش / مصيبت شد آن شادي و ناز و نوش
زمين شد پر از مرد شمشيرزن / که بُد پيشِ شمشيرشان شير، زن
سپاهي همه سرکش و تيره راي / همه ديو ديدار [= چهره] و آهن قباي
ز بهرِ شبيخون و از بهر کين / تو گفتي که بَررُستهاند از زمين
همه تيغها از نيام آخته [= بيرون آورده شده] / همه کينه و جنگ را ساخته...
به کُشتن همي گردن افراشتند / کسي را همي زنده نگذاشتند
براندند بر خاک بر، سيل خون / شد از خونِ گُردان [=دليران] زمين لالهگون� (پيشين، صفحه 10)
ربيع بن عدنان، سالار قبيله بني ضبّه (در سه منزلي قبيله بني شيبه) که به گلشاه علاقهمند بود و چندين بار با فرستادن پيغام او را از پدرش خواستگاري کرده، اما پدر گلشاه به پيامهاي او پاسخي نداده بود، وقتي ميفهمد که قرار است گلشاه را به عقد ورقه درآورند، با مردان جنگجوي خود به جشن عقد ورقه و گلشاه حمله ميکند و پيش از عقد آن دو دلداده، با کشتن شماري از اهل قبيله، جشن را به هم ميريزد و گلشاه را نيز همراه خود ميبرد.
ربيع، گلشاه را نزد خود مينشاند و با تقديم کردن زر و سيم و گوهرهاي گرانبها به گلشاه، با مهرباني و فروتني از عشقِ پرشورِ خود به او سخن ميگويد. در همين حال گلشاه چاره اي ميجويد و با نقش بازي کردن، به ربيع ميگويد که تا زنده است، در خدمت او خواهد بود و جز او به کسي نخواهد انديشيد، اما از ربيع ميخواهد که يک هفته به او زمان دهد تا آماده پيوند زناشويي با ربيع شود:
�چو بگذشت يک هفته از کار من / نباشد کسي جز تو سالار من
تو را جاي روبم [= جاروب ميکنم] به گيسوي خويش / تو را دانم اندر جهان شوي خويش...
ربيع بن عدنان به گفتارِ اوي / بِبُد شاد و ايمن شد از کارِ اوي
نبود آگه از مکر سرو سَهي / به دام اندر آويخت از انبُهي...� (پيشين، صفحه 14)
** لشکرکشيِ عاشقِ دلخسته براي بازپسگيري معشوق از دست ربيع بن عدنان
از آن سوي، ورقه و اهل قبيلهاش به خود ميآيند و ميفهمند که ربيع بن عدنان گلشاه را ربوده است؛ از اينرو، مردانِ جنگي قبيله با همراهي ورقه و پدرش براي گرفتن انتقام و رها کردن گلشاه، راهي منزلگاه قبيله بني ضبّه ميشوند. ربيع نيز با آگاه شدن از اين ماجرا، جنگآورانِ قبيله خويش را جمع ميکند تا مقابل بنيشيبه بايستند.
ربيع پيش از رفتن به ميدان، بار ديگر نزد گلشاه ميآيد تا از وفاداريِ دخترِ بنيشيبه نسبت به خويش مطمئن شود. ربيع به گلشاه ميگويد: ورقه و جنگيانِ بنيشيبه براي جنگ آمدهاند؛ ميخواهم بدانم تو دلت با من است يا با ورقه. زيرا اگر دلت با من باشد، از يک جهان دشمن نيز نخواهم ترسيد و به پشتيبانيِ عشق تو لشکر دشمن را درهم ميشکنم. گلشاه اما باز هم نقش بازي کردنش را براي ربيع ادامه ميدهد تا بتواند از چنگ او به سلامت رها شود:
�بدو گفت گلشاه، کِاِي نامجوي / ميانديش وز دشمنان کام جوي
که تو تا قيامت مرا مهتري [= سرور من هستي] / ز صد ورقه بر من گراميتري
شب و روز من در وفاي تواَم / پرستنده خاک پاي تواَم
ربيع ابن عدنان عجب شاد شد / به گفتار او از غم آزاد شد� (پيشين، صفحه 19)
** نبرد دو مرد عاشق / کشته شدن پدرِ ورقه
ربيع در مصاف تن به تن با لشکر ورقه، چهل مردِ جنگي را از پاي درميآورد و آنگاه رجز ميخواند که به جاي افراد عادي، يکي از سالارانِ لشکر به مصافِ او بيايد. او با فرياد زدنِ اينکه گلشاه او را نسبت به ورقه ترجيح داده، به آشکارا ورقه را به ميدان فرا ميخواند. ورقه نيز که خونش به جوش آمده، رزمجامه بر تن محکم ميکند و آماده رفتن به نبرد با ربيع ميشود که ناگاه، پدرش، همام، جلو او را ميگيرد و نميگذارد که به آوردگاه برود و به جاي پسر، خود به ميدان ميرود.
پس از زد و خورد بسيار بين ربيعِ جوان و پدر ورقه که پشتش خميده بود و مويش سپيد، عاقبت پدر ورقه به دست ربيع کشته ميشود. ورقه را مرگ پدر جَريتر ميکند و او هم براي بازپسگيريِ ناموسِ خويش و هم به قصد گرفتن انتقام خون پدر، براي کشتن ربيع به ميدان ميآيد.
جنگي دشوار بين ربيع و ورقه در ميگيرد؛ جنگي که حفظِ جان، مقصود دومِ طرفين از آن است و خواست نخست و اصلي هر يک از دو جنگجو، به دست آوردن جانان، يعني گلشاه است. اين مصاف تن به تن، هم رقيب را براي هميشه از ميدانِ عاشقي و زندگي بيرون ميکند و هم معشوق را به جنگجوي پيروز ميبخشد. بنابراين، دو دلاور هرچه در توان دارند، ميگذارند تا جانِ يکديگر را بستانند. نخست با نيزه به يکديگر ضربه ميزنند، که پس از چندي نيزهها ميشکند؛ سپس با شمشير نبرد ميکنند که شمشيرها نيز خرد ميشود؛ به گرزهاي سنگين دست ميبَرند، اما شدت ضربهها موجب ميشود کف دستهايشان تاول بزند و نتوانند کارِ جنگ را با گرز ادامه دهند؛ پس دوباره شمشير و نيزه در اختيارشان ميگذارند:
�به ميدان در، آن هر دو خسرونژاد / به کينه بگشتند چون تندباد
ربيع ابن عدنان برآورد خشم / يکي حمله کرد آن سگ شوخ چشم [= بيحيا]
سر نيزه بگذارد بر رانِ اوي / که از درد آزرده شد جان اوي
اَبر [= بر] پهلوي اسپ رانش بدوخت / رخِ ورقه از درد دل برفروخت
پياده شد از اسپ، اسپش بمرد / پياده بر آن خستگي حمله بُرد
يکي نيزه اي زد به بازوش [بازوي ربيع] بر / که بردوخت بازو به پهلوش بر
وليکن به جانش نيامد گزند / ز بازوي خود نوک نيزه بکند
تَنِ هر دو در بندِ غم بسته شد / همين خسته گشت و همان خسته شد� (پيشين، صفحه 30 و 31)
درست است که منظومه �ورقه و گلشاه� اثري است عاشقانه و در شمارِ ادب غنايي، اما در بخشهايي از اين داستان که سخن از جنگ و ميدانِ نبرد و اسپ و گرز و شمشير به ميان آمده، عيوّقي به خوبي صحنههاي رزمي را به تصوير کشيده و با توصيفهاي ساده، عيني و روان، رزمگاه و رزمجو و رزم را به شکلي ديدني براي خواننده تعريف کرده است.
** گلشاه وارد ميدان نبرد ميشود / نجات دادن و اسير شدن
اما افزون بر افرادِ دو لشکر که رزمِ تن به تنِ دو عاشقِ زخمي را نظارهگر هستند، اين نبردِ عشقي يک تماشاگر ويژه نيز دارد: گلشاه. عيوّقيِ شاعر در ادامه روايت خويش تعريف مي کند که گلشاه نيز رزم جامه ميپوشد و روي خود را نيز ميپوشاند و در کسوت سربازان، به آوردگاه ميآيد و از يک سو ورقه را ميبيند که رانش زخمي شده و از سوي ديگر ربيع را که خون از بازويش جاري است. معشوق نبرد دو مردي را که سرنوشتش به سرنوشتِ آنان گره خورده است، به دقت نظاره ميکند. ورقه سوار بر اسبي ديگر حمله تازه اي را آغاز ميکند، اما به ناگاه اسبش با سر به زمين درميآيد و ورقه نقش بر زمين ميشود و در چشم بر هم زدني ربيع را خنجر به دست، روي سينه خود ميبيند.
ربيع ميخواهد سر از تن ورقه ببرد و کار را يک سره کند و همه اينها را گلشاه دارد با دلي پُر از خون تماشا ميکند. ورقه که مرگ را حتمي ميبيند، در آخرين لحظه ربيع را سوگند ميدهد که اجازه دهد يک بار ديگر روي گلشاه را ببيند:
�بگفتا بر اين دل ميافزاي درد / به حق خداوند جبّار و فرد
از آن پيش تا کِم [= که مرا] درآري ز پاي / يکي روي گلشاه ما را نماي
کنونم مکُش، دست و پايم ببند / بِبَر نزد آن زادسرو بلند
به ديدارِ آن ماه مهمان کنم [= مرا مهمان کن] / به پيش وي آنگاه قربان کنم� (پيشين، صفحه 34)
ربيع خواست او را مي پذيرد و با خفت و خواري او را حرکت ميدهد تا نزد گلشاه ببَرد. در اين حال، گلشاه سوار بر اسب، نقاب از رخ باز ميکند و شتابان نزد ربيع و ورقه ميآيد. ربيع گمان ميکند که گلشاه از دوري او بيتاب شده و به ميدان آمده تا او را ببيند، اما گلشاه در يک لحظه ناغافل نيزه خويش را بر جگرگاه ربيع بن عدنان ميزند و او را ميکشد. سپس سوي ورقهي دست در بند ميآيد و دستهاي او را باز ميکند و هر دو شادمان نزد لشکريان بني شيبه بازميگردند.
