[1] -
"چ": تا نوردم. (متن از
"ا" است).
[2] -
"چ": وردخار...؛ "ا": که بن خار نیست ورد نورد. (متن از استاد دهخداست).
نورد. [ ن َ وَ ] (ص ) درخورنده . (لغت
فرس اسدی ص 86) (اوبهی ). درخور. پسندیده . (صحاح الفرس ص 84) (برهان قاطع)
(آنندراج ) (انجمن آرا) (رشیدی ). لایق . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). پسندکرده
شده . (برهان قاطع). مناسب . (انجمن آرا) (آنندراج ). زیبا. (فرهنگ فارسی معین )
:نورد بودم تا ورد من مورّد بود
برای ورد مرا ترک من همی پرورد
کنون گران شدم و
سرد و نانورد شدم
از آن سبب که به خیری همی بپوشم ورد.
کسایی .
نانوردیم و خوار وین نه شگفت
که بن خار نیست ورد نورد .
کسایی.
جهان خواری نورد است ای خردمند
نگه کن تا پدید آیَدْت برهان
جهان چون من دژم کردم بر او روی
سوی من کرد روی خویش خندان .
ناصرخسرو.
|| (اِ)
تا. لا . تو :
چوپرّان شود نامه ها سوی مرد
من آن نامه را برگشایم نورد.
نظامی .
از حال به حال اگر بگردم
هم بر ورق اولین نوردم .
نظامی.
هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرف ها بینی آلوده به خون جگرم .
سعدی .
|| پیچ و تاب . (غیاث
اللغات ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). پیچ . (جهانگیری ). پیچ و شکن . (رشیدی ).
پیچی که در چیزی افتد. (برهان قاطع). پیچ و تابی که از نوردیدن یعنی پیچیدن در چیزی
افتد. (انجمن آرا) (آنندراج ). چین . تاب . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). چین
. شکن . انجوخ . آژنگ . چوروک . ماز. (یادداشت مؤلف ): موج ؛ نورد آب . (مهذب
الاسماء). طرق ؛ نورد مشک و نورد شکم . غر؛ شکن جامه و نورد پوست . عکنة؛ نوردشکم
از فربهی . (منتهی الارب ).
- بانورد ؛ چین خورده
. متشنج . (یادداشت مؤلف ).
|| حلقه . پیچ : مطاوی
؛ نوردهای مار. نوردهای امعاء و شکم و جامه . (منتهی الارب ). مطاوی الحیة؛ نوردهای
مار. اطواء الناقة؛ نوردهای پیه کوهان ناقه . کراض ؛ چنبرها و نوردهای زهدان .
(منتهی الارب ). || نورد پیراهن ؛ دامن پیراهن که آن را واشکنند و بدوزند. (از برهان
قاطع). دامن پیراهن که بپیچند. (آنندراج ) (انجمن آرا). دامن پیراهن که بپیچند
وواشکنند. (رشیدی ). دامن پیراهن که درپیچند و بدوزند. (فرهنگ خطی ). کفة القمیص .
(از منتهی الارب ). دامن جامه واشکسته و دوخته شده . (ناظم الاطباء). سجاف
سرخود.برگشتگی لب چیزی ، چون آستین و دلو و مانند آن : نوردپیراهن ؛ آنچه از پیراهن
بر گرد آن برگردانیده و بدوزند. (یادداشت مؤلف ). || در این ابیات به معنی طاقه ٔ
پارچه و جامه آمده است :
میزبان از نوردهای گزین
کسوت رومی و طرایف چین .
نظامی .
دریغ آیدم کاین نگارین نورد
بود در سفینه گرفتار گرد.
نظامی .
نقشی که طراز آن نورد است
زَاندازه ٔ آستین مرد است .
نظامی .
بسی چینی نورد نابریده
به جز مشک از هوا گردی ندیده .
نظامی .
در انبار آگنده خوردی نماند
همان در خزینه نوردی نماند .
؟ (از فرهنگ رشیدی).
|| ضمن . طی . مطوی .
