۱۴۰۴ مرداد ۱۳, دوشنبه

فصل یکسد و سی و چهارم موبی دیک، وال زال هرمان ملویل

 

فصل یکسد و سی و چهارم

شکرد، روز دوم

 

 

  بامدادان، سر وقت، ازنو نفر سر دکل ها گماردند.  آخاب پس از لختی درنگ بهرفزونی روشنائی فریاد زد، “ می بینیدش؟”

  “هیچ نبینیم قربان.”

  “ همه را فراخوانید و بادبان کشید! سریع تر از آن که فکر می کردم می رود؛- بادبان های تاگَلنت گشائید! آری، باید همه شب افراخته می ماند.  اما مهم نیست- صرفا استراحتیست بهر هجوم.”

  ناگفته نماند این پیگیر تعقیب والی خاص و ادامه آن از بام تا شام و از شام تا بام، به هیچ روی در صیادی دریای جنوب چین طُرفه نیست.  زیرا شگرف مهارت، پیش آگهی زاده کاردیدگی و ایمان راسخی که برخی از نوابغ ذاتی بزرگ در میان ناخداهای نانتوکتی اندوخته اند؛ تا بدان پایه ست که با مختصر نگاهی به وال در آخرین نوبت مشاهده، تحت برخی شرایط خاص، با دقت زیاد جهت شنای موقت  آن در مدت ناپیدائی و سرعت احتمالی پیشرفتَش در همان مدت را پیش بینی  کنند.  و در این موارد، کمابیش مانند بَلَدِ بندر، آنگاه که در آستانه از دست دادن دید ساحلی است که راستای کلی ش را به خوبی می‌داند و می‌خواهد به زودی، هرچند در نقطه‌ای دورتر، دوباره به آن بازگردد؛ مثل وقتی که این بَلَدِ بندر ایستاده کنار قطب‌نمای خود موقعیت دقیق هویدا دماغه‌ حاضر را تعین می کند تا بابت نیل به رأس دوردست و نادیده‌ای که نهایتا بدان خواهد رفت مطمئن تر باشد؛ والگیر نیز  با قطب‌نمای خود با وال همین کند؛ زیرا پس از تعقیب چند ساعته روزانه و نشان کردن دقیق وال، وقتی تاریکی شب ماهی را نهان کند، مسیرآتی حیوان در دل تاریکی تقریباً به همان اندازه برای ذهن زیرک وال شکرد مشخص است که ساحل برای بَلَدِ بندر.  طوری که برابر شگرف دِرایَتِ وال شکرد، خلاف ان زبانزد ناپایداری نقش نگاشته بر آب، َردِّ حرکت وال، تقریباً به همان اندازه زمین سخت برای همه اهداف مورد نظر، قابل اعتماد است.  و همان‌طور که سُتُرگ لویاتان نیرومند راه ‌آهن امروزین با هر سرعت خود ‌بقدری آشناست که مردم چون پزشکانی که نبض کودکی را گیرند ساعت بدست سرعتش سَنجَند و سرسری گویند، قطار ورودی یا خروجی، در چنین و چنان ساعت به فلان و بهمان نقطه خواهد رسید؛ به هر حال، کَمابیش، مواقعی هست که این نانتوکتی ها زمان حرکت آن دیگر لویاتان اعماق دریا را بر بُنیاد سرعتی که از او دیده اند می سنجند؛ و با خود ‌گویند، این وال چند ساعت بعد باید دویست مایلی را  پیموده و تقریباً به فلان درجه عرض یا طول جغرافیایی رسیده  باشد. اما برای اینکه این ذُکاء اصلا بتواند در نهایت به موفقیت انجامد باد و دریا باید انبازان وال گیر باشند؛ زیرا آن دانش که به دریانورد بی حرکت از نبود نسیم یا گرفتار باد مخالف اطمینان دهد دقیقاً نود و سه و یک چهارم فرسنگ از بندر خود فاصله دارد، به تنهائی چه ارزشی برای حال او توانست داشت؟ از این گفته ها بسی نکات فرعی ظریف در مورد تعقیب وال ‌ها برآید.  کشتی به  شکافت آب ادامه داد و شیاری به دریا می انداخت شبیه آن گلوله توپ خطا رفته که بدل به خیشی شده و کشتزاری هموار را به شخم فَرازَد.