از آن سو اما جنگيانِ بني ضبه را اندوه و ماتمِ مرگِ ربيع فراميگيرد. يکي از دو پسر ربيع، بر سر نعش خونين پدر ميآيد و سوگند ياد ميکند که انتقام خون او را بگيرد.
** ورقه تلافي ميکند
پسر بزرگ ربيع به ميدان ميآيد و ورقه نيز با پاي مجروح خويش برميخيزد تا به جنگش برود، اما گلشاه مانع ميشود و خود با پوشيدن جامه رزم و گذاشتنِ خودِ جنگي برسر، با چهرهيي پوشيده به مصاف پسر بزرگ ربيع ميرود و او را ميکشد. در ادامه پسر کوچک ربيع به خونخواهيِ پدر و برادر به مصافِ گلشاهِ رويپوشيده ميرود.
بين دو سوار، جنگي سخت در ميگيرد که ناگاه کلاه خود از سر گلشاه ميافتد و پسر ربيع درمييابد که اين سوار، �گلشاه� است؛ و با ديدن روي و مويِ اوي، عاشق گلشاه ميشود.
�پسر گفت: اي دلرباي بديع [= خوش، نيکو، تازه] / منم نامور، غالب ابن ربيع...
کنون اي پريچهرهي خوبروي / به يک سو نه اين کينه و گفت و گوي
مرا با تو امروز پيکار نيست / مرا جفت نيّ و تو را يار نيست
برادرم بر دست تو کشته شد / پدرم از بلاي تو سرگشته شد
کنون کين دل از مِهر گمراه گشت / ز جنگت مرا دست کوتاه گشت
نجويم ز تو کينهي هيچ کس / مرا در جهان چِهرت اي دوست بس
کنون گر به مِهرم تو رغبت کني / بپايي و با بنده صحبت کني،
تن و جان و مالم همه آنِ توست / دلم بستهي عهد و پيمان توست� (پيشين، صفحه 41)
با امتناع گلشاه از پاسخ دادنِ به عشقِ هوسناکِ ابنِ ربيع، زد و خورد بين آن دو ادامه مييابد تا اينکه گلشاه به دست وي اسير مي شود.
ورقه اما با اسير شدن گلشاه، شب هنگام به لشکر دشمن ميزند و خود را به در خيمه پسر ربيع ميرساند و ميبيند که پسر ربيع در حالي که در يک دست جام باده دارد و در دست ديگر خنجر، نيمه مست روي تخت نشسته و گلشاه با چشم گريان و دستِ از پشت بسته، پايين تخت روي زمين افتاده است.
پسر ربيع ابتدا به نرمي ميخواهد دل گلشاه را نسبت به خود نرم کند، اما با مقاومت او، تهديد ميکند که دختر را خواهد کشت. از اينرو، سوي گلشاه خيز برميدارد تا دست تعدي به وي دراز کند که ناگاه ورقه به داخل خيمه حمله ميکند و با يک ضربت شمشير، سر از تن ابن ربيع جدا ميکند و معشوقِ خود را نجات ميدهد و به لشکرگاهِ خودي و نزد پدر گلشاه بازميگردند.
** ناداريِ ورقه و شرط پدر گلشاه
پس از اتفاقهاي جنگ با بني ضبه و کشته شدن پدر، ورقه کمي که حال جسمي و روحي خود را باز يافت، خواست دوباره ازدواج خويش با گلشاه را به ياد خانواده عموي خويش بياورد و اقدامي کند، اما غم ناداري بر دلش سايه افکند، زيرا او همه دارايي خانوادگي خود را در حمله ربيع به جشن عقدش از دست داده بود و چيزي نداشت؛ و گرچه جان و آينده گلشاه را نجات داده بود، اما چون دستش از دينار و درهم خالي بود، نميتوانست براي وصال اقدام کند، زيرا مي دانست در نظام قبيلهاي محال است عمويش دختر زيبا و پُرخواهانِ خود را به جواني نادار و بي مکنت بدهد. عيّوقي به همين مناسبت درباره �ناداري� زيبا گفته است که:
�به مردي تو گر بيشي از روستم / نگيري تو نام، ار نداري دِرَم
دِرَم دار همواره باشد عزيز / نيرزي پشيز ار نداري پشيز� (پيشين، صفحه 48 و 49)
از آن سوي ماجرا، بزرگان و سرمايهدارانِ عرب نيز پي در پي به خواستگاري گلشاه ميآمدند و با بخشيدن مال و ثروت بسيار، ميخواستند رضايت پدر گلشاه را براي ازدواج با وي به دست آورند. در چنين حال و اوضاعي، ورقه نزد زن عموي خود، يعني مادر گلشاه ميرود:
�بدو گفت: اي مادرم، زينهار [= امان بده] / بدين عاشق خستهدل رحمت آر...
که بر جان من سخت شد بند تو / شدم بستهي مِهر فرزند تو...
کنون من ز عم داد خواهم همي / ز تو، خاله فرياد خواهم همي
شما نيک دانيد سامان من / که گلشاه دارد دل و جان من
به بيگانگانش مده، گر دِهي / گرفتار گردي به خونِ رهي [= بنده، غلام؛ منظور �ورقه� است]...
سوي بابِ [= پدر] گلشاه پيغام من / بِبَر، گو مَبُر از من آرام من
حق بابکم [يعني پدر ورقه] را نگه دار تو / روان وُرا [= روح او را] خيره مازار [= بيهوده ميازار] تو
مرا شاد گردان به پيوند خويش / مکن دورم از روي فرزند خويش� (پيشين، صفحه 51)
مادرِ گلشاه، پيام ورقه را نزد شوي خويش ميبرد. پدرِ گلشاه از فداکاري ورقه براي نجات جان گلشاه و از مهر و علاقه اين دو به يکديگر ياد ميکند و مي گويد که شايستهترين فرد براي شوهريِ دخترش و داماديِ او ورقه است اما چون از مال و ثروت بيبهره است، بايد برود نزد دايي (خال) خود که در يمن حکمراني دارد و از او سرمايه اي بگيرد و باز گردد تا به وصال گلشاه برسد.
** پيمانِ عشقي که شکست / رفتن ورقه به يمن براي يافتن سرمايه
ورقه آماده رفتن به يمن مي شود تا به کمک دايي خود، منذر که شاه يمن است و فرزندي هم ندارد، سرمايه اي به دست آورد و نزد گلشاه بازگردد. او پيش از رفتن، نزد گلشاه ميرود تا عهد عاشقي را با يکديگر محکم کنند:
�به زاري چنين گفت: اي بِنت عم / قضامان جدا کرد خواهد ز هم
همي تا زيَم در وفاي تواَم / اسير تو و خاک پاي تواَم
گر از مِهر من بر دلت باک نيست / مرا جايگه بهتر از خاک نيست
وگر با مَنَت هست پيوند مِهر / مَبُر دل ز مِهر من اي خوب چهر� (پيشين، صفحه 54)
گلشاه نيز که در آتش عشق ورقه بيتاب است، با سخنان خود ميکوشد ايستادگي خود را بر سر پيمان عشق با ورقه، به او نشان دهد:
�چنين گفت کِاِي نُزهت [= شادي، نشاط، خرّمي] کام من / ز نامت مبادا جدا نام من
به مِهرم دل و جانت پيوسته باد / به بندِ وفا جانِ من بسته باد
ميان من و تو جدايي مباد / ز چرخ فلک بيوفايي مباد
گر از روي من ميبتابي تو روي [= روي بگرداني] / مجويم؛ وگر جويي از خاک جوي� (همان)
اما گلشاه که گويي دلش از جانب پدر و مادرش مطمئن نيست، به ورقه ميگويد که پيش از رفتنِ به يمن بار ديگر نزد پدر و مادرش رود و از آنان قول بگيرد که تا زماني که برنگشته، گلشاه را به عقد خواستگاري ديگر درنياورند. ورقه نيز چنين ميکند و راهي يمن ميشود.
زماني که ورقه به نزديکي يمن ميرسد، کارواني را ميبيند و از اهل کاروان اوضاع يمن را جويا ميشود. کاروانيان ميگويند که شاه بحرين و امير عدن به يمن حمله کردهاند و شاه يمن و همه بزرگان و سران يمن را به اسيري گرفته و شهر را نيز محاصره کردهاند. از سران يمن، تنها وزيرِ شاه است که گرفتار نشده و درون شهر به محاصره است.
ورقه با زيرکي شبانه به درون شهرِ محاصره شده وارد ميشود و به ديدار وزير ميرود. وزير ماجراي اسارت شاه و بزرگانِ يمن را به ورقه ميدهد. ورقه از وزير درخواست هزار سوار جنگاور ميکند و وزير به خواستهاش جامه عمل ميپوشاند. روز بعد ورقه و لشکر کمتعدادش به بيرون شهر ميروند تا در برابر سپاه پنجاه هزار نفره بحرين و عدن بجنگند.
در مصاف تن به تن، ورقه با رجزخوانيهاي دليرانه خود، پهلوانان دشمن را به مبارزه ميطلبد و در اين جنگهاي رو دَر رو شصت و سه نفر از جنگيانِ دشمن را ميکشد. به هر روي با دلاوريهاي او، لشکر کم تعداد يمن موفق ميشود سپاه دشمن را شکست دهد. ورقه دايي خود و بزرگان يمن را آزاد ميکند و سر شاه بحرين و امير عدن را نيز ميبرد و در پيش دايي خويش، شاه يمن مياندازد. شاه يمن نيز به پاس قدرداني از خواهرزاده شجاعِ خويش، ديار و درهم و گوهر و اشتر و اسب و استرِ فراواني به ورقه ميبخشد تا او بتواند با سرمايه اي بسيار و دلي پر اميد، به وصل گلشاه برسد.
** شاه شام و عشق به گلشاه
در نبود ورقه، شاه شام که آوازه گلشاه را شنيده بود، در هواي او پرسان پرسان راه قبيله بنيشيبه را پيش ميگيرد و پس از چندي به منزلگاه گلشاه ميرسد و با وعده تقديم ثروت بسيار، او را از پدرش خواستگاري ميکند. هلال (پدر گلشاه) اما به قولش با ورقه وفادار ميماند و به شاه شام پاسخ منفي ميدهد. شاه شام که نميتوانسته دل از گلشاه برکند، پيرزني را با دادن زَر و ياقوت مجاب ميکند که برود و دل مادر گلشاه را نسبت به وصلت او با دخترش نرم کند.
