۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

 

17h 
داستان مستند
داستان استانیسلاو پتروف، افسر شوروی که در شب ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۳ با تکیه بر خرد و خونسردی خود از وقوع یک جنگ هسته‌یی تمام‌عیار جلوگیری کرد، یک واقعهٔ تاریخی واقعی و مستند است. او هشدار کاذب سیستم «اُکو» را تشخیص داد و برخلاف پروتکل نظامی عمل کرد. جهان سال‌ها بعد از این رخداد مطلع شد و پتروف جوایزی دریافت کرد، اما هرگز به عنوان یک قهرمان رسمی شناخته نشد.
،آن شب هفت میلیارد انسان خوابیده بودند
فقط یک نفر بیدار بود.
و هیچ‌ کدام‌ شان نمی‌دانستند که زندگی‌شان در دستان همان یک نفر است.
استانیسلاو یفگرافوویچ پتروف، هفتم سپتامبر ۱۹۳۹، در حومه‌ی ولادیووستوک به دنیا آمد. پدرش خلبان ج‌نگنده بود. مادرش پرستار. خانه سرد بود، والدین بی‌تفاوت‌تر. در نوجوانی مجبورش کردند که به ار.تش برود. نه از سرِ شور، بلکه از سرِ خلاص شدن از دستش. اما افسر.ان آموزشی زود فهمیدند که این پسر برای ج‌نگیدن نیست. برای فکر کردن است. مهندسش کردند. سال ۱۹۷۲ از آکادمی نـ.ظامی کیف فارغ‌التحصیل شد.
در پا.یگاهی در کامچاتکا، زنی به نام رایسا را دید. عاشق شد. ازدواج کردند. دو فرزند داشتند. پتروف هرگز از کارش چیزی به آن‌ها نگفت. حتی آن شب.
در دهه‌ی هفتاد، به مرکز فرماندهی سیستم هشدار هس.ته‌ای شور.وی منتقل شد. سیستمی که «اُکو» نامیده می‌شد. یعنی چشم. چشمی که آسمان آمریکا را می‌ پایید. پتروف در طراحی همین سیستم نقش داشته بود. یعنی عیب‌ هایش را بهتر از سازندگانش می‌شناخت.
شب بیست و ششم سپتامبر ۱۹۸۳.
پتروف قرار نبود آن شب سر کار باشد. همکارش بیمار شده بود. او جایش را گرفت. یک اتفاق ساده. یک آدم بیمار.
جهان در آن روزها روی لبه‌ی تیغ بود. سه هفته قبل، شور.وی یک هواپیمای مسافری کره‌ای را سر.نگون کرده و ۲۶۹ نفر ک.شته بودند. ریگان از «امپراتوری شـ.ر» حرف می‌زد. آندروپف، رهبر شور.وی، مطمئن بود که آمریکا دارد برای ضربه‌ی اول آماده می‌شود. انگشت‌ها روی ما.شه بودند.
بعد از نیمه‌شب، آژ.یرها شکستند سکوت را.
صفحه‌ی قرمز روشن شد. یک کلمه: «شل‌یک». پنج مو.شک با.لستیک. از خاک آمریکا. بالاترین سطح قطعیت.
پتروف یک گوشی در یک دست داشت. یک بی‌سیم در دست دیگر. پروتکل روشن بود. گزارش بده. همین.
اما نگفت.
نشست. نفس کشید. فکر کرد.
اگر آمریکا می‌خواست جنگ را شروع کند، با پنج مو.شک شروع نمی‌کرد. یک ح‌مله‌ی واقعی صدها مو.شک بود، نه پنج تا. را.دارهای زمینی هنوز هیچ تأییدی نداده بودند. سیستم جدید بود. او عیب‌هایش را می‌شناخت.
گفت: «خطای سیستم.»
و منتظر ماند.
بیست و سه دقیقه. بیست و سه دقیقه‌ای که هر ثانیه‌اش می‌توانست آخرین ثانیه‌ی تمدن بشری باشد.
هیچ راکتی نیامد.
سیستم اُکو انعکاس نور خورشید از روی ابرهای بلند بالای داکوتای شمالی را با شعله‌ی مو.شک اشتباه گرفته بود. نور آفتاب. فقط نور آفتاب.
شور.وی این ماجرا را مخفی کرد.
پتروف نه مدال گرفت، نه تشکر. توبیخ شد، چون دفتر گزارش را درست پر نکرده بود. به پست کم‌اهمیت‌تری منتقل شد. دچار فر.وپاشی عصـ.ـبی شد. سال ۱۹۸۴ بازنشسته شد. بعدها همسرش به سر.طان مبتلا شد. کنارش ماند تا آخر. برای گذران زندگی سیب‌زمینی کشت کرد.
تا ۱۹۹۸ هیچ‌کس نمی‌دانست. آن سال یک ژنرال بازنشسته خاطراتش را منتشر کرد و نام پتروف برای اولین بار بیرون آمد. جهان تازه فهمید از کجا جان سالم به در برده.
جوایز آمدند. سازمان ملل. آلمان. جایزه‌ی صلح. پنجاه هزار دلار. اما او همان آدم ماند. ساده. بی‌ادعا. در همان آپارتمان کوچک. یک سیگما!
نوزدهم مِی ۲۰۱۷، در ۷۷ سالگی درگذشت. خبر مر.گش چهار ماه بعد منتشر شد.
تاریخ پر است از آدم‌هایی که فریاد زدند و ثبت شدند.
پتروف ساکت ماند.
و همان سکوت، همه چیز را نجات داد.
مرد اشتباه، شب اشتباه، پست اشتباه.
نتیجه؟
تو حالا زنده‌ ای.