باب
الباء
تاب[1]
یکی طاقت است، دیگر پیچ و تاب که در رسن و رشته
زلف نیکوان باشد دیگر فروغ بود بآتش و برق، دیگر تَبِش گرمی باشد، چنانکه عنصری
همه را در سر غزلی گوید :
گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب
گفتا ز بهر تاب
تو دارم چنین بتاب[2]
گفتم نهی برین دلم آن تاب دار زلف
گفتا كه مشك ناب ندارد قرار و تاب
گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف
گفتا که دود دارد با
تف خویش تاب
پایاب
یکی طاقت است، فردوسی گوید :
که مرا[3]
باره را نیست پایاب او
درنگی بود[4]
چرخ[5] از تاب[6]
او
دیگر[7]
بن آب حوض را گویند، [خفاف گوید:
گل کبود که[8]
بر تافت[9]
آفتاب برو
ز بیم چشم[10]
نهان گشت در بن پایاب [11]]
شاداب[12]
یعنی تازه چون سیرا، [فردوسی گفت :
تو گفتی همه دشت سرخاب[13] بود
بِسان
یکی سرو شاداب بود]
تَراب[14]
ترشح بود از آب و روغن که اندک اندک از کوزه و
غیره پالایش گیرد و بِتَرابَد بيرون، [ حسروانی گوید:
بخل همیشه چنان تَرابَد از آن روی
کاب چنان از سفال نو بترابد[15]]
مكيب[16]
یعنی
از راستی بجایی دیگر مکش بکژی، شهید گفت:
[[17]يك
تازیانه خوردی بر جان از آن دو چشمش
کز درد
او بماندی مانند زرد سیب
کی دل بجای دارد در پیش چشمش او[18]
کو چشمش[19]
را بغمزه بگرداند از وُریب]
یارب بیافریدی[20]
رویی بدین مثال
خود رحم کن بر اُمَّت و از[21]
راهِشان مکیب
فَرَسب[22]
آن دار ستبر باشد که بدو بام را بپوشانند و ثِقل
همه بر وی بُوَد، رودکی گفت:
بام ها را فرسب خُرد کنی[23]
از گرانیت گر شوی بر بام
ناب
خالص باشد بی غش[24]
فرخی گفت:
ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد
زین روی ترا
ضگویم کآزاده نابی
شب تاب[25]
کرمی است خُرد سبزگون باشد
ولیکن بشب تاريك چون اخگر آتش
نماید و بآذر آبادگان چراغینه
گویند [رودکی گفت :
[26]
شب زمستان بود و گپی سرد یافت
کرمکی شب
تاب ناگاهی بتافت
گپیانش[27]
آتش همی پنداشتند
پشته
هیزم[28]
بدو برداشتند]
غاب[29]
چون
بیهوده و یافه بود، رودکی گفت :
تاکی
بری عذاب و کنی ریش را خصاب
تا کی فضول گویی و
آری حدیث غاب
زه آب[30]
آبی بود که از سنگی یا از زمینی همی زايد بطبع
خويش از اندك و بسيار، بوشکور بلخی گفت:
سوی رود با کاروانی گُشن
زه
آبی بدوی اندرون سهمگن
زُگاب[31]
مداد و حِبر باشد [بهرامی گفت :
جز تلخ و تیره آب ندیدم بدان زمین
حقا که هیچ باز ندانستم از زُگاب]
تبكوب[32]
ریچالی است که از گوز مغز و سیر و ماست کنند، تُرش
باشد، خجسته سرخی گوید :
[33]بسنده
نکردم بتبكوب خویش
بر آن شدم
کز مَنَش سیر[34]
بیش
بوب[35]
بساط و فرش باش ، [رودکی گوید:
شاه دیگر روز باغ آراست خوب
تختها بنهاد و برگسترد بوب]
آسیب[36]
چون دو [کس] بهم
رسند و دوش بر هم کوبند و پهلو بپهلو کوفتن را آسیب خوانند و باصل آن آهنگ [کذا] است که از کسی بکسی رسد، عنصری گفت :
