چهارم) دیگر از مختصات
سبک سامانی ساده گی قافیه است. قوافی در سبک سامانی معمولاً با الف و نون و
حروفی از این قبیل ختم می شود. و به هیچوجه تفنن در قافیه چنانکه در دور های بعد
خواهیم دید، درین دوره دیده نمی شود. ردیف در سبک سامانی نیست و اگر باشد ردیف های فعلی ساده است، از اوایل سبک غزنوی
تدریجاً ردیف های مشکل و قوافی نسبتاً صنعتی در شعر فارس راه می یابد و دنباله این
تفنن در سبک عراقی به صورت ردیف های اسمی و ردیف های جمله یی مشاهده می شود که یکی
از ارکان تفنن شعری، همین ردیفها و قوافی بوده است.
پنجم) دیگر از مختصات سبک خراسانی عدم توجه به صنایع
شعریست، صنایعی که بعداً در سبک عراقی بسیار قابل توجه بوده است، در سبک خراسانی
لفظ در شعر چندان نمودار نیست و خارج از حدود لغتی ارزش ندارد، چنانکه در نثر
خراسانی این کیفیت نیز مشاهده می شود، و به همین جهت جز در موارد بسیار محدود،
توجه به صنایع به نظر نمی رسد.
ششم) دیگر از مختصات سبک خراسانی ساده گی و روانی کلام و
فکر آنها است. توصیفات در سبک خراسانی بسیار ساده است، شاعر آنچه می بیند، همانطور
که هست بر خلاف سبک عرافی که شاعر موصوف را چون خود می خواهد، توصیف مینماید.
وصف در سبک خراسانی غالباً با کلیه اجزای موصوف می پذیرد،
به این ترتیب که شاعر مانند سبک عراقی و واخر آن در پی آن نیست که قسمتی از موصوف
را وصف کند و بقیه را باقی بگذارد، مثلاً: در سبک خراسانی اگر توصفی کوه با بهار
دیده شود، کامل و تمام است، اما در سبک عراقی ممکن است بلندی کوه وصف نشود و عنوان
وصف کوه باشد. یا از یک باغ پر گل، عنوان وصف باغ و یا وصف بهار توصیف چند گل، در
شعر ذکر گردد، همچنین در سبک خراسانی کمتر ممکن است وصف با اغراق توأم باشد، در
حالی که در سبک عراقی پایه توصیفات بر اغراق نهاده شده است. در سبک خراسانی کمتر
دیده می شود که شاعر بین اجزای مختلطی که در خارج اقتران آنها ممکن نیست، بر
یکدیگر ربط بدهد، حال اینکه در سبک عراقی تمام توجه شاعر به این نکته معطوف است،
که اجزایی را که در خارج اقتران آنها به یکدیگر ممکن نیست، در شعر مقترن بسازد،
اما زبان شعر در سبک سامانی بسیار طبیعی است، تشبیهات درین سبک محدود است، به
تشبیهات معموله در زبان (استعارات و کنایات در شعر کمتر راه دارد، در حالی که در
سبک عراقی شاعر می کوشد، کلیه تشبیهات را خود ابداع کند و چون در سبک خراسانی
تشبیه بسیار ساده است، در سبک عراقی بیشتر توجه به تشبیه مضمر می شود، یعنی
تشبیهاتی که در ظاهر تشبیه نیست، ولی در معنا تشبیه است، همچنین در اواخر سبک
خراسانی و اوایل سبک عراقی توجه به تمثیل دیده می شود، درین صورت شاعر حالتی را به
حالتی تشبیه می کند و بیان مینماید، مثلاً حالت بر آمدن خورشید را صبحگاهان از پشت
کوه به حالت چراغ نیم مرده یی تمثیل می کند که اندک اندک روغنش افزون گردد، در
حالی که در سبک خراسانی استثناءً تشبیهات مرکب را می بینیم، یعنی تشبیهاتی که
اجزای آن با هم قابل تشبیه باشند، اما اجزا در تمثیل قابل تشبیه به یکدیگر نیستند
در اواخر سبک خراسانی و اوایل سبک غزنوی شاعر برای بیان معنا، تشبیهاتی ایجاد می
کند که در خارج وجود آنها ممکن نیست، و فقط در ذهن میتوان تصور کرد.
هفتم) یکی دیگر از مختصات سبک خراسانی عبارت از عدم توجه
است به معانی علمی در شعر، ازین حیث در شعر فارسی سه دوره متمایز می بینیم.
الف) دوره یی که به هیچ وجه معانی علمی در شعر راه ندارد و
آن را دوره اول سبک خراسانی یعنی سبک سامانی می باشد.
ب) دوره یی که شاعر به طور غیر مستقیم تحت تأثیر اطلاعات
علمی خود شعر می سازد، و آن عبارت است از دوره دوم سبک خراسانی، یعنی سبک غزنوی،
مثلاً درین دوره عنصری شاعریست که کوشش می کند در اشعار خود مبالغه و اغراق
شاعرانه را با استدلالات منطقی و فلسفی ثابت کند، و اگر شعر عنصری با شعر فرخی
معاصر او مقایسه شود، پایه مبالغه و اغراق در شعر عنصری در قسمت مدایح از فرخی
برتر است، و اگر برتر نباشد، کمتر نیست، و با این همه شعر فرخی اغراق آمیز تر به
نظر می رسد، زیرا در شعر عنصری استدلالات موجود است و معلوم می شود که از دماغ فلسفی
و منطقی بیرون آمده است. چون میدانیم این
شاعر در علم منطق و فلسفه استاد بوده است، جای شک باقی نمی مانده که در اشعار خود
غیر مستقیم تحت تأثیر معلومات خود بوده، اینکه میگوییم غیر مستقیم بدان سبب است که
در شعر های عنصری به هیچوجه به مضامین فلسفه و منطق چنانکه شیوه شاعران سبک عراقی است، تصریح نشده
است.
ج) دوره یی که شاعر مستقیماً تحت تأثیر معلومات خود قرار
دارد، و آن عبارت از دوره سبک عراقی می باشد، اشعار شعرای این سبک غالباً طوریست
که اگر خواننده معلومات علمی نداشته باشد، بسیاری از مضامین و معانی برای او حل
نخواهد شد، مثلاً برای فهمیدن اشعار خاقانی اطلاع از مبادی نجوم، هندسه، ریاضی و
قسمتی از تاریخ لازم است.
هشتم) دیگر از مختصات سبک سامانی همانا عدم ترکیبات وصفی
طویل است. در سبک عراقی غالباً به ترکیبات وصفی طویل برخورد می شود، فی المثل
خاقانی درین راه بسیار مبالغه کرده است و اصولاً ساختن ترکیبات دشوار، چنانکه در
سبک عراقی دیده می شود، در سبک خراسانی معمول نبوده است، در سبک خراسانی بیش تر
تسلسل معانی و ترتیب و انسجام آنها زیر نظر است. به این معنا که شاعر از آغاز
قصیده فکر و مضمون خود را دنبال می کند، و از یک معنا بی تناسب به معنای دیگر وارد
نمی شود. و بیشتر نماینده یک احساس متوالی است، برعکس غزل که هر فرد آن معنای
مستقل دارد و شاید در بین معانی هر فرد هیچگونه تناسبی موجود نباشد.
نهم) وضاحت و استحکام الفاظ که در مقدمه ازان ذکر شده.
دهم) فزونی عدد شاعران و مهارت گوینده گان و قدرت آنان در
تلفیق کلام و بیان مضامین و افکار بدیع و فصاحت آنان، چنانکه شاعران این دوره
همواره سرمشق سخنوران عهود تالیه بوده، و استادان این عصر هنوز هم افصح و ابلغ
شعرای پارسی گوی محسوب می شوند.
یازدهم) تازه بودن مضامین و افکار و کثرت شعر و مشحون بودن
آن اشعار از توصیفات مطبوع و تشبیهات دقیق.
دوازدهم) از خصایص اشعار این عهد یکی آنست که وضع زنده گی
شعرا و اوضاع اجتماعی و احوال مختلف اجتماعات و دربار ها و جریانات نظامی و سیاسی
در آن منعکس است، چنانچه دیوان فرخی آیینه تمام نمای عصر و زنده گی اوست و ازین جهت اشعار آن دوره میتواند مبدأ و مرجع
تحقیقات و اطلاعات گویان از مظاهر مختلف آن عهد باشد.
سیزدهم) اشعار این دوره پر از خوشی، شادابی و کامرانی است
و کمتر به شعری بر می خوریم که ازان بوی غم و رنج شنیده شود. مسلماً زنده گانی
مرفه، غالب گوینده گان و معاشرت آنان با امرا و وزراء و رجال ثروتمند و
خوشگذرانیهای آنان در مجالس پر شکوه موجب شده که در شعر این دوره صحبت از
کامرانیها و عیشها و عشرتها رود. خاصه ورود روز افزون کنیزان و غلامان ترک خلخ و
یغما ختا و خر خیز بازار کامروایی و خوشگذرانی آنها را گرمتر می کرده است.
چهاردهم) از نظر حماسه سرایی یکی از ادوار مهم ادب فارسی
است و بزرگترین کتاب حماسی جهان یعنی شاهنامه درین عهد پرداخته شد و این احساس تا آنجا بود که حتا
گاهی مدح به شعر حماسی نزدیک می شده است وحتا، ممدوحین آنان فی الواقع قهرمانان
عصر خود در کشورگیری و کشور داری بودند.
پانزدهم) شعرای آن عهد در انواع مختلف شعر طبع آزمایی کرده
اند، البته آن نوع غزلی که بعداً در ادبیات فاری ایجاد می شود، در آن دوره کمتر
دیده می شود، اما جای آن را تغزلاتی گرفته است که نوعی از اشعار غنایی بسیار دل
انگیزی است.
شانزدهم) داستانسرایی وقصه پردازی و آوردن حکایت و امثال
هم در اشعار این عصر معمول بوده است، و غالباً کسی که نخستین بار معانی حکمی، در
شعر به کار برد، کسایی مروزی است که در شرح حالش به تفصیل از آن صحبت شده است.
پاره یی از مختصات لفظی نظم و نثر دوره سامانی و اوایل
غزنوی:
استعمال کلمه (اندر) به جای (در) تقریباً در تمام موارد و
کتب نثر قدیم و آثار دوره سامانی لفظ (اندر) استعمال شده است و لفظ (در) که مخفف
اندر است از عصر غزنویان معمول شده و این مخفف بیشتر به دست شاعران و سپس مترسلان
صورت گرفته و بعد وارد نثر شده است، تا اواسط قرن پنجم لفظ (در) در نثر دیده نشده،
این لفظ بیشتر برای قید طرف بوده و گاهی نیز بر خلاف آن دیده شده است، چنانچه برای
تأکید بعد از اسم که به (با)ی ظرفیه مضاف باشد، به کار میرفته است، مثلاً به جهان
(اندر) و به دریا (در)
به بزم انـــدرون آفــتاب وفاست به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست
و در ترجمه تاریخ طبری و تاریخ سیستان به معنای (بر) و
(به) نیز استعمال شده است.
استعمال باء تأکید بر سر افعال، تقریباً در تمام موارد مگر
اینکه گوینده قصد تأکید نداشته باشد، و این با که به غلط به بای زاید و یا زینت
معروف شده است، در اوایل تمام صیغه ها به جز اسم فاعل و اسم مصدر درمیامد و حتی در
مورد نهی و نفی مؤکد نیز قبل از نون نفی و میم نهی قرار می گرفته است؛ مانند
(بنکند) (بنماند) (بمکن) و غیره در دوره سامانی ها این با به ندرت حذف می شده واگر این با بر اسامی بیاید آنر ا بای اضافی می
گویند و در اصل پهلوی این دو با یکدیگر فرق دارد و ارباب تحقیق برای این باء (31)
معنا ذکر کرده اند، ولی بعضی ازان تکرار معنا یکدیگر است. مانند باء معیت، تخصیص،
اتصاف، سببیه، تعدیه، تحذیرف لیاقت، مقابله، قسم و غیره.
(بر) نیز برای افاده معنای استعلا در اول
کلمات می آمد، و گاهی معنای فعل را تغییر می داد، مثلاً: بر نشستن یعنی، سوار شدن
و بر نشاندند، سوار کردن و بعد از اسامی که مصدر به با اضافه می بود، به کار می
رفت، مانند (به جهان بر) و نظایر آن.
استعمال فرو و فرا که الوی مخفف فرود و دومی مخفف فراز
است، و در ابتدای افعال ازین دو کلمه ترکیبات زیادی در آثار قدیم موجود است، امروز
معمول نیست. کلمه فرو گاهی برای تأکید و گاهی برای تعیین جهت فعل به کار می رفته
است؛ مانند:
بانگ جراد بشنو در باغ نیمروز همچون سبوی نوکه به آتش فرو
زنند
فـرو رفت و بــرفت روز نــبرد بــه مـاهـی ناخــون و بــر
مــاه گــرد
ترکیباتی از فراز موجود نیز بوده است ولی نه به فراوانی.
(فرا) مانند فراز آمد، فراز رفت، معانی دیگر نیز دارد، چون فراز به معنای بسته و
فراز مقابل نشیب و فراز کردن به معنای باز کردن.
موقعی که میخواستند فعل را با یای استمراری بیاورند (می) و
(همی) در اول فعل می آوردند، و ازان معنای
استمرار می گرفتند، و از فعل جدا نوشته می شد، مانند می روم، و می کنم و
گاهی بعد از فعل می آمد، مانند:
بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی
گاهی در بین (می) و فعل یک یا چند کلمه فاصله می انداخت،
از قبیل:
کنون خورد باید می خوشگوار که می بودی مشک آید از جویبار
وقتی که امروز میم نهی و دعا بر سر افعال مصدر با الف می آید، الف به یا بدل می شود،
مثلاً: میفگن و میازار، در حالی که در قدیم به فعل تغییر روی نمیداد، چون (مافگن)
و (مازار) و این بیشتر مربوط به رسم الخط است.
استعمال باز در شعر این دوره به معنای قیداعاده و تکرار
دیگر به معنای ایضاح دیده می شود، مانند باز آوردن، باز نمودن و غیره. باز، در
آغاز جمله ها به معنای (پس وچون) به کار رفته است و گاهی به جای واو عطف استعمال
می شده و یکی از موارد دیگری که در قدیم
مستعمل بود، و امروز به کلی منسوخ شده، این است که باز بر سر یک اسم می آید و
معنای عود و بازگشت را می داد، مثلاً: عمر ولیف باز خراسان شد، یعنی بار دیگر به
خراسان رفت. باز ، به معنای به معیت به کار رفته است، مانند باز آنکه یعنی، با
آنکه، وگاهی به همین معنا با اسامی اشاره و ضبط ترکیب شده است، مانند باز آن و باز
این، و دیگر باز، که به معنای قید و بیان مدت است، مانند از دیر باز و غیره.
در سبک سامانی یا های استمراری و انشایی و تمنا و ترجا در
اواخر معمول افعال بوده، و از اواخر قرن پنجم یا های استمراری به همی و می تبدیل
شده، در قرن 6 و 7 علامت استمراری بیشتر به صورت می و همی بر سر افعال در می آمد،
و از قرن هفتم به بعد در اکثر موارد یای استمراری استعمال نمی شود.
حرف تا از ادات بیانیه زمان و مکان بود، و کلمه (نیز) در
قدیم به معنای دیگر بوده است، مختاری غزنوی گوید:
دی بـار در تفــکر آنــم کــه بــادرا با تاب سنبل سمن
آرای تو چـکار
گر نیز گرد زلف تو گردد بسوزمش از وصف آتش سر شمشیر شهریار
و کلمه بیش ، را نیز به معنای دیگر می آوردند:
کلمه (اگر) به معنای (با) به کار می رفته است، انوری گوید:
تنگســت بــر تو ســکــنـی گیــتی ز کــبریــا
در جنب کبریای تو خود این چه مسکن است
وین طرفه تر که هست بر اعــدات نیز تنــگ
پس چاه یوسف است اگر چـاه بــیژن اســت
استعمال (کجا) به جای (که) تقریباً در شعر و نثر این دوره
از مختصات به شمار می رود، مانند:
کجا شیر مردان جنگ آوردند فروزنده لشکر و کشورند
در شعر و نثر این دوره کلمه (ایدون) به معنای (چنین) و
(ایدر) به معنای (اینجا) معمول بوده است و در قدیم کمتر اتفاق می افتاد که چنین و
اینجا استعمال کنند. و امروز متأخرین به غلط ایدون را به معنای اکنون به کار می
بردند.
سوی به معنای (برای) از مختصات این دوره است، مثلاً فردوسی
گوید:
شما سوی رستم به جنگ آمدید خـرامان بـه جنگ نهنگ آمدید
یا:
گیسوی من به سوی من جود و ریحانست گر به چشم تو همی تافته
مار آید
کلمه افسوس به معنای استهزا و مفت از مصطلحات این دوره است
و در آثار قرن هفتم نیز این هر دو معنا را می یابیم، چنانکه کلمه شوخ، به معنای
چرک و مرد به معنای ملازم و پادشاهی به معنای مملکت و سبک به معنای تند می بود.
درنظم و نثر این دوره هم الفهای عربی و هم الفهای اسمای
خاص فارسی به صورت مماله عربی به یا نوشته می شد.
مثلاً: سلاح و رکاب که آن را سلیح و رکیب می نوشتند، و
تلفظ می کردند.
به حجاب اندرون شود خورشید چون تو گیری ازان دو لاله حجیب
ترکیباتی از افعال فارسی با مصادر عربی در شعر و نثر این
دوره می بینیم که بعداً از میان رفته است، مثلاً: حرب کردن، نظر کردن و امثال آن.
دیگر از مختصات نظم و نثر دوره سامانی آنست که در لغات
عربی تصرف می کردند، مثلاً: جمع عربی را به علامت جمع فارسی جمع می بستند، مثل
معجزاتها، عجایبها و منازل ها، همچنین درین دوره لغات عربی را به علامت فارسی جمع
می بستند، مثل: متقدمان، متأخران و هم چنین کلماتی درین دوره وجود داشت که از لغت
عربی مأخوذ بود، اما صورت عربی خود را در زبان عربی حفظ نکرده بود، مثلاً: کلمه
طلایع را به صورت طلایه به کار برده اند.
حرف (مر) قبل از مفعول زیاد استعمال می شده، و چنانچه بعضی
از متأخرین پنداشته اند، زاید نیست، بلکه معنای تأکیدی دارند.
استعمال الفاظ (دو دیگر) و (سدیگر) به جای (دوم) و (سوم)
از مختصات این دوره به شمار می رود.
کلمات صعب، سخت، عظیم و نظایر آن، به جای ، بسیار، و زیاد
معمول بوده است که امروز به عنوان قید تأکید وصفی با علامت صفت افراطی استعمال می
شود.
حرف (را) در قدیم بسیار مشوش است، یعنی نمی توانیم قاعده
مشخص و صریح برای آن در آثار قدیم بیابیم، گاهی به صورت اختصاصی به عوض (برای) و
گاهی به غرض تأکید و زمانی بعد از مفعول به واسطه و احیاناً زاید و بدون هیچ
مقصودی استعمال شده است.
دیگر از مختصات بارز نظم و نثر قدیم آنست که دو کلمه (آن)
و (این) را علاوه از اینکه برای اشاره دور
و نزدیک و ضمیر اشاره و مالکیت در موارد
تعریف و عهد ذهنی یا وصفی و یا ذکری به کار می بردند، ترکیبات دیگری نیز از آن ها
می ساختند، مانند (آنک و اینک) (سکون کاف) و آنت و اینت، مانند: اینت خوش
بازارگانی آنت بالا مشتری.
در سبک سامانی ضمیر منفرد غایب همه جا (او) می باشد ، خواه
در موارد ذوی العقول و خواه غیر ذوی العقول و هیچ وقت (آن) ضمیر اشاره را به جای
(او) استعمال نمی کردند.
در نظم و نثر قدیم (ش) مفعولی و اضافی را گاهی در مورد
فاعل به کار می بردند؛ مثلاً:
گرفتش فش و یال اسپ سیاه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
ضمایر در نظم و نثر این دوره قاعده مرتبی ندارد، اولاً فعل
معطوف به جمع غایب را مفرد می آورده اند، هر چند این کیفیت تا قرن هفتم هم در زبان
فارسی دیده می شود، اما در حال کثرت و شیوع آن در قرن چهارم و پنجم هجری است.
ثانیاً: حذف ضمیر از فعل معطوف به متکلم واحد، مثلاً: برخواندم و براه آورد.
ثالثاً: حذف ضمیر از متکلم مع الغیر، مثل نرفتی، به جای
نرفتمی.
رابعاً: ضمیر جمع برای احترام، مثلاً اگر شما کشته شوی.
خامساً: افراد لفظ مردم که امروز ما آ را جمع می دانیم.
از اسامی به قیاس مصدر نمیساختند، مثلاً : از جنگ و قفهم
جنگیدن و فهمیدن، استعمال نمی کردند، ترکیب مصدری جنگ کردن فهم کردن را به کار می
بردند.
لغاتی درین دوره موجود بود که امروز به کلی متروک شده است؛
مثلاً: در شعر و نثر این دوره کلمه لون به معنای رنگ زیاد به کار میر ود، یا پرگست
به معنای حاشا و یا فرمان یافتن به معنای مردن.
دیگر از مختصات لفظی این دوره ساکن آوردن حرف قبل از ضمایر
اسمی است و در مورد اضافه مانند ، درم درین شعر:
بخورشید روشن روان زریر بجان پدرم آن گرانمایه شیر
و هم چنین درین دوره حروف مشدد را به جای دو حرف استعمال
می کردند:
مانند:
زرّ بر آتش کجا بخواهی
پالود چو شد لیکن ز غم نجوشد چندان
یا:
ملکا جشن مهرگان آمـد جشن شاهان و خسراوان آمد
خزّ به جای ملحم و دیبا بــدل بــاغ و بـســـتان آمــد
استعمال (و) عاطفه را در ابتدای اشعار و مصراع از مختصات
سبک سامانی باید شمرد که در دوره های بعد از میان رفته است، در اشعار شاهنامه این
استعمال دیده می شود:
چـه بــاید مــرا جنــگ کابــلستان و یـــــا جنــــگ
ایــران و زابـــلســتـان
حرام دارم با دیگران سخن گــفتن و چون حدیث تو گویم سخن
دراز کنم
فعل (نمودن) به معنای نشان دادن و یا ارائه کردن مستعمل
بود، و نگاه داشتن را به معنای مواظبت و مراقبت به کار برده است.
فعل مستقبل محقق الوقوع را به صیغه ماضی می آوردند، تا
تحقق فعل را مؤکد گردانند، مثلاً: درین شعر فردوسی که شد به جای شود به کار رفته
است:
چنین گفت رستم برهام شعر که ترسم که رخشم شد از کار سیر
و یا مولوی فرماید:
مدتی این مثنوی تا تأخیر شد مهلتی بائیست تا خون شیر شد
یا خواجه گوید:
فکر بلبل هــمه آنســت کــه گل شــد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
نثر در عهد سامانیان:
ارباب تحقیق نثر زبان فارسی را به شش دوره تقسیم کرده اند:
دوره اول یا دوره سامانی از قدیمترین نثر زبان پارسی آغاز
شده و تا اواسط قرن پنجم ادامه داشت، نمونه کامل آن تاریخ بلعمی و حدود العالم است.
دوره دوم یا دوره غزنوی و سلجوقی اول که از نیمه قرن پنجم
شروع و به نیمه ششم منتهی می شود، نمونه آن تاریخ بیهقی و کلیله و دمنه است.
دوره سوم با دوره سلجوقی دوم و خوارزمشاهیان «نثر فنی» از
نیمه قرن ششم آغاز شده و به اواخر قرن هفتم می کشد. نمونه آن مقامات حمیدی و
مرزبان نامه است.
دوره چهارم یا دوره سبک عراقی و نثر صنعتی از اواخر قرن
هفتم آغاز شده تا اواخر قرن سیزدهم ادامه
می یابد، نمونه آن جهانگشای جوینی و تاریخ وصاف و لباب الالباب و نظایر آنست.
دوره پنجم یا دوره بازگشت ادبی که از قرن سیزدهم تا قرن
چهاردهم ادامه می یابد، و نمونه آن منشآت قایم مقام و نشاط و مؤلفات هدایت و نامه
دانشوران است.
دوره ششم یا دوره ساده نویسی که از قرن چهاردهم تا امروز
ادامه دارد، از نثر عهد سامانی آثار زیادی به دست نرسیده و محدود به چند کتابی است
که ذکر آن ها در ذیل قدیمترین کتب نثر فارسی به تفصیل گذشت و شاید غیر از این
آثاری هم نبوده است، برای انیکه درین عصر هنوز دانشمندان آثار خود را به عربی می
نوشتند، و کتبی که باقیمانده است، یا تاریخی یا علمی است، به طور کلی راجع به سبک
نثر دوره سامانی یعنی قرن چهارم همان مختصاتی را باید ذکر کرد که در مورد سبک نظم
این دوره بیان کردیم. منتهی مطالب زیر را که از اختصاصات نثر است، به آن اضافه می
کنیم: نثر عهد سامانی بسیار ساده و روان است و از هر گونه پیرایه و تکلف لفظی عاری
می باشد، درین دوره تأثیر جمله بندی زبان عربی در نثر فارسی بیشتر از تأثیر لغوی
آنست؛ مثلاً: اگر از کتاب ترجمه کتاب تاریخ طبری
تا ترجمه تفسیر طبری بخواهیم عباراتی را به عربی بر گردانیم، فقط با تغییر
لغات کافی است، یعنی نویسنده معمولاً جای کلمات را در جمله به همان صورت عربی حفظ
کرده است، هر جمله از فعل و فاعل و مفعول تشکیل می شود، و اگر جمله اجزای دیگری هم
داشته باشد، بعد از فعل آورده می شود. و به همین جهت می بینیم که درین قبیل آثار
هر یک از جمل دنبال دارد، که عبارت از قیود و صفات مربوط به اجزای اصلی جمله است.
گذشته ازین جمله های حالیه تمیز به صورت عربی، مفعول مطلق و امثال آن درین قبیل
کتب فراوان دیده می شود که نشانه تقلید
کاملی از سبک جمله بندی عربی است. همچنین باید به خاطر داشت که درین دوره نظم
منطقی در تلفیق حمل چندان مراعات نمی شود، در بسیاری از موارد نمونه ترکیبات مشوش
را در آثار این دوره مشاهده می کنیم.
لغات عربی در آثار این دوره بسیار کم است، جز در مورد حمد
و نعت و یا آوردن جمل نعتی در دنباله اسم پیغمبر (ص) واسامی ائمه و غیرهم. اقتباس
و درج در آثار این دوره معمول نیست. آیات قرآنی فقط در موردی که رشته طبیعی و اصلی
معنا اقتضا کند، به صورت کاملاً مجزا از
نثر (نه به عنوان رکن فنی و زینتی) آورده می شود، شعر در نثر به عنوان تمثیلات و
استشهاد به کار نمی رود، از صنایع بدیعی در نثر این دوره اثری نیست.
کوتاهی جمل از مختصات این دوره است و جملات به شیوه آثار
به شیوه آثار پهلوی موجز و مختصر است، به طوری که اگر یک کلمه از عبارت حذف شود
موجب فساد جمله و اخلال مطلب خواهد شد.
در جمله های متعاطفه یک فعل تکرار می شد و تکرار تلفظ و تکراز یک فعل و حتی تکرار
یک جمله عیب شمرده نه میشد، و این شیوه کاملاً متأثر از پهلوی است. دیگر از مختصات
بارز این دوره به کار بردن لغات کهنه و فصیح این زبان فارسی است که ذکر آن به
تفصیل گذشت. این بود مختصات آثار نظمی و نثری عهد سامانیان و سبک معروف خراسانی.
تاریخ ادبیات فارسی
بخش دوم
تألیف دکتور عبدالاحمد جاوید
تحشیه و تعلیق پوهاند دکتور محمد حسین یمین
ویراستار: عبدالرحیم یزدان پناه
وضع سیاسی و اجتماعی افغانستان در قرن چهارم و نیمه ی قرن
پنجم هجری
وضع سیاسی:
چنانکه در فصول پیش دیدیم، قیامهای نظامی و سیاسی
خراسانیان و ضعف عمومی دستگاه خلافت منتج به تشکیل دولتهای نیمه مستقل و مستقل
طاهری، صفاری و سامانی گردید. راجع به چگونه گی
تشکیل دولتهای طاهری، صفاری و سامانی صحبت کردیم، در اینجا صرف یاد آور می
شویم که عهد سامانیان یکی از درخشنده ترین و عالی ترین دوره های تاریخی این سرزمین
است. از یک طرف رسوم و سنن قدیم احیا گشت و از طرف دیگر توجه به شعر و ادب دری
موجب شد که کتب بیشماری تألیف و تدوین گردد و شعرا و علمای نامداری ظهور کنند.
دربار شاهان سامانی مرجع و ملجأ شعرا و فضلا بود. سامانیان
شعرا را مورد اکرام و انعام قرار می دادند و علما را گرامی می داشتند و پیوسته
تشویق می کردند. چنانچه دیدیم یعنی از امرای سامانی مانند الیاس آغاجی و امیر
ابراهیم منتصر طبع شعر داشتند و ذوق آزمایی می کردند. وزرای سامانیان اغلب از
خانواده های فضلا بودند مانند مصعبی، جیهانی، بلعمی و عتبی. سامانیان کمترین حب و
بغضی نسبت به هیچ یک از فرق مذهبی ابراز نمی داشتند و پیروان کلیه مذاهب در دربار
آنان در کمال امن و امان می زیستند که این خود در رواج علوم واشاعه حکمت و علوم
نقلی نهایت مفید و مؤثر بود. حکومت آل سامان که از اصیلترین اقوام آریانا (تاجیک)
بودند، در 389 هـ با تسلط سلطان محمود غزنوی پایان یافت. یکی از علل زوال سامانیان
اختلاف شدیدی است که میان امرای آن دولت مانند سمجوریان، ابوالحسن، فایق ایلک،
بغرا خان و بکتو زون پدید آمد. دُ دیگر صغر سن شاهان اخیر و اختلاف امرا و وزرا و
دخالت ترکان و زنان را در امور مملکتی می دانند.
در قرن چهارم که آل سامان بر ماوراءالنهر، خراسان و سیستان
فرمانروایی می کردند، حکمرانان محل دیگری نیز در عراق و فارس طریق عصیان پیش
گرفتند و با خلافت بغداد علم مخالفت بر افراشتند؛ مانند دیالمه ی آل زیار و آل
بویه. در اواخر قرن چهارم سلطنت آل ناصر به ظهور پیوست. چون این خاندان از تربیت
یافته گان دربار سامانی بودند، سنت آنان را تعقیب می کردند، در عهد آنان ادبیات
فارسی دری با سرعتی عجیبی طریق کمال گرفت و تحول عظیمی و شگرفی در تمام شئون علمی
وادبی آن عهد رونما گردید. درین روزگار حکومتهای دیگری نیز درگوشه و کنار وجود
داشت که به جای خود از آنها یاد خواهیم کرد؛ مانند آل افراسیاب، آل عراق، آل
محتاج، شار های غرجستان، شاهان طبرستان، دیالمه ی آل زیار، دیالمه ی آل بویه
فریغونیان و بایتوزیان.
آل ناصر (غزنویان 351- 582هـ (231 سال)) «برابر 962-
1186م(224 سال)) ؟
الپتگین از امرای سامانیان بود و در 349 سپهسالار خراسان
شد. پس از مرگ او حکومت قسمتی از ماوراءالنهر، تخارستان و غزنین به پسرش ابو اسحق
رسید که بعد از وی به یکی از امرای متنفذ
ترک بلکاتگین (که غلام او بود) منتقل شد. سبکتگین در خدمت این امیر می بود و پس از
وفات بلکاتگین لشکریان، سبکتگین را که شخص کاردان و ستوده سیرت بود، به امارت
برگزیدند (367). سبکتگین از غلامان
الپتگین و نیزداماد او بود، در نتیجه رفع فتنه ی فایق و ابوعلی سیمجور (384) نوح
بن منصور سامانی سبکتگین را لقب ناصر الدین والدوله و پسرش محمود را سیف الدوله
داد و حکومت خراسان به وی سپرد. و روز به روز به قدرت آنان افزوده می شود. پس از
وفات سبکتگین (387) پسرش اسماعیل که از صلب دختر الپتگین بود، به جای او نشست.
محمود که مادرش یکی از حکمرانان زابل بود، حکومت پدر خواست، اما اسماعیل راضی نشد
و بین هر دو جنگ در گرفت و محمود پیروز گردید و در غزنین متمکن شد. پس از انقراض
سامانیان توسط ایلک خانیه محمود کاملاً
مستقل گشت و در حدود 390 از طرف خلیفه القادر باالله ملقب به عین الدوله شد. در
سال 393 بر خلف بن احمد صفاری غلبه یافت و خلف او را سلطان خواند. گویند محمود نخستین
کسی است که این لقب را یافته، سپس متوجه هند شد و بر یک قسمت بزرگ آن سرزمین مسلط
گشت. دین اسلام وز بان فارسی دری را در آنجا رایج ساخت. ازین پیروزیها و فتوحات
مال و خواسته ی فراوان به دست آورد و در 401 بلاد غور را مسخر ساخت و در سال 403
نواحی مرغاب علیا و در 407 ماوراءالنهر را ضمیمه ی قلمرو خود کرد و دولت او از
لاهور تا اصفهان و از سمرقند تا سیستان بسط داشت. در زمان محمود غزنه حکم دارالعلم
را یافته بود. گویند 400 شاعر در دربار وی بود. این سلطان شعر دوست، شاعر نواز،
علما و شعرا را تشویق می کرد و به آنان صلات گران می بخشید. دربار او را می توان
از بزرگترین دربارهای علمی جهان دانست و عصر او از حیث فضلا، شعرا و فلاسفه
درخشنده ترین عصر های علمی و ادبی افغانستان است. شاعران و دانشمندان از اطراف به
دربار این سلطان بزرگوار رو می نهادند و با گرمی تمام استقبال می شدند. شاهنامه که
افتخار مشرق زمین است، در این عصر و به توجه این سلطان به وجود آمد. آثار علمی
بیشمار و کتب تاریخی و دینی در این عصر تألیف شد که در جای خود از آن سخن خواهیم
گفت.
ابوالقاسم عین الدوله محمود در 421 در غزنین وفات کرد.
پسران وی امیر مسعود در اصفهان و امیر محمد در جوزجانان بودند. بزرگان غزنین محمد
را که کهتر بود به غزنین آوردند و پادشاه ساختند، گویا که محمود رانیز بدو عنایتی
بود. امیر مسعود بر آشفت و با قوای عظیم به مقابله شتافت و در نتیجه موفق شد. از
وقایع مهم زمان وی هجوم ترکان سلجوقی به خراسان است که مسعود چندین بار آنها را
شکست داد و بالاخره در 431 از طرف طغرل
سلجوقی شکست خورد و به طرف هندوستان رفت و مردم محمد را به پاشاهی گزیدند. مسعود
بالآخره به سال 432 به قتل رسید و پسرش به خونخواهی پدر به جنگ با محمد آمد و او
را شکست داد و در سال 433 مقتول ساخت و خود تا 441 در قید زنده گی بود. پس از
مودود غزنویان دیگر قدرتی نداشتند و فقط پادشاهان ازین سلسله در غزنین و حوالی آن
و قسمتی از هندوستان سلطنت می کردند. خسرو ملک آخرین عضو خاندان غزنویان بود که در
583 در لاهور توسط معزالدین محمد سام غوری دستگیر و در سال 489 در فیروز کوه
پایتخت غوریان مقتول شد. با این حادثه دولت غزنویان به پایان رسید. از نتایج
تاریخی این سلسله باز کردن راه هندوستان به روی ممالک اسلامی بود که پس از غزنویان
کراراً آنجا را مورد تاخت و تاز قرار داده دین اسلام وفرهنگ و زبان فارسی دری را
در آن سرزمین رایج گردانیدند.
اینک به شرح بعضی از سلسله های دیگر که در قرن چهارم و
نیمه ی اول قرن پنجم در گوشه و کنار ماوراءالنهر، خراسان، عراق، جبال و فارس
فرمانروایی داشتند، می پردازیم:
آل خاقان( آل افراسیاب یا اینک خانیه یا خانیه)
عبارت از پادشاهان ترک مسلمان بودند که بعد از سامانیان و
پیش از مغول در پار دریا سلطنت می کردند. زمان آنان از 380 تا 609 ق. بوده است. از
شعرای معروف آنان عمعمق بخاری، رشیدی سمرقندی و … جز آنهاست که نظامی عروضی در
چهار مقاله نام برده است و این خانواده به دست خوارزمشاهیان منقرض شد.
آل عراق:
از سلسله های قدیم سلاطین خوارزم بودند که در قسمتی از
روزگار سامانیان نیز در خوارزم فرمانروایی داشتند. آغاز این سلسله به پیش از اسلام
می کشد، پایتخت آنان شهر گاث از بلاد شرقی جیحون بوده است؛ این سلسله در 385 منقرض
شد. تمام افراد این خانواده علم دوست بودند و ابوریحان از آنان به نیکی یاد کرده
است. از افراد خانواده یکی به نام ابونصرمنصور بن علی بن عراق از ریاضیدانان و
منجمان بزرگ زمان خود بوده است.
مامونیان:
پس از آل عراق سلسله ی دیگری در خوارزم به نام مأمونیه
فرمانروایی کردند که تا قسمتی از عهد غزنویان پا برجا بودند. ازجمله ی سلاطین این
سلسله؛ مامون بن محمد خوارزمشاه است که در گرگانج حکومت داشت. در دربار فرزند
مامون (علی) بزرگانی مانند ابوریحان ،
ابونصر عراق و ابوسهل مسیح و ابن سینا منسوب بودند. این سلسله در 408 توسط
آلتونتاش حاجب محمود بر انداخته شد و لقب خوارزمشاهی یافت و امیر آن نواحی گردید.
شارهای غرجستان:
درین موقع در غرجستان امرایی با لقب شار به کار علم و ادب
اشتغال داشتند. پایتخت آنان غالباً بلکیان و گاه پشن بود. پس از آنکه میان محمد
شارشاه و محمود غزنوی خلاف افتاد، ارسلان حاذب و آلتونتاش غرجستان را فتح کردند و
این خاندان بر افتاد.
آل محتاج یا چغانیان:
دیگر از سلسله های مهم این روزگار آل محتاج یا چغانیان
است. ازین خاندان افراد دانشمند و شاعر دوستی برخاسته اند، مانند ابوالمظفر طاهر
بن فضل (377) مردی به غایت فاضل و هنر پرور بود. و خود نیز شعرمی گفت. و دیگر
فخرالدوله ابوالمظفر احمد بن محمد است که ممدوح دقیقی و فرخی بود. اسم این خاندان
از محل مأخوذ شده یعنی چغانی و اعراب آنان را صغانیان می نامند.
مقر آنان در نیشاپور بوده و گاهی بر پار دریا و بعضی
قسمتهای خراسان می تاختند.
سیمجوریان:
خاندان سیمجور نیز به شعر و ادب توجهی داشتند، و از جمله
شعرای دربار آنان ابوالفرج سگزی است و عتبی نویسنده معروف نیز در ابتدا به این
خاندان منسوب بود.
آل فریغون:
سلسله ی فریغونیان یا آل فریغون که در گوزگانان (میمنه) و
حوالی آن حکمروایی داشتند؛ از خاندان علم پرور بودند، چنانچه کتاب معروف حدود
العالم در جغرافیا در دستگاه آنان تألیف و به نام امیر ابوالحارث محمد بن احمد بن
فریغون در 372 نوشته شده است.
بایتوزیان:
بایتوزیان که در بست و حوالی آن حکمروا بودند نیز خاندان
با فضلی بودند و ابوالفتح بستی شاعر بزرگ و ادیب اریب زبان فارسی و عربی، رئیس
دیوان رسایل این خاندان بود که پس از انقراض این خانواده سبکتگین وی را به غزنین
آورد و منصب رسالت داد. این سلسله مانند فریغونیان توسط غزنویان از میان رفتند.
ملوک طبرستان:
در این عهد در گرگان، طبرستان و رویان (قسمتی از مازندران)
نیز حکومت هایی بوده است که سابقه ی بعضی از آنها به پیش از اسلام می رسیده؛ مانند
آل باوند و آل قارن و نیز کسانی مانند داعی الکبیر( از سلسله سادات طالبیه) اسفار
بن شیرویه و ماکان بن کاکی گامگاه، علم استقلال و مخالفت بر می افراشتند (با خلفای
بغداد). همچنین مرد اویچ (مرد آویز = مرد جنگ) بن زیار سلسله دیالمه ی آل زیار را
به وجود آورد. غالب افراد این خاندان ادب دوست بودند. از آن جمله قابوس بن وشمگیر
مؤلف کتاب «کمال البلاغه) در عربی است. در فارسی نیز وی اشعاری دارد. خسروی سرخسی
در دربار او میزیسته و بیرونی «آثار
الباقیه» را به نام او نوشته است. عنصر المعالی کیکاووس فرزند وی نیز از دانشمندان
عهد خود بود. اثر معروف او «قابوسنامه» دلیل روشن بر کثرت اطلاعات و وفور دانش و توانایی
او در انشاء است. عنصر المعالی به زبان طبری و فارسی نیز اشعار متوسطی دارد که در
قابوسنامه درج است. نظامی عروضی از شعرای
عهد آنان، قمری گرگانی و رافعی نیشاپوری وغیره را نام می برد.
آل بویه (جزء ملوک طبرستان):
در اوایل قرن چهارم کار یکی از اهالی دیلم به نام علی بن
بویه با دو برادر خود حسن و احمد بالا گرفت تا آن جا که بر بغداد مسلط شدند (334 هـ) علی لقب عماد
الدوله، حسن لقب رکن الدوله و احمد لقب معزالدوله یافت. این خانواده تا سال 447 که
سال فتح بغداد به دست طغرل است بر این شهر تسلط داشتند. نظامی عروضی، منطقی، کیای،
غضایری و بندار رازی را از منسوبین دربار آنان قلمداد می کند. همچنین علاءالدوله
کاکویه (ابوجعفر محمد بن ابوالعباس دشمنزار کاکو) که در آغاز از سپهسالاران آل
بویه در عراق و جبال بود در 398 امارت اصفهان یافت و تا عهد سلاجقه امارت در خاندان آنان باقی ماند. ابن سینا کتاب معروف
«دانشنامه علایی» را به خواست دختر همین علاءالدوله به فارسی نوشته است. در همین
آوان نیز خانواده های دیگری مانند: بنی دلف، بنی ساج و حسنویه در کردستان و
آذربایجان سلطنت داشتند.
وضع بغداد در قرن چهارم و نیمه ی اول قرن پنجم
قرن چهارم عهد ضعف دستگاه حکومت عباسی و غلبه عناصر دیگر
مانند خراسانی، ترکی و فارسی بود، چنانکه
می دانیم در عهد متوکل آثار نفوذ ترک زیاد می شود و به مرور بغداد رونق خود
را از دست می دهد، خاصه از زمانی که خلیفه بحث و مناظره را نیز موقوف کرد. در این
دوره ترکان به نحوی در امور خلافت تسلط
داشتند که گاهی عزل و نصب خلفا از اختیار آنان بود. به این ترتیب به خلفا اقتداری
نماند و از طرف دیگر با به وجود آمدن سلسله های مختلف در نواحی مختلف سبب شدکه
تنها بغداد و اطراف آن جزء قلمرو خلفا باشد. پس از آنکه آل بویه بر بغداد مسلط شد. (334 تا 447) بغداد نسبتاً رونق دیرین
را از سرگرفت. بیمارستان ها و رصد خانه های متعدد ساخته شد، اما از طرف دیگر حمایت
و تبلیغ تشیع از ناحیه ی آل بویه احساسات اهل سنت و جماعت را جریحه دار ساخته سبب
انقلابات و اضطرابات شدیدی در عراق شد. در نتیجه ضعف عمومی در دستگاه خلافت رونما
گردید و تجزیه ممالک اسلامی آغاز گشت.
گذشته از دولتهای شرقی که دیدیم دولت طولونیان (254- 292) به دست احمد بن
طولون در مصر و دولت فاطمیان به دست عبیدالله مهدی در مصر (362- 567) و سلسله ی
اخشیدیه در مصر و شام (323- 358) به دست محمد الاخشید بن طفج از مردم فرغانه تشکیل
شد و دولت حمدانیه (317- 397) در موصل و حلب و در اندلس نیز دولتهای اموی اداریه و
اغالبه به تسلط خود ادامه می دادند. در جمله حکومت مرکزی اسلامی کاملاً ضعیف گردید
و دولتهای مستقل و نیمه مستقل روی کار آمد که هر کدام به تناسب موقع خود به علم و
فرهنگ مشغول شدند.
وضع اجتماعی:
این دوره از لحاظ وضع اجتماعی دارای خصوصیاتی است، از آن
جمله اینکه تمام سلسله های آن از ساکنان بومی و اصلی این سرزمین بوده و عنصر خارجی
در دستگاه حکومت آنان غلبه ندارد، از قبیل سامانیان، غوریان و سلسله های کوچک دیگر
که از آن یاد کردیم (البته طاهریان و صفاریان نیز همین خصوصیت را داشتند) هر چند
سلسله غزنویان اختلاطی از نژاد ترک دارد، اما این امر چندان قابل توجه نیست، چه از
نظر مهاجرتها و چه از لحاظ آداب، طرز فکر ، نحوه حکومت، آیین سلطنت و چگونه
گی روابط آنان بامردم کاملاً مشابه حکومت
سامانی است. و در آثار آنان مظاهر ترکی کم دیده می شود، و به جرأت می توان آن را
حکومت خراسانیان بر خراسان گفت و البته تسلط حکومت هایی که در آن عنصر ترکی و دیگر
بیگانه گان (مغول و غیره) غلبه دارد، از عهد سلجوقیان آغاز می شود (به استثنای آل
کرت) در این عهد از یک طرف زبان و ادبیات فارسی دری راه کمال می پیماید، و از طرف
دیگر توجه به مفاخر گذشته و تاریخ باستان موجب شد، شهنامه های منظوم و منثوری به
میان آید. با توجه بدین نکات، این عهد را دوره ی کمال تمدن اسلامی در خراسان و پار
دریا و عصر ظهور افکار و آراء مختلف علمی و فلسفی میدانند که به جای خود از آن به
تفصیل یاد خواهیم کرد. اعیاد، رسوم، سنن و آداب قدیم که رو به زوال بود، دوباره
احیا و حتا در دستگاه سلطنت نیز متداول شد. دیگر از خصوصیات این دوره وجود خانواده
های علم دوست است که در طول مطالعه این فصل از آنها ذکر شده و یاد خواهد شد. از
مهمترین خصایص این دوره، آبادانی، وسعت بلاد، کثرت قصبات، فراوانی نعمت، فزونی
جمعیت، رونق تجارت و فلاحت و ثروت سرشار است و این معنا در سراسر از کتب تاریخ و
جغرافیایی که توسط اعراب در آن قرن و یا نزدیک بدان زمان نوشته شده منعکس است. و
این هم از دواوین شاعران زبان دری و آثار منثور آن نیز پیداست. و دیگر از مختصات
این عهد وجود بنده گی و برده گان است. چنانکه می دانیم مسلمین در غزوه ها و حملات
خود اسراء راهم با خود ازبلاد هند، سند و اصقاع بلاد ترک، روم و اقطاع حبشه و زنگ
می آوردند و پس از مختصر آموزش و تربیت به
معرض بیع و شری می گذاشتند. در دستگاه سلسله ی سامانی و بزرگان خراسان از این
غلامان و کنیزکان مخصوصاً از ترکان بسیار بوده است. گویی شکوه و تجمل دربار بستگی
با کثرت آنان داشت. که یکی در حسن وجمال و دیگری در رشادت و شجاعت معروف
بودند. نظام الملک در سیاستنامه فصلی در چگونه
گی تربیت این دسته دارد و مؤرخان عرب نیز
از آنان به کثرت یاد کرده اند. این غلامان پس از سالها تربیت مطابق استعداد خود به
مراتب و شاقی (غلامی) خیلباشی، حاجبی و امیری و محتشمی (حاکمی) می رسیدند و کم کم
در دستگاه دولتی صاحب نفوذ و رسوخ می شدند، چنانکه دیدیم الپتگین پس از طی این
مراحل به امارت رسید. از طرف دیگر وجود این غلامان در دستگاه سلطنت و در مقام
امارت موجب اغتشاشات گوناگون می شدند. از آنجمله موضوع فایق و بکتوزون را باید نام
برد. همچنین در اثر معاشرتهای متوالی و ازدواج های متعدد، اختلاطی در نژاد آریایی
و ترکی صورت گرفت. وصف کنیزکان ترک و غلامان آنان در ادبیات فارسی بسیار است، تا
آنجا که کلمه ی ترک به معنای معشوق و شاهد به کار رفته و ازین جاست که موضوع
مبارزه خراسانیان با ترکان یا ایران با توران به شدت در سال های این دوره دیده
میشود، البته باید متذکر شد که تورانیان شهنامه ی فردوسی از تیره و نژاد آریایی
بودند و این معنا را مستشرقین نیز به تفصیل شرح داده اند. همچنین در دایره المعارف
اسلامی در ذیل کلمه ترک توضیح داده شده که گاهی این کلمه با آریایی های مقیم پار
دریا نیز اطلاق شده است. از نتایج وجود ترکان می توان یکی ورود کلمات و اصطلاحات
ترکی را در ادبیات و دیوان دانست.
عقاید ادیان و مذاهب در قرن چهارم و آغاز قرن پنجم
بقایای مذاهب غیر اسلامی:
در این دوره هنوز بقایای ادیان عیسوی، یهودی، زردشتی و
بودایی در خراسان، پار دریا، عراق و سیستان دیده میشود. در برخی از نواحی مانند ولایت غور عدد
غیرمسلمان به حدی بود که جغرافیه نویسان قرن چهارم آنجا را «دارالکفر» نامیده اند.
و داستان فتح غور در تاریخ بیهقی نیز مؤید این مطلب است. قسمتهای لغمان و ننگرهار
در ایام سبکتگین بدین اسلام مشرف شدند. در عهد محمود هنوز طوایفی در نواحی جبال
سلیمان بودند که اسلام راقبول نکرده بودند. چنانکه ابن اثیر (جلد نهم، تاریخ
الکامل، صفحه 160) به آن اشاره می کنند.
آیین زردشتی به قول مقدسی پیش از همه رواج داشت و اعیاد وایام مشهور آن
برگزار می شد. آتشکده های فراوان داشت که البته بیشتر این آتشکده ها و معتقدین به
این آیین در فارس بود. به روایت ابن حوقل در بعضی قراء آذربایجان، طرفداران آیین
مزدک به نام «آباحیه» وجود داشت و باز می گوید «خرمیه از اتباع بابک اند.» قرآن می
خوانند ولی در باطن اعتقادی به اسلام ندارند. البغدادی صاحب«الفرق بین الفرق»
متوفی 429 محمد بن کریم شهرستانی در اوایل قرن ششم و نظام الملک طوسی وزیر ملکشاه
سلجوقی اشاره یی به وجود خرمدینان کرده اند. شماره ی یهودان را در غزنین، جغرافیه
نویسان عرب هشتاد هزار نوشته اند. و به همین تناسب به وجود آنان در سایر شهر
هااشاره کرده اند. هر چند خلفا به غیرمسلمین اموری را که مستلزم فرمانروایی باشد،
واگذار نمی کردند، و کار هایی مانند طبابت، و مالیات را مخصوص آنان کرده بودند،
اما بازهم در طول تاریخ می بینیم که اهل نصارا، متصدی شغلهای مهمی بوده اند و حتا
گاهی مقام وزارت نیز داشتند؛ مانند ابوالعلاء صاعد بن ثابت نصرانی، وزیر عضدالدوله
و نصر بن هارون وزیر عضد الدوله و امثال آنان. با وجود غلبه اسلام، نصارا از بدو
اسلام تا آن زمان سرگرم تألیف کتاب به زبان عربی در اثبات اصول آیین مسیح بودند و
این امر در سایر مذاهب مانند زردشتی نیز دیده می شود.
مذاهب اسلامی
مذاهب اسلامی در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم دنباله ی
مذاهب دو قرن پیش بوده است. پیداست که نهضتهای مذهبی پیاپی و مستمری که در قرن دوم
و سوم رخ می داد، در این عهد کمتر واقع می شد، زیرا بر روی هم این دوره زمان
استقرار، وضع مذاهب و انتخاب بعضی و ترک بعضی دیگر بوده است. طوری که از کتاب ملل
و نحل تاریخ و جغرافیا بر می آید در این دوره این مذاهب در نواحی مختلف رایج بوده
و به ترتیب اکثریت داشته است: شافعیه،حنفیه، نحرایه، ظاهریه (داوودیه) ثوریه،
اثناعشریه، اسماعیلیه، غالیه، قرامطه، خوارج، مالکیه، معتزله، کرامیه، صوفیه،
سپیدجامگان (بیض الثیاب) جهمیه و قدریه.
در این عهد تعصب در ادیان شدید نبود، مگر در بعضی جا ها که
کم و بیش دیده میشد، مثلاً در سیستان عصبیات بین سمکیه (اسمی است که به پیروان
ابوحنیفه در سیستان اطلاق می شد) و صدیقیه (اسم شافعیه در سیستان) پیوسته رخ می
داد،چنانکه گاهی خونها در این راه ریخته می شد تا آنجا که حکومت وقت ناگزیر دخالت
می کرد. در سرخس همین دشمنی میان عروسیه (اسم اصحاب ابوحنیفه در سرخس) و اهلیه
(عنوان اصحاب شافعی در سرخس) دایر بود.
نظایر این عصبیات در سایر بلاد نیز دیده می شد. اساساً در
قرن چهارم حکومتها در این عصبیات وارد نمی شد، بلکه به طور معمول از شدت اختلاف
جلوگیری می کردند. اما از قرن پنجم به بعد تدریجاً شاهان و رجال مملکت در اینگونه
عصبیات وارد شدندو به سختگیری نسبت به مذاهبی که به آنها نظر مساعد نداشتند،
مبادرت کردند و علما و فقها نیز در این
کار با آنها همدستان گردیدند. در بغداد در عهد متوکل رواج بازارتعصب آغاز گردید.
وی نخستین خلیفه ایست که مردم را از قول به خلق قرآن بازداشت و بحث و جدل را ممنوع
ساخت و عامه را به تسلیم و تقلید فرمان داد و شیوخ محدثین را به تحدیث و اظهار سنت
و جماعت امر کرد. (مروج الذهب جلد چهارم، صفحه 246 و 37) و نسبت به معتزله آغاز
سختگیری نمود. و آنان را از کار بر کنار داشت. سختگیری نسبت به معتزله از همین وقت
در ممالک اسلامی آغاز شد، منتها در عراق وجبال و پار دریا (ماوراءالنهر) و خراسان
تا آل بویه و آل سامان حکومت داشتند،یعنی در تمام قرن چهارم معتزله مشغول نشر
مقالات خود بودند، و علی الخصوص در قلمرو آل بویه، به ویژه در بلاد فارس جبال و
خوزستان انتشار مذهب اعتزال بیش از جا های دیگر بوده است. زیرا آل بویه آن فرقه را
حمایه می کردند و از میان رجال آن دولت بعضی خود معتزلی مذهب و پراکننده ی عقاید
آنان بودند. چنانکه صاحب ابن عباد تالقانی وزیر مشهور این خاندان به مذهب بهمشیه
(از فروع معتزله) اعتقاد داشت و آن را ترویج می کرد. آزار معتزله به پیروی از خلفا
در عهد سلطان محمود غزنوی نیزادامه داشت، چنانکه معتزله، روافض و باطنیه را در
ردیف کفر قلمداد کرده به قلع و قمع آن مبادرت میکردند. وصف آزار بی منتهایی را که
سلطان محمود و حاجب وی به فرمان او در ری کردند، فرخی در مدح محمود در قصیده یی به
مطلع ذیل آورده است:
ای ملک گیتی تراست
حکم تو بر هر چه تو گویی رواست
ملک ری از قرمطیان بستدی
میل تو اکنون به منا و صفاست
دار فرو بردی باری دویست
گفتی کین در خور خوی شماست
هر که از ایشان بهوا کار کرد
بر سر چوبی خشک اندر هواست
بسکه ببینند و بگویند کاین
دار فلان مهتر و بهمان کیاست
صاحب مجمل التواریخ و القصص در صفحه 403 کشتار دیلمان را
به دست سلطان محمود به تفصیل یاد کرده و ایشان را
ناشر مذهب رافضی، باطنی و فلسفه (مراد همان اعتزال است که مباحث آن آمیخته
با مباحث فلسفی بود)خوانده است. همچنین نظام الملک این مطلب را در سیاستنامه ی خود
آورده و شرح داده است که محمود چگونه لشکر بر دیلمان و زنادقه و بواطنه گماشت تا
تخم ایشان از بیخ برکند، موضوع رفض و اعتزال فردوسی، چنانکه صاحب چهار مقاله اشاره
کرده، اگر مبنای صحیح داشته باشد، نمونه ی دیگری ازین عصبیات است و همینکه دیالمه
بر بغداد دست یافتند، با اهل سنت و جماعت روش تند تر و خشونت تری در پیش گرفتند و
به تقویه اهل تشیع پرداختند، شاید این امر عکس العمل روشی باشد که در بغداد بر
خلاف معتزله اتخاذ شده بوده و مخصوصاً پیروان امام حنبل که در این راه افراط می
نمودند. شکست معتزله را تنها از این نظر برای تمدن اسلامی مفید نمی دانند، که چون
مذهب آنان مبتنی بر تفکر، تعقل، استدلال و فلسفه بود، از ترویج علوم عقلی
کاست و از شکست معتزله به بعد پیشرفت خاصی
در علوم نقلی نصیب مسلمین نگشت. موضوع تعصب با پیروان ادیان غیر اسلامی مانند
یهود، نصارا و مجوس از آن زمان در بغداد
شروع شد که اهل ذمه ی بغداد مجبور شدند، لباس خاص و کلاه خاصی بپوشند تا از مسلمین
تمیز داده شوند (ظهر الاسلام، تألیف احمد
امین، صفحه 43 چاپ مصر)
مذهب اشعری:
چنانکه در صفحات گذشته دیدیم، یکی از علل بزرگ ضعف معتزله،
پیدا شدن مذهب اشعریه است. ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری از اعقاب ابوموسی اشعری
است که به سال 260 هـ. دوازده سال پس از قتل متوکل ولادت یافت. وی شاگرد ابوعلی
جبایی بود و بدین ترتیب در میان معتزله تربیت شد و مانند آنان به سلاح منطق و
فلسفه مسلح گردید و در چهل سالگی از طریقه معتزله دست بر داشت و باقی حیات را در
مبارزه با آنان گذراند و کتاب بسیار در اثبات روش خود تألیف کرد. ابن خلکان می
گوید که اشعری در آغاز امر معتزل بود، سپس روز جمعه در مسجد جامع بصره علناً از
قول به عدل و خلق قرآن توبه کرد. و با صوت بلند چنین گفت: «تاکنون معتقد به خلق
قرآن بودم، و می گفتم که خداوند به چشم دیده نمی شود و فاعل افعال بعد منم (اشاره
است به عقیده اختیار که از اصول عقاید معتزله بود) اکنون توبه کردم و این اعتقاد
را از خویش مسلوب ساختم و معتقد بر رد بر معتزله ام و از فضایح و معایب آنان دوری
جستم» (وفیات الاعیان ، جلد اول، صفحه 464). شهرستانی در ذکر عقاید اشعری چنین می
گوید: « مذهب در وعد و وعید اسماء و احکام شرع و عقل از هر حیث مخالف معتزله است
او گفته است : ( ایمان عبارتست از تصدیق به قلب اما قول به لسان و عمل به ارکان از فروع آنست وکسی که به قلب تصدیق
کرد، یعنی به وحدانیت خدای تعالی اقرارآورد،
و بر پیغمبران و آنچه از خداوند به رسالت آورده اند، از روی قلب اعتراف
کرد، ایمان او درست است. و اگرهم در همان
حال بمیرد، مؤمن و رستگار شمرده می شود و مؤمن جز به انکار ایمان و لوازم آن از ایمان خارج نمی شود و صاحب گناه
کبیره ، اگر بدون توبه بمیرد، حکم او با خداوند است یا او را به رحمت خود می آمرزد
و یا به شفاعت پیغمبر می بخشد و یا به مقدار جرمش عذاب می کند. اما اگر توبه کند
آمرزش او بر خداوند واجب نیست، زیرا خداوند موجب است و چیزی بر او واجب نمی شود، و
اعتقاد بر قبول توبه مبتنی بر سمع است. خداوند مالک خلق است آنچه می خوانند می کند
و بر هرچه اراده کرد فرمان می دهد، اگر همه ی خلق جهان را به بهشت برد مرتکب حیفی
نشده است، و اگر همه را به آتش افگند ظلمی نکرده است. چه ظلم عبارتست از تصرف در آنچه مایملک متصرف نیست، و جفا عبارت است از وضع شئ در غیر موضع خود در صورتی
که خداوند مالک مطلق است از اینرو نه ظلمی بر او متصور است و نه جوری بدو منسوب)
راجع به رؤیت خداوند گفته است: (که هرچه موجود باشد مرئی است و چون باریتعالی
موجود است، پس مرئی خواهد بود.) در باره سمع و بصر دو وجه گوید: (این جمله صفات
خبری است که چون سمع به آن ورود یافته است، اقرار به آن واجب است. به آن طریق که
شرع به آن وارد است و باریتعالی عالم است به علم، قادر است به قدرت، و حی است به
حیات، مرید است به اراده، متکلم است به کلام، سمیع است به سمع و بصیر است به بصر و
همه ی این صفات هم قدیم است. آنچه در سمع وارد است از اخبار امور غائبه مثل لوح، و
عرش و کرسی، جنت و نار اعتقاد باطن بر ظاهر، چنانکه آمده واجب است و آنچه راجع به
امور مستقبله در آخرت ورود یافته از قبیل
سوال قبر، ثواب و عقاب میزان و حساب و صراط، انقسام فریقین به بهشتی و دوزخی و
اعتقاد به آن واجب است امامت به اتخاذ و اختیار نه به نص و تعیین ثابت می شود.) به
این ترتیب طریقه اهل سنت را تأیید می کنند. راجع به قرآن مجید اشعریه خلاف قول معتزله
در اصول عقاید خود پیرو همان مسایلی هستند که اصحاب حدیث بر آن می رفتند، مانند
قدم کلام الله، خبر اکتفا به ظواهر آیات و اخبار به نحوی که ورود یافته است. (عدم
تأویل و عدم توسل به عقل) رؤیت باریتعالی زاید بودن صفات بر ذات و قدیم بودن هر یک
و امثال اینها.
