۱۴۰۱ تیر ۲۹, چهارشنبه

 غضائری رازی . [ غ َ ءِ ی ِ ] (اِخ ) محمدبن علی غضائری رازی ، مکنی به ابوزید ۞ از شاعران بزرگ عراق واز مداحان امرای آخر دیلمی در ری و سلطان یمین الدوله محمود غزنوی است . لقب شعری او را غضائری و غضاری هردو نوشته اند، او خود در اشعارش غضائری آورده است :
کجا شریف بود چون غضائری بر تو
به طبع باشد چونانکه زر سرخ و سفال
ولی چون نسبت غضایری به غضاره (به معنی گلی که بدان سفال سازند) است باید قیاساً غضاری گفته شود و به همین سبب از قدیم برخی نام او را غضاری نوشته اند.(رجوع به ترجمان البلاغة ص 13 و 56 شود). و منوچهری هم نام او را به همین نحو در شعر خویش آورده است :
با من ز مدحت ارجو کآن فرّ و جاه باشد
کز فرّ شاه ماضی بوده ست با غضاری ۞ .
تذکره نویسان متأخر در شرح احوال غضائری نوشته اند که او از ولایت ری به عزم خدمت سلطان محمود به غزنین رفت . (تذکرة الشعراء دولتشاه سمرقندی ص 14). و در خدمت او تقرب بسیار یافت ، و محسود شاعران دربار شد، چنانکه عنصری بر او رشک برد و دیوان او را در حضورش به آب شست . (مجمع الفصحاء ج 1 ص 368).لیکن اولاً غضائری در قصیده ای که در جواب عنصری ساخته و به غزنین فرستاده اشارات صریح به دوری از غزنین دارد:
پیام داد به من بنده دوش باد شمال
ز حضرت ملک مال بخش دشمن مال
که شعر شکر به حضرت رسید وبپسندید
خدایگان جهان خسرو خجسته خصال .
و ثانیا" مسعودسعد در اشارتی که به غضائری و قصیده ٔ لامیه ٔ او دارد به دوری وی از غزنین و ارسال هر قصیده از شهر ری تصریح میکند :
یمین دولت سلطان ماضی از غزنین
به مدح گویان بر وقف داشتی اموال
غضائری که اگر زنده باشدی امروز
به شعر من کندی فخردر همه احوال
به هر قصیده که از شهر ری فرستادی
هزار دینار او بستدی ز زر حلال
بگویدی که به من تا به حشر فخر کند
هرآنکه بر سر یک بیت من نویسد قال
همی چه گوید بنگر در آن قصیده ٔ شکر
که مینماید از آن زربیکرانه ملال
بس ای ملک که نه لؤلؤ فروختم به سلم
بس ای ملک که نه گوهر فروختم به جوال
خدای داند کاندر پناه شاه جهان
غصائری رامی نشمرم به شعر همال ...
و ثالثاً غضائری مذهب تشیع داشت و مسلماً یا از بیم سلطان مانند ابن سینا تن به مسافرت به غزنین درنمیداد و یا اگر به غزنین میرفت به سرنوشت فردوسی دچار میشد. ابیاتی که از غضائری نقل کرده و دلیل تشیع او قرار داده اند این است :
مرا شفاعت این پنج تن بسنده بود
که روز حشر بدین پنج تن رسانم تن
بهین خلق و برادرش و دختر و دوپسر
محمد و علی و فاطمه حسین و حسن .
معلوم نیست غضائری از کدام تاریخ اشعار خودرا به غزنین فرستاده و به مدح محمود زبان گشوده است . قدیمترین تاریخی که میتوان از روی اشعار او در این باره به دست آورد از روی این بیت است :
دو بدره زر بگرفتم به فتح نارایین
به فتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال .
و چون فتح نارایین در سال 400 هجری قمری اتفاق افتاده است قدیمترین رابطه ٔ غضائری با محمود چنانکه از اشعار او برمی آید مقارن بوده است با همین سال (رجوع به سخن و سخنوران تألیف آقای فروزانفر ج 1 ص 108 شود). بعد از آن تاریخ رابطه ٔ شعری غضائری با دربار غزنین همواره امتداد داشت ، و از جمله ٔ قصایدی که در مدح محمود به غزنین فرستاده قصیده ٔ لامیه ٔ معروف است به مطلع:
اگر کمال به جاه اندر است و جاه به مال
مرا ببین که ببینی کمال را به کمال .
که در آن از کثرت عطایای محمودی اظهار ملال کرده و از حیث ابتکار این معنی در میان شاعران شهرت خاص یافته است . چون این قصیده به غزنین رسید عنصری انگشت بر آن نهاد و قصیده ای به مطلع ذیل در جواب آن سرود:
خدایگان خراسان وآفتاب کمال
که وقف کرد بر او ذوالجلال عز و جلال .
و در این قصیده شعر غضائری را انتقاد کرد و این قصیده ٔ عنصری از جمله ٔ قدیمترین نقدهای ادبی دقیق است که در زبان فارسی به دست آمده . غضائری در جواب عنصری و ردّ ایرادات او قصیده ای سرود و به غزنین گسیل داشت به مطلع:
پیام داد به من بنده دوش باد شمال
ز حضرت ملک مال بخش دشمن مال .
و گویا درگرفتن همین بحث ادبی و انتقادی میان عنصری و غضائری منشاء شیوع داستان خشم عنصری بر غضائری و شستن دیوان او به آب شده باشد. اسدی بیتی از غضائری را در ذیل لغت «ابریز» (زر خالص ) آورده و گفته است : «غضائری گوید در هجو عنصری »:
بدین فصاحت و این علم شاعری که تراست
مکوش خیره کش ابریز کردی و اکسیر.
واز اینجا معلوم میشود روابط غضائری و عنصری تیره تر از آن بوده که تصور میرود. تاریخ وفات غضائری را هدایت سال 426 هَ . ق . نوشته است. از اشعار او قصائد و مقطعاتی در لباب الالباب و مجمع الفصحاء و کتب لغت و ادب آمده و از آن جمله است:
ز دینارگون بید و ابر سپید
زمین گشته زرین و سیمین سما
چرا ناید آهوی سیمین من
که برچشم کردمش جای چرا
نسیم دو زلفین او بگذرد
برآمیخته با نسیم صبا
چه گویمش گویمش چون بگذرد
الا یا نسیم الصبا مرحبا
کنم خدمت پادشا تا کند
مرا بر تو بر پادشا پادشا
به دست اندرش برق و زیرش براق
که یاردش پیش آمدن وز کجا؟
که نه طعن ژوبینش رد کرد کس
نه هرگز شدش زخم خطی خطا
عصا برگرفتن نه معجز بود
همی اژدها کرد باید عصا.

#


سحرگاهان یکی عمدا به صحرا برگذر بنگر
دو کردند آسمان گویی یکی زیر و دگر از بر...
چو برق از میغ بدرخشد تو پنداری یکی زنگی
ز خرگاهی به خرگاهی دواند پاره ٔ اخگر...
وزآن اخگر بسوزد دستش از گرمی و بیتابی
وزآن آسیب بخروشد روانی بفکند آذر.

#


اگر کمال به جاه اندرست و جاه به مال
مرا ببین که ببینی کمال را به کمال
من آن کسم که به من تا به حشر فخر کند
هر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال
همه کس از قبل نیستی فغان دارند
گه ضعیفی و بیچارگی و سستی حال
من آن کسم که فغانم به چرخ زهره رسید
ز جود آن ملکی کم ز مال داد ملال
روا بود که ز بس بار شکر نعمت شاه
فغان کنم که ملالم گرفت زین اموال
چو شعر شکر فرستم ازین سپس بر شاه
نگر چه خواهم گفتن ز کبر و غنج و دلال
بس ای ملک که نه لؤلؤ فروختم به سلم
بس ای ملک که نه گوهر فروختم به جوال
بس ای ملک که ازین شاعری و شعر مرا
ملک فریب بخوانند و جادوی محتال
بس ای ملک که جهان را به شبهت افگندی
که زر سرخ است این یا شکسته سنگ و سفال
بس ای ملک که ضیاع من و عقار مرا
نه آفتاب مساحت کندنه باد شمال
بس ای ملک که نه قرآن به معجز آوردم
که ذوالجلالش چندین جمال داد و جلال
بس ای ملک که نه گوگرد سرخ گشت سخن
نه کیمیاکه از او هیچکس ندید خیال
بس ای ملک که دگر جای شعر شکر نماند
مرا به هر دو جهان در صحیفه ٔ اعمال
بس ای ملک که من اندر تو آن همی شنوم
که در مسیح شنیدم ز جمله ٔ جهال
بس ای ملک که دو دست ترا به گاه عطا
نه با زمانه قیاس و نه بر گذشته مثال
بس ای ملک که جهان سربسر حدیث من است
میان حاسد و ناحاسدم همیشه جدال
بس ای ملک که زمانه عیال نعمت تست
به من رهی چه رسد زین همه زمانه عیال
بس ای ملک که ترا صدهزار سال بقاست
قیاس گیر و به تقدیر سال بخش اموال
بس ای ملک که عطایت به گنج و کان سنجند
ملوک را همه معیار باشد و مثقال
بس ای ملک که من از بس عطات سیر شدم
نه زآنکه نعمت بر من حرام گشت و وبال
همی بترسم کز شاعری ملال آرم
ملال مدح تو کفرست و جاودانه ضلال
بس ای ملک که ملوک از گزافه گرد کنند
به هر زمین و نترسد کس از حرام و حلال
همه یکایک دینار و بدره ٔ تو و گنج
اسیر روز مصاف است و صید روز قتال
زهی ملک که حلال این چنین بود دینار
به تیغ پالده در خون خصم داده صقال
بلای برهمنان است و قهر قرمطیان
هلاک اهرمنان است و آفت دجال
ملوک را همه بگسستی از مدیح طمع
ایا مظفر فیروزبخت خوب خصال
بدین بها که تو یک بیت من خریده ستی
سریر و ملک نخرند و تاج و جاه و جمال ...
(از تاریخ ادبیات در ایران تألیف دکتر صفا ج 1 صص 481 - 485). بیرونی در الجماهر (ص 80) بیت ذیل را از او آورده است :
از بسی گشتن به حال از حال شد یاقوت پاک
پیشتر اصفر بباشد آنگهی احمر شود
این بیت نیز ازوست :
کدام ملک به گیتی ز فارس سبقت برد
کدام تخت تفوق به تخت کسری کرد؟
رجوع به مجمع الفصحاء ج 1 ص 368 و ترجمان البلاغه رادویانی ص 13 و 24 و 29 و 39 و 56 و 98 و المعجم فی معاییر اشعار العجم ص 238 و 243 و 252 و 268 و 269 و 345 و سخن وسخنوران تألیف آقای فروزانفر و آتشکده ٔ آذر و سبک شناسی ج 1 ص 23 و 406 و تاریخ عصر حافظ ج 1 و الذریعة ج 4ص 48 و حدائق السحر ص 19 و 74 و 143 شود.