۱۴۰۱ آذر ۱۶, چهارشنبه

 

«المُلک عقیم»، حکومت سترون است، خویش و بیگانه نمی‌شناسد، شریک نمی‌پذیرد، فرزند می‌کشد، برادر می‌کشد، کوچک و بزرگ را رحم نمی‌آورد، آن‌قدر قطع رحم می‌کند تا اینکه نسلش منقطع گردد. این کلام که بعدها به مثلی تبدیل شد، سابقه‌ای بس دیرین دارد (نک. یادداشت آقای رسول جعفریان در لینک زیر). از جمله اینکه نقل کرده‌اند زمانی هارون‌الرشید به فرزندش مأمون گفت: «اگر بکوشی ملک را از چنگ من به‌در آوری محمل چشمانت را از تو می‌ستانم (یسرت را جدا می‌کنم)، چراکه ملک عقیم است، پسرکم!».
مولوی گوید:
آن شنیدستی که الملک عقیم
قطع خویشی کرد ملکت‌جو ز بیم
که عقیمست و ورا فرزند نیست
همچو آتش با کسش پیوند نیست
اما شاید هیچ‌کس در تاریخ معاصر ایران به اندازه اسدالله این جمله را، در خاطراتش، تکرار نکرده باشد. علم مکرر ارادت و جان‌نثاری خود به شاه محبوبش را در خفا و علن ابراز می‌کند. از سر همین ارادت نمی‌تواند از برحذر داشتن سرورش از پاره‌ای اقدامات مستبدانه خودداری کند و او را به گشایش فضای سیاسی و مجال سخن دادن به مردم دعوت نکند. پاسخ او یا تکذیب شواهد علم از جانب شاه است یا در نهایت سکوت شاه؛ جز ستایش هر چیز دیگر کامش را تلخ می‌کرد. علم در پایان همه این گزارش‌ها می‌نویسد: چه می‌توان کرد، «الملک عقیم». فکر می‌کنم اگر آماری گرفته شود تکرار این مثل مشهور در خاطرات علم در سال‌های واپسین رژیم شاه بیشتر و بیشتر می‌شود. فَوَقَع ما وَقَع!