  استاب فریاد زد، “به نمک و کنف سوگند که این چابُک تکان های عرشه از پاهای شخص بالا خزیده و خارخار دل کند.  من و این کشتی دو دلدار یاریم! – ها، ها! یکی برداشته به مازه به دریام اندازد، - چرا که سوگند به هرچه بلاخ! تیره پُشتَم تیر مازست.  ها، ها! چنان خوش رویم که هیچ غُبار پشت سر نگذاریم!”

 حال فریاد سر دکل این بود، “ آنجا فواره زند - فواره زند! - فواره زند! - درست پیش رو!”

استاب فریا زد “آری، آری! می‌دانستم – گُریز نَتانی –همچنان بِدم  و فوارَت شکاف، ای وال! شخص شیدا شیطان در پی توست! نفیرت بدم – شُش هات بسوز! - آخاب خونت سد کَنَد، بدانسان که آسبان دریچه آب خود بر جوی بندد!”

   اما آنچه استاب گفت حرف دل اکثریت قریب به اتفاق خدمه بود.  حالا احساساتشان از شوریدگی تعقیب همچون کهنه شراب نو جوش[1]در غلیان بود.  حال هر صنف رنگ پریدگی زاده ترس و شوم اندیشی که برخی  پیشتر تجربه کرده بودند؛ نه تنها به دلیل فزاینده هیبت آخاب نهان شده، بلکه پایان پذیرفته و همچون بُزدل خرگوش‌های مرغزار که پیش جهنده ببزون  مُتِفَرِّق می‌شوند از همه سو درهم شکسته بود. دست سرنوشت روح همه شان ربوده بود؛ و با مُحَرِک مخاطرات دی؛ با شدت دلهره‌های دیشب؛ با شیوه راسخ، بی‌باکانه، کورکورانه و بی پروائی که پُر تلاطُم کشتی شان شیرجه زنان سوی گریزان هدف خود می‌ شتافت؛ با همه این چیزها، قلب‌هایشان به اهتزاز می افتاد.

  آن باد که شکم بادبان هاشان کلان کرده بود و کشتی را با بازوانی همان اندازه ناپیدا که سُتُرگ می شِتاباند؛ نماد آن نادیده قدرتی دیده می شد که چنان اسیر آن شتافتِشان می داشت.

  نه سی، که تنی واحد بودند. زیرا همان‌طور که آن تک  کشتی که همه آن‌ها را در خود جای داده بود؛ با همه تَشَکُّل از چیزهای کاملا متضاد- چوب های بلوط، و افرا و کاج؛ آهن، و قیر، و کنف- با این حال، همه این‌ها در بدنه‌ ای استوار که به راه خود ادامه می‌داد در هم تنیده بودند؛ بدنه ای که با  طویل مازه مرکزی تَراز و هدایت می شد؛ رَغمِ همه فردیت های خدمه، بی باکی این یک و بیم آن دیگری؛ خَزده و گنهکاری، همه این انواع در وحدت به هم پیوسته و جملگی سوی آن مُهلِک مقصود که آخاب، تنها خَدیو و مازه شان، بدان اشاره می کرد، هدایت می‌شدند.

  بادبانبندی در جنب و جوش بود. سر دکل‌ها، همچون نوک  بلند نخل‌ها، گسترده کاکلی ازِ دست و پا داشت.  برخی ملوانان که با دستی به دکلی چسبیده بودند دست دیگر را با حرکاتی بی شکیب دراز می‌کردند؛ دیگران، دست را سایبان چشم برابر رخشان نور خورشید کرده، بر انتهای بازوی دکل ها نشسته بودند؛ همه پر از میوه های فانیان، رسیده و آماده اجل خویش.  دریغ و درد! چگونه هنوز در دل آن نِهمار شناعت، تلاش یافتن چیزی را می کردند که نابودیشان توانست! 

