۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه

خلاصه لغت فرس اسدی طوسی علی اشرف صادقی

 




نامه فرهنگستان

ضميمه شماره ٩

نام اثر: خلاصه لغت فرس اسدي طوسي

به کوشش علي اشرف صادقي

ناشر: فرهنگستان زبان و ادب فارسي

شمارگان: ١٥٠٠ نسخه

بها: ١٠٠٠ ريال

براي مشترکان: ر ايگان

نشاني ناشر: تهران ٬ خيابان شهيد احمد قصير (بخارست) ٬ نبش خيابان سوم ٬ شماره ٨

٨٧١٢٢٨١ فاکس: ٨٧٢٣٢٨٥ ١٥٨٧٥ تلفن: ٨٧١٠٦٨٧  ٬ - صندوق پستي: ٦٣٩٤

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي

علي اشرف صادقي

لغت فرس اسدي را نخستين بار پاول هُرن ٬ ايران شناس آلماني در ١٨٩٧ ميلادي براساس

نسخه اي که در کتاب خانه واتيکان نگاهداري مي شود و در تاريخ ٧٣٣ هجري کتابت

شده ٬ در برلن به چاپ رسانيد. اين نسخه در آن زمان تنها نسخه شناختهشده آن کتاب

بود. بعدها از اين کتاب چهار نسخه ديگر به دست آمد. مرحوم عباس اقبال ٬ در چاپي که

در ١٣١٩ شمسي از اين کتاب به دست داد ٬ از چاپ هرن و سه نسخه خطي ديگر کتاب

استفاده کرد و به نسخه ديگري از آن که در کتاب خانه اينديا آفيس نگاهداري مي شود نيز

اشاره کرد. در چاپي که در ١٣٦٥ به اهتمام نگارنده و دکتر فتح الله مجتبائي انجام گرفت از

شش نسخه ديگر اين کتاب نيز استفاده شد. يکي از اين نسخه ها خلاصه اي از لغت فرس

بود که بخشي از مجموعه اي است که به شماره ١٥٨٩ در کتاب خانه کوپرولو (ترکيه)

نگاهداري مي شود و ميکروفيلم آن در کتاب خانه مرکزي دانشگاه تهران موجود است.

چنان که در مقدمه خود بر لغت فرس اشاره کرده ايم ٬ اين نسخه از لحاظ ترتيب مانند نسخه

قديمي و مهمي است که در کتابخانه ملک در تهران نگاهداري مي شود. از آن جا که نسخه

ملک در ميان مجموعه نسخه هاي لغت فرس منحصر به فرد است و در هيچ يک از

خانواده هاي نسخ قرار نمي گيرد و از طرف ديگر بخش هاي مهمي از آن افتاده است ٬ اين

خلاصه راهنماي بسيار خوبي براي اطلاع از بخش هاي افتاده اين کتاب است و به همين

جهت در اين جا به چاپ مي رسد.

مقابله اين خلاصه با نسخه ملک نشان مي دهد که خلاصهکننده ٬ در اکثريت نزديک به

٦ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

اتفاق موارد ٬ عبارت هاي لغت فرس را خلاصه کرده و شواهد آن را ٬ جز به ندرت ٬ حذف

کرده است. از اين روي ٬ از اين خلاصه تعداد تقريبي واژه هاي قسمت هاي افتاده نسخه

ملک روشن مي شود؛ ولي ٬ در مقابل ٬ نسخه ملک نشان مي دهد که خلاصهکننده تعدادي

از واژه هاي نسخه اصل خود را نيز حذف کرده است.

ما ٬ در اين جا ٬ اين نسخه را با نسخه ملِک مقابله و اغلاط بي شمار آن را بر اساس آن

نسخه تصحيح و در مواردي که نسخه ملک افتادگي دارد اغلاط را بر اساس ساير نسخ

اصلاح کرده ايم. علامت لف به صورت مطلق اشاره به لغت فرس چاپ نگارنده و دکتر

مجتبائي است. در ساير موارد که منظور از لف چاپ ها يا نسخه هاي ديگر بوده است به

آن تصريح کرده ايم. در مواردي که نسخه ملک افتادگي داشت و عبارت متن غلط بود آن

را به قياس تصحيح و ٬ در صورت موفق نشدن به اين کار ٬ آن را با علامت سؤال مشخص

کرده ايم. واژه هايي را نيز که خلاصهکننده حذف کرده است در حاشيه مشخص کرده ايم.

در چاپ متن رسم الخط نسخه را حتي المقدور حفظ نموده ايم. م در حواشي اشاره به

نسخه ملک است.

نگارنده درباره تاريخچه تحول نسخه هاي لغت فرس از اصل نسخه اسدي

يادداشت هاي زيادي فراهم کرده است. اميدوار است چاپ حاضر نيز گامي در جهت

بهتر شناختن نسخه هاي اين فرهنگ و تاريخچه تحوّل آن باشد.

رسالة في لغة الپهلوي

اين لغتي چند دَري است ٬ از لغت نامه اسدي طوسي گزيده شد.

نامها[  ي] آسمان: سپهر و چرخ و گرزمان و گردون .

١)اصل: جوز ٬ ولي کاتب شمس را که بايد بعد از نام هاي فارسي آن بيايد از قلم انداخته است.

کيوان : زحل؛ اورمزد و برجيس : مشتري؛ بهرام : مريخ؛ خور ١ [ و] خورشيد [ و] مهر و هور

[ و] آفتاب:[ شمس]  ؛ ناهيد : زهره؛ تير : عطارد؛ و ماه و مه : قمر. فردوسي گويد در هور :

که شيري نترسد ز يک دشت گور ستاره نتابد هزاران چو هور

٢)نسخه م از اين جا شروع مي شود ٬ ولي قبل از شروع نام هاي بروج يک بيت شعر از رودکي به شاهد کلمه بخش

آورده ولي خود کلمه بخش از نسخه افتاده است. ٣)اصل: ثورو ٤)اصل: رودکه

حمل ٢ : بره ٬ ثور ٣ : گاو ؛ جوزا: دوپيکر ؛ سرطان: خرچنک ؛ اسد: شير ؛ سنبله: خوشه ؛

ميزان: شاهين [ و]  ترازو ؛ عقرب: کژدم ؛ قوس: کمان ؛ جدي: بزغاله ؛ دلو: دُول ؛ حوت:

ماهي .

برج را بخش گويند ٬ فردوسي گويد:

جهان گشت چون روي زنگي سياه سر از بخش ماهي برآورد ماه

پروين و پرو هر دو يکي باشد ٬ فردوسي گويد:

چو بالاي او برزمين سرو نيست چو رخسار او تابش پرو نيست

مشرق را باختر گويند و مغرب را خاور ٬ رودکي ٤ گويد:

مهر ديدم بامدادان چون بتافت از خراسان سوي خاور مي شتافت

٥)اصل: اخشيع که مي تواند تصحيف آخشيغ ٬ مُبْدَل آخشيگ باشد که فرهنگ ها ضبط کرده اند.

صفرا: گش زرد ؛ سودا: گش سياه ؛ خون: گش سرخ ؛ بلغم: گش سپيد ؛ و طبايع را آخشيج ٥

٦)اصل: ٧)اصل: و از بهر ٨)اصل: آفدستاه. ساير نسخ لف : افدستا.

خوانند و معني آخشيج ٦ ضد باشد ٬ از بهر ٧ آنکه هر چهار طبايع ضد يکديگر باشد.

٩)اصل: وافد (در م نيز چنين است). ١٠ )در م نيز اين کلمه افتاده است.

١١ )اصل: يش ١٢ ) م : بهتر ز شگفت آفرين و ستايش.

