هوا. هوی . هوس . میل . تمایل. خواهش نفس:
چنین گفت بهرام کاری رواست
هوا بر دل هرکسی پادشاست.
هوا بر دل هرکسی پادشاست.
اگر چیره گردد هوا بر خرد
خردمندت از مردمان نشمرد.
دو هفته در این خانه ٔ بی نوا
نباشی گر آید دلت در هوا.
با بتانی که می ندانم گفت
که از ایشان هوای من به کدام.
ایزد امروز همه کار برای تو کند
همه عالم به مراد و به هوای تو کند.
زآن سخنها که بدان طبعتو را میل و هواست
گوش مالش توبه انگشت بدانسان که سزاست.
مبر گفت غم کآن کنم کت هواست
به هر روی فرمان و رایت رواست.
از او مر مرا هست فرمان روا
که جفت آن گزینم کم آید هوا.
با دو عاقل هوا نیامیزد
یک هوا از دو عقل بگریزد.
عاقل را هیچ ضرر و سهو چون تبع هوا نیست . (کلیله و دمنه ). زیرا که آدمیان بیشتر از راه هوا در هاویه شوند. (کلیله و دمنه ). همت بر متابعت رای و هوای او مقصور گردانم . (کلیله و دمنه ).
مجروح هوانی ز هوا دست بیفشان
زیرا که هوان نیست هر آنجا که هوا نیست.
در بهاری که گل جمال دهد
خوش نباشد هوای صحبت خس .
هوای دل رهش میزد که برخیز
گل خود را بدین شکر برآمیز.
بی هوا نهی از هوا ممکن نبود
هم غزا با مردگان نتوان نمود.
نیم بهر حق شد و نیمی هوا
شرکت اندر کار حق نبود روا.
مر سفیهان را رباید هر هوا
زانکه نبودشان گرانی قوا.
نظر خدای بینان ز سر هوا نباشد
سفر نیازمندان به ره خطا نباشد.
تفرج کنان بر هوا و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس.
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت.
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه ٔ پشمین به گرو نستانند.
- دوهوایی ؛ دنبال دو یا چند هوای گوناگون رفتن . تلون مزاج :
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی.
- هوا جستن ؛ دنبال هوس رفتن . هوسبازی :
دلی راکز هوا جستن چو مرغ اندر هوا یابی
به حاصل مرغ وار او را به آتش گردنا یابی.
رجوع به هوی شود.
|| عشق:
هوای تو را زآن گزیدم ز عالم
که پاکیزه تر از سرشک هوایی.
هوا درد است و می درمان درد است
غمان گرد است و می باران گرد است.
ز مهر تو دیر است تا خسته ام
به بند هوای تو دل بسته ام.
دل به هوای تو داده ام من و جز من
هیچ کسی گرگ را نداده شبانی .
ای به هزار جان دلم ، مست وفای روی تو
خانه ٔجان به چار حد، وقف هوای روی تو.
|| (اِمص ) هواداری . طرفداری :
هوای او چو شهادت پس از خلاف عدو
به هر دل اندر مأوی گرفت و گشت مکین.
رضای او کند روشن ، ثنای او کند نیکو
هوای او کند بینا، سخای او کند فربی.
و اعیان نواحی در هوای ما مطیع وی گشته . (تاریخ بیهقی ). در هوای من بسیار خواری دیده است . (تاریخ بیهقی ). در هوای ما محنتی بزرگ کشیده . (تاریخ بیهقی ).
بی هوای تو نیست هیچ دلی
بی ثنای تو نیست هیچ سری.
لیکن هوای تو به اظهار آن رخصت نمی داد. (کلیله و دمنه ).
از عقل همه هوات خواهم
وز نفس همه ثنات جویم.
باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو
چون تاب گیرد از حرکات خور آینه.
غم جمله خور در هوای یکی
مراعات صد کن برای یکی.
|| (اِ) آرزو. تمنی . مراد و کام . امید. (یادداشت بخط مؤلف ) :
گفتم : ثواب خدمت او چیست خلق را؟
گفت : این جهان هوای دل و آن جهان جنان.
مردمی زنده بدوی است و سخا زنده بدو
وین دو چیز است که او را به جهان کام و هواست.
شادمان باد و یافته ز خدای
هرچه او را مراد و کام و هواست.
در جسمها هوای بقای تو چون روان
در چشمها جمال لقای تو چون بصر.
مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم
به هوایی که مگر صید کند شهبازم.
شهباز دست پادشهم این چه حالت است
کز یاد برده اند هوای نشیمنم ؟
امید خواجگیم بود بندگی تو جستم
هوای سلطنتم بود خدمت تو گزیدم .
|| آهنگ . آواز. لحن . راه . (یادداشت بخط مؤلف) :
خروش رباب و هواهای نای
ره چنگ و دستان بربطسرای.
بربط اگر دم از هوا زد به زبان بی دهان
نی به دهان بی زبان دم ز هوای تو زند.
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست .
رجوع به هواء و هوی شود.