بآسیب پای
و بزانو و دست
همی مردم
افکند چون پیل مست
شیب
و تیب[37]
سرگشته و مدهوش، قریب یکدیگرند، رودکی
گفت :
شیب تو با فراز و فراز
تو با نشیب
فرزند
آدمی بتو اندر بشیب و تیب[38]
وُريب[39]
کژی باشد بر خوهلی[40]
بود اعنی
نه راستی نه سخت بشیب، بوشکور گفت:
توانی برو کار بستن فریب
که نادان همه راست بیند وُریب
شیب[41]
بحرکت
معروف رشته تازیانه بود،[منجيك گويد :
بگاه سایه
[كذا] برو بر تذرو خایه نهد
بگاه شیب
بِدَرَّد کَمَندِ رُستَمِ زال[42]]
شیب دیگر [43]
آشفتن[44]
باشد [عماره گوید :
نبود ایچ مرا با بُتَم عَتيب[45]
مرا بی گنهی
کرد شیب شیب]
سيماب[46]
ژیوه[47]
باشد [چنانکه آغاجی گفت :
شب بیدار وین دو ديده من
همچو سیماب بر کف مفلوج]
زيب[48]
زیبایی و خوبی بود، [عماره[49]
گفت :
ندارد بر آن زلف مشک بوى
ندارد
بر آن روی لاله زیب]
نهیب[50]
ترس بود،[عماره گفت :
چنان تافته بر کشم از نهیب
که گشتم از غم و اندیشه ناشکییب]
غُژب[51]
دانه انگور بود، [ابو العلاء ششتری گوید :
بیاور آنکه گواهی
دهد ز جام که من
چهار گوهرم
اندر چهار جای مدام[52]
زُمُرُّد اندر تاکم
عقیقم اندر غُژب[53]
سهیلم اندر خم آفتابم اندر جام]
گردن را پیچ دادن بود بِکین یا بِعُجب، [رودکی
گوید :
اندر آمد مرد با زن چرب چرب
گُنده
پیر از خانه بیرون شد بترب]
اندرون[55]
رخ بود [عبدالله عارض[56]
گوید:
[57]روان
گشته دایم دو چیز از جهان شد
ز دو چشم کوری ز
دو[58]
گپ لالی]
سراب[59]
زمینی شورستان بود که از دور آب نماید.
كيب[60]
از راستی بکژی شدن با فریفتن بعشق بود.
شکیب[61]
صبر بود .
آتش پرست بود .
آذر گشسپ[62]
آتش پرست بود .
جَلَب[63]
زن فاحشه را گویند .
گوشاسب[64]
خواب دیدن باشد،[ بوشکور[65]
گوید :
شنیدم که خسرو بگوشاسب دید
چنان کاتشی [شد] بدورش[66]
پدید ]
تیر بود بزبان سمرقندی [منجيك گويد :
ای رخ تو آفتاب و غمزه تو یپ
کرد فراقت مرا چو زرین ابیب و ابيب
خلال باشد].
ملحقات
حرف باء
در چ لغت[ا] ذیل هست که در سایر نسخ نیست :
نقاب
چیزی بر پیچیده باشد، عنصری گفت:
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلفان بتاب
لاله سنبل
حجابی یا مه عنبر نقاب[68]
لغات ذیل منحصرأ در حاشیه ن آمده و در
سایر نسخ نیست:
جُلّاب
نام شاعر [ی] استاد بود در بخارا ، ابو طاهر
خسروانی گوید:
همی
حمد کنم و سال و ماه رشك برم
بمرگ بو
المثل و مرگ شاکر
جُلّاب
جُناب
آن بود که دو تن با یکدیگر جناب بندند که چیزی
از یکدیگر بگر و بستانند مسعود سعد گوید :
اکنون نمیستانی[69]
چیزی زدست کس
دست تو تا که گردد بسته جُناب تو
فرخی نیز
گوید :
راست گفتی عتاب او بر من هست از بهر بردن جُناب
تب باشد، منجك [كذا] گويد :
استه[71]
و غامی[72]
شدم از درد جدایی
هامی و وامی[73]
شدم زِ خَستَن
مترب
ایکه[74]
رخ من چو غمروات[75]
شد از غم
موی سر من سپید گشت چو مهرب[76]*
بند