٬به پهلوي زبان شگفت باشد و [  ستا] ١٠ ستايش٬ افدستا يعني ١١ بهتر و افدستاه ٨ افد ٩

٬ دقيقي گويد: شگفت ١٢

جز از ايزد تو [ ا] م خداوندي کنم از دل به تو بر افدستاه

٨ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

سروا حديث باشد ٬ اورمزدي گويد:

١٣ )براي ضبط هاي ديگر اين بيت در ساير نسخ لف و در فرهنگ ها ٬ رک. لف ٬ ص ٬٢٧ ح ٥. ضبطي که در لف ٬

ص ٬٢٧ ح ٥ از خف نقل شده غلط است.

چند کني وعده دروغ همي چند فروشي برِ من اين سروا ١٣

پروا فراغت باشد.

مروا فال نيک باشد ٬ عنصري گويد:

تو مر دولت و بخت را خنده[ ا] ي مرا نيز مروا[ ي] فرخنده[ اي]

مرغوا فال بد باشد ٬ کسائي گويد:

١٤ )قافيه بيت غلط است. در م نيز اين بيت آمده ٬ اما در ساير منابع ديده نمي شود.

خشم آيدت که بر تو کسي مرغوا کند موي سپيد تو به تو بر مرغوا کند ١٤

هويدا و ويدا به يک معني باشد.

کانا نادان و ابله باشد ٬ فردوسي گويد:

١٥ ) م : که. اين بيت در ساير نسخ لف نيامده است.

اگر چه جوان سخت والا بود جواني چو ١٥ شد پير کانا بود

١٦ )در بعضي نسخ و فرهنگ ها اين کلمه را گم نيز نوشته اند. در روستاي گَرَ کان ٬ از توابع آشتيان ٬ ويدا به معني

. ٬١٣٦٣ ص ١٢٠ متداول است ٬ رک. عبدالکريم قريب ٬ گرکان ٬ تهران ٬ نشر آفتاب ٬ « اندک » و « کم »

ويدا کم ١٦ باشد ٬ دقيقي گويد:

١٧ )اصل: نشام

١٨ )اصل: ببکار ٬ م: ببکار ٬ لف (چاپ صادقي و مجتبائي): بيکار عمرت (به جاي قيصر). براي ضبط ساير نسخ

رک. لف . ١٩ )اصل: سکيبا ٢٠ )ساير نسخ: کمرا و همين درست است.

اميرا جان شيرين بر فشانم ١٧ اگر ويدا شود يکبار ١٨ قيصر

والا بزرگ باشد به منظر و مخبر و همت.

شکيبا ١٩ صبور باشد.

کمراء ٢٠ شبگاه گوسفند باشد ٬ منجيک گويد: شعر

٢١ )اصل: اانک ٢٢ ) م : حله.

با خشم تو آن [ را] که ٢١ حاسد تست پيرايه کمندست [ و] کلّه ٢٢ کمرا

آشنا شناو باشد که در آب باشد.

نوا دستان باشد ٬ عروضي گويد:

گر پارسا زني شنود شعر پارسيش و آن دست بيندش که بدان سان نوا زنست

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ٩

آن زن به ساعت اندر چندان نوا زند تا هر کسيش گويد کين را نوا زنست

نواء ديگر برگ و ساز باشد.

نواء ديگر زنداني باشد ٬ شهيد گويد:

دلم نوا ست به مهر تو اي نوآئين بت مکن بخير[ ه] تو جانم چو دل اسير[ و] نوا

٢٣ )از اين کلمه تا پايان کلمه تاخ از م افتاده است. ٢٤ )اصل: ٢٥ )اصل: کيا

شيدا ٢٣ ديوانه و شيفته باشد.

گردنا چيزي باشد که بر آتش بريان کنند.

نيا ٢٤ جد باشد ٬ فردوسي گويد:

نبيره که کين آورد با نيا ٢٥ ز بي دانشي باشد و کيميا

کيميا حيلت باشد ٬ فرخي گويد:

است. شايد: حيله « حيله » ٢٦ )اين کلمه با خط شکسته نوشته شده و بوولال نيز خوانده مي شود. ظاهراً حيل تصحيف

برآوري. ٢٦ مکرر) اصل: نيم لک ٢٧ )اين بيت در ديوان فرخي نيامده است.

تا کي کژي کني و حيل بووراي ٢٦ ؟ با راستي کژي مکن [ و]  کيميا گري ٢٧

شغا و نيملنگ ٢٦ مکرر تيردان باشد ٬ فرخي گويد:

٢٨ )اصل: بو ٢٩ )اصل: رنجش ٣٠ )اصل: تپش. ٣١ )اصل: باب

به روز کارزار خصم و روز نام و ننگ تو ٢٨ فلک در گردن آويزد شغا و نيملنگ تو

تاب چهار گونه است ٬ يکي تاب تابش است و يکي تاب رنجش ٢٩ است و يکي تاب

تپش ٣٠ است و يکي تاب طاقت است و عنصري در اول غزلي اين چهار تاب ٣١ گفته

است:

گفتم متاب زلف و مرا اي پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنين به تاب

٣٢ )اصل: دارن ٣٣ )اصل: ٣٤ )اصل: نه ٣٥ )اصل: يوب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا[ که] دود دارد ٣٢ با تف ٣٣ خويش تاب

ناب خالص را گويند.

آسيب چنان باشد مثلاً که چون دو کس به هم رسند پهلو زنند سخت ٬ پس از نهيب

کوشش (!) مرد نزديک شود به ٣٤ افتادن ٬ همچنان به هم زدن را آسيب خوانند.

٣٦ )اصل: نوشي

بوب ٣٥ پوششي ٣٦ باشد چون زيلوا.

١٠ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

٣٧ )اصل: زه اب ٣٨ )اصل: زنبق ٣٩ )اصل: ريخاريست

زهاب ٣٧ آنجا باشد که آب همي زايد چون سرچشمه و مانند آن.

شيب رشته تازيانه درآويخته باشد.

شيب ديگر آشفته شدن باشد.

سيماب به تازي زيبق ٣٨ باشد.

٤٠ )در بعضي نسخ لف : گوز ٤١ )اصل: ماجوني

بتکوب ريچاريست ٣٩ از انگور ٤٠ و ماست و شير و سرکه آميخته.

وريب چون خطي يا راهي يا چوبي ٤١ باشد کژ وان کژي [ را] گويند وريب دارد.

لت پاره باشد و لت لت گويند يعني پاره پاره.

لخت ... ٬ فرخي گويد:

« بگيرم » . ٤٢ )مصراع اول اين بيت کاملاً تصحيف شده است. بيت در ديوان فرخي و ساير نسخ لف نيامده است

ضبط شده است. « بکرم » در مصراع دوم در اصل

؟ بندارد هر يک ما باد ديگرست گويد بگيرم وکنمش لخت لخت ٤٢

لخت ديگر در سلاح است چون دسته دبوس باشد ولکن سرش اهن (؟) بکناره باشد

٤٣ )کلمه با خط شکسته نوشته شده و قرائت آن مسلم نيست.

نيز خوانده مي شود. ٤٥ )به اندازه دو کلمه سياه شده است. « شب » ٤٤ )

چون پيکانها[ ي] انگيخته و پاره هاي ٤٣ ساده باشد از آهن بدو اندر. نيم ش ٤٤ (؟) بود

از بهر گفتن ولکن نام او... ٤٥ لخت معروف است نزديک همه کس؛ کسي گويد انديشه

٤٦ )اين عبارت ها که در هيچ يک از نسخ ديگر لف نيامده کاملاً تصحيف شده اند.

