۱۴۰۴ دی ۲۳, سه‌شنبه

 رودکی (باب چهارم) از رودکی

(هرکه نامخت ازگذشت روزگار)
 هرکه نامخت ازگذشت روزگارنیز ناموزد ز هیچ آموزگار 
 از خراسان به روز طاوس وشسوی خاور می‌خرامد شاد و خوش 
 کفتاب آید به بخشش زی برهروی گیتی سبز گردد یکسره 
 مهر دیدم بامدادان چون بتافتاز خراسان سوی خاور می‌شتافت 
 نیم روزان بر سر ما برگذشتچو به خاور شد ز ما نادید گشت 
 هم چنان سرمه که دخت خوب رویهم به سان گرد بردارد ز روی 
 گرچه هر روز اندکی برداردشبافدم روزی به پایان آردش 
 شب زمستان بود، کپی سرد یافتکرمکی شب تاب ناگاهی بتافت 
 کپیان آتش همی پنداشتندپشته‌ی آتش بدو برداشتند 
 آن گرنج و آن شکر برداشت پاکوندر آن دستار آن زن بست خاک 
 باز کرد از خواب زن را نرم و خوشگفت: دزدانند و آمد پای پش 
 آن زن از دکان فرود آمد چو بادپس فلرزنگش به دست اندر نهاد 
 شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دیدکرد زن را بانگ و گفتش: ای پلید 
 دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟با نهیب و سهم این آوای کیست؟ 
 دمنه گفت او را: جزین آوا دگرکار تو نه هست و سهمی بیشتر 
 آب هر چه بیشتر نیرو کندبند ورغ سست بوده بفگند 
 دل گسسته داری از بانگ بلندرنجکی باشدت و آواز گزند 
 گفت: هنگامی یکی شهزاده بودگوهری و پر هنر آزاده بود 
 شد به گرما به درون یک روز غوشتبود فربی و کلان و خوب گوشت 
 کشتیی بر آب و کشتیبانش بادرفتن اندر وادیی یکسان نهاد 
 نه خله باید، نه باد انگیختننه ز کشتی بیم و نه ز آویختن 
 بانگ زله کرد خواهد کر گوشوایچ ناساید به گرما از خروش 
 برزند آواز دونانک به دستبانگ دونانک سه چند آوای هست 
 وز درخت اندر، گواهی خواهد اویتو بدانگاه از درخت اندر بگوی: 
 کان تبنگوی اندرو دینار بودآن ستد ز یدر که ناهشیار بود 
 هم چنان کبتی، که دارد انگبینچون بماند داستان من برین: 
 کبت ناگه بوی نیلوفر بیافتخوشش آمد سوی نیلوفر شتافت 
 وز بر خوشبوی نیلوفر نشستچون گه رفتن فراز آمد بجست 
 تا چو شد در آب نیلوفر نهاناو به زیر آب ماند از ناگهان 
 هیچ شادی نیست اندر این جهانبرتر از دیدار روی دوستان 
 هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تراز فراق دوستان پر هنر 
 تا جهان بود از سر مردم فرازکس نبود از راز دانش بی‌نیاز 
 مردمان بخرد اندر هر زمانراز دانش را به هر گونه زبان 
 گرد کردند و گرامی داشتندتا به سنگ اندر همی بنگاشتند 
 دانش اندر دل چراغ روشنستوز همه بد بر تن تو جوشنست 
 گفت با خرگوش خانه خان منخیز خاشاکت ازو بیرون فگن 
 چون یکی خاشاک افگنده به کویگوش خاران را نیاز آید بدوی 
 آن که را دانم که: اویم دشمنستوز روان پاک بدخواه منست 
 هم به هر گه دوستی جویمش منهم سخن به آهستگی گویمش من 
 کار چون بسته شود بگشایداوز پس هر غم طرب افزایدا 
 بار کژ مردم به کنگرش اندراچون ازو سودست مر شادی ترا 