باشد و غُل، طیان گوید :
زمانه
کرد مرا مبتلی بگردش او
گهی بنای کلوته
گهی بپای کَنَب
گِرد برگرد دهن، رودکی
گوید:
خشك كَلَب سگ و بَتفوز
سگ(؟)
آنچنانکه
نجنبید ایچ او را رگ(؟)
آلتی است که پیل بانان را شاید [ظ : باشد ]، اسدی
گوید :
تو در پای پیلان بدی خاشه
روب
کَواره
کشی پیشه با رنج و کوب (کذا؟)
نام
ستور[کذا!] باشد (؟)، عسجدی
گوید :
جَلَب کِشی
و همه خان و مانت پُر جَلَب
است
بُدی جَلَب کِش و کرده
بکودکی جَلبَی
اندراب
شهریست در خراسان، [ فردوسی گوید[78]]
ز غزنی سوی اندراب آمدم
از
آسایش ره شتاب آمدم[79]
کاج و سیلی بود، خطیری گوید :
رویش نبیند آنچه قضا چو بینَدَش (؟)
نامش
بر آستین و لَتَش برقفا
زند (؟)
نام شاه کابل که رستم را جد مادری است، فردوسی
گوید :
ترا بویه دخت مهراب خاست
دلت خواهش سام و کابل کجاست*
رودیست عظیم، عسجدی گوید :
با سرشک سخای توکس را
ننماید بزرگ رود[80]
فرب
بادی که از برای چشم بد
از دهان بیرون کنند، خطیری گوید :
همی فوب کردند گاوان مراو را
که گاو
چغانی
بریش چغانی(؟)
خسرو
نوشاد است در روم نوشروان شاهش کرد [کذا]، فردوسی گوید :
شد از زیب خسرو چو خرم بهار [کذا]
بهشتی پر از رنگ و
روی بهار [کذا]
مرغی است سرخ رنگِ آبی، عسجدی
گوید :
پیش او کی شوند باز سپید
چون تذروان
سرخ و چون سرخاب
[1] - ن: تاب طاقت و پیچ در رسن و رشته و زلف نیکوان و فروغ و تابش
و تبش، س: تاب یکی طاقت باشد و یکی پیچ که در زلف نیکوان و در رسن بود و یکی
فروغ و تابش باشد و دیگر تبش، چ: تاب طاقت باشد رودکی گوید:
مرا با تو بدین باب تاب نیست که تو راز به از من بسر بری
تاب دیگر رنج و سختی باشد. کسائی
گفت:
از بهر که بایدت بدینسان شب | ظ- تب ] و گير
وز بهرچه بایدت بدیشان تف و تاب
تاب دیگر درفشانده باشد چون تابش آفتاب و
ماهتاب و غیر آن، عنصری گفت:
گفتم نمی بری دلم از تاب دار زلف [کذا]
گفتا كه مشك ناب
ندارد قرار تاب | كذا ]
[2] - ن: تناب.
[3] - ن (در حاشیه) و س و چ:
این.
[4] - در نسخه های دیگر شود.
[5] - چ: در پی (؟)
[6]- ن: را.
[7] - س: پایاب بن آب بود، س: پایاب دیگر حوض باشد.
[8] - چ: چو.
[9] - س: نا.
[10]- ن: خشم.
[11] - چ: ز چشم دیده دیده نهان گشت در بن پایاب.
[12]- ن: شاداب سیراب و سبز بود، س: شاداب تازه و سیراب
بود، چ: شاداب سیراب بود.
[13] - چ: سهراب.
[14] - ن: تراب ترابیدن آب بود، چ: تراب پالائیدن آب بود از
جائی، س: تراب فروچکین روغن بود از ظرف چنانکه ابوطاهر خسروانی
گوید: از شیشه همان برون تراد که دروست [کذا].
[15] - این بیت فقط در ن و چ هست.
[16]- ن: مکیب چنان بود که گویند از راستی بکژی مکیب، س: مکیب چنا بود که گوئی از راستی به بکژی مبر، چ:
کیب [بجای مکیب] چنان باشد که گوئی از راستی به کژی مبر
[17] - فقط س تمامی سه بیت را دارد.
در چ دو بیت اخیر و در ع و ن فقط بیت سوم هست.
[18] - چ: دو چشم او.