کن مباد که لت لت شود بلت (؟). ٤٦

٤٧ )اصل: گوينديش ٤٨ )اصل: برند. ٤٩ )اصل: کرده (با خط شکسته)

٬ هر دو نام اوست. کبت نحل انگبين باشد و منج نيز گويندش ٤٧

هملخت آن چرم باشد که پيش کفش نهند.

الجخت طمع باشد.

رخت بنه و رحل باشد.

ورغست تر[ ه ا] ي باشد بهاري که آن را بپزند ٤٨

٥٠ )اصل: حري

جمست بلور لعل زرد ٤٩ باشد يا چيزي ٥٠ فرومايه که لونش به سرخي زند.

پست چيزي باشد که با زمين راست باشد يا با زمين راست کني.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ١١

پرگست انکار کردن بود.

شست آهن کژ باشد که بدو ماهي گيرند.

شست ديگر حساب انگشت باشد.

تبست سست گشته و تباه شده بود.

٥١ )ظاهراًيعني براي ٥٢ )اصل: دثه ٥٣ )اصل: ز ٥٤ )اصل: باري يا باوي

چرخشت جايي که انگور پالايند بسوي ٥١ شيره.

انگشت فحم باشد و هر دو لفظ دري است(!) ٬ فردوسي گويد:

هر آنگه که برزد يکي باد سرد چو زنگي برانگيخت ز انگشت گرد

فنج خايه بزرگ باشد از آنِ مردم که دبه ٥٢ خوانند.

بازنيج ٥٣ رسني باشد که کودکان ببندند و برو نشينند و به آمد و شد آن بازي ٥٤ کنند.

تاراج غارت کردن بود.

٥٥ )اصل: کام

آماج نشانه تير باشد و نيز نشانه گام ٥٥ باشد.

٥٦ )اصل: . براي توضيح درباره اين کلمه ٬ رک. لف ٬ ص ٥٦ و نيز رک. مختصر نافع ٬ چاپ دانش پژوه ٬ تهران ٬

. ٬١٣٤٣ ص ١٢٩ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ٬

غليواج ويش ٥٦ باشد و مرغ گوشت رباي.

خنج منفعت و سود و فايده باشد.

کنج گوشه خانه را گويند.

خوانده ايم ٬ به اين « در » نوشته شده که ما آن را « ود » کلمه اي به شکل « آن » و بالاي « وکلد » يا « وبحد » : ٥٧ )اصل

صورت: . ٥٨ )اصل: ارمنيه.

ونج ٥٧ در ارمينيه ٥٨ آن را رشته گويند.

منج نحل باشد.

پخج پهن شده را گويند بر زمين.

فرخج فژاگن ٬ پلشت ٬ فژه ٬ آن همه يکي باشد و معني ٬ پليد و زشت باشد ٬ لبيبي گويد:

٥٩ )قسمتي که در قلاب گذاشته شده از اصل افتاده است ٬ از ساير نسخ افزوده شد.

اي بلفرخج [ ساده هميدون همه فرخج نامت فرخج و کنيت ملعونت بلفرخج] ٥٩

کلج وچين و شکن به يک معني باشد ٬ شاکر گويد:

١٢ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

٦٠ )اين بيت در لف ٬ نسخه هرن به شکل زير آمده است:

فري زان زلف مشکينش چو زنجير فتاده صدهزاران کلج بر کلج

و ظاهراً همين ضبط ٬ درست است. ٦١ )اصل: گرماوکانان ٦٢ )اصل: لچ

فري زلف مشکينش زنجيروار فتاده هزاران کلج بر کلج ٦٠

کلج ديگر سبد گرماوه بانان ٦١ باشد.

لج ٦٢ لگد باشد ٬ منجيک گويد:

يک روز به گرمابه همي آب فرو ريخت مردي بزدش لج به غلط بر در دهليز

٦٣ )اصل: بزهره ٬ به جاي برهنه که به غلط در بعضي از نسخ لف به جاي نبهره آمده است.

ماخ سيم ناسره و نبهره ٦٣ باشد و کسي که دون همت باشد گويند که همتي ماخ دارد.

٦٤ )نسخه م از کلمه شيدا تا اين جا افتادگي دارد. ٦٥ )م : بلاه

. کاخ کوشک باشد ٦٤

دخ و دوخ گويند گياهي باشد که ازو حصير بافند و به آذربايگان ابلاه ٦٥ خوانند و در

مسجدها افکنند.

٦٦ )اصل: نشمرد. تصحيح بر اساس م است. ٦٧ )اصل: انجوخته يا انجوخت.

٬ گويند انجوخ ٦٧ شده است. انجوخ پرچين شدن پوست باشد که از پيري فراهم پژمرد ٦٦

٦٨ )از اين کلمه تا اول کلمه تاخ از م افتاده است. ٦٩ )اصل: اخ ٧٠ )اصل: عضا

نخ ٦٨ يکي تا[ر] ريسمان [ و] تا[ر] ابريشم [ را] گويند.

نخ ديگر زيلو باشد.

آزخ چون وارو باشد و آنچه چون آبله بر روي جوشد همين آزخ ٦٩ خوانند.

شخ دامن کوه باشد.

تاخ نوعي هيزم باشد و آتش آن چند روزه بماند و آن را به تازي غضا ٧٠ خوانند.

٧١ )اصل: زخ

ژخ ٧١ ناله [ اي] باشد خوش چنانکه بربط و طنبور.

غرد خانه تابستاني باشد خوش چنانکه باد غرد نيز خوانند.

پژاوند چوبي باشد که از پس در نهند تا در باز نتوان کرد.

اورند بها و زيب و فرمندي باشد.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ١٣

٧٢ )جاي اين لغت اين جا نيست. ٧٣ )اصل: گراسان. ٧٤ )اصل: شخوار.

اورنگ ٧٢ تخت باشد.

٧٥ )اصل: غليه ٧٦ )اصل: خفه ٧٧ )اصل: در کران

خرند گياهي است که اشنان را ماند و به خراسان ٧٣ شخار ٧٤ خوانند که قليه ٧٥ گازران

است.

ژغند بانگ يوز را گويند که تف کند.

کنند بيلي را گويند سراندر چفته ٧٦ و برزگران ٧٧ ماوراءالنهر دارند.

ياکند ياقوت باشد.

سند حرام زاده باشد.

٧٨ )درباره اين کلمه رک ذيل غليواج. ٧٩ )اصل: حداد ٨٠ )اصل: بغرد

پند ويش ٧٨ باشد و به تازي حِدَأة ٧٩ خوانند.

ترفند سخن بيهوده باشد.

جغد مرغکي باشد که به فال نامبارک دارند.

خرد خره باشد و وحل ٬ خسروي گويد:

٨١ )اصل: برند ٨٢ )از پايان کلمه ژخ تا آغاز کلمه نورد از م افتاده است.

آن کجا سَرْت برکشيد به چرخ ٨٠ باز ناگه فرو بَرَدْت ٨١ به خرد

فرزد گياهي باشد از گياههاء کوتاه عمر.

نرد بيخ و اصل درخت باشد.

. نورد پسنديدگي باشد ٨٢

٨٣ )اصل: نويد ٨٤ )اصل:

٨٥ )در ساير نسخ نويد به پيک و خبرگير و خبربر و بريد معني شده است.

؟ نوند ٨٣ پيک ٨٤ ديدار و بازار باشد ٨٥

آباذ آفرين باشد.

٨٦ )در م ميان کلمات لاذ و وسناذ کلمات خاذ ٬ شِند ٬ آرمذه و ورزروذ آمده که در متن ما نيامده است.

. لاذ ديبايي باشد سرخ و نرم ٨٦

وسناذ بسيار باشد و فراوان.

چکاذ بالاء پيشاني باشد آنجا که ميل به ميان مي دارد.

١٤ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

چکاذ ديگر تندي سر کوه باشد.

رذ مردم دانا را خوانند.