(یادداشت مؤلف ) :
جستم از نامه های نغزنورد
آنچه را دل گشاده تاند کرد.
نظامی.
|| تو. ضمیر. نهفت :
بسیار غرض که در نورد است
پوشیدن آن صلاح مرد است .
نظامی .
آن می که چنانکه حال مرد است
ظاهر کند آنچه در نورد است .
نظامی.
که فردا چنین باشد از گرم و سرد
چنین نقش دارد زمین در نورد.
نظامی .
- در نورد نهادن ؛
کنایه از پنهان کردن و بی نام و نشان ساختن . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).
|| در این ابیات معنی
بسته ، درج ، خریطه می دهد :
کسی را بود کیمیا در نورد
که او عشوه ٔ کیمیاگر نخورد.
نظامی.
چونکه مُهر از نورد بازگشاد
کیسه ای زآن میان به زیر افتاد
همچنان آن نورد را در بست
چونکه در بسته شد گرفت به دست .
نظامی.
شه آن نامه ها را همه جمع کرد
بپیچید و بنهاد در یک نورد.
نظامی.
|| بساط. (غیاث اللغات
) :
که سالار خوان ، خوان خورد آورد
خورش های خوش در نورد آورد.
نظامی.
|| فرش . (غیاث اللغات
) :
به یک هفته ننشست بر جامه گرد
که از نقره بود آن زمین را نورد.
نظامی.
|| شبه . هم قد و هم
پهنا و هم وزن . (از برهان قاطع). برابر.مانند. (جهانگیری ) (برهان قاطع) (انجمن
آرا). شبیه . (آنندراج ) (انجمن آرا).
- از یک نورد بودن ؛
همانند بودن . برابر بودن . مساوی بودن با یکدیگر در اوصاف :
هر چار ز یک نورد بودند
ریحان یک آبخورد بودند.
نظامی .
- بر یک نورد ؛ بر یک
منوال . بر یک روش . (یادداشت مؤلف ).
- هم نورد ؛ برابر.
شبیه . (رشیدی ) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) :
دژی دید با آسمان هم نورد
نبُرده کسی نام او در نبرد .
نظامی .
|| چوبی است که چون
جولاهان جامه بافند بر آن می پیچند. (صحاح الفرس ص 84). نام افزاری است جولاهگان
را، و آن چوبی است مدور و طولانی یعنی استوانی که هر قدر که بافته شود بر آن چوب پیچند.
(برهان قاطع) (از جهانگیری ) (از انجمن آرا) (از رشیدی ). منوال . (المرقاة ص 43)
(دهار). لفة. (المرقاة ص 43). نول . (منتهی الارب ) :
والا به نورد از او دلیلی می جست
ماسوره از آن میانه برجست که من .
نظام قاری .
|| میله یا چوب
استوانه ای شکل در ماشین های مختلف که دور خود چرخد. || چوبی استوانه ای که به وسیله
ٔ آن خمیر آرد گندم را پهن و نازک کنند تا از آن نان سازند. || لوله ای لاستیکی یا
ژلاتینی است که مرکب چاپ را به وسیله ٔ آن حل کرده به روی حروف می مالند. (فرهنگ فارسی
معین ). || غلطک . (یادداشت مؤلف ). || سنگ چین دهانه ٔ چاه : حامیة؛ سنگ ها که
بدان نورد چاه کنند. عقاب ؛ آبراهه به سوی حوض و سنگ در نورد چاه که بر آن آبکش ایستد.
جماش ؛ آنچه میان نورد و دیوار سر چاه باشد. زبون ؛ چاه که در نورد یا در میانه ٔ
آن که آب در آن گرد آید واپس رفتگی باشد: مبلعة، چاهی که از تک تا به لب بانورد
باشد. (منتهی الارب ). || نورده . رده ای از دیوار: یک نورد از دیوار؛ یک رشته از
آن . یک رده از آن . (یادداشت مؤلف ). || اندوخته . جمعآمده . (برهان قاطع)
(انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ) (از رشیدی ). || کنج . گوشه . (غیاث
اللغات ) (از مؤیداللغات ). || سوراخ . سوراخ روباه ، چرا که پیچ درپیچ می باشد.