پيرزن ميرود و وعدههاي مالي دلفريب شاه شام را با آب و تاب براي مادر گلشاه نقل ميکند و آن قدر در گوش او ميدمد که مادرِ گلشاه، قول ورقه زير پا ميگذارد و راضي ميشود تا پدر گلشاه را نيز راضي کند.
�بخواند آن زمان باب گلشاه را / بگفت و نمودش بدو راه را
که گر مال خواهي و ديهيم [= تاج] و تخت / دلش را گشاده کن از بند سخت
که گر بستهي مِهرِ شامي شوي / به نزد همه کس گرامي شود
بدو به زني دِه تو گلشاه را / مر آن عاشق زار و گمراه را
ز شامي مگر شاد و خرّم شود / غم ورقه اندر دلش کم شود
نيابي تو داماد هرگز چُنوي / که هم مالدار است و هم خوبروي� (پيشين، صفحه 71 و 72)
هلال اما با حرف زن مخالفت ميکند، ولي زن او را تهديد ميکند که اگر به حرفش گوش ندهد، از او جدا خواهد شد. به هر روي، مکر زنانه مادر گلشاه کارگر ميافتد و در حالي که گلشاه و ورقه از آنچه قرار است بر سرشان بيايد، بيخبرند، پدر رضايت ميدهد که دخترش به عقد شاه شام درآيد، اما به يک شرط؛ و آن اينکه هيچ کس از افراد قبيله از اين وصلت خبردار نشود تا مبادا ورقه از اين اتفاق آگاه شود.
** زاري ورقه بر سور گوري که در آن مرده اي نيست!
گلشاه وقتي از ماجرا خبر مي يابد، اشکريزان و بيتاب در غم دوري و جدايي از ورقه مينالد، اما مادرش به دروغ ميگويد که ورقه مرده است. اين حال گلشاه را بدتر ميکند و به تمام او را افسرده مي کند و به هر ترتيب جهاز عروسِ غمزده را آماده ميکنند تا راهي ديار شام شود. گلشاه که مرگ ورقه را باور ندارد، پيش از رفتن، يکي زره و انگشتري به غلام خود مي دهد و ميگويد به يمن رود و آن را به ورقه بسپارد و نيز سفارش ميکند که هيچ از ماجراي ازدواج او و شاه شام چيزي نگويد، زيرا ميداند ورقه طاقت نميآورد و دق ميکند.
در هر صورت گلشاهِ ماتم گرفته همراه با شويِ ناخواستهي خويش به شام ميرود. پدر، گوسفندي را به جاي وي در گور ميگذارد و به اهل قبيله ميگويد که گلشاه مرده است.
از سويي، گلشاه که دل در گرو يارِ ديرينِ خود، ورقه، داشت، به هيچ روي حاضر نبود تن به زناشويي با شاه دهد، از اين روي يک بار با خنجر ميخواست قلب خود را بشکافد که شاه مانعش ميشود. او آب پاکي را روي دست شاه ميريزد:
�وُرا گفت گلشاه: کِاِي شهريار / ندانم تو را در جهان هيچ يار
ولکن نخواهم بُدَن يارِ کس / مرا در جهان يار ورقه است و بس
هر آن کو به خلوت کند رايِ من / نبيند به جز در لحد جاي من� (پيشين، صفحه 78)
شاه نيز چون از صميم دل عاشق گلشاه است، خواست او را ميپذيرد و ميگويد:
�تو با من به خوبي سخن گوي بس / که از تو مرا ديدن روي بس� (همان)
از آن سوي غلامِ گلشاه به يمن ميرسد و انگشتري و زره و پيغام گلشاه را به ورقه ميدهد. ورقه نيز نگران با دارايي فراواني که به دست آورده، شتابان به منزلگاه بني شيبه ميرود و خبر مرگ گلشاه را از پدر او مي شنود و از هوش ميرود.
ورقهي نااميدِ دلخسته را بر سر گور دروغينِ گلشاه ميبرند و او به زاري بر سر گور، با معشوق خويش سخن ميگويد:
اَيا آفتاب درخشان، دريغ / که پنهان شدي زير تاريک ميغ [= ابر]
اَيا تازه گلبرگ خوشبوي من / شدي شاد نابوده از روي من� (پيشين، صفحه 82)
ورقه که اميد خود را نااميد ميديد، زر و سيم و اسب و اشتر و همه سرمايه اي را که از يمن آورده بود، به غلامان خويش ميسپارد تا به يمن بازگردانند. اين اتفاق پر و مادر گلشاه را پشيمان ميکند اما در آن وقت ديگر پشيماني سودي نداشت.
** دست تقدير ورقه را به کاخ شاه شام ميبرد
ورقه دل از دنيا بريده، روز و شب بر سر گور گلشاه بيتابي ميکند تا اينکه يکي از دخترکان زيباروي قبيله که از ماجراي ازدواج گلشاه و شاه شام آگاه بود، دلش بر ورقه ميسوزد و حقيقت را به وي ميگويد. از اين رو ورقه بيدرنگ راهي شام ميشود. در نزديکي شام، راهزنان بر ورقه ميتازند و او به جنگ با آنان برميخيزد و شماري را ميکشد و مابقي فرار ميکنند، اما در اين زدوخورد، ورقه نيز زخمهاي کاري برميدارد، به گونه اي نزديک چشمه اي بيهوش ميشود و از اسب روي زمين ميافتد.
ازقضا شاه شام نيز که با خدم و حشم خود از شکار باز ميگشته، پيکر مجروح ورقه را ميبيند و دلش بر وي ميسوزد و در حالي که نميداند اين جوان کيست، فرمان ميدهد که او را به قصر بياورند تا مداوايش کنند.
در قصر، ورقه به واسطه کنيزکي که پرستاري او را عهده دار است، انگشتريِ يادگار از گلشاه را به دست محبوب مي رساند و گلشاه با ديدن انگشتري، از وجود ورقه در قصر مطمئن ميشود و به هر ترتيب عاشق و معشوق يکديگر را ميبينند:
�چو گلشاه رخسار ورقه بديد / يکي باد [= آه] سرد از جگر برکشيد
بگفت آه وز پاي شد سرنگون / ز بالا درآمد به خاک اندرون
چو ورقه بديد آن دلارام را / مر آن ماه خوشخوي پدرام را
بناليد وز درد دل گفت آه / درآمد سرش سوي خاک سياه
بديد آن مر اين را و اين مر وُرا / دل هر دو سوزان بُد اندر برا
برآمد ز هر دو به يک ره خروش / ز هر دو به يک راه ببريد هوش
زماني برآمد، به هوش آمدند / دگرباره اندر خروش آمدند
چنين گفت گلشاه کِاِي ابن عم / همي خون شد اندر بَرَم دل ز غم
کنون چشمم اي يار مِهرآزماي / به ديدار تو کرد روشن خداي
بگفت اين و بنهاد سر بر زمين / به سجده به پيش جهان آفرين (پيشين، صفحه 96)
** آزمودن شاه شام ورقه و گلشاه را
گلشاه که از ديدار ورقه سر از پاي نمي شناسد، شاه شام را خبر ميکند و ورقه را به او معرفي ميکند. شاه شام نيز پس از ديدار با ورقه، چون از علاقه آن دختر عمو و پسر عمو به هم آگاه است، آن دو را تنها مي گذارد تا با يکديگر سخن کنند، اما از گوشه اي مخفيانه آن دو را زير نظر ميگيرد تا راستي ورقه و وفاداريِ گلشاه را بسنجد.
�بدين حال ميبود تا صبح روز / که رخشيد خورشيد گيتي فروز
نه زين و نه زآن ديد نامردمي / چو اين، باوفا ديد و آن، آدمي،
شه شام شد شادمان بازِ جاي [= شادمان بازگشت] / بشد ايمن ازکارِ آن دلرباي� (پيشين، صفحه 99)
به هر ترتيب، ورقه و گلشاه بيآنکه از حدود حيا و پاکدامني تجاوز کنند، با يکديگر سخن ميگويند و بر روزگار هجران اشک ميريزند.
** وداع ورقه و گلشاه
�چو يک چند بر حالشان برگذشت / دل ورقه از عشق آشفته گشت
بترسيد کِش کار گردد تباه / چو بسيار پايد [= بماند] به نزديک شاه،
گشادش زبان ورقه خوب راي / که اي دختر عم، به حقّ خداي
که گر در همه عمر از روي تو / شوم سير وز عشرت خوي تو
اگر در بلا بايدم زيستن / شب و روز از درد بگريستن
وليکن ز شوي تو اي سرو بُن / شکوهم [= واهمه دارم]؛ فزون زين نگويم سخن
نبايد [= مبادا] که آيد مَرُو را گران / که هست اين جوانمرد، فخر مِهان
بود نيز کِش [= که او را] خوش نيايد که من / بُوَم با تو يک جاي اي سيم تن� (پيشين، صفحه 100 و 101)
گلشاه بشدت ناراحت ميشود و از ورقه ميخواهد دستکم تا بهبودي کامل در قصر بماند، اما ورقه پاکدل تصميم خود را گرفته و به سختي از گلشاه دل ميکند و از شام ميرود. عيّوقي لحظه وداع ورقه و گلشاه را بسيار سوزناک تصوير کرده است:
�به گلشه همي ورقه با آفرين / همي گفت: اي دوست، سيرم ببين
که فرسوده کردي دلِ زار من / برآسود گوشَت ز آزار من
چو گردم تو را غايب از چشمِ سَر / ز گُم گشتنم زود يابي خبر
چو بر من اجل بگسلد [= باز کند] بندِ سخت / به دارالبقا [= آخرت] افکنم زود رخت
بَرَم مهر روي تو و خوي تو / بَرِ آفرينندهي روي تو
تو از حالم اَر هيچ يابي خبر / حق دوستي را به من برگذر
زماني بر آن خاک من کن درنگ / که از کُشتهي خويش نايدت ننگ
چنين گوي کِي [= که اي] کُشتهي زار من / ستمديده يار وفادار من
اَيا خستهي بستهي مِهرِ من / شدي سير ناديده از چهر من
بگو اين و بر من به زاري بموي [=گريه کن] / کُشنده تواي، جز شهيدم مگوي� (پيشين، صفحه 104 و 105)
شاه شام که اين بيتابيِ عاشقانهي عاشق و معشوق را ميبيند، از اينکه گلشاه را به عقد خود درآورده، پشيمان ميشود و ورقه را سوگند ميدهد که اگر او بخواهد، حاضر است گلشاه را طلاق دهد تا آن دو به هم برسند. اما ورقه صميمانه از شاه شام تشکر ميکند و از همه جوانمرديهايش در حق خود سپاسگزاري ميکند؛ آنگاه راه نامعلوم خود در پيش ميگيرد و ميرود.
** مرگ ورقه
ورقه چون از نزد گلشاه به درميآيد، گلشاه او را غلامي ميبخشد که همراهياش کند. در راه بيابان رفتهرفته حال جسمي ورقه بد و بدتر ميشود، به گونه اي که حتي طبيبي که در راه به هم برميخورند نيز نميتواند کاري برايش بکند و ورقه در ميان راه از غم عشق گلشاه ميميرد. غلامش با همراهي دو مسافر پيکر او را به خاک ميسپارد و همان دو مسافر را راهي قصر گلشاه ميکند تا او را از مرگ ورقه خبر دهند.
آن دو پيک به قصر گلشاه ميرسند و مرگ ورقه را به او خبر ميدهند. با شنيدن اين خبر، دنيا به چشم گلشاه تيره و تار ميشود و پيوسته زاري و شيون سر ميدهد.
�سه روز و سه شب همچنان در عذاب / همي بود بيخورد و بيهوش و خواب
ز کارش چو آگاه شد شاهِ شام / دويدش برِ ماه بت کِش خرام [= منظور گلشاه است]
بگفتش: چه بود اي دلارامِ من / بگو هين که تيره شد ايام من
بگفتش [گلشاه]: که اي خسرو دادگر / به گيتي چه باشد از اين زارتر
که آن ماه رخشان و آن دُرّ پاک / نهفته شد اندر دل تيره خاک
الا همکنون اي گرامي رفيق / بِبَر مر مرا سوي گور صديق
که تا خاک او را بگيرم به بَر / ببوسم من آن خاک را سر به سر
شاه شام نيز که خود از شنيدن خبر از دست رفتنِ ورقه بسيار نارحت و افسرده شده بود، خدم و حشم را فرا ميخواند و همراه با گلشاه بر سر گور ورقه که در دو منزليِ کاخش قرار داشت، ميروند.
** جان دادنِ گلشاه
هنگامي که گلشاه و شويش با همراهي گروه بسياري از مردمان به محل گور ورقه ميرسند، گلشاه طاقت از دست ميدهد و زاري کنان از بالاي کجاوه مَرکَبي که بر آن سوار بود، خود را به زمين، روي گور ورقه مياندازد و در حالي که قبر وي را در آغوش گرفته، زاري کنان نوحه سر ميدهد:
�همي گفت: اي مايهي راستي / چه تدبير بود آن که آراستي؟
چنين با تو کِي بود پيمان من / که نآيي دگر باره مهمان من...
همي گفت: جُور است؛ از اين جُور چند؟ / اجل کِي گشايد دلم را زِ بند؟
چه بِر خوردن است [= بهرهمند شدن] از جواني مرا؟ / چه بايد کنون زندگاني مرا؟
به چه فال زادم من از مادرم؟ / که تا زادهام به عذاب اندرم...� (پيشين، صفحه 114)
گلشاه که گويي ديگر چيزي جز ورقه و مرگ او را پيش چشم نميديد، همچنانکه روي خاک گور ورقه افتاده بود، خطاب به يار سفر کرده گفت:
�کنون چون تو در عهد من جانِ پاک / بدادي، شدي ناگهان زير خاک،
من اندر وفاي تو جان را دهم / بيايم رُخَم بر رُخَت برنهم� (پيشين، صفحه 115)
گلشاه اين را مي گويد و لحظه اي بعد نفسش بند ميآيد و جان به جانان تسليم ميکند و مي ميرد. با ديدن اين اتفاق، زاري و شيونِ مردمان و شاه شام دوچندان ميشود. شاه شام که سراپا ماتم و اندوه است، دستور ميدهد که گلشاه را نيز کنار ورقه به خاک بسپارند تا بدين سان عاشق و معشوق به وصال هم برسند. آنگاه فرمان ميدهد که بالاي گور آن دو يار وفادار، گنبد و بارگاهي بسازند. بدين ترتيب آنجا معروف ميشود به �قبور شهيدان� و مردمان از جايهاي گوناگون به زيارت گور آن دو دلداده ميآمدند.
** زنده شدن ورقه و گلشاه به دست پيغامبر اکرم (ص) / ايثار شاه شام
عيّوقي شاعر تعريف ميکند که چون سالي از اين ماجرا ميگذرد و خبر اين عاشقيِ پر سوز و داغ به گوشه و کنار عالم مي رسد و نيز حضرت پيغامبر اکرم (ص) نيز از اين داستان آگاه ميشوند. روزي که حضرت رسالت پناه (ص) به همراه ياران خويش از يکي از غزوهها و جنگهاي مسلمانان باز ميگشتند، به شام ميروند و بر سر گور ورقه و گلشاه حاضر ميشوند. شاه شام بسرعت خدمت حضرت ميرسد و ماجرا را تعريف ميکند.
حضرت پيغامبر (ص) به شاه شام ميگويند که اگر ميخواهد ورقه و گلشاه به اذن خداوند زنده شوند، بايد جهودانِ شام را به اسلام بخواند. شاه شام بسرعت نزد جهودان ميرود و آنان که خود در مرگ گلشاه و ورقه عزادار بودند، با کمال ميل اسلام را ميپذيرند.
آن گاه حضرت محمد (ص) به نماز ميايستند و از خداوند ميخواهند که آن دو عاشق و معشوق را به قدرت خويش زنده گرداند. حضرت جبرائيل (ع) بر رسولالله (ص) نازل ميشود و ميگويد که از عمر شاه شام شصت سال باقي مانده است. اگر او حاضر شود که بخشي از عمر خويش را به ورقه و گلشاه ببخشد، آن دو زنده خواهند شد.
حضرت رحمت للعالمين (ص) پيغام حامل وحي را به شاه شام ميرساند و شاه شام اينچنين پاسخ ميدهد:
�بگفتا بدين هر دو فرّخ همال [= همتا، قرين، شريک] / چهل سال بخشيدم از شصت سال
که تا هر يکي بيست سالِ دگر / بمانيم بي بيم و بي دردسر
پس از بيست سال اَر بميرم رواست / که آخر تنِ آدمي مرگ راست� (پيشين، صفحه 121)
بدين ترتيب، با ايثار شاه شام و با دعاي حضرت پيغامبر (ص) و به اذن خداوند، ورقه و گلشاه زنده شدند. همگان به شادي پرداختند و شاه شام پادشاهي به ورقه بخشيد و آن دو عاشق و معشوق تا پايان عمر در کنار هم با شادکامي زيستند.
** منظومه �ورقه و گلشاه� چگونه از غبار تاريخ به در آمد؟
مرحوم استاد دکتر ذبيحالله صفا که مثنوي �ورقه و گلشاه� را تصحيح کردهاند، در مقدمهي اين اثر نوشتهاند که نخستين بار مرحومان دکتر عباس اقبال آشتياني و دکتر احمد آتش (استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه استانبول) نسخههايي از اين منظومه را در کتابخانههاي استانبول پيدا کردند و تا پيش از آن، کسي از وجود چنين اثري آگاهي نداشت.
اين داستان، همچنان که خودِ عيّوقي نيز اشاره کرده، داراي اصلي عربي است. مرحوم استاد صفا اين داستان را از جهت فراق و جدايي رخ داده بين عاشق و معشوق، بيشباهت به ديگر داستان عاشقانه عرب، يعني �ليلي و مجنون� نميدانند؛ اما شباهت واقعي �ورقه و گلشاه� را به سرگذشت شاعر عرب، عروة بن الحزام العذري، با دختر عمويش، عفراء بنت عقال، ميدانند؛ �و حتي بايد به يقين گفت که همان داستان است که در ميان ايرانيان تغييرات کوچکي يافته و با عنوان `داستان ورقه و گلشاه` معروف شده است�. (مقدمه ورقه و گلشاه، صفحه نه)
داستان ورقه و گلشاه به زبانهاي ترکي و کردي نيز سروده و ترجمه شده که نسخههايي از آن امروز در دست است. در زبان فارسي نيز افزون بر نسخه عيوقي، روايتي ديگر و متأخر از اين اثر در بحر هزج مسدّس محذوف يا مقصور (مفاعيلن مفاعيلن فعولن / مفاعيل) سروده شده که دو نسخه خطي از آن موجود است. (مقدمه ورقه و گلشاه، صفحه سيزده)
از ويژگيهاي ورقه و گلشاه عيوقي، غزلهاي کوتاهي است که در جاي جاي داستان، در ميان قالب مثنوي، از زبان شخصيتهاي داستان بيان شده است. اين غزلها داراي زباني نرم و اغلب گوياي احساس عشق و يا حزن و اندوهِ شخصيتها است.
** نسخه تصحيح و چاپ شده �ورقه و گلشاه�
مرحوم دکتر ذبيح الله صفا، استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران و محقق برجسته تاريخ و ادبيات فارسي، منظومه �ورقه و گلشاه� عيّوقي را به استواري تصحيح کردهاند و در سال 1340 بر آن مقدمه اي فاضلانه نوشتهاند. از ويژگيهاي اين چاپ، لغتنامه اي است که استاد صفا در پايان بدان افزودهاند تا خوانندگان را در دريافت معني واژههاي دشوار، ياريگر باشد.
اين کتاب به همت انتشارات دانشگاه تهران چاپ و منتشر شده است.


شمارش معکوس عمر....324ماه...

شمارش معکوس عمر ...324 ماه


سپاس خدای کعبه که توفیق 324 ماه زندگی را به ماعنایت کرد
چنان زندگی را سخت گرفتهایم گویی سالها قرار است باشیم!
کاش یاد بگیریم رها کنیم، بگذریم گاهی باید رفت، دل به ساحل نبندیم، باید تن به آب زد، ما به آرزوهایمان یک رسیدن بدهکاریم، زندگی کوتاه است حکمت و بیهودگیِ زندگی"
تنها شخصِ دانا نادانی را میشناسد، نادانها نه خود را میشناسند و نه نادانی را. دقیقاً همانطور که حکمت برای شناختن نادانی، و نور برای شناختن تاریکی لازم است، ژرفا برای شناختن بیهودگی، و معنا برای شناختن بیمعنایی لازم است. پاسکال میگوید «هرکس که بیهودگی زندگی را درک نکند، درواقع خودش باید بسیار بیهوده باشد.»
سه فلسفه زندگی
پیتر_کریفت

گذر زمان، سریع است، مکان را میشود تغییر داد، ولی زمان، موجی جاریست که پیش میرود و هر چه هست با خود میبرد، بازگشتی نیست، جبرانی نیست، قدر تک تک لحظهها را باید دانست، باید در جهت این موج، رها شد، رهایی چاره کارست، بخواهیم در خلاف موج شنا کنیم، به عقب باز نمیگردیم، تنها حال را از دست میدهیم. بگذار موج کار خودش را بکند، تو نیز کار خود را بکن.

من هيـچ علاقه اى ندارم كه
باور كسى را تغيير دهم ! من
انديشه ى خود را بيان مى كنم تا
به آنهايى كه مانند من فكر مى كنند
بگويم كه تنها نيستند..

من که نابینا هستم، شما بینایان را پند میدهم: از چشمان خود آنچنان بهره بگیرید که گويى فردا بهیکباره کور خواهید شد. موسیقی نهفته در صداها، نغمهی پرندگان و آهنگ نوازندگان را آنگونه گوش دهید، گویی فردا بهیکباره کر خواهید شد. آنچه را میخواهید، چنان لمس کنید، گویی فردا بهیکباره لامسهی خود را از دست خواهید داد. رایحهی گلها را ببوئید و هر لقمه را چنان مزه مزه کنید، گویی فردا بهیکباره شامه و ذائقهی خود را از کف میدهید...زمان، مکار است، در حالی که که کودکی با امید آینده، کودکیات را از تو خواهد گرفت، زمان غدّار است، در حالی که جوانی، جوانیات را به بهای حسرت کودکی از او می ستاند، پیر که میشوی، آخرین گوشه از نیرنگ خود را نیز به نمایش میگذارد، در حالی که هنوز فرصت زندگی و عمر داری، تو را در خاطرات شادابی و جوانیات غرق میکند، و آخرین دارایی زندگی این دنیا، یعنی عمرت را نیز از تو خواهد گرفت. پس فریبش را نخور.
الا الی الله تصیر الامور
فلاتغرنک دارالغرور
![]()

بدون ذره ای تردید
❣️زندگی درست مثل نقاشی کردن است
خطوط را با امید بکش
اشتباهات را با آرامش پاک کن
قلم مو را در " صبر " غوطه ور کن
و با عشق رنگ بزن
گذر عمر را نگریستم
هر روز منتظر فردا بودم
و تندتر میدویدم
که به فرداها برسم
امروزها را هم از دست دادم
برای فرداهایی که
هیچ وقت به دست نیامدآبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود. پدر او کفش های افراد مهم سیاسی را تعمیر می کرد.
لینکلن پس از سالها تلاش، به عنوان رئیس جمهور برگزیده شد.
اولین سخنرانی او در مجلس سنا بدین صورت گذشت: نمایندگان مجلس از اینکه لینکلن رئیس جمهور شده بود ناراضی بودند. یکی از نمایندگان مخالف با عصبانیت و بی ادبی تمام از سوی جایگاه خود فریاد زد:
آبراهام! حالا که بطور شانسی رئیس جمهور شده ای فراموش نکن که می دانیم تو یک بچه کفاش بیشتر نیستی!
آبراهام لینکلن لبخندی زد و سخنرانی خود را اینطور شروع کرد: من از آقای نماینده بسیار بسیار ممنونم که در چنین روزی مرا به یاد پدرم انداخت.
چه روز خوبی و چه یاد آوری خوبی! من زندگی و جایگاهم را مدیون زحمات پدرم هستم.
آقایان نماینده، بنده در اینجا اعلام میکنم که بنده مانند پدرم ماهر نیستم. با اینحال از دستان هنرمند او چیزهایی آموخته ام. پس اگر کسی از شما تمایل به تعمیر کفش خود داشت، با کمال میل حاضر به تعمیر کفشش خواهم بود.
تا وقتی کسی در کنارت هست ،
خوب نگاهش کن !!!
گاهی آدم هاآنقدر سریع میروند که
'حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند ...😔
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﻳﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻴﻢ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ . . . !
ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺖ :
گاهي ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺳﺮﺩ ﻏﻨﻴﻤﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ . . . !
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﺳﺨﺘﻴﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
ﺩﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻭ ﺁﺷﻨﺎ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﻏﺮﺑﺖ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯽﺷﻮﺩ
ﻳﮏ ﻋﺰﻳﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺖ ﻋﺰﯾﺰﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺮﻭﺩ ،
ﺧﻮﺑﯿﻬﺎﯾﺶ ﻋﯿﺎﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
ﭘﺎﻳﻴﺰ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ٬ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻗﺸﻨﮓ ﻭ
ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺮﻣﯽ ﺷﻮﺩ . . . !
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺁﺭﺯﻭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ..!
ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪ ﺍی ﺭﻭﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ . . . !
تا ميتوانيم
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢﻭ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ . . .!
ﺯﻧﺪﮔﯽ آنقدرها هم طولانی نیست ...

