بُخ[1] و کُخ - چیزی بود که ترس
کودکانرا بسازند بدیدار زشت و آنرا بتازی فازوع[2] گویند. فرخی گفت :
آیم و چون بخ[3]بگوشه
یی بنشینم
پوست بیك ره برون كنم
زستغفار[4].
[1] -
"نچ": فخ. (حالا بُغ میگویند؛
بُغ کرده و نشسته است. استاد دهخدا).
[3] -
"ا": کخ.
[4] -
"چ": ز استغفار. (متن از
دیوانست).
/////////////////////
کخ . [ ک ُ / ک َ / ک ِ ] (اِ) صورتی باشد زشت که کودکان را بدان ترسانند. (فرهنگ اسدی ). هر صورت مهیب و زشتی باشد که بسازند و اطفال را بدان ترسانند. (برهان ) (آنندراج ). صورت زشت باشد که طفلان را بدان ترسانند. (صحاح الفرس ) (غیاث اللغات ). صورت زشتی که بجهت ترسانیدن اطفال از گیاه کخ سازند. (فرهنگ جهانگیری ). شکل و پیکر زشت و مهیبی که سازند و اطفال را بدان ترسانند و هر چیزی که مشابه و مانند آن باشد. (از ناظم الاطباء). لولو. بُخ . یک سر و دو گوش . فازوع [کذا!]. (یادداشت مؤلف ). بَیقور. فازوعه . (السامی فی الاسامی ) :
پوست به یک ره برون کنم ز ستغفار.
ایمن بود از چشم بد آنکس که ز زشتی
در چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ
زان ایمنی از دیدن هر کس که بگویند
اندرمثل عامه که گچ را نپزد کخ.
- امثال :
کخ کخ را نمی برد ؛ لولو، لولو را نمی برد. (از فرهنگ فارسی معین ).
|| بمعنی صورت زیبا که از چوب و غیره ترتیب دهند و لباس رنگین پوشانند. (غیاث اللغات ) :
عروس کخ شبستانرا نشاید
ترنج از موم بستانرا نشاید.
فازع.
https://www.almaany.com/ar/dict/ar-ar/%D9%81%D8%A7%D8%B2%D8%B9/