وضع شیعه:
با غلبه ی اشاعره و اهل حدیث و سنت، آزار مخالفان فرق آتی
از قبیل معتزله، شیعه اسماعیلیه و حتا
صوفیه و فلاسفه شروع شد و به تحقیق مسایل از نظر فلسفی اعتنا کم شد، چنانچه به
فرمان القادر باالله (381- 422) محمود غزنوی امر کرد معتزله و شیعه را بر منابر
لعن کنند و در تاریخ بغداد (جلد دوم صفحه 38) آمده که القادرباالله کتابی در اصول
نوشته بود که هر جمعه خوانده می شد. گویا نخستین متنهای رسمی در مسایل اعتقادی
بود. از قرن پنجم به بعد نفوذ فقها شدید شد تا آنجا که گاهی در تغییر مذهب شاهان
مؤثر بود، داستانی را که ابن خلکان راجع به گراییدن محمود از حنفی به شافعی آورده
است. اگر حقیقت تاریخی باشد، ناشی از همین مبادرتها بوده است. وضع شیعه در این قرن
فقط در عراق عجم، جبال و ایالت فارس در اثر غلبه ی سادات طالبیه و آل بویه بود.
سامانیان چون نسبت به تمام فرق بی آزار بودند، معتقدین تشیع در قلمرو آنان در
امان بودند. این بی نظری سامانیان تا آنجا
بود که رودکی توانست به فاطمیان بگرود، چنانکه معروفی بلخی در باره او گفته است:
از رودکی شنیدم استاد شاعران کاندر جهان بکس مگرو جز به
فاطمی
افراط آل بویه در تشیع منجر به بروز مناقشات سختی میان اهل
سنت و آن طایفه شد، چنانکه پس از غلبه ی
محمود بر عراق وضع شیعه رو به خرابی گذاشت. قرن چهارم مصادف است با دوره ی غیبت
امام منشی واین امر از چند جهت در نزد اهل تشیع مؤثر واقع شد. نخست از آن باب که
از ادامه ی تشعب شیعیان جلوگیری کرد و دوم از آن روی که با غیبت امام مسأله ی
اجتهاد و موضوع انتخاب کسی از علمای شیعه که اعم وراثتی از دیگران باشد، به عنوان
نایب امام پیش آمد و همین امر باعث تکامل علوم مذهبی شیعه از قبیل: حدیث، فقه و
کلام شد، چنانکه بزرگترین علمای آنان یعنی ابویعقوب کلیننی، شیخ صدوق و شیخ طوسی
بعد از این تاریخ ظهور کردند.
وضع فرقه اسماعیلیه:
این فرقه از باب تأثیری که در اوضاع دوره ی مذکور دارند،
قابل توجه است، این گروه پس از تصرف مصر در سال 358 هـ . قاهره را پایتخت قرار داده به نشر مذهب خود در یمن، بحرین، شام،
فلسطین، فارس، عراق و شمال افریقا پرداختند. از مبلغان اسماعیلیه در عراق ابوحاتم
رازی متوفی 389، و اسفار بن شیرویه و مرداویج بن زیار و دیگر محمد بن احمد النسفی
متوفی 331 از علمای دربار نصر بن احمد سامانی است که به قول نظام الملک طوسی
ظاهراً نصر تحت تبلیغات او نیز قرار گرفته بود. دیگر از دعات اسماعیلیه، ابومعین
ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی «حجت جزیره خراسان» متوفی 481 است. و رجالی مانند حسن
بن صباح و ابن سینا و جز آنان. نقطه ی قابل توجه اینست که آل بویه که خود علمبردار
و حامی تشیع بودند، با فاطمیان که ناشر مذهب اسماعیلیه بودند، روی خوش نشان نمی
دادند. اسماعیلیه از آنجا که برای ظواهر دین به بواطن معتقد بودند، ناچار از طریق
تأویل های عقلی و فلسفی در حفظ و بسط علوم عقلی تأثیر داشتند و به تحصیل علوم
فلسفی راغب بودند.
وضع قرمطی ها:
از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم مبارزه شدید با
اسماعیلیه و قرامطیان از طرف خلفای بغداد وسلطنت هایی چون غزنویان شروع شد و محمود
برای این کار ولعی خاص داشت تا آنجا که اندک انتساب به مذاهب باطنی وسیله یی برای
اتهام مردم شد، چنانکه هرگاه قصد مصادره ی اموال با شکنجه و آزار و یا قتل کسی در
میان بود، او را به قرامطه منسوب می داشتند، چنانکه در باره حسنک وزیر (ابوعلی حسن
بن محمد میکالی نیشاپوری وزیر عهد محمود) وکسان بسیار در تاریخ بیهقی می بینیم که
محمود خود می گفت که من از بهر عباسیان انگشت در کرده ام و در همه جهان قرمطی می
جویم و آنچه یافته آید و درست گردد، بر دار می کشم. (بیهقی صفحه 183) حتا بعضی
نویسنده گان قرن چهارم و پنجم قرامطه و باطنیه را از هر فرقه ی دیگر حتا از یهود و
نصارا و مجوس برای اسلام زیان آورتر و خطرناک تر می شمردند.
اخوان الصفا:
هرچند این دسته از لحاظی باید در ذیل علوم عقلی مخصوصاً در
فصل فلسفه و حکمت مطالعه شود، اما از نظر ارتباط آنان با بعضی مذاهب آن عهد و
مبارزه با عقاید سطحی عده یی از مذاهب آن دوره ، در اینجا از آنان ذکری به
میان می آید. اخوان الصفا دسته یی از
حکمای قرن چهارم اند که میخواستند اصول حکمت و فلسفه ی یونان را با مبانی دین
اسلام سازش دهند و معتقد بودند که دین اسلام به جهالت گمراهیه آلوده شده و با
ضلالت و نادانی آمیخته گشته است. برای تهذیب و تنقیح آن راهی جز فلسفه نیست و اگر فلسفه
ی یونانی و شریعت عربی به یکدیگر آمیزند، کمال مطلوب حاصل خواهد شد. این مجمع از
عده ی دانشمندان روشنضمیر در بصره به اسم «اخوان الصفا» و «خلان الوفاء» تشکیل شده
بود که تقریباً می توان گفت این عنوان ترجمه کلمه فیلوزوفیای یونانی است. اعضای
این جمعیت به درستی به تفصیل معلوم نیست، زیرا به واسطه ی خوف جان اسم خود را مخفی
می داشتند و به هیچ مذهبی از مذاهب و دسته یی از دسته های سیاسی تعلق نداشتند و از
روی صداقت و یکرنگی و کمال صدق و صفا با یکدیگر به سر می بردند و سعی می کردند با
نشر کتب و رسالات علمی اذهان خلق را به نور علم و معرفت روشن سازند، چنانچه پنجاه
رساله در پنجاه فن از حکمت تألیف کردند که عبارات کتاب را مقدسی اصلاح می کرد. این
کتب را در خفا انتشار دادند، به کتاب فروشی ها سپردند و به مردم بخشیدند که با
مقدمه و خاتمه یی که خلاصه ی تمام رسایل است پنجاه و چهار رساله می شود، و برای آن
رسالات فهرستی ترتیب دادند و آن را «رسایل اخوان الصفا» نامیدند. آنچه مسلم است
اینست که نویسنده گان این رسالات از اعاظم
نویسنده گان و افاضل علمای عهد خود بوده
اند و در زمان خود شان هیچکس از وضع آنان تشکیلات دقیق و مخفی ایشان اطلاعی نداشت.
و هنوز هم کسی از کیفیت زنده گی آنان آگاهی ندارد.
نویسنده گان این رسالات بنابر روایت ابوحیان توحیدی («در
کتاب مقایسات») و قفطی در کتاب(تاریخ حکما و بلغا) عبارتند از ابوسیلمان محمد بن
معشر بستی معروف به مقدسی، ابوالحسن بن هارون زنجانی و ابواسود مهرجانی و ابوالحسن
علی بن رامیناس عوفی و زید بن رفاعه… رسایل اخوان الصفا شامل کلیه مسایل علوم
منطقی و ریاضی طبیعی، الهی، و حکمت عملی است. این رسایل هنگامی که بر ابو سلیمان
منطقی سجستانی عرضه شد، اعتراض کرد و نزدیک کردن فلسفه و اجزاء آن را با شریعت
اسلامی غیر ممکن خواند. و همچنین ابوحیان رسایل اخوان الصفا را به اختصار وبی اساس
انتقاد کرده است. این رسایل به زبان بسیار ساده و عام فهم عربی نوشته شده و در آن
آیات قرآن، احادیث، حکایت، قصص و اشارات در ضمن مطالب فلسفی آمده است.
اخوان الصفا ضمن تمثل به اشعار در رسایل خود ابیاتی از شعر
فارسی دری آورده اند که از اشعار فصیح و دلاویز قرن چهارم است، این قطعه از آنجاست:
وقت شبگیر بانگ ناله ی زیر
خوشتر آید بگوشم از تکبیر
زاری زیر و مد مدار شگفت
گر ز دشت اندر آورد نخچیر
تن او تیر نه زمان بزمان
بدل اندر همی گذارد تیر
گه گویان و گه بناله ی زار
بامدادان و روز تا شبگیر
گه دیوانه را کند هشیار
گه بهشیار بر نهد زنجیر
طه حسین دانشمند مصر، در مقدمه یی که بر این رسایل نوشته
متذکر شده است که نویسنده گان مجهول این رسالات در فلسفه از فیثاغورثیان، افلاطون،
ارسطو، و فلاطونیان جدید سخت متأثر شده اند و در موضوعات دینی و تصوف سعی کردند که
از تمام اقوال مسلمانان اعم از شرقی و غربی، فلسفی و سطحی،ادبی و خرافی وغیره
استفاده کنند. و آنها را با هم بیامیزند و از میان آن همه، چیزی را که به فلسفه و
منطق و عقل وفق دهد، برگزینند. به طور کلی این طایفه معتقدند که هر کس برای رسیدن
به هدف و مقصد عالی انسانی باید ریاضیات، فلسفه و دین بیاموزد که به وسیله اولی
معاشیات خود را مرتب و منظم کنند و با فلسفه طرز تفکر خویش را اصلاح نماید و به
وسیله دین، راه آخرت خود را هموار کنند. در اصول تربیت نیز به دو نوع تربیت لسانی
و جسمانی اعتقاد دارند و در پرورش بدن به میانه روی و رعایت اعتدال و به
خویشتنداری معتقدند و هیچگاه مانند صوفیان به ریاضت تن مریدان خود را توصیه نمی
کردند در موضوع تربیت نفس به سه مرحله معتقد بودند. اول تربیت خود، دوم پرورش
فرزندان، سوم تربیت اصحاب. عقاید و آراء این طایفه و کیفیت تربیت خلق و دعوت آنان
بسیار مفصل است. و خودشان در پنجاه و دو رساله بیان کرده اند. این رسایل در سال
1301 هـ. به زبان فارسی و همچنین به زبان های آلمانی، هندی و فرانسوی ترجمه شده
است.
صوفیه:
ادبیات فارسی از حدود قرن پنجم با مسأله تصوف آمیخته گی
عمیقی پیدا کرده و از آن تاریخ به بعد کمتر شاعری بوده است که کم و بیش به این
مسأله سرو کار نداشته باشد، چه شعرایی که واقعاً مؤمن به تصوف و شخصاً معتقد به
این طریقت بوده اند، چه آنها یی که اصطلاحات تصوف را از باب آنکه بعد ها زبان
شیرین شعر و ادب بوده است، استعمال می کرده اند، به هر حال همه کما بیش رنگی از
تصوف داشته اند.
تصوف یکی از وسیعترین وپر اصطلاح ترین مذاهب است. یعنی
زبان آن از حیث لغت و اسالیب مختلف تعبیری و اصطلاحات گوناگون بسیار تواناست و
شاید هیچ طریقه یی در وسعت دایره اصطلاح و تعبیر به تصوف نرسد. از طرف دیگر می
بینیم که زبان واصطلاحات صوفیان غالباً متغیر و لغزنده است، یعنی بر خلاف سایر فرق
و مذاهب، مثلاً فرقه های مختلف فلاسفه و علما هر یک لغات و الفاظ و تعبیرات ثابتی
دارند که متفق علیه همه پیروان و شاگردان آن فرقه فلسفی است، ولی زبان و اصطلاحات
صوفیه آن ثبات را ندارند و به کار بردن لغات در معانی مجازی و گاهی مجاز بسیار دور
فراوان است. صوفی در حال وجد و شوق غلبه سکر و بیخودی نه قافیه ای اندیشیده و نه
حدود لغت و تعبیر را رعایت می کند. چون مذهب صوفی
عشق و مایه او ذوق و احساس است، کلامش رقیق، لطیف و مؤثر می شود، اینست که
زبان تصوف مانند نغمات دلکش موسیقی خوش آهنگ و دلپذیر شده است که خود یکی از علل
شیوع تصوف است. تصوف یا عرفان در نزد مضامین عبارتست از طریقه مخلوطی از
فلسفه و مذهب که به عقیده پیروان آن راه
وصول به حق منحصر بدان است و این وصول به کمال و حق متوقف است بر سیر و تفکر و
مشاهداتی که مؤدی به وجد و حال و ذوق می شود و در نتیجه به نحو اسرار آمیزی انسان
را به خدا متصل می سازد. پیروان این طریقه به صوفی، عارف و اهل کشف معروفند و خود
خویشتن را (اهل حق) می نامند. در وجه تسمیه این کلمه سخن بسیار گفته شده است، یکی
آن را منسوب به اهل صفه می داند که جمعی از فقرای مسلمان بودند که در صفه مسجد
رسول الله منزل داشتند، اما انتساب به اهل صفه بایستی صفی شود نه صوفی. بعضی گفته اند که صوفی از
صوفانه می آید که گیاه نازک و کوتاهی است و چون صوفیه به گیاه قناعت می کردند،
بدین مناسبت صوفی نامیده شدند این وجه نیز خطاست، زیرا در صورت نسبت به آن باید
صوفانی شود نه صوفی. بعضی کلمه صوفی را مأخوذ از صفا می دانند، ولی اشتقاق صوفی از
صفا بعید است و این که بعضی دیگر گفته اند که صوفی مشتق از کلمه صف به این مناسبت
که از جهت قلب در صف اول هستند. هرچند این معنا صریح است، ولی در مقتضای لغت چنین
نسبتی صحیح نیست. ابوریحان در ماللهند می گوید: « اینست رأس صوفیان که حکیمانند چه
سوف به یونانی حکمت را گویند و لفظ فیلسوف که آنان پیلاسوپا گویند، ازین ماده است
یعنی دوستدار حکمت و چون در اسلام قومی نزدیک به آراء آنان رأی اختیار کردند، آن
نام را نیز بر خویش نهادند. «از قول ابوالفتح بستی نقل می کنند:
تنازع الناس فی الصوفی و اختلفوا قــدما و ظنـعه مشتـقاً
من الصوف
و لست انحل هذا الاسم غـیر فـتی صافی فصوفی حتی لقب الصوفی
ترجمه:
مـــردم در لفــظ صــوفی اختـــلاف کــــــرده اند
در قـــدیم و آن را مشتــق از پشـــم گـمان کـردند
و من این را ویـژه کــس نــدانم جـــز جوانــمردی
که صافی بود و صفا یافت تا به صوفی ملقب گشت
عده یی از مستشرقین به واسطه مشابهت صوتی صوفی و سوفیا این
عقیده را پذیرفته اند که لفظ صوفی عربی مأخوذ از سوفیای یونانی است . ولی نیکلسن،
مانسینیون و نولدکه این فرض را باطل شمرده و در ضمن نشان داده اند که سین یونانی
(سیگما) همه جا در عربی سین ترجمه شده نه صاد و نیز در لغت آرامی کلمه ای نیست که
واسطه انتقال صوفیا به صوفی شود. حاصل آنکه نزدیک ترین قولها به عقل و منطق و
موازین لغت آنست که صوفی کلمه ایست عربی و مشتق از لغت صوفی به معنای پشم و وجه
تسمیه زهاد و مرتاضین قرون اول اسلامی به صوفی آنست که لباس پشمینه خشنی می
پوشیدند و اصولاً لباس پشمینه علامت زنده گی ساده و دوری از تظاهر، تفاخر و تجمل
بوده است. چنانکه مسعودی در مروج الذهب
راجع به جبه پشمی عمر و سلمان فارسی اشاره کرده است. لغت تصوف مصدر باب تفعل است
که معنای آن پشمینه پوشیدن است که بعداً مترادف با لغت عارف شده است. و در فارسی
اصطلاح پشمینه پوش عیناً به همان معنا است و از مترادفات صوفی، عارف و درویش است.
سرمست در قبای زرافشان چو بگذری یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن
منشأ تصوف:
برای تصوف اسلامی منابع مختلفی را ذکر کرده اند و آن منابع
بدینقرار است:
عده یی تصوف را به حکم انفعالات نفسی و تحت تأثیر عواطف و
احساسات مخفیه عکس العمل فکری ایرانی مغلوب در مقابل عرب و اسلام غالب می دانند.
عده یی آن را زاییده افکار هندی و بودایی می دانند.
جماعتی بر آنند که تصوف اسلامی ناشی از افکار فلسفی
مخصوصاً افلاطونیان جدید است.
دسته یی سرچشمه تصوف اسلامی را مسیحیت و رهبانیت می دانند.
بعضی احتمال داده اند که تصوف خود به خود و مستقلاً در
ممالک اسلامی در بین مسلمین پیدا شده است. و نظر فروزانفر اینست که منبع اصلی تصوف
اسلام است از زهد و تقوای شدید و ورع دقیق شروع شده و با اخلاص در عمل و صفای نیت
از زهد متداول ممتاز گردیده سر انجام صورت فلسفی به خود گرفته است. در توضیح این
نکته باید افزود که اولاً صوفیه با طرز فکر مخصوصی که دارا بوده اند، و به مقتضای
احوال و ظروف خاصی که به آن مواجه شده اند، نخست استنباطهای مخصوصی از قرآن و
اسلام کرده و بعد به تدریج از منابع مختلف عملاً
و نظراً تحت تأثیر اوضاع و احوال گوناگون بر آن افزوده اند. از آنجمله می
توان گفت: دیانت مسیح، اعمال رهبانان، افکار هندی، بودایی، آریانی و افکار یونانی
(مخصوصاً فلسفه افلاطونیان جدید) در تصوف اسلام کم و بیش مؤثر بوده اند. «عین
عقیده دکتر قاسم غنی مؤلف تاریخ تصوف در اسلام است.»
تعریف تصوف:
تعریفهای بسیاری در فارسی و عربی از تصوف شده است که به
قول نیکلسن بعد از همه آن گفته ها باید
گفت که تصوف را نمی توان تعریف کرد. شیخ فریدالدین عطار در تذکره الاولیاء طی شرح
حال هر یکی از مشایخ و اقطاب صوفیه، یک سلسله اقوال و عقاید را در باب تصوف و
تعریف آن ذکر می کند که از مجموع آن گفته ها حاصل این می شود که تصوف مذهب و طریقه
متغیری است نقطه شروع آن زهد و پارسایی بوده بالاخره به مبالغه آمیز ترین اشکال
وحدت وجودی خاتمه یافته است. و در بین
شروع و خاتمه؛ عقاید گوناگون مسالک فکری و تمایلات مختلف پیدا شده و حرف صحیح
همانست که خود شان گفته اند. «الطریق الی
الله بعدد النفس الخلایق» غزالی در عوارف المعارف صد ها تعریف را در تصوف، صوفی،
عارف، عرفان و معرفت می شمارد و هجویری
نیز در کشف المحجوب یک سلسله تعریفات به رؤسای صوفیه نسبت می دهد. چون تصوف امریست
درونی و از مقوله احساسات شخصی هر کسی چیزی را تصوف می داند که خود احساس کرده
است. پس با یک تعریف جامع و مانعی که مورد قبول همه باشد، نمی توانیم حقیقت تصوف
را بحث کرد، به طور مثال بعضی از تعریفهایی را که بزرگان صوفیه از تصوف کرده اند،
در اینجا نقل می کنیم:
از ذوالنون مصری پرسیدند که صوفیان چه کسانند؟ گفت:
«مردانی که خدای را بر همه چیز بگزینند. از معروف کرخی پرسیدند، تصوف چیست؟ گفت:
«گرفتن حقایق و گفتن به دقایق و نومید شدن از آنچه هست در دست خلایق.» جنید بغدادی
(نهاوندی) گوید: «این راه را کسی باید که کتاب خدای بر دست راست گرفته باشد و سنت
مصطفی بر دست چپ و در روشنایی این دو شمع میرود تا نه در مغاک شبهت افتد و نه در
ظلمت بدعت. » ابوالحسن نووی گفت: « صوفیه آن قوم اند که جان ایشان از کدورت بشریت
آزادگشته و از گرفت نفس صافی شده و از هوا خلاصی یافته تا در صف اول و درجه اعلی
با حق بیارامیده اند و از غیر او رمیده نه مالک بوده اند نه مملوک. ابو سعید
ابوالخیر گوید:« صد پیر از پیران در تصوف سخن گفتند اول همان گفته که آخر. عبارات
مختلف و معنا یکی بود که (التصوف ترک التکلف) و هیچ تکلف ترا بد تر از تویی تو
نیست، چون به خویشتن مشغول گشتی ازو باز ماندی.» همو گوید:« شیخ ما را پرسیدند که
صوفی چیست؟ گفت: آنچه را در سر داری بنهی و آنچه را در کف داری بنهی و آنچه برتو
آید نرنجی» باز همو گوید:« از شیخ ما پرسیدند که صوفی کیست، گفت که صوفی آنست که
آنچه حق کند او بپسندد تا هرچه او کند حق بپسندد» و نیز گوید: «تصوف عزتی است در
ذل؛ توانگری است در درویشی و خداوندی است در بنده گی و سیری است در گرسنه گی،
پوشنده گی است در برهنه گی و آزادی است در بنده گی و زنده گانیست در مرگ و شیرینی
است در تلخی. هر که درین راه آید و از این راه بدین نرود هر روز سرگردان تر بود.»
هجویری گوید: « و اهل آن اندرین درجه بر سه قسم است: یکی صوفی، دُدیگر متصوف و
سدیگر مستصوف. پس صوفی آن بود که بر خود فانی بود و به حق باقی. از قبضه طبایع
رسته و به حقیقت حقایق پیوسته و متصوف آنکه به مجاهدت این درجه را می طلبد و اندر
طلب خود بر معاملت ایشان درست همیکند. ومستصوف آنکه از برای منال و جاه و حظ دنیا
خود را مانند ایشان کرده باشد. » شبلی گوید: «صوفی آن بود که اندر دو جهان هیچ چیز
نبیند به جز او «ابوحفص عمر بن محمد سهروردی در کتاب عوارف المعارف فقر، زهد و
تصوف را از یکدیگر تفکیک کرده می گوید: «تصوف غیر از فقر است و همچنین تصوف غیر از
زهد. ولی تصوف اسم جامعی است برای معانی فقر و زهد با اوصاف و اضافات دیگری که
بدون آنها شخص ولو فقیر و زاهد باشد، صوفی محسوب نخواهد شد. آنکه یک سلسله
تعریفاتی از قول مشایخ صوفیه نقل می کند، و در هر یک تحقیق میکند، و از مجموع این
تعریفات قدر مشترک و جامعی که بتوان به دست آورد، اینست که «تصوف خداپرستی است،
مبتنی بر محبت و به عقیده فروزانفر یکی از عالیترین تجلیات روح بشر است.»
تاریخ تصوف:
ابن خلدون روایت کرده است که نخستین کسی که خود را کاملاً
وقف خدمت به خدا کرد، مردی بود مجاور خانه کعبه به نام صوفیه که اسم واقعی او غوث
بن مرد بود. و زهادی که از حیث انقطاع از ما سواءالله شبیه به او بودند، صوفیه نامیده شدند.
مانسینینون در دایره المعارف اسلامی در ذیل کلمه صوفیه نوشته است که کلمه صوفی اول
مرتبه در نیمه اخیر قرن دوم با جابر بن حیان که طریقه تزهد خاصی داشته و ابو هاشم
کوفی عارف معروف دیده می شود. در قرن اول
اسلامی بلخ و اطراف آن از مراکز بسیار مهم تصوف بود و صوفیان خراسان در
تحول فکری و آزاد منشی پیشرو سایر صوفیان به شمار می رفتند. در اواخر قرن دوم هجری
صوفیه به شکل حزب مخصوصی در آمدند و قهراً می بایستی به اسم مخصوصی
هم نامیده شوندو آن نام صوفی بود ومسلک آنان تصوف نامیده شد. در نتیجه پیدا
شدن علوم و فلسفه و تماس ملل مختلف هر روز تصوف قدمی پیش تر رفته و رنگ خاصی گرفته
و به معنای تازه یی در آمده است تا آنکه در اواخر قرن سوم و مخصوصاً قرن چهارم
تقریباً به حد کمال رسید و به شکل و طریقه و مسلک معینی در آمد به طوری که می توان
گفت، تصوف واقعی از قرن سوم شروع شده است.
خصوصیات تصوف در قرن سوم:
در این عهد تصوف به تفکر و تتبع و امعان نظر بیشتر اهمیت
می داد تا به ریاضت شاقه؛ به این معنا که زنده گی سخت و پرمشقتی را که صوفیان عهد
دوم از قبیل ابراهیم ادهم و رابعه عدویه و امثال آنان اساس نجات می دانستند،
صوفیان این دوره از قبیل جنید و پیروانش کنار می گذارند و زهد را وسیله می دانند
نه غایت. به عبارت دیگر، جنبه نظری تصوف اهمیت یافته جنبه عملی را تحت الشعاع قرار
می دهد.
شیوع افکار وحدت وجودی چنین نتیجه داد که صوفیه اتصال به
خدا را تنها منظور و مقصود صوفی می دانستند و ازین منظور عالی که گذشت، دیگر به
هیچ چیز اهمیت نمی دادند (هر چند افکار ایشان نظراً و عملاً نزد فقها و متشرعین
پسندیده نبود.) مفهوم صوفیه قرن سوم از خدا به این عبارت ممکن است در آید، که
(خدا) هستی حقیقی یعنی وجود حقیقی ساری در همه اشیاء است که هستی مطلق است.
(بود)مطلق هست و مابقی همه نمود. موضوع
وحدت وجود که اساس مهم مذهب فلوطین بود، ممکن است به این عبارت تعبیر شود: حقیقت
یکی است و منشأ وجود همان حقیقت واحد است. جمیع موجودات تراوشی از مبدأ احدیت است
که به طریق تجلی و فیضان و اتبعات از او صادر گشته و مالاً همه چیز به طریق رجوع
به همان مبدأ بر می گردد و حتی با وجود این تعبیرمیگوید خدا را وجود هم نمی توان
گفت، زیرا او بالاتر از وجود است و وجود فیضی است، از فیوض او. برای وصول به خدا
باید به اشراق شهود و سیر معنوی متوصل شد. حس و عقل برای وصول به خدا کافی نیست.
خدا، مبدأ خیر و فیض است. جمیع کاینات از آن فیض الهی است. اینها نمونه یی است از
آراء فیلسوفان افلاطونیان جدید که مسلمین آن را با شرع اسلامی توفیق داده و به این
منظور چیز هایی از آن کاسته و یا بدان افزوده و به نام حکمت اشراق موسوم ساخته اند.
به این ترتیب تصوف که تا آنوقت زهد عملی بود، اساس نظری و
علمی یافت. وحدت وجودی همه دنیا را آیینه قدرت حق می بیند و هر موجودی در حکم
آیینه یی است که خدا در آن جلوه گر شده، ولی این مزایا همه ظاهر و نمود است و هستی
مطلق و وجود حقیقی خدا است. انسان باید بکوشدتا پرده ها را بدرد و خود را جلوه
کامل حق قرار دهد و به سعادت ابدی برسد. سالک باید با پر و بال شوق و عشق به طرف
خدا به پرواز آید و خود را از قید هستی خود که نمودی بیش نیست، آزاد کند. و در خدا
که وجود حقیقی است، محو و فانی سازد. تأثیر عمیق حکمت افلاطونیان جدید را در عقاید
و افکار صوفیه خاصه آثار سنایی، عطار و مولوی می یابیم. مثنوی که در حکم دایره
المعارف عرفاست، مشحون ازین حقایق و دقایق است. مقدمه مثنوی نمونه کامل این افکار
است که به مناسبت اطاله کلام فقط به ذکر این رباعی او اکتفا می کنیم:
عشق آمد و شد چون خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همه گی دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست
از مسایل مهمی که تصوف از افلاطونیان جدید اقتباس کرده، و
در آن بحث بسیار نموده و آن موضوع را پرورش داده است، مسأله عشق به خدا است. که
صوفی آن را مدار همه جد و جهد های خود قرار داده است، و مابقی چیز ها از قبیل زهد،
ذکر، ریاضت و مقامات مختلف سلوک همه تابع این اساس شد. و به این ترتیب تصوف از
فلسفه بالاتر و بر تر رفت، زیرا غایه
فحوای فلسفه و کمال مطلوب حکمت آن
بود که انسان شبیه به خدا که مثال خیر جمال و کمال است بشود. در صورتی که تصوف می
خواهد انسان در ذات الهی محو و فانی گردد و با این فنا خدا شود. صوفیه حتا عشق
مجازی را هم به حکم «المجاز قنطره الحقیقه» مقبول شمردند. یعنی هر نوع عشقی را از باب اینکه مایه ذوق و حاکی
از وجد و شور و مؤید آنهاست، دانستند که:
عاقبت ما را بدان شه رهبر است.
اوحدالدین کرمانی عارف قرن ششم گفته است:
زان می نگرم به چشم سر در صورت زیرا که ز معنا است اثر در
صــورت
این عالم صورتست و ما در صوریم مـعنا نتــوان دیــد مــگر
در صورت
صوفیه چنانکه گفتیم در این عهد به شکل حزب و فرقه خاصی در
آمدند. بعضی خصوصیات حزبی مفردات ، رسوم و عادات فرقه یی پیدا کردند و هر دسته یی
تحت راهنمایی و سرپرستی شیخ و مرشد و پیری در آمدند و شیخ با مرشد و پیر کاملاً بر
مریدان مسلط بود. و اعمال آنان را تحت مراقبت داشت و هر فردی را وادار می کرد که
از اوامر مرشد پیروی کند و نظامات رارعایت نماید. اینک به ترتیب از اسامی یک عده
از صوفیان با نام و هم چنین از کسانی که از افغانستان بوده و در قرن دوم، سوم
وچهارم می زیستند، نام برده می شود. (برای اطلاع بیشتر رجوع شود به فهرست اسامی
متصوفین صفحه 59 تاریخ تصوف)
رابعه عدویه 135
ابوهاشم صوفی معاصر سفیان ثوری
سفیان ثوری
ابراهیم ادهم بلخی 162
شقیق بلخی 174
معروف کرخی 200
ابوحامد بلخی 240
ابوالعباس حمزه بن محمد هروی 241
ذوالنون مصری 245
ذکریا بن یحیی هروی 260
بایزید بسطامی 261
فتح بن شخرف مروزی 273
ابوحمزه خراسانی 290
جنید بغدادی 297
منشاد دینوری
حسین بن منصور حلاج 209
تصوف در قرن پنجم:
وضع صوفیه در این قرن خاصه در نیمه دوم قرن پنجم دراثر
عوامل گوناگون که در مباحث گذشته ازآن یاد کردیم، نسبت به طبقات مختلف به اشکال
مختلف دیده می شود. عده یی مانند خواجه انصار و غزالی یکی به ظواهر و تعصب خشک
پابند بوده و دیگری به تکفیر فلاسفه برخاسته بود.
جماعتی مانند شیخ ابوالحسن خرقانی عارف شطاح (کلمه یی است
که بوی خودپسندی و ادعا از آن استشمام شود)شوریده و مست از کاینات کنار جسته و در
گوشه انزوا مستغرق جذبه های صوفیانه است. ابوسعید ابی الخیر یکی از افراطی ترین
عرفای وحدت وجودی و عارف سرمست و خندانی که اهل صحبت و سماع و شور و وجد است. بابا
طاهر عریان با سوزناکترین دو بیتی های خود روح مذهب تصوف یعنی عشق را با لطایف
ترین و بی پیرایه ترین کلمات ممثل ساخته و در جای هر صاحبدلی مستعدی آتش شوق بر
افروخته است. در این میان شیخ ابوالقاسم قشیری عارف معتدلی است که از افراط و
تفریط بر کنار بوده، آراء و اقوال او در رساله اش مثال اعتدال و میانه روی است.
جای دیگر شیخ الاسلام احمد نامقی جامی (536) معروف به «ژنده پیل» طریقت را عبارت
از توبه گناهکاران و امر به معروف و نهی از منکر و هم شکستن و خمخانه خراب کردن می دانسته است. خلاصه در قرن پنجم صد
ها عارف دیگر هر یک با خصوصیات جداگانه یی می زیستند در جمله در این قرن بر تصوف
از حیث مبانی و اصول چیزی افزوده نشده است، ولی همان مسایل و اصولی که از قرنها
پیش به صوفیان این قرن به میراث رسیده بود، پخته تر شده است و کتب فراون درین مبحث
نوشته شده، از جمله آن کتب به زبان فارسی کشف المحجوب هجویری است. از طرف دیگر
نفوذ تصوف و عرفان در شعر عمیقتر شد، به طوری که در قرن ششم خواهیم دید تار و پود
قسمت معظمی از اشعار مأخوذ از تصوف و عرفان بود و حتی نثر عارفان رنگ شعر داشت. از
مجموع حکایتهایی که از خلال تواریخ آن قرن به نظر می رسد، من حیث المجموع صوفیان
مورد احترام مردم، امراء و ملوک بوده اند و از آن جمله داستان رفتن سلطان محمود به
خانقاه شیخ ابوالقاسم خرقانی در ری است. صوفیان به نام و عرفای بزرگ قرن پنجم که
بعضی در قسمت اخیر قرن چهارم تولد شده و در قرن پنجم وفات کرده اند و بعضی در قسمت
اخیر قرن پنجم به دنیا آمده و در اوایل قرن ششم در گذشته اند، عبارتند از: جماعتی
که بر حسب ترتیب سال وفات ذیلاً از آنان نام برده میشود:
شیخ ابوعلی دقاق 405 (ابوالقاسم قشیری شاگرد و داماد او
بود)
پیر ابوالفضل حسن سرخسی که پیر طریقت ابوسعید بود.
شیخ ابوعبدالرحمن سلمی نیشاپوری 412 مؤلف طبقات صوفیه و
استاد بعدی ابوسعید ابی الخیر (طبقات صوفیه به عربی بود، خواجه انصار آن را به
زبان هروی نوشت و جامی آن را به فارسی دری
به اضافاتی به نام نفحات الانس در آورد.)
شیخ ابوعبدالله داستانی 417 از اقران و معاصران خرقانی بود.
شیخ ابوعلی سیاه هروی 424 از اقران و معاصران دقاق بود.
شیخ ابوالحسن خرقانی 425 از پیروان بایزید بود.
شیخ ابوالاسحاق ابراهیم بن شهریار کازرونی 426.
حافظ ابونعیم اصفهانی ، مؤلف حلیه الاولیاء 430
شیخ ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر المیهنی سرخسی (440) که
مانند بایزید و خرقانی نماینده افراطی
ترین و صریحترین افکار وحدت الوجودی بوده است.
ابوعبدالله شیرازی معروف به ابن باکویه و باباکوبی 442.
شیخ ابوالقاسم گرگان 450
بابا طاهر عریان در حدود 450
ابوعثمان نیشاپوری 457
استاد ابوالقاسم قشیری مؤلف رساله قشیریه 465
ابوالحسن علی بن عثمان هجویری حلابی غزنوی. 470
ابوعلی فارمزی استاد طریقت غزالی 470
خواجه عبــدالله انصــاری هــروی مؤلف منازل السایرین و
طبقات صوفیه به عربی 481
ابوبکر نساج طوسی استاد
طریقت غزالی 487
حـجت الاســلام ابــوحــامد غزالی مــؤلف احــیاءالعلوم
کیمیای سعادت و غیره… 505
احمد غزالی طوسی 520 برادر کهتر غزالی مؤلف لباب الاحیاء
که خلاصه احیاءالعلوم است و همچنین کتاب الزخیره فی علم البصیره
عین القضاه همدانی 526
سنایی غزنوی 535
شیخ احمد جام، 536 .
وضع علوم در قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم
دوره یی که مورد مطالعه ماست از حیث تکامل علوم و ظهور
علمای بزرگ مهمترین دوره اسلامی است. در این قرن بزرگترین علمای اسلامی در هر یک
از شعب علوم عقلی و نقلی ظهور کردند و در حقیقت حاصل زحمات مسلمانان در قرن دوم و
سوم درین دوره برداشته شده است. اگرچه مقدمات انحطاط علوم عقلی خاصه الهیات و
ریاضیات در همین دوره فراهم آمد، لیکن اثر آن در دوره بعد یعنی نیمه دوم قرن پنجم
و قرن ششم که دوره تسلط ترکان و قدرت فقهاست، آشکار شد. اینست که در این دوره شاهد
جریانهای مختلف در عالم اسلامی نسبت به علوم؛ خاصه، کلام و فلسفه و فروع آن هستیم.
در این دوره از طرفی مخالفان این علوم متدرجاً تحصیل قدرت می کردند و از جانبی
علمای بزرگ اسلامی کاملترین آثار را در علوم به وجود می آوردند، چون از این عهد
بگذریم به تحقیق و تعمق علما و اتقان عمل آنها کمتر بر می خوریم.
رواج علم:
راجع به رواج علم در این دوره اشارات متعدد در دست داریم و
علی الخصوص جغرافیه نویسان اینقرن از چگونه گی
حال علم و علما و بلاد مهم خراسان، عراق
و فارس و ماوراءالنهر اطلاعاتی داده اند که همه آنها دلیل رواج علم و ادب و
احترام علما و ادبا است. و غالب کتب رجال هم ناطق به همین حقیقت است. پادشاهان این
عهد غالباً مردم دانشمند و دانش دوست بودند،
امرا و وزرای آنان نیز بیشتر از نعمت علم و فضل بهره مند و اغلب از مشاهیر
علمای عهد خود بودند، مانند: جیهانی، بلعمی، عتبی، ابوالفتح بستی، میمندی، ابن
سینا، ابن عمید، صاحب بن عباد و سهیلی (خوارزمشاهیان)
رواج کتب:
از خوشبختی های علمای این عصر رواج کتب و وجود زیادی از
آنها در بازار های وراقان هر شهر که بعضی
از این بازار علاوه بر اینکه محل فروش کتب بود، مرکز اجتماع علما و حکما و بحث
ونظر آنان بوده است و از آنجا اجتماعی است از ابوسلیمان منطقی سجستانی و فلاسفه
بغداد که در بازار وراقان بغداد نزدیک دروازه بصره تشکیل می دادند، و ابوحیان
توحیدی اشاراتی به اینگونه اجتماعات دارد. (مقایسات)
کتابخانه ها:
در این قرن در هر یک از جوامع بزرگ کتابخانه یی موجود بود
که کتب آنها از راه وقف به دست می آمد، و مخصوصاً پادشاهان را به جمع کتب و تشکیل
کتابخانه های بزرگ ولع شدید بود، چنانکه در بغداد و بخارا، خلفا و پادشاهان
کتابخانه های عظیم داشتند. در مغرب هم خلفای اموی اندلس و خلیفه فاطمی مصر
کتابخانه های بزرگ داشتند. مثلاً فهرست کتابخانه الحکم اموی صاحب اندلسی (متوفی 366) از 44 دفتر ترتیب می
یافت که هر یک حاوی 20 ورق بود. و در آنها جز نامهای کتب چیزی وجود نداشت و با این
حال خلیفه اموی برای خریداری کتب کسانی به بلاد مشرق می فرستاد. این کتابخانه شامل
(400،000) مجلد کتاب بود. کتابخانه بزرگ قاهره در قصر خلفای فاطمی مزین به کتب
فراوان بود. چنانکه شماره آنها را تا یک میلیون و شش صد هزار گفته اند. در بغداد
هم کتابخانه های عظیم دایر بود، کتابخانه مشهور بیت الحکمت یا خزانه الکتب مهمترین
مرکز تجمع دانشمندان بود که از دوره هارون ایجاد شده، در عهد خلافت مأمون توسعه
یافته و در اول قرن چهارم دایر بوده است و ابن الندیم نیز از آن یاد کرده است.
مقدسی کتابخانه عضدالدوله دیلمی را دیده و از آن تعریف کرده است. (ص 449) ابوعلی
بن مسکویه ادیب، مؤرخ و حکیم خازن الکتب، کتابخانه ابوالفضل بن عمید بود. صاحب
کافی اسماعیل بن عباد (متوفی 384) جانشین و شاگرد بن عمید کتابخانه عظیمی داشت و
وزارت سامانیان را نسبت به عدم امکان حمل کتبش رد کرد. سلطان محمود پس از فتح ری
مقدار زیادی ازین کتب را با خود به غزنین آورد. غزنین دارای کتابخانه عظیمی بود و
اشخاص مهمی متصدی امور کتابخانه می بود و چنانکه می دانیم مسعود سعد پس از دو نوبت
حبس پیرانه سر ریاست کتابخانه سلطنتی را دریافت. در بخارا شاهان سامانی کتابخانه
های بزرگی داشتندحاوی انواع کتب که ابن سینا از آن استفاده کرده و بدان اشاره نموده است. یاقوت حموی در مرو
دوازده کتابخانه دیده بود که در یکی از آنها قریب دوازده هزار جلد کتاب وجود داشت.
این تذکر نمونه مختصری از رواج کتب و کتابخانه هاست، در صورت تحقیق بیشتر به صد ها
کتابخانه عمومی و خصوصی بر می خوریم.
مراکز تعلیم:
نخستین مرکز تعلیم مسلمانان مساجد بود. مسجد از آغاز دوره
هجرت مرکز تجمع مسلمین و اخذ تصمیمات سیاسی و تعلیمات دینی بود. و سنتی که از عهد
پیغامبر و خلفای راشدین ایجاد شد، بعد از آن دیرگاهی در میان مسلمین
باقی ماند. در شهر های سیستان، بخارا، بلخ و هرات نیز حوزه های تدریس دایر بود. هر
یک از استادان درین مساجد حلقه هایی تشکیل می دادند و در آنها به تعلیم علومی مانند
حدیث، قرائت قرآن مجید، علوم ادبی و فقه مبادرت می ورزیدند و این رسم همه مساجد
اسلامی بود که در آن حلقه هایی برای تعلیم
و املای احادیث و علوم از طرف دانشمندان و ائمه مشهور تشکیل می شد. اهمیت
این حلقه ها بسته به اهمیت استاد و اهمیت موضوع درس بود، چنانکه گاهی بعضی از حلقه
ها وسعت می یافت و قسمتی بزرگی از مساجد را شامل می گردید غیر از مساجد که مدتها
مراکز مهم تعلیم بود، در قرن چهارم علی الخصوص ایجاد اماکن خاص برای تعلیم علوم
دینی و ادبی به نام مدارس معمول شد، یکی از آن مدرسه صاعدیه نیشاپور است که نصر بن
ناصر الدین سبکتگین سپهسالار خراسان قبل از سلطان محمود غزنوی در سال 389 آن را در
جوار مقبره قاضی ابوالعلاء صاد بن محمد ساخت و در بعضی مآخذ نام آن سعدیه هم ضبط
شده است. علاوه بر این مدرسه یی به نام صابرینه و چهار مدرسه بزرگ دیگر برای چهار
طایفه حنفیه، شافعیه، کرامیه و شیعیه وجود داشت.
هر چند سلطان محمود غزنوی در آغازمیخواست برای یک طایفه باشد، اما بعداً
رضا داد.
ابوالعباس بن احمد اسفراینی که تا سال 401 وزیر سلطان
محمود غزنوی بود در بلخ مدرسه یی بنا کرد (تاریخ بیهقی ص 207) هنگامی که سلطان
محمود غزنوی (متوفی 420) از فتح قنوج باز می گشت (سال 409) مسجد جامعی در غزنه بنا
کرد و در این مسجد مدرسه یی بنا نهاد و آن را به نفایس کتب و غرایب تصانیف ائمه
مشحون کرد. مکتوب به خطوط پاکیزه و مقید به تصحیح علما و فقها و ائمه فقه و طلبه
علم رو بدان نهادند و به تحصیل علم مشغول شدند و از اوقاف مدرسه وجوه روایت و
مواجب ایشان موظف می گشت. (ترجمه تاریخ یمینی ص 422)
حمدالله مستوفی نیز از وجود مدرسه یی در غزنین به عهد
سلطان محمود غزنوی خبر داده است. (تاریخ گزیده ص 411) چنانکه از این شرح بر می
آید، شماره مدارس قرن چهارم با آن که هنوز ابتدای تأسیس آنها در ممالک اسلامی و
افغانستان بوده است، قابل توجه است. بیهقی در چند جا در تاریخ مسعودی به وجود
مدارس درغزنی و شهر های دیگر اشاره می کند از آنجمله در صفحه 199 اشاره به مدرسه
یی می کند که به در بستیان بوده و بوصالح بتانی در آن درس می داد و نیزدر صفحه 209
از اراده حسنک که می خواست مدرسه یی در نیشاپور تأسیس کند و بوصادق بتانی را در
آنجا مدرس گمارد، ذکر می کند و در صفحه
210 گوید: «در ختلان بیست و اند مدرسه یی است با اوقاف بهم. نخستین بار کلمه
دبیرستان (یعنی مکتب) که شاید مخصوص تربیت دبیر و دبیری بود، در تاریخ بیهقی دیده
میشود. علاوه بر این استادان وقت شاگردان خصوصی نیز داشتند. در دیوان رسالت شاگردان مشاهره دریافت می
کردند. خلفای بغداد نیز به تأسیس مدارس توجه خاصی داشتند. مأمون مدرسه یی در
خراسان بنا کرده بود. (تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ص 194) و نویسنده گان خارجی مکرر از دانشگاه بغداد ذکر کرده اند.
گوستاولوبون از قول بنیامین نودل فرانسوی (متوفی 1173م) روایت می کند که وی در
اسکندریه تنها 20 آموزشگاه را دیده است و در ضمن از لابراتوار رصد خانه و کتابخانه
آنجا یاد می کند و در اندلس به 70کتابخانه عمومی برخورده است. مدرسه جامع الازهر
مصر در سال 378 هـ بنا نهاده شد (تمدن اسلام و عرب گوستاولوبون ص 403)، شبلی در
کتاب شعر العجم، ج اول، ص 35 از دانشگاه غزنین منسوب به سلطان محمود غزنوی صحبت می
کند. چنانکه از این شرح بر می آید، شماره مدارس قرن چهارم با آنکه هنوز ابتدای
تأسیس آنها در ممالک اسلامی بوده است، قابل توجه است و اینکه برخی از محققان قدیم
گفته اند که نظام الملک نخستین بانی مدارس است متوجه وجود این مدارس پیش از عهد
نظام الملک نبوده اند از خصایص این مدارس یکی آن بود که معمولاً هر یک از آنها
برای فرقه معینی از فرق اسلامی تأسیس می شد و پیروان فرق دیگر را در آن اجازه ورود
نمی دادند، و فقط مباحث فقهی و کلامی آن فرقه معین را در آنجا تدریس می کردند.
هریک از این مدارس مدرسان مخصوصی داشت و در بعضی از آنها برای مدرسین و محصلین
راتبه خاص معین می شد. تعلیم علوم حکمی درین مدارس ممنوع بود، زیرا واقفین این
مدارس به قصد اجر اخروی به تأسیس آن قیام می کردند و طبعاً به تعلیم علوم اوایل که
مکروه و ممنوع بوده رضا نمی دادند. پس این مدارس وسیله نشر علوم دینی و علوم لسانی
و ادبی عرب که لازمه علوم دینی بوده است، میشد و از رواج علوم حکمتی می کاست و در
همان حال وسیله سودمندی برای ترویج زبان و ادب عربی بود. برای تعلیم علوم عقلی
معمولاً مراکز رسمی و عمومی وجود نداشت، و این گونه حوزه های درس اختصاصی بود، مگر
تعلیم طب که بیشتر در بیمارستانها صورت می گرفت. اینک می پردازیم به ذکر هر یک از
رشته های علوم در این عهد.
1-
علوم شرعیه:
علوم شرعیه دنباله ترقیات قرنهای دوم و سوم را در این عهد
طی می کرد. درعلم قرائت قرآن دیگر اختلافی پیش نیامد، و قول قراء سبعه تسجیل گردید
و در تمام بلاد اسلامی معمول و مقبول گشت.
تفسیر قرآن هم در این دوره مانند قرن سوم در حالت پیشرفت
بود، چنانکه می دانیم مفسر بزرگ قرآن؛ محمد بن جریر طبری (متوفی 310) در آغاز این
قرن می زیست که در کتاب خود روایت و درایت را جمع کرد و البته جانب روایت را بیشتر
گرفت و از همان آغاز تفسیر وی مقبول واقع شد. بزرگترین مفسر معتزله ابوعلی حبائی
بود و بوبکر نقاش معتزلی متوفی 351 تفسیر
الکبیر را که 12 هزار ورق داشت، تألیف کرد. دیگر عبدالسلام قزوینی است که تفسیری
در 300 جلد و به قول سیکی در 700 مجلد پرداخت. (طبقات شافعیه، ج 3، ص 32)
علت تفصیل تفسیر های معتزله آن بود که این قوم در تفاسیر
خود طریق تأویل می گرفتند ودر هر مورد توضیحات مفصل بنابر رأی خود می دادند و در
این کار بیشتر به اثبات نظر های خود توجه داشتند، چنانکه اشعری در حق تفسیر جبائی
می گفت: «در این تفسیر حرف واحدی هم از مفسرین قدیم روایت نشده و ابوعلی در این
کار به وسوسه های شیطانی اعتماد کرده است.» (حضاره الاسلامیه، ج اول ص 325) روش
صوفیه در تأویل مانند معتزله بود، یعنی اینان نیز هنگام تفسیر آیات توجه خاص به
تأویل آنها برای اثبات طریقت خود داشتند و به همین سبب تفسیر های آنان نیز گاهی
قطور و عظیم است. تفسیر های مهم صوفیه از حدود قرن پنجم به بعد پیدا شد، مانند
تفسیری که خواجه عبدالله انصاری هروی صوفی مشهور قرن پنجم نوشت و همین تفسیر است
که در قرن ششم مورد نظر مؤلف کشف الاسرار و عده الابرار یعنی ابوالفضل رشیدالدین
المیبدی قرار گرفته و او تفسیر عظیم خود را در بیش از دو هزار صفحه نوشته است.
مشایخ صوفیه هر یک ضمن مجالس خود آیات قرآن را خواه بر اثر پرسش حاضران و مریدان و
خواه به مناسبت مقال ومقام تأویل می کردند و این تأویلات را در کتاب مقامات صوفیه
مانند اسرار التوحید بسیار میتوان دید. تفسیر های اسماعیلیه و قرامطه به سبب
اعتقاد به باطن برای احکام و آیات و شدت تأویل همیشه مورد طعن و ملامت فرق
دیگر اسلامی بود و از جمله همین تأویلات
است « تفسیر های حکما» ابن سینا در پایان این قرن تفسیر هایی بر بعضی از سوره های
قرآن دارد که فی الواقع یکی از انواع کار های اوست در تطبیق اصول عقاید فلسفی بر
مبنای دینی. خلف بن احمد صفاری نیز به
تألیف تفسیری همت گماشت که در صد مجلد بود و تا قرن هفتم وجود داشت. (ترجمه تاریخ
یمینی 252) منصور بن نوح سامانی نیز علمای ماوراءالنهر را جمع کرد و تفسیر معروف
طبری را در عربی به فارسی گزارش داد. از جمله مفسران بزرگ قرن چهارم ابوزید بلخی
متوفی 322 متکلم فیلسوف و نویسنده بزرگ قرن چهارم است که شاگرد الکندی و استاد
ابوبکر محمد بن زکریای رازی بوده است و کتاب نظم القرآن از اوست. (معجم الادباء
یاقوت حموی، ج 2 ص 29).
قرن چهارم همان رواج و اهمیت سه قرن پیشین را داشت و
ابوعبدالرحمن نسایی کتاب السنن را که از کتب سته ی حدیث است تألیف کرد. از
بزرگترین محدثین قرن چهارم و اوایل قرن پنجم علم الحدیث رجال ذیل را می توان نام
برد. ابن یونس متوفی 374، ابو حاتم سمرقندی متوفی 354، ابویعقوب سرخسی متوفی 419،
ابوالحسن بغدادی النارالقطنی متوفی 385، محدث بزرگ شافعی صاحب آثار بسیار در فقه و
حدیث، ابوبکر محمد نیشاپوری متوفی 316، ابوبکر احمد بیهقی متوفی 458، مؤلف السنن
الکبیر و السنن الصغیر.
2-
علم فقه:
در قرن چهارم بیشتر به طرف توقف و تسجیل رفته وکمتر متوجه
این کار بوده است و این عهد دوره اعتقاد به فقهای بزرگ قدیم و بحث در احوال و
احکام و عقاید آنان و قبول روش برخی و ترک روش بعضی دیگر بوده است. مذاهب دیگر
فقهی مانند توریه، داوودیه، طبریه راه انحطاط گرفت و مذهبی که بیشتر رواج یافت،
شافعی بود، خاصه میان صوفیه. از مروجین این مذهب در خراسان و ماوراءالنهر محمد بن
علی قفال چاچی (سمرقندی) متوفی 365 است.
البته بیشتر قسمتهای افغانستان حنفی مذهب بوده. از فقهای معروف آن عهد ابولیث
سمرقندی متوفی 373 و ابوالحسن عبیدالله کرخی رئیس حنفیه عراق و ابوبکر حصاص بغدادی
متوفی 370 و ابن القصار متوفی 398 رئیس مالکیه عراق و ابوعلی طبری متوفی 305 و
ابواسحاق مروزی متوفی 340 و احمد قاضی شیراز متوفی 305 و ابوالحسن علی بن المارودی
متوفی 450 مؤلف کتاب الحاوی و هر چهار تن شافعی بودند. از جمله فقهای مشهور حنابله
عبدالله بن داوود سجستانی متوفی 316 وابوالقاسم خرقی متوفی 334 صاحب کتاب المختصر
است.
3-
علم کلام:
در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم ، از آن باب که ائمه مشهور
معتزله و نخستین متکلمین مشهور اشعری مشغول مبارزه با یکدیگر بودند اهمیت بسیار
داشت. علاوه بر این قرن چهارم عهد ظهور
فلاسفه بزرگ و دوره تألیف کتب معتبر در
شعب حکمت بود و طبعاً این امر در ظهور متکلمین بزرگ هم مؤثر واقع می شد . عمده
مسایل معتزله در قرن چهارم بحث در توحید و صفات خدا بود که مستقیماً متأثر از فلسفه
یونانی بود. علت عمده افکار کافه مسلمین نسبت به آنان یکی توجه این گروه به فلسفه
یونان و افکار برخی از معتقدات مسلمین از قبیل کرامات، معجزات و تأویلات بعید آنان
در آیات و امثال اینها بوده است.
خود این امر موجب شد مذهب اشعری به میان آید و ابوالحسن
اشعری را بر آن داشت تا بین عقل و مذهب و سنت موافقتی ایجاد کند. اشعری تمسک به
کتاب الله و سنت پیغامبر و آنچه را که از صحابه و تابعین و ائمه حدیث نقل شده بود،
دیانت خود اعلام کرد. از مشاهیر ائمه، اشاعره در این عهد ابوحامد اسفراینی متوفی
406 ابوبکر محمد باقلانی متوفی 403 که آثار متعدد در علم کلام دارد و ابوبکر
اصفهانی متوفی 406. از ائمه معتزله در این عهد ابوزید احمد بن سهل بلخی و
ابوالقاسم عبدالله بن احمد الکعبی بلخی است که به مناسبت توجه آنان به فلسفه بیشتر
به فلسفی معروفند. دیگر عبدالرحیم خیاط استاد الکعبی و ابوعلی محمد بن عبدالوهاب
حبائی متوفی 303 استاد ابوالحسن اشعری و پسرش ابوهاشم متوفی 429 است. یکی از مذاهب
کلامی که در این قرن نشأت کرد، مذهب ماتریدیه است که مؤسس آن امام ابومنصور
ماتریدی متوفی 333 از کبار ائمه حنفیه پار دریا بود او را به سبب انتساب به
(ماترید) سمرقند ماتریدی گفته اند. مذهب
او در اصول به مذهب اشعری نزدیک و با آن متشابه بود و هر دو در مخالفت با معتزله
با یکدیگر اشتراک داشتند. از تألیفات مهم ماتریدی «کتاب التوحید و اوهام المعتزله»
است.
4-
علوم عقلیه:
قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم از حیث علوم عقلی مهمترین
قرن دوره اسلامی و از جمله قرنهای طلایی
تاریخ علوم در جهان شمرده می شود. در اوایل و اواسط این عهد دانشمندانی از قبیل
محمد بن زکریای رازی، ابونصر فارابی و علی بن عباس مجوسی اهوازی و در پایان این
دوره رجال بزرگی مانند ابن سینای بلخی، ابوریحان بیرونی و ابوسهل مسیحی وجز آنان
می زیستند در رشته های مختلف علوم عقلی در این عهد تألیف کتب مهمی صورت گرفت و
بعضی از آن کتاب ها به درجه یی از اهمیت رسیده که در تمام دوره اسلامی به عنوان
بهترین و کامل ترین کتب مورد مطالعه و تحقیق و شرح تفصیل علمای اسلامی قرار گرفته است. اگرچه
مقدمات تضییق علما و مخالفت با علوم عقلی و آزار حکما از همین دوره شروع شد و لیکن
جریان شدید این افکار در قرون پنجم و ششم بوده است و در همان عهد است که می بینیم
دیگر دانشمندان بزرگ و نامبرداری در خراسان ظهور نکرده است. از علل عمده پیشرفت و
ترقی علوم عقلی در این دوره یکی وجود عده یی از سلاطین ، امراء و وزرای آل
سامانیان، صفاریان، غزنویان آل فریغون، آل شنسب بایتوزیان و غیرهم در خراسان و
ماوراءالنهر و آل بویه و آل زیار در عراق عجم و فارس و خلفای بغداد بود که در
نتیجه تشویق آنها بازار علوم رواج و رونق به سزا یافت و آثار مخلدی تألیف و ترجمه
شد.