  چون با گذشت چند دقیقه از نخستین فریاد صدای دیگری بر نیامد آخاب بانگ زد، “اگر می بینیدش چرا آواز ندهید  مردان بالام برید.  فریب خورده اید، موبی دیک والی نیست که چنان تک فواره ای زند و نهان شود.”

  بدرستی چنین بود، همانطور که خیلی زود خود رویداد به اثبات رساند، ملوانان در شوق شدید خویش چیز دیگری را فواره وال گرفته بودند؛ زیرا هنوز آخاب درست به نِشیمن خویش نرسیده  و سر ریسمان به میخ چوبی عرشه پیچیده  نشده بود که ارکستر را به چنان  نواختی آورد که چون ترکیب صدای شلیک شماری تفنگ هوا را لرزاند.  وقتی موبی دیک، بشکلی ناگهانی، در فاصله ای کمتر از یک مایل، بسیار نزدیک تر از فواره پنداری، هویدا شد بانگ پیروزی از سی شُش پوست شوکائی برخاست!  زیرا اینک وال زال نه با فواره زنی آرام و تن آسایانه؛ نه با جوشش صلح طلبانه آن چشمه باطنی کله خود؛ بلکه با پدیده بمراتب شگرف تر خاستن، جایگاه خویش می نمود.  عنبر وال با بالا آمدن از دور ترین اعماق با نهایت سرعت خویش بدین شکل کل جُثّه خود را در عُنصُر زلال هوا می گُسترانَد و با انباشت کوهی از بِشکوه کف جای خود را از فاصله هفت مایلی و بیشتر نشان می دهد.  در آن لحظات شکافته امواج خشمگینی که َبر انگیزد یالش نَماید؛ برخی موارد این  خاستن ها گردنکِشی اوست. 

  در آن حال که وال زال در لاف و گزاف های بی پایان خود را چون آزاد ماهیان سوی سِپِهر می انداخت بانگ برآمد که  “آنجا خیزد! آنجا خیزد!”  پَشَنگی که افراخت و چنان ناگهان در کَبود پهنه دریا دیده شد و بعد، برابر کناره هنوز نیلگون ‌تر آسمان کاهید، مدتی چون یخچال طبیعی، سخت رخشید و فروزید؛ و آنقدرایستاد تا به تدریج آغازین شدت رَخششَش مَحو و مَحوتَر و مبدل به غمبار تیرگی رگباری شد که در دره ‌ای نزدیک شود.

 آخاب فریاد زد، “آری، موبی دیک برای آخرین بار سوی خورشید خیز.  ساعت  مرگ و زوبینت نَزدیک اند!- پائین! جز یک تن سر پیش دکل همه پائین آیند.  قارب ها! آماده!”

  مردان، بی اعتنا به کُند  نردبان های ریسمانی  مهارهای جانبی دکل ها با سُرش از جُدا ریسمان های بادبان و پَسین مهارهای دکل، شهاب وار بر عرشه فرود آمدند؛ درحالی که آخاب، نه چنان برق آسا، اما شتابان، از نشیمن خود پائین کشیده شد.  

   به محض وصول به قارب  خویش - قارب یدکی که عصر دیروز آماده بودند - فریاد زد: قارب هار را به آب اندازید.  آقای استارباک، کشتی شُماراست – با حفظ فاصله از قارب ها نزدیکشان مانید. همه برآب!”