(غیاث اللغات از شرح اسکندرنامه ). || طومار و هر چیز پیچیده شده و تاخورده .
(ناظم الاطباء) :
ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ
برِ شاه شد رفته از روی رنگ .
نظامی .
|| پول نقد و حاضر.
(ناظم الاطباء) (اشتینگاس ). || بهیمه . (ناظم الاطباء). || بخشش . دهش . انعام .
(ناظم الاطباء) (اشتینگاس ). || جنگ . خصومت . ناورد. (برهان قاطع) (آنندراج )
(انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (جهانگیری ) (رشیدی ). نبرد. رجوع به نورد کردن شود :
بسا رعنا زنا کآن شیرمرد است
بسا روبه که شیرش در نورد است .
نظامی .
|| جولان . رجوع به
نورد دادن شود. || (اِمص ) زوال . طی :
مباد این درج دولت رانوردی
میفتاد اندر این نوشاب گردی .
نظامی .
|| نوردیدن :
گردنده فلک شتاب گرد است
هر دم ورقیش در نورد است .
نظامی .
|| (نف
مرخم )نوردنده . (انجمن آرا). پیما. پیمای . به صورت مزید مؤخر با اسم ترکیب شود
و نعت فاعلی مرکب سازد: صحرانورد. بیابان نورد. ره نورد :
شه عالم آهنج گیتی نورد
در آنجای یک ماهه کرد آبخورد.
نظامی .
دو پرّه چو پرکار مرکزنورد
یکی دیرجنبش یکی زودگرد.
نظامی .
من و چند سالوک صحرانورد
برفتیم قاصدبه دیدار مرد.
سعدی .
|| فاعل نوردیدن باشد
که پیچنده است ، همچو: ره نورد. (برهان قاطع). رجوع به نوردیدن شود. || شکننده .
(آنندراج ) (انجمن آرا).رجوع به نوردیدن شود.
////////////////////////////
جهان . [ ج َ ] (اِ) عالم از زمین و کرات
آسمانی . دنیا. گیتی . گیهان . عالم ظاهر. (برهان ) :
بت پرستی گرفته ام همه عمر
این جهان چون بت است و ما شمنیم .
رودکی .
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم از او شادمان وگه ناشاد.
کسائی .
او میر نیکوان جهان است و نیکویی
تاج است سال و ماه مر او را و گرزن است .
یوسف عروضی .
همی دوم بجهان اندر از پس روزی
دو پای پرشغه و مانده با دلی بریان .
عسجدی .
جهان جانگزایست و او جانفزای
جهان گم کننده ست و او رهنمای
جهان جفت غم دارد او جفت ناز
جهان عمر کوته کند او دراز.
اسدی .
جهان را پرستی تو این نارواست
پرستش خدای جهان را سزاست .
؟
- آن جهان ؛ آخرت .
عقبی .
- از جهان بیرون شدن
؛ کنایه از مردن : جهان به خرمی بگذاشت وبه نام نیک از جهان بیرون شد. (نوروزنامه
).
- این جهان ؛ دنیا :
جمله صید این جهانیم ای پسر
ما چو صعوه مرگ بر سان زغن .
رودکی .
- جهان آزموده ؛ مجرب
. سردوگرم دیده . کارکشته :
جهان آزموده دلاور سران
گشادند یک یک بپاسخ زبان .
فردوسی .
- جهان آشوب ؛ بهم
زننده ٔ جهان :
چون عقیق آبدار و چون کمند تاب دار
آن لب جان پرور و زلف جهان آشوب یار.
میرمعزی (از آنندراج ).
- جهان آفرین ؛ آفریننده
. خدا. خالق .
- جهانبان ؛ جهاندار.
- جهانبانی ؛ جهانداری
و سلطنت .
- جهان بانو :
جهان بانوَش خواند پیوسته شاه
بر او داشت آیین حشمت نگاه .