مترجمان کتب علمی:
در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هنوز دنباله ترجمه و نقل
کتب علمی از زبانهای مختلف و علی الخصوص زبان یونانی، سریانی و هندی منقطع نشده
بود. در این عهد هم به نام عده یی از مترجمان بزرگ بر می خوریم و از آنجمله اند:
ابوبشر متی بن یونس القنائی (328) استاد ابونصر فارابی و از مشاهیر مترجمان و
دانشمندان قرن چهارم، ابوزکریا یحیی بن عدی (364) از حکما و مترجمان بزرگ عهد خود بود. ابوعلی بن زراعه
(398) از ملازمان یحیی بن عدی بود که چندین کتاب از آثار فلاسفه یونان را از
سریانی به عربی ترجمه و نقل کرد. ابوالخیر بن الخمار از حکما، اطبا و مترجمان بزرگ
سریانی به عربی بوده است. وی از جمله دانشمندانی بود که سلطان غزنه پس از فتح
خوارزم (408) با خود به غزنین آورد. ابوریحان محمد بن احمد بیرونی (362- 440)
دانشمند جلیل القدر قرن چهارم و آغاز قرن پنجم بوده است. وی از جمله مترجمان کتب
مختلف هندی به زبان عربی و ناقل بعضی از داستانهای فارسی به عربی بوده است؛ مانند
شاد بهر (قسیم السرور) حدیث صلمی البامیان
(سرخ بت و خنگ بت) وغیره و این امور خاصه در اثر توجه سلطان محمود غزنوی و اعزام
وی به هند و آشنایی با زبان سانسکریت و معاشرت با دانشمندان آن سامان صورت گرفته
است. چنانکه کتاب معروف تحقیق ما للهند وی از بزرگترین گنجینه هایی است که از
ادیان، افکار و عقاید و زنده گی هندیان به تفصیل بحث می کند. ابوالحسن ثابت بن
ابراهیمی الحرانی الصافی (متوفی 369) معاصر عزالدوله بختیار و عضد الدوله دیلمی
بوده است وی از بزرگان و مترجمان بزرگ روزگار خود بود.
سیر علوم حکمتی:
قرن چهارم دوره نضج علوم عقلی در تمدن اسلامی است. مجاهدات
علمای ممالک مختلف اسلامی تا قرن پنجم ادامه داشت. در قرنهای دوم و سوم مجاهدات
این علما برای نقل علوم نقلی به زبان عربی اگرچه کوشش مدام و پر حاصل بود، لیکن
بیشتر حکم مقدمه یی را برای ظهور واقعی علمای بزرگ تمدن اسلامی در قرن چهارم داشته
است تا دوره یی که ابن سینا فیلسوف بزرگ به میان قرن چهارم شروع به تحصیلات و
مطالعات خود کرد، یعنی تا اواخر قرن چهارم هنوز غالب کتب تحصیلی متعلمان حکمت و
فنون مختلف عبارت بوده است از ترجمه هایی که از آثار علمای آتن و اسکندریه یا
شارحان آنها به زبان عربی صورت گرفته و یا تألیفات پراگنده یی که در ابواب علوم
اوایل شده بود، ولی این تعریفات در تمام انواع علوم پدید نیامده و چنانکه باید
کامل نبوده است. و اگر متعلمی آرزوی اطلاع از جمیع ابواب حکمت و علوم را داشت، می
بایست از آثار مؤلفان متعدد استمداد کند و کتب گوناگون را مطالعه نماید. عیب دیگر
کار در تحصیل اوایل آن بوده است که غالب کتب تحصیلی منقول از آثار متقدمان ، ترجمه
های نارسا بود، زیرا اولاً بعضی از مترجمان آن کتب خود از اهل فن نبودند و ثانیاً
زبان عربی که کتب مذکور را بدان نقل می کرده اند، هنوز چنانکه می بایست آماده قبول
مطالب مختلف علمی نشده بود. این امر باعث می شد که غالب متعلمان هنگام مطالعه آن
کتب در فهم مطالب آن درمانند و چنانکه باید به کنه مقاصد فلاسفه و علمای پیشین
نرسند. غالباً هم از یک کتاب مشهور چند ترجمه با اختلافات بسیار وجود داشت و متعلم
می بایست برای درک همه مطالب آن چند ترجمه را ببیند. و مدتی دقت در این راه صرف
کند. مطالعه این همه کتب با آن همه اشکال متعلم را خسته و غالباً از درک جمیع
مأیوس و منصرف می کرد. مثلاً : نسخه یی از کتاب النفس منسوب به ارسطو را یافتند که
مکتوبی از فارابی در آن بدین مضمون بود: «این کتاب را صد بار خوانده ام» ابن سینا
برای آنکه به مقاصد ارسطو در کتاب مابعد الطبیعه برسد، چهل بار ترجمهآن را خواند و
آخر از فهم آن مأیوس شد تا آخر کار اشکال خود را بعد از یافتن کتاب ابونصر فارابی
رفع کرد. (طبقات الاطباء، جلد دوم ص3 ) این اشکال تنها به همت کسانی از قبیل ابن
طیب جاثلیق و ابونصرفارابی و ابن سینا که شروح و تفاسیر و تألیفاتی در باب حکمت
مشأ داشته اند، و آنها را با زبان روشن و بعد از فهم کامل مقاصد فلاسفه متقدم
نوشته اند، مرتفع شد، چنانکه از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم مشکلات مذکور
برای متعلمان منطق و حکمت تقریباً از میان رفت. حکمت مشأ ( که قوی ترین جریان
فلسفی در تمدن اسلامی است، از لحاظ انطباق برخی از اصول فلسفه یونانی بر مبانی دین
اسلام می باشد.) در اوایل این عهد به وسیله شاگردان الکندی و ابونصر فارابی و در
اواخر این دوره به دست خاتم حکمای بزرگ مشرق ابن سینا متوفی 428 به نحوی مدون و
مرتب و با افکار و حوایج معنوی مسلمین تطبیق داده شد که می توان این عهد را دوره
تسلط آن روش و پا برجا شدن آن و در آمدن به صورت طریقه رسمی و عمومی اسلامی دانست.
در قرن چهارم شماره فیلسوفان و مشتغلان به حکمت و فروع آن بسیار بود، چنانکه تنها
ابوحیان توحیدی عده کثیری از حکمای بزرگ را در کتب معروف خود الامتاع و المقایسات
ذکر می کند که خود با ابوسلیمان منطقی سیستانی استاد او با آنان حشر داشته و
مجالسی برای بحث و مناظره ترتیب می داده اند که اینک به ذکرایشان می پردازیم:
حکمای بزرگ قرن چهارم و اوایل قرن پنجم:
در آغاز قرن چهارم یکی از شاگردان مشهور الکندی ابوزید
احمد بن سهل بلخی متوفی 322 متکلم و فیلسوف بزرگ خراسان زنده گی می کرد. وی گذشته
از کتبی که در کلام تألیف کرد، آثار معتبری هم در فلسفه و علوم داشت از قبیل «حدود
الفلسفه» (مایصح من احکام النجوم) و کتاب «اخلاق الامم» و کتاب مشهور «صور
الاقالیم» در جغرافیا در همین آوان ابوبکر محمد بن زکریای رازی (313) نیز در طب و
طبیعیات مقام شامخی داشت و از مشاهیر علمای جهان و یکی از نوابغ روزگار قدیم است.
ابن الندیم بلخی نامی را معلم او خوانده است که مراد همان
ابوزید بلخی است. رازی بر اثر مطالعه و تجارب کیمیاوی بالاخره به کوری چشم دچار
شد. ابوریحان فهرست آثار او را ترتیب داده است. از آنجمله است «القوانین الطبیعیه فی حکمه الفلسفیه» ، «الطب
الروحانی»، «مقاله فی مابعد الطبیعه» و غیره. یکی دیگر از بزرگترین فیلسوفان
مسلمین ابونصر محمد بن محمد فارابی (متوفی 339) است. وی غالباً از فاراب پار دریا
بوده نه از فاریاب گوزگانان. مولد ظهیر فارابی. صاحب تراجم، اصل او را ترک دانسته
اند ولی به دلایلی که جای ذکر آن نیست، ترک بودن وی مردود است. اهمیت فارابی بیشتر
در شرحهای اوست بر آثار ارسطو و به سبب همین شروح هم او را المعلم الثانی خوانده و
در مقام بعد از ارسطو قرار داده اند. باید گفت به همان نحو که حنین بین اسحاق و
شاگردان او با نقل و تلخیص آثار جالینوس او را نزد مسلمین به عنوان طبیب مطلق و
لازم الاتباع معرفی کرده اند. فارابی هم از جهت تفسیر و توضیح قسمت اعظم آثار
ارسطو در منطق و فلسفه او را بزرگترین استاد این فن معرفی کرد. فارابی گذشته از
تفسیر آثار ارسطو، کتب مهمی نیز تألیف کرد که اغلب آن در قرون وسطی به لاتینی
ترجمه شده و مورد استفاده اروپاییان قرار گرفته بود. آثار دیگر وی رساله فی مبادی
آراء اهل المدینه الفاضله که آن را فریدریک دیترالیسی به آلمانی ترجمه کرده. الجمع
بین رأی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو. فصوص الحکم. رساله فی السیاسیه فی ما
یصح و ما لا یصح من احکام النجوم.
به فارابی اشعاری نیز نسبت داده اند، از آنجمله این رباعی
است:
اسرار وجود خــام و ناپخــته بمـاند وان گوهر بس شریف
ناسفته بماند
هرکس به دلیل عقل چیزی گفتند آن نکته که اصل بود ناگفــته
بماند
اطلاعات فارابی در ریاضیات خوب ، در طب متوسط و در موسیقی
بسیار بوده است، اما قوت و آثار وی در
فلسفه است، هر چند که از انتقادات برخی مانند ابن رشد و ابن طفیل آسوده نماند، که
به جای خود از آن سخن خواهیم گفت.
ابوالحسن شهید بن حسین بلخی (متوفی 325) که شرح حال او را
در ذکر شعرای پارسی دیدیم، وی نیز از متکلمان و حکمای بزرگ این دوره و دارای
رسالتی است.
دیگر از حکمای بزرگ این عهد ابوزکریا یحیی بن عدی (متوفی
364) و ابوسلیمان سجستانی متوفی 319 شاگردان متی بن یونس اند. و همچنین از بزرگان
این عصر ابوحیان توحیدی (متوفی 440) شاگرد سجستانی است. از مشاهیر حکما و نویسنده
گان این عصر یکی دیگر ابوعلی الخازن احمد بن
محمد یعقوب معروف به ابن مسکویه (متوفی 421) است. از جمله آثار او «الطهارت
فی علم الاخلاق» و «تهذیب الاخلاق» و کتاب «تجارب الامم» در تاریخ و «آداب العرب و
الفرس» است که اثر اخیر در عهد سلطنت چنگیز مغولی در هند به دست محمد بن محمد
ارجانی ترجمه شده و طبع شده است.
از مشاهیر حکمای این عهد ابوالفرج عبدالله ابن الطیب
الجاسلیق بغدادی (متوفی 435) است که میان او و ابن سینا معارضاتی جریان داشته است.
اهمیت او بیشتر در شروح مفصل او است که برکتب ارسطو و جالینوس نوشت و از این طریق
به نشر افکار و آثار آنان در میان مسلمین یاوری بسیار کرد. دیگر از علمای معروف
قرن چهارم و اوایل قرن پنجم ابوالفرج علی بن حسین بن هندو و از شاگردان ابوالخیر
است که مرد ادیب، حکیم، کاتب و شاعر بوده و در علوم اوایل اطلاعات بسیار داشته است.
حجه الحق شیخ الرئیس شرف الملک ابو علی حسین بن عبدالله بن
سینا فیلسوف، طبیب، نویسنده و وزیر مشهور و خاتم حکمای شرق و از جمله بزرگترین
حکمای اسلام و یکی از جمله علمای عالم است که در آخر این عهد می زیست. پدرش
عبدالله از اهل بلخ و از عمال دولت سامانی است که به عهد سلطنت نوح بن منصور (366-
387) به بخارا منتقل شد و عمل قریه یی به نام خرمیشن از قرای بخارا یافت و زنی را
از قریه افشنه به نام ستاره بخواست و از او در ماه صفر 370 فرزندی آورد به نام
حسین بن عبدالله، چندی بعد از ولادت حسین با فرزندان خود علی، حسین و محمود به
بخارا رفت و در آنجا اسباب تعلیم و تحقیق فرزندان خود را فراهم آورد. حسین پس از
تحصیل قرآن؛ علوم ادب، فقه و حساب هندی به توجه ابوعبدالله ابراهیم بن حسین ناتلی
به تحصیل منطق اقلیدس و المجسطی پرداخت. پس از آن به تحقیق و مطالعه در علم الهی،
طبیعی، طب و ریاضی آغاز کرد و در همه ی این علوم استوار شد و سپس بر اثر معالجه
پادشاه سامانی به دستگاه آنان راه یافت و از کتابخانه معتبر سامانی استفاده بسیار
کرد و به 17 سالگی از تعلیم همه ی علوم فارغ شد. در 21 سالگی شروع به تألیف کرد و
سال بعد پدرش در گذشت. ابن سینا سپس به
گرگانج مرکز امرای مامونیه رفت و به خدمت خوارزمشاه علی بن مامون بن محمد رسید. و
نزد او و وزیرش ابوالحسن احمد بن محمد سهلی (یا سهیلی) متوفی 418 که خود از اکابر
فضلای عصر بود، قربت یافت و چندی در آن دیار به سر برد و برخی از کتاب خود را در
آنجا تألیف کرد و در همین زمان بود که سلطان محمود وی را به غزنه دعوت کرد، اما
ابن سینا به غزنین نیامد، به گرگان، ری و سپس به همدان رفت و نه سال آنجا بماند و
وزارت شمس الدوله ابوطاهر شاه خسرو دیلمی متوفی 412 پسر فخرالدوله دیلمی را یافت.
پس از آن چهار ماه به حبس رفت، سپس به اصفهان نزد علاءالدوله کاکویه آمد و در
دستگاه وی با حرمت بسیار پذیرفته شد و پیوسته در حضر و سفر، جنگ و صلح با وی می
بود و همواره به تصنیف، تألیف و تعلیم اشتغال داشت تا در سال 428 که با علاءالدوله
به همدان می رفت، بیمار شد و در آن شهر درگذشت.
ابوعلی مرد نیرومند و از حیث قوای جسمانی به کمال زیباروی
و ظریف بود. بر اثر همین نیروی فراوان از کار احساس خسته گی نمی کرد و از اینجاست
که وزارت و منادمت سلاطین و تحمل رنج سفر را با تألیف، تصنیف و تعلیم همراه می کرد
و شبها تا دیرگاه به تحریر کتب و رسالات اشتغال می ورزید. ابن سینا از گفتار
زشت و سخنان تند نسبت به فضلای گذشته و
معاصر خودداری نمی کرد. (تتمه صوان الحکمه، ص 27 از ابوالحسن علی بن زید بیهقی)
ابن سینا با بسیاری از معاریف عهد خود از طریق معاشرت و مکاتبت یا رد وایراد کتب
آنان رابطه داشت، مانند ابوبکر خوارزمی، ابوسهل مسیحی، قمری بخارایی، ابوسعید
ابوالخیر، ابن مسکویه، جاسلیق، ابوالقاسم کرمانی، ابونصر عراق و ابوریحان بیرونی و
جز ایشان. به ابن سینا اشعار فارسی نیز نسبت داده اند که از آن جمله این رباعی را
طور نمونه نقل می کنیم:
دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی
شگافت
اندر دل من هزار خورشید بتـافت واخـر بـه کـمال ذره یـی
راه نیــافت
وی اشعار عربی نیز داشته و از آنجمله قصیده «عینیه» وی
معروفست به این مطلع:
هیطیت الیک من المحل الا رفع ورقا دات تعزی و تمنع
این قصیده را در حدود سال 1259 ق. هـ غلام حسین طبیب در
عهد قاجار به شعر فارسی در آورد، بدین مطلع:
نزول کرد بنزدت ز عالم بالا ز آشیانه ی عزت کبوتر ورقا
از شیخ الرئیس در حدود
238 کتاب، رساله و نامه باقیمانده است و او تنها حکیم بزرگی است که نزدیک
به همه آثارش باقیمانده و قسمتی بزرگی از آنها به طبع رسیده و برخی از آنها به
زبانهای مختلف ترجمه شده.
از آثار مشهور ابن سینا در حکمت «الاشارات»، و «التشبیهات»
است که شرح های مختلفی شده و از آن جمله شرح خواجه نصیر الدین طوسی (672) مشهور
است. دیگر کتاب «شفاء» شامل چهار قسمت، منطق، طبیعیات، ریاضیات و الهیات است، این
کتاب به فارسی، فرانسوی، لاتینی، عبری ترجمه شده است.
اهمیت ابن سینا در تاریخ فلسفه اسلامی بیشتر از آن جهت است
که او نخستین کسی است که توانسته تمام اجزای حکمت را که در آن روزگار حکم دایره
المعارفی از همه علوم عقلی داشت، در کتب متعدد با سبک روشن مورد بحث و تحقیق قرار
دهد. ابن سینا در جمیع ابواب حکمت نظری و
عملی دارای تألیف و نظرهای مهم است. منظور عالی از حکمت عملی در نظر او وصول به
خیر است و نتیجه نهایی از حکمت نظری رسیدن به حقیقت احوال اعیان موجودات است. راجع
به دیگر آثار ابن سینا اعم از عربی و فارسی در ذیل مباحث جداگانه یی خواهیم کرد.
از خوشبختی های ابن سینا یکی آنست که چند شاگرد مبرز و دانشمند در زیر دست خود
تربیت کرد که بعد از او آثار و عقاید وی را نشر دادند و هر یک از مشاهیر دانشمندان
عصر خود به شمار آمدند، و از آنجمله است:
ابوعبید عبدالواحد بن محمد جوزجانی که در سال 403 به خدمت
ابن سینا پیوست و تا پایان حیات استاد در خدمتش به سر برد و از خواص او و محرض وی
در تصنیف کتب و گرد آورنده ی تألیفات ابوعلی بعد از وفات او بود. از آثار او تکمیل
قسمت ریاضیات از کتاب نجات استاد است. دیگر از آثار او تتمه سرگذشت ابن سیناست که
قسمت نخستین آن به قلم خود شیخ الرئیس است و جوزجانی حوادث حیات او را بعد از 403
بر آن افزوده است. دیگر از شاگردان ابن سینا، ابوالحسن بهمنیار بن مرزبان متوفی
458 است که از زردشتیان آذربایجان بود و کتاب معروف او «التحصیل» است . دیگر از
شاگردان ابوعلی سینا ابومنصور حسین بن طاهر اصفهانی متوفی 410 و ابوعبدالله محمد بن احمد معصومی است. در ذیل
این مبحث لازم می آید ذکری از اخوان الصفا برود، چون سابقاً راجع به اخوان الصفا
مطالعه کردیم، احتیاج به تذکر مجدد نیست.
علوم ریاضی در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم:
ریاضیات در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم مانند سایر علوم
عقلی در مراحل سریع کمال پیش می رفت. در اوایل این دوره منجمان و ریاضیدانان بزرگ
اواخر قرن سوم به تألیف و تدوین کتاب و تعلیم شاگردان سرگرم بودند، و تعلیم یافته
گان همین استادان تا اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم، مهمترین آثار را در فنون
ریاضی پدید آوردند. علت عمده ترقی علوم ریاضی خاصه علم نجوم، حساب، هندسه، حاجت
مبرم مسلمانان به آنها بوده است. اعتقاد شدید ملل اسلامی به تأثیر حرکات کواکب و
احوال مختلف آنها در سرنوشت و اعمال آدمیان باعث ورود منجمان در دستگاه های خلفای
اموی، رجال بزرگ بود و حاجتی که به علم حساب، هندسه در امور مختلف داشتند باعث
توجه شدید آنان به علوم ریاضی می شد و با آنکه بعضی از فقها و مقتضیان در مکروه
شمردن این علوم بسیار کوشیدند، لیکن حاجت و اعتقاد مردم تا حدی از شدت تأثیر این
حملات کاست، مگر از اواسط قرن پنجم به بعد که این علوم همراه سایر علوم عقلیه راه
انحطاط گرفت، و فترتی در آنها حاصل شد. توجه به رصد کواکب در این عهد بسیار بود،
چنانکه شرف الدوله بن عضدالدوله (متوفی 379) رصد خانه یی در بغداد بنا کرد و
ابوسهل کوهی در آن مرتبه کواکب سبعه را رصد نمود. (مختصر الدوله ص 75) و بنی
الاعلم به اسم خود مرصدی به سال 425 در بغداد بنا کردند. (تاریخ تمدن اسلامی، ج 3
ص 189). ابوعلی سینا از جانب علاءالدوله کاکویه مامور شد، مرصدی در اصفهان ترتیب
دهد و او به همراهی شاگرد خود ابوعبید جوزجانی بدینکار مبادرت کرد. در همین آوان
نیز مرصدی در دمشق و قاهره احداث شد. این نکته قابل ذکر است که مسلمین راجع به
بطلان احکام نجوم بحث های متعدد داشتند و حتی برخی از حکما در این باره تعریفاتی
پدید آورده اند و جسته جسته این فکر به شعرا هم سرایت کرد. از سایر علوم ریاضی علم
حساب و علم جبر ترقی بسیار کرد علت آن بود که مسلمانان از اطلاعات یونانیان،
هندوان وایرانیان در باب این علوم استفاده کردند و مستنبطات و مکتشفات خود را بر
آن افزودند و از این طریق تکامل در علوم مذکور ایجاد کردند و این ترقیات بیشتر در
قرن سوم و اوایل قرن چهارم حاصل شد در علم موسیقی که از اصول علم ریاضی حساب می شد
در آغاز این دوره بزرگترین و مهمترین کتاب به دست ابو نصر فارابی فیلسوف بزرگ
تدوین شد که بعد ها همواره شهرت و اهمیت خود را حفظ کرد. از مشاهیر ریاضییون این
عهد به ذکر اسامی چند تن اکتفا می کنیم: ابوالوفا محمد بن محمد پوریایی نیشاپوری
(متوفی 387) وی از مترجمان مشهور کتب ریاضی از یونانی به عربی و از جمله مؤلفان
بزرگ عهد خود است. از جمله آثار موجود او کتاب المجسطی است ، شامل 7 جزء و دیگر کتاب فی ما یحتاج الیه الکتاب والعمال من علم الحساب و همچنین کتاب الکامل و
کتاب الهندسه.
ابوالفتح محمود بن محمد اصفهانی از مشاهیر مترجمان و
ریاضیدانان قرن چهارم است و از جمله آثار او تکمیل ترجمه المخروطات و تفسیر آن است
که چند ترجمه از آن به لاتین و انگلیسی شده.
ابوجعفر الخازن الخراسانی
از دانشمندان اواسط قرن چهارم، صاحب تألیفات متعدد در مسایل نجوم و ریاضی
است و از آثار موجود او یکی الالات العجیبه الرصدیه در باره آلات مختلف رصد.
ابوسهل و یحیی بن رستم کوهی که از جبال طبرستان بوده و
بنابر رسم آن ولایت به کوهی مشهور شده است و این که بعضی از آثار او را در کتاب جبر خیام نقل و به فرانسوی ترجمه
کرده است و ابن الندیم نیز از آثار او نام می برد (الفهرست 395) از جمله آثار
اوست: مراکز الدوائر متماسه علی الخطوط بطریق التحلیل.
ابوسعید احمد بن محمد بن عبدالجلیل سگزی منجم و ریاضی دان
بزرگ و مشهور قرن چهارم است (متوفی 414) که با ابوجعفر احمد بن محمد صفاری نوه عمر
بن لیث ( که رودکی قصیده مادر می را به یاد او و مدح نصر بن احمد سروده است) معاصر
بوده و با وی ارتباط داشته است. از جمله
آثار او که اکنون در دست است، به ذکر این دو اکتفا می کنیم: نامه یی که در جواب
ابو جعفر احمد صفاری در باب انقسام خط مستقیم ذی نهایت به نصفین به او نوشته است و
دیگر کتاب المدخل در نجوم به نام «همو
ابوجعفر.
ابوالحسن صوفی رازی متوفی 376 و پسرش ابوعلی که اول کتاب
در صور الکواکب و دومی رساله یی راجع به کواکب ثابته دارد که آنهم مصور است و نسخی
از آن موجود می باشد.
ابوالحسن گوشیار بن لبان با شهری گیلی و ابونصر قمی نیز از
اجله ی ریاضی دانان این عصر اند. ابوالعباس احمد بن محمد سرخسی از منجمان و اطباء
قرن چهارم است. وفات وی در 346 اتفاق افتاده و از تألیفات او کتاب المدخل الی
العلم النجوم (کشف الظنون ص 1642) .ابوالحسن علی بن احمد نسوی یکی از علمای بزرگ
ریاضی است که در حدود سال 420 کتابی در علم حساب به پارسی نوشته بود و همان کتاب
را بناء المعنی فی حساب الهندی به زبان عربی در آورد. علاوه بر آن کتاب دیگری نیز
در علوم ریاضی به عربی نگاشته است. کتاب الاشیاء وی را ویدمن به آلمانی ترجمه کرده.
شیخ الرئیس ابن سینا؛ که نام او را در شمار حکمای بزرگ این
عهد آوردیم، در علم ریاضی نیز مانند سایر علوم تألیفات متعدد دارد
و در این فن از ریاضی و موسیقی چنانکه شاگرد او ابوعبید گفته است، مطالب
تازه و مسایل نو داشته، مهمترین آثار او را در ابواب ریاضی باید همان دانست که در
کتاب الشفاء (جزء سوم که علل الارنماطیقی «حساب» علم موسیقی علم الهیات است) می
بینیم با این حال ابوعلی را رسالات جداگانه یی هم در اصول و هم در فروع علم ریاضی
است. از آنجمله است رساله فی الموسیقی الزاویه یا تحقیق مبادی الحرزیه و جزء آنها.
دیگر از اعاظم علمای ریاضی ابوریحان محمد بن احمد بیرونی است، تولد وی در سال 362
در خوارزم اتفاق افتاده و به سال 440 در غزنین در گذشته است. سلطان محمود همینکه
از مراتب فضل این دانشمند اطلاع یافت، وی را به حضرت طلب کرد و در کنف حمایت و
تربیت خود قرار داد. سلطان محمود و اعقاب او را بدین شخصیت ارجمند و گرانمایه توجه
خاصی بود و وی را به دیده تکریم نگریسته از بذل هیچگونه ترغیب و تحریض به جای وی
دریغ نمی کردند. در سایه همین تشویق و تربیت آل ناصر بود که ابوریحان آثار مخلدی
پدید آورد. ابوریحان مانند بسا شعرا و رجال در سفر های جنگی، همرکاب سلطان می بود.
در نتیجه ی همین مسافرتها بود که تحقیقات سانسکریت را آموخت و آثار مختلف هندیان
را ترجمه کرد. آثار ابوریحان بیشتر به زبان عربی است و تنها اثرش به زبان فارسی
التفهیم لاوایل صناعات التنجیم است که به انشای بسیار شیوا و رسا نگارش یافته. این
کتاب را ابوریحان به خواهش و به نام ریحانه دختر یکی از سرهنگان غزنین نوشته است.
و به عربی نیز آن را ترجمه کرد. تحقیقات ابوریحان در تمام ابواب علوم بسیار دقیق و
عمیق و به تصریح خودش بیش از 113 کتاب تألیف کرده است. از آثار معروف او یکی «آثار
الباقیه عن القرون الخالیه» است که در سال 391 به نام شمس المعالی قابوس وشمگیر
تألیف کرده است. این کتاب از جمله اسناد
معتبر مؤلفان اسلامی بوده است. ابوریحان کتاب قانون مسعودی را که خود دایره
المعارفی در هیأت و نجوم است، به نام سلطان مسعود و کتب «الدستور» و همچنین
«الجماهیر فی معرفه الجواهر» به اسم سلطان مودود بن مسعود نوشته است، کتاب «تحقیق
ما للهند» که ابوریحان آن را در ذکر عقاید و آراء هندوان در باب مسایل فلسفه،
نجوم، هیأت، عقاید و قوانین دینی و اجتماعی نگاشته است، از اعاظم کتب درین باب به
شمار می رود. کتاب «الاستخراج و التصحیح» وی در مسایل ریاضی است. کتاب «الجماهیر»
وی از نظر تحقیق فزیکی به حدی دقیق است که با آخرین تحقیقات در باره این مسایل
منطبق یا بسیار نزدیک است.
خلاصه ابوریحان مانند ابن سینا در علوم مختلف آن عهد؛ از
قبیل: هیأت، طب، حکمت، حساب، فزیک، ملل و نحل، اسما و احادیث، تاریخ و جغرافیا و
داروشناسی آثاری دارد و از این نظر در ردیف ابونصر فارابی، زکریای رازی و ابن سینا
قرار دارد. ابوریحان با ابن سینا پرسشها و پاسخهایی دارد که دلیل بزرگی از وسعت
اطلاعات وی در ابواب مختلف علوم اسلامی است.
علم طب:
چنانکه در فصول پیش دیدیم، علم طب در میان مسلمین نخست به
همت پزشکان جند نیشاپور و سپس با ترجمه ها وتعلیمات دسته یی از طبیبان که از زبان
یونانی اطلاع داشتند، و باکتب منقوله از یونانی به سریانی را به عربی در می
آوردند، بنیان گذاشته شد. این مترجمان بیشتر به نقل کتب طبیبان مشهور دنیای قدیم و
شروح آنها به عربی اشتغال داشتند و به دست آنان صد ها کتاب و رساله از یونانی و
سریانی به عربی در آمد و اساس کار پزشکان اسلامی قرار گرفت و طب اسلامی با استفاده
از منابع مختلط یونانی، هندی و ایرانی به
سرعت پیش رفت. چنانکه دیدیم در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم یکی از بزرگترین
اطبای جهان که او را «جالینوس العرب» لقب داده اند یعنی محمد بن زکریای رازی شروع
به تألیف کتب مهم طبی خود کرد. تألیفات طبی او بنابر نقل ابوریحان متجاوز از 56
کتاب بزرگ و کوچک بوده است و کتاب «الحاوی» وی در طب حکم دایره المعارف را دارد.
این کتاب و کتاب دیگرش «المنصوری» چندین بار به لاتینی ترجمه شده و پس از اختراع
چاپ به طبع رسیده است. دیگر از آثار او کتاب «من لایحضره الطبیعیه» است که بی حاجت
طبیب می توان از آن استفاده کرد و چندین تألیفات دیگر.
دیگر از اجله ی اطبای قرن چهارم ابوالحسن احمد بن محمد
طبری، طبیب رکن الدوله دیلمی است که از کتابهای مشهور وی یکی «المعالجه البقرایه»
نسخی در دست است. این کتاب ظاهراً در اصل به فارسی تألیف و بعداً به عربی
برگردانده شده است. دیگر از اطبای معروف این عهد ابومنصور حسن بن نوح قمری بخاری
است که ابن سینا چندی در خدمت او علماً و عملاً به تعلم علم طب اشتغال داشت.
بزرگترین طبیب عالم اسلام بعد از رازی، علی بن عباس مجوسی
اهوازی طبیب عضد الدوله است. (متوفی 384) کتاب مشهور او «کامل الصناعه فی الطب»
است. ابوسهل عیسی بن یحیی المسیحی الجرجانی از اطبای بزرگ و معاصر ابن سینا است.
که در حدود سال 403 هنگامی که به همراهی وی از بیابان خوارزم به جانب خراسان می
رفته، در آن بیابان در گذشته است. کتاب مشهور او «الماه فی صناعه الطبیه» است.
کسی که علم طب اسلامی را به منتهای کمال رسانید و به آن
نظم منطقی و جنبه علمی کامل داد، ابن سیناست که کتب متعدد در مسایل مختلف طب دارد
و مهمترین کتاب وی در طب «القانون» است و از جمله ی آثار وی در طب رساله «نبض»،
«تشریح الاعضاء» و رساله «جودیه» وی به فارسی است. بیهقی در صفحه 235 از طبیبان
معروف مسعود نام می برد. و از پزشکان خاصه دربار این سه تن را یاد می کند: داینال،
ابوالعلاء، امیر ابوالحسن عقیلی، نظامی در چهار مقاله داستانهای زیبا در باره
طبیبان پیش از خود و معاصر خود دارد که نشانه بزرگی از ترقی این علم در آن روزگار
است.
در سایر علوم طبیعی از قبیل صیدله، بیطاره، علم الحشاشیش و
علم الحیوان و علم المعادن نیز تا اواخر این عهد پیشرفتهایی حاصل شد. علم
داروشناسی در غالب کناشها و کتب بزرگ طب گاه به صورت ادویه مفرده و گاه مرتبه مورد
بحث قرار می گرفت و بزرگترین کتاب در این فن کتاب «الابنیه عن الحقایق الادویه»
است که ابونصر موفق بن علی هروی در قرن چهارم یا پنجم به زبان فارسی تألیف کرد. در
این کتاب اسم و شرح 585 دارو آمده است. علم کیمیا دنبال زحماتی که یونانیان کشیده
بودند، در تمدن اسلامی گرفته شد و به مراحلی از ترقی رسید. علم کیمیا به قولی از
عهد بنی امیه وسیله خالد بن یزید معمول شد و از نخستین علمای این علم در میان
مسلمانان یکی جابر بن حیان است. بزرگترین کیمیا دان این عهد هم محمد بن زکریا رازی
است که آثار متعددی در این فن دارد و از نتایج تجارب و تحقیقات وی کشف جوهر گوگرد
(زیت الزاج) و کشف الکحل (یا الکحول) است. دیگر از بزرگان این علم ابن سینا، قاضی
ابوالحسن همدانی (415) و ابوالحاکم خوارزمی است.
جغرافیا:
از علومی که میان مسلمانان تا پایان این عهد ترقیات شگرف
کرد، علم جغرافیاست. و سهم عمده و اساسی
در پیشرفت این علم چنانکه خواهیم دید، با خراسانیان است،علم جغرافیا در میان
مسلمانان بر اثر ترجمه کتاب جغرافیای بطلیموس و آشنایی با اصول آن معمول شد و با
استفاده از اطلاعاتی که مسلمانان از مسالک و ممالک برای مقاصد جنگی و اداری و
دیوانی و نظایر این امور فراهم آورده
بودند، راه تکامل پیمود، چنانکه از اوایل قرن چهارم تا عهد تسلط سلاجقه علمای
بزرگی در این فن ظهور کردند کتب معتبری پدید آوردند که از جهات مختلف مانند شرح مسایل
طبیعی، اقتصادی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی ممالک و ترسیم نقشه ها و بیان ساحات و
غیره قابل توجه است. نخستین جغرافیا نویس بزرگ که در تمدن اسلامی ظهور کرد،
ابوالقاسم محمد بن خردادبه است. که کتاب مشهور او به نام «المسالک و الممالک» در
حوالی سال 232 هـ تألیف شده وی در بیان حدود، عرض مسالک و ممالک آن به کتاب
بطلیموس اعتماد کرده ، در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم چند کتاب مهم دیگر در جغرافیا تألیف شد که از
آنجمله است کتاب «صورالاقالیم» از ابوزید بلخی در 20 جزو در ذکر شهر های بزرگ و
نواحی آن. این کتاب در دست نیست، ولی مؤلف احسن التقاسیم در ص 4 کتاب خود شرح
مفصلی از مندرجات آن داده و از آن توصیف کرده است.
در اوایل قرن چهارم، ابوالحسن علی بن حسین مسعودی مؤرخ
بزرگ متوفی 346 در قسمتی از کتاب ذیقیمت خود به نام «مروج الذهب و معادن الجوهر»
تحقیقات جغرافیایی دقیق کرده و در آن تحقیقات نسبت به ممالک و امم مختلف توصیفات و
توضیحات سودمند و عالمانه داده است.
در نیمه دوم قرن چهارم چند عالم جغرافیا ظهور کرده و کتابهای خاصی در این علم نوشته اند
که باید آنها را بهترین کتب اسلامی در نوع خود شمرد. از این میان نخست باید نام
ابوالقاسم محمد بن حوقل بغدادی را ذکر کرد که معاصر با ابوصالح منصور بن نوح
سامانی (350- 366) بوده و در ایام همین پادشاه در خراسان وممالک مجاور سیاحت و
تحقیق کرده است. (صوره الارض ص 472) اطلاعات دقیقی که ابن حوقل در باب جغرافیای
همه ممالک اسلامی از غرب گرفته تا شرق، جمع کرده و نقشه هایی که از جمیع معموره
ارض و ولایات و نواحی مختلف داده به توصیفاتی که از اقالیم و بلدان و خراجات و
انهار و ابحار، مسافات، مذاهب، ادیان ورسوم و آداب ملک و امراء و زراعت و تجارت
نواحی مختلف کرده بسیار دقیق است. این کتاب در ضمن معمول است به کتاب المسالک و
الممالک ابن خردادبه و کتاب الخراج قدامت بن جعفر متوفی 310. دانشمند بزرگ دیگری
که درین عهد اثر مشهوری از او در جغرافیا داریم، ابواسحاق ابراهیم بن محمد الفارسی
الاصطخری معروف به کرخی است که کتاب المسالک و ممالک او معمول است به کتاب صور
الاقالیم ابوزید بلخی.
در عهد سامانیان جغرافیا نویس دیگری ممالک اسلامی را سیاحت
کرد و کتاب معتبری در جغرافیا به نام «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» نوشت که
مخصوصاً از حیث دقت در بیان آداب و عادات و مذاهب والسنه اقوام و ملل بسیار
قابل توجه است. و او شمس الدین ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسی معروف به شاری شامی
است. در اواخر قرن چهارم یکی از رجال بزگ
ادب و سیاست به نام ابوعبدالله احمد بن محمد جیهانی (که از سال 365 به وزارت
ابوصالح بن منصور بن نوح انتخاب شده و در سال 367 از وزارت معزول و عتبی به جای او
منصوب گردید.) کتابی در علم جغرافیا تألیف کرد که مقدسی وصف مفصلی از آن کرده و
اکنون که کتاب در دست نیست، ظاهراً کتابی که به نام «اشکال العالم» به زبان فارسی
در موزیم کابل موجود است. ترجمه ی آن باشد. یکی از کتاب مهم جغرافیا به فارسی به
نام «حدود العالم من المشرق الی المغرب» است، این کتاب در سال 372 در صفت نهاد
زمین و انقسامات آن نواحی و بلاد واقوام مختلف و احوال آنها نوشته شده است. اسم
مؤلف معلوم نیست و از تذکره نویسنده پیداست که این کتاب را به نام ابوالحارث (یا
ابوالخیرات) محمد بن احمد فریغون از سلسله فریغونیان گوزگانان نگاشته است. این
کتاب با ترجمه و شرح مفصل به زبان انگلیسی توسط مینورسکی و مقدمه بارتولد در لندن
چاپ شده است. دیگر از کتب معتبر و پر ارزش
در این باب کتاب (تحقیق ماللهند) ابوریحان است که ذکر آن گذشته و تا امروز
در نوع خود از کتب معتبر و مستند عالم به شمار می رود.
علم تاریخ
تاریخ نگاری در اسلام در نیمه قرن اول آغاز شد و نخستین
کسی که به این امر توجه نمود، معاویه بن ابوسفیان بود که عبید بن ثریه الجرهمی را
بار داد و از او اخبار عرب بپرسید و او جوابها گفت، بدین ترتیب کسانی را که از
اخبار عرب به ملل دیگر اطلاعاتی می داشت، به دربار می خواست و از آنها اخبار و
تاریخ می پرسید، معاویه امر کرد تا آن روایات را جمع کنند.
چنانچه دو کتاب از جرهمی یکی به نام الامثال و دیگری (به
نام الملوک) و (اخبار الماضیین) مانده است. از آن روزگار به بعد ضبط وقایع روزمره
یی سیاسی و شرح فتوحات اسلامی مورد توجه قرار گرفت. و به این اساس تاریخ اسلام پی
ریزی شد تا عهد عباسیان تاریخ منحصر بود به اخبار روات سیره پیغمبر و تراجم احوال بزرگان دین و شرع، فتوحات
اسلام که در ابتدا صورت شفاهی داشت و بعداً به کتابت درآمد. راجع به روات در فصول
پیش بحث گردید، اینک از مشاهیر مؤرخان اسلام یاد می کنیم، به عقیده بعضی نخستین
مؤلف سیره النبی محمد بن اسحق متوفی (151) است و هم چنین نخستین کسی که در باب
غزوه های نبوی کتابی تألیف کرده، محمد بن مسلم زیری متوفی (124) است اما از این دو
کتاب اثری نمانده است.
بعضی دیگر عقیده دارند که نخستین مؤلفان سیرهالنبی راوه بن
زهیر متوفی (93) و وهب بن منبه متوفی (114) است. اما قدیمترین سیره النبی که در
دست است، از آن عبدالملک بن هشام متوفی (213) است که به سیره ابن هشام معروف است.
ابوعبدالله محمد بن عمر بن واقد معروف به واقدی متوفی (207) از مؤرخان صدر قرن سوم
است که کتابی در مغازی و فتوح شان و اثری به نام تاریخ کبیر دارد.
دیگر از مؤرخان اسلام هشام کلبی متوفی (206) و هیثم بن عدی
متوفی (207) و ابن عبدالحکیم متوفی (257) صاحب فتوحات مصر و مغرب هستند.
ابوالحسن علی بن محمد مداینی متوفی (215) از بزرگترین
تاریخ نویسان اسلام است. و عمده روایات طبری در فتوح و مغازی از اوست. دیگر از
مورخان اسلام ابوعبید محمد بن المثنی متوفی (209) و علان شعوبی و بوسعید مجدالملک
بن قریب اصمعی و ابوجعفر احمد بن یحیی بلازری متوفی (279) است. بلازری با زبان
فارسی آشنا بود و خود اطلاعات زیادی راجع به عجم داشت و کتاب او به نام (فتوح
البلدان) معروفست. یکی از کار هایی که مسلمین سر دست گرفتند، تألیف کتبی به نام
طبقات بوده است. و در این کتاب از طبقات مختلف از قبیل اطباء، شعرا و غیره یاد و
تراجم احوال آنها را ذکر می کردند، قدیمترین کتاب طبقات کتاب صحابه، تألیف محمد بن
سعید معروف به واقدی متوفی (230) است که شامل شرح حال صحابه و تابعین و خلفاء تا
زمان مؤلف است. و از همین قبیل است طبقات الشعراء ابن قتیبه متوفی (276) و غیره.
نخستین کسی که اثری در تاریخ عمومی نوشته احمد بن ابی
یعقوب بن واضع معروف به ابن واضع یعقوبی متوفی (278) است که قسمتی از تاریخ آن
راجع به اسلام و قسمت دیگر در باره ملل یونان، روم، فارس و یا هند است. این کتاب
در دو جلد نوشته شده و مشتمل بر وقایع سیاسی تا انقلاب المعتمدبالله عباسی است. به
وی کتابی به نام (البلدان) نیز نسبت می دهند. پس از ابن واضع مؤرخان بزرگی ظهور
کردند، از آنجمله است ابوحنیفه احمد بن داوود دینوری متوفی (282) که کتاب پرمغز و
مختصری به نام اخبار الطوال در تاریخ عمومی دارد.
دیگر ابوعبدالله محمد بن مسلم کوفی المروزی دینوری معروف
به ابن قتیبه متوفی (276) است که کتابی به
نام عیون الاخبار در تاریخ عالم نگاشته است. دیگر از کبار مؤرخان ابوجعفر محمد بن
جریر طبری متوفی (310) است که تاریخ وی به نام اخبار الرسول و الملوک معروف و از
لحاظ سلسله روایت و اسناد و ذکر وقایع به طریق سال به سال بسیار موثوق و مفید است
و فرغانی ذیل تا 1312 بر آن نوشته.
این کتاب پس از 42 سال از وفات مؤلف توسط ابوعلی محمد بن
محمد بلعمی وزیر عبدالملک بن نوح و منصور بن نوح به فارسی بسیار فصیح و شیوا ترجمه
شده که گذشته از خداینامه و شهنامه های منصور ابوالموید بلخی، ابوعلی محمد بن احمد
جاجی و شاهنامه ابومنصور محمد بن عبدالرزاق که با افسانه مخلوط است، نخستین کتابی
مدون فارسی در علم تاریخ به شمار می رود. دیگر از مؤرخان اسلام علی بن حسین مسعودی
متوفی (346) کتابی به نام مروج الذهب دارد که از تاریخ امم قدیم و تاریخ اسلام تا
زمان المطیع الله خلیفه عباسی بحث می کند. دیگر از کتب معروف تاریخ، تجارب الامم
ابن مسکویه (421) و تاریخ مسنی الملوک الارض و الانبیاء از آن ابوعبدالله حمزه بن
حسن اصفهانی متوفی (360) است.
دیگر ابونصر محمد بن عبدالجبار عتبی (متوفی 427) مؤلف
تاریخ یمینی (به نام یمین الدوله محمود) به عربی است. این کتاب در قرن هفتم توسط
ابو شرف ناصح بن ظفر جرفادقانی (کل پایه گان) ترجمه شد. دیگر از مؤرخان آن عهد،
ابومنصور عبدالملک بن محمد ثعالبی نیشاپوری متوفی (429) صاحب یتیمه الدهر (در شرح
شعرای بزرگ عهد مؤلف از شام تا ماوراءالنهر) است. این کتاب را به وسیله ذیلی به
نام تتمه الیتیمه تکمیل کرد. مهمترین کتاب او در تاریخ کتاب (غرر اخبار ملوک الفرس
و سیرهم) که به نام نصر بن سبکتگین نوشته است از کتب مهم تاریخ به فارسی تاریخ
مسعودی معروف به تاریخ بیهقی از آن ابوالفضل احمد بن حسین بیهقی است که در ذیل
آثار منثور عهد غزنوی از آن به تفصیل یاد خواهیم کرد.
دیگر از کتاب معروف تاریخی به فارسی زین الاخبار تألیف
ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی است که شامل وقایع از ابتدای خلقت تا
پایان دوره ی مودود بن مسعود غزنوی (422- 440) است.
دیگر از کتب معروف در تاریخ، تاریخ سیستان است که شامل دو
قسمت متمایز است که قسمت اول آن تا حوادث 444 بوده و قسمت دوم تا حوادث 725 و توسط
دو تن نگارش یافته است. راجع به این دو کتاب در ذیل نثر فارسی بحث خواهیم کرد.
علم موسیقی
در تاریخ ما وضع و اختراع موسیقی را به فیثاغورث یونانی
نسبت داده اند. و او را مولد و واضع موسیقی می دانند، چنانکه می دانیم موسیقی در
دین زردشتی، بودایی و هندی اهمیت خاصی داشت و پیش از اسلام در افغانستان و ممالک
عرب وجود داشت، اما از آن روز که اسلام حکم به تحریم ساختن آلات طرب زد، بازار
موسیقی از رونق افتاد و کاملاً رنگ دیگر گرفت و علمای موسیقی برای این که این فن
از لهو و لعب جدا شود، گفتند که غرض از استخراج و قواعد این فن مأنوس کردن ارواح و
نفوس ناطقه با عالم قدس است.
بعضی از قدما موسیقی را از شعب و اقسام ریاضی دانسته و
ریاضی را به چند نوع تقسیم کرده اند:
ارتماتقی (اتمتیک یا حساب)
هندسه
هیأت و نجوم
علم موسیقی
و از موسیقی چنین تعریف می کردند که: موسیقی علمیست ریاضی
یا صناعتی است که از احوال نغمات از حیث تألیف و توافق و تنافر آنها و از احوال
ازمنه و فواصل که در خلال نغمات حادث می شود، بحث می کند و شامل دو جزء است، یکی
قسمتی که از احوال نغمات از جهت تألیف، توافق و تنافر بحث می کند، که موسوم به علم
تألیف است و آنکه از علم ازمنه مذکور گفتگو می کند، عبارت از علم ایقاع است.
از آوازخوانان صدر اسلام سعد بن مسجعه است که در عهد
امویان می زیست. از آواز خوانان معروف و آهنگ ساز های معروف اموی و عباسی اشخاص
ذیل را نام می برند:
ابن سریح، غریض معبد، حکم الوردی، خلیج بن ابی العورا،
سیاط، نشیط، و از زنان؛ جمیله، حبابه، سلامه، عقیله.
بزرگترین آثاری که در باره موسیقی تا عهدی که مورد مطالعه ماست، نوشت شده کتب زیر است:
کتاب النغم و الایقاع، تألیف اسحاق موصلی متوفی (235) و
پدر اسحاق ابراهیم متوفی (188) که گویند نه صد لحن اختراع کرده بود و هر دو از
آواز خوانان عصر خود بودند.
ابوالفرج اصفهانی متوفی (286) صاحب کتاب معروف الاغانی که
بحثی راجع به آواز خوانان و نوازندگان دارد.
کتاب الموسیقی الکبیر، تألیف ابوالعباس سرخسی، متوفی (286)
محمد بن زکریای رازی که کتابی در موسیقی و رساله یی در
آواز دارد.
ابونصر فارابی که کتابی گرانبهای به نام الموسیقی دارد،
گویند قانون از مخترعات اوست. تاریخ تمدن اسلام (ص 310) و اختراع آلات دیگر را نیز
به او نسبت می دهند، داستان ورود او به دربار سیف الدوله هر چند که مورد تردید
است، نشانه اهمیت واطلاع فارابی در موسیقی است.
ابوالحسن برمکی که کتابی راجع به نوازندگان تنبور دارد.
احمد بن یوسف کاتب خوارزمی، مؤلف مفتاح العلوم، فصلی در
موسیقی دارد.
درجزء رسایل اخوان الصفا، بحث مختصری از موسیقی شده است.
ابن سینا در دوازدهمین رساله ی شفاء قسمتی راجع به موسیقی
دارد و نیز رساله ی دیگری به نام المدخل الی صناعت الموسیقی ازو مانده است.
در شرح حال غالب از شعرای فارسی می خوانیم که صوت خوب
داشته و چنگ و یا رود می نواخته است، که این نمودار وجود موسیقی در عهد سامانی و
غزنوی است. داستان رودکی در هرات چنانکه چهارمقاله آورده است، نشان مهارت وی در
این فن است و خود مکرر به چنگ نواختن خود اشاره کرده است، چنانچه در یک جا گوید:
رودکی چنگ برگرفت و نواخت باده پیش آر کو سرود انداخت
فرخی در جایی از خنیاگران عهد سامانی یاد می کند:
دایم از مطربان خویش به بزم غــزل شــاعــران خـویش طلـب
شاعرانت چو رودکی و شهید مطربانت چو سرکس و سرکسب
در متون عهد غزنوی مکرر به اسامی خنیاگران و رامشگران بر
می خوریم، چنانکه بیهقی مکرر از عبدالرحمان قوال و آواز خوانیهای او یاد کرده است،
فرخی نیز چنگ تر می زد، چنانکه جایی به رود نوازیدن خود اشاره می کند:
گاه گفتی بیا و رود بزن گاه گفتی بیا و شعر بخوان
جای دیگر فرخی از دو نوازنده عصر خود بوبکر و بونصر یاد می
کند:
بوبکر تو اندر ره عشاق رهی زن بونصر تو اندر صفت گل غزلی
گوی
و جای دیگر از ترانه های بوطالب یاد می کند، چنانکه گوید:
دوست دارم کودک سیمین بر بیجاده لب
هر کجا زیشان یکی بینی مرا آنجا طلب
از دلارامی و نغزی چو غزل های شهید
وز دلاویزی و خوبی چون ترانه بوطلب
بیهقی نیز در موارد دیگر از ستی زربن و عندلیب و همچنین
جای دیگر از بزم مسعود در مرو و سه صد زن
رامشگر و پایکوب یاد می کند، که اینها همه نشانه وجود موسیقی و رامشگری در دوره یی
است که ما آن را مطالعه می کنیم.
هنر نقاشی
در افغانستان پیش از اسلام نقاشی و صورتگری و مجسمه سازی
وجود داشت، و آثاری که از هده وبگرام، کابل و بامیان به دست آمده مثبِّت قول ماست.
در تصاویر و نقوشی که بر تخته سنگ های بامیان دیده می شود، نفوذ عنصر هندی و
یونانی آشکار است.
آثاری که از تورفان ماوراءالنهر کشف شده، ظاهراً متعلق
حدود قرن دوم و سوم هجری است، و بنابر عقیده یی از مکتب مانی نقاش که در قرن سوم
میلادی میزیسته، متأثر است.
دین مقدس اسلام هرگونه وسایل واموری را که مردم را به بت
پرستی و پیکرتراشی می کشاند و نزدیک می کرد، منع فرمود. نصی در قرآن مجید در حرمت
نقاشی وجود ندارد، ولی احادیثی در این باره هست مانند حدیث ذیل:
ان الذین یسمعون هذا الصوری یعذبون یوم القیمه و لو قال
لهم ما خلقتم.
این امر موجب شد که مسلمانان صدر اسلام توجه به مجسمه سازی
و کشیدن صور جاندار ننمایند و بر خلاف به ترسیم اشکال هندسی و نباتی مشغول شوند از
طرف دیگر زیبایی روز افزون خطوط و قدم های اسلامی فن آرایش و تزئین را در اسلام
رونق بخشید، اما دیری نگذشت که هنر صورت کشی نیز رواج پیدا کرد، چنانچه آثار آن را
در نقاشی کاخ کوچک عمرا که موزیل اتریشی در 1898 کشف کرده دیده می شود. این کاخ که
ظاهراً برای عیش و نوش درست شده بود، در عهد بنی امیه بناء یافته و بنای این کاخ
از حجر الحجر (سنگ های گچی) است و در آن صورت شش پادشاه که از خلفای اموی شکست
خورده بودند، دیده میشود، تصویر نوازنده گان و اندام های برهنه با مناظری از شکار،
ورزش که گویا از هنر بیزانتی، رومی و سامانی متأثر است، بیننده را جلب می کند.
در سامرا (سرسن رای) کاخی از معتصم عباسی با نقش و نگار
های هندسی باقیمانده است و نیز در جبه ای ابی السعود در جنوب قاهره آثاری از عهد
دولت خلفای فاطمی به دست آمده که با نقش و نگار کاخ سامرا مشابهت دارد، اما زمانی که مردم سمرقند صنعت کاغذ سازی را از
چینیان آموختند (نیمه قرن دوم) و آن را بر سایر بلاداسلامی پراکنده ساختند، موضوع
آرایش و تزئین کتابها به میان آمد، در نسخه های خطی ایکه در قرن و سوم و چارم
اسلام نوشته شده است، تصاویری جالبی دیده می شود که مسلماً از هنر رومی، قبطی،
حبشی و سامانی بهره گرفته است. این تصاویر غالباً توسط استادان غیر مسلمان و به
پیروی و تقلید از نقاشی های مانوی و میناتور های مسیحی ونسطوریان پرداخته و اقتباس
شده است.
نقش و صوری که در سکه های مسلمانان ترسیم می شد، نیز
تقلیدی از روم و فارس بود. مقرزی در کتاب الخط در قسمت سکه و نقود اسلامی بدین
معنا اشاره کرده است. ترسیم نقش و صور از کتاب و سکه کم کم به کتاب تاریخی و ادبی
و پارچه ها و ظروف و لوازم خانه کشید. یکی از جا هایی که مسلمانان در نقش و نگار
دیوار های آن توجه زیادی داشتند، حمام بود.
قدیمترین کتب خطی اسلامی که پر از تصاویر است، کتب طب،
فنون میکانیکی و علوم بوده که غالباً ترجمه می شده است و مشهور ترین آنها الحیل
الجامع بین العمل و العلم جزری و کتاب عجایب المخلوقات قزوینی است. در کتاب کلیله
و دمنه و مقامات حریری صورت هایی برای روشن شدن گزارش و شرح متن کشیده شده است، یک
نسخه خطی از خواص گیاه های برای ادویه اقاقیر در دست است که عبدالله بن فضل (619)
با مهارت و استادی تمام آن را نقش و تزئین کرده است.
بیهقی از داستان خانه که مسعود در هرات داشت و دیوار های
آن پر از رسم و نقش و بدن های لخت وعریان بود، یاد می کنند.
دردیوار های خرابه های لشکرگاه بست تصویر های جالب به دست
آمده که نمونه آن در موزیم کابل است، فرخی در قصیده یی که در تعریف یکی از کاخ های
محمود گفته از نقش های دیوار آن یاد می کند و از تصاویر سلطان که به روی دیوار در
هنگام بزم و رزم کشیده شده بود، وصف می کند.
به کاخ اندرون صفه های مزخرف
در صفه ها ساخته سوی منظر
یکی همچو دیبای چینی منقش
یکی همچو ارتنگ مانی مصور
نگاریده بر چند جا بر مصور
شه شرق را اندران کاخ پیکر
بیک جای در رزم و دردست زوبین
بیک جای در بزم و دردست ساغر
این بود مختصری راجع به وضع نقاشی در صدر اسلام.
علوم ادبی
در قرن چهارم و اوایل قرن پنجم علوم ادبی عرب؛ مانند سایر
علوم رو به ترقی نهاد و علماء و مؤلفان نامبرداری در این زمینه به وجود آمدند،
علوم ادبی مانند عهد پیش و به روش قرن سوم مطالعه و تحقیق می شد، به نحوی که بحث
در باره کلام فصحاء از نظر صرف و نحو، استناد به آیات و احادیث، بلاغت و سایر نکات
ادبی صورت می گرفت.
استاد مطالب گوناگون را املاء می کرد و شاگردان می نوشتند
و بدین ترتیب کتاب امالی پدید آمد، مانند امالی ابوعلی قالی و امالی ابواسحاق زجاج
که خود موجب شد تا شاگردان کاملاً ورزیده بار آیند و به اسرار لسان عربی آشنایی
کامل به هم رسانند، و نتیجه چنانکه می بینیم ظهور شاعران، نویسنده گان و ادیبان بزرگ در خراسان در اوایل عهد اسلامی
شد. از طرفی دیگر وجود آثاری که نظم علمی و منطقی داشت، سبب شد تا علوم ادبی از
صورت لسانی خارج گردد، و شکل مدون به خود گیرد.
چنانکه علم نحو به صورت مستقل مطالعه وتدوین شد. علم لغت
نیز با ظهور جوهری فارابی شکل منطق یافت و بحث در اشتقاق کلمات نیز آغاز شد. خاصه
این امر توسط ابن جنی(392) به کمال رسید.
از مشاهیر علمای علوم لسانی دانشمندان ذیل بوده اند:
ابوبکر محمد بن درید الازدی البصری معروف به ابن درید
متوفی (321) استاد ابوعلی تالی و ابوسعید سیراقی و ابوالفرج اصفهانی است. از آثار
کتاب ذیل معروف است:
الجمهره فی اللغت المقصوره و کتاب الاشتقاق.
ظاهراً وی نخستین کسی است که فن مقامه نویسی را در عرب به
وجود آورده است.
ابوسعید حسن بن عبدالله سیراقی (368) از ائمه علم اللغت،
نحو، فقه و علوم قرآن و کلام واستاد ابوحیان توحیدی است. سیراقی مرجع علماء و
فضلاء بود. امرایی چون نصر بن احمد سامانی و ابوجعفر احمد بن صفاری توسط نامه و
مکتوب، سوالاتی در باره قرآن، حدیث و کلمات عربی می کردند، و او جواب های وافی می
نوشت. اثری که از او در دست است، کتاب اخبار النحویین البصرین و شرح کتاب سیبویه
است.
