۱۴۰۵ خرداد ۶, چهارشنبه

همی رای زد با یکی چربگوی کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی . فردوسی.



چربگوی . [ چ َ ] (نف مرکب ) کسی باشد که بسخنان خوش دل مردم بجانب خود راغب سازد. (انجمن آرا) (آنندراج ). چربگو. چرب زبان . چرب سخن . زبان آور و فصیح . آنکه سخن شیرین و دلنشین گوید. چرب گفتار :زبان و روان بایدت چربگوی
خرد رهنمای و دل آزرمجوی.
فردوسی.

یکی مرد بینادل چربگوی
ز لشکر گزین کرد باآبروی. 
فردوسی.

زبان آوری چربگوی از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان.
فردوسی.

همی رای زد با یکی چربگوی
کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی .
فردوسی.

کسی که ژاژ دراید بدرگهش نشود
که چربگویان آنجا شوند کندزبان .
فرخی.

با آهستگی چربگوی باش که چرب سخنی دوم جادوئیست . (قابوسنامه ). || کنایه از چاپلوس . || فریبنده . (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به چرب زبان و چرب سخن و چربگو شود.