فرب . [ ف َ رَ ] (اِخ ) رودخانه ای باشد بزرگ و عظیم . (برهان ). رودی است به خراسان. (آنندراج). ظاهراً یکی از نهرهای بزرگ رود جیحون است که از کنار شهر فرب میگذشته است:
ننماید بزرگ رود فرب.
ایمنی و بیم دنیا هر دو با یکدیگرند
ریگ آموی است بیم و ایمنی رود فرب .
رود تاریخی «فرب» (که در منابع تاریخی به صورت فَرَبْر یا فِراف نیز ضبط شده و امروزه در ترکمنستان به آن «فاراپ» میگویند) در کنار رود بزرگ «آمودریا» قرار دارد.
بنابراین، نامهای این رود عبارتند از:
نام امروزی: آمودریا
نامهای تاریخی و ادبی: جیحون، رود آموی
//////////////////
ای آنکه غمگنی و سزاواری
و اندر نهان سرشک همی باری .
سرشک دیده به رخسار تو فروبارد
هر آنگهی که بر آماجگاه او گذری .
ببارید پیران ز مژگان سرشک
تن پیلسم درگذشت از پزشک .
عاشق از غربت بازآمده با چشم پرآب
دوستگان را به سرشک مژه برکرد ز خواب .
رخ ز دیده نگاشته به سرشک
و آن سرشکش برنگ تازه سرشک .
ببارید بر چهره چندان سرشک
که زان آمدی ابر و باران برشک .
تیر جفایت گشاده راه سرشکم
تیغ فراقت دریده پرده ٔ رازم .
سرهای ناخن از رخ و رخ از سرشک گرم
چون نقش از زر و چو زر از که برآورید.
به سرشک تر و خون جگرم
بسته بیرون و درون دهنت .
چو دختر آمدم ازبعد این چنین پسری
سرشک چشم من از چشمه ٔ ارس بگذشت .
گر چشم تو آتشی زند تیز
آبی ز سرشک من برو ریز.
ز مژگان خون بی اندازه میریخت
بهر نوحه سرشکی تازه میریخت .
این چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک
گرد کشتی بقا گرداب منکر یافتم .
سرشک غم از دیده باران چو میغ
که عمرم بغفلت گذشت ای دریغ.
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی بروی
شکایت از که کنم خانگی است غمازم .
سیل سرشک ما ز دلش کین بدر نبرد
در سنگ خاره قطره ٔ باران اثر نکرد.
|| مطلق قطره را گویند عموماً و قطره ٔ باران . (برهان ). قطره ٔ باران و قطره ٔ هر چیز. (لغت فرس ) :
زان می که گر سرشکی از آن درچکد به نیل
صد سال مست باشد از بوی آن نهنگ .
هوای ترا زآن گزیدم ز عالم
که پاکیزه تر از سرشک هوایی .
من از بس ناله چون نالم من از بس مویه چون مویم
سرشک ابر بر لاله بود چون اشک بر رویم .
گفتم ستاره نیست سرشک است ای نگار
گفتا سرشک بر نتوان چید ز آبدان .
با سرشک سخای تو کس را
ننماید بزرگ رود فرب .
الا تا ببارد سرشک بهاری
الا تا بروید گل بوستانی .
در باغ سخن بهار فردوسی
بر شاخ سرشک ابر نیسانی .
فیض هزار کوثر و زین ابر یک سرشک
برگ هزارطوبی و زین باغ یک گیا.
ای بسا اشک و سرشکا کز رکاب و زین خویش
از دل خورشید و چشم آسمان انگیختی .
شاید که سرشک خون برون آید از او
کآن رنگ بزد که بوی خون آید از او.
سبزه فلک بود و نظر تاب او
باغ سحر بود و سرشک آب او.