[19] - چ: چشم.
[20]- ن: چو آفریدی.
[21] - ن: بر ایشان وز.
[22] - ن: فرسپ درخت ستبر بود که با او بام بپوشانند، س: فرسپ آن دار قوی باشد که بام را بوی
بپوشند. چ این لغت را ندارد.
[23] - س: بام و فرسپ بجمله خرد کنی، در این صورت باید فرسپ را بسکون را و فتح سین
خواند و این خلاف استعمال سایر گویندگان مثل فردوسی و اسدی خواهد بود. (نگاه کنید بمثالهای دیگر این لغت در فرهنگ
جهانگیری).
[24] - ن و چ کلمه بی غش را ندارند.
[25] - ن: شبتاب کرمی است کوچک بشب چون چراغ نماید. س: شب تاب کرمی است سبز و خورد [کذا] و
بشب چو آتش نماید و او را چراغینه نیز گویند. چ: شب تاب کرمی است که بشب بر گونه آتش
نماید.
[26] - ع مثال را ندارد و ن فقط بیت اول را مثال آورده.
[27]- چ: گپیان.
[28]-چ: آتش.
[29] - ن: غاب بیهوده بود و مانند آن، رودکی گوید:
مردمان از خرد سخن گویند تو هوا زی حدیث غاب کنی
چ: غاب بازپس افکنده بود چون سقط و
نابکار. س: حدیث بیهوده بود و
یاوه. و در محل دیگر: غاب بازمانده بود
چون چیزی که سقط باشد چنانکه ابوالعباس گوید:
[30] - ن: زه آب آب بود که
همی از جائی جوشد، س: زه آب آبی بود که از سنگی یا از زمینی همی بر آید
اندک و بسیار، چ: زه آب جائی بود که آب زاید.
[31] - ن این لغت را ندارد، س: زگاب خیو [مُحَرَّف حِبر]
باشد، چ: صبر [تحریف حِر] باشد.
[32] در چ و فرهنگ جهانگیری و رشیدی بتکوب بتقدیم باء موحده بر تاء مثتاة، ن: تبکوب ریچالی است که از
مغز گوز و سیر و ماست [کنند] ترش باشد، س: ترش باشد را ندارد، چ:
ریچالی است که از شیر و ماست کنند.
[33]- چ:
پسندیده کردم ببتکوب خویش شدم نزد آن کز منش سبز بیش [کذا]
[34] - ع: شیر.
[35] - ن: فرش و گستردنی بود.
[36]- ن: آسیب چون دو کس بهم رسند و دوش در همدیگر زنند آسیب
گویند و یافتادن بیم بود (؟)، فرخی گوید:
اندوهم از آن است که یک روز مفاجا
آسیب از
این دل فگند بر جگر آید
س: آسیب چون دو کس که بهم باز رسند دوش یا پهلو بهم زنند بزبان پهلوی [کذا] آن بر هم کوفتن را آسیب گویند، چ: آسیب
چون دو کس بهم رسند و دوش بر هم زنند آنرا آسیب خوانند. در این دو نسخه هم همان شعر فرخی مذکور در ن
آمده با این تفاوت که هر دو در مصرع دوم بفتد دارند بجای فگند.
[37] - ن: شیب و تیب چون سرگشته و مدهوش بود و در کار خود غافل، س:
مثل متن و چ قریب یکدیگرند را ندارد.
[38] - ن: نتوان در ز شیب و تیب، س: بتواند ز شیب و تیب.
[39] - ن: وُریب چیزی بود که راستی او نشیب باشد، س: وُریب کج
بود یعنی ناراست، چ: وریب چولی (در اصل نسخه خولی) بود
[40] - خوهلی بِواو مَعدوله یعنی کجی، ناصرخسرو گوید:
آن بندها که بست فلاطون پیش بین
خوهل است و سست
پیش کِهین پیشکار من
(جهانگیری).
[41] - ن این لغت را ندارد، س و چ مثل متن بدون بحرکت
معروف.