رذه صف باشد.

هذه حق باشد.

بيهذه باطل باشد.

فنوذ کسي بودکه اندرکاري خيره بماندبه توقف کردن برآن فرو ايستدگويند بفنوده است.

غنوذه کسي بودکه به خواب درخواهد شدن ٬هنوزتمام درخواب نشده باشدگويند بغنود .

کراشيذه مختل باشد.

موبذ عالم باشد.

هيربذ آتش پرست باشد.

نهاذ رسم باشد.

نژاذ اصل باشد و نسب.

٨٧ )اصل: موي ٨٨ )اصل: بنوش ٨٩ )اصل: ان

شخوذه چيزي باشد که به ناخن بکاوي چون روي. ٨٧

طپيذه چيزي باشد که از جاي برجهد نه در عمل رقص الا در انديشه يا در غم.

شميذه بيهوش ٨٨ شده باشد.

نويذ از ٨٩ نوان باشد.

٩٠ )در اين جا در م کلمه شنبليد آمده که از متن ما افتاده است.

. نويذ آگاهي دادن باشد از بهر مهماني ٩٠

سرواذ شعر باشد.

برهوذ جامه[ اي] باشد که از سوختن بر آتش زرد گردد.

٩١ )اصل: سخره نيک (کلمه نيک تصحيف بيک (=به يک) است که اشتباهاً بعد از سخره نوشته شده است).

شاکار و مجرگ و سخره ٩١ و بيگار به يک معني باشد

٩٢ )اصل: ماشد ٩٣ )اصل: ناهاز ٩٤ )اصل: ناشيا

تار و تارک و مبار (؟) هر سه به يک معني باشد ٬ ميان سر باشد ٩٢ که آن را فرق خوانند.

ناهار ٩٣ ناشتا ٩٤ باشد.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ١٥

آغار نم آب و تري که در حرير (؟) اثر کند.

٩٥ )به اندازه يک کلمه سياه شده است. ٩٦ )اصل: پيغاره ٩٧ )اصل: پرکي

سنار جايي بود در آب که به کنار نزديک بود و... ٩٥ تنک.

بيغاره ٩٦ ملامت باشد.

ژاغر حوصله مرغ باشد.

آور يقين و حقيقت باشد.

کيفر پشيماني و سزا ديدن باشد.

پرگر ٩٧ طوق باشد.

٩٨ )اصل: ازير ٩٩ )از ابتداي بابِ راء ٬ تا عنوان و بخشي از تعريف کلمه پادير از م افتاده است.

آژير ٩٨ که زيرک و پرهنر باشد.

تبير دهل باشد.

١٠٠ )در اين جا در م دو لغت بيور و افسر آمده که از نسخه ما افتاده است.

. پادير ٩٩ چوبي باشد که پيش ديواري يا بامي شکسته بنهند از بهر محکمي تا نيفتد ١٠٠

پالار درختي باشد ستبر که خانه بدان توان پوشيد و باشد که تير عصاران کنند.

غنجار گلگونه باشد که زنان در روي مالند و به آذربايگان سهراب خوانند.

١٠١ )در اين جا در م دو کلمه کيفر و پرندآور آمده که از نسخه ما افتاده است. ١٠٢ )اصل: کنوز

. هنجار راه بي راه باشد که شاه راه نباشد ١٠١

شدکار زميني باشد که به گاوان شکافته باشند از بهر کشت؛ شيار نيز گويند.

ناگوار تخمه باشد از بسيار خوردن.

خنور سفالين باشد ٬ چنانچه آنچه گاو درو دوشند يا بستوقه.

کنور ١٠٢ کوزه و کاسه شکسته باشد.

١٠٣ )اصل: خوش خاش

کوکنا[ ر] خشخاش ١٠٣ باشد.

شور پرنمک باشد.

شور ديگر آشوب و مشغله باشد.

سور مهماني باشد و عروسي.

تير عطارد باشد.

١٦ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

تير ديگر خزان باشد ٬ عنصري گويد:

١٠٤ )در بعضي نسخ لف مصراع چنين است: اگر به تير مه از جامه بيش بايد تير. براي توضيح بيشتر ٬ رک. لف ٬

. ص ١٠٢

اگر به تير مه از جاي خود برآيد تير ١٠٤ چرا برهنه شود بوستان چو آيد تير

تير ديگر قسمت و بهره باشد.

١٠٥ )در اين جا در م کلمات فرخور ٬ سپري ٬ حنيره (جبيره) ٬ کنبوره ٬ نبيره و کبر آمده که از نسخه ما افتاده است.

تير ديگر معروف است. ١٠٥

١٠٦ )اصل: سه تير ١٠٧ )اصل: آب گير

ستير ١٠٦ شش درهم و نيم باشد.

و همين عبارت درست است. « آبگير ٬ شمر ٬ فرغر ٬ غدير ٬ اين چهار آبدان باشد » : ١٠٨ )در م آمده

آبگير ١٠٧ شمر ٬ فرغر ٬ غدير آبگير باشد. ١٠٨

١٠٩ )اصل: واتگير

واتگر ١٠٩ پوستين دوز باشد.

تندر رعد را گويند.

زنبر چيزي باشد که بدان گل کشند.

اختر ستاره باشد به طالع نيک.

١١٠ )در اين جا ٬ در م ٬ سه کلمه مادرندر ٬ دختندر و پدرندر آمده که از نسخه ما افتاده است.

اخگر پاره آتش بود روشن. ١١٠

١١١ )اصل: سناور ١١١ مکرر) اصل: صعب و ١١٢ )اصل: حولانها

مناور ١١١ شهري است نزديک چين.

نهمار يعني عظيم و صعب ١١١ مکرر فراوان.

آهار سريش جولاهگان ١١٢ باشد.

زغار شناعت و بانگ سهمگين باشد.

سمندر جانوري است که در آتش آرام گيرد و گويند که خود از آتش خورد.

چتر معروف است.

١١٣ )در اين جا ٬ در م ٬ واژه هاي نهاز ٬ جواز ٬ ديرياز ٬ گراز ٬ دهاز ٬ براز ٬ فراز و ماز آمده که از نسخه ما افتاده اند.

گواز چوبي باشد که بدو گاو و خر رانند. ١١٣

کاز کده باشد به کوه و دشت و بيابان براي چهارپايان.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ١٧

١١٤ )اصل: دندانها

تزه دندانه هاي ١١٤ کليد باشد.

بتفوز گوشت لب و دهان که غلاف دندانها است.

١١٥ )در اين جا ٬ در م ٬ واژه هاي کناز و کاناز و کنز ٬ آغاز و فيال ٬ پدواز و نشيمن ٬ هوازي ٬ کازه ٬ ملازه ٬ هيز ٬ بازه ٬ هورمزد و

اورمزد و زواش (زاوش) ٬ برجيس ٬ گربز ٬ پروز ٬ گرز و کوپال ٬ نغز ٬ مرز ٬ کشاورز و ورزي و انگشته ٬ ارز و ارج و آمرغ ٬ شرزه ٬

غمزه ٬ مزه و کوز آمده اند که از نسخه ما افتاده اند. ١١٦ )اصل: کند

کاريز معروف است. ١١٥

باز ارش باشد و باز آن را گويند که هر دو دست راست باز کنند ١١٦ گشاده چندانکه آن

باشد يک باز خوانند.

بگماز نبيد باشد.

بغياز شاگردانه باشد.

١١٧ )در اين جا ٬ در م ٬ کلمات کريز و هگرز آمده اند که در نسخه ما نيست.

آغاز معروف است. ١١٧

١١٨ )در اين جا ٬ در م ٬ کلمه هاز (به جاي ماز) آمده است که قبلاً در م به شکل درست آن يعني ماز آمده بوده و از

نسخه ما افتاده است. ١١٩ )اين کلمه در م قبلاً آمده است که در پانوشت ١١٥ به آن اشاره شد.