نظامی .
- جهانبخش :
در آن رزمها یار من رخش بود
همان تیغ تیزم جهانبخش بود.
فردوسی .
- جهان بین . رجوع به
این کلمه در ردیف خود شود.
- جهان پادشاه ، جهان
پادشا ؛ پادشاه جهان :
جهان پادشا چون شود دیرسال
پرستنده را زو بگیرد ملال .
نظامی .
- جهان پادشاهی ؛
سلطنت جهان :
خدایا جهان پادشاهی تراست
ز ما خدمت آید خدایی تراست .
نظامی .
وگر بهمن از پادشاهی گذشت
جهان پادشاهی بمن بازگشت .
نظامی .
- جهان پرستی ؛ پرستیدن
دنیا. دنیادوستی :
ای نظامی جهان پرستی چند
بر بلندی درآی ، پستی چند.
نظامی .
خاک تو شده جهان هستی
چون خاک مکن جهان پرستی .
نظامی .
- جهان پرور .
- جهان پناه ؛ پناه
جهان . رجوع بهمین کلمه در ردیف خود شود.
- جهان پناهی . رجوع
بهمین کلمه شود.
- جهان پهلوان :
ذات جهان پهلوانْش صبح جهان است
کز افق چرخ احتشام برآمد.
خاقانی .
دلت تازه بادا و دولت جوان
تو بادی جهان را جهان پهلوان .
نظامی .
چو کرد آفرین بر جهان پهلوان
شنیده سخن کرد با او روان .
نظامی .
- جهان خرامی :
زآنجا که جهان خرامی اوست
بالایی او تمامی اوست .
نظامی .
- جهان خسرو :
چون تو جهان خسروی چشم جهان دیده نیست
چون تو زمان داوری صرف زمان دیده نیست .
خاقانی .
ملک فرّه و ملکتش بی کرانه
جهان خسرو و سیرتش خسروانی .
فرخی .
- جهان خسروی :
درآن وقت کردم جهان خسروی
که هم جان قوی بود و هم تن قوی .
نظامی .
- جهانخوار :
از ستمکاران بگیر و با نکوخواهان بخور
با جهانخواران بغلت و بر جهانداران بتاز.
منوچهری .
- || متمتع و بهره مند
از جهان :
بماناد این خداوند جهاندار
بنام نیک همواره جهانخوار.
منوچهری .
- جهانخواری ؛ تمتع و
بهره مندی از جهان :
یارب بدهی او را در دولت و در نعمت
عمری به جهانداری عمری به جهانخواری .
منوچهری .
- جهان داور ؛ داور
جهان . خدا :
چونست که امروز نمانده ست از آن قوم
جز حق نبود قول جهانداور اکبر.
ناصرخسرو.
مقهور بحکمت شوداین خلق جهان پاک
زیرا که حکیم است جهان داور قهار.
ناصرخسرو.
تو بادی جهان داور و دادگستر
تو بادی جهان خسرو جاودانی .
فرخی .
بنام جهان داور آغاز کرد
که از تیره شب روز را باز کرد.
(گرشاسبنامه).
- جهان درنگی ؛ در بیت
زیر از نظامی ، دیر متولد شدن . دیر بجهان آمدن :
وآگه نه که در جهان درنگی
پوشیده بود صلاح رنگی .
نظامی (لیلی و مجنون چ وحید ص 58).
- جهان دگر، جهان دیگر :
ای دل بخرابات حقیقت نظری کن
خود را بدو پیمانه جهان دگری کن .
صائب .
بادپیما را بهر جا عز و شان دیگر است
پر چو شد پیمانه اش شاه جهان دیگر است .
قبول (ازآنندراج ).
- جهان رو :
پیک جهان رو چو چرخ پیر جوان وش چو صبح
یافته پیرانه سر رونق فصل شباب .
خاقانی .
- جهان سالار :
جهان سالار خسرو هرزمانی
بچربی جستی از شیرین زبانی .
نظامی .