دیگر از شاگردان او ابوعلی حسن بن احمد فارسی متوفی (377)
و ابن جنی (392) است. ابوعلی کتابی به نام الایضاح و التکمله فی النحو دارد که به
نام عضدالدوله دیلمی کرده است.
دیگر از ادبای این عهد صاحب کافی، اسماعیل بن عباد تالقانی
متوفی (385) وزیر مشهور دیلمیان است که کتاب المحیط او در علم لغت مقام خاصی دارد.
دیگر از بزرگان علم لغت ابوالحسین احمد بن فارس رازی متوفی
(390) صاحب کتاب المعجل و استاد بدیع الزمان همدانی است وی نیز کتابی به نام
الصاحبی در باره خصایص و اختلاف لهجات عرب دارد که به نام صاحب بن عباد نوشته است.
دیگر از کبار علمای ادب؛ ابومنصور محمد بن احمد الازهری
هروی است که اثر معروف در علم لغت به نام التهذیب دارد و ابن منظور صاحب لسان
العرب از آن به نیکی یاد کرده و آن را از امهات کتاب لغت خوانده است، دیگر از
بزرگان علم لغت اسماعیل بن هماد جوهری فارابی متوفی (398) صاحب کتاب الصحاح فی
لغته و ابوعمرو احمد بن محمد بن ابراهیم زوزنی متوفی (374) هستند که دومی معلقات
سبعه را شرح کرده است. نام بسیار دیگر از اصحاب علوم ادبی سبب اشتغال تألیفات دیگر
در مباحث مختلف و در شمار نویسنده گان خواهد آمد.
در اثر بحث و مناظره و تحقیقاتی که در آثار فصحاء صورت می
گرفت، علوم بلاغت ترقی شگرفی نمود، و کتبی مانند دلایل الاعجاز و اسرار البلاغه
تألیف شد و به میان آمد. نویسنده این دو کتاب عبدالقاهر بن عبدالرحمان جرجانی
متوفی (474) است که شاگرد ابوالحسن علی بن عبدالعزیز جرجانی متوفی (366) بود.
ابوالحسن معاصر صاحب و قاضی ری بود که کتابی به نام او
وساطه بین المتنبی و خصومه را نوشته است و در آن خواسته در باره انتقاداتی که ابن
عباد بر متنبی کرده بود، قضاوت نماید.
وضع ادبی افغانستان در قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم
عهدی که مورد مطالعه ما است، از درخشنده ترین دوره های
ادبی افغانستان به شمار می رود، و از جهات بسیار قابل توجه است، از آنجمله ظهور و
وجود شعرای بزرگ و کثرت گوینده گان است.
تشویق و توجه
سلاطین و امراء و وزراء نسبت به شعرا و اکرام گوینده گان و اعطای بخشش های بیکران
است. مکرر در کتب تذکره و شرح حال شعرا می بینیم که یکی از نقره دیگدان می زد و
دیگری دوویست غلام سیمین کمر داشته است. زنده گی مرفه و پر از تنعمی که شعرای این
عصر را فراهم بود، کمتر به دوره های بعد میسر بوده، چنانکه می بینیم اشعار گوینده
گان این عصر سراسر پر از نشاط و شادابی است، غالب سلاطین، وزراء و امراء این عصر
طبع شعر داشتند و ذوق آزمایی می کردند.
زبان فارسی دری نیز با استفاده از لغت و ادب عرب آماده
بیان هر فکر و مضمون شده بود. در اوزان شعری نیز تحولی پدید آمد، و وزن شعر رو به
تکامل نهاد. مسایل حکمت و وعظ نیز اندک اندک در شعر راه یافت و این همه نکات موجب
آمد تا مقدمات تحول ادبی فراهم آید، از همینجاست که می بینیم که مقدمات تغییر سبک
خراسانی به عراقی به عبارت دیگر سبک بین البین به وجود می آید. و اندکی بعد از قرن
ششم سبک عراقی به ظهور می پیوندد. سبک خراسانی تقریباً سه قرن در ادبیات ادامه
پیدا کرد، آثار تبدیل این سبک در شعر از اواخر قرن چهارم دیده می شود، به این
کیفیت که لفظ در شعر فارسی در پی آن می رود که خارج از حدود معنا ارزش پیدا کند و
این ارزش را با رعایت هم آهنگی از الفاظ مجاور کسب می کند. این مهمترین خصوصیتی
است که به تدریج سبک شعر فارسی را از حالت ساده قدیمی به سوی کمال فنی پیش می برد.
در نثر فارسی دری از اواخر قرن پنجم که یک چنین حالتی به
وجود می آید، و نویسنده در پی آنست که لفظ و معنا را در نثر خود به یک حد مراعات
کند. سابقاً گفتیم که در سبک سامانی شعر فارسی لفظ و معنا ساده بود، یعنی شاعر
هیچگاه گرد پیرایه های لفظی نمی گشت، ودر پی آن نبود که معانی را با الفاظ دشوار
بپوشاند و ازین روی احتیاجی به استعمال لغات عربی خارج از اندازه یی که معمول زبان
نبود، نداشت، اما به تدریج این ذوق جای خود را به ذوق متکلف شعر و نثر باز گذاشت
از اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم شعر فارسی متوجه آن بود که جمال اسلوب را بیش
از کمال معنا رعایت نماید. و طبعاً محتاج بود که لغات بیشتری به کار برد. وقتی که
آثار شعرای آن عهد را که خاستگاه آن خراسان بوده مطالعه می کنیم، اولین نکته یی که
بدان متوجه می شویم، کثرت لغات عربی و
آزادی است که شاعر در استعمال این لغات داشته چون برای رعایت صنایع لفظی لغات لازم
را شاعر به این ترتیب در اختیار داشت، صنایع و تکلفات عربی به تدریج در شعر فارسی
تاختن آورد و هرچه بیشتر صنایع لفظی در شعر راه یافت، دیگر از مختصاتی که به تدریج
در شعر فارسی راه می یابد، ذوق تنوع و ابتکار است، نویسنده گان و شاعران در جستجوی
آن اند که مضامین خود را با تشبیهات تازه، استعارات نو و کنایات بدیع بیارایند.
اثر این تحول از اواخر سبک سامانی شروع می شود، از این
دوره به بعد تشبیه ساده تقریباً از میان می رود. چنانکه می دانیم در سبک سامانی
کنایات محدود بود به آنچه در زبان رواج داشت، اما از این دوره به بعد شاعر کنایه
ایجاد می کند وترکیبات کنایی می سازد. البته در آغاز این قبیل کنایات سبب غموض و
ابهام معنا نمی شد، اما در دوره های بعد کنایات سنگین و دشوار دور از ذهن بیشتر
طرف توجه شاعر قرار می گیرد.
از اوایل سبک غزنوی استعارات تازه در شعر فارسی دری می
بینیم، اما با رعایت حدود خاص که بعداً دراواخر سبک عراقی این استعارات به جایی می
رسد که وجه جامع آن به هیچ وجه معلوم نیست.
دیگر از مختصات این دوره بیش و کم ورود قسمتی از معانی
فلسفی، علمی، کلام و منطق در شعر است. اگر چه امروز اثر زیادی راجع به این قسمت
نمی بینیم، اما پیداست که پایه تحولات دوره بعد در این زمان گذارده شده است. اما
شعراء در این دوره به استعمال این چنین معانی زیاد تفنن نمی کردند، و معانی را
بسیار ساده و بدون تعقید در شعر خود بیان می کردند، اما بعداً مضامین علمی یکی از
وسایل تفنن شعراء شد و حتی از اصطلاحات صرف، نحو، بدیع و عروض و کلیه علوم برای
ایجاد مضمون استفاده می کردند، مثلاً از گذشته گان ابوشکور بلخی، بدین گونه از
معانی علمی استفاده کرده است:
از دور بدیدار تو اندر نگریستم
مجروح شد آن چهره ی پر حسن و ملاحت
وز غمزه ی تو خسته شد آزرده دل من وین
کار قضاییست جراحت به جراحت
دیگر از مختصات این سبک ورود صنایع بدیعی است، مقدمات صنعت
ترصیع که در سبک خراسانی مهمترین صنایع شمرده می شود، در این دوره شروع و فراهم
شده بود.
گرچه اشعار عنصری دارای صنعت ترصیع چنانکه در بدیع از آن
تعریف شده، هست اما در بسیاری از موارد اشعار این شاعر دارای یک نوع قرینه سازی
بسیار ظریف است، بین کلمات دو مصرع و در بیشتری از موارد بین دو مصرع تناسب ترکیب
موجود است و همین کیفیت بعد ها به تدریج تبدیل به تناسب تعداد کلمات بین دو مصرع
می شود تا در سبک متکلف عراقی به ترصیع می رسد.
در اشعار شعرای دوره غزنوی که سبک آنها بین سبک کهنه ی
سامانی و سبک عراقی قرار دارد، توجه به صنایع لفظی بارز و آشکار است. اما در هر
حال هنوز معنا در شعر حکومت می کند نه لفظ و بیشتر از همه به صنعت مراعات النظیر و
تضاد توجه داشتند. در دوره ی غزنوی شعر به طرف تخیل می شود، در حالی که در سبک
سامانی خیال بافی در شعر بسیار کم است و دنباله همین تخیل است که بعد ها مضامین
دور از ذهن سبک عراقی را که منتهی به سبک هندی می شود، به وجود آورده است.
در دوره غزنوی سبک های مختلفی در شعر فارسی دری هست که
مهمترین آن سبک فرخی، عنصری، ناصر خسرو، منوچهری و سنایی است که شرح مختصات این
سبک ها در ذیل شرح حال شعرای مذکور به تفصیل خواهد آمد.
نثر فارسی
از چگونه گی کتب منثور فارسی در ذیل عهد سامانی صحبت
کردیم، اکنون مختصری در باره ی کتب منثور دیگری که دنباله ی آن آثار است، بحث می
کنیم از آنجمله دانشنامه علایی و کتاب نبض ابن سینا است.
ابن سینا دانشنامه علایی را به خواهش دختر علاءالدوله
کاکویه نوشته و مشتمل بر مباحثی از منطق، الهیات، هیئت و مسایلی از حکمت مشأ است
که ظاهراً نخستین اثری به فارسی در این زمینه است. اهمیت دانشنامه گذشته از وزن
علمی آن از جهت بسیاری اصطلاحات منطقی و فلسفی به زبان فارسی است که قسمتی از آن
پرداخته ی دست شیخ است.
رساله نبض نیز از جمله نخستین کتابی است که در فن طب
نگاشته شده است و حاوی اصطلاحات علمی متعدد به فارسی است. کتب دیگری را نیز به
فارسی به ابن سینا نسبت داده اند؛ مانند: روضه… و رساله معراجیه و غیره.
از آثار معتبر و منثور این عهد کتاب التفهیم لاوایل صناعه
التنجیم از علامه بزرگ ابوریحان بیرونی است که به نام ریحانه دختر یکی از سرهنگان
غزنی به فارسی بسیار شیوا نوشته است. این کتاب نخستین و مهمترین اثری است که در
علم نجوم، هندسه و حساب به فارسی نگاشته شده و نویسنده سعی کرده است تا اصطلاحات
فارسی به جای اصطلاحات عربی به کار برده شود. دیگر از آثار منثور این عهد ترجمه و
شرح رساله یی حی بن یقظان است که از آثار تمثیلی و عرفانی ابن سینا بوده، این کتاب
در شرح حال پیری از اهل بیت المقدس به نحوی صوفیانه نگاشته شده و ظاهراً آن را
ابوعبید جرجانی شاگرد ابن سینا به فارسی ترجمه کرده است، این ترجمه از لحاظ روانی
و سلاست بیان و داشتن مفردات کهن قابل توجه است.
کتاب شش فصل و رساله استخراج نیز دو اثر نحوی است که توسط
ابوجعفر محمد بن ایوب طبری نوشته شده است.
کشف المحجوب ابویعقوب اسحاق بن احمد سکزی از آثار مهم این
عهد است که در اثبات و شرع مذهب اسماعیلیه نوشته شده از نویسنده گان بسیار زبردست
و بارز این عهد ابونصر مشکان است که قسمتی از رسایل او در تاریخ بیهقی نقل
شده است.
از کتب تاریخ چون تاریخ بیهقی، زین الاخبار گردیزی و تاریخ
سیستان در ذیل علم تاریخ یاد کردیم.
در این عهد نیز به اسم یک عده از نویسنده گان و شعراء بر می خوریم که آثار خود را به زبان
تازی نوشته و کمتر شاعر و نویسنده، فارسی وجود دارد که اثری به عربی داشته باشد.
برای اطلاع بیشتر از این موضوع رجوع شود به کتاب تتم الدهر
و تتمه الیتیمه ثعالبی و دومیته القصر باخرزی و نظایر آن.
از شعرای بزرگ تازی گوی باید محمد بن موسی الحدادی البلخی
و ابوعبدالله الفربر الابیوردی و منهیار دیلمی متوفی (428) و ابوالفتح علی بن محمد
البستی متوفی (400) را نام برد.
شعرا
عنصری
ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری از ام البلاد بلخ است از
اوایل جوانی او اطلاعی در دست نیست، اینکه می نویسند در ابتدای جوانی به تجارت
مشغول بود و در بین راه گرفتار دزدان شد و بعد به فکر تحصیل افتاد و به شاعری
مشغول گشت از انواع مطالبیست که اکثر بزرگان به او نسبت می دهند و زیاد طرف توجه
نیست. دولت شاه او را شاگرد ابوالفرج سکزی خوانده است. عنصری ظاهراً در حدود
(390هـ) به دربار نصر بن سبکتگین که حکمران بلخ بود، تقرب حاصل کرد، نصر مقدم او
را گرامی داشت ودر تربیت و تفقد وی همت گماشت و به مال و صلات فاخر او را بر خوردار
کرد عنصری در قصیده یی که به مدح این امیر گفته به این مطلب اشاره می کند:
ز رسم تو آموختم شاعری
به مدح تو شد نام من مشتهر
که بود من اندر جهان پیش از این
کرا بود در گیتی از این خبر
ز جاه تو مصروف گشتم چنین
من اندر حضر نام من در سفر
عنصری توسط نصر بن سبکتگین به دربار محمود راه یافت کم کم
کار او بالا گرفت و مقدم شعرای آل ناصر شد، دولت و نعمت او زبانزد مورخان و شعرا
بود. گویند چار صد غلام سیمین کمر داشت، هر وقت که به سفر می رفت چهار صد شتر بنه
او را حرکت می داد، حتی اوان و ظروف او از نقره بود، چنانچه خاقانی به این معنا
اشاره می کند.
به ده بیت صد برده و بدره یافت
ز یک فتح هندوستان عنصری
شنیدم که از نقره زد دیگدان
ز زر ساخت آلات خوان عنصری
عوفی در ذیل شرح حال معزی چنین می نویسد( ص301، جلد دوم،
چاپ نفیسی 1325) گویند که سه کس از شعرا از سه دولت اقبال ها دیدند و قبولی ها
یافتند، چنانکه کس را آن مرتبه میسر نبود، یکی رودکی در عهد سامانیان، عنصری در
دولت محمود، و معزی در دولت ملکشاه سلجوقی ، گذشته از اغراقی که تذکره نویسان در
باره عنصری کرده اند، این نکته مسلم است که وی از شعرای مقرب دربار بود، و پیوسته
از صله های گرانمایه و تشریف های فاخر بهره مند می شد، گویا کلام او در سلطان
تأثیر فوق العاده داشت. داستان دلچسپی را که چهار مقاله در باره مجلس عشرت محمود و
بریدن زلف ایاز و پشیمانی وی و تسکین محمود از شعر عنصری مصدق قول ماست، چنانکه در
بدل رباعی یی که عنصری گفت، سه بار دهن اورا پر از جواهر کردند.
به هر ترتیب، پایه و منزلت او در دربار محمود، به قدری بود
که در جمله شعرا سمت ملک الشعرایی داشت، می گویند: که شعرا قبلاً اشعار خود را به
نظر وی می رساندند و بعد به دربار می خواندند و این نکته از قصاید شعرا یی که
عنصری را مدح گفته اند، کاملاً پیداست. در باره تقدم عنصری بر شعرای دربار در درجه
اول می توان مهارت و استادی او را در شعر و اطلاع و معلومات در آثار و ادب عرب را نام برد. دیگر اینکه توجه و حمایت برادر
سلطان در این امر تأثیر زیاد داشت. به علاوه تأثیر کلام او و استدلال های منطقی،
نوع مدح و توصیف قهرمانیهای سلطان به موفقیت های وی می افزود، پس تمکینی که شعرای
دیگر از او می کردند، طوعاً و کرهاً نبوده، همه از نظر اعتقاد به فضل و کمال
استادی او بود، عنصری علو طبع داشت و از قصاید او مناعت نفس او پیداست. عنصری در
علوم مختلف مانند فلسفه و ریاضی توانا بود، و در غالب علوم متداوله آن عصر دست
داشت و از ادبیات عرب اطلاع کافی داشت، گاهی بعضی از مضامین شعرای عرب را با نهایت
زبر دستی به فارسی نقل و ترجمه کرده است، چنانچه این شعر معروف ابوتمام طایی را به
فارسی در آورده است.
السیف الصـــدق انباء مــن الکتب فــی حــده اسحـک بین الحد واللعب
آنجا که گوید:
به تیغ شاه ذکر نامه گذشته مخوان که راست گوی تر از نامه تیغ او بسیار
از مراتب فضل عنصری همین بس که منوچهری وی را استاد
استادان خوانده است، در قصیده ی معروف شمعیه خود بدین مطلع:
ای نهاده بر میان فرق جــان خویشتن جسم ما زنده به جان و جان تو زنده به تن
تا آنجا که گوید:
تو همی تابی و من بر تو همی خوانم ز مهر
هر شبی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن
اوستاد اوستادان زمانه عنصری
عنصرش بی عیب و دل بیغش و دینش بی فتن
شعر او چون طبع او هم بیتکلف هم بدیع
طبع او چون شعر او هم با ملاحت هم حسن
نعمت فردوس یک لفظ متینش را ثمر
گنج باد آورد یک شعر مدیحش را ثمن
تا همی خوانی تو اشعارش همیخایی شکر
تا همیگویی تو ابیاتش همیبویی ثمن
این استاد مسلم مورد توجه شعرای مابعد نیز بود و هر کس از
شعرا که می خواست، مرتبت و استادی خود را نشان بدهد، خویشتن را با او مقایسه می
کرد و ارزقی هروی که پیرو روش عنصری در شعر بود، بیشتر از هر کسی سخن وی را تقلید
کرده است، در مقام تفاخر گوید:
اندرین میدان فخر اکنون سبق من بنده راست
گو درین میدان فخر آی ار تــواند عنــصری
خاقانی که شاید کسی عنصری را بر او ترجیح نهاده گوید:
به تعریض گفتی که خاقانیا
چه خوش داشت نظم روان عنصری
بلی شاعری بود صاحبقران
ز ممدوح صاحبقران عنصری
ز معشوق نیک وز ممدوح نیک
غزل گو شد و مدح خوان عنصری
شناسد افاضل که چون من نبود
بمدح و غزل در فشان عنصری
زده شیوه کان حلیت شاعریست به
یک شیوه شد داستان عنصری
مرا شیوه خاص و تازه است وداشت
همان شیوه باستان عنصری
نه تحقیق گفت و نه وعظ و نه پند
که حرفی ندانست ازان عنصری
بدانش توان عنصری شد و لیک
به دولت شدن چون توان عنصری
عنصری راست:
کی عیب سر زلف بت از کاستنی است
چه جای به غم نشستن و خاستن است
جای طرب و نشاط و می خواستن است
کاراستن سرو به ز پیراستن است
دیگر از وقایع زمان عنصری مناظرات اوست، با غضایری رازی:
غضایری رازی قصیده یی در شکر گزاری از بخشش های سلطان به
غزنین فرستاد، بدین مطلع:
اگر کمال به جاه اندر است و جاه به مال
مرا ببــینــی کــه بیـنی کمال را به کمال
عنصری قصیده او را انتقاد کرده جواب گفت، بدین مطلع:
خدایگان خراسان و آفتاب کمال که وقف کرد بر او کردگار عزوجلال
که بعداً غضایری به مطلع ذیل جواب آن را داد و به زعم خود
رد کرد.
پیام داد به من بنده دوش باد شمال ز حضرت ملک مال بخش دشمن مال
سبک و افکار عنصری:
به تصدیق همه، عنصری یکی از فحول شعرای قرن پنجم و
بزرگترین قصیده سرای زبان پارسی دری است، که به آن جزالت واستحکام حتی در مقام
معارضه هیچ کس نتوانسته است قصیده یی انشاء کند. بنای قصایدش همه بر پایه استدلال
و برهان گذاشته شده است، الفاظش همه رشیق، استوار و منتخب است. معانی فلسفی و
تعبیر های علمی را طوری در شعر گنجانیده که آن معانی در شعر مضمحل شده است.
اشعار عنصری متانت و مطابقه آن با قوانین فکر از اشعار
دیگر شعرا ممتاز است، چنانچه در تمام قصاید او یک جمله اضافه بر مقصود نیست. در
زمینه سازی تغزل و وصف مناظر طبیعی، حسن مطلع و مخلص قصاید از امتیاز خاصی برخودار
است، در تصویر وقایع و شرح جزییات میدان های جنگ ماهر و توانا بود.
عنصری از لحاظ مبالغه و اغراق جانب اعتدال را رعایت کرده
است و کلامش در عین حال جزالت و استحکام از پیچیده گی و تعقید مبراست. کلامش به
صنایع بدیعی چون ترصیع، تقسیم و لف و نشر وغیره آراسته است. و در هیچ بابی از
صنایع بدیع نیست که صاحب ترجمان البلاغه بیتی یا شعری به عنوان شاهد از عنصری
نیاورده باشد.
ممدوحین عنصری بیشتر سلطان محمود و برادرش امیر نصر و یوسف
و ا حمد بن حسن میمندی بوده اند، دیوان او که امروز در دست است، چهار هزار بیت
دارد، مثنوی هایی که به اونسبت می دهند، یکی وامق و عذرا است که اصل آن از بین
رفته و اشعار پراگنده از او در فرهنگ ها به صورت متفرق باقیمانده است. دیگر رساله
شاد بهر و عین الحیات است که ابوریحان آن حکایت را از فارسی به عربی نقل کرده و آن
را قسیم السرور و عین الحیات خوانده است. مثنوی دیگری راجع به دو بت بامیان (خنگ
بت و سرخ بت) دارد که آن را البیرونی به عربی ترجمه کرده و حدیث الصمتی الابامیان
خوانده است. اخیراً هژده بیت از وامق و عذرای وی به دست آمده است که توسط پروفیسور
شفیع چاپ شده و در صورت انتساب آن به عنصری تردیدی نیست. وفات عنصری در سال 431
اتفاق افتاده است. نمونه کلام:
تو آن شاهی که اندر شرق و در غرب جــهود و کافر و گبر و
مسلمان
هــمی گــوینـد در تســبیح و تــهلیل که یارب عاقبت محمود
گردان
در مدح خواجه ابوالقاسم حسن بن احمد میمندی:
ای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان کنی
دست دست تست اگر باساحران پيمان كني
گاه برماه دوهفته گرد مشك آري پديد
گاه مرخورشيد را درغاليه
پنهان كني
سامري از ساحري برزر گوساله نكرد
نيم از آن هرگز كه توباعارض جانان كني
هم زره پوشي وهم چو گان زني برارغوان
خويشتن را گه زره سازي وگه چوگان كني
بشكني برخويشتن تانرخ عنبر بشكني
خويشتن لرزان كني تانرخ مشك ارزان كني
نیستی ديوانه برآتش چرا غلتي همي؟
نيستي پروانه گردشمع چون جولان كني؟
چون بخواهي گشت گرد شگاه تو ديبا بود
چون بخواهي خفت بسترلاله نعمان كني
در قصد ممدوح گوید:
آمد آن رگ زن مسیح پرست
نیش الماس گون گرفته به دست
طشت زرین وابه دست ان خواست
بازوی شهریار را بر بست
نیش بگرفت و گفت عز علیک
اینچنین دست را که یارد خست
سر فرو برد و بوسه یی بر داد
وز سمن شاخ ارغوان برجست
در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین غزنوی گوید:
گه آن آراسته زلفش زره گردد گهی چنبر
گه آن پیراسته جعدش ببارد مشک و گه عنبر
برو از نیکویی معنا به غمز ازجادویی دعوی
به چهره حجت مانی به خوبی حاجب آزر
شگفته لاله رخساره حجاب لاله جراره
بر از عاج و دل از خاره تن از شیر و لب از شکر
ز من طاعت وزو فرمان همو زرق و همو فرمان
همو درد و همو درمان همو دزد و همو داور
سرشته رویش از رحمت همیدون گنج بر نعمت
رخ از نورو خط از ظلمت لب از مرجان دل از مرمر
سمن بویی شبه مویی بلا جویی جفا گویی
پریزادی پریرویی پریچهری پری پیکر
دل آرامی دل آرایی غم انجامی غم افزایی
نکو رویی نکو رأیی به حسن اندر جهان سرور
ببرد او ای دل از دویی که گاه آمد که حق جویی
غزل چندین چرا گویی ز عشق لب بت دلبر
ثنا جوی از غزل پاسخ کت این هر دو بود فرخ
غزل بر ماه زیبا رخ ثنا بر شاه نیک اختر
امیر عادل عالم که جود از کف او قایم
قوام دولت دایم نظام دین پیغمبر
همه کردار او عبرت خرد را خدمتش فکرت
ملک نصر ملک سیرت سپه سالار حق گستر
نه خشمش را ز کس مانع نه رنج کس بدو ضایع
همی چون زهره طالع بتابد مدحش از دفتر
چو بیند مر هزار هزارانجوید مرد عاجز را
ببندد دل مبارز را به تیرو نیزه و خنجر
به فخر از خلق بی همتا به فضل از خسروان پیدا
به دل معطی تر از دریا به کف کافی تر از کوثر
خرد را تاج و پیرایه ادب را جوهر و مایه
به دل با فخر همسایه به همت با قضا همبر
به پاکی چون دل بخرد تهی از غش بری از بد
جهان را سایه ایزد امید راحت محشر
نخواهد جز همه رادی ازو گیتی به آزادی
بزرگان را بدو شادی بزرگی را بدو مفخر
به جای جنگ و خونریزیش چو گردد تیز شبدیزش
به پیشش گاه اویزش چه یک مرد و چه صد لشکر
فعالش در خور نصرت خصالش زیور دولت
کمالش دفتر حکمت کلامش رشته گوهر
بساط را دی افگند ز نعمت گیتی آگنده
شده نامش پراگنده ز چین تا کنگ و تا تستر
همش قدر و همش قدرت همش رای و همش رتبت
همش رحمت همش خدمت همش منظر همش مخبر
قضا را عزم او حاجب بقا را حزم او خاطب
بلا را رزم او نایب سخا را بزم او افسر
به حلم احنف به تن آرش به طبع آب و به خشم آتش
رهی جوی و رهی بر کش رهی دارو رهی پرور
اساس عدل او محکم لباس فضل ومعلم
هنر در فعل او مدغم خرد در لفظ او مضمر
ز غم جودش برات آرد سوی مرده حیات آرد
عدو را کی نجات آرد ز زخمش گر بود عنتر
که باشد جود را حاتم جز او از تخمه آدم
که هر دستش یکی عالم هر انگشتر یکی کشور
جوانمردی ازو حاصل خردمندی ازو کامل
جهانگیری بدو مایل جهانداری بدو بافر
ز جودش هر که بشتابد ز گیتی روی برتابد
به عمر نوح دریابد ز بحر جود او معبر
به پاد افراه و پاداشن نوشته دو خط روشن
به تیغش هر که لا تأمن بگنجش هرکه لا تحذر
ایا هر دشت و هر پشته به خون دشمن آغشته
به فضلت یک سخن گشته سراسر مومن و کافر
ز گنجت زایران قارون ز جنگت قلعه ها هامون
ز جودت بادیه جیحون ز خشمت سنگ خاکستر
تویی بر مردمان سایق تویی بر مهمان عاشق
تویی در قول ها صادق تویی در صدر ها مهتر
دل مدحت سرای تو چنان گشت از عطای تو
که نشناسد سرای تو ز کان سیم و کان زر
خداوندا بزی شادان برسم و سیرت رادان
ابا شادی تو ابادان به مشکین باده احمر
بگیر ای شاه آزاده ملک طبع و ملک زاده
ز دست دلبران باده بدین هرمزد و شهریور
بمان تا این جهان باقی به جای ملک مشتاقی
ببزم اندر ترا ساقی بتی چون لعبت بربر
به مجلس با خردمندان همیشه دولت خندان
دو چشمت سوی دلبندان دو گوشت سوی خنیاگر
عنصری در لف و نشر تقسیم و تردید طوری که پیشتر اشاره شد،
صنعتکار بزرگ است؛ مانند:
یا ببندد یا کشاید یا ستاند یا دهد
تا جهان باشد بود مر شاه را این یادگار
آنچه بستاند ولایت آنچه بدهد خواسته
آنچه بندد دست دشمن آنچه بکشاید حصار
فرخی:
ابوالحسن علی بن جولوغ از شعرای بزرگ عهد غزنوی است، تخلصش
به اتفاق همه تذکره نویسان فرخی است و خود نیز در چند جای خود را فرخی خطاب کرده
است، متوطن وی سیستان بود و خود نیز در چند جا بدین معنا اشاره کرده از آنجمله:
من قیاس از سیستان دارم که او شهر منست
وز پی خویشان ز شهر خویـشتن دارم خبـر
شهر من شهر بـزرگسـت و زمیـنش نامـدار
مـردمـان شهـر من در شــیر مــردی نامــور
پدر فرخی به قول نظامی عروضی غلام امیر خلف بانو بن احمد
بن محمد بن خلف بن لیث صفاری بود، قدیمترین جایی که شرح حال فرخی را ذکر و آورده
است، چهار مقاله نظامی عروضی است.
نظامی عروضی در مقاله دوم، شرح حال فرخی را در ضمن حکایت
بدین ترتیب آورده است:
فرخی از سیستان بود پسر جولوغ غلام امیر خلف بانو، طبعی به
غایت نیکو داشت و شعر خوش گفتی و چنگ تر زدی و خدمت دهقانی کردی از دهاقین سیستان
و این دهقان او را هر سال دو ویست کیل پنج منی غله دادی و صد درم سیم نوحی او را
تمام بودی اما زنی خواست هم از موالی خلف و خرجش بیشتر افتاد و دبه و زنبیل در
افزود. فرخی بی برگ ماند و در سیستان کسی دیگر نبود مگر امرای ایشان.
فرخی قصه بدهقان برداشت که مرا خرج بیشتر شده است چه شود
که دهقان از آنجا که کرم اوست غله من سیصد کیل کند و سیم صدو پنجاه درم تا مگر با
خرچ من برابر شود، دهقان بر پشت قصه توقیع کرد که اینقدر از تو دریغ نیست، و افزون
از این را روی نیست، فرخی چون بشنید مایوس گشت و از صادر و وارد استخبار می کرد که
در اطراف و اکناف عالم نشان ممدوحی شنود تا روی بدو آرد، باشد که اصابتی یابد تا
خبر کردند از امیر مظفر چغانی به چغانیان که این نوع را تربیت می کند و این جماعت
را صلت و جایزه فاخر همی دهد، و امروز از ملوک عصر و امرای وقت در این باب او را
یار نیست، قصیده بگفت و عزیمت آن جانب کرد.
با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله تنیده ز دل بافته ز
جان
الحق نیکو قصیده یی است، که در وصف شعر کرده است در غایت
نیکویی و مدح خود بی نظیر است، پس برگی بساخت و روی به چغانیان نهاد و چون به حضرت
چغانیان رسید بهار گاه بود و امیر به داغگاه و شنیدم که هژده هزار مادیان زهی داشت
و هر یکی را کره یی در دنبال و هر سال
برفتی و کرگان داغ فرمودی و عمید اسعد که کد خدای امیر بود به حضرت و نزلی راست می
کرد تا در پی امیر بود. فرخی به نزدیک او رفت او را قصیده یی بخواند و شعر امیر بر
او عرضه کرد. خواجه عمید اسعد مردی فاضل بود و شاعر دوست شعر فرخی را شعری دید تر
و عذب خوش و استادانه فرخی را سکزی دید بی اندام جبه یی پیش و پس چاک پوشیده
دستاری بزرگ سکزی وار در سر و پای و کفش بس ناخوش و شعری در آسمان هفتم هیچ باور
نکرد که این شعر آن سکزی را شاید بود. بر سبیل امتحان گفت:
امیر به داغگاه است و من میروم پیش او. و ترا با خود ببرم
بداغگاه که داغگاه عظیم خوش جایی است جهانی در جهانی سبزه بینی. پر خیمه و پر
ستاره و چراغ چون ستاره از هر یکی آواز رود می آید و حریفان در هم نشسته و شراب
همی نوشند عشرت همی کنند. و به درگاه امیر آتشی افروخته چند کوهی و کرگان داغ همی
کنند و پادشاه شراب در دست و کمند در دست دیگر شراب می خورد و اسپ می بخشد. قصیده
یی گوی لایق وقت. وصف داغگاه کن تا ترا پیش امیر برم. فرخی آنشب برفت و قصیده یی
پرداخت سخت نیکو و بامداد پیش خواجه امیر اسعد آورد و آن قصیده اینست:
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس
بید را چون پر طوطی برک روید بی شمار
دوش وقت صبحدم بوی بهار آورد باد
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین
باغ گویی لعبتان جلوه دارد بر کنار
نسترن لولوی بیضا دارد اندر مرسله
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر گوشوار
تا برامد جامهای سرخ مل بر شاخ گل
پنجه های دست مردم سر فرو کرد از چنار
باغ بوقلمون لباس و شاخ بو قلمون نمای
آب مروارید گون و ابر مروارید بار
راست پنداری که خلعت های رنگین یافتند
باغ های پر نگار از داغگاه شهریار
داغگاه شهریار اکنون چنان خرم بود
کاندرو از خرمی خیره بماند روزگار
سبزه اندر سبزه بینی چون سپهر اندر سپهر
خیمه اندر خیمه چون سیمین حصار اندر حصار
هرکجا خیمه است
خفته عاشقی با دوست مست
هرکجا سبزه است شادان یاری از دیدار یار
سبزه ها با بانگ چنگ مطربان چرب دست
خیمه ها با بانگ نوش ساقیان میگسار
عاشقان بوس و کنار و نیکوان ناز و عتاب
مطربان رود و سرود و خفته گان خواب و خمار
بر در پرده سرای خسرو فیروز بخت
از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار
بر کشیده آتشی چون مطرد دیبای زرد
گرم چون طبع جوان و زرد چون زر عیار
داغها چون شاخ های بسد یاقوت رنگ
هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار
ریدگان خواب نادیده مصاف اندر مصاف
مرکبان داغ ناکرده قطار اندر قطار
خسرو فرغ سیر بر باره دریا گذر
با کمند اندر میان دشت چون اسفندیار
همچو زلف نیکوان مرو گیسو تاب خورد
همچو عهد دوستان سالخورده استوار
میر عادل بوالمظفر شاه با پیوسته گان
شادمان و شاد خوار و کامران و کامگار
هر که را اندر کمندی
ببست بازی در فگند
گشت نامش بر سرین و شانه و رویش نگار
هر چه زین سو داغ کرد از سوی دیگر هدیه داد
شاعران را با لگام و زایران را با فسار
چون خواجه عمید اسعد این قصیده بشنید حیران فروماند که
هرگز مثل آن به گوش او فرو نشده بود، جمله کارها فرو گذاشت و فرخی را بر نشاند و
روی به امیر نهاد و آفتاب زرد پیش امیر آمد و گفت: ای خداوند ترا شاعری آورده ام
که تا دقیقی روی در نقاب خاک کشیده کس مثل
او ندیده است و حکایت کرد آنچه رفته بود. پس امیر فرخی را بار داد، چون در آمد
خدمت کرد، امیر دست داد و جای نیکو نامزد کرد و
بپرسید و بنواختش و به عاطفت خویش امیدوارش گردانید و چون شراب دوری چند در
گذشت فرخی برخاست و به آواز حزین این قصیده بخواند که:
با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله تنیده ز دل بافته ز
جان
فرخی چون تمام خواند امیر شعر شناس بود و نیز شعر گفتی، از
این قصیده بسیار شگفتی ها نمود، عمید اسعد گفت: ای خداوند باش که تا بهتر بینی، پس
فرخی خاموش گشت و دم در کشید تا غایت مستی امیر، پس بر خاست و آن قصیده داغگاه
برخواند، امیر حیرت آورد، پس در آن حیرت روی به فرخی آورد و گفت:
هزار سر کره آوردند، همه روی سپید و چار دست و پای سفید،
ختلی به راه (رای) تراست، تو مردی عیاری، چندانکه بتوانی گرفت، بگیر ترا باشد،
فرخی را شراب تمام دریافته بود، و اثر کرده بیرون آمد، و زود دستار از سر فرو
گرفت، خویشتن را در میان فسیله افگند و یک گله در پیش کرد، و بدان روی دشت برد.
بسیار بر چپ و راست از هر طرف بدوانید که یکی نتوانست گرفت، آخر الامر رباطی ویران
بر کنار لشکر گاه پدید آمد، کرگان در آن رباط شدند، فرخی به غایت مانده شده بود،
در دهلیز رباط دستار زیر سر نهاد و حالی در خواب شد، از غایت مستی و مانده گی
کرگان را بشمردند، چهل و دو سر بودند، رفتند و حوالی (احوال) به امیر بگفتند امیر
بسیار بخندید و شگفت ها نمود و گفت: مرد مقبل است، کار او بالا گیرد، روز به طلوع
آفتاب فرخی برخاست، امیر برخاسته بود، و نماز کرده بار داد و فرخی را بنواخت و آن
کرگان به کسان او سپردند وفرخی را اسپ با ساخت خاصه فرمود و دو خیمه سه استر و پنج
سرا برده و جامه پوشیدنی و گستردنی و کار فرخی در خدمت او عالی شد و تجملی تمام
ساخت، پس به خدمت سلطان یمین الدوله محمود رفت و چون سلطان او را متجمل دید به
همان چشم درو نگریست و کارش بدانجا رسید که تا بیست غلام کمر بسته از پس او بر
نشستندی.
تاریخ ورود فرخی را به دربار امیر ابوالمظفر احمد بن محمد
چغانی باید بعد از قتل دقیقی دانست، یعنی در حدود (390هـ). به همه حال، چون فرخی
به دربار محمود آمد، ظاهراً جوان بود و این معنا از یک بیت فرخی که در مرض محمود
گفته است، به خوبی آشکار می شود.
کاشکی چاره دانمی کردن که بدو بخشمی جوانی و جان
فرخی از برکت طبع بلند و مهارتی که در موسیقی داشت، نزد
سلطان محمود قربت و مکانت یافت و دردستگاه او ثروت و نعمت بسیار یافت و در حضر و
سفر در رکاب محمود می بود. چنانچه در سفر قنوچ (409) سومنات(416)، ناروین (405) و
ری (412) با سلطان همراه و همگام بود، قطعه یی در دیوان او هست که حکایت از سفر سمرقند او می کند، و عوفی
نیز این معنا را تأیید کرده است.
در سفر کشمیر و سفر گرگان نیز همراه سلطان بوده و مکرر به
بلخ رفته است، فرخی بیشتر از سیزده سال در دستگاه آل ناصر زیسته است، چنانچه خود
اشاره کند:
سیزده سال است و امسال فزون خواهد شد
که من ای شاه بدین درگه و معمور درم
تا تو اندر حضری من به حضر پیش تو ام
تا تو اندر سفری با تو من اندر سفرم
فرخی به ثروت و مکنت خود مکرر اشاره کرده است، چنانچه در
قصیده یی گوید:
از فضل خداوندی و از دولت سلطان
امروز من از دی به و امسال من از پار
با ضیعت آبادم و با خانه آباد
با نعمت بسیارم و با آله بسیار
هم با رمه اسپم و هم با کله میش
هم با صنم چینم و هم بابت فرخار
ساز سفرم هست و نوای حضرم هست
اسپان سبکبار و ستوران گرانبار
محسود بزرگان شدم از خدمت محمود
خدمتگر محمود چنین باید هموار
با موکبیان هریم در موکب او جای
با مجلسیان پایم در مجلس او بار
دوبار نه ده بار نه صد بار فزون کرد
در دامن من بخشش او بدره و دینار
جای دیگر گوید:
توانگرم به غلام و توانگرم به ستور
توانگرم به نشاط و توانگرم به سرور
سبک فرخی:
فرخی از بهترین شعرای قصیده سرای زبان فارسی دری است،
سخنان وی به ساده گی و روانی و متانت و
دلاویزی ممتاز است از حیث تشبیب و تغزل و وصف مناظر و بیان احوال روحی کاملاً
طبیعی است. دیوانش آیینه صادق روزگاری است که در آن می زیسته، این عیار سکزی عشرت
طلب خوشگذران و آزادمنش بود، پیوسته در پی آن بوده که فراغ خاطر، آسایش و راحتی
بیابد تا بزمی بر پا کند و غزلی بسراید و چنگی بنوازد.
بخشش سرشار ممدوحان هم این حال را در او تقویت کرده بود
واقعاً عمری در عشرت و آسایش گذاشته، چنانکه گفتیم گفتارش در نهایت ساده گی و روانیست، و به قول عوفی سهل ممتنع. در اشعار
او الفاظ درشت و غریب دیده نمی شود، لطف ذوق و رقت احساس را با شیرینی و ساده
گی بیان آمیخته است، تشبیهات لطیف و وصف
های دقیق دارد. سخنش جامع همه قواعد فصاحت و بلاغت است.
فرخی با آوردن تغزلات زیبا، در مقدمات قصاید خود سبک جدیدی
به میان آورده، و حقا سبک خراسانی را با تغزلات لطیف خود به سوی لطافت سبک عراقی
میل داده است.
عنصری نیز تغزلاتی دارد، اما سبک تغزل او با سبک قصایدش
تقریباً بی تفاوت است، کلمات در شعر عنصری در هر حال سنگینتر و خشنتر و در سبک
فرخی روانتر و لطیفتر است.
در این عصر می بینیم که معنا و لفظ هر دو در عرض هم قرار
دارد، نه بدان ساده گی عهد سامانی بود و
نه بدان تصنع و تکلف که در عصر سلجوقی پدید آمد، و مثل اعلی این نوع شعر، شعر فرخی
است که در حد فاصل بین این دو قرار دارد و از آن به بعد است که شاعر می کوشد که
جمال اسلوب را بیش از کمال معنا رعایت کند از همین جهت است که می گوییم فرخی در
سبک خراسانی صاحب مکتب خاص است، یعنی تغزلات فرخی حرکتی به شعر فارسی داد و اگر
شیوه او را با روش عنصری بیامیزیم، مکتب جدیدی به میان می آید، که فرد شاخص آن
معزی است از همین جهت است که هنگام تحول سبک خراسانی و عراقی، شعر فرخی مورد توجه
و تقلید قرار گرفت، لطافتی را که فرخی در این سبک به وجود آورد پایه و بنیان سبک
عراقی گردید و شعرایی چون ابوالفرج رونی و سید حسن غزنوی در طریق خود به لطافت سبک
فرخی متوجه بودند و همچنان در هر عصری شعرا از فرخی تقلید کرده اند و مسلم است که
درجه اجتهاد بالاتر از تقلید است و شعر تا به حد کمال نرسد، مورد تقلید قرار نمی
گیرد. سنایی کاملاً پیرو فرخی است، و در این قصیده معروف خود از او استقبال و
تقلید کرده است.
مکن در جسم و جان منزل کاین دون است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه اینــجا بــاش و نـــه آنـجا
تا آنجا که گوید:
مگر دانم در این عالم ز بیش اذی و کم عقلی
چو رأی عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
که مصرع آخر را بعینه از قصیده معروف فرخی که بدین مطلع
آغاز می شود، تضمین کرده است.
بــرامــد نیلگون ابــری ز روی نیــلگون دریا
چو رأی عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
جای دیگر گوید:
حال با شعر فرخی آریم رقص بر شعر بوالفتوح کنیم
معزی مکرر از شیوه فرخی پیروی کرده است، به نحوی که اشعار
وی چه از حیث لفظ و چه از حیث معنا، قصاید فرخی را به یاد می آورد، مانند قصیده
زیر:
تا خزان زد خیمه کافور گون بر کوهسار
مفرش زنگار گون برداشتـند از مــرغزار
که تمام قصیده از لحاظ توصیفات و ترکیبات و قوافی تقلید
کامل از قصیده داغگاه فرخی است، بدین مطلع:
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار
پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
همچنین از قصیده:
بـرآمـــد نیلگــون ابری ز روی نیــلگون دریا
چو رأی عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
بدین ترتیب تقلید کرده است:
برامد ساجـگون ابـــری ز روی نیـــلـــگون دریـــا
بخـــار مـــرکـــز خاکی نــقاب قــبــه خـــضـــرا
چو پیوندد به هم گویی که در دشت است سیمابی
چو از هم مگسلد گویی مگو کشتی است در دریا
همچنین فتح علی صبا که از نامداران قصیده سرای زمان فتح
علی شاه قاجار می باشد، در قصیده زیر به شعر فرخی نظر داشته است:
تعالی الله خــداونــد جـهــاندار جــهــان آرا
کزو شد آشکارا گل ز خار و گوهر از خارا
سروش اصفهانی نیز از قصیده فوق تقلید کرده است:
دو ابر بانگزن گشت از دو سوی آسمان پیدا
به هم ناگاه بپیوستند و بر شد از دو سو غوغا
همچنین محمود خان، ملک الشعراء غلام محمد خان طرزی، استاد
خلیلی، فکری، سلجوقی و ده ها نویسنده گان و شعرای پیشین و معاصر از فیض کلام فرخی
برخوردار شده اند و این خود می رساند که شعر فرخی در هر عصر بر مذاق ها و مشرب ها سازگار بوده است. شعراء
برای نشان دادن پایه و مایه شعر خود خویشتن را با فرخی مقایسه می کنند، چنانکه
ولوالجی در قصیده مشهور خود گوید:
مطلع و مقطع قصاید را سوم فرخی و قطرانم
یا انوری در حق ابوالفرج گوید:
در متانت خیـل اقبـــالت چـــوشعر بوالفرج
وز عذوبت مشربت عالیست چو نظم فرخی
و نیز مجیر الدین بیلقانی در قصیده یی که مدح قزل ارسلان
را کرده گوید:
هر نکته یی ز لفظ من انـــدر ثنــای تو
رنگ حدیث فرخی و شعر عنصریست
عوفی چنانکه گفتیم، سخن وی را سهل ممتنع خوانده و
رشیدالدین وطواط او را مبتنی عجم نام داده است، از لحاظ سهل ممتنع بودن مکتب فرخی
همان مکتبی است که بعد ها سعدی با اختلافاتی چند از آن تقلید کرده است، لفظ در شعر
فرخی دوحالت را کاملاً مجسم می کند. یک روانی و ساده گی، دیگر برجسته گی وقدرت.
این دو خاصیت که ظاهراً لغت الجمع به نظر می خورد، در شعر فرخی به استادی ومهارت
به هم آمیخته است، افکار فرخی همان افکار بسیار ساده و عادی است، ا ما همین احساس
عادی را به نحوی در قالب شعر می اندازد و به عبارت نغز و شیرین ادا می کند که هر
صاحب ذوقی را به حال می آورد، مانند:
خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی
خوشا با پریچهره گان زنده گانی
خوشا با رفیقان یکدل نشستن
به هم نوش کردن می ارغوانی
به وقتی جوانی کنی عشق بهتر
که هنگام پیری بود ناتوانی
جوانی و از عشق پرهیز کردن
نباشدجز از ناخوشی و گرانی
جوانی که پیوسته عاشق نباشد
دریغ است ازو روزگار جوانی
در شادمانی بود عشق خوبان
بباید کشادن در شادمانی
و دیگرش:
آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز
هم بدان شرط که با من نکند دیگر ناز
آنچه کردست پیشمان شد و عذری همه خواست
عذر پذیرفتم و دل در کف او دادم باز
گر نبودم به مراد دل او دی و پر یر
به مراد دل او باشم امروز و فراز
دوش ناگاه رسیدم به درحجره او
چون مرا دید
بخندید و مرا برد نماز
گفتم ای جان جهان خدمت تو
بوسه توست
چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز
توزمین بوسه مده خدمت بیگناه مکن
مر ترا نیست بدین خدمت بیگانه نیاز
شادمان گشت و دو رخساره چون گل بفروخت
زیر لب گفت که احسنت زه ای بنده نواز
دیگر:
یاد باد آنشب کانشمسه خوبان طراز
به طرب داشت مرا تا به گه بانگ نماز
من و او هر دو به حجره درو می مونس ما
باز کرده در شادی و در حجره فراز
گه به صحبت بر من بابر اوبستی عهد
گه بوسه لب من بالب او گفتی راز
من چو مظلومان از سلسله نوشیروان
اندر آویخته زان سلسله زلف دراز
خیره گشتی مه کان ماه به می بردی لب
روز گشتی شب کان زلف برخ کردی باز
او هوای دل من جسته و من صحبت او
من سراینده اوگشته و اورود نواز
بینی آن رود نوازیدن با چندین کبر
بینی آن شعر سراییدن با چندین ناز
در دل از شادی سازدگر آراست همی
چون ره نو زدی آن ماه دگر کردی ساز
گر مرا بخت مساعد بود از دولت میر
همچنان شب که گذشتست شبی سازم باز
شعر فرخی را به جهت متانت سبک و روانی اسلوب و رقتی که در
عین حال داراست، و لطافتی که در معانی و الفاظ آن مشهود است، می توان بر تغزلات
کلیه متقدمان و متأخران ترجیح داد. فرخی در بیان جزییات و صحنه های کارزار مانند
یک نقاش ماهر همه حوادث را از کلی وجزیی در نظر مجسم می کند، فرخی نیز مانند عنصری
غالب قصاید مدایح خود را با بدایع طبعیت شروع کرده و در تغزل قدرت نشانداده و
بیشتر تشبیهات لطیف و طبیعی به کار برده است. لطافت احساس و ظرافت فکر فرخی
در این بود که وی گذشته از شعر در موسیقی
نیز دست داشت، چنانکه بار ها به این معنا اشاره کرده است، از آنجمله:
چو بزم کردی گفـتی بیـا و رود بـزن چون جشن کردی گفتی بیا و شعر بخوان
یا:
گاه گفتی بیا و رود بزن گاه گفتی بیا و شعر بخوان
فرخی در اشعار خود با وجود ساده گی سبک، کمال فصاحت را در
نظر داشته است، و در انتخاب وتناسب الفاظ بسیار دقیق است، و ابیاتی از وی در کتب
لغت به شاهد آمده است، صاحب ترجمان البلاغه اشعار مختلفی از وی در ابواب مختلف
صنایع بدیعی آورده است، در صنعت تلمیح یدطولا دارد و در صنعت سوال و جواب
ابتکاراتی دارد که دیگران را کمتر میسر شده، چنانچه این قصیده که در مدح برادر
سلطان گفته است:
چو زرد شدند رزان از چه، از نهیب خزان
به کینه کشت خزان با که با سه تاک رزان
هوا گسست نگسست از چه، برگسست از ابر
ز چیست ابر ندانی تو، از بخار و دخان
خزان قوی شد چون گل برفت، رفت رواست
بنفشه هست بلی با که، با بنفشه ستان
گزنده گشت چه چیز آب چوچه ها چون کژدم
خلنده گشت همی باد چون چه چون پیکان
بریخت که، گل سوری چه چیز، برگ چرا
ز هجر لاله کجا رفت لاله شد پنهان
یک قصیده در مدح سلطان دارد که تمام قصیده ردالعجز علی
الصدر است و چنین آغاز می شود:
پار آن اثر مشک نبودست پدیدار امسال
دمید آنچه همیخواست دلم پار
بسیار دعا کردم کاین روز ببینم امروز
بدیدم ز دعا کردن بسیار
عطار شد آن عارض و آن خط سیاه عطر هم
عاشق عطرم و هم عاشق عطار
بار غم و اندیشه هم از بن دل برخاست تا
مشک سیه دیدم کافور ترا بار
کار دل من ساخته بودست و نبودست امروز
به کام دل من گشته همه کار
تا آخر
فرخی در انواع سخن تفنن کرده است دو ترجیع بند وی از
شاهکار های ادبیات فارسی دری است که جهت نمونه از هر کدام یک بند نقل می کنیم:
ترجیع بند در مدح امیر ابویعقوب یوسف بن ناصر الدین:
زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلید باغ ما را ده که فردا مان به کار آید
کلید باغ را فردا
هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید
و اندر باغ تو بلبل پدیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید
کنون کز گلبنی را پنج و شش کل در شمار آید
چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید
بهار امسال پنداری همی خوشتر ز یار آید
ازین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید
بدین شایسته گی جشنی بدین بایسته گی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی
ترجیع بند در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود غزنوی است:
همی گفتم که کی باشد که خرم روزگار آید
جهان از سر جوان گردد بهار غمگسار آید
بهار غمگسار آید که هر کس را به کار آید
بهاری کاندرو هر روز می را خواستار آید
ز هر بادی که بر خیزد کنون بوی بهار آید
کنون ما را ز یاد بامدادی بوی یار آید
چو روی کودکان ما درخت گل به بار آید
نگاری لاله رخ با ما به خرم لاله زار آید
می مشکین گسارد تا گه بوس و کنار آید
هوا خوش گردد و با طبع خسرو سازگار آید
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی
نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی
دیوان فرخی مشتمل بر حدود ده هزار بیت است، چندی پیش کتابی
را به نام ترجمان البلاغه به وی نسبت می دادند، اما اخیراً اصل کتاب به دست آمده و
ثابت شده که آن کتاب از آن محمد بن قمر رادویانی است که به تاریخ 507 کتابت شده
است ومؤلف در حدود اواخر قرن پنجم می زیسته است.
تاریخ وفات فرخی 429 است. فرخی قریب بیست و پنج تن از
سلاطین، امرا، شهزاده گان و بزرگان معاصر
خود را مدح گفته است. از قصاید معروف او قصیده سومنات است که با توانایی خاصی
جزییات امور را شرح کرده است و اینک چند بیت آن را به طورنمونه ذکر می کنیم:
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
سخن نو آر که نو را حلاوتیست دیگر
فسانه کهن و کارنامه به دروغ
به کار ناید، رو در دروغ رنج مبر
حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد
ز بس شنیدن گشته است خلق را از بر
شنیده ام که حدیثی که آن دوباره شود چو
صبر گردد تلخ ار چه خوش بود شکر
اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد
حدیث شاه جهان پیش گیر وزین مگذر
یمین دولت محمود شهریار جهان
خدایگان نکو منظر نکو مخبر
شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست
که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر
گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون گهی
سپه برد از باختر سوی خاور
ز کار نامه او گر دو روی بر خوانی
بخنده یاد کنی کار های اسکندر
بلی سکندر سر تاسر جهان بنوشت
سفر گزید و به پایان برید و کوه و کمر
ولیکن او ز سفر آب زنده گانی جست
ملک رضای خدا و رضای پیغمبر
درقصیده یی که در رثای محمود سروده حیرانی و آشفته گی مردم
غزنه را به هیبت و جلال محمود اندوه و تأثیر درباریان را به نحو ماهرانه بیان کرده
است، که مطلع آن اینست:
شهر غزنين نه همان است كــه من ديــدم پـار
چه فتاده است كه امسال دگر گون شده كار؟
در ختم مقال، یکی از تغزلات لطیف او را نقل می کنیم:
دل من همیداد گویی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن بمردم
بران دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبودست با روز من روشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی
که دانست کاز تو مرا دیده باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدینگونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش از این آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی
ز قدر من آنگاه
آگاه کردی
که با من به درگاه صاحب درایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
فردوسی
استاد ابوالقاسم فردوسی از بزرگترین شعرای حماسه سرای جهان
و از ستاره گان درخشان آسمان ادب فارسی دری است، تحقیق در باره احوال و شرح زنده
گانی فردوسی از لحاظ قلت اطلاعات تاریخی و کثرت افسانه ها و تناقض در روایات بسیار
مشکل است. اما سعی می کنیم، آنچه که ارباب تحقیق از خود کلام شاعر به دست آورده
اند، مورد موافقت جمهور محققان است، ذکر کنیم:
کنیه وی به تحقیق ابوالقاسم است، ولی اسم او را منصور،
حسن، احمد ضبط کرده اند، اسم پدر او نیز مشکوک است، بعضی علما علی و برخی اسحاق بن
شرف شاه و عده احمد بن فرخ نوشته اند. البنداری (فتح بن علی بن محمد البنداری
اصفهانی تاریخ ترجمه در حدود 620-629) در ترجمه یی که از شاهنامه فردوسی به عربی
در حدود سال 630 هجری کرده است، نام وی و پدرش را منصور بن حسن آورده است. چون
اقدم مأخذ است به قول وی اعتماد می کنیم.
تخلص وی فردوسی است، و در شاهنامه نیز خود را فردوسی
خوانده است، در وجه تسمیه آن بسیار نبشته اند گویا که بیشتر برای خوش آهنگی و
معنای زیبای آنست، چون فرخی و غیره، و نسبتی به باغ و همچنین فردوس به زمینی که به
قول تذکره نویسان محمود گفته اند ندارد.
مولد وی به قول نظامی عروضی که قریباً صد سال پس از وفات فردوسی نبشته، قریه
باژ از ناحیه طبران طوس است. تاریخ تولد وی معلوم نیست، و از روی قراین می توان
حدس زدکه فردوسی در سنه 400 هجری که تاریخ ختم شاهنامه است.
ز هجرت شده پنج هشتاد بـار که من گفتم این نامه نامدار
هفتاد و شش یا هفتاد و هفت سال داشت.
کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیــدم بــه یکــبار برباد شد
پس زمان تولد وی شاید ظاهراً در حدود 323 اما عده یی تولد
او را 329 هجری می دانند، به دلیل زیر که در هنگام جلوس محمود (387هـ) فردوسی به
تصریح خودش 58 سال داشت، چنانکه گوید:
بپیوستم این نامه باستان
پسندیده از دفتر داستان
که تا روی پیری مرا بر دهد
بزرگی و دینار و افسر دهد
ندیدم جهاندار بخشنده یی
به کام کیان بر درخشنده یی
همیداشتم تا کی آید پدید
جوادی که جودش نخواهد کلید
چنین سال بگذاشتم شصت و پنج
به درویشی و زنده گانی و رنج
بدانگاه که بود سال پنجاه و هشت
جوان بودم و چون جوانی گذشت
خروشی شنیدم ز گیتی بلند
که اندیشه شد پیروم بیگزند
که ای نامداران و گردنکشان
که هست از فریدون و فرخ نشان
فریدون بیدار دل زنده شد
زمین و زمان پیش او بنده شد
بداد و ببخشش گرفت این جهان
سرش بر تر آمد ز شاهنشهان
فروزان شد آثار تاریخ اوی
که جاوید بادا بر و بیخ اوی
ازان پس که کوشم شنید این خروش
نخواهم نهادن به آواز گوش
بپیوستم این نامه بر نام اوی
همه مهتری باد فرجام اوی
که باشد به پیری مرا دستگیر
خداوند شمشیر و تاج و سریر
به تصریح چهار مقاله فردوسی از دهگانان طوس بود، و چنانکه
می دانیم، کلمه دهگان بر معانی متعدد اطلاق می شود، از آنجمله است، صاحب ملک و
نفوذ به معنای آریایی، عجمی، ایرانی و زردشتی و از لحاظ بسط معنا، گاهی به معنای
خمار و چون دهگانان حافظ سنن و روایات ملی بودند، از آنجهت کلمه دهگان به معنای
مورخ نیز به کار رفته است. و از این شرح می توانیم به چگونه گی احوال و افکار فردوسی پی بریم که داعیه وی در
نظم شاهنامه ناشی از همین وضع و طرز تفکر وی بوده است و وی را یک فرد وطن پرست و
علاقمند به تاریخ و آیین نیاکانش بار آورده است. فردوسی مکرر به روزگار خوش و مرفه
جوانی خود اشاره می کند:
الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
دوگوش و دو پای من آهو گرفت
تهیدستی و سال نیرو گرفت
گویا همین اندیشه تنگدستی و عسرت روزگار پیری بود که به
امید پاداش گنج، رنج می برد و آرزو داشت تا بقیه عمرش در رفاه و آسوده گی بگذرد و
یا به قول چهار مقاله در مقام تحصیل ثروت برای تهیه جهیز دخترش بود.