پشيز زر پول باشد. ١١٨

ماز چين باشد و شکن.

نخيز کمينگاه شير باشد.

کشاورز برزگر باشد. ١١٩

برز بلندي باشد.

ناژ و نوژ و نشک هر سه يکي است و آن درختي است مانند سرو.

١٢٠ )اصل: غليواز ١٢١ )اصل: ريژه ١٢٢ )اصل: فدتي

غليواژ ١٢٠ زغن باشد.

هاژ خاموش و درمانده باشد.

ويژه خالص را گويند.

ريژ ١٢١ کام و مراد باشد.

دوژه خاري باشد چندِ فندقي ١٢٢ در جامه آويزد.

١٢٣ )در اين جا ٬ در م ٬ کژ آمده که از متن ما افتاده است.

کلاژه عقعق باشد که معروف است. ١٢٣

١٨ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

١٢٤ )در اين جا ٬ در م ٬ لغت گواژه آمده که از متن ما افتاده است. ١٢٥ )اصل: برواس

پژه عقب و گريوه باشد. ١٢٤

١٢٦ )اصل: نبساوند ١٢٧ )اصل: بزواسيدم

. پرواس ١٢٥ هرچه بپساوند ١٢٦ به لمس گويند بپرواسيدم ١٢٧

١٢٨ )در م نيز چنين است. در يکي از نسخ لف : در خواب شدن باشد اندکي. در اين جا ٬ در م ٬ هراس آمده که در متن

ما نيست. ١٢٩ )اصل: هاسه ١٣٠ )اصل:

فرناس آنکه کوچکي در خواب شده باشد. ١٢٨

تالواسه همچون تاسه ١٢٩ باشد.

بيوس طمع و انتظار باشد.

چاپلوس فريبنده ١٣٠ باشد.

١٣١ )در اين جا ٬ در م ٬ کلمات خراس ٬ سُپاسه ٬ کراسه ٬ تکس و تکز ٬ غرس و غژم ٬ بامس ٬ بخس ٬ کبوس ٬ کالوس ٬ شدکيس ٬

اسپريس ٬ نس و فرنج آمده که از نسخه ما افتاده است. کلمه تکس در م بعداً نيز آمده است.

نوسه قوس القزح را گويند. ١٣١

١٣٢ )بعد از اين کلمه ٬ در م ٬ دوبار کلمه کوس آمده ٬ به دو معني ٬ که در نسخه ما نيست.

رس بسيار خوار باشد. ١٣٢

١٣٣ )اصل: خوس ١٣٤ )اصل: کله. اين کلمه امروز در خراسان گِله و در آذربايجان گيلَه گفته مي شود.

خس ١٣٣ ريزه خورد باشد از آنِ کاه و چوب و گياه.

تکس آن دانه اندروني باشد از دانه انگور که برون افکنند و از شيره با[ ز] ماند و غژم

يک دانه انگور باشد که به آذربايگان گله ١٣٤ خوانند.

غاش عاشق سخت باشد ٬ رودکي گويد:

خويشتن پاک دار [ و] بي پرخاش هيچ کس را مباش عاشق غاش

١٣٥ )اصل: خوس ١٣٦ )اصل: کزنش ١٣٧ )اصل: نقطها

خاشه و خاشاک و خس ١٣٥ به يک معني است.

کربش ١٣٦ جانوري است چون مار و نقطه ها ١٣٧ دارد و چهار دست و پاي و در آذربايگان

لوس و پيته لوس در مازندران به خزنده ديگري گفته مي شود که آن هم به مار » : ١٣٨ )م: مارلوز. توضيح دکتر کيا

ظاهراً ماردوست تصحيف مارلوز است. .« ماننده است و شکم خود را براي شکار حشرات باز مي کند

. ماردوست ١٣٨ خوانند و به خراسان ماربلاش ١٣٩

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ١٩

١٣٩ )در م نيز ٬ ماربلاش؛ اما در لف ٬ چاپ هرن ٬ ذيل کربسه و کربش و در صحاح ذيل کربش و در برهان : مارپلاس.

در ابر اهيم آباد قزوين به مارمورک خَرَتلاش گفته مي شود که احتمالاً با اين کلمه بي ارتباط نيست ٬ رک. ج. آل احمد ٬

٬١٣٣٧ ص ١٤٠ .١٥٩ )اصل: تات نشين هاي بلوک زهرا ٬ تهران ٬ کتاب خانه دانش٬

بش آن پار[ ه] ها[ ي] تنک ١٤٠ باشد که بر صندوقها دوزند از بهر محکمي را.

١٤١ )اصل: اندفش. در م ٬ دو بيت به شاهد اين کلمه آمده که در يکي از آنها آذرخش با تلفظ آذَرْخش به کار رفته و

دکتر کيا حدس زده که منظورِ جمع کننده لغت فرس از دوبار آوردن اين کلمه اين دو ضبط است.

آذرخش و آذرخش ١٤١ و درخش هر سه نام برق است.

١٤٢ )اصل: ١٤٣ )م : دبّه و ظاهراً همين درست است.

جخش ١٤٢ علتي است که برگردن مردمان باشد ٬ [ در] فرغانه اوفتد ٬ مانند وجَه ١٤٣ و آن

١٤٤ )در م ٬ در اين جا ٬ واژه خريش آمده که از متن ما افتاده است.

را هيچ درمان نباشد و درد نکند و همچنان آويخته باشد. ١٤٤

١٤٥ )در بعضي نسخ لف و صحاح : فرخشه؛ در لف ٬ چاپ هرن و چاپ صادقي مجتبائي: فرخشته. براي توضيح

. بيشتر ٬ رک. لف ٬ ص ٢١٢

فرخجش ١٤٥ اندر ماوراءالنهر قطايف را بدين نام خوانند.

نيوشه خروشي که از گريستن نرم بود.

نيوشه ديگر گوش داشتن بود.

بوزش عذر خواستن باشد.

خلالوش بانگ و مشغله باشد.

١٤٦ )اصل: غيش. در برهان نيز غيش در کنار وغيش آمده که با توجه به شواهد موجود غلط است.

هرچه فراوان بود ٬ چون مال و » : ١٤٧ )اصل و م : بشه؛ صحاح : پيشه؛ در لف ٬ ص ٬١٣١ در تعريف اين کلمه آمده

به معني بسيار و انبوه باشد و استعمال در غير ذوي الحيوة کنند ٬ چون مال و عمر » : و در سروري « چون بيشه يا بنه

.« و باغ و بيشه و غيره

١٤٨ )پس از اين واژه ٬ در م ٬ واژه هاي بخش ٬ درخش و فاش آمده که از نسخه ما افتاده است.

١٤٨ وغيش ١٤٦ فراوان بود چون مال و بيشه ٬١٤٧

ماغ مرغي است سياهگونه ٬ اندر آب نشيند.

راغ دامن کوه باشد به صحراء پيوسته.

١٤٩ )اصل: بدن

نفاغ قدح و رطل باشد و آنچه بدان ١٤٩ ماند.

يعني مکرّر گذاشته شده است. « م» ١٥٠ )در اصل ٬ وشغه تکرار شده و روي آن علامت

شوغ ستبريِ پوست دست و پاي باشد از رنج رفتن و کار کردن بسيار و شغه ١٥٠ نيز گويند.

لوغ و لوغيدن دوشيدن بود به عبارت ماوراءالنهر.

٢٠ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

تيغ تيزي سرِ کوه باشد.

تيغ ديگر شعاع زدن آفتاب و ماه باشد.

آميغ آميزش باشد.