جهان سالار با او کرد پیوند
که دید او را بشاهی بس خردمند.
(ویس و رامین ).
- جهان ستان :
جهان ستانی شاهنشهی جهانگیری
که کرد کار جهان را بداد دین آباد.
مسعود.
شیر جهان ستانی و تا هست مرغزار
صحن زمین تمام ترا مرغزار باد.
مسعود.
- جهان ستانی ؛ جهانگیری
. (آنندراج ).
- جهان سروری ؛ سروری
جهان :
جهاندار یزدان کند داوری
دهد بر سرانت جهان سروری .
فرخی .
- جهان سنج :
بمیزان همت جهان را بسنج
که همت جهان سنج میزان بود.
خاقانی .
- جهان سوز ؛ سوزنده
ٔ جهان .
- جهان شور :
از خنده جهانسوزی و از غمزه جهان شور
در صلح دلاویزی و در جنگ جگرخوار.
سنائی .
- جهانشوی :
غزو است مرا پیشه و همواره چنین باد
تا من بوم از بدعت و از کفر جهانشوی .
فرخی .
- جهان شهریار :
کیانی نژادا شها سرورا
جهان شهریارا و گندآورا.
فردوسی .
بجم گفت شه کای جهان شهریار
ز من بنده بر، بدگمانی مدار.
(گرشاسب نامه)
منم پور نوذر جهان شهریار
ز تخم فریدون منم یادگار.
فردوسی .
- جهان طلب :
عقل جهان طلب درِ آلودگی زند
عقل خداپرست زند درگه صفا.
خاقانی .
- جهان طبع :
الاای نیک رای نیک تدبیر
جوانمرد جهان طبع و جهانگیر.
سعدی .
- جهان فروز ؛
فروزنده ٔ جهان .
- جهان فروزی :
چون صبح بفال نیک روزی
برزد علم جهان فروزی .
نظامی .
چون کرد مرا خدای روزی
روی تو بدین جهان فروزی .
نظامی .
- جهان کدخدا ؛
پادشاه :
جهان کدخدایی که از عقل و جودش
همی داشت خواهد جهان چون عیالی .
ابوالفرج رونی .
- جهان کدخدای :
یکی تخت زرین بلورینْش پای
نشسته بر او بر جهان کدخدای .
فردوسی .
- جهان کردگار ؛ خالق
جهان :
از این بیش کردی که گفتی تو کار
که یار تو بادا جهان کردگار.
فردوسی .
گرانمایه مهر جهان کردگار
گرفت از نگین خدایی نگار.
(گرشاسبنامه ).
- جهان کندن ، جهان سیاه
کردن ؛ کنایه ازخراب و ویران کردن ملک . (آنندراج ).
سلطان دی بلشکر صرصر جهان بکند
بینی که جور صرصر دی چون جهان کن است .
انوری (از آنندراج ).
- جهان کِهین ؛ آدمی .
- جهانگشا؛ جهاندار.
(آنندراج ).
- جهان گشادن ؛ تسخیر
کردن جهان .
- جهان گشته ؛ دنیادیده :
جهانگشته و دانش اندوخته
سفرکرده و صحبت آموخته .
سعدی .
- جهان مرزبان :
جهان مرزبان کارفرمای دهر
درآورد لشکر بنزدیک شهر.
نظامی .
جهان مرزبان شاه گیتی نورد
برافروخت کاین داستان گوش کرد.
نظامی .
جهان مِهین ؛ عالم . ماسوی اﷲ.
- دوجهان ؛ دنیا و
عقبی . دنیا و آخرت .
|| آنچه ماتحت فلک قمر
است . (برهان ). || مال و اسباب دنیوی . خواسته ٔ دنیا. || کنایه از مردم جهان :
جهان دل نهاده بدین داستان
همه بخردان و همه راستان .
فردوسی .
جهان سربسر گشته او را رهی
نشسته جهاندار با فرهی .
فردوسی .
|| مجازاً بمعنی حیات
. زندگی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) :
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید.
فردوسی.