از اپیکور تا سعدی...
"اﭘﻴﻜﻮر"، ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻣﺸﻬﻮرﻳﻮﻧﺎنی، دهﻫﺎ ﺳﺎل ﭘﻴﺶ ازﻣﻴﻼد ﻣﺴﻴﺢ میزﻳﺴﺖ.
"اﭘﻴﻜﻮر" ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد ﻫﺪف زﻧﺪگی، ﺧﻮش ﺑـﻮدن اﺳﺖ ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ اﮔﺮ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﻧﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﻮد در زﻧﺪگی ﺧﻮش ﺑﮕﺬراﻧﻴﻢ، به ﻫﻴﭻ دردی نمیﺧﻮرد!
ﺑﺎ اﻳﻦ وﺻﻒ، ﻣﺮدم «آﺗﻦ» ﺗﺼﻮرمیﻛﺮدﻧﺪ اﭘﻴﻜـﻮر در ﻛـﺎﺧﻲ زﻳﺒـﺎ زﻧﺪگی میﻛﻨﺪ و از ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺧﻮردنیﻫﺎ و ﻧﻮﺷﻴﺪنیﻫﺎ ﺗﻐﺬﻳﻪ میکند.
ﺗﺼﻮر میﻛﺮدﻧﺪ اﭘﻴﻜﻮر، ﻟﺒﺎسﻫﺎی ﮔﺮان ﻗﻴﻤﺖ میﭘﻮﺷﺪ و اصطبلی ﭘﺮ از اﺳﺐﻫﺎی اﺻﻴﻞ دارد.
ﺑﺮداﺷﺖ ﻣﺮدم از ﮔﻔﺘﻪﻫﺎی «اﭘﻴﻜﻮر»، اﻳﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ زﻧﺪگی را ﺻﺮف ﻋﻴﺶ و ﻧﻮش ﻛﺮد. «اﭘﻴﻜﻮر» در ﺣﻮﻣﻪی آﺗﻦ زﻧﺪگی میﻛﺮد.
ﺑﺮخی از ﻣﺮدم آﺗﻦ، ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﻛﻨﺠﻜﺎو ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﺳﻜﻮﻧﺖ اﭘﻴﻜﻮر ﺑﺮوﻧﺪ و زﻧﺪگی ﭘـﺮﺗﺠﻤـﻞ او را ﺑﺒﻴﻨﻨـﺪ.
اﻳـﻦ اﻓﺮاد ﭘﺲ از ﻳﺎﻓﺘﻦ ﻣﺤﻞ ﺳﻜﻮﻧﺖ اﭘﻴﻜﻮر ، ﺷﮕﻔﺖزده ﺷﺪﻧﺪ ﭼﺮا ﻛـﻪ در ﻛﻠﺒﻪی ﺳﺎده و کوچکی ﺑـﺎ ﭼﻨـﺪ ﺗـﻦ از دوﺳـﺘﺎن ﺧـﻮد زﻧﺪگی میﻛﺮد و اﻏﻠﺐ ﻏﺬای آﻧﺎن ﻣﺤﺪود ﺑﻪ ﻧﺎن و ﺳﺒﺰی و ﻛـﻮزهای آب ﺑﻮد! اﻳﻦ اﻓﺮاد از «اﭘﻴﻜﻮر» اﻳﺮاد ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺧﻮدت ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪﻫﺎﻳﺖ ﻋﻤﻞ نمیکنی، ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺎدگی و ﻗﻨﺎﻋﺖ زﻧﺪگی میکنی و میگویی ﻫﺪف از زﻧﺪگی، ﺧﻮش ﺑـﻮدن اﺳـﺖ؟!
«اﭘﻴﻜـﻮر» ﻓﻬﻤﻴـﺪ ﻛـﻪ ﻣـﺮدم، ﺑﺮداﺷﺖ درستی از ﮔﻔﺘﻪﻫﺎی او ﻧﺪاﺷﺘﻨﺪ.
او ﺑﺮایﺷﺎن ﺗﻮﺿﻴﺢ داد ﻛـﻪ ﺧﻮش ﺑﻮدن، یک وﺿﻌﻴﺖ روانی ﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ زﻧﺪگی در ﻛﺎخﻫـﺎی زﻳﺒـﺎ، ﺧﻮردن ﻏﺬاﻫﺎی رﻧﮕﺎرﻧﮓ و داﺷﺘﻦ اصطبلی ﭘﺮ از اﺳـﺐﻫـﺎی اﺻـﻴﻞ ﻓﺮاﻫﻢ نمیﺷﻮد؛
ﺑﺪن ﻣﺎ ﻧﻴﺎزﻫـﺎیی دارد. ﺑـﺮای داﺷـﺘﻦ ﺑـﺪنی ﺳـﺎﻟﻢ، ﺧﻮردن ﻏﺬاﻫﺎی ﺳـﺎﻟﻢ و ﺳـﺎده، زﻧـﺪگی در ﺧﺎﻧـﻪای ﺗﻤﻴـﺰ و اﻣـﻦ و ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﺑﺪنی ﻣﻨﺎﺳﺐ، ﻛﺎفی اﺳﺖ.
ﺑﻴﺶ از اﻳﻦ، ﻫﺮﭼـﻪ را ﺻـﺮف ﺑـﺪن ﺧﻮد ﻛﻨﻴﻢ، ﺑﺮ ﺧﻮشی ﻣﺎ اﻓﺰوده نمیﺷﻮد.
ﺧﻮشﺑﻮدن، زﻣـﺎنی ﻣﺤﻘـﻖ میﺷﻮد ﻛﻪ ﻣﺎ ﻋﻼوه ﺑﺮ ﻧﻴﺎزﻫﺎی ﺑﺪنﻣﺎن، ﺑﻪ ﻧﻴﺎزﻫﺎی روانیﻣـﺎن ﻫـﻢ رﺳﻴﺪگی ﻛﻨﻴﻢ .
"اﭘﻴﻜﻮر" ﺳﻪ ﻧﻴﺎز اﺳﺎسی را ﻧـﺎم ﺑـﺮد ﻛـﻪ ﺑـﺴﻴﺎری از ﻣﺮدم، ﺑﻪ دﻟﻴﻞ اﻳﻦ ﻛﻪ از آنﻫـﺎ ﺑﺮﺧـﻮردار ﻧﻴـﺴﺘﻨﺪ، اﺣـﺴﺎس ﺧﻮشی نمیﻛﻨﻨﺪ:
1- یکی از آنﻫﺎ، ﻧﻴﺎز ﺑﻪ دوﺳﺘﺎن ﻫﻢ رﻧﮓ و ﻣﻮاﻓﻖ اﺳﺖ؛ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ از ﻣﻌﺎﺷﺮت ﺑﺎ آﻧﺎن ﻟﺬت ﺑﺒﺮﻳﻢ، ﺑﺮایﺷﺎن ﻧﻘﺶ ﺑﺎزی ﻧﻜﻨﻴﻢ و ﺑﺪاﻧﻴﻢ ﻛه آﻧﺎن ﻫﻢ ﺑﺮای ﻣﺎ ﻧﻘﺶ ﺑﺎزی نمیﻛﻨﻨﺪ.
2 - ﻧﻴﺎز دﻳﮕﺮ ﻣﺎ ﺑﺮای ﺧﻮش ﺑﻮدن، ﻏﻮﻃﻪور ﺷﺪن و ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ و ﺗﺤﻘﻴﻖ در آﻓﺎق اﺳﺖ. از ﻧﻈﺮ«اﭘﻴﻜﻮر» داﻧﺶ، ﻏﺬای روح اﺳﺖ و کسی ﻛـﻪ در روز، وقتی را ﺑﺮای ﻛﺴﺐ ﻣﻌﻠﻮﻣﺎت ﺻﺮف نمیﻛﻨﺪ، نمیﺗﻮاﻧﺪ از زﻧﺪگی ﻟﺬت ﺑﺒﺮد.
3- ﺳﻮﻣﻴﻦ ﻧﻴﺎز اﺳﺎسی روح و روان ﻣﺎ، ﻧﻴﺎز ﺑـﻪ «آزادگی» اﺳـﺖ. از ﻧﻈﺮ«اﭘﻴﻜﻮر»، ﺗﻨﻬﺎ ﻓﺮدی میﺗﻮاﻧﺪ اﻳﻦ ﻧﻴﺎز روح ﺧﻮد را ﺑﺮآورده ﻛﻨﺪ و «ﺧﻮش ﺑﮕﺬراﻧﺪ» ﻛﻪ ﻗﻨﺎﻋﺖ و ﺳﺎدگی ﭘﻴﺸﻪ ﻛﻨﺪ ﭼﺮا ﻛـﻪ اﻓـﺮادی ﻛـﻪ میﺧﻮاﻫﻨﺪ از ﻛﺎخﻫﺎی زﻳﺒﺎ، ﻏﺬاﻫﺎی رﻧﮕﺎرﻧـﮓ و اﺳـﺐﻫـﺎی اﺻـﻴﻞ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﭼﺎرهای ﺟﺰ اﻳﻦ ﻧﺪارﻧﺪ ﻛﻪ ﮔﺎهی ﭘـﺎ روی ارزشﻫـﺎی اﺧﻼقی ﺧﻮد ﺑﮕﺬارﻧﺪ. اﻓﺮادی ﻛﻪ ﻗﻨﺎﻋﺖ، ﭘﻴﺸﻪ ﻧﻜﻨﻨﺪ، ﮔﺎهی ﺑﺎﻳـﺪ ﺑـﻪ ﺧﺪﻣﺖ زورﻣﻨﺪان و ﺳﺘﻤﮕﺮان درآﻳﻨﺪ و ﻳﺎ ﺑﻪ ﺳﻴـﺴﺘﻢﻫـﺎ و ﻧﻬﺎدﻫـﺎیی ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ اﻫﺪاف و ﻋﻤﻠﻜﺮد آﻧﺎن، ﻏﻴﺮ اﺧﻼقی اﺳـﺖ و ﻣـﺮدم را اﺑﺰاری ﺑﺮای اﻧﺒﺎﺷﺘﻦ ﻗﺪرت و ﺛﺮوت ﺧﻮد میداﻧﻨﺪ.
از ﻧﻈﺮ«اﭘﻴﻜﻮر»، کسی ﻛﻪ آزادگی ﺧﻮد را زﻳﺮﭘﺎ میﮔﺬارد، نمیﺗﻮاﻧـﺪ ﺧﻮش ﺑﺎﺷﺪ و از زﻧﺪگی ﻟﺬت ﺑﺒﺮد، ﭼﻴﺰی در درون او ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﺑﺎ او ﺑﺮمیﺧﻴﺰد و او در راﺣـﺖﺗـﺮﻳﻦ ﺑـﺴﺘﺮﻫﺎ ﻧﻴـﺰ ﺧـﻮاب راﺣـﺖ ﻧـﺪارد و ﻟﺬﻳﺬﺗﺮﻳﻦ ﻏﺬاﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﺮای او ﺳﻮﻫﺎﺿﻤﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه میآورد!
زندگی می کنم
برای رویاهایی که منتظرند به دست من واقعی شوند
من فرصتی برای بودن دارم،
پس ساکت نمی نشینم
کاری میکنم تا همه بدانند که
من با تمام توانایی ها و کاستی ها، شاهکار این زندگی هستم؛
کافیــست لحظات گذشته را رها کنم و برای ثانیه های آینده زندگی کنم
چون رویاهایم آنجاست
و من فقط ؛ یک بار فرصت زندگی کردن دارم
پس همیشه با انرژی مثبت حرکت می کنم ...
کفشهایم را میپوشم و در زندگی قدم میزنم
من زنده ام و زندگی
ارزش رفتن دارد.
آن قدر می روم تا صدای پاشنه هایم
گوش ناامیدی را کر کند
خوب میدانم که گاه کفشها،
پاهایم را میزند، میفشرد و به درد میاورد
امامن همچنان خواهم رفت
زیرا زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد.
ماندن در کار نیست
گذشته های دردناک را رها میکنم و به آینده نامعلوم
نمی اندیشم
ولی این را میدانم؛
گذشته با آینده یکسان نیست.
زندگی نه ماندن است نه رسیدن
زندگی به سادگی رفتن است
به همین راحتی،
زندگی چقدر آسان است…
زندگی ارزش لنگ لنگان رفتن را نیز دارد،،،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾم.
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻧﺞ ﺑﺒﺮﯼ؛
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﺭﻧﺞ ﺑﺮﺩﻧﯽ ﺍﺳﺖ …
ﮐﻠﯿﺪ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺭﻧﺞ ﺩﺳﺖ ﺗﻮﺳﺖ
قصد داشتم دست اتفاق را بگيرم؟؟ تا نيفتد ! اما امروز فهميدم که اتفاق خواهد افتاد
اين ما هستيم که نبايد با او بيفتيم
"سافار"
روانشناس بزرگ ایتالیایی