    موبی دیک، بدانسان که گوئی می خواهد خودش نخستین حمله ور باشد تا بسرعت ِارعاب خدمه کُنَد، برگشته بود و حالا روی به قارب ها می آورد.  قارب آخاب در قلب قرار داشت؛ و با تَشجیع مردان خویش می گفت وال را از روبرو خواهد زد- یعنی یکراست تا پیشانیش رانَد، - کاری نه ناروال؛ زیرا مسیری این چنین در محدوده ای معین، وال را از حمله آتی برپایه دید جانبیش محروم می کند.  اما پیش از آنکه بدان حد نزدیک رسند، و در حالی که هنوز هر سه قارب همچون سه دکل کشتی برابر چشمانش واضح بودند؛ وال زال که تقریباً در یک آن خود را با سرعتی سرسام‌آور به حرکت در می‌آورد، با آرواره‌های باز و دُمی شلاق زن میان قارب ها می شتافت و از همه سو نبردی مَهیب را پیش می برد؛ و به نظر می‌رسید بی پروای زوبین‌هایی که از هر قارب به سویش پرتاب می شد، صرفأ مصمم به اِمحاء تک تک تخته های سازنده قارب هاست. اما قارب ها چون ورزیده اسبان جنگی پیوسته با حرکاتی ماهرانه، در میدان جولان می دادند؛ قارب‌ها چند مدتی از او گریختند؛ هرچند، گاهی اوقات، نه بیش از فاصله یک تخته؛ در حالی که در تمام آن مدت عُلُوی صَرخَة آخاب هر نعره نبرد دیگری جز آن خویش را تحت الشعاع قرار می داد.

  اما سرانجام وال زال با حرکاتی درنیافتنی آنقدر این سو و آنسو رفت و به هزار طریق، بخش شُلِ  سه ریسمانی را که حالا بدو متصل شده بود چنان درهم پیچاند که کوتاه‌ شد و خود بخود قارب‌های نفرین شده را سوی زوبین های نشسته در تنش مُنحَرِف کرد؛ اما اینک وال یک دم کمی کنار رفت، گویی مهیای حمله ‌ای عظیم ‌تر می شود.  آخاب با اغتنام فرصت، ابتدا ریسمان بیشتری داد و سپس دوباره و با سرعت به تکان دادن و کِشاندنش به درون قارب پرداخت – امید که این شیوه ازبرخی گیرهاش رَهاند - ولی افسوس! - منظره‌ای پدیدار شد بی امان تر از داندان های آماده نبرد کوسه ها!

 با آن بُرّان خارها و نوک‌ها، رَها زوبین‌ها و نیزه‌های تابیده چون مارپیچ چوب پنبه کِش و گیر افتاده در پیچ و خم های ریسمان، اینک رَخشان و آب چکان سوی مقرهای ریسمان گذر دماغه قارب آخاب بالا می‌آمد.  تنها یک کار شدنی بود.  کارد قارب را بر گرفت و خَطَرکُنان دست را درون - میان - و سپس، بیرون – پولادین اشعه برد؛ ریسمان را به درون کشیده از داخل قارب با گذراندن از خود به دست پاروزن سینه قارب رساند و سپس، دو بار در نزدیکی مقرهای ریسمان گذر گُسیخت چوبین دسته زوبین گیرکرده را به دریا انداخت؛ و دوباره سراسر استوار شد . در آن دَم، وال زال هجومی ناگهانی به میان مانده گوریدگی دیگر ریسمان ها برد؛ با این کار، گوریده تر قارب‌های استاب و فلاسک را سخت سوی دُم-باله های خویش کشیده چون دو پریشان سُفال ساحلی موجه ‌زن بر هم کوبید و سپس، با غوص در دِلِ دریا، در گِردابی جوشان ناپدید شد؛ گردابی که تا مدتی، خُرده چوب اُرس خوشبوی قارب های درهم شکسته، چون خُرده جوزهندی  در قَدَحی پُر پانچ که تند آشوبند، در آن، به چرخِ رقص آمدند.

  در حالی که هنوز مردان دو قارب در آب چرخ می زدند و دست‌ها را سوی  گَردان طشت های ریسمان، پاروها و دیگر وسایل شناور دراز می کردند، در آن حال که ریز نقش فلاسک چون تهی شیشه ای وُریب روی آب بالا  و پائین می شد و پا بالا می کشید تا از سهمگین آرواره‌های کوسه‌ها بگریزد؛ و استاب با شدت فریاد می زد بلکه کسی از آبش گیرد؛ آنگاه که ریسمان وال گیری پیرمرد - که حال از وال می گُسَست- راه داد تا بهر نجات هر که ‌توانست، به  دِلِ شیری غرقاب زَنَد؛ - در آن تَزامُنِ خَطیرِهزار تهدید قطعی، - وقتی وال زال پیکان وار و عمودی از آب برآمد و پهن پیشانی زیر قارب هنوز ضربه نخورده آخاب کوفت و چنان چرخ زنان به هوا انداخت که گوئی قارب را با رشته هائی نامرئی سوی آسمان کِشَند[2]؛ قارب چرخید و چرخید تا سرنگون لبه، دوباره به دریا افتاد - و آخاب و افرادش بسان خروج شماری فُک از مَغاکی ساحلی، به تقلا از زیرش بیرون  شدند.