١٥١ )اصل: دوزخ ١٥٢ )اين کلمه به قياس افزوده شد.

١٥١ بافته.

زيغ بساطي باشد از دوخِ

ستيغ نيزه راست و پشت راست و درخت راست[ باشد] ١٥٢ و ستيخ نيز گويند به همين

معني؛ فردوسي گويد:

١٥٣ )در اصل ٬ اين کلمه مان يا کان خوانده مي شود. ١٥٤ )اصل: ستيغ

بزد تند نوک سنان ١٥٣ ستيخ ١٥٤ سراپرده بر کند هفتاد ميخ

١٥٥ )اصل: باد ١٥٦ )اصل: سناغ ١٥٧ )اصل: نوع

کناغ تارريسمان و ابريشم باشدبه باريکي و نحيفي باز ١٥٥ خوانندش وبه  زرديِ لون همچنين.

جناغ ١٥٦ غاشيه باشد بزرگ.

يوغ ١٥٧ چوبي باشد که بر گردن گاو نهند.

است. ١٥٩ )اصل: و نيکوروي « قارچ » ١٥٨ )اين کلمه صورتي از لفظ

سماروغ کارز ١٥٨ گويند.

آروغ باد گوارش و به آذربايگان رجه خوانند.

آمرغ قدر و قيمت هر چيزي باشد.

فغ دوست نيکوروي ١٥٩ باشد و بت را فغ خوانند ٬ عنصري گويد:

١٦٠ )اصل: ان ١٦١ )بعد از اين کلمه ٬ در م ٬ کلمه سغ آمده که از متن ما افتاده است.

گفتم فغان کنم ز تو اي فغ هزار بار گفتا که از ١٦٠ فغان بود اندرجهان فغان ١٦١

مغ گبر و آتش پرست بود.

افروغ و فروغ روشني برق و آتش باشد.

زندواف هزاردستان را خوانند.

جاف جاف مواجرِ فاش را گويند که با همه کس گردد.

در کلمه رگوي دو نقطه گذاشته شده است. « ي» ١٦٢ )در اصل ٬ بر روي

خف رگوي ١٦٢ باشد سوخته از بهر آتش زنه.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ٢١

در کلمه بزرگوارنماي دو نقطه گذاشته شده است. « ي» ١٦٣ )در اصل ٬ بالاي

١٦٤ )در م ٬ بعد از اين کلمه ٬ واژه کفت آمده که از متن ما افتاده است. ١٦٥ )اصل: کوخ

شگرف بزرگوارنماي ١٦٣ باشد. ١٦٤

سرفه و خفه سعال باشد.

کرف سواد باشد و قير را نيز خوانند.

نوف بانگ سخت باشد که در کوه و زمين اوفتد.

کوف و کوچ ١٦٥ مرغي است[ که] شوم دارند و جغد نيز گويند.

شکافه زخمه ساز مطربان باشد.

١٦٦ )اصل: عفه ١٦٧ )اصل: موکي

١٦٨ )در م ٬ بعد از اين کلمه ٬ دو واژه کلف و کالفته آمده که از نسخه ما افتاده است.

غفه ١٦٦ پوستين بره را گويند ٬ آنکه مويکي ١٦٧ جعد دارد. ١٦٨

ژرف چاهي را گويند که قعرش دور باشد.

پاي باف و بافنده جولاهه باشد.

١٦٩ )اصل: زنحف٬ احتمالاً به جاي زنجفر .

شنگرف زنجرف ١٦٩ باشد.

١٧٠ )در اين جا ٬ در م ٬ لغت هاي کاک (به دو معني) ٬ لاک ٬ خاشاک و خاشه آمده که از متن ما افتاده است.

چالاک جَلد و زيبا باشد. ١٧٠

کاواک هرچيزي که ميانش تهي باشد.

١٧١ )اين دو کلمه ٬ به قياس٬ از ساير نسخ افزوده شد.

چاک و کاف [ شکاف را ١٧١ ] گويند.

١٧٢ )به علت پاره شدگي کاغذ ٬ از اين کلمه فقط حرف آخر آن باقي مانده است. اين واژه را فرهنگ ها و نسخ لف

به شکل هاي مختلف ضبط کرده اند؛ اما ظاهراً ضبط تَ بَنَ ک از همه درست تر است ٬ زيرا جزء اول اين کلمه صورتي

. است. براي ضبط هاي مختلف آن ٬ رک. لف ٬ ص ١٤٨ « تاباندن » ٬ ريشه فعل « تابان » از

تبنک ١٧٢ دريچه مرکّبان باشد که درو ظرفها ريزند.

١٧٣ )در م ٬ در اين جا ٬ دو واژه شرفاک و هباک آمده که از متن ما حذف شده است.

پوشک به لغت ماوراءالنهر [ گربه] باشد. ١٧٣

١٧٤ )اصل: حزمک؛ لف ٬ چاپ هرن: جژمک؛ حاشيه نسخه نخجواني: خزمک. ضبط متن مطابق م است. شايد

ارتباط داشته باشد. « چشم » جزء اول آن با

خرمک ١٧٤ مهره از آبگينه رنگ کرده باشد ٬ آن را چشمار[ و] خوانند. ١٧٥

٢٢ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

مهره باشد و آبگينه رنگ کرده... و چشم زده گويندش و گروهي از بهر چشم بد دارند ٬ » : ١٧٥ )تعريف م چنين است

دارند. « چشم زد » ٬ بعضي نسخ « چشم زده » به جاي .« همچو چشمارو

١٧٦ )در م ٬ در اين جا ٬ واژه هاي غساک ٬ مغاک ٬ لک و پک ٬ بلالک ٬ بوبک و بوبش آمده که از متن ما افتاده اند.

تهک و تهي هر دو يکي باشد. ١٧٦

١٧٧ )در م ٬ در اين جا ٬ کلمات يشک ٬ سرشک و چنگلوک (به معني قبّره و چکاوک) آمده که از متن ما حذف شده اند.

کيک ديده چشم باشد. ١٧٧

کلمه که به صورت شکسته نوشته « رد » و « گ» ١٧٨ )اصل ظاهراً گرد بوده که به علت پاره شدگي کاغذ قسمت پايين

شده اند باقي مانده است.

١٧٩ )در م ٬ در اين جا ٬ واژه هاي ويک ٬ کلک ٬ بوالمنجک ٬ (به جاي کاونجک) ٬ شفک ٬ شوشک ٬ پوک ٬ بکوک ٬ سوک ٬ کوک ٬

آرفنداک ٬ سوک ٬ نوک و سوک آمده که در نسخه ما نيست. ١٨٠ )اصل: خابک

چنگلوک هر کرا دست و پاي کژ ١٧٨ بود. ١٧٩

خدوک طيره باشد.

١٨١ )اصل: ديواژ بشت ١٨٢ )اين کلمه در جاي ديگر به نظر نرسيد.

خباک ١٨٠ ديواربست ١٨١ باشد و فيلک ١٨٢ نيز گويند.

تاک شاخ انگور باشد که برو انگور باشد.

١٨٣ )اصل: فعاک ١٨٣ مکرر) اصل: بوده. ١٨٤ )اصل: مکي

فغاک ١٨٣ حرام زاده باشد.

پوک پوده ١٨٣ مکرر باشد که برو آتش زنه زنند.

١٨٥ )در م ٬ در اين جا ٬ کلمه رشک آمده که در متن ما نيامده است. ١٨٦ )اصل: کزين

مک ١٨٤ مکيدن باشد. ١٨٥

پتک کدين ١٨٦ بزرگتر باشد.

خايسک هم کدين باشد از آهنگران.

١٨٧ )اصل: مرغک ١٨٨ )در م ٬ معني ديگر اورنگ نيز آمده که از متن ما ساقط است.