و در نهج البلاغه از امیرالمؤ مین (علیه السلام ) نقل کرده که فرمود: آن عمرى که اگر خدا به آدمى بدهد جاى عذرى برایش باقى نمى گذارد، شصت سال است .
و در الدر المنثور است که حکیم ترمذى در نوادر الاصول ، بیهقى در سنن ، ابن جریر، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، طبرانى ، ابن مردویه ، و بیهقى (در شعب الایمان ) همگى از ابن عباس روایت کرده اند که گفت رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) فرمود: چون روز قیامت برسد، صدا مى زنند شصت ساله ها کجایند؟ و این شصت ساله همان معمرى است که خداى تعالى در آیه (اولم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر) درباره اش سخن گفته است .
سعدی شیرازی وحافظ در حدود 60 سالگی از خواب غفلت بیدار شدند وکتاب گلستان وبوستان وغزلیات انها در تاریخ ماندگار شد حافظ هنگامی حافظ شد که ارزش فقر به خدا وقران را دانست انجا که فرمود
حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تار.
تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور











4دی میلاد مسیح مبارک
4 دی
میلاد مسیح ع مبارک


درکتاب انجیل آمده است فردی از عیسی ع پرسید بزرگترین حکم در شریعت کدام است؟»
عیسی ع پاسخ داد: «” خدای خود را با تمامی دل و با تمامی جان و با تمامی فکر خود محبت نما.“ این نخستین و بزرگترین حکم است. دوّمین حکم نیز همچون حکم نخستین است: ”همسایهات را همچون خویشتن محبت نما.“ تمامی شریعت موسی و نوشتههای پیامبران بر این دو حکم استوار است.»

![]()

مسیح بر فلک و مرتضی علی به تراب
دلم از آتش این غصه بود، بسکه کباب
سوال کردم از این ماجرا ز پیر خرد
چو غنچه لب به تکلم گشود و داد جواب:
که قدر هر دو به میزان عدل سنجیدند
علی گرانتر از او بود در همه ابواب
بماند کفّهی میزان مرتضی، به تراب
به آسمان چهارم مسیح کرد شتاب
مسیح کفّهی خورشید را گرفته به کف
به جستجوی علی هست تا به یوم حساب