 آفریده مردمان مر رنج رابیش کرده جان رنج آهنج را 
 اندر آمد مرد با زن چرب چربگنده پیر از خانه بیرون شد بترب 
 شاه دیگر روز باغ آراست خوبتخت‌ها بنهاد و بر گسترد بوب 
 خود ترا جوید همه خوبی و زیبهم چنان چون تو جبه جوید نشیب 
 پس تبیری دید نزدیک درختهر گهی بانگی بجستی تند و سخت 
 باکروز و خرمی آهو به دشتمی خرامد چون کسی کومست گشت 
 خایگان تو چو کابیله شدسترنگ او چون رنگ پاتیله شدست 
 چون درآمد آن کدیور، مرد زفتبیل هشت و داس گاله برگرفت 
 آمد این شبدیز با مرد خراجدربجنبانید با بانگ و تلاج 
 دست و کف و پای پیران پر کلخجریش پیران زرد از بس دود نخج 
 گر خوری از خوردن افزایدت رنجور دمی مینو فراز آوردت و گنج 
 گفت: خیز اکنون و سازه ره بسیچرفت باید، ای پسر، ممغز تو هیچ 
 آهو از دام اندرون آواز دادپاسخ گرزه به دانش باز داد 
 پادشا سیمرغ دریا را ببردخانه و بچه بدان تیتو سپرد 
 اندر آن شهری که موش آهن خوردباز پرد در هوا، کودک برد 
 از فراوانی، که خشکا مار کردزن نهان مر مرد را بیدار کرد 
 آنگهی گنجور مشک آمار کردتا مرو را زان بدان بیدار کرد 
 چونکه مالیده بدو گستاخ شدکار مالیده بدو در واخ شد 
 چون که نالنده بدو گستاخ شدتن درستی آمد و در واخ شد 
 کرد روبه یوزواری یک ز غندخویشتن را زان میان بیرون فگند 
 مرد دینی رفت و آوردش کنندچون همی مهمان در من خواست کند 
 گنبدی نهمار بر برده، بلندنه ستونش از برون، نه زیر بند 
 روز جستن تازیانی چون نوندروز دن چون شست ساله سودمند 
 روز جستن تازیانی چون نوندبیش باشد تا تو باشی سودمند 
 گر بزان شهر با من تاختندمن ندانستم چه تنبل ساختند؟ 
 نان آن مدخل ز بس زشتم نموداز پی خوردن گوارشتم نبود 
 گفت دینی را که: این دینار بودکین فراکن موش را پروار بود 
 زن چو این بشنیده شد خاموش بودکفشگر کانا و مردی لوش بود 
 سرخی خفچه نگر از سرخ بیدمعصفر گون، پوشش او خود سفید 
 چون کشف انبوه غوغایی بدیدبانگ وژخ مردمان، خشم آورید 
 سر فرو بردم میان آبخوراز فرنج منش خشم آمد مگر 
 خور به شادی روزگار نوبهارمی گسار اندر تکوک شاهوار 
 داشتی آن تاجر دولت شعارصد قطار سار اندر زیر بار 
 مرد مزدور اندر آغازید کارپیش او دوستان همی زد بی کیار 
 آشکوخد بر زمین هموارترهم چنان چون بر زمین دشوارتر 
 از تو دارم هر چه در خانه خنوروز تو دارم نیز گندم در کنور 
 گرسنه روباه شد تا آن تبیرچشم زی او برده، مانده خیر خیر 
 آتشی بنشاند از تن تفت و تیزچون زمانی بگذرد، گردد گمیز 
 وز چکاوک نوف بینی رستخیزدشت برگیرد بدان آوای تیز 
 چون گل سرخ از میان پیلگوشیا چو زرین گوشوار از خوب گوش 
 شیر خشم آورد و جست از جای خویشو آمد آن خرگوش را الفغده پیش 
 ابله و فرزانه را فرجام خاکجایگاه هر دو اندر یک مغاک 
 موی سر جغبوت و جامه ریمناکاز برون سو باد سرد و بیمناک 
 زد کلوخی بر هباک آن فزاکشد هباک او به کردار مغاک 