جلک مرغکي ١٨٧ باشد خرد ٬ بهاري.

اورنگ تخت باشد. ١٨٨

١٨٩ )در م ٬ در اين جا ٬ کلمات چکاک (به معني شرر آتش) ٬ سترگ ٬ بيوگ ٬ نارنگ و زرنگ آمده که در متن ما حذف

شده است. پس از اين کلمات باب گاف در م پايان مي پذيرد. ١٩٠ )اصل: سباليک

آژنگ چين و شکن باشد. ١٨٩

شتالنگ ١٩٠ کعب باشد.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ٢٣

کنارنگ صاحب نظر باشد ٬ مرزبان نيز گويند از آن جهت که کنار و مرز نگاه دارد.

غرنگ بانگ نرم باشد که از گريه در گلو افتد.

رنگ بزکوهي باشد.

تنگ دره کوه باشد.

شنگ و شنگل و منگل دزدان باشند.

١٩١ )اصل: حک يا حيک ١٩٢ )اصل: تابت خانه ١٩٣ )اصل:

باجنگ ١٩١ دريچه کوچک باشد ٬ چنانکه به يک چشم بيرون توان نگريست.

شرنگ زهر باشد.

گنگ بت خانه ١٩٢ باشد.

گنگ ديگر رودي است.

گنگ ديگر جايي بود که گرد برگرد آن آب بود.

آذرنگ هلاک را گويند.

بادرنگ نام ترنج است.

١٩٤ )اصل: باحوشه جوشه

پاشنگ ١٩٣ خوشه ١٩٤ انگور باشد.

زرنگ چوبي سخت باشد در ميان سنگ.

يال گردن باشد.

نال ني باشد ميان آکنده ازو تير کنند.

نهال درخت کوچکِ نونشانده بود.

هال آرام و آسايش باشد.

مل مي باشد.

١٩٥ )در اين جا ٬ در م ٬ کلمات ژاله (به دو معني) ٬ ويل ٬ تنبل ٬ غول (به دو معني) و پل آمده که در متن ما حذف شده

است.

تاول گاو جوانه بود. ١٩٥

شال گليم کوچک باشد.

٢٤ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

١٩٦ )بعد از اين کلمه ٬ در م ٬ کلمات سوفال ٬ بل ٬ نغل ٬ بيغله و بيغوله و کنج و يله آمده که از متن ما ساقط است.

آخال سقط باشد. ١٩٦

. ١٩٧ )غول به اين معني قبلاً در م آمده است ٬ رک. پانوشت ١٩٥

غول ١٩٧ شبگاهي باشد از گوسفندان در صحراي.

٬ اما « آن ماست ساعتي باشد که کوره (=گوره) شير خوانندش » : ١٩٨ )اصل: شر. در م ٬ تعريف اين کلمه چنين است

فله و فلّه ماستي است که به سرعت بسته شود و نيز به معني شيرِ حيوان تازه ز ائيده است.

فله آن شير ١٩٨ ساعتي باشد.

١٩٩ )اصل: فيله يا فيسله.

٢٠٠ )در اين جا ٬ در م ٬ کلمات اسپغول ٬ مول ٬ بشکول ٬ مرغول ٬ کوتوال و ملامال آمده که از متن ما ساقط شده اند.

فسيله ١٩٩ رمه بزرگ اسبان [ باشد] . ٢٠٠

٢٠١ )اصل: هنبار ٢٠٢ )اصل: همسال

همال هنباز ٢٠١ و همسان ٢٠٢ باشد.

نشبيل شست باشد که بدو ماهي گيرند.

قرار گرفته است. « مبارز » در کلمه « ز» بالاي « و» ٢٠٣ )درم : مبارز مردانه؛ و اين درست تر است. در اصل ٬

يل مبارز و مردانه ٢٠٣ بود.

٢٠٤ )اصل بي نقطه است. ٢٠٥ )اصل: ندرام

فرغول تأخير ٢٠٤ و توقف باشد.

هيکل بت خانه باشد.

٢٠٦ )در م ٬ قبل از اين کلمه ٬ واژه هاي خرام ٬ کم کم ٬ کالم ٬ گاودم ٬ چم ٬ کرشمه ٬ اندمه ٬ دخمه ٬ گرم و ديهيم آمده اند.

٢٠٧ )نسخه م در اين جا پايان مي پذيرد. ٢٠٨ )اصل: کيام ٢٠٩ )اصل: ٢١٠ )اصل: لردناک

٢٠٦ خرم دل را گويند. ٢٠٧ بدرام ٬٢٠٥

رام فرمان بُردار باشد.

سوتام اندک مايه باشد.

کنام ٢٠٨ شبگاهِ دز[ د] ان و مرغان باشد.

نفام ٢٠٩ گردناک ٢١٠ و تيرهگون بود.

خامه قلم باشد.

٢١١ )اصل: بلريک

خامه ديگر تل ريگ ٢١١ باشد.

چامه شعر را گويند.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ٢٥

درست است ٬ بر اساس ساير نسخ. « به قامت » يا « بحشمت » ٢١٢ )اصل: بنسب. ظاهراً

تهم بزرگ باشد به تن و به نسب ٢١٢ . تهمتن از اينجاست.

٢١٣ )اصل: ننحم ٢١٤ )اصل: چينيان ٢١٥ )اصل: بجويها ٢١٦ )اصل:

فخم ٢١٣ آن چادر باشد که [ نثار] چينان ٢١٤ به چوبها ٢١٥ بربندند تا از هوا نثار ٢١٦ بگيرند.

٢١٧ )اصل: بادزم ٢١٨ )اصل: توزان ٢١٩ )امل:لرم ٢٢٠ )اصل: عژم

بادرم ٢١٧ بيهوده باشد.

غرم ميش کوهي باشد ٬ فردوسي گويد:

ز چنگال يوزان ٢١٨ همه دشت غرم دريده بر [ و دل پر] از داغ و گرم ٢١٩

است. ٢٢٢ )منظور از اين کلمه معلوم نشد. « خشم » صورت ديگري از « غژم » ٢٢١ )

غژم ٢٢٠ حشمت و هيبت ٢٢١ باشد.

بافدم آخر و انجام باشد.

دژخيم بدخوي باشد.

دژم غمگين باشد.

خم حننک ٢٢٢ و کژي باشد.

٬رک. برهان قاطع . « گلوله هاي طلا و نقره... [ است] که در زين و يراق اسب به کار برند » ٢٢٣ )هرا به معني

ستام و هرا ٢٢٣ ساخت را گويند.

تيم خان و کاروان سراي را گويند.

آمده است. در ساير نسخ نيز چنين « م» است ٬ ولي در باب « ش» ٢٢٤ )اين کلمه درست نيست؛ زيرا حرف آخر آن

کلمه اي نيست. ٢٢٥ )اصل: نوکان ٢٢٦ )اصل: ارون

مرغش ٢٢٤ (؟) مرغي باشد [ که] چندان در هوا رود [ که] بيم آن باشد که بسوزد.

بوگان ٢٢٥ رحم باشد.

.« ارمان و اروند اتباع است ٬ ارمان رنجکي بود و اروند تجربت » : ٢٢٧ )در لف ٬ چاپ هرن آمده

. ارمان رنجگي باشد [ و] اروند ٢٢٦ تجربت بود ٢٢٧

نيز در « ميخي » ٢٢٨ )از اين کلمه به اندازه يک دو حرف سياه شده و معلوم نيست اصل آن چه بوده است. کلمه

نوشته شده است. « منخي » اصل به صورت

نا... ٢٢٨ ميخي ٢٢٨ (؟) باشد يا حزبي (؟)

چمانه کدوي سيکي باشد.