[42]- این مثال فقط در س هست و آن در جزء قصیده مفصلی استاز
مُنجیک در وصف اسب (رجوع کنید بحواشی حدائق السحر ص.140-143 بقلم نگارنده و در
آنجا مطابق ضبط سایر مدارک بجای سایه پویه و بجای شیب شیهه ضبط شده). در چ این بیت معزی آمده:
بشیب مِقرَعه
اکنون نیابتست ترا
ز گز سام نریمان
و تیغ رستم زال
[43] - این لغت در ن و س نیست.
[44] - ظاهرأ: آشفته.
[45] - چ: عتاب.
[46]- این لغت در چ و ن نیست.
[47] - س: حیوة [تصحیف جیوه]
[48] - ن این معنی زیب را ندارد،
س: زیب نیکوئی و ملاحت باشد، چ: زیب نیکوئی باشد.
[49]- س این بیت رودکی را مثال آورده:
دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی
با کودکان
مطرب بودی بفر و زیب
و در این بیت ریژ بمعنی مراد و
نعمت است.
[50] - ن این لغت را ندارد، چ: نهیب ترس و بیم باشد. عماره گوید:
چنان تافته برکشم از غمان [کذا]
چنا گُم رَه برکشم
از نهیب
[51] - ن: این لغت را ندارد.
[52]- چ: میی که اوت گواهی دهد... که منم بگونه
و گوهر اندر چهار جای تمام.
[53] - چ: عقیقم اندر غژب و زمردم در تاک.
[55] - ن (در حاشیه): اند.
[56] - چ: عارضی، ن: عارض.
[57] - س: روان گشته دایم دو چیز از چهارش
ز دو چشم
کوری و از گپش لالی
[58] - ن: ز یک.
[59] - این لغت فقط در ع هست و در آنجا هم مثالی هم ندارد.
[60] - این لغت در سایر نسخه ها نیست.
[61] - این سه لغت هم بدون مثالی فقط در ع
هست.
[62] این سه لغت هم بدون مثالی فقط در ع
هست.
[63] - این سه لغت هم
بدون مثالی فقط در ع هست. در ن
لغت جَلَب بمعنی دیگری آمده که بعد ذکر خواهد شد.
[64] - این لغت در ع و ن (هر دو در حاشیه) هست، در ن
گوشاب خواب بود، در جهانگیری
هم گوشاب آمده.
[65] - در جهانگیری:
فردوسی.
[66] - در جهانگیری ز دورش.
[67] - این لغت در حواشی ع و ن هست، ع: "بزبان
سمرقندی" را اضافه دارد و ن قسمت بین دو قلاب را.
[68] - در همین نسخه چ در ذیل حرف باء لغات آبی، نیابه، کلابه،
خورابه، نوجبه، یوبه، ستنبه، خنبه و انگشبه آمده که محل آنها چنان که مخفی نیست در
اینجا نبوده و سایر نسخ هم آنها را در محل اصلی خود آورده اند بهمین جهت ما هم از
نسخ دیگر تبعیت کردیم
[69]- ظاهرأ نمیستاند.
[70] - این لغت را در فرهنگ ها که در دسترس داشتم نیافتم
و ضبط آن هم معلوم نشد.
[71] - در اصل نسخه: اشبه، استه مخفف استوه و ستوه است بمعنی عاجز و وامانده
(جهانگیری و رشیدی).
[72] - غامی یعنی ناتوان و ضعیف (رشیدی).
[73] - در اصل نسخه: هائی و وائی، هامی یعنی سرگشته و سرگردان و وامی یعنی
درمانه (جهانگیری).
[74] - در ذیل لغت غمروات: رنگ.
[75] - در اصل نسخه غمزهات، ولی ن در محلّی دیگر، یعنی در ذیل باب التاء (در
حاشیه): "غمروات" و آنرا بمعنی
سفرجل عربی ترجه کرده و همیت بیت را هم در شاهد آورده است.
[76]- در اصل نسخه : مترب ولی در ذیل "غروات" مهرب،
این لغت را هم در فرهنگ ها نیافتم و ندانستم ضبط و معنی درست آن چیست.
*مَحلِب؟!
[77] - در اصل نسخه: کنیب.
[79]- در جهانگیری، ز آسایش اندر شتاب آمدم.
* تو را بویه ٔ دخت مهراب خاست
دلت را هُش ِ سام زابل کجاست.
فردوسی.
[80] - در نسخه: روی.