 از دهان تو همی آید غشاکپیر گشتی ریخت مویت از هباک 
 خشم آمدش و همان گه گفت: ویکخواست کورا برکند از دیده کیک 
 ماده گفتا: هیچ شرمت نیست، ویکبس سبکباری، نه بد دانی، نه نیک 
 دم سگ بینی ابا بتفوز سگخشک گشت، کش نجنبد هیچ رگ 
 چون فراز آید بدو آغاز مرگدیدنش بیگار گرداند مجرگ 
 ایستاده دیدم آن جا دزد و غولروی زشت و چشم‌ها همچون دو غول 
 چون که زن را دید فغ، کرد اشتلمهمچو آهن گشت و نداد ایچ خم 
 تا به خانه برد زن را با دلامشادمانه زن نشست و شادکام 
 نزد آن شاه زمین کردش پیامدارویی فرمود زامهران به نام 
 بس که برگفته پشیمان بوده‌امبس که بر ناگفته شادان بوده‌ام 
 کرد باید مر مرا و او را رونشیر تا تیمار دارد خویشتن 
 پس شتابان آمد اینک پیرزنروی یکسو، کاغه کرده خویشتن 
 زش ازو پاسخ دهم اندر نهانزش به بیداری میان مردمان 
 چون بگردد پای او از پایدانخود شکوخیده بماند هم چنان 
 مار و غنده کربشه با کژدمانخورد ایشان گوشت روی مردمان 
 تاک رز بینی شده دینارگونپرنیان سبز او زنگارگون 
 از همالان وز برادر من فزونزان که من امیدوارم نیز یون 
 گر درم داری، گزند آرد بدینبفگن او را گرم و درویشی گزین 
 مرد را نهمار خشم آمد ازینغاو شنگی به کف آوردش، گزین 
 ار همه خوبی و نیکی دارد اوماده ور بر کار خویش ار دارد او 
 تنگ شد عالم برو از بهر گاوشور شور اندر فگند و کاو کاو 
 گفت: فردا بینی‌ام در پیش توخود بیا هنجم ستیم از ریش تو 
 کاش آن گوید که باشد بیش نهبر یکی بر چند بفزاید فره 
 هیچ گنجی نیست از فرهنگ بهتا توانی رو هوا زی گنج نه 
 روی هر یک چون دو هفته گرد ماهجامه‌شان غفه، سموریشان کلاه 
 اخترانند آسمانشان جایگاههفت تابنده دوان در دو و داه 
 سوس پرورده به می بگداختهنیک درمانی زنان را ساخته 
 پر بکنده، چنگ و چنگل ریختهخاک گشته، باد خاکش بیخته 
 نزد تو آماده بدو آراستهجنگ او را خویشتن پیراسته 
 سنجد چیلان بدو نیمه شدهنقطه‌ی سرمه به یک یک برزده 
 هست از مغز سرت، ای منگلههمچو رش مانده تهی از کشکله 
 بهترین یاران و نزدیکان همهنزد او دارم همیشه اندمه 
 پس بیو بارید ایشان را همهنی شبان را میش زنده، نی رمه 
 جای کرد از بهر بودن کازه‌ایزان که کرده بودشان اندازه‌ای 
 گفت: ای من، مرد خام کل درایپیش آن فرتوت پیر ژاژخای 
 بینی و گنده دهان داری و نایخایگان غر، هر یکی همچون درای 
 پیسی و ناسور کون و گربه پایخایه غر داری تو، چون اشتر درای 
 آبکندی دور و بس تاریک جایلغز لغزان چون درو بنهند پای 
 زشت و نافرهخته و نابخردیآدمی رویی و در باطن بدی 
 من سخن گویم، تو کانایی کنیهر زمانی دست بر دستی زنی 
 دستگاه او نداند کز چه روی؟تنبل و کنبوره در دستان اوی 
 شو، بدان گنج اندرون خمی بجویزیر او سمچیست، بیرون شد بدوی 
 چون یکی جبغبوت پستان‌بند اویشیر دوشی زو به روزی دو سبوی 
 خم و خنبه پر ز انده، دل تهیزعفران و نرگس و بید و بهی