کيان چون خيمه عرب و کردان باشد.

٢٦ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

٢٢٩ )اصل: زاورنه ٢٣٠ )اصل: رليقن ٢٣١ )اصل: بادجون ٢٣٢ )اصل: اوي برزغن

زاولانه ٢٢٩ بندي باشد [ که] بر دست و پاي گناهکاران نهند.

کياخن آهسته باشد.

فلاخن کلاسنگ را گويند.

زليفن ٢٣٠ تهديد باشد.

چندن صندل باشد.

زراغن و زراغنگ زمين سخت باشد.

بادخن ٢٣١ جاي باد جستن بود.

مرزغن گورستان باشد ٬ عنصري گويد:

هر کرا راهبر زغن باشد منزل او به مرزغن ٢٣٢ باشد

در اين جا به معني مطلق رودخانه است. « جيحون » ٢٣٣ )اصل: دنواز ٢٣٤ )

بلندين چوبها[ ي پيرامن] در و ديوار ٢٣٣ ر[ ا] گويند.

هين سيل را گويند.

پرنيان حرير باشد.

کران جيحون ٢٣٤ کنار باشد.

بخسان لرزان و گدازان باشد.

برزين آتشگاهي است در روستاي نيسابور.

٢٣٥ )اصل: بران ٢٣٦ )اصل: نواست نوائيست معروف

برزن ٢٣٥ محله باشد.

ماه برکوهان نوائي است ٢٣٦ معروف که مطربان زنند.

تکرار شده است. « عقد » ٢٣٧ )در اصل ٬ کلمه

گرزن تاج و عقد ٢٣٧ ثمين [ باشد] .

باشد که البته عربي است. در برهان قاطع ٬ برسان نيز به معني اژدها آمده که معلوم نيست « تنيّن » ٢٣٨ )شايد محرّف

معني مدخل باشد. « مسکن اژدها باشد » افتاده و « مدخل » چه کلمه اي است. نيز شايد

مسکن (؟) ٢٣٨ اژدها باشد.

٢٣٩ )در ساير نسخ: راهي؛ و همين درست است. ٢٤٠ )اصل: پون

چمن ميداني ٢٣٩ باشد ميان باغ.

يون ٢٤٠ نمدزين را گويند.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ٢٧

وارون بدبخت باشد.

آئين رسم و قاعده باشد.

٢٤١ )اصل: بود؛ بور اسب سرخ رنگ است. ٢٤٢ )اصل: باداواه ٢٤٣ )اصل: زواره

باره و بور ٢٤١ اسب[ را] گويند.

بادافراه ٢٤٢ عقوبت باشد.

گاه چاهک سيم پالان باشد.

زواه ٢٤٣ طعامي باشد که براي زندانيان ساخته باشند.

٢٤٤ )اصل: دراه. ٢٤٥ )اصل:

داه ٢٤٤ بنده و پرستار باشد.

فره افزون باشد.

پژه زشت باشد.

شکوه و شکه هر دو يکي باشد.

مسکه کره بود.

شاه داماد بود.

آسمانه سقف خانه بود.

پسته فستق را گويند.

نمونه نابکار باشد.

پيخسته ٢٤٥ درمانده را گويند.

٢٤٦ )اصل: سفد يا سغد که به هر حال معلوم نيست چه کلمه اي است.

سغه ٢٤٦ کار راست شده (؟).

شناه سباحت باشد.

٢٤٧ )ظاهراً تصحيف بلاده و بلاذه است که به صورت بلايه نيز آمده و به معني بدکار و فاسد است.

ملاژه ٢٤٧ سليطه [ باشد] .

٢٤٨ )اصل: هفاوه يا

بيغاره ٢٤٨ طعنه باشد.

شنه بانگ اسب باشد.

٢٨ ضميمه شماره ٩ نامه فرهنگستان

٢٤٩ )اصل: حبيره

جبيره ٢٤٩ يعني که مردم جمع آمدند.

٢٥٠ )صحيح چوب است ٬ چه ورده چوبي است که کبوتربازان با آن کبوترها را مي رانند.

ورده برج ٢٥٠ کبوتر باشد.

نيز خوانده مي شود. « نشنه » يا « تشنه » ٢٥١ )اين کلمه شناخته نشد. ٢٥٢ )

باوه ٢٥١ (؟) شنه ٢٥٢ بود.

توده کوده و جاح (؟) را گويند.

٢٥٣ )اين صورت در جايي ضبط نشده و ظاهراً تصحيفِ سوده است. ٢٥٤ )اصل: به دست نزده

سبوده ٢٥٣ و بسوده يعني به دست زده ٢٥٤ و ماليده.

فرهيخته ادب آموخته [ باشد] .

پروانه آن باشد که گرد شمع گردد.

فرزانه دانا بود.

٢٥٥ )اصل: دم برنده ٢٥٦ )اصل: بالوا ٢٥٧ )اصل: ٢٥٨ )

کلته دم بريده ٢٥٥ باشد.

درونه کمان حلاجان باشد.

غرچه نادان و زبون باشد.

آغشته و آغشت زميني باشد آب خورده و نيک ترگشته.

مينو بهشت باشد.

بالو ٢٥٦ آبله کوچک باشد که از تن مردم برآيد.

پينو دوغ ترش باشد خشک کرده.

تنندو ٢٥٧ عنکبوت باشد.

کنشتو نباتي است خوردني.

٢٥٩ )ظاهراً: فکنند

خو نباتي است که بر درخت پيچد ٢٥٨ و او را از درخت بيرون فکند. ٢٥٩

گو مرد مردانه بود.

غرو ني باشد.

خديو خداوند باشد.

خلاصه لغت فرس اسدي طوسي ٢٩

کيهان خديو خداي تعالي باشد.

کشور خديو پادشاه باشد.

کرو دندان ويران شده باشد از پيري.

تيو طاقت باشد.

٢٦٠ )اصل: ميو ٢٦١ )اصل:

نيو ٢٦٠ مرد دلير باشد.

باهو چوبي باشد بزرگ که شتربانان دارند.

غوشاي خوشه جو و گندم باشد.

ژي کنده يا مغاک باشد بر آب.

ستي ٢٦١ آهني باشد سخت.

باشد. « چون » بايد تصحيف کلمه ديگري ٬ مثلاً « خون » نام عربي اين گل است. بنابراين ٬ کلمه « منثور » ٢٦٢ )

شبوي گلي است و گويند خون منثور ٢٦٢ است.

شاه بوي عنبر باشد.

تبنگوي صندوق باشد.

داربوي عود را گويند.

بالاي و بالاد اسبِ جنيبت باشد.

٢٦٣ )اصل: فريد ٢٦٤ )فري به معني آفرين است نه نفرين. ٢٦٥ )اصل: شيلواي

فري ٢٦٣ نفرين و بدگفتن باشد. ٢٦٤

بالوايه مرغي است سياه و سپيد چون گنجشکي و گويا بر درخت نشيند يا بر ديوار.

راي نام پادشاه هندوان باشد.

کي نام پادشاهان فارسيان باشد.

ماي جايگاه جادوان باشد ٬ چون بابل.

٢٦٦ )اصل: قاهد يا قاصد ٢٦٧ )اصل:

شلپوي ٢٦٥ آن آواز آهسته يا دم زدن که چون خواهد ٢٦٦ کسي گوش دهد به جهد نتواند ٢٦٧ شنيدن.

ولله الحمد والمنة والجود. تمت اللغة الفارسية بتوفيق الله تع.

ISSN 1025-0832

An

Abridged Version of

Asadi Tousi's

Persian Dictionary

Edited by

A.A. S¦adegh¦ â, Ph.D.

Supplement No. 9

N¦ame-ye Farhangest¦an

Tehran, June 2000