  نخستین تکانه طُغیان وال – همراه با تغییر جهت حین رسیدن به سطح - ناخواسته او را در امتداد و فاصله ای اندک از مرکز تباهی که به بار آورده بود، انداخت؛ و اکنون پشت بدان، دَمی دراز شده به آرامی با دُم باله های افقی خویش همه جا را لمس می کرد؛ و همین که سرگردان پارویی، تکه‌ تخته ای، کوچکترین تراشه یا پاره ای از قارب‌ها به جِلدَش می رسید، دمش بسرعت عقب می رفت و از پهلو به دریا می کوفت.  اما خیلی زود،  چنانکه گویی راضی است که کارَش در آن مرتبه انجام شده، چین دار پیشانی  خود را در دل دریا پیش رانده گوریده ریسمان ها را پِی خود کشید و به  مرتب شیوه سالِکی راه پشت به باد خویش را پیش گرفت.

  همچون پیش، مراقب کشتی، که تمام نبرد را از دوردیده بود، بار دگر بهر نجات، به تقلا نزدیک شده قاربی به آب انداخته ملوانان شناور،طشت های ریسمان، پاروها و هر گرفتنی دیگررا از آب گرفته بسلامت روی عرشه هاش نشاند.  درست است که شماری شانه‌، مچ‌ و قوزک دررفته؛  کبود کوفتگی؛ زوبین‌ها و نیزه‌های تاب برداشته؛ نَگشودنی گوریدگی‌های ریسمان؛ پاروها و تخته‌های شکسته؛ همه اینها وجود داشت؛ اما به نظر نمی‌رسید هیچ آسیب مهلک یا حتی مهم به کسی رسیده باشد.  آخاب را در حالی یافتند که مانند فتح‌الله در روز پیش، سخت به نیمه شکسته قارب خود چسبیده بود؛ همین شناوریش را نسبتاً آسان کرده و همقدر حادثه روز پیش نَخَسته بود.

  اما وقتی با کمک به عرشه رسانده شد، همه چشم‌ها به او دوخته شده بود؛ زیرا به جای ایستادن روی پای خویش، هنوز از شانه استارباک، مهم ترین کُمَکش تا آن دم، نیم آویزبود.  پای استخوانیش‌ خرد شده و تنها تراشه  ای تیز و کوتاه از آن بجا مانده بود.

“آری، آری، استارباک، گاه اِتِّکا دِلچَسب است، مُتَّکی هر که  باشد؛ و ای کاش آخاب پیر بیشتر تکیه داده بود”.

  نَجّار که حالا نزدیک می شد گفت، “قربان، تَه پوش تاب نیاورده.  دقت و زحمت بسیار صرف ان پا کرده بودم.

  استاب با نگرانی صادقانه گفت.” اما امیدوارم استخوانی نشکسته باشد، قربان.”

چرا، استاب! شکسته و سراپا خُرد و خاکشیر شده! - می‌بینی؟ - اما آخاب پیر، حتی شکسته استخوان هم پایدار است؛ و هیچ زنده استخوان  خویش را ذره‌ ای بیش از این بی جان پای رفته، آن خود نَشماَرد.”  نه وال زال، نه انسان، و نه اَهِرمَن، نتوانند حتی  خراشی بر آخاب پیر، در وجودِ راستین و دست ‌نیافتنیِ اش، اندازند.  کدامین سرب ‌توانست بدان غور رسید و کدامین دکل آن سَقف خراشید؟ - آهای، آن بالا!  به کدام سمت؟

  درست پشت به باد، قربان”.