علی ع واخرین لحظات حیات
آثار مرگ بر چهره امام علی (علیه السلام) ظاهر شده بود. امام به فرزند بزرگش امام حسن (علیه السلام) فرمود: به شیعیانی که جلوی درب منزل اجتماع کرده اند اجازه دهید تا بیایند و مرا ببینند. درب باز شد و شیعیان، دور آن حضرت جمع شده و به گریه و زاری پرداختند. امام علی (علیه السلام) خطاب به آنان فرمود: قبل از آن که فرصت از دست رود و دیگر نتوانید مرا ببینید، هر سوالی دارید از من بپرسید، لیکن سؤالاتتان کوتاه و مختصر باشد.
یکی از سوال کنندگان، صعصعه بن صوحان بود که روایت او حتی در صحاح اهل سنت هم، آورده شده و مورد اعتماد علمای فریقین میباشد.
در بعضی روایت آمده = از صعصعة بن صوحان روایت است که وی هنگامی که علی علیه السلام به حکومت رسید بر آن حضرت وارد شد وگفت
شما فضیلت بیشتری دارید یاحضرت آدم؟
حضرت فرمود: خوب نیست که کسی ازخودش تعریف نماید. . (امام علی(علیه السلام) ص۳۶۹، اللمعة البیضاءص۲۲۰، شبهای پیشاور ص۴۷۴
تزکیه المرء لنفسه قبیح) لکن از این جهت که خدا فرموده است: نعمت های خدادادی به خود را نقل کنید: {وَأَمّا بِنِعمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّث (ضحی سوره 9۳ آیه ۱۱)}
باید بگویم: من از حضرت آدم افضلم، صعصعه دلیل این برتری را جویا شد و خلاصه پاسخ امام علی(علیه السلام) چنین است: برای آدم همه جور وسایل راحتی و آسایش و نعمات در بهشت فراهم بود و فقط خداوند او را از خوردن گندم منع نمود. با وجود این ممنوعیت، آدم از گندم خورد و از بهشت رانده شد. در حالی که من از خوردن گندم منع نشده ام و چون دنیا را قابل توجه نمی بینم به میل و اراده خود، هرگز نان گندم نخورده ام.
( منظور حضرت آن است که کرامت و فضیلت افراد نزد خداوند به زهد، ورع و تقوای آن ها است. هرکسی ازدنیا اعراض بیشتری داشته باشد، یقیناً نزد خدا مقرب تر است. کمال زهد و تقوی هم، اجتناب از حلال ممنوع نشده است که ایشان این کار را انجام داده اند. ).
سپس صعصعه پرسید شما افضلید یا نوح شیخ الانبیاء؟
حضرت پاسخ داد: من از نوح افضلم و علت این برتری بر نوح را چنین فرمود: نوح(علیه السلام) قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، ولی آن ها او را اطاعت نکردند و به آن بزرگوار آزار و اذیت بسیاری رساندند. سپس نوح پیغمبر، آنان را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! احدی از کافرین را بر روی زمین باقی نگذار. ولی من با وجود این که بعد از وفات خاتم الانبیا، صدمات و آزار فراوانی از این امت را دیدم. نفرین نکرده و کاملا صبر پیشه کردم.
( ایشان صبر خود را در خطبه شقشقیه چنین توصیف می کند: در حالی صبر نمودم)} که در چشمم خار و در گلویم استخوانی بود. منظور امام این است که هرکس که بر بلاها و سختی ها بیشتر صبر داشته باشد مقرب تر است).
آنگاه صعصعه پرسید: شما افضل هستید یا ابراهیم(علیه السلام)؟
ایشان پاسخ داد: من از ابراهیم افضل می باشم و دلیلش را در قرآن از زبان ابراهیم چنین می فرماید: {رَبِّ أّرِنِی کَیفَ تُحیِ المَوتی قالَ أَوَلَم تُؤمِن قالَ بَلی وَلِکِن لِیَطمَئِنَّ قَلبِی} پروردگارا چگونگی زنده کردن پرندگان را به من نشان ده خداوند فرمود: آیا باور نداری؟ پاسخ داد: چرا باور دارم، اما می خواهم با مشاهد آن دلم آرام گیرد {(الغدیر، ج۱۰، ص۱۲۴) و (شبهای پیشاور، ص۴۷۴)
اما من گفتم: اگر کشف حجاب گردد پرده ها بالا رود، یقین من زیادتر نخواهد شد. (شرح الاسماء الحسنی، ج۱، ص۱۹۰، شبهای پیشاور، ص۴۷۵ ) منظور امام آن است که علو درجه هر کس، درجه یقین او می باشد که واجد مقام حق الیقین گردد).
صعصعه، باز پرسید: یا علی! تو افضلی یا موسی(ع)؟
امام خود را از موسی(علیه السلام) نیز افضل و برتر خواند و دلیل آن را چنین فرمود: وقتی که خداوند او را مأموریت داد تا به دعوت فرعون به مصر رود، مطابق قرآن مجید، ایشان عرض کرد: {رَبِّ إنِّی قَتَلتُ مِنهُ نَفساً فاَخافُ اَن یَقتُلُونِ وَ أخِی هارُونُ هُوَ أفصَحُ مِنِّی لِساناً فَاَرسِلهُ مَعِی رِداً یُصَدِّقُنِی اِنِّی أخافُ أن یُکَذِّبُون}خداوندا من از آنها یک نفر را کشته ام و میترسم که آنان مرا به قتل برسانند.
برادرم هارون را که زبان فصیح تر و گویاتری از من دارد، با من همراه گردان تا یاور و شریک من در امر رسالت باشد، و مرا تصدیق نماید، زیرا میترسم آنها رسالتم را تکذیب نمایند (قصص (۲): ۳۲)
اما موقعی که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به من مأموریت داد تا به مکه معظمه روم، و آیات اول سوره برائت را در بالای بام کعبه بر کفار قریش قرائت نمایم_ با آنکه در آنجا کمتر کسی را میتوان یافت که یکی از خویشان و بستگانش به دست من کشته نشده باشد هرگز و ابداً نهراسیدم. امر پیامبر خدا را اطاعت نمودم و به تنهایی مأموریت خود را انجام داده، آیات سوره برائت را بر آنان قرائت نموده و مراجعت کردم.
( این سخن امام کنایه از توکل او به خدا است، چون هرکس توکلش بیشتر باشد فضیلت بیشتری دارد و موسی کلیم الله به برادرش هارون اتکا و اعتماد داشت، ولی امیرالمومنین(علیه السلام) به طور کامل به خدای بزرگ توکل و اعتماد نمود. )
صعصعة عرض کرد: یا علی: تو افضل هستی یا عیسی بن مریم (ع)؟
همچنین امام علی (علیه السلام) خود را برتر و افضل از عیسی مسیح دانست و دلیل آن را نیز چنین بیان کرد: به اذن و قدرت پروردگار، وقتی جبرئیل در گریبان مریم دمید، او حامله شد و زمانی که موقع وضع حملش رسید به مریم وحی شد که: از خانه بیت المقدس بیرون آی، این خانه محل عبادت است نه محل ولادت و زایشگاه {(الامام علی(علیه السلام)ص۳۶۹) (اللمعلة البیضا، ص۲۲۱) (شبهای پیشاور، ص۴۷۶و۸۱۴.
اخرجی عن البیت فإنّ هذه بیت العباده لابیت الولادة)} به همین دلیل از بیت المقدس بیرون رفت و عیسی در بیابان خشکیده ای متولد شد. اما وقتی مادر من فاطمه بنت اسد درد زاییدن گرفت در وسط کعبه به مستجار کعبه متوسل شد وگفت: بارالها بحق این خانه و بحق کسی که این خانه را بنا نهاده است، درد زایمان را برمن سهل و آسان گردان. در همان وقت دیوار کعبه شکافته شد و مادرم فاطمه با ندای غیبی به داخل خانه راه یافت و مرا در خانه خدا به دنیا آورد و سه روز مهمان پروردگارم بودم. بنابراین چون مکه معظمه بر بیت المقدس برتری دارد و مریم از زادن عیسی در بیت المقدس مکانی پایین تر از مکه نهی شد، ولی مادر علی(علیه السلام)، برای به دنیا آوردن او به درون کعبه مکانی برتر بیت المقدس دعوت شد، بدین جهت روح، نفس و بدن او از عیسی پاکیزه تر است.
صعصعه عرض کرد یا علی تو افضل هستی یا حضرت محمد مصطفی (ص)؟
امام فرمود. من بنده ای از بندگان آن حضرت هستم.
بالاخره کسانی چون ابن ابی الحدید، امام حنبل، امام فخر رازی، شیخ سلیمان بلخی حنفی و بسیاری دیگر، حدیث زیر را از پیامبر خدا(صلی الله و علیه و آله)نقل نموده اند که فرمود: هرکس می خواهد به علم آدم نظر کند به علم علی توجه کند، هر کس می خواهد حقیقت تقوای نوح و حکمت او را ببیند و نیز حلم و خلت ابراهیم، هیبت موسی و عبادت عیسی را ببیند پس به سوی علی ابن ابیطالب(علیه السلام) نظر کند. {(کفایة الطالب، باب۳۳) (مسند احمد بن حنبل، فخر رازی در تفسیر آیه مباحله، محی الدین عربی ۱۷۲، یواقیت وجواهر، فصول المهمه، باب۴۰)}




سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت
عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت
از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت
گل بکاریم از دل گِل گُل بَرآریم
در زمستان در بهاران زیرِ باران
گل بکاریم گر بخواهیم گر نخواهیم
باغبانِ روزگاریم
سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت
عاشقی را غرقِ در باور نوشت
غُصه ها را قِصه ای دیگر نوشت
از کجا این باور آمد که گفت
گر رَود سَر برنگردد سرنوشت
گر تو روزی رازِ این بازی بدانی
نکته یِ رمزش بخوانی
لحظه هایِ زندگی چون موج دریاست
گرچه سرد و سخت زیباست
موجِ این دریا گرت از سر گذشته ست
سرنوشتت سرگذشت است
بر فرازِ قله یِ باور سفر کن
بالِ خود را باز تر کن
همچو حافظ پای کوبان و غزل خوان
لشگرِ غم را بسوزان
در فلک سقفی نمانده این زمانه
پَر بزن تا بی کرانه
سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید این بار کمی بهتر نوشت.
امام علی (ع) : خشونت و تندخویی خود نوعی از دیوانگی است
القارعه....



بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
الْقَارِعَةُ ﴿١﴾ مَا الْقَارِعَةُ ﴿٢﴾ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ ﴿٣﴾ يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ﴿٤﴾ وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ ﴿٥﴾ فَأَمَّا مَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ ﴿٦﴾ فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَّاضِيَةٍ ﴿٧﴾ وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ ﴿٨﴾ فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ ﴿٩﴾ وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِيَهْ ﴿١٠﴾ نَارٌ حَامِيَةٌ


از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم نقل شده است: هر کس که این سوره را قرائت نماید در روز قیامت ترازوی حسنات او سنگین می شود.
در این باره از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت کرده اند: هر کس سوره قارعه را بنویسد و همراه نیازمندی قرار دهد خداوند در کار او آسانی و گشایش قرار می دهد.4
همچنین از امام صادق علیه السلام نقل شده است: هر گاه این سوره را نوشته و همراه کسی که بازارش کساد و بی رونق است باشد خداوند به کارش رونق می بخشد.