- سرشک آتش ؛ قطرات هیزم تر که در وقت سوختن بیرون رود. (آنندراج ). کنایه از قطره هایی است که از هیزم تر بر آتش میچکد. (برهان ). شرر. (دهار).
|| نام درختی است در بلخ که گلهای سفید مایل به سرخی دارد و آن را آزاددرخت میگویند وبعضی گویند گل آن درخت سرشک نام دارد. (برهان ). یکی گل بود که پاره ای به سرخی زند، دیگر درخت گل را نیزگویند و آزاددرخت نیزش گویند. (از لغت فرس اسدی از حاشیه ٔ برهان قاطع) :
رخ ز دیده نگاشته به سرشک
و آن سرشکش برنگ تازه سرشک .
هم از خیری و گاوچشم و سرشک
بشسته رخ هر یک ابر از سرشک .
زآنکه گر ره بدیش از فیضت
لعل رستی بجای گل ز سرشک .
|| شراره و خرده ٔ آتش بود که بجهد و جهنده باشد. (برهان ). شراره ٔ آتش که بجهد و جهنده باشد. (آنندراج ). پاره ٔ آتش که جهد و بدین معنی لخشه ٔ آتش نیز آمده . (شرفنامه ) :
به خصم نیم سرشکی ز آتش قهرت
همان کند که به دیوان شهاب آتش زن .
|| زرشک و آن نباتی است معروف که بعربی انبرباریس گویند و قاتق آشها کنند و درخت و بوته ٔ زرشک را سرشک گویند. (برهان ). زرشک . (انجمن آرا) (آنندراج ). || ادرار. پیشاب. آب بیمار :
به شبگیر چون اندر آمد پزشک
نگه کرد وی را بدیدش سرشک.
چنان بد که روزی بیامد پزشک
ز کاهش چنان دید اندر سرشک.
سوم آنکه دارم یکی نو پزشک
که علت بگوید چو بیند سرشک.
بفرمود تا رفت پیشش پزشک
که علت بگفتی چو دیدی سرشک.
فاراب یا اُترار نام شهری است کهن در کرانهٔ باختری رود سیحون. فاراب نام کهنتر این شهر است و نام اترار در قرون وسطی براین شهر نهاده شد. این شهر در کنار راه ابریشم جای داشته و امروزه ویرانههایش در نزدیکی شهر قرتو در قزاقستان کنونی جای دارد.
ابونصر فارابی و اسماعیل بن حماد جوهری از فاراب بودهاند. تیمور لنگ در این شهر مردهاست. همچنین نقطه شروع حمله مغول به ایران این شهر بود؛ به دلیل اینکه حاکم وقت این شهر غایرخان بود که بازرگانان مغول را کشت. زمانی که مغولان این شهر را محاصره کردند شهر ۵ ماه مقاومت کرد.
نام و واژهٔ فاراب (فاریاب، پاریاب) واژهای فارسی و به معنی زمینی است که با آب قنات و رود آبیاری میشود و دیم نیست.[۱]
بررسی زبانشناختی و تاریخی واژهی «اُترار (Otrār)»[۲]
۱. ریشهشناسی تطبیقی
ریشهی utar-/uttar- در زبانهای هندواروپایی معنای «بالا»، «شمالی»، «برتر» و «پسین» دارد:[۳]
سانسکریت:
واژهی uttara (उत्तर) به معنای «شمالی، بالاتر، پسین، برتر» آمده است.[۴]
(Monier-Williams, 1899)
اوستایی:
ریشهی utara- در اوستایی به معنای «بالاتر، شمالی، بالا» ثبت شده است.[۵]
(Darmesteter, Avesta, 1892)
پارسی میانه (پهلوی):
شکل utār / utar وجود دارد که در فارسی نو به صورت اُستَر / اُتر با معنای «بالا، شمالی، پسین» منتقل شده است.[۶]
(Mackenzie, Pahlavi Dictionary, 1931)
بنابراین، این ریشه در اوستایی، پهلوی و سانسکریت مشترک است و معنای اصلی آن «بالا، شمالی، برتر» است.[۷]
---
۲. پیوند با نام جغرافیایی «اُترار»
نام جغرافیایی «اُترار» برگرفته از همین ریشه است. معنای آن میتواند «شمالی» یا «جای بالادست» باشد که با موقعیت شهر در ماوراءالنهر نسبت به خوارزم و سمرقند همخوانی دارد.[۸]
جدول تطبیقی:
زبان شکل واژه معنی
اوستایی utara- بالاتر، شمالی
پهلوی utār / utar بالا، پسین، شمالی
سانسکریت uttara بالاتر، شمالی، برتر
این تطبیق نشان میدهد که «اُترار» ریشهای ایرانی یا مستقیم از هندواروپایی دارد و استفاده از آن در نام جغرافیایی با معنای تاریخی و موقعیت جغرافیایی آن همخوانی دارد.[۹]
---
۳. نتیجهگیری
ریشه: ایرانی / هندواروپایی (utar-/uttar-)
معنی: «شمالی / بالادست / بالاتر»
زبانهای مربوط: اوستایی، پهلوی، سانسکریت
بنابراین، «اُترار» واژهای با منشأ ایرانی و هندواروپایی است که بهخوبی با جایگاه جغرافیایی و تاریخی منطقه تطبیق دارد.[۱۰]