زمان تألیف شاهنامه معلوم نیست، وقدر مسلم اینست که پس از
کشته شدن دقیقی در 368 تا 369 شروع به نظم شاهنامه کرده است و در آن احوال 45 سال
داشته بود، چنانکه خود در شاهنامه این مطالب را آورده است، چنانچه درباره نظم
شاهنامه و خواب دیدن دقیقی گوید:
چنین دید گوینده یکشب بخواب
که یک جام می داشتی چون گلاب
دقیقی ز جایی فراز آمدی
بران جام می داستانها زدی
به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز به آیین
کاوس و کی
تا آنجا که گوید:
گرفتم به گوینده بر آفرین
که پیوند را راه داد اندرین
اگر چه نه پیوست جز اندکی
ز بزم و ز رزم از هزاران یکی
همو بود گوینده را راهبر
که شاهی نشانید بر گاه بر
ستاینده شهریاران بدی
به مدح افسر تاجداران بدی
به نقل اندرون سست گشتش سخن
ازو نو بشد روزگار کهن
من این نامه فرخ گرفتم به فال
همی رنج بردم به بسیار سال
در جای دیگر موقعی که نسخه از شاهنامه منثور ابومنصوری به
دست او می افتد، گوید:
دل روشن من چو برگشت ازوی
سوی تخت شاه جهان کرد روی
که این نامه را دست پیش آورم
ز دفتر بگفتار خویش آورم
بپرسیدم از هر کسی بیشمار
بترسیدم از گردش روزگار
مگر خود درنگم نباشد بسی
بباید سپردن به دیگر کسی
دو دیگر که گنجم وفادار نیست
همان رنج را کس خریدار نیست
زمانه سرای پر از جنگ بود
به جوینده گان بر جهان تنگ بود
به شهرم یکی مهربان دوست بود
تو گفتی که با من به یک پوست بود
مرا گفت خوب آمد این رأی تو
به نیکی خرامند مگر پای تو
نوشتم من این نامه پهلوی
به پیش تو آرم مگر نغنوی
گشاده زبان و جوانیت هست
سخن گفتن پهلوانیت هست
تو این نامه خسروی بازگوی
بدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک من
بر افروخت این جان تاریک من
یکی نامه دیدم پر از داستان
سخن های آن بر منش راستان
فسانه کهن بود و منشور بود
طبایع ز پیوند آن دور بود
نبردی به پیوند او کس گمان
پراندیشه گشت این دل شادمان
گذشته برو سالیان دو هزار
گرایدون که بر تر نیایدشمار
من این نامه فرخ گرفتم به فال
همی رنج بردم به بسیار سال
فردوسی در حدود 400 یا 401 اجزای پراگنده داستان های خود
را که گویا نسخه نخستین در 384 منظوم کرده
بود، پس از تجدید نظر نظم و ترتیب داد و به نام یمین الدوله محمودکرد (387-421) و
ظاهراً در حدود 393 یا 394 با دربار محمود رابطه یافته بود، از مطالب بالا این
نکته مستفاد می شود که فردوسی پیش از سلطنت محمود مشغول نظم شاهنامه بود، ولی
منتشر نمی کرد.
سخن را نگهداشتم سال بیست بدان تا سزاوار این گنج کیست
و همچنان در ادبیات فوق دیدیم از دفتر مثنوی که دوستش بدو
داده بود، ثابت می شود که قبل از ورود به دربار محمود، به نام شاهنامه پرداخته
بود. جای دیگر ازقول دوست خود حکایت می کند که بایستی شاهنامه به سلطان بزرگی
تقدیم شود، گویا که خود نیز در پی یک حامی و امیر بزرگ بود:
یکی چند آن شاه یاد آورند ز کژی روان سوی داد آورند
مـرا گفت این نامـه شهریار اگـر گفته آید به شاهـان سپار
به هر صورت، بعد از آنکه فردوسی شاهنامه را به نام محمود
خواست کرد، رو به غزنین نهاد. در باب وصل او به دربار روایات مختلف وجود دارد،
بعضی احمد بن حسین میمندی برخی ابوالعباس اسفراینی و عده یی ایاز را واسطه شمرده
اند، قصه ساختن رباعی در باغ غزنین کاملاً
مجعول است، ظاهراً واسطه شناسایی وی همان ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی وزیر
محمود است و فردوسی نیز از وی به نیکی یادمی کند:
کجا فضل را مسند و مرقد است
نشستنگه فضل بن احمد است
نبود خسروان را چنین کد خدای
بپرهیز و داد و بدین و برای
که آرایی که این پادشاهی بدوست
که او بر سر نامداران نکوست
گشاده زبان و دل و پاک دست
پرستنده شاه یزدان پرست
ز دستور فرزانه دادگر
پراگنده رنج من آمد به سر
خلاصه فردوسی نه از لحاظ شکایت از عامل طوس و نه به امر
ارسلان حاجب محض برای تقدیم شاهنامه شاید به دعوت سلطان و گرفتن جایزه بزرگ به
دربار محمود آمده، خواه از آن صله می خواست تا جهازی برای دخترش بسازد یا بند طوس
را آبادان کندیا پیرایه یی بر زنده گی آرامی برای خود ترتیب کند. راجع به ناکامی
فردوسی از دربار محمود افسانه ها جعل کرده اند و از همه این حکایات و شاخ و برگ ها
به مشکل می توان به علت اصلی و اساسی آن پی برد. بعضی می نویسند که چون محمود سنی
متعصب حنفی بود با فرقی چون شیعه معتزله و قرامطه مخالفت داشت و از آن لحاظ که
فردوسی شیعه و معتزله بود او را محروم ساخت و اینکه فردوسی معتزله بود شکی نیست،
اما در شیعه بودن او اختلاف کرده اند، خاصه ذکر چهار یار به ترتیبی که نزد اهل
تسنن مقبول ومعمول است، دلیل عدم تشیع اوست؛ چنانکه گوید:
کــه خــورشیــد بعــد از او… نتابید بـر کــسی ز بــوبـکر
عمر کــرد اســلام را آشــکار بیاراست گیتی چو بـاغ بهار
پس از هر دو آن عثمان گزین خداوند شرم و خداوند دین
این نکته را نباید فراموش کرد که فردوسی از شعوبیان متعصب
و آخرین فرد این طایفه بوده است و روش شیعه با شعوبیه تفاوت باطن دارد. البته
فردوسی به جایی که به مدح حضرت علی بن ابی طالب می پردازد و داد سخن می دهد و این
سخن نمی تواند دلیل بر شیعه بودن وی شود و از این
جا معلوم می شود که علاقه فردوسی با آنحضرت از نظر شجاعت و مردانگی های وی
بوده است و این صفت از همه بیشتر شاعر حماسه سرا را به خود متوجه می سازد. صاحب
تاریخ سیستان در این باره حکایتی دارد که
بیشتر قابل توجه است و آن چنین است: (… و حدیث رستم بر آنجمله است که ابوالقاسم
فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد و چندین روز همی برخواند.
محمود گفت همه شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم و اندر سپاه من هزار مرد چون
رستم است. بوالقاسم گفت زنده گانی خداوند درازباد و ندانم اندر سپاه او چند مرد
چون رستم باشد اما این دانم که خدایتعالی خویشتن را هیچ بنده چون رستم نیافرید این
بگفت و زمین بوسه کرد و برفت. ملک محمود وزیر را گفت این مردک مرا به تعریض دروغزن
خواند. وزیر گفت بباید کشت هرچند طلب کردند دیگر نیافتند چون بگفت و رنج خود ضایع
کرد برفت هیچ عطاء نیافت تا به غربت فرمان یافت.)
روایت دیگر می گوید که چون حامی فردوسی ابوالعباس در سال 401 هجری بر اثر نقادی که بین
او و محمود پدید آمده بود به قلعه غزنین رفت و نامه به محمود نوشت و خویش را محبوس
خواند. محمود که مترصد فرصت بود ضیاع و عقار او را مصادره کرد و شاید یکی از دلایل
محرومیت او همان دوستی و مجاورت او با ابوالعباس بوده است.
دیگر علت محرومیت او را علاقه شدید فردوسی به پادشاهان
بزرگ عجم میدانند که گویا محمود خود را از همه آنان فزونتر می شمرد و نیز شاید
سعایت معاندان در عدم توجه سلطان به فردوسی مؤثر بوده است، چنانچه فردوسی خود از
بدگویی حاسدان شکایت می کند.
نکرد اندر این نامه من نگاه
ز بدگوی و بخت بد آمد گناه
بد اندیش کش روز نیکی مباد
سخن های نیکم به بد کرد یاد
بر پادشه پیکرم زشت کرد
فروزنده اختر چو انگشت کرد
حسد برد بد گوی در کار من
تبه شد بر شاه بازار من
با در نظر گرفتن علل فوق و یا (اینکه با او عهد کرده بودکه
در برابر هر بیت دیناری بدو دهد و به جای هر دینار درمی داد و اینکه در گرمابه آن
را به فقاعی بخشید) سلطان محمود ازو رنجید و این رنجش به جایی کشید که سلطان قصد
جان آن مرد کرد و فردوسی از بیم جان غزنین را ترک گفت و آواره گشت و رو به طوس
نهاد و مدتی در هرات به خانه اسمعیل وراق پدر ازرقی متواری شد و به قول نظامی
عروضی پس به طبرستان به نزد سپهبد شهریار از سلسله ملوک اهل باوند رفت و محمود را
هجا گفت در دیباچه بیتی صد به شهریار گفت که این کتاب را از نام محمود به نام تو
خواهم کرد اما او قبول نکرد و گفت هجو او به من ده تا بشویم. آن هجو ها بشستند و
از آنجمله این شش بیت بماند:
مرا غمز کردند این پر سخن
به مهر علی و نبی شد کهن
اگر مهر شان من حکایت کنم
چو محمود را صد حمایت کنم
پرستار زاده نیاید به کار
وگر چند باشد پدر شهریار
از این رو سخن چند رانم همی
چو دریا کرانه ندانم همی
به نیکی نبود شاه را دستگاه
وگر نه مرا بر نشاندی به گاه
چو اندر تبارش بزرگی نبود
ندانست نام بزرگان شنود
اما در مقدار ابیات و صحت انتساب هجو نامه بسیار تردید
است، به تحقیق قسمت بزرگی از هجونامه که امروز در دست است مشابهتی به کلام و سبک
فردوسی ندارد و به طور قطع مجعول است.
جای دیگر نظامی عروضی می نویسد که احمد بن حسن میمندی از
فردوسی شفاعت کرد و محمود صله شاعر را بدو باز فرستاد اتفاقاً این صله را به
هنگامی که از دروازه رودبار تابران می آوردند، جنازه فردوسی را از درواه رزان
بیرون می بردند و این در سال 411 یا 416 هـ اتفاق افتاده و عمر استاد ظاهراً به
حدود (90) سالگی رسیده بود.
یکی از واعظان متعصب طوس اجازه نداد تا جنازه او در
قبرستان مسلمانان دفن شود ناگزیر او را در باغ خودش دفن کردند.
بنابر قول چهار مقاله ؛ فردوسی یک دختر از عقب داشت، گویا
پسر وی در سن (37) سالگی وفات کرده بود و فردوسی در رثای او مرثیه سوزناک دارد که
ابیاتی از آن نقل می شود:
مگر بهره گیرم من از پند خویش
بر اندیشم از مرگ فرزند خویش
مرا بود نوبت برفت آن جوان
ز دردش منم چون تن بی روان
جوان را و شد سالی بر سی و هفت
نه بر آرزو یافت گیتی رفت
فردوسی به پاکی اخلاق، عفت نفس و سخن مهذب در بین شعرا
ممتاز است و می توان گفت در هیچ موردی دامن سخن را به عبارات ناشایست نیالوده است
و اگر گاهی حاجت می افتاد با کنایه پسندیده مطلب را ادا می کرد. فردوسی متدین و
موحد بوده در دین اسلام بسیار محکم نبود، اعراب را با نظر خوب نمی دید، از دین
زردشتی بد حرف نمی زد، اغلب عقاید آن را می ستاید و از دین قدیم همه جا مدافعه و
حمایت می کند، در تمام شاهنامه هر جا کنایه خوب، تعبیر دقیق در قرآن مجید یا اشعار
و ادب عرب سراغ می کرده است به زبان فارسی نقل می کرد که این نشانه اطلاع او در
علوم و ادب عرب است.
آثار فردوسی:
شاهنامه از حیث کمیت و کیفیت بزرگترین اثر فردوسی است و از
جمله های شاهکار های ادبی جهان به شمار می رود، مقدار ابیات آن را از قدیم به
استناد این شعر فردوسی (از ابیات غرا دو ره سی هزار) شصت هزار نوشته اند، اما
چنانکه (نولدکی) نشان میدهد و گویا برای این امر چهل نسخه خطی معتبر شاهنامه را بر
شمرده است. تعداد ابیات شاهنامه اغلب میان 48 و 52 هزار بیت است و این نکته می
رساند که یا بیشتر ابیات شاهنامه ها الحاقی است و یا فردوسی از باب مسامحه در عدد
گفته است. قدیمترین نسخه شاهنامه که به ما رسیده، نسخه یی است در موزه بریتانیای
لندن که ظاهراً به تاریخ 675 کتابت شده است.
قریباً چهل نسخه خوب شاهنامه در کتابخانه های هندوستان و
اروپا وجود دارد و بهترین کتابیکه در
اروپا در خصوص شاهنامه نوشته شده حماسه ملی (نولدکی) آلمانی است، اما کتاب یوسف و
زلیخا که چندی پیش آن را از فردوسی می دانستند، به تحقیق ثابت شد که از آن فردوسی
نیست.
نخستین کسی که به نظم یوسف و زلیخا پرداخت، یکی ابوالمؤید
بلخی و دیگر بختیاری نامی بود که ظاهراً شاعر دربار عضد الدوله بختیار بن معضدوله
دیلمی بود که از 356 تا 367 در عراق عرب اهواز و کرمان سلطنت داشت.
ناظم سوم یوسف و زلیخا همان کسی است که راجع به آن سخن می
گوییم، البته شعرای دیگری مانند عمعق بخاری، جامی، ناظم هراتی، مسعود قهی و غیره
نیز به نظم یوسف و زلیخا پرداخته اند. از نسخ کهنه یوسف و زلیخایی که به دست آمده،
مسلم می شود که این کتاب تعلق به فردوسی ندارد و یکی ا ز قراین آنست که در مقدمه
این کتاب مدح شمس الدوله ابوالفوارس طغانشاه بن الپ ارسلان برادر ملکشاه (465-
485) و ممدوح ازرقی آمده است که در هرات حکومت می کرد، و آن ابیات اینست:
سخن کابتدا مدح خسرو بود
همایون همه چون مه نو بود
سپهر هنر آفتاب امل
ولی النعم شاه شمس الدول
جهان فروزنده فخر ملوک
منزه دل پاکش از رنج سوک
ملک بوالفوارس پناه جهان
طغن شاه خسرو الپ ارسلان
که مسلماً گوینده معاصر طغانشاه لهراسپ ارسلان بوده است.
دیگر اینکه ترکیبات و مفردات و کلماتی که در آن یافته میشود، معمول عهد سامانی و
اوایل غزنوی نبوده و از طرف دیگر سبک کلام و سستی بعضی از ابیات نشان می دهد که
نباید سراینده این داستان، فردوسی باشد و حقا میان آن و شاهنامه تفاوت از زمین تا آسمان است، با نفی انتساب
مؤلف اینجا به فردوسی داستان سفر بغداد و بازگشت او از طریق اصفهان و ملاقات با
حاکم خالنجان منتفی و مجعول جلوه می کند.
دکتور (اته) آلمانی از کتاب تذکره و از جنگ های خطی یک
قصیده 54 بیتی سه غزل، شش رباعی و سه قطعه و دو قصیده کوتاه به نام فردوسی استخراج
وجمع کرده است که بعضی از آنها اصلی به نظر نمی خورد، اشعار متفرق نیز در فرهنگ ها
به فردوسی منسوب است این اشعار از فردوسی است:
شبی در برت گر براسودمی
سر فخر بر آسمان سودمی
قلم در کف تیر بشکستمی
کلاه از سر ماه بربودمی
جمال گر زانکه من دادمی
به جای تو گر زانکه من بودمی
به بیچاره گان
رحمت آوردمی
به دلداده گان بر ببخشودمی
فردوسی به تصدیق عمومی سخنوران و محققان بزرگترین شاعر
زبان فارسی است و شاهنامه او در شمار عظیم ترین و زیباترین حماسه ملل عالم قرار
دارد و به منزله گنجینه بزرگ لغت و فصاحت زبان فارسی است.
قدرت فردوسی در بیان افکار و نقل معانی از نثر به نظم و
ساده گی فکر و صورت بیان استوار در دقت
کاملاً آشکار است.
به قول نظامی عروضی سخن را به آسمان علیین و در عذوبت به ماء معین رسانیده، قوت فکر، قدرت
بیان، استواری طبع، اقتدار کلام و احاطه تعبیر فردوسی در طول قرون موجب اعجاب تمام
شعرا و استادان بعد از او مانند نظامی و سعدی از وی به تکریم و احترام یاد کرده
اند. استاد خراسان در تمام فنون سخن از نسیب، حکمت، وعظ و غزل داد سخن را داده است.
داستان عاشقانه او بهترین معرف ذوق لطیف و عالی شاعر است،
از لحاظ حماسه در شاهنامه سه دوره متفاوت دیده می شود:
دوره اساطیری
عهد پهلوانی،
دوره تاریخی؛ که آنهم به افسانه و داستان حماسی آمیخته
است. فردوسی گذشته از احیا و ابقای تاریخ ملی و زنده کردن مآثر و مفاخر قومی خود
خدمت بزرگ به زبان و ادبیات فارسی کرده است و برای همیشه کلام او مثل اعلی فصاحت و
بلاغت خواهد بود، راجع به مختصات فنی شاهنامه وارد بحث نمی شویم، و این درخور
تحقیق و مطالعه جداگانه است که این مختصر گنجایش آن را ندارد و همین کافی است که
نظامی عروضی گفته است:
من در عجم سخنی به این فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن
عرب هم ، عربی که در عصر شاعر معمول و مصطلح بوده است، در شاهنامه دیده میشود،
گویا فردوسی در استعمال و ترجیح فارسی بر عربی تعمدی داشته بود.
از یکطرف موضوع کتاب و احساسات خاص شعوبی او وی را به چنین
کاری بر می انگیخت و از طرف دیگر در این قرن هنوز زبان عربی چنانکه بعد ها می
بینیم در فارسی تأثیر نکرده بود.
گذشته از اینها، مآخذ و مدارک فردوسی هم به او چنین الهام
می داد. به همه حال فردوسی در تکمیل زبان فارسی، ایجاد اصطلاحات و ترکیبات و
تشبیهات زیاد و زیبا سهم بارزی دارد و شاهنامه او از لحاظ کمیت و کیفیت بزرگترین
اثر ادبیات و نظم فارسی و خود وی از بزرگترین شاعران جهان است و این سخنان را که
در باره خویش گفته است، مصداق واقعی دارد.
جهان کرده ام از
سخن چون بهشت
ازین بیش تخم سخن کس نکشت
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
نمیرم ازین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراگنده ام
نمونه کلام:
برامد خروشیدن دارو گیر
درخشیدن خنجر و زخم تیر
تو گفتی که ابری برآمد ز کنج
ز شنگرف نیرنگ زد بر ترنج
دو لشکر بیکدیگر آویختند
تو گفتی به همدیگر آویختند
غریویدن مرد و غرنده کوس
همی کرد بر رعد غران فسوس
ز آسیب شیران پولاد چنگ
یکی گرزه گاو پیکر به چنگ
به هر سو که مرکب بر انگیختی چو
برگ خزان سر فرو ریختی
به شمشیران بران چو بگذاشت دست
سر سر فرازان همیکرد پست
اگر بر زدی سر سر فراز
بدو نیمه کردیش با اسپ و ساز
چو شمشیر بر گردن
افراختی
چو کوه از سواران سر انداختی
ز خون دلیران به دشت اندرون
چو دریا زمین موج زن ز خون
همه روی صحرا سر و دست و پای به
زیر سم اسپ جنگ آزمای
ز ستم ستوران دران پهن دشت
زمین شد شش و آسمان گشت هشت
فرو رفت و بر رفت روز نبرد
به ماهی نم خون و بر ماه کرد
بروز نبرد آن یل ارجمند
به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
برید ودرید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دوست
هزار و صد و شصت مرد دلیر
بیک زخم شد کشته در جنگ شیر
برفتند ترکان به پیش مغان
کشیدند لشکر سوی دامغان
وزانجا به جیحون نهادند روی
خلیده دل و با غم و گفتگوی
شکسته سلیح و گسسته کمر
نه بوق و نه کوس و نه پای و نه سر
***
منوچهری
به اتفاق همه تذکره نویسان نام و کنیه او ابوالنجم احمد بن
غوص بن احمد منوچهری است. به استناد به این بیت شاعر:
بر هر کسی لطف کند و لطف بیشتر بر احمد بن غوص بن احمد کند همی
زادگاه او را برخی از تذکره نویسان چون دولت شاه بلخ
دانسته، اما به دلیل این بیت از دیوان خودش گویا دامغان است.
سوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیامد مـــنوچـــهــــری
دامـغانی
وی ظاهراً تخلص خود را از نام منوچهر بن قابوس (403- 423)
گرفته است، اما در دیوان حاضر او اسمی از
این امیر برده نشده و در یک دو قصیده یی که گویند در حق او گفته است، ذکری از
القاب وعناوین این امیر به نظر نمیرسد، اما از قراین می توان حدس زد که مدتی در
مازندران بوده و از آنجا به ری به خدمت علی بن عمران و طاهر دبیر عمید عراق آمد، و
آنها را مدح گفت، چنانچه در قصیده یی که در مدح علی بن عمران بدین مطلع و مطلب
گفته است:
جهانا چون بد مهر و بد خو جهانی چو آشــفته بازار بــازار
کــانی
اشاره به این موضوع می کند:
سوی تاج عمرانیان هم بدینسان بیــامــد منوچـــهری
دامـــغانی
گویا در حدود سال 424 هـ در ری بوده است و این بیت دلیل
حرکت وی از ری است:
خواست از ری خسرو ایران مرا بر پشت یل
خود ز تو هرگز نیندیشید در چــندین سنین
جای دیگر گوید:
از همه شاهان چنین لشکر که آورد و که برد
از عراق اندر خراسان وز خـراسان در عــراق
همچنان باز از خراسان آمدی بر پــشت پیــل
کاحمد مرسل به ســوی جنـت آیــد از یراق
ای فـراق تــو دل ما بنـده گــان را ســـوخته
صــد هــزاران شکر ایزد را که رستم از فراق
منوچهری پس از سال 424 به دعوت و امر سلطان مسعود و امید
به پشتیبانی خواجه احمد بن عبدالصمد وزیر دانشمند او به درگاه آمد و بعضی قراین
نشان می دهد که منوچهری پیش از ورود به دربار به سلطان ارتباط داشته بود، به هر
ترتیب پس از سال 424 به دربار راه یافت و به مدح سلطان و وزیر فضل پرور او پرداخت
و به سال 426 به علت سفر های سلطان به شهر های دیگر از رکاب شاه دور ماند و با
تحمل و رنج فراوان و طی صحاری به دربار آمد تا شاه از (ساری) باز گردد، چنانچه در
قصیده:
ای لعبت حصاری شغل دیگر نداری مجلس چرا نســازی باده چرا نیاری
تا آنجا که گوید:
این دشت ها بریدم وین کوه ها پیاده در پای با جراحت دو دیده گشته تاری
دانی کم که من مقیمم بر درگه شهنشه تا بازگشت سلطان از لاله زار (ساری)
اینکه مجمع الفصحا می نویسد که از جانب محمد بن محمود منصب
(ترخانی) داشت (یعنی در هر وقت بی رخصت می توانست به دربار برود، و وی را منعی
نباشد) مردود است.
برای اینکه محمد
بن محمود در 421هـ. در قلعه مندیش زندانی شد، و ورود شاعر در دستگاه مسعود در 424
بوده است، دیگر اینکه مجمع الفصحا از قول صاحب خلاصه الافکار او را سالک راه تصوف
شمرده است، درست به نظر نمی رسد، گویا منوچهری ابداً توجهی بدین معنا نکرده و قدمی
در راه طریقت نگذاشته است. بعضی از تذکره نویسان او را از شعرای دربار محمود نوشته
اند، حالانکه در تمام دیوان او ذکری از محمود نیست و چنانکه دیدیم پس از وفات
سلطان محمود وارد دربار پسرش شده است. عده یی از تذکره نویسان لقب او را شست کله
(شصت) دانسته اند.
و بعضی کله را گله خوانده و آن را دلیل بر کثرت اموال و
مواشی او دانسته اند، ظاهراً کله به معنای کوتاه در قدیم بر اشخاص کوتاه قامت
اطلاع شده است؛ چنانکه ابوعبدالله عمید پدر ابن العمید وزیر آل بویه که خود نیز
مدتی وزارت سامانیان داشت، از نظر کوتهی قامت به کله معروف بود. و شست کله هم شاید
از لحاظ کوتاهی انگشت بوده است، اما این لقب از آن شاعری دیگریست به نام احمد بن
منوچهر معاصر طغرل بن محمد بن ملک شاه سلجوقی) (571- 590) که این راوندی صاحب راحت
الصدور ومعاصر شاعر ازو یاد کرده است و این اشتباه از همنام بودن این دو شاعر و
کلمه منوچهر که تخلص یکی و نام پدر دیگری بوده است، سر زده است، در دیوان منوچهری
مکرر اشاره به اغتشاش و فتنه های خراسان شده است، در سال 430 هـ. که سلطان مسعود
برای دفع سلاجقه به بلخ آمد. منوچهری با او بود، چنانچه در قصیده یی که بدین مطلع
گفت است:
خواهم که بدانم من جانا تو چه خو داری
تا از چــه بـــر آشـــوبی تـا از که بیازاری
آنجا که گوید:
تا میـر به بلخ آمـد با آلت و بــا عدت (بیمار شده) ملکت برخاست ز بیماری
منوچهری از اخبار و اشعار عرب اطلاع کافی داشت و این نکته
از اشعار او کاملاً پیداست چنانچه خود می گوید.
من بسی دیوان شعر تــازیان دارم ز بر تو ندانی خواند
الاهبی بصحنک قاصبحین
که اشاره به این بیت به معلقه عمرو بن گلثوم ثعلبی است:
الا هبی بصحنیک فاصبحینا و لا تبقی خمور الاندرینا
و در قصیده معروف:
فغان از این غراب بین و ای او که در نور فگندمان نوای او
که در این قصیده اشاره عتاب بن ورقای شیبانی است، که بدین
مصرع آغاز می شود:
اما صحا اما ارعوی اما انتهی.
در قصیده او اسامی شعرای عرب و تلمیحات متعدد از قصص و ادب
عرب وجود دارد، در قصیده یی که در مدح عنصری گفته است. اسامی بعضی شعرای عرب را
ذکر می کند و نیز در قصیده به مطلع زیر از
شعرای عرب نام می برد.
گاه توبه کردن آمد از مدایح وز هجی
کاز هجی بینم زیان وز مدایح سودنی
منوچهری در جوانی طبع قوی داشته و مورد حسادت بسیاری واقع
شده بود، این دو بیت اشاره بدان است:
حاسدم گوید که ما پیـریم و تـو بــرناتری نیسـت با پیران بدانش مردم دانا قرین
گر به پیری دانش بد گوهران افزون شدی روسـیه نیستی هـر روز ابلیـس لعیــن
و نیز در این قصیده به مطلع:
حاسدان بر من حسد کردند و من فردم چنین
داد مــظلـومـان بــده ای عــز میــر المؤمنین
اشاره به حسادت شاعری که گویا از شیروان بوده و سمتی در
دیوان عرض داشته، آنجا که گوید:
میر فرمودت که رو یک شعر او را کن جواب
بود سایی و نکردی ننگ باشد بیش ازین
گر مرا فرموده بودی خسرو بنده نواز
بهتر از دیوان شعرت پاسخی کردم متین
لیکن اشعار ترا آنقدر روان قیمت نبود
کاش بفرمودی جواب این خسرو شاعر گزین
گر تو ای نادان ندانی هر کسی داند که تو
نیستی با من به گاه شعر گفتن خشین
من بدانم علم دین و علم طب و علم نحو
تو ندانی دال و ذال و را و زاء سین و شین
من بسی دیوان شعر تازیان دارم ز بر
تو ندانی خواند الا هبی بصحنک فاصبحین
خواست از ری خسرو ایران مرا بر پشت پیل
خود ز تو هرگز نیندیشید در چندین سنین
من به فضل از تو فزونم تو به مال از من فزون
بهتر است از مال فضل بهتر از دنیاست دین
مال تو از شهریار شهریاران کرد گشت
ورنه اندر (ری) تو سرگین چیده یی از پارکین
گر نباشد در چنین حالت مزیدی مر ترا
عارضی بس باشدت بر لشکر میر متین
هیچ سالی نیست کز دینار سیصد چار صد
از پی عرض حشم کمتر کنی در آستین
وانگهی گویی من از شاه جهان شاکر نیم
گرنه ننگ آید از این شه رخت او بر بند حین
باز شروان شو بدانجایی که دادندت همی
گوشت خوک مرده یکماهه ونان جوین
منوچهری گاهی در شعر از معانی علمی استفاده کرده است،
مانند این قصیده:
دستور طبیب است کـه بنشـناسد شـریان
چون با ضربان باشد چون بیضربان است
چون با ضـربان است کند قوت او کـم
گـر نکـنـد بیم خـفقان و هیـجان است
ویا:
جهانا چه بد مهر و بد خو جهانی چـو آشـفته بـازار بـازار
کــانـی
در اخیر این قصیده گوید:
بران وزن این شعر گفتم که گفتست ابوالشـــیص اعــــرابی
باســتانی
اشـــــاقک و الیــل ملــقی الجــران غــراب ینــوح علی
غــصن بـان
در قصیده دیگر بدین مطلع:
روزی بس خرم است می گیر از امداد هیـچ بهانه نماند ایزد
کام تو داد
گوید:
قوس قزح قـوس وار عـالـم فـردوس وار
کبک دری کوس وار کرده قفا نیک یاد
که اشاره به مطلع معروف قصیده عمرو القیس است.
قفا نیک من ذکر حبیب و منزل بسقط اللوابین الدخول فحول
(باییست
تا بگرییم بر یاد حبیب و دوست و جاه او در سقط اللوا که بین دخول و حومل است.)
قصیده ی زیبایی که در وصف صبحدم گفته به مطلع زیر:
چو از زلف شب باز شد تا بها فــرو مــرد قــندیل مـحرابها
بر وزن یکی از قصاید اعشی بن قیس باهلی که منوچهری دو بیت
آن را در آن قصیده تضمین کرده است.
ابر زیر و بم شعر
اعشی قیس زننــده هـمی زد بمـضـرابـــها
تمام این مطالب که در بالا ذکر شد، نشانه اطلاع منوچهری از
ادب و اشعار عرب است.
از زمان او اطلاعی در دست نیست، وفات او را در 432 نوشته
اند، مرگش گویا در جوانی اتفاق افتاده است، دیوان حاضر وی در حدود 3000 بیت است.
سبک و افکار منوچهری:
منوچهری شاعریست لطیف طبع قوی دست و صاحب ذوق سرشار و
مخصوصاً در تشبیه وتوصیف بی نهایت ماهر در وصف طبیعت و ترسیم مناظران داد هنر داده
است و بار ها چنان نقاشی می کند که آن منظره را کاملاً به نظر مجسم می کند.
مثلاً دراین شعر:
بامدادان بر هوا قوس قزح بر مثال دامن شاهنــشهی
پنج دیبایی ملون در برش باز جسته دامن هر دیبهی
دیگر وصف آفتاب در موقع طلوع در این شعر.
بـــــــه کـــردار چـــراغ نیــــمرده که هر ساعت فزون گرددش روغن
همچنین در وصف اسپ گوید:
حبـــذا اســپ محـــجل مــرکب تــازی نژاد
نعـــل او پـــروین نـــشان و سـم او خارا شکن
بارکش چون گاو میش و حمله بر چون نره شیر
گام زن چون ژنده
پیل و بانگزن چون کرکدن
یوز جست و رنگ خیزو گرگ پوی و عزم تک
ببــر جـــه آهـــو دو و روبـــاه حیــــله کــوردن
چون زبانی انــدر آتــش چون سلحفات اندراب
چـــون نعـــایم در بیـــابان چـــون بهایم در قرن
رام زین و خوش عنان و خوش خرام و تیز گـام
شـخ نورد و راهـــجوی و سیـــل برو کــوهـکن
پشـــت و پـــــای او گــــــوش او و گــــردنش
چون کمان وچون رماح وچون سنان وچون مجن
دیوان او پر از وصف زیبایی های طبیعت گل و بلبل است، هیچ
شاعری نیست که به این اندازه غرق در طبیعت باشد. در تجزیه مناظر و توصیف زیبایی ها
ومناظر آن بسیار دقیق و باریک بین است گویا اساس شعر منوچهری تشبیه و تمثیل است.
گذشته از بعضی تشبیهاتی سست و مکرر آن همیشه تشبیهات آن تازه و بکر و دلنشین و
طبیعی است، دیگر از خصوصیات منوچهری شوق سرشار شور و شادابی مخصوص است که از اشعار
و گفتار او می ریزد. در همه جا با نشاط فراوان لب به سخن می گشاید و با شادمانی
خاصی آن را پایان می دهد، گویی یک دنیای ذوق و سرور آهنگ و موسیقی در شعر نهفته
دارد. در دیوانش غم هجر و اندوه، ناداری و … نیست . پیوسته میخواهد مجلس بسازد و
باده بگسارد و این زنده دلی و عشرت طلبی
شاعر از اشعار او کاملاً پیداست. کلماتی که انتخاب می کند، دارای آهنگ و
موسیقی است، گاهی اگر کلمات درشت و خشن در دست او می افتد، طرب انگیز و نشاط آور
می شود.
کلمات و ترکیبات را چنان با مناسبت در شعر می گنجاند که
کیفیت ارتباط این کلمات و هم آهنگی آن با کلمات دیگر نه تنها خشونت و سنگینی کلمه
را دور میکند، بلکه به آن آهنگ و طنین زیبایی می دهد، مسمط سازی از ابتکارات اوست
و پیش از او به نظر نرسیده و به قول خودش اگر طاووس مدیح عنصری است، دراج مسمط
اوست. از مسمط های معروف او یکی اینست که بند اول آن را ذکر می کنیم:
خیزید و خزرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
این برگ رزان است که بر شاخ وزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است
دهقان به تعجب سرانگشت کزانست
کاندر چمن و باغ نه گل ماند نه گلنار
دیگر ازمختصات سبک منوچهری ذکر رسوم اطلال و دمن است که
مخصوص زبان و ادبیات عرب است و این تأثیر گویا از اطلاع از اخبار و اشعار عرب ناشی
شده است. و وی نخستین کسی است که این معانی را در فارسی وارد کرده است که بعد ها
لامعی ومعزی از اوتقلید کرده. ردیف های تازه وقابل توجه در قصاید او دیده می شود،
در قافیه بسیار متفتن است به صنایع معنوی و لفظی چندان اعتنایی ندارد. اینک نمونه
کلام او را ذیلاً ذکر می نماییم.
در مدح سپهسالار شرق علی بن عبیدالله صادق
شبی گیسو فروهشته به دامن
پلاسین معجر و قیرینه گزرن
به کردار زنی زنگی که هر شب
بزاید کودکی بلغاری آن زن
کنون شویش بمرد و گشت فرتوت
ازان فرزند زادن شد سترون
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک چو
بیژن در میان چاه اومن
ثریا چون منیژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بیژن
همی برگشت گرد قطب جدی
چو گرد بابزن مرغ مسمن
بنات النعش گرد او همیگشت
چو اندر دست مرد چپ فلاخن
دم عقرب بتابید از سر کوه
چنانچون چشم شاهین از نشیمن
(یکی پله) این منبر مجره
زده گردش نقط از آب روین
نعایم پیش او چون چار خاطب
به پیش چار خاطب چار موذن
مرا در زیر ران اندر کمینی
کشنده نی و سرکش نی و توسن
عنان بر گردن سرخش فگنده
چو دو مار سیه بر شاخ چندن
دمش چون تافته بند بریشم
سمش چون زاهن و پولاد هاون
همی راندم فرس را من به تقریب چو
انگشتان مرد ارغنون زن
سر از البرز بر زد قرص خورشید
چون خون آلوده دزدی سر ز مکمن
به کردار چراغ نیمرده
که هر ساعت فزون گرددش روغن
برامد بادی از اقصای بابل
هبوبش خاره در و باره افگن
تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی
فرود آرد همی احجار صد من
ز روی بادیه برخاست گردی
که گیتی کرد همچون خز ادکن
چنان کز روی دریا بامدادان
بخار آب خیزد ماه بهمن
بر آمد زاغ ریگ و ماه پیکر
یکی میغ از ستیغ- کوه- قارن
چنانچون صد هزاران خرمن تر
که عمداً در زنی آتش به خرمن
بجستی هر زمان زان میغ برقی
که کردی گیتی تاریک روشن
چنان آهنگری کز کوره تنگ
به شب بیرون کشد
رخشنده آهن
خروشی بر کشیدی تند تندر
که موی مردمان کردی چو سوزن
تو گفتی نای رویین هر زمانی
به گوش اندر دمیدی یک دمیدن
بلرزیدی زمین لرزیدن سخت
که کوه اندر فتادی زو بگردن
تو گفتی هر زمانی ژنده پیلی
بلرزاند زرنج پشه گان تن
فروبارید بارانی ز گردون
چنانچون برگ گل بارد به گلشن
و یا اندر تموزی مه ببارد
جراد منتشر بر بام و بر زن
ز صحرا سیل ها برخاست هر سو
دراز آهنگ و پیچان و زمین کن
چو هنگام عزایم زی معزم
به تک خیزند ثعبانان ریمن
نماز شامگاهی گشت صافی
ز روی آسمان ابر معکن
چو بردارد پیش روی اوثان
حجاب ماردی دست برهمن
پدید آمد هلال از جانب کوه
بسان زعفران آلوده محجن
چنانچون دو سر از هم باز کرده ز
زر مغربی دستا و رنجن
و یا پیراهن نیلی که دارد
ز شعر زرد نیمی زه به دامن
رسیدم من بدرگاه که دولت
ازان خیزد چو رمانی ز معدن
بدرگاه سپهسالار مشرق
سوار نیزه باز خنجر اوژن
علی بن عبیدالله صادق
رفیع الشأن امیر صادق الظن
جمال ملکت ایران و توران
مبارک سایه ذوالطول و المن
خجسته ذو فنونی رهنمونی
که در هر فن بود چون مرد یکفن
سیاست کردنش بهتر سیاست
زلفین بستنش بهتر زلفین
یگانه گشته از اهل زمانه
به الفاظ متین و رای متقن
تهمتن کارزاری کو به نیزه
کند سوراخ در گوش تهمتن
فروزان تیغ او هنگام هیجا
چنان دیبای بو قلمون ملون
به طول و عرض و رنگ و گوهر حد
چو خورشیدی که برتابد ز روزن
که گر زینسو بدان در بنگرد مرد بدانسو
در زمین بشمارد ارزن
اگر بر جوشن دشمن زند تیغ
به یک زخمش کند دو نیمه جوشن
چو پرکاری که از هم باز دری
زهم باز اوفتد اندام دشمن
الا یا آفتاب جاودان تاب
هنرور یار جوی حاسد افگن
شنیدم من که بر پای ایستاده
رسیدی تا به زانو دست بهمن
رسد دست تو از مشرق به مغرب ز
اقصای مداین تا به مدین
زنان دشمنان در پیش ضربت
بیاموزند الحانهای شیون
چنانچون کودکان از پیش الحمد بیاموزند
ابجد را و کلمن
نسب داری حسب داری فراوان
ازیرا نسبتت پاکست و مسکن
الا تا مومنان گیرند روزه
الا تا هندوان گیرند لکهن
به دریا بار باشد عنبر تر
به کوه اندر بودکان خماهن
بریزد از درخت ارس کافور
بخیزد از میان لاد لادن
زیادی خرم و خرم زیادی
میان مجلس شمشاد و سوسن
انوشه خور طرب کن جاودان زی
درم ده دوست خوان دشمن پراگن
به چشم بخت روی ملک بنگر
به دست سعد پای نحس بشکن
به دولت چهره نعمت بیارای
به نعمت خانه همت به پا کن
همه ساله به دلبر دل همی ده
همه ماهه به گرد دن همیدن
همه روزه دو چشمت سوی معشوق
همه وقته دو گوشت سوی ارغن
غضائری رازی
ابوزید محمد علی غضائری رازی اصلا از ری است و به دستگاه
بهاءالدوله دیلمی منسوب بوده و وی را مدح گفته است. تخلص خود را از غضاره به معنای
گل که در ظروف سفالین میزنند گرفته است که جمع قیاسی آن غضائر میشود؛ اما نسبت
چنانکه میدانیم باید به مفرد باشد یعنی غضاری شود نه غضائری و البته خودش در شعر خود را غضائری آورده است مانند:
کجا شریف بود چون غضائری بر تو به طبع باشد چونانکه زر سرخ و سفال
اما منوچهری او را در شعر غضاری خوانده است.
برمن زفرت (ارجو) آن عــز و ناز باشد کــز فرمیر ماضی بودست با غضاری
غضائری پس از فتح قلعه نارائین در سال 400هجری قصیده یی در مدح محمود گفت و به غزنین فرستاد و
ظاهراً واسطه وی با محمود از همین زمان بر قرار شده است. سلطان دو بدره زر به او
صله داد که خود اشاره میکند.
دو بـــدره زر بگــرفتم به فتح نارائین به فتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال
غضائری ازین تاریخ به بعد قصایدی در مدح سلطان میگفته
وصلاتی دریافت میداشته است و از آنجمله قصیده ای لامیه معروف اوست به مطلع زیر:
اگر کمال به جاه اندراست و جاه به مال مــرا ببین که بینی کــمال را به کمال
و این همان قصیده یی است که در ذیل شرح حال عنصری از آن
یاد کردیم که از بزرگترین نقد های ادبی دقیق است که در زبان تازی وجود داشته و
چنانکه دیدیم عنصری این قصیده را جواب گفته و بر اشتباهات لفظی و معنوی آن ایراد
گرفته غضائری اعتراضات عنصری را که همه به جا بود رد کرد، مسعود سعد در باره
عطایای محمود و قصائد غضائری اشاره میکند.
به هر قصیده که از شهر ری فرستادی هزار دینار بستدی ز زر
حلال
وفات غضائری را مجمع الفصحا در سال 426هجری نوشته است.
اینک به نمونه کلام او میپردازیم:
جام می آورد و بامداد بمن داد
آنکه مرا با لبانش کار فتادست
گفتم مهر است گفت مهرش پرورد
گفتم ما هست گفت ماهش زادست
باده به من داد از لطافت گفتم
جام به من داد لیک باده ندادست
***
مطربی خوبروی و
بربط او
چو یکی کوژ پشت عاشق پیر
ناله شیر خوار دارد و لیک
به کنار اندرون نخواهد شیر
***
سحر گاهان یکی عمدا بصحرا برگذر بنگر
دو کردند آسمان گویی یکی زبرو دگرا زبر
چو برق از میغ بدرخشد توپنداری یکی زنگی
ز خرگاهی به خرگاهی دواند پاره اخگر
وز آن اخگر بسوزد دستش از گرمی وبیتابی
وز آن اسیب بخروشد
روانی بفکند اذر
ای بهار داد و ابن آمد خجسته نو بهار
بوستان پادشاهی کرد همچون قندهار
آبداده خشت پولادست پنداری گیاه
کس نداد چون ببیند کشتزار از خشتزار
بوستان افروز تازه در میان بوستان
همچو خون آلوده در هیجاسنان کارزار
شاخ هر چندانکه بینی نور دارد بر جبین
راغ هر چند آنکه بینی خور دارد در کنار
دوش تا شبگیر مروارید بارید آسمان
لاله را بر تاج بارید و سمن را بر سوار
اینک هر روزست راغ وباغ و کوه و دشت و در
زمرد و مرجان و فیروزه بشاخ و برگ و بار
خسرو پیروز گر بر
باره پیروزکی
کرد با شادی و پیروزی به صحرا بر گذار
عسجدی مروزی
ابونظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی به قول عوفی از مرو و به
تصریح دولتشاه از هرات است از زمان تولد و احوال او اطلاعی در دست نیست. مجمع
الفصحا وفات او را 423 نوشته است و اینکه بعد از فتح سومنات (216) زنده بوده جای
تردید نیست، زیرا قصیده یي در فتح سومنات و مدح محمود دارد بدین مطلع:
تا شاه اخسروان سفر سومنات کرد کردار خویش را علم معجزات کرد
اسم او همیشه در ردیف عنصری و فرخی آمده و گویا تقربی در
دستگاه سلطان داشته است. دیوان او در دست
نیست. نمونه کلام:
زبس خون ها که میریزی به غمزه شمـار کشــتگان نایـد بیادت
گر از خون ریختن شرمت نیــاید ز رنج غمزه باری شـرم بادت
***
ساقی به آبگینه بغداد در فگند
یاقوت رنگ باده خوشخوار مشک بو
گوئی که پیش عاشق معشوق مهربانش
بگریست و برفتاد به رخساره اشک او
از دل بر آورید دم سرد و آه گرم
بفسرد آب دیده و بگداخت رنگ او
***
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد
دریاب که از کوه فلان میگذرد
برخیز چه خسپی که جهان میگذرد
بوئی بستان که کاروان میگذرد
***
باران قطره قطره همی بارم ابروار
هر روز خیره ازین چشم سیل بار
زان قطره قطره قطره باران شده خجل
زان خیره خیره خیره دلی من زهجریار
یاری که ذره ذره نماید مرا نظر
هجرانش باره باره بمن بر نهاد بار
زان ذره ذره ذره چو کوه آیدم بدل
زان باره باره باره بچشم ایدم بخار
دل گشته رخنه رخنه به زاری تیغ هجر
زان مشک توده توده برآن کرد لاله زار
زان رخنه رخنه رخنه
شده عقل و دین مرا
زان توده توده توده به دل برغم نگار
دندانش دانه دانه
درست جان فزای
لبهاش پاره پاره عقیق است آبدار
زان دانه دانه دانه در یتیم ازو
زان پاره پاره پاره
یاقوت سرخ خوار
زلفینش نافه نافه گشاید نثار مشک
عارضش ناله ناله نماید فروغ نار
زان نافه نافه نافه خوشبوی با دریغ
زان لاله لاله لاله خود روی با بهار
سیم است بیضه بیضه بر آن سیم سنگدل
ریحان دسته دسته بر آن طرف گل نگار
زان بیضه بیضه بیضه کافور جفت خاک
زان دسته دسته دسته سنبل به بوی خار
تیمارش عقده عقده اندر دلم زدست
وز خواجه تحفه تحفه نشاط دل و قرار
زان عقده عقده عقده ابروی او مدام
زان تحفه تحفه تحفه چنین مدح پایدار
زینبی علوی(زینتی)
عبدالجبار زینتی علوی محمودی از شعرای دربار محمود و مسعود
است و بیهقی نام او را در شمار شعرای بزرگ آورده و نقل کرده است که یکبار مسعود
هزار درم بر بیلی نهاد و به خانه او
فرستاد و بار دیگر پنجاه هزار درم در پشت بیل به خانه او بردند.
عوفی نام او را زینتی نقل کرده و صاحب ترجمان البلاغه
کراراً زینبی آورده است از زنده گی او اطلاعی در دست نیست وفاتش مسلماً پس از سال
422 که تاریخ جلوس مسعود است اتفاق افتاده. نمونه کلام:
آن قطره باران به ارغوان بر
چون خوی به بناگوش نیکوان بر
وان فاخته بر شاخ او نشسته
عاشق شده بر وصف این وان بر
وان نرگس بین چشم باز کرده
نازان به همه باغ و بوستان بر
عطار مگر وصل کرد عمداً
کافور ریاحین به زعفران بر
بر خوید چکیده سرشک باران
مانند ستاره بر آسمان بر
***
من و آشنا اندران
جام باده
از آن پس که افتادم این آشنایی
هر آنکه کجا آورد پارسیها
نماند با همی با کسی پارسایی
رهی گوی خوش یا بزن خوب راهی
که هرگز مبادم زعشقت رهایی
زو صفت رسیده است شاعر به شعرا
ز نعتت گرفته است راوی روایی
هوای ترا زان گزیدم ز عالم
که پاکیزه تر از سرشک هوایی
گر آیی و این حال عاشق ببینی
کنی رحم در وقت زی
وی کرایی
چراگاه من بود شیرین لبانت
چرایی تو از من رمیده چرایی
ایا شهریاری که گرد ستورت
همی چشم دین را کند توتیایی
ز خون عدو کرد فتنه نشانی
به تیغت همی زنگ بدعت زدایی
مگر عهد داری که همچون سکندر
ملوک زمین را تو قدرت نمایی
چگونه است کاز حرب سیری نیابی
چگونه که بر جای
هرگز نپایی
مگر نذرکردی که هر مه که نوشد
شهی را ببندی و شهری گشایی
***
ای خداوند روزگار پناه
مطربان را بخوان و باده بخواه
تا بدان لعل می فرو شوییم
کام ها را ز گرد و خشکی راه
پس جوانمرد وار بر
سازیم
مجلسی پر نهنگ و شیر آگاه
میسره مطربان خوش سازیم
میمنه دوستان نیکو خواه
علم از ساقیان به پای کنیم
باز منجنوق ها ز زلف سیاه
بدل نیزه دست ها گیریم
از گل و سنبل شگفته پگاه
بدل جوشن و زره پوشیم
بر خود از دوستان خطا و گناه
بر سر اسپر کنیم تا داریم
خویشتن را ز تیر غمزه نگاه
غم گریزد ز پیش ما چونانک
خان و قیصر ز پیش شاهنشاه
خسرو خسروان ملک محمود
ملت و ملک و را همیشه پناه
بهرامی
ابوالحسن علی بهرامی سرخسی از مشاهیر شعرا و نویسنده
گان عهد غزنوی است و بنابر نقل نظامی
عروضی دو کتاب به نام غایت العروضین (در
عروض فارسی و عربی) و کنزالقافیه دارد. نظامی در باره کسانیکه میخواهند شاعر شوند
توصیه کرده است تا تصانیف او را بخوانند. عوفی نیز کتابی بنام خجسته نامه به او
نسبت میدهد. صاحب المعجم نام او را کرارا در شمار عروضیان عجم آورده است. وفات او
در اوایل قرن پنجم اتفاق افتاده است. اینک به نمونه کلام او میپردازیم:
ما هر دو بتا گل دو رنگیم
بنگربه چه خواهمت صفت کرد
یک نیمه آن تویی به سرخی
وین نیم دیگر منم چو نیم زرد
***
آن خوشه بین چونانکه یکی خیک پر نبید
سر بسته و بزده دست بر او هیچکس
بر گونه سیاهی چشم است غژب او
هم بر مثال مردمک چشم ازو تکس
***
همیشه خرم و آباد باد ترکستان
که قبله ثمنانست و جایگاه بتان
بتان او همه گویا و شکرین سخن اند
به بوسه راحت جان و به غمزه آفت جان
یکی بیامد از ایشان و این دلم بربود
به جان و دل بنهاد آتش زبانه زنان
بتی ثمن کش جادو فریب و سحر نما
برخ بهار بهار و به قهر باد خزان
به جلوه اندر چون آهویی رمیده ز یوز
به رزم اندر چون شیر و اژدهای دمان
به زیر سایه زلفش همه زیادت و سود
به زیر سایه تیغش همه
بلا و زیان
کشنده تیغش جان عدو کشیده به دم
دو زلف و جعدش باریده مشک بر خفتان
دو چشم تنگ و دهن تنگ و تنگدل به حدیث
شکسته زلف و به گاه سخن شکسته زبان
به غمزه تیرو مژه تیرو قدو قامت تیر
برو کمان و به
بازو فرو فگنده کمان
از آن کمانش کمان گشته پشت عاشق او
وزین کمانش عدو گشته از شمار کم آن
میان ندارد گویی بگاه بیکمری
بخامشی در گویی که نیستش دهان
بدان زمان که سخن برگشاد و بست کمر
سخن دلیل دهان شد کمر دلیل میان
دلم ببرد و دل خویش را نداد بمن برفت
و ماند غم عشق و آتش هجران
دلم تنور شد و هر دو چشم چشمه آب
چگونه خاست که نوح جز چنین طوفان
لبیبی
لبیبی از شعرای معروف
قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از دوستان
و معاصران فرخی بوده است؛ چون دو بیت ازو در تأسف بر فوت فرخی در ترجمان
البلاغه آمده، معلوم میشود که در سال 429 زنده بوده است و از طرف دیگر چون قصیده
در مدح ابوالمظفر چغانی ازو در دست است، ثابت میشود که در اواخر قرن چهارم میزیسته
یا معاصر فرخی بوده است. از زنده گی او اطلاعی در دست نداریم، جز اینکه خراسانی و
از شعرای عهد غزنوی بوده است. لبیبی در میان شعرای بعد از خود شهرتی داشته است و
از آن جمله مسعود سعد قصیده یی به استقبال او ساخته و در آن گفته است.
درین قصیده که گفتم من اقتفا کردم
به اوستاد لبیبی
که سید شعراست
بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت
سخن که نظم کنند آن درست باید و راست
این قطعه در تاریخ بیهقی ازوست:
کاروانی همی از (ری) بسوی
سکره شد
آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
گله دزدان از دور بدیدند چو آن هر
یکی از ایشان گفتن یکی قسوره شد
آنچه دزدان را رای آمد همه بردند و شدند
بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد
رهروی بود در آن راه درم یافت بسی
چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد
هر چه پرسیدند او را همه این بود جواب کاروانی
زده شد کار گروهی سره شد
***
چو برکندم دل از دیدار دلبر
نهادم مهر خرسندی به دلبر
تو گویی داغ سوزان بر نهادم
بدل کز دل بدیده در زد آذر
شرشر دیدم که بر رویم همی جست
ز مژگان همچو سوزان سوزنش زر
مرا دید آن نگارین چشم گریان
جگر بریان پر از خون عارض و بر
به چشم اندر شرار آتش عشق
به چنگ اندر عنان
خنگ رهبر
ز جابلسا به جابلقا رسیدی
همان از باختر
رفتی به خاور
سکندر نیستی لیکن دو باره
بگشتی در جهان همچون سکندر
ندانم تا ترا چند آزمایم
چه مایه بینم از کار تو کیفر
مرا در آتش سوزان چه سوزی
چه داری عیش من برمن مکدر
فرود آ زود ز این زین و بیارام
فرونه یکسر و برگیر ساغر
فغان زین باد پای کوه دیدار
فغان زین رهنورد هجرگستر
همانا از فراقست آفریده
که دارد دور ما را
یک ز دیگر
خرد زینسو کشید و عشق زانسو
فروماندم من اندر کار مضطر
به دلبر گفتم ای از جان شرینتر
مرا بایسته تر وز عمر خوشتر
سفر بسیار کردم راست گفتی
سفرهای همه بی سود و بی ضر
بدانم سر زنش کردی روا بود
گذشتست از گذشته یاد ناور
مخور غم میروم درویش زینجا
ولیکن زود باز آیم توانگر
برفت از پیشم و پیش من آورد
بیابان بر ره انجامی مثمر
رهی دورو شبی تاریک و تیره
هوا پیروزه و هامون مقیر
هوا اندوده رخساره
بدوده
سپهر آراسته چهره بگوهر
گمان بردی که باد اندر پراگند
بروی سبز دریا برگ عبهر
خم شوله خو خم زلف جانان
مغرق گشته اندر لولو تر
مکلل گوهر اندر تاج اکلیل
به تارک بر نهاد غفره مغفر
مجره چون به دریا راه موسی
که اندر قعر او نگذشت لشکر
بنات النعش چون طبطاب سیمین
نهاده دسته زیرو پهنه از بر
همی گفتی که طبطاب فلک را چه
گویی کوی شاید بودن ایدر
زمانی بود مه برزد سر از کوه
به رنگ روی مهجوران مزعفر
چو زر اندود کرده گوی سیمین
شد از انوار او گیتی منور
مرا چشم اندر ایشان خیره مانده روان
مدهوش و مغز و دل مفکر
برون رفتم ز ریگ و شکر کردم
به سجده پیش یزدان کروکر
دمنده اژدهایی پیشم آمد
خروشان و بی آرام و زمین در
شکم مالان به هامون بر همیرفت
شده هامون به زیر او مقعر
گرفته دامن خاور به دنبال
نهاده بر بر کران باختر سر
به باران بهاری بوده فربی
زگرمای حزیران
گشته لاغر
ازو زادست هرچ اندر جهان است
ز هرچ اندر جهانست او جوانتر
شکوه آمد مرا و جای آن بود
که حالی او خبالی بود منکر
مدیح شاه بر خواندم به جیحون
برآمد بانگ ازو الله اکبر
تواضع کرد بسیار و مرا گفت
زمن مشکوه و بی آزار بگذر
که من شاگرد کف را دانم
که تو مدحش همی برخوانی از بر
بفرشاه از و بیرون گذشتم
یکی موی از تن من نا شده تر
وزانجا تا بدین در گاه گفتی
کشادستند مر فردوس را در
همه بالا پر از دیبای رومی
همه پستی پر از کالای ششتر
کجا سبزه است بر فرقش معقد
کجا شاخ است بر شاخش مشجر
یکی چون نامه مانی خط منقش یکی
چون صورت آزر مصور
تو گفتی هیکل زردشت گشته است زبس
لاله همه صحرا سراسر
گمان بردی که هر ساعت بر آید
فروزان آتش از دریای اخضر
بدین حضرت بد انگونه
رسیدم
که زی فرزند یعقوب پیمبر
بدین درگاه عالی چون رسیدم
رها کردم سوی جانان کبوتر
کبوتر سوی جانان کرد پرواز
بشارت نامه زیر پرش اندر
به نامه در نبشته کای دلارام
رسیدم دل به کام و کان به گوهر
به درگاهی رسیدم کزبر او
نیارد تند رفتن چرخ محور
سرایی مر سعادت پیشکارش
زمانه چاکرو دولت کدیور
به صدر اندر نبشته پادشاهی
ظفر باری به کنیت بوالمظفر
به تاجش برنبشته عهد آدم
به کینش در سرشته هول محشر
زن ار از هیبت او بار گیرد
چه خواهد زاد تمساح و غضنفر
جهان را خور کند روشن و لیکن
زرای اوست دایم روشنی خور
زبار منت او گشت گویی
بدین کردار پشت چرخ
چنبر
مسعودی غزنوی
در تاریخ بیهقی در حوادث سال 430 ذکری از مسعودی رازی بدین
نوع آمده است . امیر رضی الله به جشن مهرگان نشست و بسیار هدیه و نثار آوردند شعرا
را هیچ نفرمود و بر مسعود رازی خشم گرفت و فرمود تا او را به هندوستان فرستادند که
گفتند که او قصیده گفته است و سلطان را در
آن نصیحت ها کرده است و در آن قصیده این دو بیت بود.
مخالفان تو موران بدند و مار شــدند بـرار زود زموران مــارگشته دمار
مده عنانشان زین بیش و روزگار مبر که اژدها شود ار روزگار یابد مار
این مسکین سخت نیکو نصیحتی کرد هر چند فضول بود و شعرا را
با ملوکان .