 “پس، کشتی بانان برابر بادَش گذارید؛ دوباره بادبان‌ افزائید! بقیه قارب‌های یدکی را پائین کشیده آماده کنید- آقای استارباک بروید و خدمه قارب ها را فراخوانید.

  “اول بُگذارید کمک کنم سمت دیواره‌ عرشه روید، قربان.

  آه آه، آه! چطور این تراشه  زخمیم کند!  لعنتی فرجام ناخدائی با روحی شکست ‌ناپذیر داشتن چنین زَبون اَنبازی است.

 “ قربان؟”

  “بَدَنم، مرد، نه تو.  چیزیم ده عصا کنم - آن نیزه شکسته کفایت کند.  مردان را جمع کن.  بی گمان هنوزش ندیده ام.  بخدا قَسَم امکان ندارد! - گم شده؟ - زود باشید! همه نفرات را فراخوانید.”

  اشاری  نظر مرد پیر درست بود. همه نفرات جمع شدند و پارسی نه در میان.

  استاب فریاد زد، “پارسی! باید  گرفتار شده  باشد”

تب زَردَت بزنَد! – همه بدو، بالا، پایین، کابین، دماغه را بگردید - پیداش کنید - نرفته - نرفته!

اما بسرعت نزدش بازگشتند، با این خبر که پارسی هیچ جا یافت نشود.

استاب گفت – “آری، قربان،” در میان گوریدگی های ریسمانتان گیر افتاده بود - گمانم دیدم به زیر می کشدش.

ریسمان من! ریسمان من؟ رفته؟ - رفته؟  این خُرد کلمه را چه معناست؟ - صدای کدامین ناقوس مرگ دارد که آخاب پیر چنان ‌لرزد که گوئی برج ناقوسی است.  زوبین هم! – آن آخال را بگردید، - می‌بیننیدش؟ - آقایان همان که بهر وال زال ساختیم - نه، نه، نه، - کودن ناقص! با همین دستَش انداختی! –  حالا در تن وال است! - آن بالا! چشم از او برندارید - سریع! - همه به آماد قارب‌ها - پاروها سوار - زوبین‌اندازان! آهن‌ها، آهن‌ها! – بادبان های فوقانی بالاتر–همه کشیده! – آهای سکان دار! محکم، سخت محکم نگه دار! اگر لازم باشد ده بار ناپیموده کره‌ زمین را دور زده و حتی مستقیم از میانش شیرجه زنم خواهَمَش کشت!

  استارباک فریاد زد: “بار پروردگارا! فقط یک دم خود را بنما؛ پیرمرد، هیچگاه و هرگز نخواهیش گرفت بخاطر خدا بَس کُن، این از جنون شیطان هم بدتر است.  دو روز تعقیب شد؛ دو بار خرد و خاکشیرت کرد؛ دوباره پا از زیرت کشید؛ آن شریرسایه‌ ا‌ت گُم شده - همه‌ی فرشتگان نیک با انذارگردت آمده اند: - دیگر چه ‌خواهی؟ - آنقدر پی این جانی وال گیریم تا آخرین نفر را غرقه کند.  بگذاریم کف دریامان کشیده شویم؟ بگذاریم به عالم دوزخمان کشد؟  آه و فغان که بیش از این تعقیبش جز اِلحاد و تَجدیف نیست!

  “استارباک، تازگی، از آن دم  که هر دوی ما- می‌دانی چه گویم - چشم در چشم شدیم، بشکلی غریب تحت تأثیرت قرار گرفته ام.  اما در این ماجرای وال، صورتت برابرم چون این کف این دست باشد – بی ‌لب، تهی و بی وجنات.  آخاب تا ابد آخاب است، مرد.  کل این فِعل بشکلی تغییرناپذیر مُقَدَّر شده.  یک میلیارد سال پیش از اینکه این اقیانوس غلتد من و تو تمرینَش کردیم.  نادان! مُلازِمِ آلهه تقدیرم؛ حسب دستورعَمَل ‌کنم[3].  هان ای مرئوس! فرمانَم بر. - دورم ایستید، مردان.  پیرمردی بینید با پائی از بیخ بریده، ایستاده بر تک پا و متکی بر شکسته نیزه ای.  این است آخاب– گُسیخته تن اما با صد پایه روحی روان بر صد پا.  احساس می‌کنم در فشارم و نیم تاب چون ریسمان هایی که در طوفان  کشتی های ‌ دکل شکسته کِشَند، و بسا که همیینطور هم دیده شوم.  اما پیش از پاره شدن صداش را خواهید شنید؛ و تا نشنیده اید، بدانید این ریسمان هنوز بار هدف کشد.  شما مردان به آنچه  فال ‌گویند باور دارید؟  پس با صدای بلند بخندید و فریادِ دوباره، دوباره سر دهید! زیرا هرآنچه فرو شود، پیش از غرق همیشگی دو بار به سطح آید.  موبی دیک نیز - دو روز بر آب آمد - فردا سیم روز است.  آری مردان، یک بار دیگر بالا آید – اما صرفا برای آخرین فواره! احساس شجاعت می‌کنید، شجاعت؟ استاب فریاد زد: “چون آتش نترس.

آخاب ژکید: “و همانقدر بی تفکر.”[4] سپس در حالی که مردان پیش می‌رفتند ادامه داد: “چه ها را فال ‌گویند! و دیروز در مورد شکسته قاربم همین را به استارباک گفتم.  وه که چه بهادرانه کوشم آنچه را چنین سخت بر دلم چنگ زده، از دل اغیار زدایم! - پارسی - پارسی! - رفته، رفته؟ باید هم پیش از من می‌رفت: - اما می بایست پیش ازهلاکم دوباره دیده شود – یعنی چه؟ - این سِرّی است که توانست تمام حقوقدانان مورد حمایت ارواح کل سلسله قضات را به حیرت انداخت: - چون منقار شاهین بر مغزم کوبد.  با همه این احوال، خودم، خودم این معما گشایم!

غروب که فرود آمد، وال هنوز پشت به باد دیده می شد.

  پس باز هم بادبان کاستند و همه چیز تقریباً چون شب پیش گذشت؛ فقط صدای چکش‌ها و فِرفِر چرخ سنباده تقریبا تا نزدیک روشنایی روز شنیده ‌شد، در حالی که مردان زیر نور فانوس، گرم آماد کامل و دقیق قارب‌های یدکی و تیز کردن نو اسلحه خود برای فردا بودند. در این بین، نجار از شکسته مازه اوراق قارب آخاب، پایی دگرش ساخت؛ این در حالی که همچنان، همانند شب پیش، خمیده قامت و ثابت در دریچه پلکان کابینش ایستاده بود و نهانی نگاه آذرگونَ دیدگان فروهشته در سیمایش، درست خاورسوی، چشم انتظار نخستین برامدن آفتاب ماند.

 

    

 



[1] - "old wine worked anew" کُهنه شراب نو جوش: شراب کهن را مخمر زنند تا جوش گیرد.  گُل بجوش آمد و از می نزدیمش آبی/لاجرم زاتش حرمان و هوس مس سوزیم. حافظ.

[2] - drawn up towards Heaven: واگوئی «همه دوباره به آسمان بالا کشیده شدند» (اعمال رسولان ۱۱:۱۰).

[3] - بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh380

 

 

[4] - As fearless fire "همچون آتشی بی‌باک"... "و همانقدر بی تفکر:: در فصل ۱۳۳، آخاب در پاسخ به مطایبه استاب در مورد شکست قارب والگیریخود توسط موبی دیک، اذعان می‌کند استاب "همچون آتش نترس" است، اما زیرلب می افزاید: "و همانقدر بی تفکر".  اینجا و دراین فصل، استاب با شور و شوق لقب آخاب را تکرار کرده آن را ستایش می‌گیرد و فریاد می‌زند که در شجاعت"چون آتش نترس" است و آخاب دوباره با تعدیلی تمسحر آمیز گوید: "و همانقدر بی فکر".