---
۴. منابع معتبر
1. Darmesteter, J. Avesta. Paris: 1892.
2. Mackenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary. London: 1931.[۱۱]
3. Monier-Williams, M. A Sanskrit-English Dictionary. Oxford: 1899.[۱۲]
4. Steingass, F. A Comprehensive Persian-English Dictionary. London: 1892.[۱۳]
5. Dehkhoda, A. Loghatnameh Dehkhoda. Tehran: 1945-1956.[۱۴]
6. Mo’in, M. Farhang-e Mo’in. Tehran: 1965.
7. Amid, H. Farhang-e Amid. Tehran: 1957.
---
فاراب در ادبیات
عنصری از این شهر یاد کرده است:
سپه کشید چه از تازی و چه از بلغار چه از برانه، چه از اوزکند و از فاراب این شهر مورد حمله مغولان قرار گرفته بود.[۱۵]
منابع
- Wikipedia contributors, "Otrar," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Otrar&oldid=208161770 (accessed August 8, 2008).
- «فاراب». موسسهٔ لغتنامهٔ دهخدا و مرکز بینالمللی آموزش زبان فارسی. دریافتشده در ۲۰۲۵-۱۱-۲۰.
- ۱. Darmesteter, J. Avesta. Paris: ۱۸۹۲. ۲. Mackenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary. London: ۱۹۳۱. ۳. Monier-Williams, M. A Sanskrit-English Dictionary. Oxford: ۱۸۹۹. ۴. Steingass, F. A Comprehensive Persian-English Dictionary. London: ۱۸۹۲. ۵. Dehkhoda, A. Loghatnameh Dehkhoda. Tehran: ۱۹۴۵-۱۹۵۶.
{{cite book}}: کاراکتر line feed character در|عنوان=در موقعیت ۴۰ (کمک) - Mackenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary. London: ۱۹۳۱.
- Monier-Williams, M. A Sanskrit-English Dictionary. Oxford: ۱۸۹۹.
- Steingass, F. A Comprehensive Persian-English Dictionary. London: ۱۸۹۲.
- Dehkhoda, A. Loghatnameh Dehkhoda. Tehran: ۱۹۴۵-۱۹۵۶.
- Mo’in, M. Farhang-e Mo’in. Tehran: ۱۹۶۵.
- Amid, H. Farhang-e Amid. Tehran: ۱۹۵۷.
- Darmesteter, J. Avesta. Paris: ۱۸۹۲.
- Mackenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary. London: ۱۹۳۱.
- Mackenzie, D. N. A Concise Pahlavi Dictionary. London: ۱۹۳۱.
- Monier-Williams, M. A Sanskrit-English Dictionary. Oxford: ۱۸۹۹.
- Steingass, F. A Comprehensive Persian-English Dictionary. London: ۱۸۹۲.
- Dehkhoda, A. Loghatnameh Dehkhoda. Tehran: ۱۹۴۵-۱۹۵۶.
۱۵.https://ganjoor.vercel.app/onsori/oghat/sh11?utm_source=chatgpt.com