بیهقی در حوادث سال431 نوشته است که از مسعود شاعر شفاعت
به عمل آمد. صاحب ترجمان البلاغه از شاعری به نام مسعودی غزنوی یاد کرده و چهار بیت از اشعار او دران ضمن آورده است که
دو بیت آن همان است که در تاریخ بیهقی به نام مسعودی رازی ذکر شده است، به همه حال
نمیتوان حکم کرد که وی از غزنه و یا ازری
بوده لباب الالباب از شاعری به نام مسعودی رازی نام برده که در سلک مداحان مسعود
غزنوی بوده . نمونه کلام:
آن زلف نگر بر رخ آن در یتیم
چون بنگاری چونانکه
از غالیه جیم
وان خال بر آن عارض چون ماهی شیم
همچون نقطی ز مشک بر تخته سیم
زنخدان های ترکانست گویی
چو آن چاهی که باشد بر زنخدان
چو حقه بسدین پر گوهر سرخ
ببین آویخته از شاخ رمان
کفیده چون دهان شیر و دانه اش
بدو در همچو خون آلوده دندان
***
جاه جوی ای که می بجویی سیم
سیم و جز سیم زیر جاه در است
سیم را هر کسی بیابد و باز
جاه با اژدها بچاه در است
بزرجمهر قاینی
وی از شعرای نامدار و از ادبا و امرای آل ناصر و از مداحان
سلطان محمود غزنوی بوده است نام و نسب او چنانکه در لباب الالباب و تتمه الیتیمه
ثعالبی آمده بدین قرار است. امیر ابو منصور بزرجمهیر قسیم بن ابراهیم قاینی. صاحب
المعجم نام او را در شمار عروضیان عجم یاد کرده است. ثعالبی و عوفی او را از شعرای
ذواللسانین و استاد عربی و فارسی خوانده اند از اشعار اوست.
آن پسته سرگشاده را بیـن آورده به دست بر به صد ناز
چونانک دهان ماهی خرد آنگه که کند ز تشــنگی باز
***
در میان سرای آن مهتر
که همه فخر ما به
خدمت اوست
دیگ روئین پر آب پنداری
دیده عاشق است در دل دوست
***
جهان از طلعت سلطان اعظم
نگار اندر نگار اندر نگار است
زنعل مرکبانش از شرق تا غرب غبار
اندر غبار اندر غبار است
ز لاله کوه را وزگل چمن را
نثار اندر نثار اندر نثار است
مسرور تالقانی
ابوالفضل مسرور بن محمد تالقانی از شعرای عهد محمود غزنوی
است صاحب مجمع الفصحا ذکری از احوال و اشعارش در ذیل اسم مسرور خراسانی کرده و
عوفی قطعه یی از و در مدح ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی آورده است. ابیات معدودی
که از وی رسیده توانایی و مهارت او را در بیان معانی و مضامین دل انگیز میرساند.
اینک نمونه کلام او را ذکر مینماییم.
به وقت نرگس ار خــواند فــردوس گــیتی را
به یک معنی روا باشد که دل مان داردش باور
زبهر آنک جز در خلــد کی شاید بدن هرگز
درختی کش تن از مینا برگ از سیم و بار ارز
***
چنانم که مجنون عامر نبود ز تیمار لیــلی به لــیل و
نــهار
وفـا دار مهر تــوام تـا زیم تو خواهی وفادار خواهی ندار
این ابیات ازو در لباب الباب آمده است:
چو نا پدید شد از چشم چشمه روشن
دراز گشت شب دیر یار را دامن
بروی گنبد گردنده بر شدند پدید
ستارگان قوی قوت بدیع بدن
چو تیغ باختر افراخته نمود هلال
چو هفت فندق سیماب رنگ نجم پرن
مد بران فلک بر فلک چو هفت ملک
نهاده روی بتدویر زی ده و دو وطن
یکی قرین شتاب و یکی عدیل درنگ
مسیر این بسوی هند و سیر آن به عدن
بزیر پرده آسایش
اندرون شده روز
شب سیه بسر اندر کشیده پیراهن
از ارتفاع شب تیره بهره یی چو گذشت
بیامد آن بت شادان بهار سوی چمن
به صورتی که نمازش برد و ناز پری
به زینتی که زمین بوسدش بمهروثن
گرفته گنج ملاحت ز قهرمان جلال
ربوده خاتم خوبی ز نیکوان ختن
بنرم نرم چنین گفت مر مرا که چرا همی
جدایی جویی بخیره خیر زمن
مرو که بامنت ایدر خزان بهار بود
که هم رخت گل سوریست هم زنخ سوسن
بساغر می اگر بنگری نیاری یاد
ز برگ لاله سیراب و آبدار سمن
جواب دادم اگر ضامن روان رهی
بسست عهدی تا کی بری بمن برظن
بطبع و طوع همی بسوی او
روم که ندید
چنو جواد جهان و چنو کریم زمن
شهاب دولت شمس الکفاه ابوالقاسم
حمید حمد هنر خواجه احمد بن حسن
منشوری
ابواسعد احمد بن
محمد منشوری سمرقندی از گوینده گان عهد محمود غزنوی بود، رشید و طواط گوید که احمد
منشوری مختصری در صنعت متلون( شعری که به دو وزن خوانده شود) ساخته است و آن
را خورشیدی به نام کنزالغرایب شرح کرده
است. نمونه کلام :
چرا زرد شد دهر بی مهرگان
ازیرا که چون کوه شد آسمان
چرا معصفر بار شد تیره شب
ازیرا که شد بارور زعفران
چرا جام می خواست ناگاه شاه ازیرا
کش آمد سده ناگهان
چرا از قضا برتر ست امر او
ازیرا یقین برترست از گمان
چرا رخ مجدر نماید عدوش
ازیرا که از اشک باشد نهان
چرا بیکرانست اول بقاش
ازیرا بود دایره بیکران
***
دو چیز یافت ازین آتش سده دو همال
ستاره یاره زرین و آسمان خلخال
ز آفتاب یکی جام کرد چرخ امشب
بیا شاه بکف بر نهاده مالامال
باز در وصف آتش سده گوید:
یکی دریا پدید آمد زمین
از و مشک آب از زر
معلـــق مـــوج زریـــنش به او اندر کشـــیده سر
نشیب و قعر آن دریـــا هـمه پر رشــته مـــرجان
فراز و مــوج او هر سو هـــمه پر زهـــره ازهـــر
عطاردی
ابوعبدالله عبدالرحمن بن محمد عطاردی به قول عوفی از شعرای
عهد مسعود غزنویست. این چند بیت که از او مانده از دقت خیال و رقت احساسات او
حکایه میکند.
سیل دارم به رخ او بـر از خونجگر آنــروز کــه مژگان تــرا
بینم تر
ای چون شکر شکسته از پا تا سر یکره که تباه گردد از آب شکر
***
شد یارو مرا ببوسه خوشنود کرد پرسش ننمود و نیز پدرود نکرد
آن آتش افروخته جز دود نکرد بــر عشق بتان هیچکسی سود نکرد
بالیث طبری
ابولیث طبری به قول عوفی از شعرای عهد غزنویست، از زنده گی
او اطلاعی نداریم این اشعار را ازو نقل کردند.
دل میان دو زلفت نهان شد ای مهروی
ز بهر آنکه ز چشمت همی بپرهیزد
نبینی آنکه چو تو زلف را بشانه زدی
سر دو زلف تو در شانه می در آویزد
دل منست که با شانه کار زار کند
در آن میان که ازو باد مشک می بیزد
همی بترسد که او را برون برد زمیان
چو دید چشمت زو رسته خیز بر خیزد
از آنکه بل همه شب مستمند توبولیث
بهاهای همی خون ز دیده گان ریزد
و اگر بخسپد یک چشم زخ وقت سحر
نسیم زلف تو آن خفته را بر انگیزد
و اگر بیند غماز غمزه تو دلم
هلاک جان بود ارجان ازو بنگریزد
ابوحنیفه اسکافی
اسکافی نام یا لقب خانواده گی که بسیاری از فضلا به این
نام معروف شده اند. بیهقی چهار قصیده از ابوحنیفه اسکافی غزنوی را در آن قسمت از تاریخش که به ما رسیده آورده
است. بیهقی او را به نیکی می ستاید و به جای او میگوید که عالم و فقیه است و جوان
است و کمتر فضل وی شعر است. از تاریخ تولد و وفات او اطلاعی نداریم و مسلماً در
حدود 451 جوان بوده است و بقول خودش اصلاً از غزنی است.
از اینکه هستم از غزنی و جوانم نیز همی نبینم مر علم خویش را بازار
هدایت او را با ابوالقاسم اسکافی دبیر معروف سامانیان
اشتباه کرده است. این قطعه را به مناسبت شکست مسعود از سلاجقه و بنا بر خواهش ابوالفضل بیهقی سروده
است:
شاه چه دل بر کند ز بزم و گلستان
آسان آرد به چنگ مملکت آسان
وحشی چیزیست ملک و دانم از آن این
کو نشود هیچ گونه بسته به انسان
بندش عدل است و چون به عدل ببندش
انسی گیرد همه دیگر شودش شان
کیست که گوید ترا مگر نخوری می
می خور و داد طرب ز مستان بستان
شیر خور و آنچنان مخور که به آخر
زو نشکیبی چو شیر خواره زپستان
شاه چو در کار خویش باشد بیدار
بسته عدو را برد ز باغ به زندان
میار به دشمن و به کندن دندانش
زو مشو ایمن
اگرت باید دندان
نامه نعمت ز شکر عنوان دارد
بتوان دانست حشونامه ز عنوان
فره نگردد بعز پیل و عماری
هر که بدیدست ذل اشتر و پالان
مرد هنرپیشه خود نباشد ساکن
کز پی کاری شده است گردون گردان
مأمون آن کز ملوک دولت اسلام
هرگز چون او ندید تازی و دهقان
جبه یی از خز بداشت بر تن چندان سوده
و فرسوده گشت بر وی خلقان
مر ندما را از آن
فزود تعجب
کردند از وی سوال از سبب آن
گفت ز شاهان حدیث ماند باقی
در عرب و در عجم نتوزی و کتان
شاه چو بر خز و بز نشیند و خسپد
بر تن او بس گران نماید خفتان
ملکی کان را بداع
گیری و زوبین
دادش نتوان به آب حوض و به ریحان
چون دل لشکر ملک نگاه ندارد
درگه ایوان چنان که درگه میدان
کار چو پیش آیدش بود که به میدان
خواری بیند ز خوار کردۀ ایوان
داد نکو مر پزشک را گهی صحت
تات نیکو دارد او به دارو و درمان
***
آفرین باد بر آن عارض پاکیزه چو سیم
وان دو زلفین سیاه بدان
به شکل دو جیم
از سرا پای توام هیچ نیاید در چشم
اگر از خوبی تو گویم یک هفته مقیم
دوستدار تو ندارد به کف از وصل تو هیچ
مرد با همت را فقر عذابیست الیم
ماه و ماهی را مانی
تو ز روی و اندام
ماه دیدست کسی نرم تر از ماهی شیم
به یتیمی و دوروئی ات همی طعنه زنند
نه گل است آنکه دو روی نه دراست آنکه یتیم
دژم و ترسان کی
بودی آن چشمک تو
گر نکردیش بدان زلفک چون زتکی بیم
زلف تو کیست که او بیم کند چشم ترا
یا کئی تو که کنی
بیم کسی را تعلیم
این دلیری و جسارت نکنی بار دگر
گر شنیدستی نام ملک هفت اقلیم
خرد از بی خردان آموز ای شاه خرد
که به تحریف قلم گشت خط مرد قویم
تیغ بر دوش نه و از دی و دوش مپرس
گر بخواهی که رسد نام تو تا رکن حطیم
مرد کو را نه گوهر باشدو نه نیز هنر
حبلت اوست خموشی چو تهی دست غنیم
ابوالفرج رونی
اسمش معلوم نیست نام پدرش را مسعود نوشته اند و کنیه اش
ابوالفرج است. ابوالفرج از شعرای نامی دربار غزنه است دو تن از شاهان غزنوی
ابراهیم بن مسعود (392-508 ) و پسرش مسعود
بن ابراهیم (492_ 508) را مدح گفته است راجع به مولد و منشاء او اختلاف است. عوفی
مولد او را خطۀ لاهور میداند. صاحب مجمع الفصحا اصلش را از رونه از قرای نیشاپور
میخواند. بعضی دیگر موطن او را از قریه رونه از توابع لاهور دانسته اند به همه
احوال چون مدتی در لاهور میزیسته به لاهوری معروف است زمان وفات او معلوم نیست
ظاهراً بین سالهای 492- 508 اتفاق افتاده است.
ابوالفرج شاعر قصیده سراست و مدایح خود را اغلب با تغزل
آغاز میکند. ابوالفرج به تقلید شعرای متقدم میل زیاد نداشته و میخواسته افکار و
عباراتی از خود در شعر وارد کند و بدین جهت ترکیب های دور از ذهن نه چندان که مانع
تعقید کلام باشد در شعر خود به کار برده و عبارات و ترکیبات اختراعی در دیوان او
بسیار است شاید تمایل انوری به اشعار ابوالفرج از همین رهگذر بوده است.
ابوالفرج در ضمن میخواسته معانی فلسفی را با افکار شاعرانه
مخلوط کند، چنانکه خواهیم دید انوری نیز با آوردن افکار فلسفی در شعر بی اندازه
مایل بود. دیوان چاپ شده ابوالفرج مشتمل بر هزاران بیت است. ابوالفرج در بین
معاصران و متاخران شهرت یافته بزرگان و
شعراء او را به استادی شناخته و گاهی سبک او را پیروی کرده اند مسعود سعد در چند
جا ازو یاد میکند مانند:
خاطر خواجه بوالفرج بدرست گوهر نظم و نثر راکان گشت
ذهن باریک بین و دور اندیش سخن او بدید و حیران گشت
در ابیات زیر مسعود سعد خود را شاگرد ابوالفرج میخواند.
نـــازم به آنـکه هسـتم شـاگـرد تـــو شادم بدانکه هستی
استاد من
هیچم مکن فراموش از یاد خـویش زیرا که نفراموشی از یاد من
در جای دیگر از دوری او نالیده است.
بوالفرج ای خواجه آزاد مرد هجر وصال تو مرا خیره کرد
ار باب تذکره متفق اند که حکیم انوری ابیوردی را به شعر
ابوالفرج و مطالعه دیوان او علاقه و توجه خاص بوده و خود بدین معنی اشاره کرده
گوید:
باد معلومش که من بنده بشعر بوالفرج تا بدیدستم ولعی داشتستم بس تمـام
گرچه انوری خود استاد مسلم و دارای سبک خاص است و نمیتوان
گفت که پیرو ابوالفرج بوده و تتبع سخن او میکرده است، ولی توجه و علاقه به اشعار ابوالفرج دلیل استادی ابوالفرج در فن
شعر تواند بود
چنانکه در ضمن قصیده گوید:
در متانت خیل اقبالت چو شعر بوالفرج
و زعذوبت مشرب عیشت چو نظم فرخی
اینک نمونۀ کلام او را در ذیل مینویسیم.
جشن فرخنده فرورد ینست
روز با زار گل و نسرینست
آب چون آتش عود افروزست باد
چون خاک عبیر آگینست
باغ پیراسته گلزار
بهشت
گلبن آراسته حورالعینست
برج ثورست مگر شاه سمن
که گلش را شبه پروینست
آب چین یافته در حوض از باد
همچو پرکار حریر چینست
بچه ماند بعروسی عالم
که سبک روح و گران کابینست
شۀ او زیبد منصور سعید
زانکه او خسرو و این شیرینست
ذوفنون شاهی کاندر فن ملک
بر شاه عجمش تمکینست
نه چنو باشد و مانندۀ او
او شه و هرکه جز
او فرزینست
این شعر هم مراو راست:
ای پیشکار تخت تو کیوان و مشتری
ای نجم شرق و شرق ترا گشته مشتری
در جرم عقل طبعی و در جسم عدل جان بر
شخص فضل دستی و بر عرض حق سری
اقبال را به همت بهتر طلیعه ای
اسلام را به نصرت مهتر برا دری
آن را که کارزار شود روی راحتی
و آنجا که کارزار بود دست لشکری
اندر تواضع آب روانی نشیب جوی
گرچه به قدر زاتش رخشنده برتری
دریا که دید هرگز گوهر مکان او
اینک دل تو دریا و اینک تو گوهری
عشریست از عالم سفلی که تو به فضل
سر جمله فواید هفتاد کشوری
پیراهن تو مشرق دیگر شمرده اند
کز وی گهء طلوع تو خورشید دیگری
از رباعیات اوست:
چون یار ببوسه دادنم را یار گرفت
زلفش بگرفتم از من آزار گرفت
چون یاری من یار همی خوار گرفت
زان خواست به دست
من همی سار گرفت
***
تا چون گل لعل گونه بفروخته ام
چون نیلوفر جامۀ غم دوخته ام
بیداری شب ز نرگس آموخته ام
زیرا که چو لاله با دل سوخته ام
ابوالفرج سکزی
از شعرای عهد غزنویست. از زنده گی او اطلاعی در دست نیست،
ظاهراً در سال 393 وفات کرده است. اینک نمونه کلام او را ذیلاً ذکر مینماییم:
عنقای مغرب است درین دور خرمی
خاص از برای محنت و رنج است آدمی
چندانکه گرد عالم صورت بر آمدیم
غمخواره آدم آمد و بیچاره آدمی
هر کس بقدر خویش گرفتار محنت است
کس را نداده اند برات مسلمی
ابوالمظفر
ابوالمظفر مکی بن ابراهیم بن علی پنجشیری از شعرای عهد
محمود است و عوفی این قطعه را ازو نقل کرده:
باشم تا نیز چـه آیــد دگــر مـادر تقدیر چه زاید دگر
بار دگـر نیز بگــردد فلــک موعــظه نیــز نمایــد دگر
شاد بدانم که چو بندد دری ایزد مان باز گشـاید دگـر
***
لبش خسته ز وهم
بوس هرکس تو لب دیدی ز وهم بوسه خسته
نظری بر عهد سلجوقیان تا فتنه ی مغول
(432-628)
سلجوقیان از اولاد سلجوق نامی هستند که رئیس طایفه ی از
ترکان ماوراءالنهر بود. این طایفه به اجازه ی غزنویان در حوالی بخارا مسکن گزیدند.
طغرل سر سلسله ی سلجوقیان در 432 سلطان مسعود را شکست داد و قلمرو غزنویان را در
اختیار خود در آورد سال دیگر حکومت آل زیار را منقرض کرد و سپس خوارزم را فتح
نموده در بغداد بر آل بویه تسلط یافت و بدین ترتیب سلطنتی ایجاد کرد که از ابتدای
اسلام حکومتی بدان وسعت در خیرالسان تشکیل نیافته بود.
سلجوقیان به آداب دربار غزنوی آشنایی داشتند بدین ترتیب با
روی کار آمدن سلجوقیان در تمدن و آداب خراسانیان تغییری حاصل نشد و ادبیات نیز
مقام و منزلت خود را از دست نداد. وزرای معروف سلجوقیان مخصوصاً عبدالملک کندری و
خواجه نظام الملک فضل دوست و ادب پرور بودند. نظام الملک به ویژه نسبت به علوم و
فرهنگ توجه خاصی مبذول داشته و خدمات
شایانی به پیشرفت علوم در ایران کرده است به دستور او بود که مدارس مهمی به نام
نظامیه در شهرهای بزرگ مانند بغداد ، نیشاپور، بلخ ، اصفهان، مرو و هرات، بنا
گردید و استادان مشهور آن زمان به تدریس درین نظامیه ها گماشته شدند.
سلطنت سلاجقه در خراسان دو دوره ی متمایز داشته؛ یکی دوره
ی اقتدار آنان میباشد که زمان پادشاهی طغرل
و آلب ارسلان و ملکشاه سه پادشاه نخستین سلجوقی است؛ و دوم از مرگ ملکشاه
(485) تا پایان کار سلجوقیان که دوره ی تشتت و ضعف آنان به شمار میرود. از لحاظ
ادبیات نیز این دوره باهم فرقهایی دارند؛ بنا برین شرح شعرای دوره ی اول که در قرن
پنجم زیسته اند با شعرای دوره ی دوم که گویند گان سده ی ششم باشد جداگانه باید
نوشته شود.
در دوره ی سلاجقه تصوف اوج یافت و گوینده گان و نویسنده
گانی از میان صوفیان پیدا شدند و آثار خود را به نشر و توصیف افکار و عقاید این
طبقه مخصوص داشتند. درین بخش گوینده گان تصوف که اغلب اختصاص به دربار معینی نداشتند تا پایان قرن ششم یکجا
ذکر خواهد شد.
علاوه بر شعرای دربار سلجوقی برای نخستین بار در آذربایجان
شعرایی به دربار حکمرانان آنجا اختصاص یافته اند و شرح مشهوترین آنها که عبارتند
از اسدی طوسی و قطران مذکور خواهد افتاد از مراکز مهم شعرای دربار غزنه بود که پس
از شکست و فرار سلطان مسعود در افغانستان و قسمتی از هند حکومت داشتند.
تصوف:
در اوایل قرن سوم طبقه یی در خراسان شهرت یافتند که آنها
را صوفی می نامند. در معنی نام صوفی اختلاف است و
اغلب معتقد اند که این واژه مشتق از صوف
به معنی پشم است. زیرا صوفیان لباس پشمین می پوشیدند.
در منشأ تصوف نیز عقاید مختلفی اظهار شده است و مبدأ آن را
از عقاید برهمایی هند یا فلسفه افلاطونی
(حکمت اشراق) یا مذهب مسیح یا منشعب از خود اسلام میدانند و علت این اختلاف آنست
که در عقاید صوفیه وجود مشابهی با تعالیم مسلکهای بالا دیده میشود.
باوجود این تصوف خراسانیان خود وصفی خاص دارد و در
تمام جهات و عقاید فوق مشترک نیست. از
جمله در آیین برهمایی و بودایی. سعادت عبارتست از اعراض از عالم مادی و وصول به
جهان« نیروانا» و راه توفیق با این سعادت اجرای ریاضت های سخت میباشد. ولی در تصوف
سعی و تلاش برای زنده گی نخستین وظیفه آدمی شمرده میشود و تحقیر جسم و زنده گی
مادی روا نیست میان مسیحیت و تصوف هم مناسبات زیادی هست، جز اینکه در مسیحیت یکنوع
فرار از مجاهده و گذشت از علایق حیات دیده میشود، ولی تصوف وصول به حقیقت و کمال
است از راه مجاهده و عمل.
به طور تحقیق منشأ اصلی تصوف از مذهب اسلام است. در آغاز
اسلام صورت تصوف موجود بود چنانکه بعضی از مسلمین از عبادت نظر به اخلاص در عمل
داشتند؛ بعد کسانی پیدا شدند که در انجام امور مذهبی به قصد تزکیه ی نفس افراط میکردند و ریاضت در میان صوفیان از
همین جا شروع شد. علاوه بر کوشش در تهذیب اخلاق و تزکیه ی نفس، اصلاح احساسات و
عواطف نیز جزو هدف صوفیه قرار گرفت تا بدان وسیله ادراک دقیق و ذوق لطیف که از
موجبات کمال نفس است حاصل گردد. از قرن چهارم به بعد، روش صوفیانه گلچینی از آداب
و رسوم و گفتار و علوم و افکار گردید، چنانکه میگویند گاهی صوفیه از رهبانان مسیحی
اشکال های طریقتی میپرسیدند. از همین قرن، صوفیان دارای سازمان و مراسم خاص شدند
چنانکه خانقاه ایجاد کردند که یکی از
مراسم آن سماع بود و آن را مهم میشمردند چه نظر صوفیه تکمیل انسان بود و پرورش
کامل آنست که کلیه جنبه های وجود را از تن و عقل و ذوق مورد توجه قرار دهند.
لباس مخصوص که خرقه می نامیدند برای مشایخ صوفیه معین
گردید و برای وصول به مرتبه ی شیخ یا پیر یا مراد و همچنین سیرو سلوک در راه
طریقت، شرایط و مراسمی معین شدو افکار و عقاید آنان منظم و مدون گردید.
از مطالعه ی عقاید صوفیان بر می آید که به طور خلاصه،
صوفیه تمام موجودات را جلوه ی ذات خداوند و مظهر تجلی احدیت میدانند، ازین جهت به
همه اشیاء مهر می ورزند. در دنیا یک حقیقت بیشتر نیست و تمام موجودات عالم پر توی
از آن یافته اند. اختلاف فرق ازینجا پدید آمده است که ذهن مردم از ادراک حقیقت
قاصر بوده، ضعف فهم و کوتاهی فکر، ایجاد تعصب کرده است. تعصبات و ستیزه های ملل
مختلف، زاییده همین خامی فکر و ضعف فهم است به قول حافظ چون حقیقت را ندیده اند ره
افسانه زده اند. ولی صوفیه با هیچ طایفه و فرقه یی مخالفت ندارد و هیچگاه تعصب نمی
ورزد.
صوفی از ریا و تظاهر گریزان است و خود پرستی را بالاترین
عیوب میداند ولی معتقد است که شخص باید خویشتن شناس باشد تا خدا را بشناسد. صوفی باید راز پوش و موقع
شناس باشد. صوفیه در هیچ مرحله به دانسته ی خود قناعت نمیکنند تا سر منزل کشف و
شهود برسند. برای ادراک حقایق، احساس لطیف لازم است، آدم بیحس و ذوق، اسرار عالم
را نمیتواند درک کند. خلاصه، به عقیده ی صوفیه برای وصول به منتهای کمال باید
سرمست حقیقت بود و از خود گذشت و فانی شد. این شور و نشاط سبب انجام بسیاری از
کارهای مهم و بزرگ میگردد. عشق بهتر و لطایف، عشق به تحقیقات علمی، شیفتگی برای
کشف حقایق، همه انواعی از سر مستی صوفیان
است. صوفیه راهنمای ذوق و فکر روشن و ابتکار در ادبیات خراسان شدند و زبان دری را
مظهر لطف و معنویت کردند.
در قرن پنجم تجلیات افکار آنان در ادبیات آشکار شد و سخنان
و نکته سنجیهای ادبی و شعر صوفیانه معمول گردید که البته از معروفترین آنان یاد
خواهیم کرد.
دوره ی دوم پادشاهی سلجوقیان
(485- 590)
پس از مرگ ملکشاه
میان شاهزاده گان سلجوقی اختلاف افتاد و
در نتیجه کم کم آن توانایی و شکوه سلطنت
سلجوقی روی به کاهش نهاد، در میان شاهان این دوره تنها سنجر بن ملکشاه( 511_ 552)
اهمیتی داشت و مخصوصاً نسبت به شعر و ترویج ادبیات نهایت علاقمند بود و در بار او
از کثرت و اهمیت شعرا در تمام دوره ی سلجوقی ها ممتاز است. خود سنجر نیز به فارسی
شعر میگفت. علاوه بر سلجوقیان بزرگ که اقتدار آنان تا وفات سنجر بر کلیه نقاط
خراسان بر قرار بود؛ سلاجقه دارای شعبه هایی میباشند که آنها نیز در ادبیات مؤثر
بوده اند؛ازین قرار:
1-
سلاجقه ی کرمان ( 433- 563): مؤسس آن قاورد برادر الب
ارسلان بود.
2-
سلاجقه ی عراق (511-590): که بعد از فوت سلطان سنجر حکومت
سلاجقه منحصر به عراق بود و آخرین آن ها طغرل سوم به دست تکش خوارزم شاه کشته شد.
3-
سلاجقه ی روم ( 470- 691): در آسیای صغیر تشکیل یافت و
پایتخت آنان قونیه. این سلسله وسیله ی رواج زبان پارسی در آسیای صغیر گردیدند و
مخصوصاً هنگام فتنه ی مغول جمعی از بزرگان و شاعران مانند شمس تبریزی و مولوی به
آنجا پناه بردند.
4-
سلاجقه ی سوریه( 487-511): مؤسس آن تتش بن الب ارسلان
بود سلسله های دیگری نیز در نقاط مختلف
خراسان حکومت داشتند که معاصر سلجوقیان و در زمان اقتدار سلاجقه دست نشانده ی آنان
بودند، ولی کم کم استقلال به هم رساندند. اینک از حکومتهای معاصر سلجوقیان نامی
برده می شود تا رشته ی بحث به ذکر شعرای دربار آنان پیوندد.
غزنویان ( 432_ 583): که شرح شعرای آن گذشت و یا بعد بیاید.
ملوک ماوراءلنهر (
380_ 609):
معروف به سلسله ی خانیه یا آل خاقان یا آل افراسیاب می
باشد. پایتخت آنان سمرقند بود و بعد از سامانیان وارث تمدن و آداب آنان شدند و
شعرأ را احترام و نگهداری میکردند، معروفترین
شعرای دربار آنان در قرن ششم عمعق، سوزنی، رشیدی، رضی نیشابوری و محمد عوفی
نویسنده ی تذکره ی لباب الالباب و کتاب جوامع الحکایات بودند که شرح آنان خواهد
آمد.
غوریان ( 545_602):
معروف به ملوک الجبال در جنوب افغانستان و سیستان حکومت
داشتند. نظامی عروضی به دربار اینان منسوب بود.
خوارزمشاهیان ( 491_ 628):
نخست از طرف سلجوقیان حکومت خوارزم داشتند تا اینکه آتسز
در 536 خود را رسماً پادشاه خواند و سلطان تکش در 590 سلجوقیان را منقرض ساخت و
بدین ترتیب خوارزمشاهیان تا حمله مغول بر بیشتر خراسان حکومت داشتند. بزرگترین
شاعر دربار خوارزمشاهیان، رشید و طواط بود.
اتابکان آذربایجان (
552_ 622):
نخستین آنها
ایلدگز بود که از طرف سلجوقیان حکومت آذربایجان مامور شد بدربار اتابکان
شعرای بزرگی که از مشاهیر عهد خود بودند انتساب داشتند و اتابکان مخصوصاً قزل ارسلان به نگهداشت و تشویق شاعران
علاقمند بودند.
اتابکان فارس( 542_663):
به وسیله ی اتابیک سنقر تشکیل شد و معروفترین اتابکان
فارس؛ سعد بن زنگی و ابوبکر بن سعد میباشند و سعدی شاعر بزرگ قرن هفتم به دربار
این ها انتساب داشت.
آغاز سبک عراقی:
شعرایی که تا اینجا ذکر میشود غالباً پیر و سبک معینی
بودند و چون ابتدا شعرای خراسان آن سبک را متداول ساختند به سبک خراسانی مشهور
است. بعد از سبک خراسانی نوبت به شاعرانی میرسد که در شیوه ی سخن سرایی با شاعران
پیش فرق دارند، سبک آنان به نام سبک عراقی معروف می باشد.
فرق عمده ی سبک خراسانی با عراقی اینست که شعر سبک خراسانی
ساده و طبیعی و دارای استحکام و جزالت است. و مبالغه و تکلفات و صنایع بدیعی در آن
کمتر راه دارد گو اینکه شعرای اواخر قرن پنجم و قرن ششم علاقه به صنایع میورزیدند
و زمینه را برای ایجاد سبک عراقی آماده کردند.
از خصوصیات سبک عراقی آراستگی لفظ به صنایع و پیچیدگی
معانی و به کار بردن مضامین دقیق و تعبیرات مشکل می باشد. سبک عراقی به وسیله ی
ظهیر فاریابی و دیگر شعرای این دوره از
قبیل جمال الدین اصفهانی و خاقانی و سپس دیگر شاعران خراسان از آن پیروی کردند. در
سبک خراسانی قصیده اعتبار و اهمیت داشت و بیشتر هم شعرای بزرگ مصروف قصیده سرایی
می شد؛ پس از شیوع سبک عراقی، غزل رونق گرفت و وزنهای روان و مضامین لطیف و باریک
در غزل به کار رفت تا اینکه به وسیله ی سعدی و سپس حافظ و … غزل عالیترین مرتبه ی
خود را حاصل کرد.
نثر دوره ی سلجوقی:
در قرن پنجم و ششم بعضی از نویسنده گان کتب خود
را به همان شیوه ی دوره ی سامانی نوشته اند؛ مانند: التفهیم ابوریحان،
دانشنامه علایی، تاریخ سیستان، زین الاخبار و تألیفات ناصر خسرو و کتب علمی مانند:
کیمیای سعادت و نوروزنامه، مختصات این سبک در بخش نخستین ذکر شد.
درین دوره کتبی به وسیله صوفیه تألیف شده است و سبک این
کتب هم نزدیک شیوه ی سامانی است، جز اینکه بعضی اصطلاحات خاص دارند. و عبدالله
انصاری به تقلید عربی نثر مسجع نوشته است و غیر از او در قرن پنجم نویسنده گی مراعات سجع نکرده اند. در قرن پنجم کتاب دیگری
نوشته شده که با شیوه ی سامانی فرق دارد و آنها عبارتند از تاریخ بیهقی و سیاست
نامه و قابوسنامه. اینک مختصری به مختصات این سبک اشعار میشود.
مختصات نثر قرن پنجم:
1-تأثیر
عربی که علاوه بر ورود لغات تازه با جملات و شکل جمله بندی و حتی قواعد عربی در
فارسی معمول گردید.
2-
اطناب و توصیف که جملات طولانی تر شده و در توضیح مطالب
شرح و بسط بیشتری داده اند.
3-
استشهاد و تمثیل که حکایات و اشعار و مثلهایی برای روشنی
موضوع و به عنوان شاهد مدعا آورده شده است.
4-
حذف افعال به قرینه- در جمله های متعاطف فعل را در جمله ی
اول ذکر و در جمله های بعد حذف میکنند. به خلاف نثر قدیم که هیچگاه افعال را حذف
نمیکردند.
مختصات نثر قرن ششم:
نثرمسجع که در عربی از قرن چهارم معمول بود در زبان پارسی
از قرن ششم متداول گردید.
نثر مسجع یا فنی از آن جهت پیروی شد که نویسنده گان تصور میکردند هرگونه مجاز و استعاره که در شعر
می آید در نثر هم روا است، در صورتیکه غرض شعر و نثر از هم جدا می باشد. کتبی که
در قرن ششم به نثر فنی نگارش یافته؛ عبارتند از کلیله و دمنه، چهار مقاله، مقامات
حمیدی و نظایر آن.
مهمترین مختصات این سبک به کار بردن صنایع و تکلفات مانند
سجع و موازنه و مترادفات و استفاده تشبیه و امثال آنها است و دیگر تزیین کلام به
وسیله ی آیات و احادیث و کلمات بزرگان و امثال و شواهد عربی و دری و استفاده از
اصطلاحات علوم میباشد.
در دوره ی سلجوقی نثر پیشرفت حاصل کرد و کتب زیادی در
موضوعات مختلف نوشته شد، اینک از معروفترین کتابهایی که درین دوره نگارش یافته
است، نام برده می شود.
کتب عرفانی:
کشف المحجوب از ابوالحسن جلابی هجویری، تألیف در اواسط سده
ی پنجم؛
اسرار التوحید از محمد بن منور نوه ی ابو سعید ابوالخیر در
حدود (560) نگاشته شده است.
تذکره الاولیاء تألیف شیخ عطار.
کتب تاریخی:
زین الا خبار؛ نگارنده آن ابوسعید عبدالحی از اهل گردیز؛
تاریخ بیهقی مؤلف آن ابوالفضل بیهقی ( 385- 470)؛ تاریخ
سیستان مؤلف آن معلوم نیست ولی از مطالب کتاب پیداست که در زمان طغرل سلجوقی نوشته
شده است؛
تاریخ بیهقی از ابوالحسن علی بن زید بیهقی در اواسط قرن
ششم تألیف کرده است؛
تاریخ بخارا اصل این کتاب به زبان عربی و در زمان سامانیان
به وسیله ی ابوبکر محمد نرشخی تألیف یافته بود و در سال 522 ابونصر احمد قبادی آن
را به فارسی ترجمه کرد.
مجمل التواریخ و القصص: شامل تاریخ اجمالی عالم تا سال 520
که زمان تألیف کتاب است.
راحه الصدور- ابوبکر محمد راوندی شامل تاریخ سلجوقیان از
آغاز کار تا انقراض آنها به دست خوارزمشاهیان؛ این کتاب گذشته از ارزش تاریخی به
جهت اینکه نام بسیاری از دانشمندان و شعرا را شامل بوده، دارای اهمیت است.
کتب اخلاقی و ادبی:
سیاست نامه یا سیر الملوک: تألیف خواجه نظام الملک می باشد
که آن را در حدود 484 کمی پیش از آنکه به دست اسمعیلیان کشته شود نوشته؛
قابوس نامه: تألیف عنصر المعالی کیکاوس بن اسکندر امیر
زیاری است که در سال 475 تألیف کرده؛
کیمیای سعادت: کتاب اخلاقی و دینی است که آن را حجته
الاسلام محمد غزالی در اواخر قرن پنجم تألیف کرده؛
کلیله و دمنه: که ابوالمعالی نصرالله بن محمد از فضلای قرن
ششم متن عربی ابن مقفع را به فارسی ترجمه نموده؛
چهار مقاله: تألیف نظامی عروضی از شعرای دربار ملوک الجبال
است که شامل چهار مقاله می باشد. در ماهیت علم دبیری- علم شعر- علم نجوم- علم طب
این کتاب در 505 تألیف شده؛
حدایق السحر: تألیف رشید و طواط و راجع به صنایع شعری است
و درین فن قدیمی ترین کتاب است؛
مقامات حمیدی: نگارنده آن حمید الدین ابوبکر است، این کتاب
در مقابل مقامات حریری و بدیع الزمان همدانی که به عربی تألیف شده در اواسط قرن
ششم به فارسی نوشته است. و مرکب از(23) مقاله در مطالب ادبی و مباحثات و مناظرات و
لغز در نثر مسجع و انشای مزین میباشد؛
مرزبان نامه: شامل داستانها و افسانه هاست که اغلب مانند
کلیله ودمنه از زبان حیوانات نقل شده. این کتاب را مرزبان بن رستم بن شروین از
خاندان آل باوند در اواخر قرن چهارم به زبان طبرستانی تألیف کرده بود و سعدالدین
وراوینی در اوایل قرن هفتم آن را به فارسی در آورد.
التوسل الی الترسل: مجموعه یی از منشآت بهاء الدین محمد
است که منشی علاء الدین تکش خوارزم شاه بود، این کتاب مشتمل بر ذکر حوادث تاریخی و
شرح عادات و اخلاق و اوضاع اجتماعی آن عصر است.
کتب علمی و فلسفی و مذهبی:
ذخیره ی خوارزمشاهی- در ادویه و سموم وشرح بیماریها و
تشخیص آنها است. مؤلف زین الدین ابوابراهیم اسمعیل جرجانی است که به سال 504 به
فرمان ابوالفتح قطب الدین محمد خوارزمشاه تألیف کرده است.
زاد المسافرین: در حکمت و پاره یی از مسایل علم کلام از
تألیفات ناصر خسرو.
سفرنامه: شرح مسافرت ناصر خسرو به حدود شام و مصر و آسیای
صغیر مکه و برگشت او میباشد.
وجه دین: تألیف ناصر خسرو در شرح عقاید اسمعیلیه است.
نوروزنامه: منسوب به عمر خیام در بیان سبب و وضع و تاریخچه
ی جشن نوروز و مراسم آن.
تفسیر ابوالفتوح: ابوالفتوح رازی از دانشمندان علم تفسیر و
حدیث و از نویسنده گان قرن ششم است.
این را باید علاوه کرد که: معروفترین عربی نویسان این عهد
عبارتند از:
شیخ طوسی(385_460).
ابوالحسن باخرزی(وفات 468) .
ابوبکر عبدالقاهر جرجانی(وفات 502).
خطیب تبریزی ( وفات 502).
غزالی (450_505).
ابواسمعیل طغرایی اصفهانی(وفات514).
ابوالفضل میدانی (وفات 518).
زمخشری خوارزمی (476- 538).
ابوالفتح شهرستانی(479-
548).
شیخ طبرسی(وفات 550).
شهاب الدین سهروردی(549-
587).
امام فخر رازی (543- 606).
چگونه گی شعر در
دوره ی سلجوقی
اقسام شعر:
این دوره به کثرت شعر و شعرا مشهور است. اساس شاعری زمان
سلجوقیان مخصوصاً دوره ی اول آنها همان روش غزنوی است و شاعران اکثر به تقلید
شعرای دوره ی غزنوی شعر گفته اند. باوجود این بعضی به فرا خور خاصه و استعداد خود
نکاتی بر شعر افزوده اند. به علت ایجاد سبک عراقی و تلطیف افکار و اوزان شعر، غزل
از تغزل امتیاز یافت و افکار و عقاید عرفانی نیز در غزل به وسیله ی سنایی و عطار
متداول گردید. رباعی به وسیله ی ابوسعید و خیام برای مطالب مختصر و قضایای فلسفی و
عرفانی اختصاص یافت. دیگر اقسام شعر به روش پیشین ادامه یافت.
اغراض شعر:
دامنه ی شعر درین دوره وسیعتر گردید و شعرا در اکثر فنون و
اغراض، شعر سرودند. در قصاید مدح معمول بود، ولی عده یی از شعرا شخصیت و مقام خود
را ملحوظ داشتند و اصلاً گرد مدح نگشتند؛ مانند: ناصر خسرو و شیخ عطار و برخی
مانند سنایی پس از مدتی مداحی تنبیه حاصل کردند و از آن کنار گرفتند. افکار فلسفی
و مذهبی هم به وسیله ی خیام و ناصر خسرو در شعر وارد شد و ناصر خسرو تبلیغ مذهب را
جزو موضوعات شعر قرار داد. تصوف درین عصر دامنه وسیعی حاصل کرد و تمام اقسام شعر
به حلیه ی تصوف آراسته گردید.
افکار مذهبی و نتیجه ی آن:
درین دوره عقاید مذهبی نفوذ زیادی در ادبیات و افکار عمومی
حاصل کرد، به علت شیوع مذهب اسمعیلیه، سلاجقه نیز در مذهب تسنن تعصب به خرچ میدادند. شعرا عقاید مذهبی را در شعر
وارد کردند و بعضی در ظواهر مذهب شعر گفتند، جمال الدین اصفهانی قصیده یی در وصف
روز قیامت سروده است به این مطلع:
چو درنوردد فراش امرکن فیکون سرای پرده سیماب رنگ آیینه گون
به طور کلی روح مذهب بر حسن ملیت غلبه کرد، به جای حماسه
ملی داستانهای مذهبی و یا مثنوی بزمی سروده شد. نظامی در مقابل شاهنامه خواسته است
مثنوی مذهبی بسازد- اسکندر را پیغمبر کرده است.
هرج و مرج میحط:
به جهت ضعف قوه ی مرکزی و نزاعهای حکومتهای مختلف مفاسدی
در اجتماع حاصل شد، اوضاع و احوال نظم و ترتیب معینی نداشت یک روز امیری به شاهی
میرسید، طولی نیمکشید که به سخت ترین وضع گرفتار می آمد. این بود که شعرا به
انتقاد محیط برخاستند و صحبت از بی
اعتباری دنیا و بیوفایی روزگار و مردم آن ازین موقع معمول گردید.
خاقانی گوید:
خیاط روزگــار بــه بالای هیـچکس پیــراهنی نـدوخت کـه آن را قبـا نکرد
وقتی شنیده ای که وفا کرد روزگار دیدم بچشم خویش که در عهد ما نکرد
سنایی در تمثیل جهان و جنگ و نزاع مردم برسر آن چنین
میگوید:
این جهان بر مثال مرداری است کرگسان گـرد او هزار هزار
این مر آن را همی
زند مخلب آن مر این را همی زند منقار
آخــر الامــر بـر پـرنــد همـه وز همـه باز مـاند ایـن
مردار
در باره ی این احوال چاره یی که به نظر شعرا رسیده این است
که مردم را به زهد و گوشه گیری دعوت کرده اند و اشعار زهد و پند درین عصر زیاد
است. این تشتت و فساد، اخلاق اجتماعی را نیز سبب شد و هجو از انواع ناپسند شعر
درین دوره معمول گردید. و شعرا مردم و همدیگر هجو
کردند. سوزنی شهرت خود را به وسیله ی هجو حاصل کرد. هجوهای انوری نیز مشهور
بود- خاقانی شاگرد ابوالعلاء و مجیر الدین شاگرد خاقانی به هجای یکدیگر پرداختند.
دلیل دیگر شیوع هجو این بود که بعضی از شعرأ مقام و اهمیت
شاعری را درک نکرده و شعر را وسیله ی جمع مال و اطفای نایره ی حرص خود قرار
میدادند و به خاطر صله مدح میگفتند و یا
به قول خود شان برای تهیه دو نان از ارسال قطعه تقاضایی پیش دونان نیز خود داری
نمیکردند چون به منظور خویش نمی رسیدند، به هجو می پرداختند. انوری شاعران طامع را
در قطعه یی تصریح کرده است:
سه بیت رسم بود شاعران طالع را یکی مـدیح و دگـر قطعه ی تقـاضایی
اگر بداد سوم شکر ور نداد هـجا ازین سه بیت دو گفتم دگر چه
فرمایی
اما درین میان عقیده یی که با تمام این افکار مبارزه کرد
تصوف است. شعرای متصوف مدح و هجو را کاری بیهوده و زیان آور دانستند- از تأثیر های
دیگر تصوف دعوتی است که مردم را به یک رنگی و اتفاق و ترک ستیزه و نفاق کرده اند،
از مظاهر همین اتفاق مذاهب و دعوت به اتحاد و یگانگی یکی هم مقایسه ی کعبه ی اسلام
با آتشکده زرتشت است. اصطلاح می و خرابات ومغ و آتشکده و نظایر آن برای همین دو
منظور، یکی احیأ حس قومی وطن پرستی و دیگر مبارزه با ریاو ظاهر سازی در اشعار
متصوفه معمول گردید.
چگونه گی الفاظ و
معانی و ترکیبات:
در دوره ی سلجوقیان فضل فروشی در ادبیات معمول شد، مقصود
شاعر تنها بیان احساسات نیست؛ بلکه میخواهد فضل و اطلاعات خود را به رخ مردم بکشد،
یعنی اکثر شعرای این دوره به جای اینکه آیینه ی افکار محیط باشند، نماینده ی مکتب
علوم هستند. و نتیجه ی این فضل فروشی افراط در استعمال لغات و جملات عربی ،
پیچیدگی معانی و تعبیرات، التزام صنایع می باشد.
نفوذ عربی:
هر کس به فرا گرفتن علم میپرداخت، تحصیل عربی برای او لازم
بود؛ شعرای این دوره نه فقط الفاظ زیادی از عربی وارد شعر کردند، بلکه جملات عربی
را نیز در شعر به کار بردند؛ مانند انوری که درین مورد افراط ورزیده وغیره ….
ترکیبات:
کلمه در حال فرد با هنگام ترکیب فرق دارد- اگر اشکالی در
اشعار قدما دیده شود مربوط به الفاظ است و ترکیبات جملات ساده و واضح میباشد- بر
خلاف دوره ی سلجوقی که ترکیبات مشکل و پیچیده معمول شده است، بعضی از شعرا مخصوصاً
خاقانی و نظامی، معانی را در ذهن خود به
اشکال و پیچیدگی انداخته اند، و یا با اندک ارتباطی که بین الفاظ در ذهن خود پیدا
کرده اند، به ترکیب الفاظ پرداخته اند؛ اینست که معنای بعضی ابیات آنان مشکل و فهم
آن محتاج به تأمل است؛ مانند این بیت نظامی که به چند وجه معنا کرده اند.
شیرسگی داشت که چون پو گرفت سایه(و) خورشید بر آهو گرفت
ولی چنانکه پیشتر اشاره شد نظامی بعضی ترکیبات بی سابقه
مخصوص و جالب نیز ابداع کرده است، پس از اشاره به وضعیت الفاظ و ترکیبات اینک معانی شعر درین دوره شرح داده میشود.
تشبیه:
دوره های پیش اغلب تشبیهات مخصوص بود، ولی ازین دوره به
بعد تشبیهات ذهنی و عقلی که متکی با افکار علمی و فلسفی می باشد در شعر به کار
رفته است.
مبالغه:
شعرای این دوره در مبالغه افراط کردند . یک مقایسه به
عنوان مثال میان شعر فردوسی و اسدی که در یک مضمون سروده شده است این نکته را مدلل
میسازد: فردوسی در بیان گرد و خاک میدان جنگ چنین سروده است:
ز سم ستوران در آن پهن دشت زمین شد شش و آسمان گشت هشت
این مبالغه بی اساس نیست چنانکه اگر فرض کنیم یک طبقه از
زمین کم شود میتوان پذیرفت که همان بر آسمان افزوده است، ولی اسدی میگوید:
چنان چرخ پر گرد و پر باد شد که گردون که بد هفت هفتاد شد
در قصاید مدح این زمان هم همین نوع مبالغه ها دیده میشود.
این دو بیت شعر از قصیده یی که ظهیر فاریابی در مدح قزل ارسلان سروده مشهور است.
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای تا بوســـه بر رکاب قزل
ارسلان دهد
بالای کاینات بپـــرد هــزار ســال آن مرغ وهم تا ز جنـابش
نشان دهد
مرثیه:
مرثیه در دوره های پیش از ساده گی و واقعیت بیان می کرد، در دوره ی سلجوقیان در
مرثیه نیز اغراق وارد شد؛ مثلاً خاقانی
یکی از دانشمندان را چنین مرثیه ساخته است:
دید آسمان که در دهنش خاک میکنند و آگاه بد که نیست دهانش سزای خاک
ای خاک بر سر فلک آخر چرا نگفت کاین چشمه ی حیات مسازید
جای خاک
عمعمق بخارایی مرثیه های مؤثر میسروده و درین فن مهارت
داشت.
استدلال:
بعضی از شعرای این عهد به جای اینکه مناظر طبیعی را وصف
کنند و حقیقت را با احساس بیان نمایند، به نیروی ذهن و استدلال متوسل می شوند.
ناصر خسرو نماینده ی این قبیل مکر است و طبعش استدلال است در وصف ستاره شباهنگ
چنین میگوید:
مانند یکـی جــام یخین است شــباهنـــگ
بزدوده به قطره سحــری چـــرخ کیــانش
گر نیست یخین چونکه چوخرشید بر آید
هــر چند کــه جــویند نیــابند نشــانیــش
به طور کلی اکثر شعرای این دوره در شعر از معلومات خود
استفاده میکنند و به جای اینکه شعر تنها رنگ احساسات و عواطف داشته باشد، نماینده
ی اطللاعات و توانایی طبع شاعر در آوردن معانی و تعبیرات مشکل است.
التزام صنایع:
در دوره ی سامانی و غزنوی بیشتر توجه به معنا بود و
فصاحت را محض معنا میدانستند، ولی در دوره
ی سلجوقی به منظور آرایش لفظ از نقص و آشفتگی معنا هم بیمی نداشتند. بدین جهت گاهی
شعر لطافت و روانی خود را از دست داد.
حکیم ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی ثم
مروزی
حکیم ناصر بن خسرو بن حارث القبادیانی المروزی متی به
ابومعین و ملقب و متخلص به (حجت) در ماه ذی القعده از شهور سنه 394 هجری قمری
(مطابق با سرطان یا اسد ماه سنه 382شمسی) ظاهراً در قبادیان از نواحی بلخ متولد
شده (در سفر نامه صفحه 3 خود را قبادیانی مروزی میخواند و به اغلب احتمال مقصود
القبادیانی مولداً و المروزی مسکناً است) و بعد از سنه 460 و به روایت اقرب به صحت
در سنه 481 در یمگان از اعمال بدخشان وفات یافته است (چون ناصر خسرو در سنه 444 از
سفر حج به وطن خود برگشت و بعد به یمگان تبعید شد و در بیتی از اقامت پانزده ساله
خود دریمگان حرف میزند، لذا لا اقل باید تا سنه 460 زنده بوده باشد). تاریخ اخیری
که قول حاجی خلیفه (کاتب چلپی) در تقویم التواریخ است (در وفات او روایات مختلف
است و بعضی عمر او را به 140 سال رسانیده اند)
(قبادیان
یا قوادیان بنابر قول سمعانی قواذیان قریه یا قصبه کوچکی که در روی یکی از شاخهای
جیحون واقع بود و پر باغ و سبزه و ناصر خسرو ملک در آنجا داشت.
امروز نیز قبادیان اسم بلوکی است در همان محل در شمال شرقی
بلخ نزدیک ترمذ و نیز قریه یی به همان اسم موجود است، ولی هر دو در ماورای جیحون
در نقشه ها دیده میشود) در آثار ناصر خسرو مکرر از ذکر بلخ و عقار و دوستان و
برادران است که به احتمال قوی بعد از عودت از سفر حج و مصر تا موقع متواری شدن و
فرار، در بلخ اقامت گزیده است:
آن روزگار چون شد وان دوستان کجا
دیدار شان حرام شد و یادشان حلال
آن دوستان که خانه ی ما قبله داشتند
از بهر چه زمن ببریدند قیل و قال
ای باد عصر اگر گذری بر دیار بلخ
بگذر به خانه ی من و آنجا جوی حال
بنگر که چون شده است پس از من دیارمن
با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال
ترسم که زیر پای زمانه خراب گشت
آن باغها خراب شد آن خانه ها طلال
بنگر که هست کنکر من با برادرم
دارد چنانکه داشت همی با من اتصال
از من بگوی چون برسانی سلام من
زی قوم من که نیست مرا خوب کار و حال
قوم مرا بگوی که د هر از پس شما
با من نکرد جز بد و ننمود جز ملال
پس به تحقیق اهل بلخ است و نسبت مروزی بودن یا به جهت آن
بوده که اجداد او از مرو بوده اند و یا به احتمال قوی به سبب اقامت او مدتی در مرو
و مخصوصاً تا موقع سفر حج این نسبت پیدا شده، چنانکه در سفرنامه گوید: از مرو
برفتم به شغل دیوانی ص3 . و همچنین در جای
دیگر از سفرنامه گوید: که در پنجم ماه رمضان در سنه 438 به بیت المقدس رسید در
آنوقت درست یک سال شمسی بود که از خانه بیرون آمده بود و چون وی در 23 شعبان سنه
437 از مرو حرکت کرده بود میتوان استدلال کرد که در آن زمان خانه اش در مرو بوده
است. علاوه برین ذکر کسایی مروزی بالاختصاص از میان سایر شعراء که در اشعار قرينه
سکناي او در مرو تواند شد.
اسم او به تحقیق ناصر و اسم پدرش خسرو است چنانکه خود گوید:
ای پسر خسرو حکمت بگوی
تات بود طاقت و توش و توان
اگر دوستی خاندانت بباید
چو ناصر به دشمن بده خانمان را
تحقیق شد که ناصر خسرو غلام اوست
آنکو بگویدش که دو گوهر چه گوهرند
کنیتش چنانکه در دیوان و سفرنامه او پیداست. ابومعین است:
یک مثل بشنو به فضــل مستــعین پاک چون ماه معین ازبو معین
عنوان حکیم نیز داشته:
بر لذت بهیمی چون فتنه گشته ای بس کرده ای بدانکه حکیمت
بود لقب
و واقعاً از حکما بود و اشعار وی و مخصوصاً از کتاب
زادالمسافرین و روشنایی نامه دیده می شود که به فلسفه ارسطو و افلاطون و فارابی و
ابن سینا آشنا بوده و بسیاری از تألیفات حکمای قدیم یونان را خوانده و از آنها ذکر
می کند.
لقب حجت که اشعار او پر از آنست و اغلب مانند تخلص شعری می
آید ناشی ازین بود که وی بعد از عودت از مصر به خراسان یکی از حجتهای دوازده گانه
دعوت فاطمی بود و از طرف هشتمین خلیفه فاطمی المنتصر بالله ابوتمیم مسعد بن علی که
از سنه 427 تا 487 خلافت کرد به حجت جزیره خراسان بر گزیده شد و برای نشر دعوت در
خراسان و ماوراءالنهر مامور شده بود و به همین جهت خود را گاهی حجت و گاهی حجت
خراسان و گاهی متنصری و گاهی سفیر و گاهی مامور و غیره می نامد:
ای حجت زمین خراسان سخن به طبع
دردین حق جز که ترا مرکرا شد است
شعر حجت را بخوان ای هوشیارو یادگیر
شعر او دردل ترا شهد است و اندر لب لبن
مامور خداوند قصر و عصرم
محمود بدو شد چنین خصالم
مرعقلا را به خراسان منم
بر سفها حجت منتصری
باطنیه:
اسمعیلیه پیروان خلفای فاطمی؛ خلیفه فاطمی را امام زمان
دانسته و بلافاصله مادون او دوازده نقیب یا باب را قایل بودند که هر کدام از آنان
به یک قسمت از ممالک دنیا برای نشر دعوت مامور بودند. هر یک ازین منطقه های
دعوت(جزیره) و باب یا نقیب آن حجت آن جزیره، یعنی آن سامان نامیده شده (واسطه بین
امام و اهالی آنجا و مخصوصاً شیعیان بود) شهرت غیب گوی بودن او مأخذ و اساسی صحیح
ندارد و ظاهراً از جعلیات متأخران است. تاریخ سال تولدش که سنه 394 باشد خود شاعر
در اشعار خود صریحا ذکر میکند:
بگذشت ز هجرت پس سیصد
نود و چهار بنــهاد مــرا مـادر بر مـرکز اغبر
در جای دیگر گوید:
به سال سیصد از بعد نود و چهار به ذوالقـعده مــرا بنــهاد
مــادر
ناصر خسرو ظاهراًَ از خانواده محتشمی بوده که به امور
دولتی و شغل دیوانی مشغول بوده اند و از اشعار او معلوم میشود که در جوانی به
دربار سلاطین و امراء راه داشته.
پیش وزیر با خطر و حشمتم بــدانک میرم همی خطاب کند خواجه ی خطیر
و چنانکه خود در سفرنامه گوید: ( بارگاه ملوک عجم و سلاطین را چون سلطان محمود غزنوی و پسرش
مسعود دیده ام) و ازین قرار باید قبل از 26 سالگی در مجلس سلطان محمود غزنوی حاضر
شده باشد و چنانکه از سفر نامه بر می آید قبل ازسفر حج به کارهای دیوانی مشغول و
مدتی در آن مشغله مباشرت نموده. در میان اقران شهرتی یافته بود و لقب او ادیب و
عنوان دبیر فاضل داشت. به هر ترتیب در جوانی و قبل از تبعید دارای ملکیت و ثروت
بوده و ضیاع و عقار داشته و ظاهراً مرد قوی تنومند و خوش اندام بود.
عهد جوانی و تحقیقات علمی و مسافرتهای او:
ناصر خسرو از
ابتدای جوانی در تحصیل علوم و فنون و السنه و ادبیات رنج فراوان برده قرآن را حفظ
داشت:
چرا خوانم چون فرقان کردم از بر به جـای ختـم قرآن مدح
دهقان
و تقریباً در تمام علوم متداوله عقلی و نقلی آن زمان و
مخصوصاً علوم یونانی و بالخصوص حساب و نجوم و فلسفه و علم کلام تجربه پیدا کرده
بود، تصنعات زیادی دارد و در ادبیات عرب و عجم ید طولی داشته و از سخنوران آن چون
جریر، نابغه، حسان و رودکی و کسایی، دقیقی، عنصری، منجیک و قطران در اشعار و سفرنامه ی خود اسم می برد و
خود نیز اشعار عربی و حتی دیوان عربی هم داشته است.
این فخر بس مرا که بهر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم
و در نقاشی هم دست داشته چنانکه در موقع اقامت در عربستان
از روی ضرورت با نقاشی و نقش محراب مسجد
آنجا کسب معیشت کرده و صد من خرما به دست آورده.
(صفحه 120 سفرنامه)
در علم ملل و نحل و کسب اطلاع مذاهب و ادیان نیز رنج
فراوان برده؛ مانند هندوان، یهود، نصاری، زردشتیان و غیره. به قول خودش:
به هــر نوعی که بشــنیدم ز دانــش نشسـتم بــر در او من
مـجاور
نماند از هیچگون دانش که من زان نکردم استفادت بیش و کمتر
در جوانی ظاهراً به هندوستان، سند و ترکستان و دیلم و
بغداد مسافرتها کرده و در سفر نامه به حضور خود در مجلس سلطان محمود و مسعود هم اشاره میکند.
جز از اشارات متفرقه یی که در اشعار و تصنیفات وی جسته
جسته دیده میشود، اطلاعی زیادی از جوانی او در دست نیست به قول خودش مثل اغلب
شعراء زمان به باده خواری و عشق ورزی و گفتن اشعار مدح و غزل و لهو میگذرانده و به دربار پادشاه به خدمت و
هم مدیحه گوئی رفته و هم شاعر بوده و هم دبیر و ملازم دربار و به واسطه خوابی که
ماه جمادی الاول آخر سنه 437 در جوزجان دید، به قصد وصول به حقیقت به سفر قبله
عازم و با برادر کهتر خود روانه حجاز شد. این مسافرت هفت سال طول کشید و در برج
جمادی الاخر سنه 444 خاتمه یافت و درین سفر چهار بار حج کرده؛ شمال شرقی و جنوب
غربی و غربی و مرکزی خراسان و عراق عجم و بلاد ارمنستان و آسیای صغیر و حلب و
طرابلس، شام، سوریه، فلسطین و جزیره و مصر را که سه سال در آنجا بود و قیروان (
درتونس) وسودان را سیاحت کرده است. و پس از آنکه اغلب ایام خود را در پایتخت خلفای فاطمی یعنی مصر به سر برده و در آنجا داخل مذهب
اسماعیلیه و طریقه فاطمیان شده؛ به قصد ترویج آن مذهب و نشر دعوت فاطمی در خراسان
به وطن خویش عودت نموده است.
مدت توقف ناصر خسرو در شهر خودش؛ یعنی بلخ معلوم نیست در موقع مراجعت از مصر و حجاز به وطن خود
پنجاه سال قمری از عمر او گذشته بود، فرار او از بلخ به هر حال قبل از 453 که
تألیف زادالمسافرین است، واقع شده چه در آن کتاب از اخراج خود حرف میزند و خود
جانب زهد و ترک دنیا و عبادت اختیار کرده و به شوق و همت فراوان مشغول نشر دعوت
فاطمی در خفا بوده و داعیان و مادونان به اطراف میفرستاد و نظر به فضل و حکمتی که
داشت در خود پیشرفت می کرد و به واسطه همین فقره و مباحثات با علمای اهل سنت امرای
سلجوقی در صدد آزار بر آمده و اورا تبعید کردند معلوم نیست که این کار در زمان
ابوسلیمان چغری بیگ داود بن میکائیل ابن سلجوق واقع شد(که پایتخت او مرو بود و بلخ
را نیز در قلمرو خویش داشت) یا بعد از وفات او در سنه 451 که آلپ ارسلان پسر وی
امیر خراسان و بعد سلطان شد.
ظاهراً دوره حکومت آلپ ارسلان در تعصب بر ضد شیعه(
رافضیان) از زمان پدرش سخت تر بود، به هر صورت یا در اثر غضب علمای خراسان و
مخصوصاً بلخ به شورش عامه و به تهمت قرمطی و ملحد و رافضی بودن او را از مسکنش
یعنی بلخ تبعید کردند و یا خود مجبور به متواری و مخفی شدن و فرار شد و به قول خود
هجرت کرد و این معنا در اشعار او به کرات بر زبان او جاری شده است و بر اصطلاح
سلجوقیان به خراسان و مخصوصاً که خانه حکمت بود دریغ میخورد. در صورتیکه از جلال و
عظمت غزنویان یاد میکند و از زوال دولت سامانی و شیر بامیان و شار غرجستان به تأسف
سخن میراند:
نگه کنید که از دست این وان چو خراس
به چند گونه بدیدم مر خراسان را
به ملک ترک چرا فره اید یاد کنید
جلال دولت محمود زاولستان را
خراسان ز آل سامان چون تهی شد
همه دیگر شده است احوال و سامان
استاده بودی به بامیان شیری
بنشسته به عز در
بشین شاری
در اشعار خود اغلب سلجوقیان و گاهی خلفای عباسی را دیو و
فرعون میخواند:
خاک خراسان که بود جای ادب
معدن دیوان ناکس اکنون شد
حکمت را خانه بود بلخ و کنون
خانه اش ویران زبخت واژون شد
ملک سلیمان اگر خراسان بود
چونکه کنون ملک دیو ملعون شد
اگر دیو بستد خراسان ز من
گواهی منی ای علیم قدیر
و پس از آنکه در خفا کار میکرد؛ به مازندران پناه برد و
آنجا را مرکز اعمال خود گزید:
برگــیر دل ز بلـــخ و بنــه تن ز بهر دین
چون من غریب و زار
به مازندران درون
اما مدت توقف او در طبرستان زیاده نبوده و معلوم نیست تا
رسیدن به بدخشان کجاها بوده است، بالاخره
به قصبه یا قلعه یمگان که در جنوب جرم بدخشان واقع است، مقام کرد( امروز هم
قبری به نام زیارت حضرت سید یا شاه ناصر آنجا است و به تحقیق مزار ناصر خسرو است).
ناصر خسرو در یمگان که آن را ( زندان میخواند مکرر از بد
حالی و سختی زنده گی و تنهایی و بیچاره گی
مینالد و مخصوصاً از غربت مینالد و همیشه یاد یار و دیار یار میکند. امرای خراسان، شاه سجستان، میرختلان
و ترک و تازی و عراقی و خراسانی دشمن او بودند.
بگذر ای باد دل افروز خراسانی
بریکی مانده به یمگان دره زندانی
اندرین تنکی بیراحت بنشسته
خالی از نعمت و از ضیعت و دهقانی
برده این چرخ جفا پیشه به بیدادی
از دلش راحت و تنش تن آسانی
گشت چون برگ خزانی زغم غربت
آن رخ روشن چو لاله ی بستانی
بیگناهی شده همواره بر او دشمن
ترک و تازی و عراقی و خراسانی
امرا، فقها و عامه مردم او را لعن و طعن می کردند وی را
رافضی، قرمطی و معتزلی می خواندند و مانند مار گزنده از او هراس داشتند:
از دور نـگه کنـی ســوی مـن گویی که یکی گزنده مارم
شادمان شده که من به یمـگان درمانده او خوارو بی زوارم
نام نهی اهل علم و حکمت را رافضی و قـرمطی و معتزلی
خلاصه به قول خودش در خراسان کسی نماند که قصد جان و مال
او را نکرده باشد و همه گونه آزار بر او روا نداشته باشد.
من رانده زخانمان
بدینم زین است عدو دو صد هزارم
بیشتر دشمنان او از حکام و رجال خراسان بود گویا که وعده
همه گونه عزت و مقام و تقرب در درگاه به او میدادند، ولی ناصر خسرو محض ثبات وپا
فشاری دردین تن در نمیداد:
گــاه از در مـــیر جلیــل گوید بنگر به عزو نعمت و جلالم
کر سوی من آیی عزیز گردی پیوسته بود با تو قیل و قالم
که یاد دهد آن زمان که بودی هستی شده جمله تبارو آلم
به هر ترتیب عمر خود را در آن دره خشک و تنگ و پر خارو سنگ
به نهایت احتیاج و سختی به سر میبرد، حتی گاهی در بعضی از اشعار به گرسنگی و برهنگی نیز اشاره میکند:
گـــرتنــم از جــامــه برهــنه شود عـلــــم وخــــرد
کـــرد تنـــم بــــرتنـــم
تو نیکبختی کز مهر خاندان رسول غریب و رانده و بی نان و
خانمان شده ای
ناصر خسرو شاعری و دبیری را پیشه میداند گر چه به بلندی
اشعار و قوت طبع وسخن وری خویش اعتراف و افتخار میکند، باز به خود اسم شاعر نمیدهد
و شعری را که از زهد وطاعت و پند و حکمت ومنقبت باشد ستوده میداند و آنهایی را که
مدیحه و غزل و هجو و هزل میگویند سخت تقبیح میکند.
عقاید: ناصر خسرو قبل از سفر مصر در 44 سالگی گویا مذهب
حنفی داشته که بعد از عودت مصر محققا اسمعیلی بوده () و وی خود باکمال صراحت خود
را (فاطمی) و مخالفان خود را (ناصبی) میخواند و حتی بر قرمطی و معتزلی که طریقه
آنها با عقیده ناصر خسرو فرق زیادی داشت
طعن میکند.
وفات: در تاریخ وفات ناصر خسرو اقوال مختلف است، تاریخ 481
که در تقویم تواریخ حاجی خلیفه ذکر شده اقرب اقوال به صحت به نظر می آید گویا عمر
درازی داشته و خود در چند جا از اشعار خود به 62 و شصت واند سالگی اشاره میکند و
شکایت از پیری و ضعف و سکته گی وسستی دندان میکند.
تألیفات: ناصر خسرو آثار نثری و نظمی هر دو دارد و در زمان
خودش دیوان عربی و فارسی او هر دو معروف بوده است، از اشعار عربی او هیچ اثری
امروز در دست نیست. دولت شاه دیوان او را 30000 بیت مجموع حکمت و موعظت میداند.
سفرنامه: ظاهراً اولین کتاب منثور این نویسنده است که دران
مسافرت هفت ساله خود را به عراق و فارس، آسیای
صغیر و شامات و مصر و عربستان شرح داده است.
تاریخ تألیف سفرنامه کاملاً روشن نیست آخرین روزی که در
سفرنامه نام میبرد26 جمادی الاخر 444 است؛ سبک تحریر سفرنامه که لطیف ترین آثار
نثری اوست به شیوه دوره اول غزنوی شبیه است، ولی زاد المسافرین با اینکه بعد از
سفرنامه نوشته شده است سبک آن کهنه تر به نظر میرسد و کاملاً پیرو سبک دوره
سامانی نوشته شده است. زادالمسافرین که
ظاهراً مهمترین تألیفات او و حاوی اصول عقاید حکیمانه و فلسفی اوست در 453 در غربت
و مهاجرت تألیف شده است و همچنین یک رساله ی فلسفی مختصر دیگری نیز دارد. در جواب
91 فقره سوالات فلسفی، منطقی، طبیعی، نحوی و دینی است که به زادالمسافرین شبیه است
زادالمسافرین مملو است از اصطلاح فلسفی چه تازی چه پارسی به ویژه اصطلاحات پارسی
خاصی دارد که جای دیگر دیده نشده است.
روشنایی نامه: در بحر هزج که رساله منظومی است در وعظ و
پند و حکمت و در حدود 592 بیت است.
سعادت نامه: مشتمل بر 300 بیت و به همان طریقه، روشنایی
نامه در پند و حکمت منظوم شده است. کتاب وجه دین که در تأویلات و باطن عبادات و
احکام شریعت به طریقه اسمیعیلیان تألیف شده است.
دیگر کتاب منسوب به او ( خوان خوان) است بدبختانه هنوز
اثری از نسخه کتاب( بستان العقول) که خود ناصر خسرو در کتاب زادالمسافرین نام
میبرد در دست نیست و همچنین از کتاب (دلیل المتحیرین) که صاحب بیان الادیان به او نسبت میدهد به دست
نیامده و گذشته کتب بسیاری به او نسبت میدهند؛ مانند( اکسیر اعظم در منطق و فلسفه)
(المستوفی در فقه) و تفسیر قرآن و کنزالحقایق و قانون اعظم وغیره. نسخه مطبوع
دیوان او مشتمل بر یازده هزار و چهل و هفت بیت است.
سبک و افکار:
ناصر خسرو در میان شعرای سبک خراسانی دارای مکتب مخصوص است
هر چند که پیروان زیاد ندارد؛ اما از نظر تحولی که در قصیده سرایی به وجود آورده،
سبک او دارای امتیاز خاصی است و نخستین شاعریست که شعر را برای بیان عقیده معین به
کار برده و در قصیده بحث و استدلال در مسایل دینی و دعوت به ایمان و معنویت و
تحقیر دنیای مادی و تشویق به ریاضت و تقوی را وارد کرده است و قصیده در نظر او
وسیله یی است برای بیان معانی دینی و اخلاقی؛ قصاید او تغزل ندارد و حاوی از مدح و
وصف است. سخنش لحن خاصی دارد و از دیگر قصیده سرایان کاملاً ممتاز است.
من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را
حکیم استاد قوی دست است و شعرش عمیق و پر معنا و طریقه
بیانش در نهایت درجه متانت و جزالت دارد.
اشعارش از شور و افکار شاعرانه خالی است، گویا مجموعه یی از ادله عقلی و مذهبی
است. اگر احیاناً به آن افکار متوجه میشود روح فلسفی و مذهبی اش او را با کمال شدت
منصرف میسازد. چنانکه هر قصیده یی که در وصف یکی از مناظر طبیعی؛ مانند: بهار یا
شب گفته جائیکه دیگران که از آن به مدح میروند فوراً متوجه به عالم معنا و بی
اعتنایی به عالم طبیعی میشود و رشته سخن را به زهدیات و معانی دینی و اخلاقی میکشد
و عدم ثبات احوال روزگار از آن نتیجه میگیرد و این زمینه اساس غالب قصاید اوست. و
این معانی دقیق را به نحوی خوشترین صورت در مشکل ترین بحور و ردیف های دشوار نظم
کرده که اکثر آنها تقریباً به یک معنا و یک فکر ختم میشود و خوب از عهده آن برآمده
است:
نمونه کلام او:
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن زسر باد خیره سری را
چوتو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
اگر تو ز آموختن سر نتابی
بجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بی بر
سزا خواهی این است مر بی بری را
درخت توگر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
صفت چند گویی ز شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را
بعلم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مرجهل و بد گوهری را
بنظم اندر آری دروغ و طمع را
دروغ است سرمایه مرکافری را
بسنده است بازهد عمار و بوذر
کند مدح محمود مر عنصری را
من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی در لفظ دری را
***
چون گشت جهان را دگر احوال عیانیش
زیرا که بگسترد خزان راز نهانیش
بر حسرت شاخ گل در باغ گواه شد
بیچاره گی و زردی و کوژی و نوانیش
تا زاغ بباغ اندر بگشاد فصاحت
بربست زبان بلبل از لحن اغانیش
شرمنده شد از باد سحر گلبن عریان
وز آب روان شرمش بربود روانیش
کهسار که چون رزمهء بزاز بود اکنون کر
بنگری از کلبه نداف ندانیش
چون زر مزور نگران لعل بدخشیش
چون چادر کازر نگران برد یمانیش
بس باد جهد سرد ز که لاجرم اکنون
چون پیر که یاد آید از روز جوانیش
خورشید بپوشد زغمش پیرهن خز این
است همیشه سلب خوب خزانیش
بر مفرش فیروزه به شب شاه حلب را از
سوده و پاکیزه بلور است اوانیش
بنگر به ستاره که بتازد سپس دیو
چون زر گدازنده که بر قیر چکانیش
مانند یکی جام یخین است شباهنگ
بزدوده به قطره سحری چرخ کیانیش
گر نیست یخین چون که چو خورشید برآید
هر چند که جویند نیابند نشانیش
پروین به چه ماند بیکی دستهء نرگس یا
نسترن تازه که بر سبزه نشانیش
گیتیت یکی بندهء بد خواست مخوانش زیرا
زتو بد خو بگریزد چو بخوانیش
بی حاصل و مکار جهان است پر از غدر
باید که چو مکار بخواندت برانیش
دشمن چو نکو حال شدی گرد تو گردد
زینهار مشود غره
بدان چرب زبانیش
چونانکه چو بز بهتر و
فربه تر گردد
از بهر طمع بیش کند مرد شبانیش
ناکس بتو جز محنت و خواری نرساند گر
تو به مثل بر فلک ماه رسانیش
بد فعل و عوان گرچه شود دوست به آخر
هم بر تو به کار
آرد یک روز عوانیش
پند و سخن خوب بران سفله دریغ است
زینهار که از یار
خوی بد نرهانیش
چون پند نپذرفت زخود دور کنش زود تاجان
عزیزت برهانی ز کرانیش
زیرا که چو تیر کژتو راست نباشد
آن به که به زودی سوی بدخواه جهانیش
آنست خردمند که جز بر طلب فضل
ضایع نشود یک نفس از عمر زمانیش
در خلق تواضع نکند بد گهری را
هر چند که بسیار بود گوهری کانیش
***
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
از بهر طمع بال و پر خویش بیاراست
بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت
امروز همه روی زمین زیر پر ماست
گر اوج بگـیـرم بپرم از نظرشید می
بینم اگر زره یی اندر تک دریا ست
گر برسر خاشاک یکی پشه بجنبد جنبیدن
آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد وزتقدیر نترسید
بنگر که ازین چرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگه زکمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت براو راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز
وزابر مر او را بسوی خاک فروکاست
بر خاک بیفتاد بغلتید چو ماهی
و آنگاه پر خویش کشید از چپ و از راست
گفتا عجب است اینکه
ز چوب است و زاهن
این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست
زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا زکه نالیم که از ماست که بر ماست
***
چون تیغ به دست
آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور
نه از بهر نبیذ است به چرخشت
عیسی برهی دید یکی کشته فتاده
حیران شد و بگرفت بدندان سرانگشت
گفتا که را کشتی تا کشته شدی زار
تا باز که او را بکشد آنکه ترا کشت
انکشت مکن رنجه بدر کوفتن کس
تا کس نکند رنجه بدر کوفتنت مشت
***
رفیقی من درین منزل ندیدم
حقیقت دوستی یکدل ندیدم
ازین مشتی رفیقان ریایی
بریدن بهتر است از آشنایی
عزیزی تا که داری زر و دینار
چو دینارت نماند آنگه شوی خوار
چو مالت کاست از مهرت بکاهند
زیانت بهر سود خویش خواهند
فرو بندد کمر در مهربانی
برای دوست خواهد زنده گانی
جدا از خود نداند دوستان را|
کند یک رنگ دل را و زبان را
دو نادان گرچه باشد یارو همدم ز
ناگه دشمنی جویند باهم
دو دانا چونکه باهم یار باشند
همیشه محرم و اسرار باشند
دمی آزار یک دیگر نجویند
دروغ و فحش و هذیان خود نگویند
***
به از صانع به گیتی مقبلی نیست
ز کسب دست بهتر حاصلی نیست
بروز اندر سرو سامان خویش است
چو شب در خانه شد سلطان خویش است
به بازو حاصل آرد قوت فرزند
خورد خوش با عیال و خویش و پیوند
چو شب شد خفت ایمن در شب تار
چو روز آید رود باز از پی کار
زکسب دست نبود هیچ عاری
به از مکسب نباشد هیچ کاری
سر صانع به گردون بس فراز است
سلاطین را به صانعان نیاز است
اگر جویای قحط نان نباشد
کسی را پایه دهقان نباشد
به کار اندر همه
مردان کار اند
عرق ریزند و قوت خلق کارند
کلید رزق و قسمت سخت در مشت
چراغ دل فروزی در ده انگشت
مسعود سعد سلمان
اصل مسعود سعد از همدان است:
(
گر دل به طمع بستم شعر است بضاعت)
(ور
احمقی کردم من اصل از همدان است)
نیاکانش در زمانیکه آوازهء شوکت دولت غزنوی برخاست به
غزنین آمده در سلک عمال آن دولت در آمد، لاکن درست معلوم نیست که کدام یک از
اجدادش نخست وارد این خدمت شده اند، زیرا که در یک جا مسعود گوید که :
قدمت بنده زاده گان
این دولتم به هفت تبار
شاید مراد او فقط بیان خدمت خانواده خود بوده است. پدرش
سعد مدت شصت سال جزو عمال دیوان بوده است.
شصت سال تمام خدمت کرد پدر بنغده سعد ابن سلمان
که به اطراف بودی از عـمال که بدرگاه بودی از اعیان
در روز گار سلطان مسعود ابن محمود (427) هنگامیکه این
پادشاه فرزند خود مجدود را به فرمانفرمایی هندوستان فرستاد، سعد را به سمت استیفاء
در رکاب او روانه کرد. سعد سلمان در شاعری نیز دست داشته و مسعود در باب فضل و
کمال پدر خود گوید:
سعد مسعود را همان داده است از براعت که سعد را سلمان
مولد مسعود: صوفی و امین رازی وتقی الدین اوحدی مولد او را
همدان دانسته اند، لیکن این اشتباه از شعری برخاسته است که مسعود گوید: اصل من از
همدانست؛ حق اینست که مسعود در شهر لاهور تولد یافته و خود خطاب به شهر لاهور گوید:
تا این عزیز فرزند از تو جدا شده است
سال تولد او در هیچ جا ذکر نشده است. سال تولد او را بین
سنوات (438- 440) شمرده اند. زمان حیات مسعود سعد مصادف با عهد سلطنت شش تن از
پادشاهان غزنوی بوده است. در عهد پادشاه
فرخ زاد طفلی بیش نبوده و از عهد سلطنت ابراهیم شروع شده و از دوره طولانی
بهرامشاه هم جز سالیان معدودی درک نکرده است.
سلطان ابراهیم بن مسعود بن محمود در سال 424 متولد و در
450 پادشاه شد و تا 492 بر تخت سلطنت جای داشت.
و یا ارشد اولاد ابراهیم سیف الدوله و محمود بود که به
فرمان پدر لشکر کشی ها کرده و در سال 496 فرمانفرمایی هندوستان یافته است. مسعود
سعد جزء دربار مخصوص محمود بوده، فتوحات او را ستوده است. گویا چند سال پیش از
فرمانفرمایی رسمی محمود در هندوستان مسعود سعد در خدمت او بوده، وقتی به سبب تهمت
حاسدان مورد خشم و عتاب شاهزاده شد و ناچار از لاهور مهاجرت کرده و در قصاید مکرر
ازین رنجش یاد کرده است.
با همه عتاب ها وخشم هایی که در قصاید او دیده می شود، دور
جوانی این شاعر که در خدمت سیف الدوله گذشته سعادت مندترین ادوار عمر اوست. درین
زمان است که املاک و دارایی پدر را درلاهور و اطراف آن حفظ کرده و پدر و مادر پیر
و پسر و دختر خویش را سرپرستی نموده و در ردیف امرای بزرگ به جنگها شتافته در رکاب
پادشاه سفرها کرده است.
معلوم نیست این دوره سعادت و کامرانی که او را محسود اقران
قرار داد چقدر دوام یافته است. سال عمر او در حدود چهل بود که روزگار ازو برگشته
شد و دشمنان کار او را ساختند. نخست املاک پدری او را در لاهور تصرف کردند؛ چون به
غزنین برای تظلم آمد دشمنانش قبلاً او را در نظر سلطان متهم ساخته بودند. سلطان
ابراهیم فرمان به حبس داد. در قصیده یی که
پس از دو سال حبس به سلطان ابراهیم فرستاد چنین گوید:
بزرگوار خدایا چو قرب ده سال است
که می بکاهد جان من از غم و تیمار
چرا از دولت عالی تو بیپچم روی
که بنده زاده ی این دولتم بهفت تبار
نه سعد سلمان پنجاه سال خدمت کرد
به دست کرد به رنج
این همه ضیاع و عقار
به من سپرد و زمن بستدند فرعونان
شدم بهعجزو ضرورت ز خانمان او را
همی ندانم خود را گناهی و جرمی
مگر سعایت و تلبیس دشمن مکار
زمن بترسد ای شاه خصم نا حق من
که کار مدح بمن باز گردد آخر کار
ز پارگین بشناسند بحر دراکین
ز تار میغ بدانند ابر گوهر بار
سپر فگند و ندیده به دست
من شمشیر
بداد پشت و نبوده میان ما پیکار
در آن هزیمت تیری گشاده در دیده
مرا بجست چو من داشتم گشادش خودار
در تذکره ها مینویسند که ابوالفرج رونی بر او رشک برده و
او را تهمت زده است و دلیل آنها این قطعه است که گوید:
بوالفرج شرم نامدت که زخبث
در چنین حبس و بندم افگندی
تا من اکنون زغم همی گریم
تو به شادی ز دور میخندی
شد فراموش کز برای تو باز
من چه کردم ز نیک پیوندی
مرتو را هیچ باک نامد از آنک نوزده
سال بوده ام بندی
تو چه گویی چنین روا باشد
در مسلمانی و خردمندی
که کسی با تو در همه گیتی
گر یکی زین کند تو نپسندی
کرده های تو نا پسندیده است
تا تو زین کرده ها چه بربندی
زود خواهی درود بیشبهت
بر تخمی که خود پراگندی
ولی بعضی این قطعه را خطاب به ابوالفرج نصر بن رستم
میدانند که از امرای بزرگ بوده و شرح حالش می آید. چون در شعری ازین قطعه ذکر 19
سال حبس میکند و ابوالفرج را دشمن بونصر فارسی میشمارد، پس قطعه مذکور متعلق به
این دوره از عمر شاعر ما نیست و مربوط به دوره دوم حبس اوست. قطعه یی در
دیوان ابوالفرج رونی است که مخاطبش معلوم
نیست و اگر واقعاً این ابیات خطاب به مسعود باشد پس باید تهمت زننده را ابوالفرج رونی دانست و آن قطعه
اینست:
مرا گویی که تو خصم حقیـری تـو هــم مـــرد دبیری نه امیری
مسلمان وار پندت داد خواهــم تو خود پند مسلمان کی پذیری
فراوانت پلنگان است خصــمان نگر با موش خصمی در نگـیری
که گر چنگی پلنگی در تو آید بیـــایــد بــر تــو میزد تا
بمیری
آنهایی که درین دوره تهمت زننده مسعود سعد ابوالفرج
نمیدانند حدس میزنند که باید حتماً یکی از شعرای مقرب دربار سلطان ابراهیم باشد که
می ترسیده است مقام او را نگیرد، از شاعری محمود ترقی کرده شاعر سلطان ابراهیم
شود. در دیوان مسعود نام راشدی شاعر بزرگ دربار سلطان ابراهیم مکرر ذکر شده است،
ولی در هیچ یک تذکره ترجمه حال او نیامده است. رقیب مسعود سعد او را راشدی
میدانند. چهار مقاله مینویسد: صاحب غرض قصه یی به سلطان ابراهیم برداشت که پسر او
سیف الدوله امیر محمود نیت آن دارد که به جانب عراق برود به خدمت ملکشاه، سلطان را
غیرت کرد و چنان ساخت که او را ناگاه بگرفت و ببست و به حصار فرستاد و ندیمان او
را بند کردند و به حصار ها فرستاد از جمله یکی مسعود سعد سلمان بود( ص 49) پس
بهتانی که به مسعود بستند تهمت سیاسی بود که مسعود سعد خود عازم خدمت ملکشاه است و
سیف الدوله را هم محرک شده است و در دیوان مسعود سعد ابیاتی می بینیم که اشاره به
همین مطلب است باری سلطان ابراهیم او را در محبس دهک افگند. دهک دو قلعه بوده است
یکی در زابلستان و دیگری در هندوستان و شاید در دهک هندوستان بوده تا نزدیک قلمرو
سلجوقیان نباشد و دهک مکان صعب و کوهستانی بود، اما از توجه علی خاص که از مقربان
درگاه سلطان آسوده میزیست و دشمنانش پادشاه را آگاهی دادند که مسعود در دهک آزادی
و راحتی دارد. سلطان او را به قلعه (سو) فرستاد که بر کوهی بلند و مکانی عفن قرار داشت. مدت حبس او در دهک
معلوم نیست.
مکان قلعه( سو) هم معلوم نیست یعنی معلوم نشد و همینقدر
آشکار است که در خاک هندوستان بوده است. مدت حبس او در حصار(سو) هم معلوم نیست،
ولی مجموع مدت حبس دهک و سو درین شعر تصریح شده است که برای رعایت وزن کلمه ی(سو)
را مقدم آورده است.
هفت سالم بسود سو و دهک پس از آنم سه سال قلعه ی نای
مشهور ترین محبس مسعود قلعه نای است، چنانکه اسم سو و دهک
را از بین برده است، علت این امر یکی شهرت فوق العاده قلعه نای است که زندان سیاسی
بوده و پادشاه زاده گان را در آنجا نگاه
میداشته اند. علت دیگر اینکه شاعر میان کلمه ی نای به معنای قلعه و نای به معنای
آلت موسیقی مناسبات لفظی و معنوی بدیع یافته و در اشعار خود داد سخن داده است.
مکان نای امروز در غزنی کشف شده و معروف به نای قلعه است و درین زندان چنانکه از
قصاید مکرر او بر می آید در رنج و زحمت بوده. باری مسعود پس از سه سال در قلعه نای
بپایمری ابوالقاسم خاص که از مقربان سطان بود نجات یافت و به لاهور رفت . مصروف
خرابیهای املاک و مستغلات شهری پدر خود بود که خبر فوت سلطان ابراهیم از غزنین
رسید(496). مسعود بن ابراهیم که فرمانفرمای هند بود عزیمت پایتخت کرد و بر مسند
شاهی جلوس کرد.
مسعود داماد سلطان سنجر سلجوقی و شخصاً مردی دلیر بود و
فرزند خود شیرزاد را نایب السطنه هندوستان کرد. مسعود سعد در مجلس شیرزاد بنابر
تقویت و مساعدت ابو نصر فارسی که مرد فاضل و شاعر پرور بود مقام ارجمند پیدا کرد.
ابونصر فارسی موقعیکه چالندر مسخر شد حکمرانی آن را به
مسعود سعد سپرد. چالندر شهری در پنجاب است درین ایام است که شاعران نامی در باره
او قصاید ساخته و ازو توقع صله داشته اند؛ مانند عثمان مختاری وغیره.
درباریان مسعود در غزنین و خدمتگزاران شیرزاد در لاهور،
نمیتوانستند ترقی ابونصر وآسایش مسعود سعد را ببینند، بنای سعایت گذاشته و نخست از
ابونصر فارسی بد گفتند وعاقبت بونصر و بستگانش که از آنجمله مسعود سعد بود به
بلایی گرفتار آمدند. مسعود سعد از حکومت چالندر معزول شد و املاک او مورد دست
اندازی قرار گرفت و ضمناً حاسدان ثقت الملک را که وزیر و خازن شاه بود و به مسعود
سعد توجه بسیار داشت، از وی دلبد ساختند و عاقبت سلطان مسعود فرمان داد تا مسعود
سعد را که مردی فضول است در قلعه مرنج حبس کردند و علت این حبس بسته گی مسعود سعد
به ابو نصر فارسی است. مکان مرنج معلوم نیست. درین حصار مرنج از فراق فرزندان و
خویشان بسیار ناله میکند:
تیر و تیغ است بر دل و جگرم غم و تیمار دختر و پسرم
و در همین زمان یکی از پسران وفات میکند که بیش از پیش روح
شاعر به نوا در می آید. مدت حبس شاعر در قلعه مرنج از سه سال بیشتر تصریحی ندارد.
در مرنجم کنون سه سال بود که ببندم درین چو دوزخ جای
به این ترتیب با ده سال دوره حبس نخستین، سیزده سال می
شود. بنابر دلایلی مدت قلعه مرنج از سه سال تجاوز کرده به هشت سال رسیده است که
جمعاً هژده سال شود و در حدود سال 500 هجری مسعود سعد پس از هجده سال حبس بپایمردی
ثقت الملک تفقد سلطان مسعود سوم قرار گرفت و از آن زمان که شاعر پیر و ناتوان تا
پایان عهد سلطان مسعود کتابدار دربار سلطنتی بود سلطان مسعود سوم پس از 17 سال
پادشاهی در 509 بدرود حیات گفت و پسرش شیرزاد به جای او نشست، ولی پس از اندک مدتی
شیرزاد به دست برادرانش به خراسان گریخته و به سلطان سنجر سلجوقی پناه برد و سنجر
او را مدد کرد و ملک ارسلان را به دو نوبت شکست داد و غزنین از آن بهرامشاه شد( 512).
در دوران پر آشوب و کوتاه (دوساله) ملک ارسلان. مسعود سعد
دارای احترام و جلال شد و شاه او را مورد اکرام و انعام قرار داد و در همین زمان
ابونصر فارسی حامی مسعود از او خوف می کند، بهرامشاه نیز از پادشاهان دانش پرور و
شعر دوست بود و پیش از ملک ارسلان در حق مسعود سعد اکرام کرد. بالاخره مسعود سعد
در حدود 80 سالگی بدرود حیات گفت. اگر ولادتش را 438 یا یکی دو سال مقدم بدانیم،
وفات او چنانکه در کتب تذکره ذکر رفته 515 است.
دیوان مسعود سعد بهترین گواه و فور فضل، روانی طبع و فرط
تتبع او در آثار و اشعار متقدمان است. معروف است که دیوانی به تازی داشته، اما از
آثار او قدرت مسعود در عربی کاملاً پیداست و اشعار و قصاید به زبان تازی ازو در
دست است. آیا مقدار اشعار عربی او که به حد دیوان مستقل رسیده باشد، محل بحث است.
زبان هندی را نیز میدانسته است و به قول عوفی دیوانی به این زبان داشته. مسعود در
عصر خود بسیار معروف بود و با شاعران معاصر مانند ابوالفرج رونی، رشید سمرقندی و
دیگران مشاعره ها داشته است. و بعد از وفات مسعود سعد گفتارش مطلوب خاص و عام بود
چنانکه بسیاری از مضامین و مصارع او مثل سایر گشت. و شاعران به تضمین آن پرداختند.
قصایدی که در زندان سروده است و در آن تاثیرات خود و حال
خود را شرح و بیان کرده است، بسیار پرسوز و گداز است و چون حکایت از دل پر درد و
رنج و اندوه جانگداز او میکند به همان اندازه غم انگیز است. و به قول نظامی عروضی
وقت باشد که من از اشعار او همی خوانم موی بر
اندام من بر پای خیزد و جای آن بود که آب چشم برود.
و ضمناً آزاد منشی و بی نیازی و شهامت و علوی طبع در اشعار
او بود و همیشه مانند کوه در مقابل تندباد حوادث و مصایب روزگار استوار و پا برجا
میبود.
مسعود به فصاحت بیان، سلاست الفاظ، حسن تنسیق و تناسب جمل
از اغلب شعراء ممتاز و در فصاحت بزرگ نادر دور و در بلاغت فراخ میدان است.
در فصاحت بزرگ نادره ام در بلاغت فراخ میدانم
الفاظ ممتاز منتخب، مفردات متمکن، با حسن تنظیم و ترتیب و
قدرت و براعت و صورت فکر او را نشان میدهد، تعبیرهای تازه و ترکیب های بدیع دارد.
گرچه با کلام استادان همیشه محسور بوده و از آنها استقبال و تضمین ها کرده است،
اما طریقه بیانش از دو شاعر استاد مایه دارد. در نظم جمل و ابداع ترکیب کاملاً از
استاد فردوسی متأثر است، اما اساس تنظیم قصاید ورود و خروج مقاصد را از عنصری
اقتباس کرده است.
نمونه کلام:
نالم به دل چو نای من اندر حصار نای
پستی گرفت همت من زین بلند جای
آرد هوای نای مرا ناله های زار
جز ناله های زار چه آرد هوای نای
گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر
پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای
نه نه زحصن نای بیفزود جاه من
داند جهان که مادر ملکست حصن نای
من چون ملوک سر زجهان بر گذاشته
زی زهره برده دست و به مه برنهاد پای
از دیده گاه پاشم درهای قیمتی
وز طبع گه خرامم در باغ دلگشای
نظمی به کامم اندر چون باده لطیف
خطی به دست م اندر چون زلف دلربای
امروز پست گشت مرا همت بلند زنگار
غم گرفت مرا طبع غمزدای
از رنج تن تمام
نیارم نهاد پی
وز درد دل بلند نیارم کشید وای
گیرم صبور کردم برجای نیست دل
گویم برسم باشم همواره نیست رای
عونم نکرد همت دور فلک نگار
سودم نداد گردش جام جهان نمای
کاری تر است بردل و جانم بلا و غم
از رمح آبداده و از تیغ سر گرای
گردون چه خواهد از من بیچارهء ضعیف
گیتی چه جوید از من در ماندۀ گدای
گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای
ای محنت ارنه کوه شدی ساعتی برو
وی دولت ارنه باد شدی لحظه یی بپای
ای تن جزع مکن که مجازی است این جهان
وی دل غمین مشو که سپنجی ست این سرای
ای بی هنر زمانه مرا پاک در نورد
وی کوردل سپهر مرا نیک بر گرای
ای اژدهای چرخ دلم بیشتر بخور وی
آسیای چرخ تنم تنگتر بسای
ای دیده سعادت تاری شود مبین وی
مادر امید سترون شود مزای
مسعود سعد دشمن فضل است روزگار
این روزگار شیفته را فضل کم نمای
بنظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست
مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست
بهیچوقت مرا نظم و نشر کم نشود که
نظم و نثرم در است و طبع من دریاست
بلفظ آب روان است طبع من لیکن
به گاه کثرت و قوت چو آتشست و هواست
بنزد خصمان اگرفضل من نهان باشد
زبان ندارد نزدیک عاقلان پیداست
اگر چه چشمۀ خورشید روشن است و بلند
چگونه بیند آن کش دو چشم نا بیناست
اگر بریشان سحر حلال بر خوانم
جز این نگویند آخر که کودک و برناست
ز رودکی و پیری چه فخر و عار آید
چنین نگوید آنکس که عاقل و داناست
اگر رئیس نیم و امیر زاده نیم
ستوده نسبت و اصلم ز دوده فضلاست
اگر بزهد نبازد کسی روا باشد
ور افتخار کند فاضلی بفضل سزاست
به اصل شها کسرا مفاخرت نرسد که
نسبت همه از آدم است و از هواست
مرا به نیستی ای سیدی چه طعنه زنی
چو هست دانشم از
زور سیم نیست رواست
تو حال و قصۀ من خوان که حال و قصه من
بسی شگفت تر از حال وامق و عذراست
اگر چه بر سرم آتش ببارد از گردون
زجای خود نشوم و اعتقاد دارم راست
بدین قصیده که گفتم من اقتدا کردم
به اوستاد لبیبی که سید الشعراست
بران طریق بنا کردم این قصیده که گفت
سخن که نظم دهند آن درست باید و راست
چنین قصیده زمسعود سعد سلمان خواه
چنین قصاید مسعود سعد سلمان را ست
رنج تن فرسا
دلم زانده بیحد همی نیاساید
تنم ز رنج فراوان همی بفرساید
بخار حسرت چون بر شود ز دل بسرم
ز دیدگانم باران غم فرود آید
ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا
ازین پس هیچ غمی پیش چشم نگراید
دو چشم من رخ من زرد دید نتوانست
از آن به خون دل آن را
همی بیالاید
که گر ببینند بد خواه روی من باری
بچشم او رخ من زرد رنگ ننماید
فغان کنم من ازین همتی که هر ساعت
ز قدرو رتبت سر بر ستاره گان ساید
زمانه بربود از من هر آنچه بود مرا
بجز که محنت من نزد من همی پاید
لقب نهادم از ایزد فضل را محنت
مگر که فضل من از من زمانه نرباید
فلک چو شادی میداد مر مرا بشمرد
کنونکه میدهدم غم همی نپیماید
چو زاد سرو مرا راست دید در همه کار
که زاد سروم از آن هر دمی بپیراید
چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن
چگونه کم نشود صبر و غم نیفزاید
که دوستدار من از من گرفت بیزاری
بلی و دشمن بر من همی ببخشاید
اگر ننالم گوید نیست حاجتمند
و گر بنالم گویند ژاژ میخاید
غمی نباشم ازیرای خدای عزوجل
دری نبندد تا دیگری نبگشاید
وقت گل سوری
وقت گل سوری خیز ای نگار
بر گل سوری می سوری بیار
بربط سغدی را گردن بگیر
زخمه به زیر و بم او بر کمار
رشک همی آیدم از بر بطت
تنگ نگیرا صنما در کنار
ای رخ تو چون گل سوری به رنگ
با رخ تو نه گل سوری به کار
گر نبود گل چه شود زانکه هست
از گل سوری رخ تو یادگار
روی تو مارا همه ساله بود
لالۀ خود روی و گل کامگار
خار بود جانا گل را مدام
روی تو آن گل که
نباشدش خار
خیز بتا دست بمی زن که می
دارد همواره ترا شاد خوار
آنکه بکان اندر همچون گهر
مهر مرا و را بد پروردگار
آنکه بود در تن آزاده گان
با همه شادی و طرب دستیار
گوهر جود است که گردد بدو
از گهر مردم جود آشکار
روز جدایی
روز وداع اندر آمد دلبر
لب زتف عشق خشک و دیده زخون تر
آب نمانده در آن دور نگین سوسن
تاب نمانده در آن دو مشکین چنبر
عبهر چشمش گرفته سرخی لاله
لالۀ رویش گرفته زردی عبهر
بر گلشن از زخم دست کاشته خیری
بر
مهش از آب چشم خاسته اختر
کرده زمین را زرنگ روی منقش
کرده هوا را به بوی زلف معطر
گفت مرا ای شکسته عهد شب و روز
در سفری و نهاده دل به سفر بر
تا کی باشد ترا وساوس همراه
تاکی باشد ترا کواکب هبر
ملکت جویی همی مگر چو سلیمان
گیتی کردی همی مگر چو سکندر
رفتی و تو در نشاط باشی آنجا
ماندم من در غم تو باشم ایدر
دلبر مهروی بیمهرست به غزنین
زود نهی دل به ماه روی دیگر
گفتمش ایروی تو عزیز تر از جان
دیدن رویت ز زنده گانی خوشتر
حرمت روی ترا بجویند لاله
حشمت زلف ترا نبویم عنبر
می ننیوشم ز رود سازان نغمه
می نستانم زمیگساران ساغر
منتظر وصل تو خواهم بودن
اری الانتظار موت الاحمر
چشم چون ابرو دامنم چو شمر شد
رویم چون زر و دل چو بوته زرگر
کشت بناخن چو پیرهنش مرا روی
شد ز تپانچه مرا معجر اوبر
رفتم از پیش او پیش گرفتم
را هی سخت و سیاه چون دل کافر
ننهد اندر زمینش شیر همی چنگ
بفگند اندر هواش مرغ همی پر
بر کمر کوه ها ز شدت سرما
مرمر چون آب گشته آب چو مرمر
از فزع راه گشته لرزان انجم
و زشغب شب شده گریزان صرصر
گردون چون بوستان پر زشگوفه
تابان مریخ ازو چو چشم غضنفر
مهر فرورفته همچو آتش بر چرخ
مانده پرا گنده و فروخته اخگر
از نظر چشم خلق پنهان کرده
چشمۀ خورشید را سپهر مدور
ماه بر آمد چو موی بند عروسان تابان
اندر میان نیلی چادر
تیره بخاری بر آمد از لب دریا
جمله بپوشید روی گنبد اخضر
ابری چون کرد رزم هایل و تیره
برق در خشنده از کرانش چو خنجر
قطره باران از آن روان شده چون تیر
غران از میانش چون مرکب تندر
زاغ شب از باختر نهان شد چون دی
کامد باز سفید صبح
ز خاور
گردون از درد شب بکند و بینداخت
از برو از گوش و گردنش زرو زیور
آبی دیدم نهاده روی به هامون
بوده پدرش ابرو کهسارش مادر
همچو گلاب و عرق شده مه آزار
بوده چو کافور سوده درمه اذر
روشن و صافی و بیقرار تو گفتی
هست مگر ذوالفقار حیدر صفدر
سید حسن غزنوی
نامش حسن ملقب به اشرف و شهرت و تخلص شعری وی نیز حسن است
کنیۀ او به اختلاف ابو محمد و بوعلی ضبط شده است اسم پدرش را محمد احمد و ناصر ذکر
کرده اند و ابوالحسن بیهقی که سید را در نیشاپور دیده در لباب الالباب (555 هجری)
نام او را ابومحمد حسن ابن محمد نوشته است سید حسن غیر از سید حسنی است که مسعود
سعد قطعه یی در رثای او دارد؛ چنانچه حکیم سنایی در مثنوی کارنامۀ بلخ از دو حسن
که هر دو شاعر و اهل غزنه بوده اند نامبرده است.
مطالبی که درباره او در کتب تذکره موجود است، بسیار مختصر
و ناچیز است بیشتر از آن مطالب خالی از حقیقت است مانند گرفتاری و اسیر شدن سید در
میان اتباع سوری و خواندن معروف و مورد عفو قرار گرفتن و سپس ندیم سلطان شدن جملگی
عاری از حقیقت است برای اینکه قصاید بسیاری در دیوان سید هست که با اشاراتی در
آنها موجود است مسلماً مربوط به اوایل سلطنت بهرامشاه میباشد، حال آنکه قصۀ کشته
شدن سوری در اواخر زنده گی بهرامشاه اتفاق افتاده است و در آن هنگام سید در غزنه
نبوده است چنانچه در موقع پیروزی بهرامشاه بر محمد با برادران و پسران او که از
جانب ارسلان شاه بهرامشاه امارت هند داشت و در ابتدای سلطنت بهرامشاه سر از اطاعت
باز زد. قصایدی از سید است که حتی نشان میدهد
سید نیز درین سفر در رکاب سلطان بوده است، چنانکه دیگر شعرای غزنین مانند
عثمان مختاری وغیره قصایدی به تهنیت گفته اند حتی عفو را نیز در ابیات تقاضا کرده
است که شاید همین جانبداری با سعایت و سخنان دروغ دشمنان موجب آمد که سلطان بر سید
بیمهر شد و سید به نیشاپور فرار کرد و در قصایدی که در اعتذار ساخته و به سلطان
فرستاده است سعی کرده که از خود رفع تهمت نماید؛ ظاهراً این اعتذار مؤثر افتاد و
او را از نیشاپور خواست و دوباره مورد مرحمت و شفقت قرار داد، چنانکه در قصیده زیر ازین عنایت اظهار سپاسگزاری میکند:
یارب منم که بخت مرا باز در کشید
در قعر خاک تیره به اوج قمر کشید
بختم گرفت در بر از آن پس که رخ بتافت
چرخم نهاد گردن از آن پس که سر کشید
منت خدای را که شب تیره رنگ من
آخر به آخر آمد و بوی سحر کشید
این حضرت است یارب و این دیدۀ من است
کاین خاک بارگه را چون سرمه در کشید
بهرامشاه اعظم که عدل بهر او
بهرام بر سپهر حسام ظفر کشید
در خدمتش و پیکر یک رویه شد چنانک
جان بست بر میان و پس آنگه کمر کشید
چون او نمود بحر گهربار ز آستین
دامن ز شرم بخشش او ابر در کشید
خورشید را هر آنکه چو بهرام راد خواند
والله که این رقم نه بصر کشید
بهرام کوه بکوه ببخشید گنج و زر
خورشید زره زره سوی کوه زر کشید
اندر پناه شحنۀ فرمان مطلقش
این بنده رخت خود ز سفر در حضر کشید
شاه آفتاب حضرت چرخ است بنده آب
زان مدتی چو آب عناء سفر کشید
اینک بیک نظر بگرد آفتاب ملک
آن آب را بذروۀ بران چرخ بر کشید
ای آنکه آمد اختر مسعود تو زبر
چرخ هرچه اختران را سر بر زبرکشید
چون شمع تا به روز چو خورشید تا به شب
خصم از گشاد تیغ تو حقا اگر کشید
بهرجمال تاج تو این چرخ لاجورد
برکان بر نور دیده زرین گهر کشید
فرخنده بال چتر تو سیمرغ مشرقست
چون بال بر گشاد جهان زیر پر کشید
شاها امید من بخدا و به لطف تست
دریاب بنده را که فراوان خطر کشید
تا روز خود خجسته کند از لقای تو
بی دیده باد اگر نه به شبها سحر کشید
گر باز رحمتی کنی سرخروی گشت
ورنه فلک نبادا میلی دگر کشید
تا ذکر آن برند که خورشید بی قلم
خط های نور دایره وش بر قمر کشید
تخت تو چرخ باد که در بارگاه تو
خورشید تیغ زن چو قمر هم سپر کشید
در محرم 544 که بهرامشاه بر سلطان سوری ظفر یافت و دو باره
غزنی را به تصرف آورد دشمنان سید مجالی به دست آورده و او را که پس از فرار
بهرامشاه در غزنی باقی مانده بود، به جرم هوا خواهی سیف الدین سوری متهم کردند و
سلطان را بر سید خشمگین ساختند. سید قصاید و غزل هایی گفته و در آن عذر بیگناهی
کرده است، اما این مرتبه سلطان او را نه بخشود و به او اجازه باز گشت به غزنه نداد
و سید از مدت توقف به نیشاپور عازم زیارت کعبه شد و در حرم مطهر پیغمبر ترجیع بندی را که بدین مطلع آغاز میشود
گفته است:
یارب این ماییم و این صدر رفیع مصطفی است
یارب این ماییم و این فـرق عـزیزی مجتبی ست
پس از بازگشت سید دوباره آروزی دیار و سلطان میکند و قصیده
یی را به سوی بهرامشاه می فرستد بدین مطلع:
هــرگز بود که باز ببینم لقای شاه شکرانه در دو دیده کشم خاک پای شاه
بهر ترتیب به اشتیاق و ولعی که به رفتن به غزنه داشت مایوس
گشته و قصیده یی به سوی سلطان سنجر به نیشاپور فرستاد و در آن اظهار اشتیاق خدمت
کرد که ابیات چند از آن قصیده اینست:
هر نسیمی که بمن بوی خراسان آرد
چون دم عیسی در کالبدم جان آرد
دل مجروح مرا مرهم راحت سازد
جان پر درد مرا مایه ی درمان آرد
گویی از مجمر دل آه اویس قرنی
به محمد نفس حضرت رحمن آرد
بوی پیراهن یوسف که کند روشن چشم
باد گویی که بپیر غم کنعان آرد
بالاخره سید از
رفتن به غزنه منصرف و شاید علاءالدین جهانسوز که به کین خواستن برادران خود غزنه
را آتش زد، علت انصراف سید شده باشد، به هر ترتیب سید گاهی در عراق و گاهی در
خراسان میبود و پس از مردن مسعود سلجوقی قصیده یی در مدح سنجر و سلیمان برادرزادۀ
سنجر میگوید و در آن قصیده سلطان مسعود سلجوقی را نیز رثاء کرده است؛ بدین مطلع:
این منم یارب که چرخم سوی اختر میکشد
چشــمۀ روشــن ز خـاک تیره ام بر میکشد
ضمناً سید پس از هجوم طایفه غز و گرفتاری سنجر سفری به
خوارزم کرد و خوارزم شاه اتسز ابن محمد ابن انوشتگین متوفی 551 را مدح گفته و مطلع زیر یکی از دو قصایدی است که در مدح
سلطان پرداخته است:
دیدم به خواب دوش براقی ز نورجان مــیدانش نی و لیـکن جـولانش بیکران
سید در بین سالهای 555 و 557 در جوین در قصبۀ از ادوار
وفات کرده اند و اکنون مزار وی زیارتگاه مردم است.
سید در علوم متداول تبحری تمام داشته و از فضلاء و خطبای
معروف زمان خود بود و در اشعار وی اشاراتی بسیاری است که اطلاع او را از حکمت و
فلسفه، نجوم و هیات نشان میدهد. در شعر استاد توانا و مسلم است سبک کلامش بسیار شیرین است و در
انواع سخن شعر گفته و خوب از عهده بر آمده است. در ابتدا از شعرای عصر خود مانند
امیر معزی، رشیدالدین و طواط و مسعود سعد و عمادی غزنوی پیروی می کرده است. با
وجود این در مقام مفاخره خود را از معاصران برتر میدانسته است. سید در زبان هم
مهارت به سزایی داشته شعرای بعد چون جمال عبدالرزاق اصفهانی را اعتقاد زیادی به وی
بوده است چنانکه گوید:
اشرف و وطواط و انوری سه حکیمند کـز سخن هر سه شد شگفته بهارم
و نیز کمال اصفهانی، مجرالدین بیلقانی و فلکی قیروانی
وعراقی همه از سبک وی تقلید کرده اند نسخۀ حاضر دیوانش در حدود (4750) بیت است.
دو نمونه کلام او
(به مناسبت جلوس سلطان سعید ملکشاه بن محمود بن محمد)
صبح ملک از مشرق اقبال سر بر میزند
نور خورشیدش علم بر چرخ اخضر میزند
هر نفس گردون
غرامت های دیگر میکشد هر زمان دولت اشارت های دیگر
میزند
آسمان روی زمین را
حسن جنت میدهد
مشتری صحن جهان را آب گوهر میزند
چرخ گویی چتر مروارید میسازد بشب
پس بوز از ماه و زهره زرو زیور میزند
زرگر قدرت زسیم ماه و از آفتاب از
پی سلطان ملک شه تخت و افسر میزند
دست ضراب طبیعت بر نشاط نام او
بر دم طاووس پنداری که هنگر میزند
این جهان از فتنه
تا صد سال دیگر ایمنی زانکه از رنگ ملک شه بوی سنجر میزند
منت ایزد را جهان فر ملکشاهی گرفت
بانک نام و دولتش از ماه تا ماهی گرفت
نقش دولت بین که ناگه از نقاب آمد پدید
آب حیوان بین که باری از سراب آمد پدید
از غمی سلطان حکیم ………………………. راستی
از خون تازه مشک ناب آمد پدید
آن گل از بوستان شاهی گرنهان شد زیر خاک
منت ایزد را که باری این گلاب آمد پدید
مصطفی که کرد هجرت مرتضی جایش گرفت
مشتری گر گشت پنهان آفتاب آمد پدید
نور خورشید هر سحابی کرد نا شکری مکن کاخر
این باران رحمت از سحاب آمد پدید
آتش فتنه جهان بگرفته بد اقبال بین
کز میانی قهر آتش لطف آب آمد پدید
در شب غم دید سرد این روز دولت را بخواب
هم شد او بیدار و هم تعبیر خواب آمد پدید
منت ایزد را جهان فرملکشاهی گرفت
بانگ نام و دولتش از ماه
ماهی لاله گرفت
منت ایزد را که عالم خسرو اعظم گرفت جن
و انسش طاعت آوردند و ملک جم گرفت
منت ایزد را که تیغ او چو تیغ صبحدم
بی زمان و هیچ اندیشه همه عالم گرفت
منت ایزد را که همچو خسروی سیارگان
گرچه از مشرق بر آمد ملک مغرب هم گرفت
قهر او در رزم رسم موسی عمران نهاد
لطف او در بزم خوی عیسی مریم گرفت
جرم را بگذاشت عفو او و پس مهمل گذاشت
ظالم را بگرفت عدل او و بس محکم گرفت
منت ایزد را جهان فر ملکشاهی گرفت
بانک نام و دولتش از ماه تا ماهی گرفت
خسروا گفتم سپهر ارکان شوی اینک شدی پادشاه
جملۀ کیهان شوی اینک شدی
از رخ دولت گل حشمت چینی اینک چیدی بر
تن امکان سر احسان شوی اینک شدی
طالع میمون تو حکم همایون کرده بود
آفتاب سایه ی یزدان شوی اینک شدی
بر در بغداد گفتا خواجه ی برهان دین
کای ملک تا پنج مه
سلطان شوی اینک شدی
از ملک شه جد خود چون یاد کردی بخت گفت
خسروا والله که صد چندان شوی اینک شدی
منت ایزد را جهان فرملکشاه گرفت
بانگ نام و دولتش از ماه تا ماهی گرفت
خسروا ملک مبارک برتو میمون باد و هست
روزگار عالم آرایت همایون باد و هست
تا زمین و آسمان پر ذره و انجم بود
لشکرت از انجم و از ذره افزون باد و هست
رایت عالم گشاید جفت نصرت باد و هست
منزل خورشید سایت طاق گردون باد و هست
مهر رویت همچو روی مهر پر نور است و باد صبح
تیغت همچو تیغ صبح گلگون باد و هست
از سعادت آنچه گنجت درخم هفت آسمان
مقتضای طالع سعدت هم اکنون باد و هست
فی المثل گر آب حیوان باز یابد حاسدت
آب حیوان در دهانش زهر پر خون باد و هست
در ناموزون تو بخشی در موزون خازنت
زر ناموزون نثار در موزون باد و هست
منت ایزد را جهان فرملکشاهی گرفت
بانگ نام و دولتش از ماه تا ماهی گرفت
ازرقی هروی
ابوبکر زین الدین بن اسمعیل وراق ازرقی هروی از شعرای
مقتدر قرن پنجم است. پدرش اسمعیل وراق همان کسی است که فردوسی هنگام فرار از غزنین
مدتی در خانۀ وی به هرات متواری بماند. ازرقی به دربار طغانشاه بن محمد الپ ارسلان
حاکم خراسان و امیرانشاه بن قارود و سلاجقه کرمان که قبل از سال 476 وفات یافته به
سلطنت نرسیده بود، میزیست و به قول صاحب چهار مقاله ابوعبیدالله قریشی و شجاعی
نسوی از ندیمان طغانشاه بودند. وفات وی پیش از 465 اتفاق افتاده است. نظامی عروضی
حکایت میکند که روزی طغانشاه نرد میباخت، دوستش خواست دو یک آمد ازین تصادف بر
آشفت، ازرقی هروی بداهتاً این رباعی را
بگفت:
گرشاه دوشش خواست دو یک زخم افتاد تاظن نبری کـه کــعبتیـن داد نـداد
آن زخــم کـــه کـــرد رای شهــنشـاه یاد در حضرت شاه روی بر خاک نهاد
در دیوان او تشبیهات بدیع و پسندیده و ناپسندیده و ترکیب
های مطبوع و نامطبوع که مخصوص به خود اوست دیده میشود در زمینه سازی قصاید به
عنصری نظر دارد، اما از عهده بر نیامده و در اشعار او تصنع و تکلف دیده میشود.
دیوان او بیش از دو هزار بیت نیست و میخواسته کتاب سندبادنامه را منظوم سازد
ظاهراً به طور پراگنده قسمتی از آن را به نظم درآورده و در صدد نظم مجموع بوده
است، چنانچه در مدح طغانشاه گوید:
شهریارا بنده اندر مـدحت فرمـان تو گر تواند کرد بنماید ز
معنی ساحری
هر که بیند شهریارا پند های سند باد نیک داند کاندرو دشوار
باشد شاعری
من معانی های او
را یاور دانش کنم گر کند بخت تو شاها خاطرم را یاوری
صاحب تذکره هفت اقلیم به استناد قطعۀ زیر گوید که ازرقی به
نظم الفیه و شلفیه پرداخت:
گــر ســخای تــو گــردد بــه بــنده پیــوسته
زمن گسسته شود دست ســخـتی حــد تـــان
بـــه نــام فــرخ تــو قصــه يــي تــمـام کـنم
که تا به حشو مـعـانـی ازو دهــــنــد نــشــان
دلـیـل قـوت طــبـــع مـن انـدریـن مــعــنــی
پس آن کتاب که من گفته ام بخواه و بخـوان
کـسی کــه راه کــژ انـدر سـخن چــنان رانـد
چــو راه راسـت بود جـادویـی کـند بـه مـیـان
اما این نسبت به دلایلی خطاست.
نمونه کلام او:
بار دیگر بر ستاک گلبن بی برگ و بار
افسر زرین بر آرد ابر مروارید بار
گاه مینا زینت آرد برنگار بوستان
گاه مرجان زیور آرد بر عروسی مرغزار
دست سوسن نقرۀ پاکیزه آرد دستبند
گوش گلبن لولوء ناسفته آرد گوشوار
درع قطران حلقه از دریا بپوشد آسمان
ترک مرجان کوکب از خارا بر آرد کوهسار
خرمن مرجان و مینا هر کجا چشم افگنی
بر شگفته است از چمن با بردمیده است از چنار
گر بر ابراهیم ریحان گشت آتش طرفه نیست
طرفه کز ریحان همی آتش فروزد نو بهار
بوستان از چشم ابرو دست باد اندر چمن
حلقه دارد در شقایق دست دارد در نگار
از نسیم باد دارد غنچه پر عنبر دهن
و زسرشک ابر دارد لاله پرلؤلؤ کنار
***
بهار تازه ز سر تازه کرد لاله ستان
به رنگ لاله می از یار لاله روی ستان
به شادکامی امروز داد خویش بده
کجا کسی که بفردا پذیرد از تو ضمان
مرا شراب گران ده که عاقبت مستی است
اگر شراب سبک نوشم از شراب گران
همی بخندد نونو بسبزه بر لاله
همی بگرید خوش خوش به لاله بر باران
بسان غالیه دانی است لاله یاقوتین
نشان غالیه اندر میان غالیه دان
***
بامدادی ز پی صید برون رفت بدشت
بمی و مطرب و نا برده بپرخاش کمان
می همیخورد بشادی که بیامد دو سه تن
از یکی بیشه و از شیر بدادند نشان
شه سوی شیر بپیچید و برون آمد شیر
سر بهامون زده از بیشه خروشان و دمان
از بلندی وز پهنی و بزرگی که نمود
راست گفتی که نه شیریست هیونست کلان
راست گفتی که ز پولاد بد او را چنگال
راست گفتی که ز الماس بد او را دندان
مرد هر سو پراگند و بر آمد به سپهر
از دلیران شغب و نعره و از شیر فغان
تیر بگرید و
بپیوست و کمان بر بکشید
شاه و چون شیر شوی شیر بپیچیده عنان
شیر اگر چند همی سخت بکوشید ولی
خوردن زخم همان بود و شدن سست همان
بر سر دست فروخفت زمانی که مگر
گردد آسوده و باز آید و سازد جولان
بلکی شاه بر آورد و بپیوست و بزد
در بن گوشش و بر جای بیفگند سنان
***
ای گلرخ سرو قامت ای مایه ناز
بر تو ز نماز و روزه رنجی است دراز
چندین به نماز و روزه تن را مگداز
بر گل نبود روزه و بر سرو نماز
***
تا ز ابر فراق تو ببارید تگرگ
برشاخ امید ما نه بر ماند و نه برگ
دیدم نه باختیار خود هجر ترا
مردم نه باختیار خود نیندنه مرگ
سنایی غزنوی
به اتفاق جمهور تذکره نویسان و تصریح خود او در آثارش نام،
کنیه و تخلصش ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی است. در مقدمه منثوری که به حکیم نسبت
میدهند چنین مینویسد:
(روزی من که مجدود بن آدم سنایی ام در مجد و
سنا این کلمات نگاه کردم خود را نه از آن مجد حسبی دیدم و نه از آن سنا فسمی …)
همچنین در حدیقه میفرماید:
هر که او گشته طالب مجد است شفی
او ز لفظ بوالمجد است
زانکه حد را بتن شدم بنیت
کرد مجدود ماضیم کنیت
شعرا را به لفظ
منضودم
زین قبل نام گشت مجدودم
بخدا از بزیر چرخ کبود
چو منی هست و بود و خواهد بود
در قصیده ای به مطلع:
ای در دل مشتاقان از عشق تو بستانها
وزحجت بیچونی در صنع تو برهانها
میفرماید:
کی نام کهن گردد مجدود سنایی را
نونو چو می آراید در وصف تو دیوانها
گذشته ازین بیشتر از ده مورد دیگر در آثارش همین نام و
کنیت را تکرار کرده و حتی محمد بن علی الرفاء (ارفاء – الرفام) در مقدمه یی بر
حدیقه و سوزنی شاعر در اشعار خویش او را به همین نام و کنیت یاد کرده، بعضی از
تذکره نویسان نام او را حسن نوشته و ظاهراً نظر به این دو بیت داشته اند که در
قصیده:
کرد نـوروز چو بتــختنه چــمن از جــمال بــت و بــالای
ثـمـن
در مدح خواجه حسن هروی گوید:
حسن اندر حسن اندر حســنم تو حسن خلق حسن بنده حسن
اما ابیات فوق را ظاهر در مقصود نمیدانند و به استناد به
تصریح خودش در بسا از موارد سکوت و عدم ذکر و تسمیه معاصران و مورخان به نام حسن
مسلم میدارد که نام وی حسن نباشد، تخلص شعری یاد کرده اند نام پدر سنایی را آدم
نوشته اند و خود در کارنامه بلخ میگوید:
پدری دارم از نژاد کرام از بزرگی که هست آدم نام
پدرشان تا اوایل سلطنت سلطان مسعود ابن ابراهیم در قید
حیات بود و سنایی در مثنوی کارنامه بلخ از ثقت الملک طاهر بن علی وزیر مسعود بن
ابراهیم ( 492- 508) در خواست کرده او را
مشمول انعام و احسان خود سازد.
من ثنا گوی تـوام زیرا نــژادم نیست بد خود نکو گوی ترا هرگز نبوده بد نژاد
گرچه در اشعار حکیم کمتر
فخر به نژاد دیده میشود، اما گاهی به پاکی عرض و نژاد خود اشاره میکند:
کم آزاروی بی رنج و پاکیزه عرضم کـــه پاکــست الــحمـدالله نـــژادم
مولد:
مولد و منشاء حکیم بدون تردید شهر غزنین است و مکرر در
اشعار بدان اشاره میکند:
گــرچـه مولد مـرا بــغزنین بـود نظم شعرم چو نقش ما چین بود
خاک غزنین چو من نزاد حکیم آتشـی بــاد خـوار و آب نــدیــم
و در جای دیگر در ستایش امام نجم الدین حسن غزنوی گوید:
دی زدل تنگی زمان طوف کـردم در چــمن
یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن
آنجا که فرماید:
شاد باش از من و از خـود که انـدر نــظم ونثر
نزد خراسان چون تویی زادست نزغزنی چومن
هیچیک از کتب تذکره از زمان تولد حکیم ذکری نکرده اند جز
تذکره روز روشن که پیدا نیست از چه مأخذی نقل کرده ( سال تولد حکیم را 437 نوشته)
که به این ترتیب باید برای حکیم عمری بسیار طولانی داشته، فرض کرد که نه خود و نه دیگر متعرض این نکته
شده است.
اطلاعات و آغاز شاعری:
سنایی یکی از بزرگترین سخن سرایان اواخر قرن پنجم و اوایل
قرن ششم است و در زمان خویش منتهای شهرت و عظمت را داشت در حکمت و فلسفه و علم
کلام از نادرات زمانه خویش بوده است. تفسیر قرآن را نیکو میدانست. آیات و احادیث
را گاهی تفسیر کرده و منظوم ساخته و گاهی بر سبیل درج و اقتباس کرده است از ادب
عرب بهرۀ کافی داشته است و مکرر از قصاید سبعه یاد کرده است، در نجوم گواه اینکه
او را اعتقادی نبود، اطلاع کافی داشته و از طب هم کاملاً مطلع بوده است.
آنچه از اشعار حکیم مستفاد میشود ظاهراً در عهد علاوالدوله
مسعود بن ابراهیم (482- 508) به شاعری آغاز کرده زیرا اثری از استاد که در روزگار
ابراهیم(451- 492) گفته باشد در دست نیست مگر در مرتبۀ که در باره محمد بن بهروز
وزیر سلطان ابراهیم در دیوان او دیده میشود و به این ترتیب قول تذکره نویسان را که
آغاز شاعری حکیم را در زمان سلطان ابراهیم میدانند تصدیق میکند چنانچه در رثای او
گوید:
اعــتــقــاد محــمد بــهــروز کرد روزش از آنجهان آگاه
چون بهی از زر وز عمر ندید زر به درویش داد عمر به شاه
در ابتدا حکیم در دربار پادشاهان غزنوی میبود و سلطان
مسعود سوم و بهرامشاه وزیران و ندیمان و قضات عهد آن دو سلطان را مدح گفته در
ستایش مسعود دو قصیده بیشتر از حکیم در دست نیست و 22 قصیده و یک غزل به نام
بهرامشاه دارد و ظاهراً بیشتر از قصایدش از میان رفته وشاید به قول تذکره نویسان
آنها را پس از تغییر حال شسته باشد. همچنان قصایدی در مدح سلطان سنجر ازومانده.
مسافرت های حکیم:
سنایی از آغاز جوانی به سفر بر آمده و سالیان دراز در
بیشتر از شهرهای خراسان؛ خاصه بلخ، سرخس هرات و نیشاپور به سر برده و از بلخ به
زیارت کعبه شریفه رفته و فقط در اواخر عمر به غزنین باز گشته است.
ظاهراً در اواخر عهد سلطان مسعود سوم سفری از غزنی به بلخ
کرده، مثلیکه درین سفر رنج ها دیده و محنت ها کشیده است. مثنوی کارنامه بلخ را در
همین وقت پرداخته و از بلخ به سوی بیت الحرام رفته و دو باره به بلخ مراجعت کرده
است. گویا حکیم را با مردم دوستی و الفت تمام بوده و از پرتو اکرام آنها آسوده
میزیسته است. سپس به واسطه آزار که از کسان خواجه سعد هروی دید از بلخ به سرخس آمد
و مدت ها در آنجا اقامت گزید.
محمد بن منصور سرخسی قاضی القضاه خراسان که از بزرگان آن
سامان بود از حکیم پذیرایی بسیار گرم کرد و حکیم را در مدح او قصیده ها است. آنچه
از آثار حکیم مستفاد میشود، گویا تا سال 518 در سرخس مقیم بوده و از آنجا به
هرات، مرو، نیشاپور و خوارزم رفته است.
مذهب سنایی:
به تحقیق که حکیم پیرو اهل سنت و جماعت بوده و کسانیکه غیر
ازین گمان کرده اند، به خطا رفته اند، حکیم کیش حنفی داشته پیرو امام ابوحنیفه نعمان بن ثابت بوده است و
قصایدی در مدح امام اعظم (رح) دارد مانند این قصیده که سرا سر آن ستایش آن حضرت
است:
ای خردمند موحد پاک دین هوشیار
از امام دین حق یک حجت از من گوشدار
آن امامی کو ز حجت بیخ بدعت را بکند
نخل دین در بوستان علم زو آمد ببار
چون پدید آمد به کوفه بوحنیفه تاج دین
آنکه شد از علم او دین محمد آشکار
دیگر اینکه حکیم مدایحی در مناقب خلفای راشدین رضوان الله
علیهم اجمعین دارد و ضمناً در ذکر اسامی خلفا ترتیبی را که پیش اهل سنت و جماعت
است؛ ملحوظ نظر داشته است.
اخلاق سنایی:
چنانکه ذکر رفت سنایی در آغاز شاعری مانند شعرای عهد خویش
مدح سرا بوده و سلطان عصر و وزارء و صدور و قضاه را مدح گفته است با آنکه در بعضی
ازین قصاید چشم صله داشته، اما همیشه مناعت طبع و علو همت از گفتار و آثار او
پیداست. و در جای دیگر می فرماید:
چون کبوتر نشوم بهرهء کس بهر شکم
گردن افراشته زانم ز همالان چو پلنگ
از برای لقمهء نان برد نتوان آبروی
وز برای جرعه می رفت نتوان در سعیر
از خردمندی و حکمت هرگز این کی در خورد
کز پی نانی به دست فاسقی گردم اسیر
حکیم در عهد خود نیز به بلند همتی معروف بوده و معاصران
این خصلت او را ستوده اند. سنایی در آغاز دورۀ شاعری بنا به اقتضای جوانی مهاجاتی
با مردمان و شعرای همزمانش دارد، اما پس از تغییر حال چنانکه دم از مدح سرایی
فروبست و جز برای موعظه و اندرز مدح کس نگفت از هجو و سخنان هزل نیز دفتر خود را
پاک ساخت و احیاناًً اگر جهت تمثیل چنین اتفاقی افتاده غرض از آن تنبیه و تعلیم
بوده است چنانکه گوید:
بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست
سبب مجذوبی و آشفتگی حکیم:
در کتب تاریخ و تذکره می نویسند وقتی سلطان ابراهیم غزنوی
آهنگ غزو هند کرد سنایی قصیده یی در مدح سلطان گفت و میخواست به حضور برد؛ هنگام
سحر که به حمام میرفت از گلخن حمام آوازی شنید به سوی آواز شد و از دریچه به گلخن نگریست دید که مرد گلخنی با
مجذوبی مشهور به دیوانه لایخوار نشسته و به سویی که در آن قدری درد ولای شراب بود
با ظرف سفالین در برابر نهاده در آن حال لایخوار به گلخنی که ساقی او بود گفت،
قدحی بیار به کوری چشم سلطان غزنوی که هنوز کار اسلام و مسلمانان نساخته و به نظام
نیاورده میخواهد به هند رود تا مهم کفار بسازد بعد از آن قدحی دیگر بخواست و گفت
بده به کوری سنائی شاعر که نداند خدا او را برای چه آفرید. او پیوسته روزگار خویش
به ستایشگری صرف کرده است؛ گزافی چند در کاغذ
نوشته است که به هیچ کاری نمی آید، اگر در آن سرای ازوپرسند که برای این
روز چه اندوخته ای و با خود چه آورده ای که در گاه فرد یگانه را سزد قصیده و
ستایش شاهان را عرضه خواهد داشت…. این سخن
در سنایی موثر افتاد و تغییر حالی به او دست داد؛ بی درنگ به خانه برگشت و در بروی
خلق ببست از ستایشگری دست کشید و متوجه
عالم معنا شد و راه فقر و شیوه سلوک پیش گرفت.
اما راجع به این حکایت از دو نظر تردید روا داشته اند؛ اول
اینکه دیوانه لایخوار معاصر سلطان محمود بزرگ بود و در صورت صحت این قول زنده بودن
او تا عهد سلطان ابراهیم و سلطان مسعود بعید به نظر میرسد. ثانیا مورخان و تذکره
نویسان وقوع این حکایت را در زمان سلطان محمود نوشته اند که سنایی در آن عهد هنوز
متولد نشده بود و گذشته ازین تغییر حالی که به سنایی دست داد در بلخ و در زمان
پادشاهی سلطان مسعود بن ابراهیم بوده است.
همچنین حکایت دیگری راجع به زمان آشفتگی او در بعضی کتب
تذکره شده است. به هر صورت این تغییر حال در آثار حکیم کاملاً پیداست و میتوان به
خوبی آثار پیش از آشفتگی و دورۀ جذبه حکیم را با ما بعد آن امتیاز داد و طوری به
نظر میرسد که گویندۀ آن، دو شاعر جداگانه باشد. گویند که بهرامشاه خواست تا خواهر
خود را به او به زنی بدهد حکیم قبول نکرد و در جواب گفت:
من نه مرد زن و زرو جاهم به خـدا اگر کنم وگر خواهم
ور تو تاجی دهی ز احسانم به ســر تـو کـه تــاج نسـتانـم
وفات سنایی:
در سال وفات حکیم سخن بسیار است و چنین اختلافی در وفات
کمتر از شاعری دیده شده. تذکره حسینی مقدمه محمد بن علی رفاء بر حدیقه نغمات،
تذکره هفت اقلیم کشف الظنون، مجالس المومنین وعده ای دیگر وفات استاد را 525 ضبط
کرده اند. دولتشاه 575 وهدایت 590 نوشته است.
علامه قزوینی محقق معروف در حواشی چهار مقاله سال وفات
حکیم را 545 دانسته و اما در خاتمه تفسیر ابوالفتوح رازی عدول کرده و سال 525 را
بنا به دلائلی درست پنداشته اند. سال 575 و 590 به تحقیق درست نیست، برای اینکه
ممکن نبود سنایی از جهانسوزی علاوالدین جان به سلامت برد و یا ذکری از آتش زنی و
بر بادی غزنی و آل خود نکند. دلائل
کسانیکه سال 525 را باطل میدانند اینست که:
اولاً سنایی به تصریح خودش درین بیت کتاب طریق التحقیق را
در 528 منظوم ساخته است.
پانصد و بیست و هشت از آخر سال بــود کــاین نظــم نغــز یافت کـمال
ثانیا سنایی در وفات معزی مرثیه یی دارد، وفات معزی 542
است و به این دو دلیل باید سال وفات حکیم
بعد 525 باشد. اما مخالفان میگویند: که اولاد محمد بن علی الرفاء که به حکم
بهرامشاه حدیقه را مرتب کرده؛ سال وفات حکیم را یکشنبه یازدهم شعبان 525 نوشته و غالب تذکره نویسان
همین قول را ذکر کرده اند و حجتی بالاتر ازین نیست که یکی از معاصران حکیم با قید
روز و ماه وفات او را ضبط کرده باشد
ثانیا در بیت:
پانصدو بیست و هشت ز آخر سال بــود کـاین نـظم نـغـز یـافت کـمال
کلمه بیست و هشت شاید محرف کدام کلمه دیگر باشد، چنانچه
این نوع دست خوردگی در باره نسخ خطی نظامی و شاهنامه مکرر دیده شده است.
ثالثاً راجع به مراثی حکیم در حق معزی میگویند که سال 542
سال وفات معزی نیست و ثابت شده که به نحو قطع و یقین سال وفات معزی در حدود 518 و
520 است…. ولی باز این تحقیق مورد چند اشکال است. نخست حکیم شاعر دربار سلطان
مسعود (492-508) بوده و چند سال پس از سلطنت او مجذوب گشته، فقر اختیار کرد در
مقدمه رفاء این عبارت هست. (اینک مدت چهل سال است تا قناعت توشۀ من بوده و فقر
پیشۀ من) که اگر سال 525 را مسلم بگیریم به این چهل سال درست در نمی آید برای
اینکه اگر چهل سال به عقب برویم بایستی حکیم در پایان سلطنت ابراهیم (451- 492)
دست از مدیحه سرایی برداشته باشد.
دوم اینکه سنایی این مدت را در حدیقه سی سال گفته که با
مقدمه رفاء سازگار نیست، مگر اینکه آن را
مسامحه در عدد بدانیم.
گر چه در غفلت اندرین سی سال دفتر من سیاه کرده خیال
اشکال دیگر آنست که سنایی در آخر حدیقه اتمام آن را چنین میگوید:
شـــــد ایــن کـــــتـاب در دی کـــه در آذر
فـــگــــنــدم پــی
پانصد و بیست و پنج رفته ز عام پانصد و سی و چهار گشت تمام
این بیت به اختلاف ضبط شده و شکل بالا از نسخۀ خطی و
معتبریست که در سال 758 کتابت شده این اشکال بر اشکال بیت تاریخ پانصد وبیست و هشت
مثنوی طریق التحقیق نیز افزوده میشود و بدین
ترتیب نمیتوان 528 محرف کلمه دیگر دانست ( اگر کلمه 528 را محرف بدانیم با
آنکه دلائلی در رد آن آوردیم چطور نتوانیم 525 را محرف کدام کلمه دیگر نپنداریم).
ضمناً علامه فروزانفر ترتیب دیگری اتخاذ و به حساب شمسی و
قمری رفع اشکال را کرده اند:
تاریخ شروع 524 آذرماه و ختم دیماه است که با مراجعه ( به
جدول سید حسین طبی) آذر 524 واقع می شود از 22 ذوالقعده تا 22 ذوالحجه و دی ماه
شروع 22 ذوالحجه شده و 22 محرم ختم میشود که به این ترتیب نظم حدیقه محدود میشود
به دو ماه و تحقیقات پرداختن نظمی به این
علو و بیش از ده هزار در دو ماه ممکن نیست.
شاعر مادۀ تاریخ وفات حکیم را چنین آورده:
عقل تاریخ نقل او گفتا طوطی اوج جنت والا
که مصرع دوم به حساب جمل مطابق با سال 535 میشود پس به
اغلب وفات حکیم از 535 پائینترنیست.
آرامگاه او: آرامگاه حکیم صاحب سنایی در گوشۀ شمال غربی
شهر غزنی واقع شده و زیارتگاه خاص و علم است.
سنایی در نظر دیگران:
سنایی چه در عصر خود و چه بعد از آن مورد احترام و تکریم
جمهور سخنوران و عرفا بوده و اشعار و آثار او همیشه مورد توجه آنان بوده است.
بزرگان صوفیه مانند احمد غزالی و دیگران پیوسته به اشعار حکیم استناد و استشهاد
کرده اند ابوالفتوح رازی در تفسیر خود
مکرر اشعار او را نقل کرده است.
نصرالله بن عبدالحمید در ترجمه کلیله و دمنه اشعار استاد
بر سبیل مثل آورده شاعران معاصر به حکیم اعتقاد تمامی داشتند و او را استاد پیر و
مرشد خوانده اند.
خاقانی که عنصری و عسجدی را ریزه خور خوان خود میداند تتبع
سخن حکیم کرده گوید:
چون زمان عهد سنایی در نوشت
آسمان چون من سخن گستر بزاد
چون بغزنین شاعری شد زیر خاک
خاک شروان شاعر
نوتر بزاد
بابلی زین بیضۀ خاکی گذشت
طوطی نو زین کهن منظر بزاد
مفلق فرد از گذشت از کشوری
مبدعی فحل از دگر کشور بزاد
قطب زمان حضرت مولانا جلال الدین بلخی با آن همه فضل و
کمال خود را از پیروان حکیم دانسته در غزلی به این مطلع:
مــاعــاشــقـان بــه خانه خمار آمدیم رنــدان لا ابالی و عیـار آمدیم
میفرماید:
عطار روح است و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار
آمدیم
و باز می فرماید:
ترک جوشی کرده ام من نیم خام از حـکیم غزنوی بشـنو تمام
در الهـی نامـه گـویـد شــرح این آن حکیم غیب فخر العارفین
و جای دیگر گوید:
بشنو این پند از حـکیم غـزنوی تــا بـیـابـی در تــن
کــهـنـه نــوی
این رباعی را شنو از جان و دل تا به گل بیرون شوی از آب و
گل
آن حکـیم غزنوی شـیخ کـبیر گفـته است ایـن پـند نیکو یاد
گیر
مولانا مکرر در مثنوی
اشعار حکیم را آورده و آن را شرح و تفسیر کرده است. نظامی گنجوی که از فحول
سخنوران است به حکیم اعتقاد تمام داشته و
جلال الدین اصفهانی سر آمد سخنوران عراق چند قصیدۀ حکیم را استقبال کرده است.
سبک و افکار سنایی:
سنایی از گوینده گان نامی زبان دری است که جمال لفظ و کمال
معنا در اشعار او پدیدار است و معانیی را که تعبیر آن بسیار مشکل است در جزیل ترین
عبارات پرورانده و از نظر حسن بیان و پختگی فکر و قدرت طبع سر آمد تمام اقران است.
با مختصر دقت در قصاید حکیم روشن میشود که استاد غزنه
کاملاً پیرو سبک فرخی منوچهری است و مخصوصاً بیشتر از فرخی متأثر بوده تغزلات زیبا
وتشبیهات لطیف و طبیعی این دو استاد بسیار شبیه است و حتی گاهی مصارعی از فرخی را
تضمین میکند و از قصاید او استقبال میکند؛ مانند: این قصیده فرخی:
ترک بت روی من از خواب گران دارد سر دوش می داده بــه من
از ســر شب تـا به سحر
حکیم در جواب گفته:
دوش سر مست نگارین من آن طرفه پسر
با یکی پیـرهنی بـا کلهی طـرفـه به سر
از سر کوچه فرود آمد آری وار
کرده از غایت دلتنگی صد گونه بطر
ماه غماز شده از دولبش بوسه ربای
باد عطار شده بر دو رخش حلقه شمر
نرم نرمک همی آن نرگس پر خواب گشاد
ژاله ژاله عرق از لالۀ او کرد اثر
حکیم در قصاید زمانی تتبع سبک مسعود میکند، اما عظمت حکیم
از آنجا آغاز مییابد که به مدد خاطر روشن بین و فکر حقیقت یاب در صدد تحقیق بر می
آید. درین عالم سبک و روش مستقل دارد و کلامش غور و عمقی می یابد که هنوز هیچ
گوینده به پایۀ آن نرسیده و شعرش درین دوره به پر مغزی و اشباع معانی و صحت و
درستی کاملاً ممتاز است و شعرش دیگر رنگ و بار ظاهر نداشته رهنمای تربیت و سلوک
است و از همین سبک اوست که خاقانی، سلمان ساوجی و جمال الدین اصفهانی و دیگران
پیروی کرده اند. روش غزل خاقانی هم زادۀ سبک غزلیات سنایی است.
سنایی نخستین شاعریست که مطالب تصوف و عرفان را در شعر
وارد ساخت. شعر حکیمانه و تصوفی قبل از سنایی نیز وجود داشت، چنانچه ناصر خسرو
قصیده را برای ابراز عقیده دینی و حکمت به کار برد و بدو تحول با اوست و همچنان
ترانه و رباعیات عارفانه یی از شعرایی مانند ابوسعید ابوالخیر در دست است، اما آن
رباعیات یک نوع جوش و جذبه عشق است نه بیان مسایل متعلقه تصوف و اسرار و مراحل
عرفان. گذشته ازین آنهایی که قصاید مطول گفته اند چون ناصرخسرو بنای آن قصائد بر
زهد است و دقایق تصوف را ندارد و بالاخص هیچکس معانی افکار دینی را موضوع مثنوی
قرار نداده است.
از لحاظ نوع، ما سه قسم مثنوی داریم؛ یکی مثنویات غنایی و
عاشقانه است؛ مانند ویس و رامین، وامق و عذرا لیلی و مجنون و غیره. دیگر مثنویات حماسی ورزمی مانند شاهنامه، سکندر
نامه و جز آنها، سوم مثنویهای عرفانی و اخلاقی که مشتمل بر دقایق عرفانی و پند و
اندرز و اصول کلی اجتماعی است مانند آفریننامه بوشکور و کلیه و دمنه ی رودکی…. به
این ترتیب نخسیتن مثنوی سازی که زمینه بحثش کاملاً عرفانی باشد، حکیم بزرگوار حضرت
سنایی است و از ین مطلب چند نکته را استنباط میکنیم نخست سنایی که در مثنوی مطالب تصوف را پرورانده و بیان کرده است و قهرا تعبیرات او
جنبۀ تازه گی دارد و دو دیگر سنایی از لحاظ تعبیر این معانی به اسلوب شعر نهایت
قدرت و احاطه بر شعر فارسی داشته تا بتواند معانی صوفیانه در وزن مثنوی بیان کند.
سه دیگر حکیم اگر چه از لحاظ قافیه آزاد است، ولی از حیث
وزن مقید بوده، قاعدتاً به ترکیبات تعبیراتی مواجه شده است که در وزن نمی گنجیده؛
ناصر خسرو این اصطلاحات و تعبیرات را در اوزان مختلف وتفننی آورده است، اما آوردن
تمام اصطلاحات و تعبیرات به یک وزن خاص بسیار دشوار است، گویا منطبق کردن شعر است
با تعبیرات مذهبی؛ چارم- گاهی احتیاج به استناد احادیث وآیات قرآن عظیم الشأن پیش
می آمده و حکیم مجبور بود حتی الامکان آن آیه و حدیث را دست نزند، در آن تصرف
نکند، اما به آن موفق نشده است، زیرا آیه
و حدیث به قالب وزن نمی آمده و هر شاعری که میبود دچار آن میشد.
پنجم- دیگر اینکه مسایل برهانی و عقاید خشک مذهبی با شعر
مباین است. تخیل شاعر با حقایق فلسفی سازش ندارد و شعر تا در آن بی قیدی ولاابالی
نباشد خشک و بی روح است و سنایی در شش باب اول حدیقه، مخصوصاً به حدود استدلال
مذاهب و ادیان مقید بوده است.
و اشکال دیگر اینکه سنایی را تکفیر کرده بودند و حکیم برای
اینکه نشان بدهد که مسلمان به معنای واقعی
است، به تألیف و نظم آثاری چون حدیقه پرداخته، پس شاعریکه با این همه حدود شعر
میگوید و با این همه قید اثری به این پرمغزی و استحکام، سلاست و ظرافت به وجود می
آورد، به تحقیق اعجاز کرده است، از صفات بارز سنایی ایجاز است؛ مثل اینکه مقید
بوده که به سبک قصار شعر بگوید و غالباً معنا در یک بیت تمام است و در عین حال این
ایجاز طوریست که تبدیل او به شکل ساده تر از خودش مشکل است و غالباً ایجاز های او
به حذف توأم است، پس شعر او حداقل لفظ به تعبیر ساده و حد اکثر معنا است؛ مانند:
ای درون پرور بیرون آرای
ای خرد بخش بیخرد بخشای
عاشقی را یکی فسرده بدید
که همی مرد و همی خندید
گفت کافر به وقت جاندادن
خندت از چیست و این خوش استادن
گفت خوبان چو پرده برگیرند
عاشقان پیش شان میرند
چون چرا غند لیک پژ مرده
از نیمی زنده از دمی مرده
پس کلام به این فشرده گی و موجزی در حالیکه زبان فارسی
برای این معانی آماده نبود و گذشته ازین که غالباً شعر به واسطه ایجاز پیچیده
میشود و دیگر اینکه در بیان حقایق و استدلال، رعایت دقایق مذهب را نیز بکند؛ جز
اعجاز چه میتواند باشد.
کلام حکیم از صنایع لفظی هم آرایش دارد و از جهت حسن
انتخاب الفاظ در طراز شعر مسعود سعد و فرخی است.
از کارهای مهم سنایی در نوع مثنوی عرفانی بیان مطلب در ضمن
قصه و روشن کردن به حکایت و به طور کلی تمثیل است و در غالب ابواب به حکایات
استناد و استشهاد کرده است و حکایت او این خصوصیت را دارد که قهرمانان آن حکایت
اشخاص معروف، مانند شبلی، بایزید، حضرت عمر و
حضرت علی (کرم الله وجهه) و سلطان محمود وغیره است و ازین رهگذر با عطار( جز در
مورد حیوانات) بسیار شبیه است برخلاف مثنوی یی که بیشتر بر السنه حیوانات است. در
انتساب حکایات سنایی بعضی از اشتباهات دارد، در قسمت تاریخی مانند دخالت معاویه در
جنگ جمل، حال آنکه صفین بوده و مداخله عمرو عاص در قضیۀ کربلا حال آنکه عمرو عاص
در 41 مرده و شهادت حسین در 61 هجری بود علت
آن اینست که صوفیه در تاریخ مسامحه کار استند و در نزد صوفیه زمان و مکان و اشخاص
روی سطح واحد قرار دارند.
در حدیقه حکایات مجمل است بحث و تفصیل ندارد و حکایات
پنجاه بیتی در حدیقه وجود ندارد. قصص را به کمال بیحوصلگی و شتاب زدگی خلاصه میکند
و بعد سراغ مطلب میرود در ضمن قصه قصه نمی آرد، تقریباً در تمام موارد حکمت و
برهان بر سنایی غالب است نه تخیل و تمثیل و همان است که از ظرافت حدیقه کاسته است
و آن را خشک ساخته است. سنایی به خلاف
عطار و مولانا بلخی ازین قصص استنتاج نمیکند و نتیجه به خواننده میسپارد.
غالباً شعر سنایی منحل میشود به چند ترکیب وصفی و اضافی؛
یعنی وقتیکه ترکیب ها را برداریم کلمات مفرد ماند؛ مانند این بیت که به چهار ترکیب
اضافی منحل میشود.
ای درون پرور
بیرون آرای ای خرد بخش بیخرد بخشای
گاهی یک مصراع ترکیب میباشد:
کفرو دین هر دو در رهت پویان وحــده لا شـریک لـه گـویان
البته این ترکیب همه حقیقی است نه بر توهم و تخیل، یعنی
مجاز و استعاره گرفتن مضمون از مناسبات لفظی از خصوصیات سنایی است.
در محــبت نــگـر به تألیــفـش که همان محنت است تصحیفش
ای خـرابات جــوی پر آفــات پســـر خــر تـــویـــی
خــرابات
داده حـرفی که قابل نقل است آخـــر شـــرع اول عـــقل است
در شعر سنایی وصف طبیعت و مناظر محسوس کم است، وصف شب، صبح
و بهار هر کدام در یک مورد در شعر سنایی آمده است و این وصف پیچیده مبهم و غیر
متناسب با سایر اشعار حدیقه است، اما وصف
احوال قلب و درون و سلوک در شعر حدیقه بسیار است.
سنایی برای بیان معانی و مضامین جدید به ایجاد و ابتکار
تعبیرات نو و الفاظ تازه دست زده و از عهده خوب بر آمده است، مگر گاهی که اشعار
پیچیده میشود و معانی آن روشن نیست:
مصافی گفت خــه از آن مه شد دست موسی خلیل اوه شد
و یا اینکه تعقید دارد:
تو کشیدن ز کافری پندار تیغ بر روی حیدر کرار
چون تباشیر وقت تأثرش جگر کرم را تباشیرش
سنایی در تمثیل و تجسم معانی کمال دقت را به کار برده:
به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بـیـابـان بــود و تـابـســتان و آب ســرد و اسـتسـقـه
ویا:
هرخسی از رنگ رفتاری بدین ره کی رسد
درد باید صبر سوز و مرد باید گامزن
هفته ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و گل
شاهدی را حلیه گردد یا شهیدی را کفن
سالها باید تا که یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماه ها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
صوفی را خرقه گردد یا خماری را رسن
ساعت بسیار می باید کشیدن انتظار
تاکه در جوف صدف باران شود در عدن
قرنها باید که تا یک کودکی از لطف طبع
عالمی گویا شود یا فاضل صاحب سخن
آثار حکیم:
1-دیوان
حکیم؛ که شامل قصاید، زهدیات، ترکیب بند،
ترجیع بند، غزلیات و قطعات و رباعیات است که نسخۀ مطبوع آن بالغ به 13346
بیت است.
2-
حدیقه الحقیقت؛ است که به نام های الهی نامه و فخری نامه خوانده شده و این کتاب نه تنها از
شاهکاری ها مهم ادب فارسی است، بلکه از بهترین گنجینه های حکم و معارف بشر است و
کمتر کتابی به این پایه و مایه از سلاست روانی الفاظ، دقت معانی و مطالب عالیه
وجود دارد؛ چنانکه خود فرماید:
زین سپس تا همی سخن رانند
حکمای زمانه این خوانند
تا بناء کرده ام چنین شهری
مثل این کس ندیده درد هری
زین نکوتر سخن نگوید کس
تا بحشر این سخن جهان را بس
چون ز قرآن گذشتی و احبار
نیست کس را بدین نمط گفتار
فضلا متفق شدند برین
که کلام گزیده نیست جز این
آنکه باشد سخن شناس و حکیم
همچو قرآن ورا دهد تعظیم
حقیقتاً حدیقه یک دوره حکمت عملی است که رهنمای اخلاق فردی
و اجتماعی بشر بوده و است در حدیقه از مطالب مختلف صحبت شده و به همین جهت لغات
زیادی در حدیقه راه یافته و تحقیق در حدیقه از لحاظ لغات نادر بسیار قابل توجه
است؛ چون حدیقه مضامین متنوع دارد لغات آن نیز متنوع است و از غرایب اینست که در
حدیقه بر لغاتی بر خورد میکنیم که فعلاً در زبان قلم و نویسنده گان ما نیست، ولی در لهجه بعضی از محله ها خاصه
غزنی با قیمانده و این کلمات بسیار کهنه فارسی است؛ مانند کی کی تخم مرغ؛ کاکا
شرینی
تو نه نیکی نــه قابــل نیــکی مرد کاکا و کوکو و کی کی
و همچنین ملک الموت را به لهجۀ عامیانه مقلموت نوشته:
کای مقلموت من نه مهستیم مـن یــکی پـــیـرزال محــنتیم
عدد ابیات حدیقه چنانکه در اغلب تذکره ها ذکر گردید و خود
در جای آن کتاب اشاره نموده، ده هزار بیت است. حدیقه شامل ده باب است، در زمان خود
سنایی تدوین و مرتب نشده ( دلیل آن اختلاف نسخ است)؛ بلکه پس از مرگ حکیم عده
بسیاری به جمع این کتاب پرداخته اند، یکی از آنها محمد بن علی رفاء است و هر یک
آنچه از اشعار حدیقه به دست آورده به آنکه کاملاً نظم و ترتیبی در آن رعایت کنند،
جمع کرده اگر چه نسخه های خطی حدیقه هر یکی نزدیک بر ده هزار بیت است، لیکن با
اشعاریکه در بعضی نسخه ها موجود میباشد که در بعضی نسخ دیگر نیست مجموع ابیات آن
از ده هزار تجاوز میکند.
3-
طریق التحقیق: این مثنوی ظاهراً پس از نظم حدیقه در سال
528 به نظم در آمده و مضامین اخلاقی و متمایل به تصوف دارد نظم و ترتیب ندارد،
غالباً بیان و تفسیر آیه و حدیث و گاهی کلمات بزرگان و اشعار است. نوع مطالبش از
نظر عمق و دقت با حدیقه قابل مقایسه نیست، مثل اینکه خورده باش فکر حدیقه در طریق
التحقیق آمده. حکایات اغلب کوتاه است و کم حکایتی است که مفصل و سی بیتی باشد عدۀ
ابیات آن بالغ بر 896 میشود.
4-
سیر العباد الی المعاد: سنایی این کتاب را قبل از حدیقه
نظم کرده و در حدود هزار بیت است و نسخۀ تهران آن متضمن 775 بیت میباشد، دلیل
اینکه سیر العباد قبل از حدیقه پرداخته شده اینست که موقع آن را منظوم ساخته که در
سرخس بود (در حدود 518) اما حدیقه را در غزنی در اواخر عمر نظم کرد. حکیم این
مثنوی را به نام سیف الحق محمد بن منصور سرخسی کرده است این مثنوی به لغزی به وصف
(باد) شروع میشود و کاشف است از سیر
عقلانی سنایی در مراتب مختلف نفس انسانی و تصویر اخلاق انسانی و مدارج مختلف نفس
انسانی از لحاظ سلوک روحانی؛ منتها سنایی کلیه ی مدارج را به صورت تمثیل مجسم کرده
است و این سیر و سلوک منتهی به مقامات عالی و نوری میشود که محمد بن منصور سرخسی
است. کتاب یک مجموعۀ اخلاقی است با تصور فلسفی و غالب مطالب آن جنبۀ لغزی دارد و
دشوار مینماید.
حکیم با ظرافت و مضمون سازی های شاعرانه آن دشواریها را
هموار کرده و به قوۀ فصاحت و بلاغت رخنه ها را پر کرده است. بیشتر عناوین این کتاب
پس و پیش شده و در اشکال آن افزوده به هر ترتیب از لحاظ فصاحت و استحکام باز در
میانۀ منظومه های زبان فارسی بینظیر است، نسخۀ قدیم آن در سنه 683 هشتم ماه شعبان
کتابت شده و در اسلامبول وجود دارد.
5-
عشقنامه: تعداد ابیات آنها 1006 و تماماً در پند، حکمت و
موعظه و مطالب عالیۀ عرفانی است، اما در انتساب آن به سنایی شک کرده اند برای
اینکه در متون قدیم ذکری از مثنوی عشقنامه نیست، دیگر اینکه عشقنامه منسوب به
شفایی، شاعر دوره صفوی است و مجمع الصفا مطالب عشقنامه شفایی را به نام سنایی نقل
کرده …. قراین بی شماری درین مثنوی است که ثابت میکند این مثنوی از سنایی نباشد.
نوع افکاریکه درین کتاب وجود دارد به سبک استدلال حکمای قرن هشتم و نهم شبیه تا به
فکر سنایی. اشعار سست نیز دارد، کلمۀ مزخرف که در قدیم به معنی طلا کاری بوده و به
معنی جدید از زمان صفوی است درین مثنوی به معنی معمول زمان صفوی به کار رفته و
بدین ترتیب این مثنوی متعلق به حکیم شفایی میشود که جزء نمکدان حقیقت اوست.
6-
عقل نامه و تحريمه القلم: درنسخۀ سیر العباد که در 683
کتابت شده 190 بیت به نام عقل نامه که عنوان( عقل نامه در حکم مراتب انسان علی رد
المبتدعین مأته و تسعین (که تسعون باشد) است وجود دارد، اما نسخ دیگر آن از 250 تا
300 بیت اضافه از نسخۀ اسلامبول دارد.
و این کتاب شروع میشود به لغزی در وصف باد.
السلام علیک یـادم روح از تو شد زنده روح و مرکب نوح
بـه هـوا جـم تو داشته ای رأیــت وی تــو بــر افــراشـته
ای
و گاهی مضامینش شبیه به سیر العباد است مثلاً:
مرحبا ای برید سلطان وش تـخت از آب و تــاج از آتـش
در تمام این مثنوی مطلب و فکر جدید ندارد ،بسیار ساده و
عادی است. قصه، حکایت، تفسیر و تاویل آیه و حدیثی در آن نیست و به یک نامۀ خصوصی
بیشتر شبیه است درتمام کتاب هیچ دلیلی برای رد بدعت و یا فکر آنها وجود ندارد یا
عنوانش غلط است، یا کتاب خلاصه است. از لحاظ لفظ و اسلوب عبارت واقع است بین طریق
التحقیق و سیر العباد، نه جزیل و متین است
مثل سیر العباد و نه ساده مثل طریق التحقیق و از لحاظ قافیه مسامحه دارد.
7-
مثنوی تحریمه القلم: مجموع ابیات آن 102 بیت است و نسخۀ
منحصر آن جزء نسخۀ سیرالعباد کتابت شده در 683 به دست است شروع به لغزی در وصف قلم
میشود و پس از آن مطالب متفرق وجود دارد و از جنس افکار متصوفه و نوع مطالبی است
که در ضمن حدیقه هم میتوان به آن برخورد کرد و جنبۀ صوفیانۀ آن از رسالۀ عقل نامه
قویتر است.
8-
کارنامه بلخ: این کتاب و حدیقه آیینۀ زنده گی عصر شاعر است
و در آن ذکر رجال، مدح و ذم عمدۀ آنها مندرج و منعکس است و جنبۀ تاریخی دارد. نسخۀ
از کارنامه بلخ که در 555 به نام اتابک مراغه(کرپ ارسلان) نوشته شده و با تاریخ
فوت سنایی چندان فاصله ندارد، در دست هست مجموع ابیات آن 497 میرسد گذشته ازین ها
کتابی به نام زادالمسافرین و مثنوی دیگر به نام بهرام و بهروز و کتب دیگر را به
حکیم نسبت میدهند و هم چنین رساله مقدمۀ نثری که در کمال فصاحت و بلاغت انشاء شده
از حکیم در دست است. از قصیده زیر که از بهترین قصاید سنایی است ابیاتی چند به طور
نمونه نقل میشود:
مکن در جسم و جان منزل که این دون است وان والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه این جا باش و نه آنجا
بهرچ از راه دور رفتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست و امانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهروان باشد که سردش یابی از دوزخ
نشــان عـاشــق آن بـاشـد کـه خشـکـش بیـنی از دریا
نبود از خواری آدم که خالی گشت ازو جنت
نــبـود از عــاجــزی وامــق کــه عــذرا ماند ازو عذرا
شهادت گفتن آن باشد که هــم ز اول در آ شامی
همــه دریای هـــستی را بـــدان حــرف نهنـگ آسا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مــکان کـز بهــر حـق جـویی چـه جابلقا چه جابلسا
نیابی خار و خاشـاکی دریـن ره چـــون بــفـراشی
کــمــر بسـت و بـه فــرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از صدر انســانی فگــنـدت در رۀ حـــیرت
پـــس از نــــوری الــوهــیــت بــه الله آیــی از الا
ز راه دیـن تــو آن آمــد بــه صحــرای نیــاز ارنــی
به معنـی کــی رســد مــردم گــذر نا کرده بر اسما
عروس حضــرت قــرآن نقــاب آنــگه بــر انــدازد
کـــه دارالمـــلک ایـــمان را مجــرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قـرآن نصیبت نیــست جــز نقشی
کـــه از خورشــید جــز گــرمی نیــابد چـشم نابینا
بمیر ایدوست پیش از مرگ اگر می زنده گی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتنی گشت پیش از ما
گرت سودای آن باشد کـزین ســودا بــرون آیی
زهــی سودا کــه خواهی یــافت فردا از چنین سودا
ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه
چـه بــازی هــا برون آرد هــمی این پیر خوش سیما
چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید
گـرفته چــینـیـان احــرام و مــکی خــفتــه در بطحا
نه صوت از بـهر آن آمد کـه سوزی مــزهر زهره
نـه حـرف از بـهر آن آمـد کـه زدی چـــادر زهرا
ترا تیــغی بکف دادنــد تا غزوی کــنی با خـــود
تو خـــود از وی ســپر سازی بمانی زنده در هیجا
به نزد چون تو بی حــسی چه دانــایی چــه نادانی
به دستت چون تو نامرذی چه نرم آهن چه روهینا
چوعلم آموختی از حرص آنکه ترس کاندر شب
چــو دزدی بــا چــراغ آیــد گــزیده تر برد کالا
***
پایه بسیار سوی بام بلند
تو بیک پایه چون شوی خرسند
از پی کارت آفریدستند
جامۀ خلعتت بریدستند
تو به خلقان چرا شوی قانع
چون نگردی بدان حلل طامع
ملک ملک از کجا به دست آری چون
مهی شصت روز بیکاری
روز بیکاری و شب آسانی
کی رسی بر سریر ساسانی
تاج و تخت ملوک بینم میغ
دستۀ گرز دان و قبضۀ تیغ
ال برمک زجود کس کشتند
با سخاوت چو همنفس کشتند
نام ایشان چو روح باقیماند
ورچه گردون فنا ایشان خواند
***
منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد
زیاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد
اگر زمانه ندارد ترا مساعد من
زمانه را و ترا کی توان مساعد کرد
جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا
همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد
من آن کسم که مرا عالمی پر از خصماند همی
برایم با عالمی به جنگ و نبرد
روان و جانی و مهجور من زجان و روان
به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد
اگر جهان همه بر فرق من فرود آید
به نیم ذره نیاید بر روی من برگرد
دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل
به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد
***
نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
ورنه کم از این باید آهنگ جفا کردن
یا زشت بود گویی در کیش نکو رویان
یک عهد به سر بردن یک قول وفا کردن
هم گفتن و هم کردن
از سوختگان آید
نه از جز شما خامان نا گفتن و نا کردن
حاصل نبود کس را از عشق تو در دنیا
جز نامه سیاه کردن جز عمر هبا کردن
خود یاد ندارد کس از زلف تو و چشمت
یک تار عطا دادن یک تیر خطا کردن
تا چند به طراری ما را به زبان و دل
یک باره بلی گفتن صد باره بلا کردن
تا چند به چالاکی ما را به قبول ورد
یک ماه رهی خواندن یکسال رها کردن
گر فوت شود روزی بد عهدی یک روزه
واجب شمری او را چون فرض قضا کردن
یا خوب نباید شد تا کس نشود فتنه
ورنه چو شدی باری خوبی به سزا کردن
مجیر الدین
بیلقانی
از گوینده گان آذربایجان
است، تفصیلی از زنده گانی این شاعر چندان در دست نیست، ولی مداح ارسلان طغرل بن
محمد بن ملکشاه از سلجوقیان عراق (555- 571) و اتابک ایلدگز (555- 568) و پسرانش و
قزل ارسلان عثمان بن ایلدگز(581_ 587) از اتابکان آذربایجان بوده است با دربار این
پادشاهان مراوده داشت و صله میگرفت: محمد بن ایلدگز جهان پهلوان او را به جاه و
ماه رسانید و فراغت بال بخشید.
قزل ارسلان نخست ویرا گرامی میداشت، اما بعد اثیرالدین
اخیستکی و جمال الدین اشهری را به مجیر برتری داد، چنانکه در قصیده یی گوید:
شاها بدان خدای که آثـار صــنع او جان بخشی و وجود دهی بنده پروریست
تا آنجا که:
گفـتنــد کـرد شـاه جـهـان از اثــیر یـاد وز اشهری که پیشه
او مدح گستریست
داند خدایگان که سخن ختم شد به من تا در عراق صنعت طبع
سخنوری است
چنانچه میدانیم مجیرالدین شاگرد خاقانی است، ولی بعد به
علتی بر ضد استاد برخاست، همانطوریکه خاقانی استاد خود ابوالعلا گنجوی را هجو کرد،
مجیر نیز خاقانی را هجو نمود. به قول تذکره نویسان مجیر با سمت مامور دولتی به
اصفهان رفت، ولی اهالی اصفهان چنانکه باید پروای او نکردند، بناءً او اصفهان را
چنین هزل کرد:
گفته ز صفاهان مدد جان خیزد
لعلی است مروت که از آن کان خیزد
کی دانستم کاهل صفاهان کورند
با این همه سرمه کز صفاهان خیزد
هموگوید:
صفاهان خرم وخوش مینماید
به سان پر شهر آرای طاووس
ولی زین زاغ طبعان کاهل شهرند
خجل شد بال خوش سیمای طاووس
یقین میدان که سیمرغ صفاهان
چو طاووس است و اینان
پای طاووس
ازین جهت جمال الدین عبدالرزاق به خیال اینکه این هجا به
تحریک خاقانی گفته شده، مجیر و خاقانی هردو را هزل کرد. به موجب روایت مجیر را
عوام و اوباش اصفهان در سال 586 کشتند. دیوان مجیر که از قصاید و رباعیات مرکب است
باقی است. وی شاعر خوش ذوق و مدح پردازی است، تعمق علمی یا روح عرفانی در شعرش کم
توان یافت. زنده گانی شاعر گذشته از اینکه معروض ناروائیها بود و حسودان و
بدخواهانی او را می آزردند از حیث معیشت هم در تنگنا میگذارند و طالع به شاعر روی
خوش نمی نمود.
چنانکه برخی قصاید این حقیقت را میرساند؛ از آنجمله آنکه
با مطلع ذیل آغاز میکند:
هر شب که سر به جیب تحیر فرو برم ستر فلک بدرم واز سدره بگذرم
اسدی طوسی
در نسخۀ الابنیه عن حقایق الادویه (تألیف ابومنصور موفق
علی بن علی هروی) که به خط اسدی در سال 447 نوشته شده و موجود است نام اسدی چنین
است:
علی بن احمد الاسدی طوسی. کنیه او را ابونصر و ابومنصور
ضبط کرده اند. اسدی لقب یا تخلص شعری وی است. در باب اسدی اخبار مختلف و غیر قابل
قبول نوشته اند؛ مثلاً میگویند که اسدی استاد فردوسی بود یا قول دولتشاه اسدی در
زمان سلطان محمود استاد فرقه یی از شعرای خراسان بود و فردوسی در آخر عمر از او
خواهش کرد و او در یک شب 4000 بیت از داستان حملۀ عرب بر فارس به نظم آورده؛
چنانکه میدانیم اسدی گرشاسب نامه خود را در 458 به پایان رسانید و اگر بخواهیم این
دو چیز را به هم تألیف کنیم، عمر اسدی از حد طبیعی بیرون میشود، همانست که بعضی از
محققان دو اسدی فرض کرده اند یکی احمد بن منصور اسدی بزرگ که با فردوسی معاصر بود
و دیگر پسرش علی بن احمد گوینده ی گرشاسپنامه. چنانکه از مقدمه گرشاسپ نامه بر می
آید اسدی از خراسان به نخجوان آمد و ابودلف حکمران اران و نخجوان از او نگهداری
کرد و به دستور وزیر او محمد بن اسمعیل حصنی داستان گرشاسپ نامه را به نظم آورد
بعضی از تذکره نویسان اسدی را بر فردوسی ترجیع داده اند، اما میتوان گفت که اسدی
تمام معانی ترکیبات و اسلوب را از فردوسی گرفته وبا آن چندان قوی و با روح نیست.
قصد اسدی در نظم گرشاسپ نامه نظیره گویی به شاهنامۀ فردوسی است، هدفش طبع آزمایی و
اظهار قدرت است. تشبیهات بارد و ناپسند و استعارات غریب و دور از ذهن در آثارش
دیده میشود و آثار تصنع و تکلف در منظومۀ او پیدا است.
گویا تعمدی در به کار بردن کلمات فارسی داشته و شاید اهمیت
شاهنامه را از همین لحاظ میدانسته اند، اما از روانی کلام او کاسته است. اسدی کتاب
دیگری به نام لغت فرس یا فرهنگ اسدی دارد که در آن اشعار متقدمان را برای سند لغت
آورده و ازین لحاظ مهم و سودمند است، ظاهراً این کتاب را بین 458-465 تألیف کرده
است.
در وجه تألیف کتاب خود گوید: دیدم شاعران را که فاضل بوده
اند و لیکن لغات فارسی کم میدانسته اند و … اسدی قصاید و مناظراتی نیز دارد که
ظاهراً در اشعار بعد از اسلام بی سابقه است.
(گرشاسپ نامه منظومه یی است در شرح پهلوانی
های گرشاسپ جد رستم و پهلوان بزرگ) مانند مناظرۀ آسمان و زمین، مغ و مسلمان، نیزه و کمان، شب و روز ….. به هر
ترتیب اسدی از گوینده گان قوی طبع و توانای زبان فارسی است.
تعداد ابیات آن نزدیک به نه هزار می رسید و یکی از منظومه
های مهم زبان فارسی است.
نمونه کلام:
دو پرده درین گنبد لاژورد
ببند همی گه سیه گاه زرد
به بازی همی زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونه گون
دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه
بدین هرد و دم که او برآرد همی
یکایک دم ماه شمارد همی
اگر سالیان از هزاران فزون
در آن خرمی ها کنی گونه گون
به باغ دو درماند از بتگری
کزین در درایی وزان بگذری
چو دریاست این گنبد نیلگون
جهان چون جزیره میانش درون
شب و روز در وی چو دو موج بار
یکی موج ازو زر و دیگر چو قار
چو بر روی میدان پیروزه رنگ
دو جنگی سوار این زروم آن ز زنگ
یکی از برخنگ زرین جناغ
یکی برنوندی سیه تر ز زاغ
یکی آخته تیغ زرین ز بر
یکی بر سر آورده سیمین سپر
نماید گهی زنگی از بیم پشت
گریزان وان زرد خنجر به مشت
گهی آید از زنگی و تاخته
ز سیمین سپر لختی انداخته
دو گونه است از اسپانشان کرد خشک
یکی همچو کافور دیگر چومشک
زکرد دو رنگ اسپ ایشان براه سپید
است گه موی و گاهی سیاه
نه هرگز بود شان بهم ساختن
نه آسایش آرند از تاختن
کسی را که سازند از جان گزند
بگویندش از زیر پای نوند
***
چو زد روز بر تیره شب دزدوار سپیده
بر آمد چو گرد سوار
هوا نیلگون شد چو تیغ نبرد
چو رخسار بد دل زمین گشت زرد
دو لشکر به پرخاش برخاستند
برابر صف کین بیاراستند
بر آمد دم مهرۀ گاو دم
خروشان شد از خام روینه خم
زمین ماند از آرام و چرخ از شتاب
به کُه خون گشاد از دل سنگ آب
سر نیزه را شد زدل مغز و ترک زبان
گشته شمشیر و گفتار مرد
به هر گام بد مغفری زیر پی
پر از خون چو جامی پر از لعل می
شده تیغ در مغز سر زهره سای
سنان از جگر بر دل اکحل گشای
دل و چشم بد دل راه گریز
دلیلان شده مرگ را هم ستیز
زخم کرده خرطم پیلان کمند
به یال یلان اندر افگنده بند
یکی را بدان بر افراخته
یکی را به زیر پی انداخته
همی تاخت گرشاسپ بر ژنده پیل
همی دوخت دل ها به تیر از دو میل
چنان چرخ پر گرد و پرباد کرد
که گردون بد هفت هفتاد کرد
بدش پنجه بر نیزۀ آهنین
شدی در میان سواران کین
بدان نیزه از پیل در تاختی
ز زین شان بابر اندر انداختی
سوی قلب ترکان یه پیکار شد
به کین جستن هر دو سالار شد
به نیزه یکی را هم اندر شتاب
ربود از کمین همچو آهو عقاب
زدش ز ابر بر سنگ تا کشت خرد
بیفگند از اینگونه بسیار کرد
همی هر سو از حمله بر پشت پیل
بینباشت از چینیان رود نیل
چنین بود تا روز بیگاه شد
ز شب دامن رزم کوتاه شد
چو دریای قار از زمین بر دمید
درو چشمۀ زرد شد ناپدید
دو لشکر ز پیکار گشتند باز
طلایه همیگشت شیب و فراز
قطران
اسم و تخلص وی به اتفاق تمام تذکره نویسان قطران است مجمع
الفصحا نام اصلی او را ابومنصور نوشته و ظاهراً سهو است شاید کنیۀ او باشد، مولد
او را بعضی تبریز و بعضی ترمذ میدانند گویا دو قطران بوده است و دلائلی درین باره
وجود دارد. از آغاز زنده گی قطران خبری نداریم به طوریکه خود او در یکی از قصاید
خود در مدح ابونصر مملان میگوید، در آغاز صاحب ضیاع و عقار بوده :
یکی دهقان بودم شاها شدم شاعر به نادانی
قطران در تبریز با امیر منصور و حسودان ارتباط پیدا کرد و مخصوصاً پسر او مملان معروف
به ابونصر با قطران نیکویی های بسیار کرد و او را به جاه و مال رسانید. و قطران
قصایدی در اظهار سپاسگزاری او دارد. دیگر از امرائی که قطران او را مدح گفته است
ابودلف حاکم نخجوان است. ناصر خسرو در سفرنامه خود مینویسد: در تبریز قطران نام
شاعری را دیدم شعر نیکو میگفت اما زبان فارسی نیکو نمیدانست پیش من آمد دیوان
منجیک و دقیقی را آورد و پیش من بخواند و هر معانی که او را مشکل بود از من پرسید با
او گفتم و شرح آن بنوشت واشعار خود بر من بخواند…
نکته یی که نباید ناگفته گذاشت اینست که هنوز زبان فارسی
دری در قرن پنجم معمول مردم آذربایجان نشده بود گویا قطران نخستین گویندۀ زبان
فارسی دری درین ناحیه بوده است؛ چنانچه خود نیز اشاره میکند:
گر مرا بر شعر گویان جهان رشک آمدی
من در شعر دری بر شاعران نگــشــادمـی
دیگر از امرایی که قطران آنها را مدح گفته فضلون بن ابی
السوار حاکم گنجه است. همچنین ابو خلیل جعفر بن علی عزالدین حکمران تفلس را مدح
کرده است.
قطران شاعر قویست و گاهی تصنعاتی در شعر کرده و قصاید تمام
مطلق ذو قافیتین پرداخته و از عهده برآمده است. تغزلات وی بی شباهت به فرخی نیست و
در سبک متوجه شعرای خراسانی است. معانی وافکار عنصری و فرخی در شعر وی بسیار است.
تذکره نویسان گفتار قطران و رودکی را به هم آمیخته اند در حالیکه از نظر ساده
گی و استحکام مبانی اشعار رودکی را میتوان
فرق کرد. دیوان او از سه تا ده هزار بیت است از آثار او یکی لغتی را ذکر میکنند که
اسدی از آن نام میبرد و گویا متضمن لغت
های مشهور بوده وفات او را 465 نوشته اند.
اشاراتی در قصاید قطران است که میرساند پس از 465 نیز زنده
بوده است. قصیده زیر راجع به زلزلۀ تبریز است
که در 434 اتفاق افتاده و از قصاید معروف اوست:
بود محال مرا داشتن امید محال به
عالمیکه نباشد هکرز بریک حال
از آن زمان که جهان بود حال زینسان بود
جهان بگردد لیکن نگرددش احوال
دگر شوی تو ولیکن همان بود شب و روز دگر
شوی تو ولیکن همان بود مه و سال
محال باشد فال و محال باشد زجر
مدار بیهده مشغول دل به زجر و به فال
تو بنده ای سخن بنده گان ت باید گفت
که کس نداند تقدیر ایزد متعال
همیشه ایزد بیدار و خلق یافته خواب
همیشه گردون کرد آن و خلق یافته هال
دل تو بستۀ تدبیر و ناله از تقدیر تن
تو سخرۀ آمال و غالب از اجال
عذاب یاد نیاری بروزگار نشاط فراق
یاد نیاری بروزگار وصال
نبود شهر در آفاق خوشتر از تبریز
به ایمنی و به مال به نیکویی و جمال
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش
زخلق و مال همه شهر بود مالامال
در او به کام دل خویش هر کس مشغول
امیر و بنده و سالار و فاضل و مفضال
یکی به خدمت ایزد یکی به خدمت خلق یکی
به جستن نام و یکی به جستن مال
یکی به خواستن جام بر سماع غزل
یکی به تاختن یوز بر شکار غزال
بروز بودن با مطربان شیرین گوی
به شب غنودن با نیکوان مشکین خال
به کار خویش همی
کرد هر کسی تدبیر
به مال خویش همی داشت هر کسی امال
به نیم چندان کز دل کسی برارد قیل
به نیم چندان کز لب تنی برارد قال
خدا به مردم تبریز بر فگند فنا
فلک به نعمت تبریز گماشت زوال
فراز گشت نشیب و نشیب گشت فراز رمال
گشت جبال و جبال گشت رمال
دریده گشت زمین و خمیده گشت نبات
دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سرای که بامش همی بسود فلک
بسا درخت که شاخش همی بسود هلال
کزان درخت نمانده کنون مگر آثار
وزان سرای نمانده کنون مگر اطلال
کسی که رسته شد از
مویه گشته بود چو موی
کسیکه جسته شد از ناله گشته بود چونال
یکی نبود که گوید بدیگری که مموی
یکی نبود که گوید بدیگری که منال…
***
