در قارب یِرُبُعام مردی پارو می زد که حتی در آن درهم و برهم زندگی وال گیری که کل مجموعه ها را افرادی شِگُفت تشکیل می دهند، ظاهری منحصر بفرد داشت. ریز اندام و پَست قد مردی نسبتأ جوان، با صورتی سراسر کک مکی و زیاده موهایی زرد. پوشیده در پالتوئی دراز دامن با بُرِش کابالایی گردوئی فامِ رنگ و رو رفته؛ مُطَبَق آستین ها را تا مُچ بالا زده بود. با ژرف شوریدگی متعصبانه جای گرفته در چشمان.
به محض اولین مشاهده این شخص استاب فریاد زده بود-خودشه! خودشه!- همان رذل بُزدل دراز جامه که افراد تاون-هو گفتند." در اینجا استاب به قصه ای شگرف در مورد یِرُبُعام و مردی معین در میان خدمه آن گریز می زد که مدتی پیش در گفتگوی پیکواد با کشتی تاون-هو نقل شده بود. بر پایه این روایت و آنچه بعدأ دانسته شد ظاهرا بُزدل موصوف تقریبا بر همه افراد یِرُبُعام شِگَرف سیادتی یافته بود. حدیث او بدین قرار:
