۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

تاریخ ادبیات فارسی بخش نخست تألیف اکادمیسین دکتور عبدالاحمد جاوید با اهتمام و تحشیه پوهاند دکتور محمد حسین یمین ویراستار: عبدالرحیم یزدان پناه. بخش سوم.

 

ایدل ترا نگفتم کز عاشقی حذر کن

بگذار نیکوان را وز مهرشان گذر کن

چون روی خوب بینی دیده فراز هم نه

چون تیر عشق بارد شرم و خرد  سپر کن

فرمان نبردی فرجام خود نجستی          پنداشتی که گویم هر ساعتی بتر کن

هرگام عاشقی را صد گونه درد ورنج است

گر ایمنیت باید از عاشقی حذر کن

ناکام برفتی بردام عشق ماندی

چونست روز گارت ما را یکی خبر کن

اکنون به صبر کردن ناید مرد حاصل

زین چاره باز مانی رو چاره دگر کن

***    

با آنکه دلم از غم هجرت خون است

شادی به غمم توام زغم افزون است

اندیشه کنم هر شب و گویم یا رب

هجرانش چنین است و صالش چون است

***    

بنگر که چه گفت با دلم چشم به راز

چشمی که نیامد از غم هجر فراز

گفتا که ازین گریستن دور و دراز

من رفتم و آن رفته اگر نامد باز

***    

تا فتنه دلم بران لب میگون است

صبرم کم و عشق هر زمان افزونست

گویند برون فتاد رازت چونست

چون راز درون بود که دل بیرونست

***    

 

 

منم غلام خداوند زلف غالیه گون

که هست چون دل من زلف او نوان و نگون

زخون وتف همه روزه دو دیده و دل من         یکی با آذر ماند یکی با ادریون

ز تف ماند جانم با آذر بر زین

ز آب ماند چشمم برود آبسکون

چگونه یابد جان من اندر آتش هال

چگونه یابد جسمم در آب دیده سکون

همی ندانم در هجر چند باشم چند

همی ندانم کز دوست چون شکیبم چون

هواش دارد جان مرا قرین هوان           جفاش دارد جان مرا قرین جنون

ز بس کزین دل پر سوزمن بر آید دود

ز بس دو دیدۀ بیخواب من ببارد خون

زخون دیده من رست لاله در صحرا

زتف و دود دلم خاست ابر بر گردون

فخرالدین گرگانی: 

فخرالدین اسعد الجرجانی از داستان سرایان بزرگ خراسانست. کمال فضل و جمال هنر و غایت ذکأ و ذوق شعر او در تألیف کتاب ویس و رامین ظاهر شده است که نظم آن بعد از حدود سال 443 صورت گرفته است.

 

داستان ویس و رامین از داستانهای کهن دری است. صاحب مجمل التواریخ و القصص این قصه را به عهد شاپور پسر اردشیر بابک منسوب داشته. این داستان قبل از فخرالدین اسعد میان دری زبانها شهرت داشت. قدیمترین کسی که در دوره ی اسلامی ازین داستان در اشعار خود یاد کرده ابونواس است که در یکی از «دریّات» خود چنین گفت:

 

و ما تتلون فی شروین دسبتی و فِرجَردات رامینٍ و ویسٍ

 

ابوالفتح مظفراز فخرالدین اسعد خو استار شد تا این داستان را به حلیه ی نظم بیاراید و شاعر به خدمتی که حاکم فرموده بود میان بست و ترجمه ی آن از پهلوی به دری و در آوردن آن به نظم همت گماشت. شاعر در نتیجه ی آنکه از متن پهلوی داستان ویس و رامین متأثر است بسیاری کلمات و ترکیبات پهلوی را هنگام نقل به شعر خود راه داده است مثل «دژخیم» و «دژپسند» و «دژمان» در دو بیت ذیل که به معنای«بدخو» «بدخواه» «بدخواه» و «بداندیش» آورده است: 

 

مگر دژخیم ویسه دژپسند است که مارا این چنین در غم فگند است

 

چو شاهنشه زمانی بود دژمان بخشم اندر خرد را برد فرمان

 

و «آسد» به معنای«آید» و آسمان به معنای«آیان» در ابیات ذیل:

 

زبان پهلوی هرک او شناسد

خراسان آن بود کز وی خور آسد

خور آسد پهلوی باشد حور آید

عراق و پارس را خور زو بر آید

خراسان را بود معنی خوز آیان

کجا ازوی خور آید سوی ایران

و «داشن» به معنای اجر و جزای نیک و «مینو» به معنای بهشت درین دو بیت:

 

بدین رنج و بـدین گفـتار نیـکو تـرا داشـن دهـد ایزد به مینو

 

که من داشن ندارم در خور تو و گرجان بر فشانم بر سر تو

 

 

 

 

 

 

عهد مغول  ظهور چنگیز

اوضاع ممالک اسلامی مقارن استیلای مغول:

سلطنت خوارزم در سال 596 بعد از فوت سلطان علاء الدین تکش بن الپ ارسلان به پسرش سلطان محمد که قبل از فوت پدر قطب الدین لقب داشت رسید. افغانستان و هند غربی در دست سلاطین غور بود و دو برادر سلطان غیاث الدین و ملک شهاب الدین آن دو ولایت را در تصرف داشتند و پیوسته با خوارزم شاه در زد و خورد بودند.

 

پس از شهادت شهاب الدین به سال 602،  قلمرو او به دست امرأ افتاد و متصرفات آنها در هندوستان نصیب یکی از غلامان خاصه ی شهاب الدین گردید که قطب الدین ایبک نام داشت و او سلسله ی  ممالک غور را در هند بنیاد نهاد. شمس الدین التمش در دهلی و بلاد سند در سال 607 سلسله ی شمسیه را به وجود آورد و این خانواده تا 633 بران نواحی حکمروایی داشتند؛ در هنگام تجزیه ی متصرفات غوریان نواحی هرات و فیروزه کوه به امیر محمود پسر سلطان غیاث الدین رسیده بود. امیر محمود مرد خوش گذران، تن آسا و شراب خواره بود و ازین جهت نتوانست امور کشور را پیش ببرد، همان بود که در سال 609 به قتل رسید و مردم در عوض او تاج الدین علیشاه برادر سلطان محمد خوارزمشاه را که به دربار امیر محمود پناهنده شده بود سلطنت برداشتند. خوارزمشاه از موقع استفاده کرده توسط یکی از امرای خود برادر را به قتل رسانید، هرات و فیروز کوه را متصرف شده و آن نواحی را جزو قلمرو ساخت و بدین ترتیب به سلسله ی غوریان خاتمه داد.(690)

 

خوارزمشاه در سال 611 غزنی و زاولستان را مخلص گردانید و سرحد متصرفات خود را از طرف شرق به هند کشاند، در ولایت کاشغر و ختن جماعتی از ترکان زرد پوست شمال چین از اواسط قرن ششم به بعد دولت بزرگی به نام قراختاییان تشکیل دادند، چون اینان معتقد به آیین بودایی و کانفیسیوسی بودند، با مسلمانان مجاور صفایی نداشتند. در سمر قند سلطان سلاطین نصره الدین عثمان بن ابراهیم از سلسله ی آل افراسیاب که گویا نخستین دولت مسلمان ترکی بودند که از علانی به پادشاهی نرسیده بودند حکمروایی داشت، این سلسله چنانکه بعد خواهیم دید از مشوقان علوم و شعرأ بودند و ادبیات فارسی در دربار آنها رواج به سزا داشت، خوارزمشاه بهکاری عثمان خان صاحب سمرقند و کچلک خان پادشاه قوم نای مان که سابقاً هر دو به تبعیت قراختاییان را پذیرفته بودند در سال 706 سلسله ی قراختاییان را از ماورالنهر بر چیدند.

 

عراق یعنی ایران مرکزی در دست اتابکان فارسی و آذربایجان بود، در بغداد الناصرالدین الله 575 خلیفه ی عباسی بود، رابطه ی خلیفه با خوارزمشاه حسنی نداشت، زیرا خوارزمشاه میخواست همان نفوذ را که آل بویه در دستگاه خلیفه داشتند، داشته باشد، زیرا او خود را هیچ کم از آنان نمیدانست، زمانی که فرستادگان خوارزمشاه به دربار خلیفه آمده بودند و هدایایی آورده، خلیفه طوریکه شاید و باید از آنها استقبال ننموده بود، این امر نیز آتش خصومت آنان را دامن میزد؛ گذشته از این ها حینیکه  خوارزمشاه غزنی را متصرف شد در خزاین غزنی به اسناد و احکامی دست یافت که خلیفه سلطان شهاب الدین را علیه  خوارزمشاه تحریک و تحریض میکرد و او را به دشمنی و مخالفت خوارزمشاه وامیداشت، همان بود که خوارزمشاه رابطه ی خود را با بغداد منقطع کرد و خلیفه را از سلطنت معنوی او معزول ساخت و نامش را از خطبه و سکه بر انداخت و از علمای خوارزم فتوی گرفت و قصد بغداد کرد. اما در اثر زمستان از همدان برگشت؛ مادر خوارزمشاه از ترکان دشت قبچاق و از قبیله ی(قنقلی) و ملقب به ترکان  خاتون بود. خوارزمشاه ازین ترکان لشکری به نام قراول درست کرد و آن حماعت وحشی، بیرحم و خونخوار را طرف اعتماد خود قرار داد و این دسته مردم به حمایت ترکان خاتون زمان اختیار کارزارها را در دست گرفتند، چنانچه در بسا موارد خوارزمشاه از خود اراده و تصمیمی نمی توانست داشت و هر آنچه خوارزمشاه و از خاتون و همکارانش برو تحمیل میکردند مطیع و منقاد بود و این یکی از علل عمده ی ضعف قدرت خوارزمشاه و اسباب بر افتادن دولت او بود، دیگر از اشتباهات خوارزمشاه قتل شیخ مجدالدین شرف بن المؤید از بغداد عارف معروف در سال 612 بود.

 

شیخ مجدالدین از شاگردان شیخ نجم الدین کبری و طرف احترام و اعتماد عامه ی مردم بود، هر چند خوارزمشاه زود ازین کرده پشیمان آمد، لاکن موجب رنجش عمیق روحانیون و اکثر رعایای او گردید؛ ترکان خاتون نیز بینهایت آرزده گشت و جمعاً فضای ناگواری برای خوارزمشاه به وجود آورد.

 

ممالک دیگر اسلامی از قبیل الجزیره، شام و مصر در دست کردان ایوبی و امرای جزء بود که بیشتر سرگرم جهاد با صلیبیون فرنگی بودند؛ آسیای صغیر را بازماندگان سلاجقه ی روم تصرف داشتند و با عیسویان روم شرقی معارض بودند.

 

در چنین احوال که از یک طرف عالم اسلام مورد تهدید عیسویان بود و از طرف دیگر در بغداد خلیفه ی بی کفایتی زمام امور را داشت و در سایر ممالک اسلامی پادشاه  و سلطان مقتدر و مدبری هم نبود، چنگیز خونریز با لشکر تازه نفس و منظم متوجه عالم اسلامی می گردد و بلاد آباد و متمدن آن روز را زیر سم ستوران خود با خاک یکسان می گرداند.

 

نظری به مسکن و اقوام مغول:

آسیای مرکزی و شرقی از دریای اختسکokhotsk)) تا بحر خزر به استثنای نواحی محدودی همه صحرا و ریگزار است، ساکنان آن همیشه ممالک آباد مجاور را؛ مانند چین، خراسان، فارس، ماورالنهر را مورد تاخت و تاز قرار میدادند از طرف دیگر کشورهای متمدن چین، خراسان، فارس برای رابطه تجارتی خود مجبور بودند از سر زمین آنها میگذرند و این امر همیشه اشکالات ایجاد میکرد، مهمترین این نواحی دشت مغلستان است. در شمال بین کوههای خینگان کبیر و سلسله جبال یابلنویی Iablonoi و کوههای آسیایی((Altai که به وسیله دشت گبی(Gabi) به صحرای دزونگاری (Dzungari) بین کوههای آسیایی و تیانشان(Thean- chan) می پیوندد؛ بیشتر این اراضی بی آب و علف است و مردمان آن همیشه در دنبال علف و هوای ملایمتر در حرکت اند و به همین علت مقام و محل ثابتی ندارد، ساکنان این نواحی از زردپوستهایی است که بعد ها به عنوان کلبی مغول و تاتار یا تتر معروف شدند.

 

مسکن ترکهای دامنه های جبال تیانشان و دره های علیای جیحون (آمو دریا) و سیحون (سیر دریا) بود که قسمت شمال غربی آن را در دوره قبل از مغول «ترکستان» و قسمت جنوب شرقی آن را فرغانه می نامیدند؛ بلاد این قوم از طرفی به مساکن طایفه ی مغول میرسیده و از طرفی به ممالک آریایی ماوراءالنهر محدود میشده است.

 

صرف نظر از بعضی عناصر آریایی، کاشغر و ختن و آریایی ماوراءالنهر و خوارزم از بحر خزر تا دریای اختسک و دیوار چین مسکن طوایف مغول و ترک بود، مغول طوایف بیشمار بودند که اهم ایشان طوایف ذیل است:

 

قبیله ی تاتار و قق رات که وحشی ترین قبایل زرد پوست بودند، هر چند چنگیز ازین طایفه نبود، اما در آغاز لفظ تاتار بر یاران و اتباع چنگیز اطلاق میشده است و لفظ مغول بعداً رایج و شایع شد.

طایفه ی کوچکی قیات معروف به تورج قین که همان طایفه ییست که چنگیز از میان ایشان برخاست، مسکن ایشان ما بین دو نهر اُنُن (onon) و کرولین و دامنه های جبال قراقرم( یابلونی حالیه) «این قراقرم را با سلسله ی که امروز قراقرم خوانده میشود و در جنوب ترکستان شرقی و شمال کشمیر واقع است نباید اشتباه کرد»

قوم کراییت مسکن ایشان و احات شرقی داخله ی صحرای گُبی و جنوب دریاچه ی بایکال بود تا دیوار چین، این قوم در قرن پنجم و ششم قویترین اقوام مغول بودند و به بیشتر طوایف اطراف حکومت داشتند و از سال  398 که پادشاه ایشان قبول دین مسیح کرده بود به این آیین گرویدند و به همین جهت از همان ایام در اروپا مشهور شده اند و افسانه ها و داستانهایی در باب این قوم و پادشاه ایشان بین مردم آن قطعه انتشار یافته است.

ترکان اویغور که به آیین مانوی اعتقاد داشتند و متمدن ترین اقوام ترک و مغول بودند و مسکن شان شهرهای تورفان، بیشبالیغ( گوچن حالیه)، بر قول و قره شهر«تورفان همان شهری است که در اثر اکتشافات اخیر اسناد و اوراقی به زبان پهلوی اشکانی، سغدی در باره ی آیین مانی به دست آمده است.

ترکان قرلق یا خلخ که در جنوب بلاد اویغور میزیستند، ترکان خلخ به زیبایی و حسن در ادبیات فارسی معروف هستند.

ترکان قره ختایی که مقارن استیلای چنگیز دولت عظیمی ما بین مملکت خوارزمشاهیان و مساکن مغولان شرقی تشکیل داده و ترکان قرقل و اویغور را باجگزار خود کرده بودند، سرحد بین مملکت قره ختاییان و متصرفات خوارزمشاهیان از طرف مشرق شط سیحون بود.مقارن ظهور چنگیز عده یی از ین اقوام تبعیت امپراطوران سلسله ی کین(kin) را داشتند «سلسله ی کین از دولتهای عظیم آن عهد چین بود.» و آنهایی که در طرف مشرق بودند از گورخان قره ختایی فرمان میبردند. لقب پادشاه قره ختاییان گورخان بود یعنی خان خانان.

چنانکه پیشتر مذکور افتاد یک خانواده ی دیگر ترک به نام ایلک خانیه یا آل افراسیاب یا خانیه یا آل خاقان بعد از سامانیان و پیش از مغول سلطنتی در ماورالنهر تشکیل داده بودند  و اغلب شاهان این خانواده مشوق علما و شعرا بودند و خود نیز طبع شعر داشتند.

 

در هنگام ظهور مغول یکی از باز ماندگان این خانواده به نام سلطان السلاطین نصره الدین عثمان بن ابراهیم در سمرقند و اطراف آن حکمروایی میکرد.

 

ظهور چنگیز خان

چنگیز که نام مغولی او تموچین است در حدود سال 549 در مغولستان به دنیا آمد و پرورش یسوکای بهادر رئیس و خان قبلیه قیات از قبایل مغول بود؛ لفظ قیات جمع قیان است و قیان در لغت مغولی به معنای سیل قوی است. تعداد این قبیله به چهل هزار می رسید،  چنگیز به سن (13) سالگی رئیس قبیله بود و در (17) سالگی با بورته فوجین ازدواج کرد.

 

لقب چنگیز خان یعنی خان بسیار مقتدر در سال 598 در سن پنجاه سالگی از طوایف یکی از غیبگویان یافت (لفظ تموچین به معنای فولاد آب داده است و اصلاً نام قبیله یی بوده است که پدر چنگیز بدان قبیله ظفر یافت به افتخار همین نام، فرزند خود را تموچین نهاد)

 

چنانکه پیشتر دیدیم قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه از رودخانه ی سند تا شهر همدان و از سمرقند تا مکران میرسید و بدین ترتیب پس از انقراض دولت گورخان ختایی با کشور چنگیز هم سرحد شد، کشور او سراسر سبز و شاداب بود و ازین رهگذر بسیار مورد علاقه ی مغول بود، خاصه  از نظر تجارت و اسلحه یی که میساختند؛ چنگیز پادشاه نیمن ها را که مسیحی بودند  از بین برد و فرزند او کوچلک خان به دربار گورخان ختایی پناه برد، گورخان از او استقبال کرد و پس از مدتی دختر خود را به او داد، اما کوچلک خان در خفا با محمد خوارزمشاه ساخت و گورخان را از بین بردند، کوچلک خان در کاشغر و ختن با استقلال حکمروایی کرد، چون مرد ظالمی بود اکثر رعایای او از و رنجیده و به کشور های همجوار پناه می بردند، چنگیز فرصت را غنمیت شمرده بر کشور او تاخت و آن را ضمیمه ی قلمرو خود ساخت، چنگیز از آبادانی، وسعت ملک و قدرت خوارزم آگاه بود، خواست از راه دوستان با وی روابط تجارتی قایم کند،450  نفر تاجر را به سر کردگی سه نفر از مسلمان به دربار خوارزمشاه فرستاد؛ همینکه تجار مغول به شهر سرحدی اترار رسیدند حاکم آن ناحیه که بغایر خان نام داشت چشم بر امتعه ی آنها دوخته و اموال ایشان را توقیف کرد و به محمد خوارزمشاه پیغام فرستاد که یک عده از جاسوسان به عنوان تجارت بدین جا آمده است؛ خوارزمشاه بدون عاقبت اندیشی امر داد تا همه ی آنان را از زیر تیغ بیدریغ بکشند. چنگیز که هنوز سر جنگ نداشت، هیئت سه نفری دیگری که رئیس آن بغرأ خان ترک و دو عضو دیگر مغول بود به دربار خوارزمشاه فرستاد.

 

خوارزم نه تنها از ایشان استقبال ننمود، بلکه بغرأ خان را کشت و ریش دو نفر دیگر را تراشیده به دربار مغول فرستاد.

 

چنگیز خان این امر را اهانت بزرگی تلقی کرد و در صدد جبران برآمد؛ در آغاز به خانان سایر قبایل مغول نامه نوشت و نوشت و آنها را به همکاری و اتحاد دعوت کرد و پیش از آنکه آهنگ جنگ کند اطلاع کافی در وضع جغرافیایی ماوراءلنهر و خراسان، اسلحه و مهمات خوارزمشاه و چگونه گی  احوال مردم آن سر زمین به دست آورد.

 

چنگیز با تأنی و تدبیر کامل خود را برای مقابله آماده ساخت واحد های عسکری چنگیز به هزار صد و ده تقسیم میشد( از خصوصیات مغول یکی راستکاری، دروغ نگفتن و اطاعت کامل از رئیس و خان خود و تحمل با انواع شداید و قناعت به چیز کم و مهارت در جنگ و بی رحمی کامل و مطلق و عشق به خونریزی) بالاخره چنگیز به سال 615 به طرف کشور خوارزم به حرکت افتاد؛ اوکتای و چغتای که پسران او بودند با هفتاد هزار کس مأمور محاصره و فتح شهر «اترار» شدند، حاکم شهر که میدانست حال او برچه منوال خواهد شد؛ مردانه مقاومت کرد. بالاخره مقتول گردید؛ مغولان این شهر را غارت کردند و آتش زدند. این فتح لرزه بر دل خوارزمشاه انداخت و او را که از قدرت و غلبه ی خود مطمئن بود به وحشت افگند.

 

چنگیز با پسر دیگرش تولی جانب بخارا را گرفتند، جوجی فرزند دیگرش برای فتح شهر جند روانه شد و آلاقنویان با سپاه بسیار جانب شهر بناکت و خجند شتافت، رویهمرفته لشکریان مغول از جهت های مختلف به کشور خوارزمشاه سرازیر شدند، همان بود که در سال 617 چنگیز وارد شهر بخارا شد، آن شهر را آتش زد، آبادی را ویران ساخت، پیر و جوان همه را کشت و متوجه فتح شهرهای دیگر ماوراءالنهر شد، و یکی را بعد دیگر گشود که جریان مفصل آن در تاریخ درج است.

 

روابط مغول با اروپا

پیش ازینکه در باره ی روابط مغول با اروپائیان و گسیل داشتن سفرای آنها به دربار مغول بحث کنیم، لازم به نظر میرسد تا شمه یی از فجایع مغول را که نویسنده گان اروپایی آن روزگار به چشم سر دیده و ضبط کرده اند، بیان نماییم. از آنجمله یکی از سالنامه نویس آن زمان به نام (ماتیو پاریس) در ذیل و قایع – 1238 م مینویسد: که از ترس مغولها ماهیگیران گاتلیند و فریزلند جرأت نمیکردند از دریای شمال عبور کرده و در( یار موت) ماهی صید کنند. و در نتیجه در آن سال ماهی در انگلستان فراوان و ارزان شد، این مؤرخ این طایفه را به طبق یک اشتقاق لغوی عامیانه به طبقات جهنم مربوط میداند؛ زیرا مغول در اروپا به نام تاتار معروف بودند.

 

همچنان در ذیل وقایع 1240 میلادی مینویسد. از آنجا که شادمانی انسان فانی است و نباید دوام و بقایی داشته و سعادت دنیوی بدون محن و آلام مدتی نپاید، درین سال قوم مکروه و تاپسند و شیطانی بنام هندوی بیشمار تاتار از سر زمین کوهستانی خود شان به خارج حمله ور شدند صخره های جبال قفقاز را سوراخ نموده و مانند شیاطین و عفاریت( تارتاروش) به دنیا هجوم آوردند و از همین سبب به درستی آنها را تاتار یا تاتاریان باید نامید؛ روی زمین را مانند ملخ فرا گرفته و به ممالک شرقی اروپا انواع بدبختی های هولناک را وارد آوردند و آنجا را به خون و آتش کشیدند، بعد از آنکه از سر زمین مسلمانان عبور کردند، شهرها را با خاک یکسان ساختند، جنگلها را بریده، قلعه ها را واژگون کردند، تاک را کنده باغستان ها را ویران نمودند و شهری و دهقانان را به قتل رسانیدند. هر گاه اتفاقاً بی نوایی از دم شمشیر آنها جان سلامت می برد، اسیر گشته و به پستترین درجات بندگی در می آمد و او را در صف اول به جنگ برداران و همسایگان خود شان میگماشتند.

 

مغولان آنها را که از جنگ قصور کرده و یا به امید نجات پنهان شده، جستجو نموده هلاک میکردند اگر کسی برای ایشان دلیرانه جنگ کرده لشکری را میشکست یا فتح بزرگ میکرد در پاداش کلمه ی شکرانه نمی شنید، خلاصه آنکه با اسیران خود مانند حیوانت سلوک داشتند، چه ایشان نه انسان؛ بلکه حیوان سبع و درنده و عفاریتی به صورت آدمیان هستند که به خون تشنه و از گوشت حیوان و انسان غذا میساختند، لباس شان چرم گاو است که به ورقه های آهن مسلح شده، مردمان کوتاه، کلفت، قوی، خستگی ناپذیر وغیره که پشتهای خود را عریان ساخته سینه های خود را با زره پوشیده اند خون ابنای نوع خود را با لذت و خرسندی می آشامند؛ اسپهای آنها بزرگ و قوی است که شاخه ها بلکه درختها میخورند و چون راکبین آنها کوتاه اندام هستند باید به کمک نردبان به آنها سوار شوند.

 

این قوم هیچ قانون و قاعده ی انسانی ندارد راحت و لذت نمی شناسند از شیر و خرس خونخوار تر اند، قایق هایی دارند که از چرم گاو ساخته شده، ده یا دوازده نفر آنها مالک یک قایق هستند، به دقایق شناوری و ملاحی آگاه اند، به طوریکه از بزرگترین وسریعترین شطوط بدون بیم و باک عبور مینمایند؛ هرگاه خون به دست آنها نیفتد آب گل آلود می آشامند، هر کدام شمشیر یکدم و خنجر های متعدد دارند.

 

تیر اندازان قابل و بی مثل هستند که پیر و جوان،  زن و مرد در برابر شان یکسان است؛ هیچ لغتی غیر از زبان خود شان نمی دانند و به لغات ایشان هیچکس دانا نیست، چه تا اکنون هیچکس به سر زمین ایشان راه نداشته و نه ایشان به جای دیگر مسافرت کردند، اینک به سرعت برق به حدود و ثغور ممالک حمله ور گشته به خونریزی و خون آشامی پرداختند و در دلها هول و وحشت بی مانندی ایجاد کردند.» در سال 1238 میلادی هیئتی به سفارت از طرف اسماعیلیه یا فدائیان (الموت) به فرانسه و انگلستان آمد و از دول اروپا در مقابل مغول استمداد کرد. ولی این سفارت در دربارهای اروپا به خوبی استقبال نشد و اسقف و نچستر وقتیکه این تقاضا را شنید جواب داد.« باید گذاشت این سگها یکدیگر را ببلعند و به کلی نابود و پریشان شوند تا آنوقت ما بر فراز خرا به های آنها شالوده های کلیسای مقدس را بنا گذاریم. آنگاه جهان دارای یک گله ویک شبان خواهد بود».

 

پیشوایان مسیحیت برین عقیده شدند که از اختلافات مسلمانان و مغول استفاده کنند و خود را با مغول نزدیک سازند و انتقام جنگ های صلیبی را از مسلمانان بگیرند.

 

بنابرین رابطه بین اروپایی غربی و قراقرم پایتخت مغلستان بر قرار شد. بعضی از راهبهای متعصب مانند«ژان پیان دو کارپین » و «ویلیم آف رو برگ، باکمال جرأت و جسارت تن به انواع شداید و مخاطرات داده راه طولانی و پر زحمت بین مغولستان و اروپا را در پیش گرفتند. راهب اولی مکتوبی از پاپ مؤرخه ی 1245 م حاصل بود و پس ازدونیم سال مسافرت خود را در «1252م» آغاز کرد و به دربار منکوخان رسید.

 

هر دو مسافر از سفر های پر حادثه و پر مشقت خود سرگذشتهایی به جای گذاشتند. و از دربار مغول تصویر نمایانی نقش کرده و  از رسوم و عادات ایشان و از افراط آنها در باده گساری بیاناتی دادند و نیز از مردمی که به دربار آنها آمده و سالها زنده گی کرده اند یاد نموده اند.

 

خان مغول خواست همراه ژان راهب سفارتی به اروپا گسیل دارد ولی راهب مذکور به چندین دلیل به این امر راضی نشد: اول آنکه ترسیده بود، مبادا سفرای مغول جنگها و مخاصمات بین مسیحیان را دیده دلیر شوند و بر آنها بتازند. دوم اینکه مبادا جاسوسی کنند- سوم اینکه ملل اروپا مغرور و متکبر اند مبادا با سفرای مغول بی اعتنایی نمایند و یا آزاری به آنها برسانند که این امر اهانت بزرگی برای مغول و سبب بر آشفتگی آنان خواهد بود.

 

عاقبت جان(ژان) راهب مانند کسیکه از مرگ و خطر نجات یافته باشد از راه روسیه و لهستان به اروپا بر گشت و در هر شهری از و استقبال می شد ازین تاریخ به بعد مغولان در اوقات مختلف سفرایی به اروپا خاصه در دربار فرانسه گسیل می داشتند، که قسمتی از آن مراسلات در آرشیو های پاریس وجود دارد و عین آن نامه ها چاپ و ترجمه شده است. در سال 1307 مسیحی اندکی بعد از وفات ادوارد اول دو سفیر ( ایلچی) که نام آنان را مملاخ  و تورمان ثبت کرده اند، نامه هایی به عنوان ادوارد اول از پادشاه مغول آورد و جوابهایی از ادوارد دوم به لغت لاتینی گرفته و باز گشته اند. مقصود عمده از اعزام این سفر آن بوده است که اتحاد بین مغولها و ملل اروپایی ایجاد گردد تا هر دو متفقاً مقابل مسلمانان خاصه سلاطین مملوک مصر به مبارزه بپردازند برای حصول این مقصود مغولهای محیل دایماً خود شان حاضر برای قبول دیانت مسیح جلوه میدادند.

 

در سال 663 هجری- 1265 مسیحی اباقاخان فرزند هلاکو به سلطنت میرسد، معروف است که وی به موجب میل زن خود(دسپینا) غسل تعمید گرفت. اگر این موضوع حقیقت تاریخی هم نداشته باشد بازهم میدانیم اباقاخان به عیسویان شدیداً اظهار تمایل مینمود و روی همین احساس با تمام دربارهای اروپا روابط بر قرار ساخته سفرأ و مراسلاتی ردو بدل کرده است و بدین وسیله سعی میورزیدند که خود را بیش از پیش نزدیک سازند. درین هنگام در مصر سلطانی به نام پیریس ملقب به الظاهر حکمروایی داشت این سلطان شجاع و مبارز در چند جا با مغولان پنجه نرم کرده و آنها را شکست داده است. همچنین با زدو خورد هایی که با صلیبیان اتفاق میافتاد همیش فیروز و فایق می بود. مغولان دهم مسیحیان از قوت و اقتدار این سلطان می اندیشیدند، این خصومت و عداوت مغول با سلاطین مصر تا آنجا بود که هر گاه می دانستند کسی به نحوی از انحا با سلاطین مصر ارتباطی دارد وی را از دم تیغ بیدریغ می کشیدند. و بعد ها این موضوع برای پادشاهان مغول حربه ی خوبی شد هرگاه میخواستند که کسی را از بین ببرند و یا سیاست کنند او را به تهمت ارتباط داشتن به سلطان مصر میگرفتند و به انواع عذابها گرفتار می ساختند.

 

باید این نکته را ناگفته نگذاریم که از سرزمین خراسان، عراق و ماوراءالنهر تنها ایالت فارس از قتل و غارت مغول بر کنار ماند و شیراز بر اثر تصمیم عاقلانه و به موقع اتابک آنشهر آسیبی ندید، سعدی در مدیحه یی که از اتابک در دیباچه ی بوستان دارد به نحو لطیفی به این موضوع اشاره می کند.

 

سکندر بد گوار رویین و سنگ بکرد از جـهان راه یاجـوج تنـگ

 

ترا سد یاجوج کفر از زر دست نه رویین چو دیوار اسکندر است

 

که مقصود سعدی از یاجوج کفر، طایفه ی مغول و مراد از سد اسکندر خراجی است که حاکم شیراز قبول کرده بود. همین امن و سلامت آن ناحیه بود که شمس الدین محمد بن قیس رازی از عراق گریخته به شیراز پناه آورد و به تألیف کتاب المعجم پرداخت.

 

بعد از مرگ اباقاخان فرزندش احمد تکودار(یا نکودار) به سلطنت رسید« احمد نام اسلامی بود که به او  پس از قبول دین اسلام داده بودند، احمد تکودار در سال 1282 مسیحی – 682 اسلامی به دین اسلام مشرف گشت و برخلاف تمام قاطبه ی مغول کمر همت برای حمایت دین اسلام بربست و به علمای بغداد مکاتبه کرد و سلاطین مصر نامه ها نوشت و در طی این مراسلات همه جا آمادگی خود را برای حمایت و تبلیغ دین اسلام نشان می داد.

 

عمال مغول که ازین امر ناراضی بودند، به توطئه علیه احمد تکودار دست زدند و بالاخره وی را در 684 هجری به قتل رساندند. و برادر زاده اش ارغون خان را به سلطنت بر گزیدند. سلطنت ارغون از 683 تا 690 طول کشید و اولین اقدامی که کرد آن بود که فرزند خود غازان خان را به حکومت خراسان مازندران و ری منصوب داشت و فرمان ایلخانی غازان خان بعد از یک سال از دربار قوبلای خان بزرگ مغول از چین مواصلت کرد. از وقایع زمان او قتل عام شمس الدین محمد صاحب دیوان و خانواده ی اوست؛ این نکته را باید فزود که سر انجام جمله کسانی که خدمت وزارت را در دربار مغول قبول کرده بودند؛ چنین بوده است: چنانکه بعد از صاحب دیوان جلال الدین سخنان بعد از او سعد الدوله ی پهلوی، صدر الدین خالدی و از همه جانگدازتر خواجه رشید الدین فضل الله بود؛ راجع به خانواده ی جوینی مفصلاً بحث خواهیم کرد.

 

با شهادت صاحب دیوان خانواده ی جوینی به کلی از صفحه ی تاریخ محو گردید؛ فصیحی در کتاب مجمل دو رباعی ذیل را از شمس الدین نقل میکند که در دقایق اخیر زنده گانی خود سروده بود:

 

ای دست اجـل گـرفته پای دل مـن حکم تو بکشتنم رضای دل من

 

جان پیشکشت میکنم از دیده و دل این بود همه عمر هوای دل من

 

***

 

در نگر ای چراغ جـان کشته تا ببینی دو صـد جهـان کشته

 

کشتگان زندگان جاوید اند خاصه در دست کافران کشته

 

قتل عام خانواده ی جوینی که سالیان دراز مشاغل مهم داشتند و از اهل فضل و ادب بودند و مکارم شان به همه جا رسیده بود به  مثابه ی سوگواری عظیم در خراسان، عراق و ماوراءالنهر بود، قطعات بیشماری در رثای آنها سروده شده که اغلب گوینده گان آنها معلوم نیست، گویا از ترس جان نام خود را مخفی داشتند؛ از آنجمله است:

 

از رفتن شمس از شفق خون بچکید

مه روی بکند و زهره گیسو ببرید

شب جامه سیه کرد در آن ماتم و صبح

بر زد نفس سرد و گریبان بدرید

محمد صاحب دیوان که سی سال

جهان را از بسی آفت نگه داشت

فلک بینی کانچنان نفسی بیازرد            جهان بینی کانچنان مردی بنگذاشت

ارغون خان در مدت هفت سال سلطنت خود سفرای متعددی به دربار اروپا فرستاد. ارغون طبیب یهودی را به نام سعد الدوله منصب وزارت داد و سعدالدوله با تمام همت میکوشید تا مبانی اسلام را متزلزل سازد و نظر ارغون را نسبت به اسلام و مسلمانان منقلب گرداند و حتی او تشویق به تخریب میکرد، اما بر اثر مرض ارغون خان، کار دگرگونه شد و پیش از اینکه غازان به سلطنت برسد سعد الدوله کشته شد، با مرگ سعدالدوله بلوای عظیمی در سراسر عراق در مقابل یهودان صورت گرفت و اموال آنها به غارت رفت، پس از ارغون برادرش گیخاتو به سلطنت رسید؛ گیخاتو بنابر قول حبیب السیر از سخی ترین اولاد هلاکو بود وی صدر الدین احمد خالدی زنجانی را که به صدر جهان معروف بود، به صدارت انتخاب کرد. این پادشاه و وزیر هردو در شهوترانی و در لذایذ نفسانی راه افراط می پیمودند تا آنجا که وجوه دولتی رو به اتمام بود، صدر جهان برای رفع این نقیصه پیشنهاد کرد تا پول کاغذی که در چین رواج داشت به نام«چاو» مروج سازد و بدین ترتیب امر داد تا فلزات قیمتی از جریان بیرون شود و به جای آن پول کاغذی متداول گردد و در تبلیغ چاو میگفتند:

 

چاو اگر در جهان روان گردد رونق ملک جاودان گردد

 

خلاصه در 693 فرمان چاو ابتدا تبریز صادر شد، متعاقباً تمام تجار دست از داد و ستد برداشتند و دوکانها همه مسدود گردید، چون محرک چاو عزالدین مظفر را می دانستند؛ لهذا او را هجو میکردند چنانکه درین قطعه:

 

تو عز دینی و ظل جهانی

جهان را هستی تو نیست در خور

رزان گبر و مسلمان و یهودی

پس از توحید حق والله اکبر

همی خوانند از روی تضرع

بنزد حضرت دارای و داور

خدایا بر مراد خویش هرگز

مبادا در جهان یکدم مظفر

گیخاتو همینکه شدت احساسات مردم را در مخالفت با چاو، درک کرد فرمانی بر لغو آن صادر نمود، گیخاتو در 694 به دست پسر عم خود بایلو به قتل رسید و هنوز شش ماه سلطنت نکرده بود که به دست غازان خان پسر عم خود و فرزند ارغون کشته شد و بنابر قول میر خوند صاحب حبیب السیر از همان شربتی که گیخاتو چشانیده شده بود جامی لبالب در کشید.

 

غازان خان: (753-694):

با جلوس غازان خان وضع اسلام و مسلمین رو به بهبود میگذارد، غازان خان به تشویق یکی از امرای مغول به نام امیر نوروز که دین اسلام اختیار کرده بود، به دین حنیف اسلام مشرف گردید و به تاریخ 694، وی با هزار تن از مغول به حضور شیخ صدر الدین ابراهیم بن شیخ سعد الدین اموی به دین اسلام در آمد و از آن روز در مقام ترویج و حمایت از دین اسلام در آمد،کلیساها، بتکده ها و کنیسه ها را ببست، ربا را موقوف کرد و از آن روز به بعد مغولان کلاه مخصوص خود را به عمامه تبدیل کردند، سایر امرای مغول ازین امر ناخشنود بودند و از همان آغاز در صدد مخالفت و توطئه بر آمدند، به قول حبیب السیر در ظرف یکماه پنج نفر از شهزاده گان و سی و هفت نفر از امرای مغول به همین سوءظن به حکم غازان خان کشته شد؛ امیر نوروز با تمام خدماتی که نسبت به غازان خان انجام داده بود، مورد سوء ظن قرار گرفت و به قتل رسید.

 

غازان خان بعد از مدتی صدر جهان و جمال الدین دستجردانی و برادرش قطب جهان را به یاسا رسانید ازین تاریخ به بعد مؤرخ و طبیب مشهور خواجه رشید الدین فضل الله به وزارت رسید، غازان خان به طور کلی مرد شدید العمل بود و سراسر حیات او مملو از خونریزی و سیاست است، غازان خان با مصریان در آویز شد و در جنگی که در 598 اتفاق افتاد غلبه یافت و شهر دمشق را مستخلص گردانید و نام وی بر خطبه جاری گشت، اما در جنگی که در سال 702 در نزدیکی دمشق با مصریان اتفاق افتاد لشکر مغول شکست فاحش خورد و  در نتیجه مصریان غالب گردیدند و بر گردن هر یک از هزار و ششصد تن از اسرای مغول کشته ی مغول را آویخته و بر نیزه ی  هر سواری کله ی یکنفر مغول را افراشت وارد شهر قاهره گردید و جشن عظیمی بر پا نمود، غازان خان ازین امر بسیار متألم و متأثر بود، سرداران مغولی را که مسؤول این هزیمت فاحش میدانست به سیاست رسانید، سرداران و امرای مغول به مخالفت بیشتر آغاز کردند و خواستند وی را معزول کنند و به جایش آلا فرانک پسر گیخاتو را به تخت نشانند.

 

این همه عوامل غازان خان را رنج بسیار میداد تا بالاخره در سال 703 در سن سی و دو سالگی از جهان رفت؛ مسلمین مرگ او را عزای عظیمی پنداشتند، غازان خان به علوم و معارف، خاصه صنایع ظریفه، معماری و کیمیا توجه داشت، در علم تاریخ و علم انساب مغول وقوف کامل داشت؛ علاوه بر زبان مغولی به السنه فارسی، عربی و کشمیری، چینی آشنایی داشت، نوایی متعدد به دربار های مختلف گسیل کرده بود. از اوضاع بی اطلاع نبود؛ مثلاً میدانست اسکاتلیند با جگزار انگلیند است و یا اینکه در آیرلیند مار وجود ندارد، کتاب جوامع التواریخ رشید الدین فضل الله را پیوسته مطالعه میکرد.

 

غازان خان باطناً به اسلام معتقد بود، و حزصاتی نسبت به  اسلام انجام میداد، حرم مبارک کربلا را با تحف و هدایا مزین و به مشهد مبارک علی بن موسی الرضا موقوفاتی تقدیم کرد، معابد را به مساجد مبدل کرد، به طور کلی با اسلام آوردن غازان خان نحوه ی حکومت مغول تغییر کرد، غازان ارتباط خود را با خاقان مغولستان منقطع ساخت، عبارات ضرب سکه ها نیز شکل اسلامی گرفت، در جمع آوری مالیات اصلاحاتی نمود از اجحاف و هوسرانی های امرای مغول جلوگیری کرد، خودش نیز سرمشق اخلاقی خوبی بود، مغول عادت داشتند آرامگاه خود را در جای تعیین کنند که بر احدی معلوم نباشد، لیکن غازان بر خلاف عادات دیرینه ی مغول، آرامگاه خود را پیش از مرگ معنا ساخت و در اطراف آن بناها اعمار کرد و موقوفاتی بر آن مقرر داشت که بالاخره شکل شهری گرفت و به نام غازاینه مصروف شد.

 

الجایتو: (715- 704):

بعد از غازان خان برادرش الجایتو پسر دیگر  ارغوان به تخت نشست و به محمد خدابنده ملقب گردید. چون مادرش عیسوی بود در طفلی غسل تعمید یافت و به نام« نیکولاس» بدین مسیح در آمده بود، اما در جوانی بر اثر تمایل زوجه اش به دین اسلام مشرف شد، در خوردی او را خربنده و درجه تسمیه ی آن نوشته اند که چون طفل شکیل و وجیه بود برای آنکه از آفت چشم زخم مصون بماند اسم قبیح و زشتی به او دادند، خواجه رشید الدین  فضل الله این قطعه را در باب نام او سروده:

 

دوش در نام شاه خربنده

فکر میکرد و به ساعتی بنده

که مگر معنی درین اسم آنست           که از آن غافل است خواننده

اندرون حرم بگوش آمد

کی هوا خواه شاه فرخنده

معنیی در حروف این لفظ است

که به شاه است سخت زیبنده

عقد کن از ره حساب جمل

یک بیک حرف شاه خربنده

تا بدانی که هست معنیی آن

سایه ی خاص آفریننده

نه حروف است آن و پانزده این

که بعقد اند هر دو ماننده

گویی آن نه حروف چو صدف است               بَدَه و پنج گوهر آگنده

یا طلسمی است این همایون اسم

بر در گنج ایزد افگنده

سر این اسم چو بدانستند

جمع شد خاطر پراگنده

کردم ادراک معنی و گفتم

شاه خربنده باد پاینده

آفتاب جلال سلطنتش

از سهر دوام تا بنده

الجایتو خواست تا خاطر خود را جانب رقیبان جمع دارد، به همین مناسبت نخست الافرانک پسر عموی خود را که مدعی سلطنت بود از بین برد، الجایتو از لحاظ  اداره و سلوک با رعایا بر سنت برادر غازان میرفت.

 

خواجه رشید الدین فضل الله و سعدالدین ساوجی را با اختیار تمام منصب وزارت داد، اصیل الدین پسر خواجه نصیر الدین  طوسی را عنوان منجم باشی بخشید و وی را به سر پرستی رصد خانه ی مراغه گماشت، الجایتو شهری نزدیک زنجان بنا نهاد که آثار آن هنوز به نام سلطاینه باقیست، الجایتو با دربارهای آسیا و اروپا روابط سیاسی برقرار کرد؛ سفرایی به درباهای اروپا فرستاد و نیز با پادشاهان مصر از راه صلح و داد پیش آمد، سفیری نیز از خاقان چین به دربار او آمده بود در همین آوان خواجه رشید الدین فضل الله تاریخ خود را یعنی جامع التواریخ رشیدی را به پایان رسانیده و به او تقدیم کرد.

 

در سال 707 شهر گیلان را مسخر ساخت و بعداً آهنگ تسخیر هرات کرد، ملک فخرالدین کرت حفاظت و مدافعه ی شهر را به سردار غوری محمد سام تفویض کرد، وی در مقابل لشکریان مغول مردانه جنگید، اما در اثر مکر و دسیسه به قتل رسید و شهر هرات تسلیم شد. الجایتو پیرو روش مذهب حنفی بود، اما بعدها در اثر دعوت خواجه رشیدالدین به مذهب شافعی گرایید و در اثر  مباحثاتی که در بین علمای این دو مذهب صورت میگرفت و تبلیغاتی که از طرف مخالفین میشد، الجایتو به شک و تردید افتاد؛ بخشی ها( روحانیون مغول) که در عهد غازان تبعید شده بودند، در زمان الجایتو دوباره نمودار گشتند وسعی میکردند تا سلطان را به دین اجدادی او برگردانند؛ خاصه که در آن عهد، رعد و طوفانی نیز پدیدار شد که آن را دلیل بر غضب آسمانی میدانند؛ پس ازین همه شک و تردید الجایتو متمایل به مذهب شیعه گردید. الجایتو در سال 715 در سن 35سالگی در شهر سلطانیه  از دنیا رفت. به طور کلی مرد با اخلاق و کریم النفس بود، به شراب خواری و هوسرانی اعتیاد داشت، دوازده زن داشت و بعد از او پسرش ابوسعید به مقام سلطنت رسید و نیز یکی از دخترانش که زوجه ی امیر چوپان بود و ساتی بیگ نام داشت در سال (740) به سلطنت رسیده بود.

 

ابوسعید(736- 716) :

در سیزده سالگی به سلطنت رسید، در عهد او امیر چوپان منصب امیرالامرایی و خواجه علیشاه و رشیدالدین فضل الله منصب وزارت داشتند. هنوز یکسال نگذشته بود که در اثر شکایت خواجه علیشاه، رشیدالدین فضل الله از وزارت معزول شد امیر چوپان پس از چندی خواست تا او را مجدداً منصب وزارت دهد، اما رشید الدین فضل الله  قبول نکرد خواجه علیشاه ازین امر نگران شد و در صدد آن برآمد که روزگار خواجه را تیره و تار سازد چنانچه به ابوسعید گفت که خواجه رشیدالدین و فرزندش خواجه ابراهیم الجایتو را زهر نوشانیده اند.

 

این سعایت مؤثر افتاد و خواجه در سن 70 سالگی با پسرش هر دو به شهادت رسیدند درین هنگام شورشی در خراسان صورت گرفت که بر اثر رشادت های امیر چوپان فرو نشست. از طرف دیگر قحط و غلا، باد و طوفان پشت سر هم به وقوع پیوست و ابوسعید را به وحشت افگند و بر اثر آن بیشتر میخانه ها را بست و فحشأ را موقوف ساخت و در پی آن برآمد تا روابط خود را با مصریان نیکو سازد؛ چنانچه یکی از شاهدخت های مغول را به حباله ی نکاح الملک ناصر سلطان مصر در آورد و باب صلح و دوستی را گشود. پس از وفات خواجه علیشاه، رکن الدین صائن به پایمردی امیر چوپان منصب وزارت یافت.

 

رکن الدین صائن در مقام سعایت علیه امیر چوپان برآمد و بدینترتیب خاطر شاه را نسبت به وی منقلب ساخت. سلطان از همان تاریخ در پی بهانه میبود، چنانکه در( 726) دمشق فرزند امیر چوپان را به قتل رساند. یکی از دختران دمشق خواجه دلشاد خاتون نام داشت که در آغاز زوجه ی ابوسعید بود و بعد به عقد شیخ حسن ایلخانی در آمد و از دومی فرزندی به نام سلطان اویس داشت. که از 758 تا 766 در بغداد سلطنت رانده و از حامیان شعر و ادب بوده است.

 

امپر چوپان ازین جریان متأثر شده در بدو امر رکن الدین صائن را به قتل رسانید، سپس علم طغیان بر افراشت، چون از لشکریان خود یاری ندید به هرات نزد غیاث الدین کرت پناه برد. اما غیاث الدین وی و همراهان او را به قتل رسانید. سلطان ابوسعید موقع را غنیمت دانسته بغداد خاتون زوجه ی شیخ جلایر و دختر امیر چوپان را که از قدیم دوست میداشت، به عقد مزاوجت در آورد.

 

فرزند دیگر امیر چوپان تیمورتاش رهسپار مصر شد در آغاز کارش رونق داشت، اما بعداً خاطر ملک مصر نسبت به او نگران شد و بالاخره او را به قتل رساند درین هنگام فرزند خواجه رشیدالدین فضل الله به نام غیاث الدین به مقام وزارت رسید و غیاث الدین همان کسی است که حمد الله قزوینی مستوفی تاریخ گزیده را به نام او کرده است، ابوسعید در سال 736 آوانیکه آماده مصاف با خان ازبک بود، وفات کرد و متعاقباً زوجه اش بغداد خاتون به این تهمت که سلطان را زهر داده به قتل رسید.

 

ابوسعید پادشاه شجاع، کریم دل، و با هوش بود از خطاطی و موسیقی بهره داشت چون از عقب پسری نداشت بنابر صوابدید غیاث الدین وزیر، ار پا خان که نواده ی اربق بوقا برادر هلاکو بود، به سلطنت برگزیده شد- هنوز خود را آماده مقابله با خان ازبک نساخته بود که دچار فتنه ی موسی نام از نواده های هلاکو شد و به قتل شد.

 

این قتل و قتال تا مدتی در بین شهزاده گان  مغول ادامه پیدا کرد و سر انجام سلطنت خانان مغول که به دست هلاکو تأسیس یافته بود تقریباً با مرگ ابوسعید خاتمه پذیرفت در مدت (35) سال هرج و مرجی در سراسر عراق، خراسان و پارس رونما بود و درین هنگام سلسله های ذیل بر نواحی مختلف حکمروایی داشتند که از آن به تفصیل یاد خواهیم کرد: آل جلایر، آل مظفر، ملوک کرت، سر بداران.

 

در همین هنگام بود که امیر تیمور از ترکستان برخاسته و آسیای میانه و آسیای صغیر را گشود، گویا تولد امیر تیمور مصادف بود با مرگ ابوسعید.

 

آل کرت:

در تلفظ و معنای صحیح کلمه ی کرت که گویا نام و یا لقب ابوبکر پدر ملک شمس الدین محمد است اختلاف وجود دارد. برخی آن را به فتح ضبط کرد و برخی آن را به ضم خواندند، مؤلف انندراج آن را به فتح به معنای یکنوع میوه نوشته است و یکی از شارحان مطول (کتابیست در علم معانی و بیان از آن تفتازانی) لفظ کرت به فتح اول لقبی دانسته که دلالت بر تعظیم میکند، بعضی دیگر مضمون بودن آن را ارجح دانسته اند و دلیل آنان اینست که معین الدین اسفزاری صاحب روضات الجنات فی تاریخ المدینه هرات، آن را کراراً به ضم آورده است؛ دیگر اینکه وجیه الدین نسفی در تاریخ وفات شمس الدین محمد قطعه یی گفته است که میتوان از آن مضموم بودن کرت را استدلال کرد و آن قطعه اینست:

 

به سال شش صدو هفتاد وشش مـه شـعبان

 

قضا ز مصحف دوران چو بنگریست بفال

 

بـنـام صـفــدر ایـرانـیـان محـمـد کــرت

 

بر آمد آیت و الشمـس کـورت در حـال

 

معنای لفظ کرت هنوز واضح نشده، بعضی آن را از لغت خوارزمی به معنای شکست و قطع دانسته اند جد اعلی این دود مان موسوم به تاج الدین عثمان مرغنی است که برادرش عزالدین عمر مرغنی در دستگاه سلطان غیاث الدین محمد غوری متوفی (599) وزیر  مقتدر بوده است و خود تاج الدین عثمان کوتوال قلعه ی خیسار بود پس از فوت او پسرش ملک رکن الدین ابوبکر دختر سلطان غور را به حباله ی نکاح خود در آورد.

 

در سال 643 پسر رکن الدین به نام شمس الدین به جای پدر نشست و در یکی از حملاتی که با اردوی سالی نویان(که یکی از امرای مغول بود) به هند کرد در شهرملتان به زیارت شیخ کبیر بهأالدین ذکریا مرشد روحانی عراقی «شاعر معروف» رسید؛ بعد از آن به دربار سلطان مغول منکوقا آن رفت و حکومت این نواحی از هرات تا رود سند به او مفوض گشت، در سال 662 پس از تسخیر سیستان به دربار هلاکو رفت. سه سال بعد از جانشین وی آباقاخان دیدن کرد و در سال 675 هنگامی که با شمس الدین محمد صاحب دیوان نزد آباقاخان رفت مورد سؤظن قرار گرفت و سر انجام به قتل رسید.

 

لقب این سلسله همیشه ملک بوده است و عنوان ملک در آن روزگار بیش از امیر اهمیت داشته است، شیخ ثقته الدین فامی در قصیده یی که در مدح عموی وی عزالدین عمر گفته وی را شه خطاب کرده؛ چند بیت از آن فصیده اینست:

 

 

 

ایام شد مساعد و امید شد غنی

در عهد عزدین عمر آن شاه مرغنی

فرخنده خسروی که ز کحل سخای او

دارد همیشه دیده ی حاجات روشنی

خرشید با ترفع گردون با علو

با جاه او محقر با قدر اودنی

در عهد او قضا نکند عزم پر دلی

وزبیم او فلک نکند رأی توسنی

پس از شمس الدین محمد فرزندش رکن الدین به نام شمس الدین کهین جانشین او شد فخر الدین فرزند رکن الدین که هفت سال  به حکم پدر  محبوس بود؛ به دستیاری سردار مغولی نوروز از حبس نجات یافته و پدر را خلع کرد و جانشین او شد، اما زمانی که نوروز بر غازان خان شورید ملک فخر الدین با وی خیانت کرد.

 

ملک فخر الدین در هفت و دو شکستی نیز از سرداران خدا بنده دید.

 

فخر الدین از حامیان بزرگ ادبیات به شمار میرود، سیف بن محمد بن یعقوب هروی مؤلف تاریخنامه ی هرات سال تألیف (720) که خود معاصر و مداح ملک فخر الدین و برادرش غیاث الدین بوده است میگوید:

 

چهل شاعر معروف مدح او میگفتند و خود او هشتاد قصیده و یکصدو پنجاه قطعه در مدح او پرداخته؛

 

فخر الدین روش تندی داشت  شراب و موسیقی را موقوف کرد و زنان را از خانه بیرون آمدن منع کرد، پس از فخر الدین برادرش غیاث الدین به سلطنت نشست وی به زودی دچار مخاصمت برادرش علاء الدین هندو شد، ولی به دستیاری خدا بنده بر وی چیره شد. در سال (720) سفر حج کرد و در سال (729) وفات یافت. فرزندانش شمس الدین، حافظ، و معزالدین یکی بعد دیگر به سلطنت رسیدند جلوس معزالدین در 732 مقارن با سه واقعه ی بزرگ تاریخی است:

 

مرگ سلطان ابوسعید که به این حادثه عملاً دوره ی سلطنت مغول خاتمه مییابد؛

تولد تیمور

قیام سلسله ی سربداران

در همین قیام سربداران بود که ابن یمین شاعر به دست معزالدین گرفتار شد و به حرمت تمام ازو پذیرای به عمل آمد، معزلدین چهل سال سلطنت کرد و در سال (771) فرمان یافت. مزارش در جوار آرامگاه پدرش پادشاه غور سلطان  غیاث الدین محمد سام است.

 

علامه سعدالدین تفتازانی شرح  مطول را که بر تلخیص المفتاح خطیب قزوینی نوشته به نام او کرده و در آن کتاب شرح هرات و سلطان معزالدین را مدح گفته است. پس از سلطان معزالدین پسرش پیر علی پادشاه شد، دیری نگذشت که دچار فتنه ی مغول شد و آن سلسله نجیب و تاریخی از میان رفت.

 

 

 

در باره ی کرت به مآخذ ذیل مراجعه شود:

 

روضات الجنات فی تاریخ مدینته الهرات، تألیف مولانا معین الدین اسفزاری. این تاریخ که وقایع را تا حدود سال 875 ضبط کرده مبتنی بر تواریخ قدیمتر است و از آنجمله یکی کتاب تاریخی تألیف ابواسحق احمد بن یاسین و دیگر تألیف شیخ عبدالرحمن فامی و تاریخ سیفی هروی و کرت  نامه ی ربیعی پوشنجی (ملقب به خطیب پوشینج متوفی 702 شاعر دربار ملک فخر الدین کرت) و دیگر سایر کتب تاریخ؛ مانند مجمل فصیحی خوافی، روضته الصفا، حبیب السیر و مطلع السعدین… .

 

 

 

آل مظفر:

گویند اجداد این خاندان در اوایل فتوحات اسلام به خراسان آمده و در خواف سکنی گزیده بودند، جد اعلی آنان را (امیر غیاث الدین حاجی) از گجاوند خراسان نیز نوشته اند. به همه حال در زمان حمله ی مغول امیر غیاث الدین به یزد آمد و در آن شهر قوت گرفتند، جلال الدین منصور فرزند امیر غیاث الدین امارت آن نواحی را یافت و از وی سه پسر باقی مانده یک شرف الدین مظفر، دوم زین الدین، سوم مبارز الدین محمد.

 

مبازر الدین محمد در 713 از طرف الجایتو به سن 13 سالگی جانشین پدر شد و وی نخستین پادشاه سلسله ییست که 80 سال در نواحی یزد و کرمان حکمروایی داشتند و مدتی بر ولایت فارس نیز فرمانروا بودند و پیش از آنکه مبارزالدین بر شیراز متولی گردد، ابوالحق اینجو در شیاز حکمروایی داشت، شاه ابواسحق از مردمان با داد و دهش بود، حافظ از مصاحبین و دوستان او بود و اشعاری در مدح او دارد، ظاهراً این قصیده ی حافظ در مدح او گفته شده است:

 

سپیده دم که صبابوی لطف جان گیرد       چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد

 

غزلی که حافظ در رثای او گفته نمونه علاقه قلبی شاعر نسبت به ابواسحق است و آن مطلع اینست:

 

یاد باد آنکه سرکوی تو ام منزل بود دیده  را روشنی از خاک درت حاصل بود

 

آنجا که گوید:

 

راستی خــاتم فــــیروزه ی بو اسحقی    خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود

 

شیخ ابواسحق مرد فاضل، دانش دوست و شاعر بود، جماعتی از علما و شعرا در اطراف او جمع بودند؛ چون عبید زاکانی، شمس فخری اصفهانی صاحب کتاب معیار جلالی و مفتاح بواسحقی و قاضی عضد الدین ایجی مصنف کتاب المواقف (در فقه) و کتب دیگر و شیخ امین کازرونی (که از عرفای عهد و مراد خواجه ی کرمانی و ممدوح حافظ بود) خواجوی کرمانی که مثنوی کمال نامه را به نام او کرده است و سیدجلال الدین بن عضد یزدی است قصاید بیشماری در مدح او دارد یکی از فضلای معاصر شیخ ابواسحق، ابوالعباس (احمد ابی الخیر زرکوب شیرزای مؤلف کتاب شیراز نامه است، دیگر از علمای عهد او محمد بن محمود آملی است که کتابی به نام نفایس الفنون فی العرایس العیون دارد.

 

از مترسلان و دبیران معروف آن دوره جلال الدین عکاشه منشی خاندان اینجو و شاه ابواسحق است.

 

این دو رباعی منسوب به ابواسحق است که قبل از مرگ سروده:

 

افسوس که مرغ عمر را دانه نماند

و امید به هیچ خویش و بیگانه نماند

دردا و دریغا که درین مدت عمر

از هر چه بگفتیم جز افسانه نماند

***    

با چرخ ستیزه کار مستیز و برو

با گردش دهر در میاویز و برو

یک کاسه ی زهر است که مرگش خوانند

خوش درکش و جرعه بر جهان ریز و برو

خواجه حافظ در تاریخ قتل شاه ابواسحق (757) این قطعه را سروده:                

بلبل و سرو و سمن یاسمن ولاله و گل

است تاریخ وفات شه مشکین کاکل

خسرو روی زمین غوث زمان بواسحق

که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل

جمعه بیست دوم ماه جمادی الاول

در پسین بود که پیوست وی از جزو بکل

عبید زاکانی نیز قطعه ی زیبایی در وفات او دارد که مطلع آن اینست:                

سلطان تاج بخش جهان دار امیر شیخ

کاوازه ی سخاوت وجودش جهان گرفت

 

 

مبارز الدین محمد وقتی که بر فارس استیلا یافت میخانه را بست و مجالس لهو و مناهی را موقوف کرد، شعرای عهد از وی به کنایه و تعریض به عنوان محتسب وغیره مذمت میکردند، حتی فرزندش شاه شجاع درین رباعی وی را به طنز محتسب خوانده است:

 

در مجـلس دهــر ســاز مســتی بســته اسـت

 

نی چنگ و نه قانون و نه دف بر دست است

 

رندان همـه تــرک مــی پرســتــی کــردنـد

 

جز محتسب شهر که بی مــی مــست اســت

 

از اثر همین سخت گیریها شیرازیان شوریدند، ولی نتیجه یی نداد. در سال 758 اصفهان را فتح کرد و پس از آن آهنگ تبریز نمود، پسرانش شاه محمد و شاه شجاع همینکه از قصد پدر در باره ی خود آگاه شدند در حین بازگشت وی را در اصفهان کور کرده و محبوس ساختند، تا اینکه در 765 در سن 65 سالگی وفات کرد.

 

حافظ از مبارزالدین محمد به اشاره و کنایه ابراز نفرت کرده و غزلهایی راجع به وی دارد چنانکه:

 

دانی کــه چنگ و عــود چــه تقـریر میکند

 

پنهان خــوریــد بــاده کــه تــکـــفیر میکند

 

اگر باده فـرح بخــش و بـــاد گلریز ایــست

 

ببانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

 

حافظ درین غزل که اظهار وجد و خوشی نسبت به شاه شجاع  میکند دلیل دیگر از تنفر وی نسبت به مبارز الدین محمد است  چنانچه اگر پدر ممدوح او نمی بود از وی بیشتر به بدی یاد میکرد:

 

سحر ز هاتف غیــبم رسیــد مژده به گوش

 

کــه دور شــاه شجاع است می دلیر بنوش

 

پس از مبارز الدین محمد، شاه شجاع (759 – 786) فرزند او به جای وی نشست جلال الدین ابوالفوارس شاه شجاع  مرد خوش مشرب، آزاد منش و صاحب ذوق و حال بود.

 

حافظ تقریباً 32 سال با او معاصر و دوست بود (در هنگامی که باهم معاشعر شدند، ظاهراً حافظ 37 و شاه شجاع 32 سال داشت) و بیش از (70) غزل حافظ بالصراحه یا به قراین مؤکد در وصف اوست. حافظ در غزلهای خود به شیوه ی لطیفی ممدوح را قایم مقام معشوق قرار میدهد و به زبان غزل او را میستاید.

 

از شاه شجاع نظم و نثری با قیمانده، اما چندان و زنی ندارد از خط و هنر بهره ی کافی داشته و وی حامی بزرگ دانشمندان و ادبا بود به مجلس در سن مولانا قوام الدین عبدالله از قاریان معروف و استاد حافظ حاضر میشد و در مدرسه ی دار الشفأ که در شیراز بنا کرده بود، عالم معروف سید شریف جرجانی را به مدرسی گماشت، بغداد، کرمان و تبریز را تصرف کرد، اما از بی وفایی های پسر خویش سلطان اویس خاطر مشوش داشت. و از خیال طغیان پسر دیگرش شبلی اندیشناک بود. در هنگام مستی امر کرد شبلی را کور کنند چون به هوش آمد پشیمان شد. وی پس از 27 سال سلطنت در 53 سالگی وفات یافت:

 

چون دست قضا چشم و رامیل کشید فــریاد ز عــالم جــوانی بــرخاست

 

هر چند که حافظ از فضل و عدل او یاد کرده، اما پادشاهی بد نهاد و ستمگر بود، علی سهل پسر ده ساله ای شاه ابواسحق را با کمال بیرحمی کشت؛ حافظ درین قطعه به مرگ پدر شاه شجاع که:

 

دل منه بر دنیه و اسباب او زانکه از وی کس وفا داری ندید

 

آنجا که گوید:

 

شاه غازی خسـرو گـیــتی ســتان آنکه از شمشیر او خون می چکید

 

عاقبت شــیراز و تبــریز و عـراق چـون مسخر کرد وقتش در رسید

 

آنکه روشن بود جهان بینش بدو مــیل در چـشم جهان بینش کشید

 

و نیز در غزلی تلمیحاً گوید راجع به کور کردن شبلی:

 

الاای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

 

پدر را باز پرس آخر کــجا شــد مــهر فرزندی

 

از عادات زشت شاه شجاع یکی شرب مدام بود، پس از شاه شجاع زین العابدین به تخت نشست؛ زمان او مصادف با کشمکش های خانوادگی است چنانکه اندکی پس از جلوسش شاه یحی پسر عمش برو تاخت و چندی نگذشته بود که تیمور آهنگ شیراز کرد و زین العابدین از شیراز گریخت و به ششتر رفت و در آنجا شاه منصور پسر کاکایش وی را محبوس کرد.

 

پس از مراجعت تیمور به ماورالنهر، شاه منصور به شیراز تاخت و برادرش نصرت الدین یحیی که از قبل (طرف) حکمروایی داشت به یزد گریخت. در طول مدت(6) سال دایماً بین سه نفر از شاهزاده گان مظفری  جنگ و قتال بود شاه منصور در فارس و اصفهان، شاه یحیی در یزد و شاه احمد در کرمان. بالاخره تیمور بار دوم به شیراز آمد و تمام شاهزاده گان مظفر را در سه رجب 795 از دم تیغ، بیدریغ کشید و تنها زین العابدین و شبلی را که از نور بصر محروم بودند به سمرقند برد.  و بدین ترتیب سلاله ی مظفری منقرض شد.

 

 

 

ملوک جلایر: 

این طایفه را به مناسبت اسم جد اعلی شان که ایلکان نام داشت ایلکانی نیز میخوانند، شیخ حسن بزرگ که رئیس طایفه جلایر بود خود را از اولاد هلاکو میدانست؛ چنانکه دیدیم همسر وی بغداد خاتون (خواهر دمشق خواجه) طرف محبت سلطان ابوسعید قرار گرفته بود و مطابق یاسا شیخ مجبور شد تا وی را اطلاق دهد( شیخ پس از مرگ سلطان دلشاه  خاتون برادرزاده ی بغداد خاتون که دختر دمشق خواجه و بیوه ی سلطان بود به حباله نکاح خود در آورد) شیخ حسن بزرگ از دلشاه خاتون پسری آورد که سلطان اویس نام دارد که حامی علمأ و ممدوح بسا شعرا چون خواجه سلمان ساوجی بوده است شیخ حسن بزرگ در 737 بغداد و تبریز را که دو پایتخت ایلخانان مغول بود. به تصرف در آورد و پایتخت سلسله ی آل جلایر گردانید. حینی که شیخ حسن کوچک نواده ی امیر چوپان (شوهر ستی بیک دختر الجایتو خواهر ابوسعید پدر بغداد خاتون) به مباشرت زنش کشته شد(744) این سلسله دیگر بی رقیب ماند و قریب (75) سال سلطنت کردند گویا با مرگ سلطان اویس در 776 کوکب اقبال این خانواده به سقوط گرایید و پس از کشمکش هایی که در بین فرزندان آنها صورت گرفت و زد و خورد هایی که با امیر تیمور کردند، بالاخره به دست ترکمنان قراقوینلو از میان رفتند.

 

پس از مرگ اویس مردم تبریز پسر بزرگش حسن را به قتل رساندند و پسر کوچکش حسین را به سلطنت بر گزیدند، حسین  در آغاز بر ترکمنان فیروز آمد، ولی در برابر حمله ی شاه شجاع مقاومت نکرده فرار اختیار کرده پس از مدتی برادرش سلطان احمد بر تخت نشست (قسمت آذربایجان را برای خود و عراق را برای برادر خود بایزید تخصیص داد) سلطان احمد از شاه منصور مظفری شکست دید و این غزل حافظ راجع به همین قضیه است:

 

بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید

 

سلطان احمد به دربار سلطان عثمانی با یزید اول ملقب با ایلدرم پناه برد و از آنجا به مصر نزد  برقوق از ممالیک آنجا پناه آورد و به کمک وی دو باره بر بغداد استیلا یافت، اما در اثر مخاصمتی که در بین او و دوست دیرینش قرا یوسف که از ترکمنان قراقونلو بود منجر به انقراض آن سلسله شد. در سال 765 شیراز باج گذار سلطان اویس بود و سلمان ساوجی در ضمن قصیده یی به این تاریخ اشاره میکند.

 

همای چتر همایون پادشــاه اویس بسیط روی زمین را به زیر سایه گرفت

 

حدود مملکت فارس تا در هرمز بسال خمس و ستین و سبع مائه گرفت

 

حافظ در چند غزل سلطان اویس را مدح کرده است از آنجمله:

 

کلک مشکین تو روزی که زما یاد کند             ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

 

در مطلع گوید:

 

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز          خرم آنروز که حافظ ره ی بغداد کند

 

غزل دیگرش:

 

خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد که در دستت بجز ساغر نباشد

 

بعضی حدس میزنند که ممکن است مراد از سلطان اویس شهزاده مظفری فرزند شاه شجاع باشد، اما به قر ینه ی زیر ممدوح را سلطان خوانده ثابت میشود که مراد اویس جلایری است:

 

بتاج عالم آرایش که خرشید چنین زیبنده افسر نباشد

 

سلمان ساوجی در مرثیه ی اویس قصیده ی بلند بالای دارد که مطلع آن اینست:

 

ای سپهر آهسته روکاری نه آسان کرده ای

 

ملک ایران را بمرگ شاه ویران کــرده ای

 

حافظ در مدح سلطان احمد که خود نیز تپشی داشت غزل دارد بدین مطلع:

 

احمد الله علی معدلت السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلخانی

 

در مقطع گوید:

 

ای نسیم سحری خاک دربار بیار که کند حافظ از و دیده ی دل نورانی

 

سلاله سر بداران:

مردی به نام عبدالرزاق بیهقی که از مردم  قریه ی باشتین خراسان بود در سال 737 به ریاست همشهریان خود بر حکمران ظالم خراسان بشوریدند و گفتند « جمعی از مفسدان استیلا یافته به خلایق ستم میکنند، اگر توفیق یابیم دفع ظلم ظالمان نماییم و الا خود را بر دار خواهیم، که دیگر تحمل تعدی و ظلم نداریم و بدین  سبب ایشان را سر بدار لقب شد» چنانکه گفتم لفظ سر بدار به معنای عام برای جماعتی از شهر نشینان که با اسلحه قیام  و شورش نمایند استعمال می شود، و این لغت به این معنا در غالب تواریخ قرن هشتم و نهم هجری به کار رفته است.

 

سر بداران کمی بعد سبزوار و ولایت مجاور آن را مسخر کردند و قریب نیم قرن بران نواحی مسلط بودند و درین فاصله دوازده امیر از آنان به ریاست رسیدند ابن یمین با سربداران میبود، هنگامیکه در جنگ«زاوه» شیخ حسین جوری استاد همو عبدالرزاق کشته شد و قوای سربداران متفرق گشت ابن یمین به دست ملک معزالدین کرت گرفتار آمد، اما با حرمت بسیار با وی رفتار شد.

 

 

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی

بزرگترین شاعر متصوف جهان

 

آفتاب درخشان معرفت جلال الدین محمد یگانه فرزند مامور بلخ نه تنها بزرگترین و نامدارترین دانشمندان زبان دریست، بلکه یکی از پخته ترین و کاملترین شاعران متصوف جهان است و هر جا که عنوان«مولوی»، «مولانا»، «مولانای روم» و «پیررومی» ذکر میشود مراد همان جلال الدین محمد است. چون بیشتر ایام زنده گی خود را در «قونیه » از بلاد آسیای صغیر گذاشته او را مولانای روم یا ملای رومی نیز خوانده اند… گاهی به مناسبت سلطنت ظاهری و حکومت باطنی اقطاب بر مریدن او را به لقب خداوندگار نیز یاد کرده لفظ« خاموش» که در مقطع اکثر غزلهای مولانا به تلویح یا تصریح آمده ظاهراً تخلص شعری ویست. مولانا در شش ربیع الاول 604 هجری قمری در قبته الاسلام، ام البلاد بلخ که از بزرگترین مراکز ادب و فرهنگ این سر زمین است چشم به جهان گشود. به اتفاق جمهور تذکره نویسان و تصریح فرزند وا لاگهرش مولانا پدر بر پدر از مردم بلخ بوده و سلسله ی نسب وی از جانب پدر به خلیفه ی اول حضرت ابوبکر صدیقپیوسته است. جمله اجداد مولانا از مشایخ کبار و بزرگان خراسان بوده اند و پدر وی محمد بن حسین خطیبی معروف به ( بهاء الدین ولا) سلطان العلماء لقب داشت و حسین خطیبی از اکابر علما و اقطاب صوفیه آن دیار شمرده میشد، ظاهراً از جمله ی خلفای نجم الدین کبری بود و یکی از تربیت یافتگان او رضی الدین نیشاپوری عالم، فقیه و شاعر قرن ششم است… بهاء الدین ولد یکی از ستارگان فروز آن بلخ و اکابر صوفیه عصر خود بود. پیوسته مجلس میگفت و به ارشاد مردم می پرداخت و غالباً بر منبر به طعن و تعریض نفی حکما و فلاسفه میکرد. اهل بلخ را به او اعتقاد تمام بود و همواره از افاضات و معارف او استفاده می بردند.

 

امام فخری رازی( 544_ 606 ) که از افاضل روزگار و اعاظم حکمای آنزمان بود با صوفیان نظر خوبی نداشت آن معانی که از بهاء ولد میشنید چون به اسرار آن پی نمیبرد خواست تا میانه جلال الدین محمد خوارزمشاه (که شاگردش بود) و بهاء ولد را بهم بزند گویا در اثر همین اختلاف نظر بهاء ولد رنجیده خاطر گشت و تصمیم گرفت تا ترک وطن گوید و سوگند یاد کرد تا خوارزمشاه برتخت جهانبانی نشسته است به شهر خویش باز نگردد… مسلماً خوف هجوم لشکر تاتار و بیم سفاکی  چنگیز خونریز در عزیمت بهاء ولد نیز مؤثر بود… در جمله بهاءولد آهنگ جلای وطن نمود و دل بر فراق خویشان و بستگان نهاد، چون به نیشاپور رسیدند شیخ فریدالدین عطار به دیدار شان آمد، در همین ملاقات بود که عطار کتاب، اسرار نامه خود را به جلال الدین محمد که در آنوقت چهارده سال داشت هدیه کرد و در حق وی دعا نمود و به بهاء ولد گفت: این فرزند را گرامی دار، زود باشد که از نفس گرم و گیرای خود آتش به خرمن افسردگان و سوختگان عالم زند

 

رشته ی طریقت و خرقه ی  ولایت عطار به نجم الدین کبری و مجدالدین بغدادی خوارزمی میرسید و سلسله ی ارادت بهاء ولد نیز به این دو بزرگوار می پیوست. گویا اتفاق این دیدار نیز روی همین وحدت مسلک بود، بنابر روایت جامی شیخ شهاب الدین سهروردی در بغداد از ایشان استقبال کرد؛ بهاء ولد پس از اقامت سه روز در بغداد عازم بیت الله شد و بعد از زیارت کعبه و گزاردن مناسک حج به شام آمد، در شهرلارنده گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی را به حباله ی نکاح مولانا که آنوقت هجده سال داشت در آورد.

 

بهاء ولد مدت هفت سال در لارنده مقیم بود و به نشر معارف ظاهر و باطن اشتغال داشت.  آوازه مقامات معنوی و صیت فضل و تقوی، شدت صدق و معرفت بهاء الدین به اطراف پیچیده و مردم روم هر گوشه و کنار برای ادراک خدمت و صحبت او می آمدند.

 

علاء الدین کیقباد پادشاه سلجوقی روم ( 617- 634) که از شهر یاران دانشمند و دانش پرور بود آرزوی دیدار او کرد و بهاءولد بنا به خواهش وی رهسپار قونیه شد. این سلطان در حرمت و بزرگداشت او سعی بلیغ میفرمود… امیر بدرالدین گهرتاش لالای پادشاه به فرمان بهاءولد مدرسه یی جهت فرزندان او ساخت که محل تدریس مولانا شد. در سال 628 بهاء ولد به جوار رحمت خدای پیوست و مردم قونیه در عزای او رستاخیز عظیم بر پا کردند. اثر معروف بهاء ولد کتاب« معارف» که صورت مجالس و مواعظ اوست به یادگارمانده که از نظر علو معانی، دقت افکار، حسن عبارات و لطف ذوق بی نظیر است و این معانی گذشته از سنایی و عطار در افکار مثنوی بسیار مؤثر بوده است.

 

یکسال پس از در گذشت بهاء ولد سید برهان الدین محقق ترمذی که در بلخ از مریدان و مستمعان مجالس او بود به طلب و عشق استاد به روم آمد، اما شیخ روی در نقاب خاک کشیده بود.  خلف الصدقش را در علوم ظاهراً به مرتبه پدر یافت و خواست او را از قال به حال رهنمون شود، مولانا مقدم او را گرامی دانست؛ چنانچه مدت 9 سال میان ارادت در خدمت او بست و از محضر پرفیضش تحصیل علم حال و کمال برد، محقق ترمذی علاوه برکمال اخلاقی سیر و سلوک صوفیانه و طی مقامات معنوی دانشمند کامل و فاضل مطلع بود. مولانا در اثر مصاحبت او و راهنمایی آن عارف کامل در تکمیل مقامات معنوی و تزکیه ی باطن پرداخت و کسب معالی و معارف کرد. برهان الدین محقق ترمذی آن خاتم فیروزه خراسان خوش درخشید، اما دولت دیدارش  مستعجل بود و در سال 638 فرمان یافت و روی ملال از جهان در کشید. پس ازین واقعه مولانا برای آرامی خاطر و سرگرمی به مدرسه «حلاویه» مرکز عمده حنفیان که از مدارس معروف آن عهد بود، آمد گویا ظاهراً فقه و علوم مذهبی را در آنجا تکمیل کرد… مولانا سپس برای اخذ معرفت و درک مجلس اصحاب طریقت به دمشق آمد و سالیانی در آنجا اقامت گزید و تحصیل معالی کرد و باتجارت معنوی به قونیه بازگشت و به مسند افاضه و افاده نشست و به تذکیر و وعظ مشغول شد. شاگردان زیادی که عده آن چهارصد میرسید از محضر او کسب فیض می کردند؛ چنانچه در اندک مدت بنابه تصریح سلطان ولد فرزند والاتبارش ده هزار مرید پیدا کرد

 

هنوز پنج بهار از درگذشت محقق ترمذی سپری نشده بود که روزی تصادف مولانا را با عارف بینا دل، قلندر گمنام، درویش شوریده حال و ژولیده موی، خود آگاه ژنده پوش که ظاهراً از علم و سواد بهره ی نداشت آشنا ساخت، این خضر پی خجسته نفس گرم جاذبه بزرگ و بیان مؤثر داشت، این دیدار در مولانا تأثیر عظیم بخشید و در نظر اول چنان شیفته و مجذوب وی شد که سر از قدم نشناخت و عشق گریبان جانش بگرفت. این عارف کامل عیار و صاحبدلی روشن ضمیر؛ شمس تبریزی بود که بعدها مرشد و قائد روحانی مولانا گردید …. مولانا مدتی در خلوت و فیض صحبت این پیر سوخته و سوزنده بود از آن به بعد دیگر مولانا لب از قیل و قال مدرسه فرو بست، منبر و مستند گذاشت، سر به عشق و شیدایی نهاد، دست افشان و پای کوبان به میدان شد. به خرمن زهد خشک و تقوای ظاهر آتش زد مستانه در جوش و خروش، کوشش و کشش در آمد کوشش به نغمه ی نی و ناله ی رباب نهاد .

 

آفتاب جمال شمس تبریز چنان بر مشرق جانش تافت که سراپا نور گردید. کرسی رشاد و مسند ارشاد را ترک گفت و در خدمت سلطان عشق زانو زد… دست از جان و دل برداشت و سر در قدم شمس نهاد. نوای بیخودی ساز کرد و شور مستی در عالم افگند… شمس که از دیر زمانی دلش از قیل و قال مدرسه گرفته بود، از شهری به شهری میرفت و خدمت بزرگان می جست چون خود غرق دریای اندیشه و معانی بود مولانا را از مطالعه منع فرمود و در تفکر وا داشت. در چگونه گی  دیدار و جذبه ی شمس روایات مختلف آورده اند به هر صورت دیگر مولانا در عوض خلوت و کرامت، وعظ ارشاد بساط عشق و حال، رقص و سماع گسترد و گوش به ناله ی خوش نی نهاد… اهل قونیه و اکابر زهاد از تغییر روش مولانا خشمگین شدند، زیرا به رأی العین می دیدند پیری که دیروز امر به معروف و نهی  از منکر میکرد، معرفت میگفت و فیض می رساند ناگهان ترک سجاده و تسبیح کرده سرمست باده ی عشق و آزادگی است و

 

مولانا که آتش عشق خرمن هستی او را سوخته بود و بنیاد صبر و شکیبش را از هم پاشیده غزلهای جانسوز و اشعار دل انگیز سرودن گرفت و در حال استغراق می گفت:

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم

نه ترسا و یهودیم نه گبرم نه مسلمانم

نه شرقیم نه غربیم نه بریم نه بحر یم

نه ارکان طبیعیم نه از افلاک گردانم

نه از خاکم نه از بادم نه از آبم نه از آتش

نه از عرشم نه از فرشم نه از کونم نه ازکانم

نه از هندم نه از چینم نه از بلغار و سقسینم             نه از ملک عراقیم نه از خاک خراسانم

نه از دنیا نه از عقبا نه از جنت نه از دوزخ                نه از آدم نه از حوا نه از فردوس رضوانم

مکانم لا مکان باشد نشانم بی نشان باشد               نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

دویی از خود برون کردم یکی دیدم دو عالم را

یکی جویم یکی گویم یکی دانم یکی خوانم

هوالاول هوالاخر هوالظاهر هوالباطن

بغیر از هو و یا من هو دگر چیزی نمیدانم

زجام عشق بدمستم دو عالم رفت از دستم

به جز رندی و قلاشی نباشد هیچ سامانم

اگر در عمر خود روزی دمی بی او بر آوردم               از آن وقت و از آن ساعت پشیمانم پشیمانم

اگر دستم دهد روزی دمی با دوست در خلوت

دو عالم زیر پا آرم دگر دستی بر افشانم

عجب یاران چه مرغم من که اندر بیضه پرانم            درون جسم و آب و گل همه عشقم همه جانم

الا ای شمس تبریزی چنان مستم درین عالم

که جز مستی و قلاشی نباشد هیچ درمانم

 

پیروان و مریدان به نا چار زبان طعن و ملامت گشودند. عیب شمس و سرزنش پیر گرفتند؛ اما مولانا که سرمست جام عشق بود گوش به احدی فرانمیداشت، دست می افشاند و پای می کوفت و مستانه سرگرم کار و بار خود بود و هر چندان که دیگران دامن ملامت میزدند آتش عشق و وجد مولانا تندتر و بر افروخته تر می شد… ناگزیر قصد جان شمس کردند، آن پیر و اصل چون ازین معنا آگاه شد تصمیم گرفت تا جلای یار و دیار گوید…. هر قدر مولانا الحاح و زاری نمود و با غزلهای آتشین و عاشقانه خواست او را منصرف کند سودی نبخشید و آن عارف ربانی که از حسودان و بیخردان به ستوه آمده بود، عزم جزم کرد و پس از شانزده ماه دیدار غائب گشت.

 

مولانا ازین عزیمت و دوری شمس آشفته تر گشت و به جد در طلب گمشده و کعبه مقصود افتاد پیک و پیامهای پیاپی فرستاد، نامه ها نظم کرد و بی تابانه گفت:

 

ای ساقیی مستانه رو آن یار را آواز ده

گر او نمی آید بگو آندل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو

نازیده ام بر روی تو آندل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق تو ام، مجنون غمناک تو ام              گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من، ای سرو خوش بالای من              لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را بغم کردی رها، شرمی نکردی از خدا                 از بهر روی مصطفی آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی باعاشقان تیزی کنی

خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم، از هجر آزاد آمدم

پیش تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده

مولانا دیگر در بر روی یار و اغیار بست و به پیروان و مریدان پرداخت … یاران و اصحاب که این همه تب و تاب مولانا را دیدند از کرده پشیمان آمدند و دست انابت به امید اجابت برداشتند، مولانا اعراض ننمود و عذر آنآن را  پذیرفت. فرزند مولانا سلطان ولد با بیست تن از یاران به طلب شمس شدند و این غزل مولانا را حرز راه ساختند.

 

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

بمن آورید آخر صنم گریز پا را

به بهانه های شیرین به ترانه های موزون

بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

اگر او به وعده گوید که دم دگر بیایم

همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم گرم سخت دارد که به جادویی و افسوس

بزند گره بر آتش و ببندد او هوا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

رخ همچو آفتابش بکشید چراغها را

بروید ای سبکر و به یمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را

 

بالاخره سلطان ولد و همراهان آن قبله ی حقیقت را در دمشق یافتند، دفتر نیاز باز کردند و نغمه ی الحاح و زاری آغاز نهادند این همه لابه و عذر بالاخره در شمس کارگر افتاده و برای تسکین خاطر مضطرب و مشتاق مولانا به قونیه بر گشت (644) مولانا و یاران این گوهر شب افروز را در میان گرفتند و به سماع و رقص شدند…. مولانا ازین دیدار بسی خوشدل و شادکام گردید، بار دیگر طالب و مطلوب به هم جوشیدند…. گستاخان و حاسدان چون حال را بدین منوال یافتند بیش از پیش باز در مقام خشم و ستیزه بر آمدند؛ مولانا را دیوانه و شمس را جادو خواندند. تأثر آنان ازین بود که چرا پیرشان تبدیل جامه کرده بل مرد نازنین، واعظ مسند نشین و مدرس بی نظیری را از دست داده بودند. هر قدر که بیخبران به ستیزه و بدگویی می افزودند، همانقدر مولانا شمس را می پرستید؛ تا آنجا که گفت:

 

پــیـر مـن و مـرید مـن، درد مـن و دوای مـن

 

فاش بگفتم این سخن  شمس من و خدای من

 

در نتیجه خویشان و یاران مولانا در آزار و گزند شمس همدست شدند چنانچه ناگهان آن روشندل راهبین از میان ناپدید گشت. در باره قتل و فوت آن سلطان معنا، اختلاف است و درست آشکار نشد که به شهر دیگر رفت و یا او را کشتند . گرچه پس ازین غیبت آوازه ی کشته شدن شمس بلند گشت، اما مولانا چنین خبر جانگدازی نمی پذیرفت در جواب فریاد میزد:

 

که گفت که آن زنده ی جاوید بمرد کــه گــفت کــه آفتــاب امیـد بــمرد

 

آن دشمن خورشــید بر آمــد بر بـام دو چشم ببست و گفت خورشید بمرد

 

***

 

که گفت که روح عشق انگیز بمرد جبرئیل امین ز خنجر تیز بمرد

 

آنکس که چو ابلیس در استیز بمرد می پندارد که شمس تبریز بمرد

 

***

 

مولانا از هر کجا و هر که خبر شمس را می جست:

 

لحظه یی قصه کنان قصــه ی تبــریز کنید

 

لحظه یی قصه ی آن غمزده خونریز کنید

 

گاهی به دروغ میگفتند که شمس در شام است:

 

خبر رسید به شام است شمس تبریزی           چه صبح ها که نماید اگر به شام بود

 

در جمله عنان صبر و اختیار از کف مولانا در رفت و یکباره منقلب و آشفته حال گردید. باری به طلب شمس عازم دمشق شد…. در کوچه و بازار گشت و گذار می کرد تا مگر گمشده را بیابد:

 

چند کنم ترا طلب خانه به خانه در بدر             چند گریزی از برم گوشه کو به کو

 

اما هر چه جست کمتر یافت و ناچار به قونیه مراجعت کرد اما باز به عشق شمس به دمشق آمد. دو باره نومید شد و باز گشت این مرتبه مولانا به طریق نو، با سماع و غزل، کشش و جوشش با عشق و حال مشغول تربیت و ارشاد شد و مردم را با آزادگی و حریت ضمیر سوق میداد … آنهمه معارف الهی را به رشته ی الفاظ کشید و به رسم ارمغان در دامان روزگار افشاند. مولانا درین نوبت شیخ صلاح الدین زرکوب را به پیشوایی و خلافت برگزید. دست نیاز به سوی او دراز کرد و دل در عشق وی بست….. صلاح الدین از مردم قونیه و از تربیت یافتگان محقق ترمذی بود و مولانا از روز گار همدبستانی با او آشنا بود و به وی توجه و عنایت داشت و صلاح الدین نیز به مولانا ارادت میورزید … مولانا چشم به این عارف و اصل دوخت و دیده دل را متوجه او کرد، مریدان را به اطاعت او مامور ساخت و گفت:

 

آن شمس که میگفتم و میجستم به صورت صلاح الدین باز آمد، این و آن هر دو یک روح در دو جلوه همچنان یک باده در دو پیمانه استند:

 

آن سرخ قبایی که چو مه، پار بر آمد

امسال درین خرقه ی زنگار بر آمد

آن ترک که آنسال بیغماش ببردند

اینست که امسال عرب وار بر آمد

آن یار همانست اگر جامه بدل کرد

آن جامه بدل کرد و دگر بار بر آمد

این باده همانست اگر شیشه دگر شد

بنگر که چه خوش بر سر خمار بر آمد

این نیست تناسخ سخن وحدت صرفست

کز جوشش آن قلزم زخار بر آمد

گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد                 از برج دگر آنشه ی انوار بر آمد

میگویند صلاح الدین مرد امی، عامی و درس نخوانده بود و روزگار به شغل زرکوبی می گذرانید حتی از روی لغت و عرف با او سخن نمیراند، مبتلا را مفتلا و قفل را  قلف می گفت… مردم قونیه و یاران مولانا که از صفای باطن، صدق قلب و کمـال نفــسانی آگــهی نــداشتنــد از روی مــشابهــت ظـاهر، وی را سزاوار ارشاد و شائسته ی پیشوایی نمی دانستند. از آن رو نه تنها به راهنمایی و دستگیری او دل نبستند، بل به گزند و آزار او برخاستند

 

مولانا داستان شمس را از سر نو باز کرد و از دل و جان واله وشیدای صلاح الدین گشت تاجایی که فرزندان خود را وا داشت تا زانوی نیاز به بارگاه شهنشاه راستین و مقتدای جهان جان زنند، سلطان ولد فرزند والا تبار مولانا از معارف عقلی و نقلی که به قول صوفیه حجاب چهره ی مقصود است سر رشته ی تمام داشت، اما دانست که برای حل دشواریهای معنوی همت پیر لازمست و جز به وسیله ی صفای روح و جذبه ی الهی به شهود حقایق نتوان رسید، از آن رو سرتسلیم به پیشگاه عزت صلاح الدین نهاد و از سر صدق کمر به خدمت او بست. مولانا شرح عشق و دلباختگی خود را در غزلی چند به نام صلاح الدین پرورده است و در یکی از مطالع میگوید:

 

نیست در آخر زمان فریاد رس جز صلاح الدین صلاح الدین و بس

 

مولانا از شدت علاقه دختر صلاح الدین را در قید ازدواج سلطان  ولد کشید. مولانا تقریباً مدت ده سال با صلاح الدین مصاحبت و ارادت داشت که ناگهان وجود نازک صلاح الدین آزرده گزند شد و بیمار گشت. این غزل را مولانا بر حسب همین مقام و حال سروده:

 

رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما

چشم بددور از تو ای تو دیده ی بینای ما

صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر

صحت جسم تو بادا ای قمر سیمای ما

عافیت بادا  تنت را ای تن تو جان صفت         کم مبادا سایه ی لطف تو از بالای ما

گلش رخساره ی تو سبز بادا تا ابد

کان چرا گاه دلست و سبزه ی صحرای ما

رنج تو برجان ما بادا مبادا بر تنت

تا بود آن رنج تو چون عقل جان آرای ما

بالاخره صلاح الدین چشم از جهان ببست و در پرده ی غیب نهان شد و بنا به وصیت خودش در مرگ او عزا نگرفتند و جنازه اش را با رقص و آواز، صدای دهل و نای در جوار تربت بهأ ولد به خاک سپردند. این غزل جانسوز را مولانا در رثای او گفت:

 

ای زهجرانت زمین و آسمان بگریسته

دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته

چون معالم نیست یک کس مر مکانت را عوض

درعزای تو مکان و لا مکان بگریسته

جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده

انبیا و اولیا را دیده گان بگریسته

اندرین ماتم دریغا آب گفتارم نماند

تا مثالی و انمایم کان چنان بگریسته

در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی

دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته

چون ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت

جان بی دیده بمانده خون چکان بگریسته

اشکها باید چه جای اشکها در هجر تو

هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته

در چنین حالت چه جای جوی برو بحرها

شاخ و برگ و ذره ها بر انس و جان بگریسته

ماهیان در بحرو، وحشی در بیابان زار زار

ماه و مهر و آسمان جمله جهان بگریسته

ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ

بر چنان چشم نهان چشم عیان بگریسته

شه صلاح الدین برفتی ای همام گرد رو

هم کسی باید که داند برکسان بگریسته

بر صلاح الدین چه داند هر کسی بـگریـسته

از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته

 

 

هنوز خاطر مولانا از هجر صلاح الدین آرام نگرفته بود که دستی از غیب برون آمد، انقلاب آتشین و شور عظیم در نهاد مولانا بر پا کرد. این مرتبه قرعه ی فال به نام حسام الدین چلبی زده شد. حسام  الدین حسن چلبی متولد 622 اصلاً  از ارومیه و مقیم قونیه بود. مولانا او را مفتاح خزاین عرش و امین کنوز فرش خوانده …. مقدار شیفتگی و آشفتگی، ارادت و دلباختگی مولانا را نسبت به حسام الدین از آغاز دفتر های مثنوی میتوان دانست؛ چنانکه در مطلع دفتر پنجم اینگونه بیان مینماید:

 

شه حسام الدین که نور انجم است

طالب آغاز سفر پنجم است

ای ضیأ الحق حسام الدین راد

اوستادان صفا را او ستاد

گر نبودی خلق محبوب و کثیف

ور نبودی حلقها تنگ وضعیف

در مدیحت داد معنا دادمی

غیر این منطق بسی بگشادمی

این مرتبه یاران و مریدان مولانا مهذب شده بودند. و دیگر به حسام الدین حسد نبردند و به عکس دست ارادت و بندگی بدو دادند بنابر اشاره ی همین حسام الدین بود که مثنوی پرداخته شد به این معنا که روزی حسام الدین به مولانا گفت که چون غزلیات همه بیان شور و حالات است و مریدان همه گی آثار سنایی و عطار میخوانند باید کتابی به طرز الهی نامه ی سنایی غزنوی(حدیقه الحقیقه) یا منطق الطیر عطار که مجموعه یی از اسرار و عرفان است تصنیف کنی که مشتمل بر حقایق تصوف و دقایق آداب سلوک باشد.  با این اشارت دوست، دریای طبع مولانا جوشیدن گرفت و پیوسته امواج سخن میریخت از بام تا شام مولانا به بدیهه شعر انشاد و املا میکرد و حسام الدین می نوشت و  سپس بر او به آواز خوش می خواند. بسا شبها که هر دو مشغول و سر گرم می بودند و صبح می دمید:

 

صبح شد ای صبح را پشت و پناه عذر مخدومی حسام الدین بخو اه

 

همینکه دفتر اول به سال 660 به پایان رسید، همسر حسام الدین درگذشت و مثنوی به تأخیر افتاد و سال 662 دو باره به نظم مثنوی آغاز کردند چنانکه در مطلع کتاب دوم میفرماید:

 

مدتی این مثنوی تأخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

چون ضیأ الحق حسام الدین عنان

باز گردانید ز اوج آسمان

چون به مواج حقایق رفته بود

بی بهارش غنچه یی نشگفته بود

چون ز دریا سوی ساحل باز گشت

چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

ظاهراً مولانا تا آخر عمر به نظم مثنوی مشغول بود. زمان مصاحبت حسام الدین 15 سال کشید بالاخره روز یکشنبه 5 جمادل الاخر سال 682 بود همای بلند آشیان عرش نشین به عمر (68) سالگی خرقه تهی کرد و به جهان جاویدان شتافت. در مراسم عزای او شیون و افغان گرفتند با آنکه شمشیر صلیبیان از خون مسلمانان رنگین بود، عیسوی و یهودی درین سوگواری شرکت کردند، زیرا میدانستند که در زنده گی مولانا اصل صلح و سازش با تمام مذاهب و ملل بر قرار بود. قاضی سراج الدین این شعر در برابر تربت آن شراب کش خم باده ی جبروت میخواند:

 

کاش آنروز که در پای تو شد خار اجـل دست گــیتی بــزدی تیـغ هلاکم بر سر

 

تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

 

جنازه آن جهان معنا را با حرمت تمام در جوار آرامگاه بهأولد گذاشتند هر چند که مزار او در سینه ی عارفان روزگار است این را گویی مولانا در رثای خود و دلداری یاران گفته:

 

بروز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

بدام دیو در افتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا بگور سپردی مگو  و داع وداع

که گور پرده ی جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

کدام دانه فرو رفت بر زمین که نرست

چرا بدانه ی انسانت این گمان باشد

ترا چنان بنماید که من به خاک شدم

بزیر پای من این هفت آسمان باشد

 

مولانا چهره ی زرد، اندام باریک و لاغر، چشم تند و جذاب، بیان بی اندازه ملیح و شیوا داشت. این عارف بزرگ عمر خود را در راه تهذیب اخلاق، خیرخواهی و اصلاح مردم صرف کرد و ازین رهگذر در ردیف بزرگترین راه نمایان بشر است. شرح عقاید و افکار مولانا که در مثنوی و غزلیات او نمودار است از حوصله ی این مختصر بیرون است و این  خود بدان ره نشد که بحری را در کوزه یی بریزند. اینک به معرفی آثار جاودانی رو می پردازیم.

 

آثار منظوم:

غزلیات: غزلیات مولانا که باو جدو حال، جوش و خروش سروده شده معروف به دیوان کبیر یا کلیات شمس تبریز است. در پایان این غزلیات، مولانا اسم شمس تبریز را که آن دیوان نتیجه ی الهام عشق اوست آورده و در مقطع بعضی آن نام صلاح الدین یا حسام الدین را نیز ذکر کرده، عده ی ابیات این دیوان در حدود پنجاه هزار بیت است. هدف غزلهای جانبخش و نداهای پیایی مولانا همان وصال حق و درک وجود مطلق است، عشق دلدار و هجران یار که مظهر آن شمس است، در هر بیت به نظر میرسد. از نظر لفظ غزلیات مولانا یکدست نیست، غش و سمین دارد، ترکیبات نو زیاد به کار برده اصولاً مولانا پابند قافیه نیست و شوق حقایق و جذبه ی معانی او را مجال فکر در آرایش الفاظ نمیداده است، چنانکه میفرماید:

قافیه اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه اندیش من

قافیه دولت تویی در پیش من

حرف چه بود تا تو اندیشی ازان

صوت چه بود خار دیوار رزان

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه باتو دم زنم

به هر ترتیب دیوان او متضمن ابیات لطیف، معانی بلند و مضامین نادر است، بسا معانی دقیق عرفانی را که به عباره بلیغ و شیوا بیان کرده. مولانا اشعاری به عربی نیز دارد.

 

مثنوی: این گنجینه ی آسمانی که مجموعه ی از ناله های جان و دل عرفاست؛ چنانکه دیدیم بنا به خواهش حسام الدین در شش دفتر پرداخته شده است. مثنوی مولانا عالیترین بیان و نظم عرفانی و خلاصه ی سیر فکری و آخرین نتیجه ی سلوک عقلانی امم اسلامی است که  مرور زمان بر فروغ انوارش می افزاید، این شاهکار ذوق و عرفان شعر دری را مظهر لطف و معنویت ساخت برای ادراک اسرار، ظرافت و دقایق مثنوی و فهم لطایف معنوی آن علاوه بر لطف ذوق و وسعت اطلاع از علوم اسلامی و اصطلاحات خاص تصوف صفای روح و پاکی خاطر لازمست. مولانا حقایق معنوی از خفا بیرون میدهد و مراتب و مقامات عرفانی را به زبان ساده از راه تمثیل بیان میکند. رموز آیات قرآن و اخبار نبوی را شرح می نماید، چنانکه میفرماید:

ما ز قرآن مغــز را بــرداشتیم قشر را بر دیگران بگذاشتیم

 

ازین نظر است که آن را تالی قرآن و از مقدمات عالم انسانی می شمارند؛ مجموع ابیات مثنوی به (25632) می رسد دفتر هفتم مثنوی بنابر دلایلی، زاده پرتو فکر آن خورشید عرفان و معنا نیست. قدیمترین نسخه ی مثنوی که در موزه ی بریتانیا هست هفتاد سال بعد از وفات مولانا نوشته شده و برای بیان و روشن شدن معضلات و دقایق مثنوی شرح های گوناگون به زبان های دری، عربی و ترکی به نظم و نثر نوشته آمده؛ مثنوی به زبانهای مختلف جهان جزءً یا کلاً ترجمه گردیده است و تا جایی که برمن معلوم است اشخاص زیر از شرق شناسان در ترجمه و شرح مثنوی و شخصیت مولانا زحمت کشیده اند: دکتر اته، براون، کلید فیلد سرجیمس، نیکلسن، دکتور و لسن، ونیفلید، رد هوس، اسپنچر، پالم، داویس، هسکل، سمیون، مالکدولاند، گیپ و نظایر آنان که اگر به شرح مقدار کار آنان و لو به اختصار بپردازیم مثنوی 77 دفتر خواهد شد.

 

دیگر از آثار منظوم مولانا (1659) رباعیست که دارای معانی بلند و مضامین عالی می باشد، اما به پایه غزلیات او نمی رسد.

 

آثار منثور:

فیه مافیه: مجموعه یی از تقریرات مولاناست که در مجالس بیان میفرموده و شاگردان یاد داشت می کرده اند، این کتاب بیشتر متضمن مسایل اخلاقی و نکات تصوف و عرفان و شرح آیات و احادیث است.

 

مکاتیب: مکاتیب مولانا مجموعه یی از نامه های اوست که به معاصران نوشته.

 

مجالس سبعه: مجموعه یی از مجالس و مواعظ آن عارف کامل است.

 

پس از مولانا سلطان ولد فرزندش مدت سی سال خلافت کرد و آیین (طریقه ی مولویه) را بر قرار ساخت. سلطان ولد نیز قصاید و غزلیات دارد. ولد نامه ی او مشتمل بر حالات و مقامات مولانا و اثر منثور کتاب معارفست. اینک گفتار خود را با چهاربیت از مثنوی خاتمه میدهیم:

 

بعد از آن گر شرح گویم ابلهی است

زانکه شرح این ورای آگهی است

گر بگویم عقلها را بر کند

ور نویسم بس قلمها بشکند

لاجرم کوتاه کردم من زبان

گر تو خواهی از درون خود بخوان

ور نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

 

 

عمر خیام

تفصیل زنده گانی خیام مانند احوال بسا از بزرگان مجهول و نامعلوم است.

 

ابن مفخر خراسان گذشته از مقامات فضل و حکمت، ذوق سر شار و طبع غرا داشته و ازین نظر نه تنها یکی از بزرگان دانشمندان قرن ششم است، بلکه یکی از محبوب ترین شاعران جهان می باشد، قدیمترین مأخذی که اسم از خیام برده رساله ی «الزاجرللصغارعن معارضه الکبار» تألیف علامه فخر خوارزم جار الله ابوالقاسم محمود بن عمر زمخشری (465- 538) است که اخیراً کشف شده و انتساب آن به علامه ثابت گشته است.

 

این کتاب که ظاهراً در سال 516 تألیف شده مطلبی راجع به خیام نقل میکند که در آن احترام خیام را نسبت به علما و اشتیاق او را با افکار ابوالعلای معیری ثابت میکند؛ پس ازین رساله که اقدم مأخذ است راجع به خیام دو مأخذ دیگر داریم که هر دو مؤلف، معاصر خیام بوده و هر دو به خدمت حکیم رسیده اند. یکی اثر زیبا و ذیقیمت چهار مقاله ی نظامی عروضی سمرقندی است که به فاصله ی 551 و 550 نوشته شده است و مؤلف آن در 506 در بلخ به خدمت خیام رسیده است… دیگر تتمه صوان الحکمه اثر ابوالحسن علی بن زید بیهقی متوفای 565 است که در حدود 553 و 565 تألیف شده و مؤلف آن در سال 507 عمر خیام را ملاقات کرده است و شرحی راجع به عمر خیام دارد در چهار مقاله دو حکایت از عمر خیام هست و دریک قصه هم استطرداً ذکر خیام آمده که مجموعاً در سه نقطه ذکر عمر خیام را میتوان یافت که یکی از آن حکایت را ذیلاً نقل میکنیم:

 

«در سنه ست و خمس مأته(506) به شهر بلخ در کوه برده فروشان در سرای امیر ابوسعد جره خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم در میان مجلس عشرت از حجته الحق عمر شنیدم که او گفت گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان میکند. مرا این سخن مستحیل نمود و دانم که چنونی گزاف نگوید چون در سنه ثلثین به نیشاپور رسیدم چند سال تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده و عالم سفلی ازو یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود، آدینه به زیارت او رفتم یکی را با خود ببردم که خاک او بمن نماید، مرا به گورستان حیره بیرون آورد و بر دست چپ گشتم در پایین دیوار باغی، خاک او دیدم نهاده درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شگوفه برخاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان شده بود و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ ازو شنیده بودم گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را هیچ جایی نظیری نمیدیدم ایزد تبارک و تعالی جای او در جنان کناد بمنه و کرمه…»

 

پس ازین کتاب جایی که نامی از خیام برده شد در اشعار خاقانی متوفای 595 است که در وصف عموی خود گوید:

 

زان عقل بدو گفت که ای  عمر عثمان         هم عمر خیامی و هم عمر خطاب

 

و بعد از خاقانی شیخ نجم الدین ابوبکر رازی معروف بدایه است که در کتاب مرصاد العباد تألیف در سال 620 ذکری از استاد آورده و پس از شهر زوری صاحب نزهت الارواح و روضه الافراح کسانیکه ذکر و اطلاعاتی راجع به حکیم دارد ابن الاثیر و قاضی قفطی و ذکریای قزوینی و دیگران استند. در اسم و کنیه و نام پدرش هیچگونه شک و شبهه نیست به این معنی«ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام» تخلص خود را ظاهراً از شغل پدر به مناسبت خیمه دوزی گرفته، در مولد آن بین مؤرخان اختلاف هست بعضی او را از قریه « نوشاد» بلخ و برخی از «سنگ» استر اباد دانسته اند و ظاهراً اصلح اقوال آنست که خاندان او در نیشاپور وطن داشته و خود او نیز در آن شهر متولد شده است. اینکه او را بعضی از قریه لوگر(کنار رود مرغاب) میدانند قول بسیار ضعیف است.

 

تاریخ تولد به تحقیق معلوم نیست گویا در اوایل قرن پنجم صورت گرفته، معلوم نیست که خیام تحصیلات خود را در ادب، ریاضی و فلسفه کجا و نزد چه کسی به انجام رسانیده، از زنده گانی او همینقدراطلاع  داریم که در سال 467 در تألیف تقویم جلالی (به نام جلال الدین ملکشاه سلجوقی) اشتراک داشته و دخیل بوده است، وفات خیام در حدود 520 و 530 به وقوع پیوسته خیام مسافرت هایی به شهر های خراسان؛ مانند هرات، بلخ و مرو کرده و به اصفهان و بخارا نیز رفته و به روایتی به زیارت کعبه نیز مشرف شده است. مدفن وی در صحن(جوار) امامزاده محمد معروف در نیم فرسنگی نیشاپور است. تذکره نویسان نقل میکنند که خیام با نظام الملک و حسن صباح همدرس و همدبستان بود و در آن موقع با هم عهد بستند که هر گاه در آینده یکی از یشان به جاه و منبعی برسد و توانا شود رفقا را در رسیدن به مال و جاه یاری کند در صحت این داستان دلکش بعضی تردید کرده اند.

 

مقام علمی خیام:

این حکیم فرزانه از اکابر دانشمندان فضلای عصر خود بوده و در نزد بزرگان، علما و سلاطین منزلت و احترام عظیم داشته و با مشاهیر آن روزگار مراوده و مباحثه میکرده است. « شهر روزی» خیام را در فلسفه و ریاضی تالی و همپایه ی ابن سینا شمرده و شاید در ریاضیات ازو برتر بوده باشد. کلیه ی معاصران خیام به عظمت و مقام او اقرار کرده و در مسایل مشکل نجوم و ریاضی به او مراجعه میکرده اند.

 

به طوریکه از خبر معالجه های او مستفاد میشود  در طب نیز دخالت میکرده و برای معالجه ی سلاطین دعوت می شده است. خیام در عصر خود که اوج تعصب بود و تقریباً فلسفه پایمال شده و فلاسفه به نام ملحد، زندیق و کافر معرفی می شدند از حق گویی و حق پرستی خودداری نمیتوانست کرد و عقاید خود را که مخالف اصول و مبانی ظاهر بنیان بود، آشکارا می نوشت. خیام در فلسفه پیرو ابوعلی سینا بود و به او عقیده ی محکمی داشت عقاید و افکار او از جنس فلسفه ی اپیکور است. خیام در ریاضی یکی از پیشوایان و متقدمان این علم است. کتاب  جبر و مقابله ی او مدتها در دانشگاههای اروپا تدریس میشد.

 

سبک و افکار:

شهرت عمده خیام به واسطه ی رباعیات اوست . آنچه از تعمق در احوال و اشعار این بر می آید اینست که خیام موقعی که از تعمق در نجوم و تحقیق در حکمت خسته و مانده میشد و از مطالعه ی مباحث علمی فراغت می یافت برای تفریح خاطر، آرامش ضمیر و تسکین احساسات دست به دامان شعر میزده است. و آنهمه تموجات باطنی و هیجانات درونی را در قالب رباعیات شیوا و ساده میریخته است. گرچه پیش از و کسانی مانند شهید بلخی، ابوشکور بلخی، رودکی و ابوسعید ابی الخیر و دیگران رباعیاتی سروده بودند، اما رقت و لطافت تأثیر و طراوتی که خیام به رباعی بخشیده او را شهره ی جهان گردانید.

 

حکیم عقاید فلسفی را در قالب دو بیتی های شیوا و شیرین و با عبارات ساده و روشن بیان کرده است. خیام هر وقت که در برابر معمای وجود و رازهای نگشوده ی جهان وامیماند و متوجه نادانی، بیخبری و کوتاهی فهم بشر میشد آن فکر و احساسات را به شعر در می آورد و نغمه ی لا ادری ساز میکرد و آن معانی عالی و دلنشین را در عبارات سلیس و روان در نهایت فصاحت و بلاغت چنین بیان میکرد:

 

کس مشکل اسرار فلک را نگشاد

کس یکقدم از نهاد بیرون ننهاد

چون بنگرم از مبتدی، تا استاد

عجز است به دست  هر که از مادر زاد

***    

آنانکه محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک بزدند بیرون

گفتند فسانه یی و  در خواب شدند

***    

دوری که در آن آمدن و رفتن ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست

***    

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود

رفتیم با کراه و ندانیم چه بود

زین آمدن و رفتن و بودن مقصود

خیام موقعی که از گردش روزگار و ناپایداری عمر متأثر می شد، پیمانه ی شعر سر میکشید و رندانه میگفت:

 

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد

وز دست اجل بسی جگرها خون شد

کس نا مداز آن جهان که پرسیم ازو

کاحوال مسافران عالم چون شد

***    

آنانکه در آمدند و در جوش شدند

آشفته ی ناز و طرب  و نوش شدند

خوردند پیاله یی و مدهوش شدند

در خواب عدم جمله فراموش شدند

***    

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که در گردن او می بینی

دستیست که در گردن یاری بوده است

***    

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی تست               بیداد گری پیشه ی دیرینه ی تست

ای خاک اگر سینه ی تو بشگافند

بس گوهر قیمتی که درسینه ی تست

***

 

ای چرخ ز گردش تو خرسند نیم

آزادم کن که لایق بند نیم

گر میل تو با بیخرد و نا اهل است

من نیز چنان اهل و خردمند نیم

***    

یک چند بکو دکی باستاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک برآمدیم و بر باد شدیم

***

 

خیام از ظاهر آرایی و عوام فریبی ریاکاران و دو رویان که در ظاهر سنگ تقوی و تقدس به سینه میزنند و در خلوت کار دیگر میکنند در رنج و عذاب بود از آن رو پیوسته آنها را مورد تاخت و تاز قرار داده می گوید:

 

ای مفتی شهر از تو پر کار تریم

باین همه مستی ز تو هشیار تریم

تو خون کسان خوری و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوار تریم

***    

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره مشو بدان که می می نخوری

صد کار کنی که می غلامست آن را

***    

شیخی به زن فاحشه گفتا مستی

هر لحظه  به دام دگر پیوستی

زن گفت چنانکه مینمایم هستم            تو نیز چنانکه مینمایی هستی

خیام در برابر این همه نادانی و ناتوانی، ریا و سالوس، رنجها و ناملایمات دستور میدهد که باید به دامان خوشی و نشاط آویخت، غم گذشته و اندوه آینده را نخورد، فرصت غنیمت شمرد و خوش بود و این یکی از اصول معانی خیام است:

 

روزیکه گذشته است از ویاد مکن

فردا که نیامده است فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

***    

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته ی دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا در نگری

گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است

***    

دریاب که از روح جدا خواهی شد

در پرده ی اسرار فنا خواهی  شد

می نوش ندانی ز کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی شد

***    

تا کی غم آن خورم که دارم یانه

وین عمر به خوشد لی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

ایندم که فرو برم برارم یا نه

***

 

می خور که بزیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس وبی رفیق و بی همدم و جفت

زینهار بکس مگو تو این راز نهفت

هرلاله که پژمرد نخواهد بشگفت

***    

این قافله عمر عجب می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

در باره ی فلسفه ی آفرینش چنین میگوید:

 

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک برای کاری بوده است

زنهار قدم به خاک آهسته نهی

کان مردمک چشم نگاری بوده است

***

 

خیام چندانکه پنداشته اند ترغیب و تحریص به میخواره گی نمیکند، بلکه مراد او غالباً از شراب به معنای وسیله ی فراغ خاطر و خوشی یا انصراف یا توجه به دقایق و مانند آنست (گذشته ازینکه گاهی در شعر می و معشوق به نحو مجاز و استعاره گفته می شود)

 

چون هشیارم طرب ز من پنهانست

ور مست شوم در خردم نقصانست

حالی است میان مستی و هشیاری

من بنده ی آنکه زنده گانی آنست

***    

می خور که ترا بی خبر از خویش کند

خون در دل دشمن بد اندیش کند

هشیار بُدن چه سود دارد جز آنک

زاندیشه ی پایان دل تو ریش کند

***

 

خیام با مردم آزاری، خود پسندی، پستی همت و آز در مجادله است و پیوسته مردم را به مناعت نفس، علو همت، و ناچیز شمردن جاه و جلال جهان دعوت میکند و گاهی به آواز فاخته و صدای کوزه بیخبران را متنبه و بیدار می سازد که این حشمت و شوکت، جلال و مکنت چنانکه برای کیخسرو و فریدون وفا نداشت با دیگران نیز بقایی ندارد و این معنی را به وجوه مختلف در رباعیاتی چند پرورده است:

 

مرغی دیدم نشسته بر باره ی طوس

در پیش نهاده کله کیکاوس

با کله همی گفت که افسوس افسوس

کو بانک جرسها وکجا ناله ی کوس

***    

تا بتوانی رنجه مگردان کس را

بر آتش خشم خویش منشان کس را

گرراحت جاودان طمع میداری               میرنج همیشه و مرنجان کس را

***    

در کارگه کوزه گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

هر یک بزبان حال با من گفتند

کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش

***    

با نفس همیشه در بزدم چکنم

و زکرده خویشتن  بدردم چکنم

گیرم که زمن در گذرانی به کرم

زین شرم که دیدی که چه کردم چکنم

***    

من باده خورم ولیک مستی نکنم

الابه قدح درازدستی نکنم

دانی غرضم  زمی پرستی چه بود

تا همچو تو خویشتن می پرستی نکنم

***    

آن قصر که، چرخ همی زد پهلو

بر درگه او شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره اش فاخته یی

بنشسته همی گفت که کوکوکوکو

***    

دانی که سپیده دم خروس سحری

هر لحظه چرا همی کند نوحه گری

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری

بدین ترتیب رؤس فلسفه ی خیام بر دو سه مطلب بیش نیست و آن تذکر مرگ و تأسف برناپایداری روزگار و اغتنام فرصت و اینکه ندانستیم برای چه به دنیا آمده ایم و کجا میرویم، عاقبت کار چیست؟ عمر گذران است از وقت استفاده باید کرد.

 

رباعیات عمر خیام:

رباعیاتی که امروز به نام خیام شهرت دارد، اغلب تا 1200 میرسد مجموعاً از خیام نیست مقداری ازین رباعیات از کسانی است که آن رشادت و شجاعت ادبی، حق گویی و حق پرستی خیام را نداشته، از بیم جان رباعیات خود را که ظاهراً مخالف شرع مینمود به خیام نسبت داده اند، قسمت دیگر ازین رباعیات صاحبان معلوم دارد مانند افضل الدین کاشانی، عطار، خواجه عبدالله انصاری، مولوی بلخی  و دیگران. چون شهرت خیام به رباعی زیاد گشت، مردمان سخن ناشناس هر کجا به رباعی بر میخوردند تصور میکردند گوینده ی آن خیام است و آن را به حساب حکیم می گذاشتند. چنانکه دیده می شود حتی قسمتی از رباعیات عرفانی و همچنین رباعیات عاشقانه و احساساتی که به طور کلی با طبع و قریحه ی خیام سازش ندارد، جزء رباعیات او ضبط شده است.

 

علت دیگر اینست که خیام به می خوردن، غنیمت شمردن وقت، خوش بودن و استخفاف دنیا شهرتی داشته و هر رباعی که منطبق بر یکی ازین معانی بود و یا میشد آن را به مسایل فلسفه ربط داد و یاتناسبی با ظرافت طبع، فکر و قریحه ی خیام میداشت از آن او می پنداشتند. چنانکه عامه هر شعر رزمی را به فردوسی نسبت میدهند و ازین روی بسیاری از اشعار دیگران در شاهنامه داخل شده است.

 

در قسمت دیگر رباعیات طرز فکر و عقاید نشان میدهد که آن رباعی از خیام نباشد. چنانکه او را گاهی جبری و گاهی تفویضی، گاهی خوش بین و گاهی بدبین نشان میدهد و این تناقض گویی از فیلسوفان ریاضی دانی؛ مانند خیام محل تعجب و انکار است. در بخش دیگری از رباعیات قراینی وجود دارد که ثابت میکند سراینده ی آن رباعی، خیام نیست مانند این رباعی که بدون شک در مرثیه ی خیام گفته شده:

 

خیام که خیمه های حکمت میدوخت

در کوره ی غم فتاد و ناگاه بسوخت

مقراض اجل طناب عمرش ببرید

دلال قضا به رایگانش میفروخت

قدیمترین مأخذیکه به شکل بیاض اخیراً به دست آمده است 251 رباعی به نام خیام دارد و تاریخ کتابت آن 604 هـ. است یعنی این مجموعه 87 سال بعد از وفات او نوشته شده و نه تنها نسخه ی معلوم از رباعیات اوست، بلکه از قدیمترین مأخذیکه در آن نمونه یی از رباعیات حکیم خیام آورده شده 16 سال قدیمتر است. این کتاب دوم عبارت از مرصاد العباد نجم الدین رازی(سال کتابت 620) است که دو رباعی از خیام را نقل کرده. به هر صورت هنوز تحقیقات خاور شناسان در تعیین مقدار و تشخیص رباعیات حکیم به نتیجه قطعی نرسیده و این خود خالی از اشکال نیست. رباعیات خیام در اروپا و امریکا بیش از آسیا شهرت دارد و به زبانهای مختلف روی زمین ترجمه شده و حتی در بعضی زبانها چندین ترجمه دارد.

 

خاصتاً ترجمه ی فیتز جرالد انگلیسی شهرت جهانی دارد. چون این موضوع مستلزم یک مقاله جداگانه  است به همین مقدار اکتفا شد.

 

آثار خیام:

1- رباعیات خیام.

 

2-اشعار عربی که بیش از چند قطعه نیست.

 

3- رساله ی جبر و مقابله که سالها در دانشگاههای اروپا تدریس می شد.

 

4- رساله در شرح مشکلات مصادرات اقلیدس

 

5 – مختصری در طبیعیات.

 

6- زیچ ملکشاهی که یکی از مؤلفان آن خیام است.

 

7- رساله به زبان فارسی درکلیات وجودکه به نام فخر الملوک بن مؤید تألیف کرده «نسخه ی آن در لندن موزه ی بریتانی موجود است.)

 

9- رساله در کون  و تکلف.

 

10- صحیفه یی در عالم کلیات

 

11- رساله ی لوازم الا مکنه.

 

12- رساله می الا حتیال بمعرفته مقداری الذهب و الفضه فی جسم مرکب منهما« در کتابخانه کوتا آلمان موجود است»

 

13- ترجمه ی فارسی خطبه ی ابن سینا از عربی « در شماره 8 مجله شرق در مرداد 1310 طبع شده»

 

14- قسمتی از مجموعه ی روضته القلوب.

 

15- دو رساله در سه مسأله از حکمت و رساله یی در علم اعلی و حکمت اولی.

 

16- دو تقریباً فارسی و عربی در وجود (که در شماره 11 مجله شرق به تاریخ آذر 1310 طبع گردیده است.

 

ظهیر فاریابی:

تا مــادر زمانــه بزاید چو تو پسر          ای بس که چشم چرخ کشد انتظار ها

 

از ترکیب بندجمال الدین عبدالرزاق در وصف ظهیر

 

ظهیر فاریابی یکی از تواناترین گوینده گان و دانشمندان قرن ششم و از بزرگترین مفاخر ملی ماست. اسمش طاهر، لقبش ظهیر الدین و کنیه اش ابی فضل میباشد و از لحاظ تبحریکه در علم هیئت، حکمت عربی و سایر علوم عصر خود داشت ویرا صدر الحکما میگفتند. تاریخ تولد او معلوم نسبت، اما بنابر دلایلی در نیمه اول قرن ششم اتفاق افتاده است. مولدش فاریاب از نواحی گوزگانان (میمنه) است ( هر چند بعضی آن را از نواحی بلخ شمرده اند) که امروز بدون در نظر گرفتن ملاحظات تاریخی  «شیرین تگاب» معروف شده است. در آغاز جوانی سفری به نیشاپور کرد و شش سال در آنجا مقام نمود. ظاهراً تحصیلات خود را درین شهر تکمیل کرده؛ چنانچه میگوید:

 

مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب به خاکـدان نیشاپور کـرد زنــدانی

 

بـهــرهــنر کــه کســی نام بـرد در عالـم چنان شدم که ندانم بعهد خودثانی

 

در همین آوان، آوازه ی شعر دوستی و شاعر نوازی اتابکان آذربایجان در سراسر خراسان (افغانستان) پیچیده بود. ظهیر که نشان ممدوحی می جست نخست به عراق (که مراد از شهرهای مرکزی ایران امروز است) آمد و مدت دو سال در خدمت اتابک محمد بن ایلدگز معروف به جهان پهلوان دوم اتابک آذربایجان بود. در مدح این امیر قصایدی دارد، اما پس از دو سال اقامت به مازندران رفت و خود به این نکته اشاره میکند:

 

راست یکسال و نیم شد که مرا در عراق است حکم آبشخور

 

عزم آن کرده ام کـه بــرتابــم ســوی مــازندران عــنان سفر

 

 

 

در جای دیگر میگوید:

 

دو سال خدمت آن قوم کردم و امروز        ز بخت شاکر و از روزگار خشنودم

 

ظهیر مدت ده سال در خدمت ملوک طبرستان بماند و همینکه قزل ارسلان به تخت شهریاری نشست رو به آذربایجان آورد وبا  قزل ارسلان پیوست و او نیز در اکرام ظهیر میکوشید، اما ظهیر پس از دو سال فرار کرده و به خدمت اتابک ابوبکر نصرت الدین بن  محمد بن ایلدگز در آمد. قزل ارسلان در مقابل تبریک مجیرالدین بیلقانی که محسود ظهیر بود، پرداخت ظهیر از آن پس بقیه ی عمر را ( تقریباً چهارده سال) در تبریز در خدمت ابوبکر سر آورد و سال 598 در همانجا وفات کرد. مقبره ی او در محله سرخاب تبریز که معروف به مقبره الشعرا بود هست.

 

معروف است که ظهیر در اواخر عمر گوشه ی عزلت اختیار کرده و به طاعت مشغول بود به استناد این دو بیت:

 

صــــفیــره ها زده ام بر بســـاط ســـخن

 

چو بلبلان بسحرگه فـراز ســر و ســهــی

 

کنون منم که چو بازیگران چابک دست

 

نشسته ام ز جهان دست پاک و حقه تهی

 

ممدوحین: از قراین چنین مستفاد می شود که نخستین ممدوح شاعر طغرل شاه( 590- 571) آخرین پادشاه سلجوقی است و قصیده یی به مطلع زیر در مدح او دارد:

 

چو زهره وقت صبوح از افق بسازد چنگ          زمـــانه تیز کنـــد ناله ی مرا آهنگ

 

 

 

تا آنجا که گوید:

 

خدایگان ســلاطین بحــر و بر طــغرل     که در ترازوی جودش جهان ندارد سنگ

 

دیگر از ممدوحین اوشروانشاه منوچهر اخستان خاقان کبیر(560- 580) ممدوح خاقانی است که قصیده یی در مدح او بدین مطلع دارد:

 

ای جهان را به تیغ داده قــرار کــرده شاهان به بندگیت اقرار

 

شاه آفاق اخستان تویی آنک خواهد از خنجرت فلک زنهار

 

دیگر از ممدوحین او اتابک محمد بن ایلدگز و وزیرش خواجه صدرالدین است که در حدود سال 568-580 فرمانروایی داشت.

 

راجع به این وزیر تذکره نویسان حکایت شیرینی نقل میکنند که دلیل بزرگ بر قدرت طبع و قوت بیان ظهیر است که آن را نقل میکنیم:

 

روزی ظهیر به سلام خواجه صدرالدین رفت خدمت کرد و به گوشه یی نشست التفاتی چنانکه میخواست ندید این قطعه را بداهتاً بگفت و به دست  خواجه داده و از مجلس برخاست:

 

بزرگوارا دنیا ندارد آن عظمت

که هیچکس را زیبد بدان سر افرازی

شرف بفضل و هنر باشد و ترا همه هست               بدین نعیم مزور چرا همی نازی

ز چیست که اهل هنر را نمی کنی تمییز

تو نیز چون بهنر در زمانه ممتازی

اگر چه نیست خوشت یک سخن زمن بشنو               چنانکه آن را دستور حال خود سازی

بمن نظر تو بخواری مکن از آنکه بفضل

دلم بگیسوی خوبان همی کند بازی

تو ای پسر که زدنیا کشیده ای بررو

بروز عرض مظالم چنان بیندازی

که در جواب سلامی که خلق را بر تست          به هیچ مظلمه ی  دیگری نپردازی

 

 

همچنین ارباب تذکره مینویسند که ظهیر در مجلس اتابک ابوبکر رباعی زیر را انشاد کرد و اتابک هزار دینار زر سرخ صله ی آن رباعی بدو داد:

 

ای ورد ملایــکه دعــای سـر تو گر نیست زمانه را بجای سر تو

 

با دشمن تو نیام شمشیر تو گفت ســر دل مــن باد قضای سر تو

 

ظهیر چون آن هزار دینار بستد این رباعی بگفت:

 

شاها زتو کار ملک و دین بانسقست         وز عدل تو جان فتنه اندر رمق است

 

در عهد تو رافضی و سـنی بــا هـم          کــردند مــوافقت که بوبکر حقست

 

دیگر ازممدوحین وی حکمرانان طبرستان ( مازندران) خاصه حسام الدوله اردشیر بن ماوندی و طغاشاه بن ثانی است. ممدوح معروف ظهیر قزل ارسلان است که سالیان درازی در خدمت این سلطان صاحب جاه و ثروت بود و درنعمت و ناز به سر میبرد و از تنگدستی وفاقه نجات یافته بود و از وضع خود راضی و خرسند بود.

 

چرا بشعر مجرد مفاخـرت نـکنم زشاعری چه بر آمد جریر و اعشی را

 

با این همه از اشعارش علو همت ومناعت طبع پیداست:

 

ز حــرص خــوار شــود مــردم و بحــمدالله

 

مرا نه وسعت حرص است و نه فسانه  ی آز

 

اشعار ظهیر از لحاظ جمال لفظ و کمال معنا در زمره ی جواهر آثار نظم دری است. طبع مقتدر و توانا داشت، قصایدش محکم و جزیل است، اما غزل را بر سایر انواع ترجیح میدهد:

 

ز جنس شعرغزل بهتر است و آن هم نیست

 

بضـاعـتـیــکه تــوان ساخــتـن از آن بنــیاد

 

سعدی پادشاه نظم و نثر و حافظ لسان الغیب در سرودن اغزال به کلام ظهیر توجه و نظر داشتند که به جای خود از آن سخن خواهیم گفت. از عظمت حکیم همین بس که در حق او گفته اند:

 

دیــــوان ظهــیر فـــاریــــابی در مـکه بدزد اگر بیابی

 

به طور کلی شعر ظهیر نماینده ی بارز سبک عراقی است. خیالبافی و معانی دقیق و مبالغه های شاعرانه در اشعار او زیاد است در قصیده سبک خاص و لطیف دارد و در انواع دیگر شعر نیز  طبع  آزمایی کرده است. تغزلات ظهیر نغز و دلپسند و ازنظر تنوع، ممتاز است و ازین لحاظ کمتر کسی به پایه او میرسد. از مبالغه های شاعرانه ی او یکی اینست:

 

نه  کرسی فلک نهد اندیشه زیر پا            تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد

 

سعدی در بوستان به تعریض او را جواب داده:

 

چه حاجت که نه کرسی آسمان نهـی زیــر پــای قـزل ارسـلان

 

مگو پـای عزت بر افــلاک نــه بگو روی اخـلاص بـرخـاک نه

 

به طاعت بنه چــهـره بـر آسـتان که این است سر جاده ی راستان

 

ظهیر در عربی نیز یدطولا داشت چنانچه در مفاخر میگوید:

 

رکنهای سریر دانش من

همچو ارکان عالمست چهار

تازی و پارسی و حکمت و شرع

ایندو اشعار دارم آندو شعار

شعر من نیست زان بضاعتها

که به یک جایگه شود پرکار

در جای دیگر میگوید:

 

کمال دانش من کــور دید و کــر بشـنید          بنظم و نثر چه در پارس چه در تازی

 

برون زحکمت و انواع آن که در هر باب           مرا رسد که کنم با فلک هم آوازی

 

جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی که سرآمد قصیده سرایان قرن ششم است، ترکیب بند شیوا و مفصلی ( در حدود هشتاد بیت) در مدح ظهیر الدین فاریابی دارد که یک بند آن را برای نمونه ذکر میکنیم:

 

تا مادر زمانه بزاید چو تو پسر

ای بس که چشم چرخ کشد انتظار ها

ای کلک نقشبند تو برهان نظم و نثر

وی طبع دلگشای تو سلطان نظم و نثر

غواص بحر علمی و نقاد  عین فضل

معیار جد و هزلی و میزان نظم و نثر

تازه ز خلق خوب تو شد باغ مکرمت

 زنده بلفظ عذب تو شد جان نظم و نثر

شد طبع غم زدای تو فهرست عقل و علم

شد لفظ نکته زای تو عنوان نظم و نثر

در عالم فصاحت والله که مثل تو

سر بر نزد کسی ز گریبان نظم و نثر

هر گه که سوی فضل گرایی زبان فضل

گوید زهی فرزدق و سحبان نظم و نثر

تو آفتاب فضلی و بر هر که تافتی

گردد به فرتو گهر کان نظم و نثر

شد کلک نقشبند تو صورت نگار عقل

گشته مرصع از سخت گوشوار عقل

 

همو در جای دیگر از این قصیده ی ظهیر:

 

شبی بخیمه ی ابداعیان کن فیکون

حدیث زلف تو میرفت و الحدیث شبخون

نشان زلف و رخت یک بیک همی دارم

که حلقه حلقه ی این چند و حلیت آن چون

چنین استقبال کرده:        

چو در نوردد فراش امر کن فیکون

سرا پرده ی سیماب رنگ غالیه گون

از معاصران معروف ظهیر نظامی گنجوی، حکیم خاقانی، مجیر الدین بیلقانی، انوری، سید حسن غزنوی و رشید وطواط بلخی است.

 

در زمانی ابا قاخان این موضوع پیش آمد که شعر ظهیر بالاتر است یا از انوری، بالاخره داوری را به مجدهمگر بردند و به این ابیات ازو سئوال کردند:

 

ای آن زمین و قار که بر آسمان فضل

ماه خجسته فضلی و خرشید انوری

جمعی ز ناقدان سخن گفته ی ظهیر

ترجیح می نهند بر اشعار انوری

جمع دگر برین سخن انکار میکنند

فی الجمله در محل نزاعند و داوری

رجحان یکطرف تو بدیشان نما که هست                  زیر نگین طبع تو ملک سخنوری

مجدهمگر در جواب گفت:

 

جمعی ز اهل خطه کاشان که برده اند

ز ارباب فضل و دانش گوی سخنوری

کردند بحث در سخن منشیان به نظم

تا خود که سفته به در این در دری

در انوری مناظره شان رفت و در ظهیر

تا هر کراست پایه ی برتر زشاعری

انصاف چون نیافت گروه از دگر گروه

من بنده را گزید نظر شان به داوری

در کان طبع آن چو بگشتم کران کران

در قعر بحر این چو نمودم شناوری

شعر یکی بر آمد چون در شاهوار

نظم دگر برامد چون مهر خاوری

شعر ظهیر اگرچه برامد ز جنس شعر

بر طرز انوری تو نزن لاف شاعری

بر اوج مشتری نرسد تیر نظم او           خاصه که در ثنا گری و مدح گستری

طعم رطب اگر چه لذیذ است و خوش مذاق            کی به بود بخاصیت از قند عسکری

بیدار چه سبز و نغز و لطیف است و آبدار

چون در چمن بجلوه کند بید عرعری

هر چند لاله صحن چمن را دهد فروغ

پهلو کجا زند بهی با گل طری

اینست اعتقاد رهی خوش قبول کن

گر تو مقید سخن مجد همگری

زاد این نتیجه نیم شب از آخر رجب

در خا و عین و دال ز هجر پیمبری

امامی هروی نیز با این عقیده موافقت کرده میگوید:         

ای سالک مسالک فطرت درین سوال

معذور نیستی به حقیقت چه بنگری

تمییز را زبهر تناسب در این دو طور

هیچ احتیاج نیست بدین شرح گستری

کاین معجز است و آن سحر آن شمع و این چراغ                 این ماه آن ستاره و آن حور این پری

اما دیگری که اسم گوینده ی آن بر من روشن نشد، به عکس ظهیر را بر انوری ترجیح نهاده میگوید:

 

هر مبتدی که بیهده ترجیح می نهد بـر گـفته ی ظهیر سخنهای انوری

 

ماند بدان گروه که نشـناختـند باز اعجاز نور موسوی از سحر سامری

 

سعدی در میان شعرا به اشعار ظهیر توجه داشته و بعضی از مضامین او را با تعبیراتی که مخصوص اوست در سخنان خویش به کار برده مانند این دو بیت:

 

ظهیر:

 

بنیاد چرخ بر سر آب است از آن قبــل      پیوسته در تحرک دوری چو آسیاست

 

سعدی:

 

بنیاد چرخ بر سر آبسـت از آن سبـب    خــالی نبــاشــد از خــللی یـا تــزلزلی

 

سعدی بعضی از تغزلات ظهیر را که در لطافت مضمون و رقت معنا ممتاز است، استقبال کرده که هر کدام در تغزل و غزل خود  داد سخنرانی داده اند؛ مانند این مطلع از تغزل معروف ظهیر:

 

هزار توبه شکسته است زلف پر شکنش        کجا به چشم در آید شکست حال منش

 

که سعدی از آن چنین استقبال کرده:

 

رها نمیکند ایام در کـنار منــش که داد  خود بستانم ببوسه از دهنش

 

سلمان ساوجی شاعر قرن هشتم ازین قصیده ظهیر:

 

به حلقه یی که سر زلف یار بکشاید زمانه را و مرا هر دو کار بکشاید

 

بدین مطلع استقبال کرده:

 

صبا چو پرده ز روی بهار بگشاید عروس گل تتق زرنگار بگشاید

 

همچنین از قصیده ی دیگر ظهیر به این مطلع:

 

سپیده دم چو شدم محرم سرای سرور        شنیدم آیت توبوا الی الله از لب گور

 

چنین استقبال کرده:

 

بدل رسید سحرگاه درمقام حضور        ندای آیت استغـــفروا ز رب غــــفور

 

کذا ازین مطلع او:

 

شرح غم تو لذت شادی بجان دهد      لعـل لب تو طـعم شکـر در دهان دهد

 

بدین ترتیب استقبال کرده:

 

باد سحر گهی به هوای تو جان دهد    آب حیات را لـب لعــلت روان دهــد

 

 

 

ظهیر:

 

تا غمزه ی تو تیر جفا در کمان نهد     چشم تو رسم خیره کشی در جهان نهد

 

سلمان گوید:

 

در درج در عقیق لبت نقد جان نهد     جــنس عــزیز یــافــت بجای نهان نهد

 

خواجه شمس الدین محمد حافظ در غالب قصاید خود از شیوه ی ظهیر پیروی کرده است و معتقد سبک او بوده است، چنانکه قصیده ی او به مطلع:

 

شد عرصه ی زمین چو بساط ارم جوان     از پــرتو سعـادت شــاه جــهان ستان

 

به استقبال این قصیده ی ظهیر است:

 

گیــتی ز فــر دولــت فــرمانده جهان      ماند به عرصه ی ارم و روضه ی جنان

 

همچنین قصیده ی دیگر حافظ بدین مطلع:

 

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته درین کار هست تا دانی

 

پیروی کرده ازین قصیده ظهیر:

 

درین هوس که من افتاده ام به نادانی     مرا به جان خطر است از غم تو تا دانی

 

همچنین این قصیده ی حافظ:

 

سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد        چمن ز لطف هوا نکته بر جهان گیرد

 

گویا از حیث سبک، اسلوب و نیز وزن به استقبال این قصیده ظهیر باشد گو اینکه به همان قافیه و ردیف نیست:

 

سپیده دم که صبا مژده ی بهار دهد    دم هـوا مــدد نــافه ی تــتــار دهد

 

همچنین زائد از بیست و پنج غزل حافظ استقبال از ظهیر است که مطلعی چند از آنها را ذکر میکنیم:

 

 

 

ظهیر:

 

من از باد صـــبا بـــاور نـــدارم حـــل مشــکلها

 

چه حاصل عقده از زلفت گشود و بست بر دلها

 

 

 

حافظ:

 

الایا ایها الساقی ادر کاســـاً و نـــاولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

ظهیر:

 

تا چشم سیاه مســت تـرا میــل شــرابــست

 

صد لخته یی از لطف نگاه تو کباب است

 

حافظ:

 

مـا را زخیـــال تــو چــه پــروای شــرابــست

 

خم گوسر خود گیر که خمخانه خراب است

 

ظهیر:

 

بتی دارم که حسنش رونق سد بوستان دارد

 

رخ من زان بهارستان چرا رنگ خزان دارد

 

حافظ:

 

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد

 

بهار عارضش خطی بـه رنگ ارغوان دارد

 

ظهیر:

 

ای رشک عــجم غیــرت خـوبان قـــبایل

 

از خـیل کــدامینی بــدین شکل و شــمایل

 

حافظ:

 

ای برده دلم را تو بدین شـکل و شــمایل

 

پــروای کـست نی و جهانی بــه تــو مــایل

 

ظهیر:

 

آنچه دی کاشته ای می کـنی امــروز درو

 

طــمع خوشه ی گندم مکن از خوشه ی جو

 

حافظ:

 

مزرع سبز فــلــک دیــدم و داس مــه نــو

 

یادم از کشته ی خــویش آمـد هنـگام درو

 

از غزلهای ظهیر که در نسخه ی چاپ تهران موجود است:

 

خراج چنین خم زلفت ز مشک ناب گرفت

رخ تو آیینه از دست آفتاب گرفت

گر آفتاب نه ای از چه ای کمان ابرو

چوتو سوار شدی ماه تو رکاب گرفت

تو تا به ناز فگندی به چهره زلف سیاه

فغان ز خلق بر آمد که آفتاب گرفت

کسیکه روی ترا در عرق تماشا کرد

توان زسایه ی مژگان او گلاب گرفت

بگو بخواب که امشب میا بدیده ی من

جز یره ی که مکان تو بود آب گرفت

میان خواب بمن گریه دسته داد ظهیر

فغان که دشمن جانی مرا بخواب گرفت

 

این قطعه را در وصف هلال گفته و از آن به مدح ممدوح گریز کرده است:

 

پیدا شد از کرانه ی میدان آسمان

شکل هلال چون سر چوگان شهریار

من با خرد بحجره ی خلوت شتافتم

گفتم که ای نیتجه ی الطاف کردگار

باز این چه نقش بلعجب و شکل نادر است

کز کارگاه غیب همی گردد آشکار

گردون ز جامه ی که بریده است این طراز

گیتی ز ساعد که ربوده است این سوار

گفت آنچه بر شمردی از آنجمله هیچ نیست

دانی که چیست باتو بگویم به اختصار

نعل سمندشاه جهان است کاسمان

هر ماه بر سرش نهد از بهر افتخار

اینک با این نمونه از کلام او سخن را تمام میکنیم:             

مرا زدست هنرهای خویشتن فریاد

که داردم به دگر گونه هر یکی ناشاد

بزرگتر زهنر در عراق عیبی نیست

زمن مپرس که این نام برتو چون افتاد

هنر نهفته چو عنقا بماند زانکه نماند

کسیکه بازشناسد همای را از خاد

تنم گداخت چو موم از عند این فکرت

که آتش از چه نهادند در دل پولاد

چمن چگونه بپیراست قامت عرعر

صبا چگونه بیاراست طره ی شمشاد

دلم چه مایه جگر خورد تا بدانستم

که آدمی ز چه پیدا شد و پری ز چه زاد

کمینه مایه ی من شاعریست خود بنگر

که چند گونه کشیدم ز دست او بیداد

ولیک هیچم ازین در عراق ثابت نیست           تو خواه در همدان گیر و خواه در بغداد

مرا که چون هنر خویش نیست چندان بخت

خوشا فسانه ی شیرین و قصه ی فرهاد

تنعمی که من از فضل در جهان دیدم

همین جفای پدر بود وسیلی استاد

به پیش هر که ازو یاد میکنم حرفی

نمیکند پس از آن تا تواند از من یاد

زجنس شعر و غزل بهتر است و آن کم نیست

بضاعتیکه توان ساختن بران بنیاد

بنای عمر خرابی گرفت چند کنم

به رنگ و بوی کسان خانه ی هوس آباد

مرا ازین چه که سیمین بریست در کشمیر

مرا از آن چه که شیرین لبیست درنوشاد

برین بسنده کن از حال تو به هیچ مپرس

که شرح درد دل این نمیتوانم داد

بهین گلی که مرا شگفد از و این است

که بنده خوانم خود را و سرو را آزاد

گهی لقب دهم آشفته زنگییی را خور

گهی خطاب کنم مست و سفله را گرلاد

هزار دامن گوهر نثار شان کردم

که هیچ کس شبه ی در کنار من ننهاد

درین زمانه چو فریادرس نمی یابم

مرا رسد که رسانم به آسمان فریاد

اگر عنایت شاهم چو چنگ ننوازد

چو نای حاصل فریاد من بود همه باد

سر ملوک زمانه که هست بر در او

هزار بنده ی چاکر چو کیقباد و قباد

خدایگان که بود نسبت عالی او            حساب هفت فلک چون یکی است از هفتاد

امل ز رغبت او در سخا همی نازد

چو دایگان عروس از حریفی داماد

فلک ز بار بزرگیش عاجز است و رسد

که این ضعیف نهاد است و آن قوی بنیاد

قضا مفر شده آنجا که حکم تو به نشست                به پای طاعت و خدمت ببایدش اُستاد

چو حد محمدت اینجا رسید وقت دعا

خداش در همه حالت معین و حافظ باد

 

عطار:

ابو حامد یا ابوطالب ابی بکر مقلب به فرید الدین مشهور به عطار؛ یکی از بزرگترین شعرای متصوف و از اکابر غزل سرایان زبان فارسی است؛ کتاب تذکره ی لباب الالباب  (مؤلفه617 ) ظاهراً قدیمترین مأخذی است که ذکری از عطار کرده، اما متأسفانه چنانکه شیوه ی نویسنده است جز چند عبارت متکلف و متصنع چیزی ذکر نیافته است؛ و چنانکه بعداً خواهی دید گویا عطار در وقت تألیف لباب الالباب زنده بوده است؛ بعد از لباب الباب قدیمترین کتابی که از عطار یاد کرده است تاریخ گزیده است که در سال 730 یعنی صد و اند سال بعد از لباب الالباب تألیف شده، بعد از تاریخ گزیده ترجمه ی حال عطار را به تفصیل جامی در نفحات الانس و دولت شاه در تذکره ی خود مؤلفه 892 و معین الدین اسفزاری در روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات مؤلفه 897 آورده است که آمیخته با بعضی حکایات افسانه آمیز است و آنچه کتب تذکره بعد ازین از عطار نوشته اند منقول و مأخوذ از همین کتاب است، محققین معاصر شرح حال شیخ را مانند بسی شعرای دیگر از اشعار و آثار خودش بیرون کشیده که الحق مستند و قابل اعتماد است. مگر در مواردی که اتکأ به کتب مجهولی که به عطار نسبت داده شده باشد، نکرده باشد. چنانکه علامه قزوینی و براون آنچه را در شرح حال عطار که از کتب مظهر العجایب و لسان الغیب بیرون کشیده اند، قابل توجه نیست (قزوینی در باره ی سستی و پستی کتاب مظهر العجایب در مقام مقایسه با آثار دیگر عطار اظهار نظر کرده و بدین کتاب سبک نگریسته است.)

 

در زبان فارسی سه تن عطار تخلص کرده اند:

 

1-  فریدالدین عطار که درباره آن بحث میکنیم.

 

2- زین الدین محمد بن عطار همدانی که از مردم زنجان بوده و در 727کشته شده، صاحب کتب کنز الحقایق، کنز الاسرار و مفتاح الفتوح.

 

3- فرید الدین محمد عطار توفی مشهدی که در قرن نهم در مشهد میزیسته، صاحب کتب: اشترنامه بلبل نامه، بی سر نامه، جواهرالذات ، هلاج نامه ، منصور نامه، خیاط نامه، گل و هرمز، لسان الغیب، مظهر العجایب، معراج نامه، و وصلت نامه. 

 

آنچه از کلام عطار مستفاد میشود، اینست که شیخ طبیب حاذقی بوده است و دارو خانه ی معتبری داشت و گاه روزانه پانصد مریض برای درمان و معالجه خدمت او میشتافتند و شیخ در حین اشتغالی بدین فن راه طریقت و سلوک می پیمود و به تألیف کتب و سرودن اشعار می پرداخته است، چنانکه بعضی از آثار خود را در دارو خانه نوشته است چنانکه خود گوید:

 

مصیبت نامه کاندوه جهان است          الهی نامه کاسرار عیان است

بدارو خانه پانصد شخص بودند

که در هر روز نبضم می نمودند

میان آنهمه گفت شنیدم

سخن را به ازین رویی ندیدم

لفظ عطار در آن روزگار معنای وسیع تری داشته و از حدود دارو فروشی به دارو سازی میرسیده است. استاد او درین فن شیخ مجدالدین بغداد حکیم خاصه ی سلطان خوارزمشاه بود. و البته استاد طریقت وی شیخ نجم الدین کبری بود.

 

مولد عطار به تحقیق قریه ی (کدگن) از رستاق زاوه  از رسایتق (جمع رستاق به معنی قریه، ده) شهر نیشاپور بود قبلاً ذکر کردیم که کتاب لسان الغیب از آن عطار نیست، اینک برای نمونه یک قطعه ی آن را میاوریم و درین قطعه ملاحظه خواهید فرمود که عطار ادعا کرده کلیه ممالک روی زمین را دیده است، پس به این ترتیب آنچه را که در باره ی مسافرت های عطار منقول ازین کتاب نوشته  اند مردود است:

 

 

 

شهر شاپورم تولدگاه بود

در حرمگاه رضا ام راه بود

چار اقلیم جهان گردیده ام

دامن به لب دگر بوسیده ام

مرتد اثناعشر رفتم به چشم

میزنم بر دشمنان سنگ یشم

اولیأ را ظاهر و باطن همه

دیده چون موسی میان این رمه

در حرمگه چند گشتم معتکف

تا یقینم گشت سرِ من عرف

سر بر آورده به محبوبی عشق

سیر کرده مکه و مصر و دمشق

کوفه وری تا خراسان گشته ام

سیحن و جیحون را ببریده ام

ملک هندوستان و ترکستان زمین

رفته چون عهد خطا از سوی چین

عاقبت کردم به نیشاپور جای

اوفتاد از من به عالم این صدای

در نیشاپورم به گنج خلوتی

با خدای خویش کرده وحدتی

 

 

حالانکه عطار در اسرار نامه آرزوی زیارت مرقد مطهر را کرده:

 

سه حاجت خواهم از درگاه تو من         که هستم نیک حاجت خواه تو من

 

***

 

     که پیش از مرگ این دلداره ی ریش         ببـیند روضــه ی پــاک تو در پیش

 

عطار به سبب کثرت تألیف رسایل و نظم اشعار؛ گویا در عصر خود به پرگویی معروف بوده است در خسرونامه گوید:

 

کسی کو چون منی را عیب جوی است همین گوید که او بسیار گوی است

 

ولیــکــن چــو بســی دارم مــعــانــی بســی گــویــم تــو مـشنو می توانی

 

عطار در جای دیگر این کتاب بعد از ذکر سیزده اثرش میگوید که عدد ابیات جمله رسایلش به بیست هزار و دوصد وشصت بیت میرسید:

 

 

 

بدان خود را که سه و ده کتاب را

نهادم بر طریق علم اسماء

شمار بیت بیت اینها بگویم

من از کشت معانی تخم جویم

دو ویست و دو هزار وشصت بیت است

زیاده تا یکی میدان که قید است

در باره ی تاریخ و فات عطار اختلاف است، این نکته مسلم است که شیخ عمر دراز داشته و در یکجا در دیوان خود به هفتاد و اند سالگی خویش اشاره میکند:

 

مرگ در آورده پیش وادی صد ساله راه

 

عمــر تو افگنده شب بر ســر هفتاد و اند

 

ونیز گوید:

 

اگر چه بس سفیدم میشود موی سیـــه میـــگرددم دیـــوان دریغا

 

و باز گوید:

 

وان قد چو تیرم که سبک دل بد ازو سرو

 

از بار گران همچو کمانی بخــمیــده است

 

آخرین حادثه یی را که عطار در مثنویاتش بدان اشاره میکند، فتنه ی غز است که در 548 اتفاق افتاده بود، این دو بیت عطار در منظق الطیر عصر و زمان او را  تقریباً تعیین میکند:

 

روز سه شنبه به وقــت اســتوا بیستم روزی بد از ماه خدا

 

پانصدو هفتاد سه بگذشته سال هم ز تاریخ رسول ذوالجلال

 

دیگر آنکه عطار چنانکه دیدیم با شیخ مجدالدین بغدادی که او را شیخ مجدالدین خوارزمی نیز گویند معاصر بود و به قول جامی از مریدان او بوده است؛ چنانکه خود در تذکرهالاولیا از رفتن خود نزد امام مجدالدین یاد میکند. چون وفات شیخ مجدالدین در 660 یا 616 اتفاق افتاده، لهذا میتوان استنباط  کرد که عطار اوایل قرن هفتم را نیز دیده است. از طرف دیگر دیدیم که عطار در موقع تألیف لباب الالباب یعنی سال 617 حیات داشت.

 

نفیسی تاریخ وفات او را جمادی الآخر 627 نوشته است، در نتیجه میگوییم که وفات عطار در اوایل قرن هفتم اتفاق افتاد. در علوم مقام عطار همین بس که مولینا گفت:

 

هفت شهر عشــق را عــطار گـشت ما هنوز اندرخم یک کوچه ایم

 

ویا:

 

عطار روی بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار میرویم

 

شیخ محمود شبستری در گلشن راز گوید:

 

مــرا از شـاعری خــود عــار نـاید که در صد قرن چون عطار ناید

 

در باره ی تغبیر حال عطار افسانه یی آورده اند که بی مشابهت باسایر افسانه هایی که به بزرگان صوفیه نسبت میدهند نیست، مثنویهای عطار بسیار است و از آنجمله است: اسرار نامه، الهی نامه، مصیبت نامه، سیاه نامه، منطق الطیر، مختارنامه و خسرو نامه وغیره.

 

در خسرو نامه بعضی از مثنویهای خود را نام برده است.

 

مصیبت نامه زاد رهروان است

الهی نامه گنج خسروان است

جهان معرفت اسرار نامه است

بهشت اهل دل مختار نامه است

مقامات طیور ما  چنان است

که مرغ عشق را معراج جان است

چو خسرو نامه را طرز عجیب است

ز طرز او که و مه را نصیب است

«مثنوی دیگری را به نام حیدر نامه به عطار نسبت میدهند، چون پدر عطار مرید قطب الدین حیدر بن سالور از خانواده ی خورقین ترک بود از آنجمله عطار این مثنوی را در باره ی شهادت وی نوشته است. و جایی که امروز در سر راه مشهد و هرات به نام حیدریه معروف است؛ به مناسبت نام همین بزرگوار است» کتب تذکره در باره ی شهادت عطار به دست یکی از مغولان داستانی دارد که قابل توجه نیست؛ بقعه ی مزار شیخ را امیر علی شیرنوایی بنا کرده است و آنچه را در لوحه سنگ وی نقل کرده اند طرف توجه نیست.

 

عطار قصاید و غزلیاتی بسیار گیرنده، روان و شور انگیز دارد که گاهی بعضی از آن ابیات را مولینا در مجالس سبعه ی خود آورده و یا در مثنوی شرح کرده است. عده ی ابیات قصاید و غزلیاتش که در دست است به حدود ده هزار بیت میرسد. و در جمله ی هفتصد و چهار غزل که از و مانده تقریباً در هشتاد و دو غزل فرید تخلص کرده است و در مابقی در تخلص عطار آورده است.

 

چیزیکه مخصوصاً از اشعار عطار و بیشتر از غزلیاتش بر می آید این است که عطار اعتقاد خاص به حسین بن منصور حلاج داشته و در اشعار خود مکرر از و نام برده و حتی زنده گی و سر انجام ویرا در غزلیات خود شرح داده است. آثار وی گذشته از آن از مطالب اخلاقی و عرفانی بسیار مهم پر است، از فواید تاریخی و مطالب بسیار بر جسته یی که در هیچ کتاب دیگری نتوان یافت. وغیر از معانی که در عالم تصوف و اخلاق و عرفان دارد از لحاظ معنوی نیز مفید فایده ی بسیار بوده و از قدیم اشعار او به عنوان شاهد لغات در فرهنگها آمده است.

 

تذکره الاولیای عطار:

این کتاب یکی از متنهای قدیم زبان فارسی  است که به عبارت شیوا، شیرین و ساده نوشته شده است. طوریکه میدانیم در قرن ششم آثار منثور کمتر نگاشته شده و از طرف دیگر کتابی دربیان مراتب صوفیه بدین تفصیل و اشباع در زبان فارسی نبوده است، از آن جهت تذکره الاولیای عطار اهمیت فراوان دارد.

 

قبل از تذکره الاولیا کتب بسیاری به زبان عربی  در تراجم اولیا و مناقب صوفیه و مشایخ طریقت تألیف شده بود که مهمترین آن کتاب طبقات الصوفیه ابوعبدالرحمن محمد بن حسن السلمی نیشاپور (متوفی 412) وحلیته الاولیا از ابونعیم احمد عبدالله اصفهانی (متوفی 430) است که درمقدمه صفته الصوه نام آن برده شده است. دیگر کتاب مناقب الابرار و محاسن الاخبار مجدالدین ابوعبدالله حسین بن نصر معروف به ابن خمیس الکعبی الجهنی الموصلی النیشابوری متوفی(553) و کتاب صفته الصوه ی جمال الدین ابوالفرج عبدالرحمن ابن علی بن الجوزی البغدادی الحنبلی متوفی 597 بوده است؛ ولی در زبان فارسی آنچه به مارسیده دو کتاب است که قبل از تذکره الاولیا، تألیف شده: یکی کشف المجوب: باب القلوب از ابوالحسن علی بن العثمان جلابی هجویری غزنوی متوفی 465، دیگر ترجمه ی طبقات صوفیه ی سُلَمی است که آن را شیخ الاسلام ابواسمعیل عبدالله بن محمد انصاری الهروی (متوفی 481) در مجلس وعظ و تذکیر املا نموده و تراجم بعضی مشایخ دیگر را که در آن کتاب نبوده است بران افزوده (املا در لغت فرو خواندن است و در قدیم استادان مطالبی را برای شاگردان املا میکردند یعنی فرو میخواندند و آنها می نوشتند و بدین ترتیب کتابی که به میان می آید آن را امالی می گفتند. مانند کتاب امالی ابوالقالی)

 

کتاب ترجمه طبقات صوفیه سلمی به لهجه ی هرات بود از آنجا به جهتی که صوفیه همیشه سعی میکردند، تا کلام آنها به زبان عوام نیز دیگر باشد، زیرا بیشتر معتقدین طریقتهای تصوف اهل اصناف و کسبه بودند. این کتاب را عبدالرحمن جامی تهذیب کرد و به زبان ادبی عصر دوباره نوشت و نام آن را  نفحات الانس گذاشت.

 

تذکره الاولیا از حیث بیان مقامات عارفین و مناقب صوفیه و مکارم اخلاق مشایخ طریقت و سیره ی اولیا و صالحین و شرح مجاری حالات و چگونه گی  اوضاع ایشان در زهد و ورع و ریاضات شاقه و سخنان حکمت آمیز و نصایح و مواعظ نه تنها بسیار سودمند است، بلکه از کتب بی نظیر درین باب به شمار میرود. انشای این کتاب در کمال ساده گی  و شیرینی است، چون برای پند و عبرت عموم مردم نوشته شده  است؛ باید چنین بود در باره ی مختصات صرفی ، نحوی و لغوی تذکره الاولیا رجوع شود به مقدمه ی قزوینی در بر کتاب تذکره الاولیا چاپ (نکلسن) و همچنین کتاب سبک شناسی ملک الشعرا بهار. در باره ی تذکره الاولیا این نکته را باید در نظر داشت که در ضبط وقایع و صحت مطالب و ذکر مسایل تاریخی خالی از مسامحه نیست و نمیتوان بدان اعتماد کرد، چون غرض اصلی تألیف این کتاب نصیحت، موعظه، تمثیل و تهذیب اخلاق و نحو آن بوده است، لهذا مصنف در ضبط وقایع تاریخی و صحت مسایل توجهی نکرده است.

 

اینک نمونه ی از کتاب تذکره الاولیاء (باب یازدهم صحفه ی 85چاپ لیدن):

 

ذکر ابراهیم ادهم رحمت الله علیه:  آن سلطان دنیا و دین آن سیمرغ قاف یقین  آن گنج عالم عزلت آن خزینه ی سرای دولت آن شاه اقلیم اعظم پرورده لطف و کرم بیر وقت ابراهیم بن ادهم رحمته الله علیه متقی وقت بوذ و صدیق دولت بوذ و حجت و برهان روزگار بوذ و در انواع معاملات ملت و اصناف حقایق خطی تمام داشت و مقبول همه بوذ و بس مشایخ را دیذه بوذ و با امام ابوحنیفه صحبت داشته بوذ جنید گفت رضی الله عنه مفاتیح العلوم ابراهیم کلید علمهاء این طریقت ابرهیم است و یک روز بیش ابوحنیفه رضی الله  عنه در آمذ. اصحاب ابوحنیفه وی را به چشم تقصیر نگریستند بوحنیفه گفت سیدنا ابراهیم. اصحاب گفتند این سیادت بجه یافت گفت بذانک دایم به خدمت خداوند مشغول بوذ و ما به خدمت تنهاء خود مشغول و ابتداء حال او آن بوذ که او باذشاه بلخ بوذ و عالمی زیر فرمان داشت و جهل شمشیر زین و جهل گرز زرین در بیش و بس او بس او می بردند یک شب بر تخت خفته بوذ نیم شب سقف خانه بجنبید، چنانک کسی بر بام می روذ آواز داد که کیست گفت آشناست اشتری گم کرده ام برین بام طلب میکنم گفت ای جاهل اشتر بر بام می جویی گفت ای غافل تو خدایرا در جامه ی اطلس خفته بر تخت زرین می طلبی. ازین سخن هیبتی بدل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست خفت جون روز برامذ بصفه باز شذ و برتخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگن. ارکان دولت هر یکی بر جایگاه خویش ایستاذند غلامان صف کشیدند و بار عام دادند ناگاه مردی باهیبت از در در آمد جنانک هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی جمله را زفانها بگلو فرو شذ همچنان می آمد تا بیش تخت ابراهیم گفت جه می خواهی گفت درین رباط فرو می آیم گفت این رباط نیست سرای منست تو دبوانهء گفت این سرای بیش از این از آن که بوذ گفت از آن فلان کس گفت بیش از آن گفت از آن بذر فلان کس گفت همه کجا شدند گفت برفتند و بمردند گفت نه رباط این بوذ که یکی می آیذ و یکی می گذرذ این بگفت و ناپدیذ شد و او خضر بوذ علیه السلام»

 

اینست قصیده یی از دیوان قصاید و غزلیات شیخ عطار(چاپخانه اقبال تهران صفحه 46):

 

 

 

الاای یوسف قدسی برای از چاه ظلمانی

به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

بکنعان بی تو و اشوقا همی گویند پیوسته

تو گه دل بسته ی چاهی و گه در بند و زندانی

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن

برادر برده از تهمت بپیش پیر کنعانی

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان

که تا صد دیده در یک دم شود زان نور  نورانی

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود

تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی؟

تو بازی و کله داری نمی بینی جهان اکنون

ولی چون بی کله گردی ببینی آنچ می دانی

چون شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچ دانستی

ز خوشی گه بجوش آیی زشادی گه پر افشانی

بدانی کاسمانها و زمین ها با چنین قدری

نباشد قطره یی در جنب آن دریای روحانی

تو آخر با چنین جایی چرا بنشستی از غفلت

زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

هزاران چشم می باید که برکار تو خون گرید

تو خود را بادو روزه عمر هم چون گل چه خندانی

شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا

نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

چو ارکان باز بخشندت با نبازی یک دیگر

از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی

غریق تست راه شرع و دین در زیر تو مرکب

بمرکب باز استادی چرا مرکب نمی رانی

بر آن مرکب مگر زینجا بمقصد افگنی خود را

که اگر مرکب فرو ماند تو بی مرکب فرو مانی

ترا در راه یک یک دم چو معراجیست سوی حق

ز یک یک پایه یی برتر گذر می کن چو بتوانی

گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو

دل خود را ازین دوزخ که نقدتست برهانی

چه خواهی کرد در زندان بمانده پای بر آتش

گهی در تف گرسنگی  گهی در سوز شهوانی

زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی

زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی

گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن

نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی

میان خلط  و خون مانده چه میکوشی درین گلخن

بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی

همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن

دهان  ما پر آب کرم و کار مامگس رانی

برو چون مرد ره بگذر زدنیا وز عقبی هم

که تا جانت شود پر نقد از آن انوار یزدانی

از آن بفروختند اصحاب دل دنیا بملک دین

که خود را سود می دیدند در بازار ارزانی

درین عالم برستند از غم بیهوده ی دنیا

در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی

چو زین بیع وشری رستند بر ستند از غم دو جهان

شری و بیع ازینسان کن اگر تو هم چو ایشانی

چنان بیخود شدند از خود که اندر وادی وحدت

یکی مست انا الحق گشت و دیگر غرق سبحانی

اگر خواهی که تو بیخود همه چیزی یکی بینی

تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

اگر در بند این رازی بکلی پی ببر از خود

که نتوانی پی این راز پی بردن به آسانی

چو تو در بند هر چیزی خدا را بند چون باشی

که تو در بند هر چیزی که باشی بنده ی آنی

چو تو چیزی نمیدانی که باشد دستگیر تو

چو آتش ناخوشت آید گرت گویند نادانی

چو میدانی که هر ساعت توانی دید ملکی تو

اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمیخوانی

اگر کوهی اگر کاهی نخواهی ماند در دنیا

پس از اندیشهای بد دل و جان را چه رنجانی

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم

ولی خون خور که باقی نیست عار عالم فانی

چو مرگ از راه جان آید نه از راه  حواس تو

ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را

که اندر چشم عزرائیل کم از یک سپندانی

برو راه ریاضت گیر تاکی پروری خود را

که بردی آبروی خویش تا در بسته ی نانی

بگرد این عمل داران مگر ار علم دین داری

که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

برو پی بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب

ازین دریای مغرق بوک همچون باد به جهانی

چو یونان آب بگرفتست خاک راه یثرب شو

که یک چشمان آن را هند ره بینان یونانی

دلا تاکی در آویزی گهر از گردن خوکان

برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

خداوندا درین ره من ازان سر گشته می پویم

که دری گم شد است از من درین دریای ظلمانی

شنیدم اشتری گم شد زکردی در بیابانی

بسی اشتر بجست از هر سوی و آورد تاوانی

چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر گذار ره

دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل برغم

بر آمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی

زنور ماه اشتر دید اندر راه استاده

از آن شادی بسی بگریست همچون ابرنیسانی

رخ اندر ماه روشن کرد گفتا چون دهم شرحت

که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی

نتابد صد هزاران سال ماهی چون تو در عالم

بهر وجهی به نگاه شرح خود صد باره چندانی

خداوندا درین وادی بر امروز از کرم ماهی

مگر گم کرده ی خود را ببیند عقل انسانی

حدیث اشتری گم شد به عقل اندر کجا گنجد

بدان اسرار این معنی اگر مرد سخنرانی

خداوند به حق آنکه میداری تو او را دوست

که این شوریده خاطر را نجاتی ده زحیرانی

به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت

دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشم

ز گریه کرده خونین روی و خاک آلوده پیشانی

چو جان بنده ی خود را کنی آزاد ازین زندان

بپیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی

دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد

کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

 

اینک یک غزل که در آن «عطار» تخلص کرده:          

کجا بودم کجا رفتم کجایم من نمیدانم

به تاریکی در افتادم ره روشن نمیدانم

ندارم من درین حسرت به شرح حال خود حاجت

که او داند که من چونم اگر چه من نمیدانم

چو من گم گشته ام از خود چه جویم باز جان خود              

که گنج جان نمی بینم طلسم تن نمیدانم

چگونه دم توانم زد درین وادی بی پایان

که ورد عاشقان اینجا بجز شیون نمیدانم

برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد

که من در پرده جز نامی ز مرد وزن نمیدانم

در آن  خرمن که جان من در آنجا خوشه میچیند

همه عالم و ما فیها به نیم ارزن نمیدانم

از آنم سوخته خرمن که من عمری در آن صحرا

اگر چه خوشه می چینم ره خرمن نمیدانم

چو آن گلشن که می جویم ونخواهد یافت کس هرگز         

ره عطار را زین غم به جز گلخن نمیدانم

(دیوان قصاید و غزلیات عطار، ص 291)

و اینک یک غزل وی که در آن«فرید» تخلص کرده است:             

ای دل مبتلای من شیفته ی هوای تو

دیده دلم بسی بلا آن همه از برای تو

رای مرا بیک زمان جمله برای خود مران

چو ز برای خود کنم چند کشم بلای تو

نی ز برای تو بجان بار بلای تو کشم

عشق تو و بلای جان جان من و وفای تو

باد جهان بی وفا دشمن من زجان و دل

گر نکنم ز دوستی از دل و جان هوای تو

پرده ز روی برفگن زانکه بماند تا ابد

جمله ی جان عاشقان مست می لقای تو

جان و دلست بنده را بر تو فشانم اینکه هست

نی که محقر است خود کی بود این سزای تو

چشم من از گریستن تیره شدی اگر  مرا

گاه و نگاه نیستی سرمه زخاک پای تو

گرببری به دلبری از سر زلف جان من

زنده شوم به یک نفس از لب جان فزای تو

هست زمال این جهان نقد فرید نیم جان

می نپذیری این ازو پس چه کند برای تو

 

(دیوان قصاید و غزلیات عطار، صفحه 333)

 

 

 

آثار دیگر عطار و تعداد اشعار او:

1-خسرو نامه یا خسرو وگل: تعداد ابیات هشت هزار.

 

2- اختیار نامه یا مختار نامه: که ظاهراً هزار و دو صد رباعی بوده و اکنون چهار صد رباعی آن به دست است.

 

3- اسرار نامه: سه هزار و یکصد بیت.

 

4- مصیبت نامه: هفت هزار بیت.

 

5- جواهر نامه: این کتاب از دست رفته است.

 

6- شرح القلب: این کتاب از میان رفته.

 

7- مظهر الصفات: این کتاب هم در دست نیست.

 

8- الهی نامه: شش هزار و هفتصد بیت.

 

9- مقامات طیور یا منطق الطیر: چهار هزار وشش صدو پنجاه بیت.

 

10- پندنامه: هشت صدو پنجاه بیت.

 

11- دیوان: ده هزار بیت.

 

که از جمله ی آثار فوق عطار راجع به منطق الطیر به تفصیل بحث میکنیم:

 

کلمه ی منطق الطیر مأخوذ از  قرآن مجید است و در پاره(19) سوره(نمل) آمده: و ورث سلیمان داود و قال یاایهاالناس علمنا منطق الطیر: یعنی و وارث شد سلیمان داوود را و گفت سلیمان ای مردمان آموخته شدیم ما گفتار مرغان را. در ادبیات عربی و فارسی داستانهای مرغان و تشخیص آنها بسیار است و حتی اصل آن به ادبیات هندی میکشد: در کلیله و دمنه در باب بوم و الغرقا صحبت مرغان شده است در رسایل اخوان الصفا نیز ذکری از مرغان آمده که میخواستند بر خود سرداری تعیین کنند، در داستانهای پهلوانی و حماسی فارسی نیز داستانهایی در باره ی سیمرغ ذکر است. خاقانی نیز قصیده یی به نام منطق الطیور دارد که مطلع آن اینست:

 

زد نفس سر بمهر صبح ملمع نقاب خیمه ی روحانیان گشت معنبر طناب

 

در ضمن قصیده عنقا را خلیفه ی طیور خوانده است چنانکه گوید:

 

مولوی درین باره گوید:

 

منطق الطیران خاقانی هداست منطق الطیر سلیمانی کجاست

 

خاقانی در جای دیگر از کلمه ی منطق الطیر شعر عالی تعبیر میکند و گوید:

 

ملک منطق الطیر طیار داند نه ژاژ مبتر که طیان نماید

 

 

 

سنایی نیز درجایی گوید:

 

تو چه دانی زبان مرغان را   که ندیدی شبی سلیمان را

 

اما منطق الطیر عطار دارای ارزش خاص و اهمیت بزرگ عرفانی و ادبی میباشد.

 

منطق الطیر شیخ عطار: مثنوی منطق الطیر پس از دیوان قصاید و غزلیات عطار از بزرگترین و مهمترین آثار شیخ به شمار میرود، این کتاب که به زبان طیور نوشته شده در واقع مطالب پسندیده ی عارفانه را در ضمن داستان لطیف و شیرین شرح میدهد؛ گویند در آغاز به حمد خدا و نعمت محمدو شرح فضایل و مکارم خلفای راشدین می پردازد و ضمناً حکایات متناسب تمثیلی یی که عدد آن به یکصدو شصت بالغ میشود در مواقع لازم می آورد و این سلسله را تا ختم داستان دنبال میکند، عطار در شرح داستان اوصاف طیور را مینماید و از مرغانی چون هدهد، موسیچه(مرغی شبیه به فاخته) طوطی،کبک، دراج، عندلیب، طاووس تزرو، قمری، فاخته، باز و غیره ، نام می برد و گاهی آنها را پند میدهد و ارشاد میفرماید و ما درینجا به طور نمونه دو مثال آن را می آوریم؛ چنانکه در صفت هدهد گوید:

 

مرحبا ای هدهد هادی شده

در حقیقت پیک هر وادی شده

ای بسر حد سبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

دیو را در بند و زندان باز دار

تا سلیمان را تو باشی راز دار

دیو را وقتیکه در زندان کنی

با سلیمان قصد شاد روان کنی

و در خصوص تذرو فرماید:                 

مرحبا ای  خوش تذرو دوربین

چشمه ی دل غرق بحر نور بین

ای میان چاه ظلمت مانده ای

مبتلای حبس تهمت مانده ای

خویش را زین چاه ظلمانی بر آر

سر ز اوج عرش رحمانی بر آر

همچو یوسف بگذر از زندان و چاه                  تا شوی در مصر عزت پادشاه

گر چنین ملکی مسلم آیدت

یوسف صدیق همدم آیدت

و آنگاه میگوید: روزی مرغان مجمعی کردند و گفتند هیچ شهری بی شهریار نیست چرا اقلیم ما خالی از وجود شهریار باشد راه صواب آنست که دست به دست هم بدهیم و پادشاهی را طلبگاری کنیم تا نظم و ترتیبی در زنده گی ما پدید آورد:

 

مجمعی کردند مرغان جهان

هر چه بودند آشکارا و نهان

جمله گفتند این زمان در روزگار            نیست خالی هیچ شهر از شهریار

از چه رو اقلیم ما را شاه نیست

بیش ازین بی شاه بودن راه نیست

یکدگر را شاید در یاری کنیم

پادشاهی را طلبگاری کنیم

زانکه بی کشور بود چون پادشاه

نظم و  ترتیبی نماند در سپاه

پس همه در جایگاهی آمدند

بر سر جویای شاهی آمدند

هدهد که مرغی تیز فهم و نیک آگاه بود گفت: من سالها در بحرها و خشکه ها سیر و سفر کرده ام، وادیها، کوها و بیابانها را گشته ام و با سلیمان در سفرها همراه بوده ام، سراغ پادشاه را من دارم بیایید با من همراه شوید باشد تا پادشاهی را بی خلاف به شما نشان دهم این پادشاه سیمرغ است و هر که از شما مرد راه است پای رفتار پیش نهد:

 

هد هد آشفته دل در انتظار

در میان جمع آمد بیقرار

گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب

هم برید حضرت و هم پیک غیب

سالها در بحر و بر میگشته ام

پای اندر ره بسر میگشته ام

وادی و کوه و بیابان رفته ام

عالمی در عهد طوفان رفته ام

با سلیمان در سفرها بوده ام

عرصه ی عالم بسر پیموده ام

پادشاه جوین را دانسته ام

چون روم تنها چو نتوانسته ام

پس شما اگر با من همره شوید

محرم آنشاه و آن درگه شوید

هست ما را پادشاهی بیخلاف

در پس کوهی که هست آن کوه قاف

نام او سیمرغ سلطان طیور

او به ما نزدیک و  ما زو دور دور

هر که اکنون از شما مرد رهید

به سر به راه  آرید و پای اندر نهید

مرغان از شنیدن این سخن خود را فراموش کردند و یکباره به یاد او شدند، ولی چون تهیه ی بسیج دیدند راه دراز را پیش چشم خود یافتند و بسیار از طی این بعد مسافت سر باز زدند و عذرها آوردند.

 

جمله مرغان گشته درین جایگاه

بی قرار از عزت این پادشاه

شوق او در جان ایشان کارکرد

هر یکی بی صبری بسیار کرد

عزم ره کردند و در پیش آمدند              عاشق او دشمن خویش آمدند

لیک چون راهی دراز و دور بود

هر کسی از طی آن رنجور بود

گرچه ره را بود هر یک کارساز

هر یکی عذر دگر گفتند باز

بلبل، طوطی، طاووس، بط، کبک، هما، باز، بوتیمار، کوف(جغد) و صعوه عذرها و بهانه هایی که ایشان را از رفتن به درگاه سیمرغ باز میداشت شرح دادند و از جانب هدهد جواب ملایم و ارشاد سودمند شنیدند که ما معذرت  طاووس و نصیحت هدهد را به طور مثال نقل میکنم:

 

بعد از آن طاووس آمد زرنگار

نقش بر پرش نه صد بل صد هزار

چون عروس جلوه کردن ساز کرد

هر چه پر او جلوه ی آغاز کرد

گفت تانقاش غیبم نقش بست

چینیان شد قلم انگشت دست

گر چه من جبریل مرغانم و لیک

رفته بر من از قضا کاری نه نیک

یار شد بامن بیک جا مار زشت

تا بیفتادم به خواری از بهشت

چون بدل کردند خلوتجای من

تخته بند پای من بشد پای من

عزم آن دارم کزین تاریک جای

رهبری باشد بخلدم رهنمای

من نه آن مرغم که در سلطان رسم

بس بود اینم که در دربان رسم

کی بود سیمرغ را پروای من

بس بود فردوس اعلی جای من

می ندارم در جهان کار دگر

تا بهشتم ره دهد بار دگر

جواب هدهد:

 

هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه

هر که خواهد خانه ی آن پادشاه

گو بیا نزدیک او این زان به است

خانه کی از حضرت سلطان به است

خانه ی نفس است خلد پرهوس           خانه ی دل مقعد صدق است و بس

حضرت حق است دریای عظیم

قطره ی خرد است جنّات نعیم

قطره باشد هر که را دریا بود

هر چه جز دریا بود سودا بود

چون به دریا میتوانی راه یافت

سوی یک شبنم چرا باید شتافت

هر که داند گفت با خرشید راز              کی تواند ماند با یک ذره باز

هر که کلّ شد جزو را با او چه کار

وانکه جان شد عضو را با او چه کار

گر تو هستی مرد کل کل را ببین

کل طلب کل باش کل شنو کل گزین

دیگر مرغان هم سخن او را شنیدند عذرهای خود را به میان آوردند و هر یک از هدهد سوال کردند که ما مشتی ضعیف و ناتوان و بی بال و پریم چگونه توانیم به بارگاه رفیع سیمرغ رسیم و اگر کسی از ما بدانجایگاه میرسد عجب است چه نسبت میان ما و او چون نسبت زمین و آسمان است. سیمرغ سلیمان است و ما مور دانه کش او، تفاوت راه ببین از کجا تا به کجا:

 

جمله مرغان چو بشنیدند حال

سر بسر کردند از هدهد سوال

کای سبق برده ز مادر رهری

ختم کرده مهتری و بهتری

ما همه مشتی ضعیف و ناتوان

نی پر و نی بال، نی تن نی روان

کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع

گر رسد از ما کسی باشد بدیع

نسبت او چیست با ما بازگوی

زانکه نتوان شد بعمیا راز جو

در میان ما و او نسبت بدی

هر یکی را سوی او رغبت بدی

او سلیمان است و ما مور گدا

در نگر او از کجا ما از کجا

گشته موری در میان چاه بند

کی رسد در گرد سیمرغ بلند

ای ببازوی چو مایی کی شود

خسروی یار گدایی کی شود

هدهد در پاسخ این سوال گوید:

 

ای بی حاصالان دل نیکودارید که عاشقی را با بد دلی منافات است و از مردم بد دل کار عاشقی ساخته نیست، آنکه از عشق حظی دارد از جانبازی نمی ترسد و آن را که دیده ی سیمرغ بین نباشد، چون آیینه روشن دل نیست. اگر چشم کسی زیبایی جمال او را نبیند چگونه عشق او داند بهتر است از کمال لطف خود آیینه ساخت و او را در آن دید که آن آیینه ی دل است:

 

هدهد آنکه گفت ای بیحاصلان             عشق  کی نیکو بود از بددلان

ای گدایان چند ازین بیحاصلی

راست ناید عاشقی و بد دلی

هر که را در عشق چشمی باز شد

پای کوبان آمد و جانباز شد

دیده سیمرغ بین گر نیستت

دل چو آیینه منور نیستت

چون کسی را نیست چشم آن جمال

وز جمالش هست صبر ما محال

با جمالش چونکه نتوان عشق باخت               از کمال لطف خود آیینه ساخت

هست آن آیینه دل در دل نگر

تا ببینی رویش ای صاحب نظر

وقتی مرغان سخن هدهد را شنیدند به اسرار کهن پی بردند و نسبت خود را با سیمرغ دریافتند لاجرم در سیر رغبت نمودند:

 

چون شنیدند آن همه مرغان سخن

نیک پی بردند اسرار کهن

جمله با سیمرغ نسبت یافتند

لاجرم در سیر رغبت یافتند

اینجاست که در رفتن به جانب سیمرغ اتفاق کردند و در سر آن شدند که قرعه زنند و کسی را به سروری خود برگزینند، از حسن اتفاق قرعه ی فال به نام هدهد واله بر می آید و جمله مرغان اطاعت او را از جان و دل می پذیرند:

 

عزم ره کردند عزمی بس درست

از برای ره سپردن گشته چُست

عاقبت گفتند حاکم نیست کس

قرعه باید زد طریق اینست و بس

قرعه بر هر کس فتد سرور شود

در میان کهتران مهتر شود

قرعه افگندند و بس لایق فتاد

قرعه شان بر هدهد عاشق فتاد

اکنون باید عازم منزل مقصود شد، اما پیمودن بیابانهای بیکران امر دشواری است ترس، اضطراب و وحشت بار می آورد، لاجرم مرغان به دور هم جمع میشوند، هدهد را که مرغی آزموده و جهان دیده است به  ریاست و هدایت خویش دعوت میکنند، هدهد بر کرسی ریاست می نشیند و زبان به بیان ارشاد می گشاید، مرغان هر یک در خصوص مشکلات و زحمات راه و اشکالات دیگری که به آنها رخ میدهد سوالاتی از هدهد مینمایند و پاسخها میشوند؛ اینست یکی از آن سوالات:

 

دیگری گفتش که ای دانای راه

درّه باشد درین وادی سیاه

پرسیاست مینماید این طریق

چند فرسنگ است این راه ای رفیق

گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی درگه است

باز ناید در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور

چون شدند آن جایگه گم سر بسر           کی خبر بازت دهند ای بی خبر

بدینصورت هدهد میگوید؛ باید هفت وادی را طی کرد تا به بار گاه سیمرغ رسید:

 

وادی نخستین طلب است. طلبیدن و جوییدن مستلزم رنج فراوان است باید در راه حصول مقصود جدو جهد کرد:

 

چون فرود آیی به وادی طلب

پیشت آید هر زمانی صد تعب

جدوجهد اینجاست باید سالها

زانکه اینجا قلب گردد حالها

مال اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت در باختن

وادی دوم عشق است. باید در حصول مقصود سخت دلبسته باشی و دمی از یاد آن غافل ننشینی از سوختن نترسی و از نیک و بدو سود و زیان نیندیشی و کفر را از ایمان و شک را از یقین نشناسی:

 

بعد از آن وادی عشق آمد پدید

غرق آتش شد کسی کانجا رسید

کس درین وادی بجز آتش مباد

و آنکه آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

عرق در آتش چو آن برق جهان

لحظه یی نی کافری دارد نه دین

ذره یی نی شک شناسد نی یقین

نیک و بد در راه او یکسان بود

خود چو عشق آمد نه این نه آن بود

 

 

وادی سوم معرفت است؛ درین مقام برای هر کس جایگاه به خصوص است اندازه ی هر کس به قدر دانش و بینش اوست سالک درین راه گم شود تا یکی  از آن اسرار مبین گردد- علو مقام و کمال مطلوب هر کس در معرفت است، هر که از چشمه ی زلال معرفت سیراب شود سلطان قلمرو معانی باشد:

 

بعد از آن بنمایدت پیش نظر

معرفت را وادی بی پا و سر

هیچ ره دروی نه چون آن دیگر است               سالک تن سالک جان دیگر است

لاجرم بس ره که پیش آید پدید

هر یکی بر حدّ خویش آید پدید

سیر هر کس تا کمال او بود

قرب هرکس حسب حال او بود

معرفت اینجا تفاوت یافته

این یکی محراب و آن بت یافته

صد هزاران مرد گم گردد مدام

تا بکی اسرار بین گردد تمام

هست دایم سلطنت در معرفت

جهد کن تا حاصل آید این صفت

هر که مست عالم عرفان بود

بر همه خلق جهان سلطان بود

وادی چهارم استغنا است- عارف دانا و خردمند توانا، دنیا  و ما فیها را به هیچ شمرد و جز راه مقصود و هدف مطلوب جهان و جهانیان را در نظر نگیرد و خود را از همه کس و همه چیز بی نیاز داند:

 

بعد از آن وادی استغنا بود

نی در آن دعوی و نی معنا بود

گر جهانی دل کبابی دیده ای

همچنان دانم که خوابی دیده ای

گر درین دریا هزاران جان فتاد

شبنمی در بحر بی پایان فتاد

گر فرو شد هزاران سر به خواب

ذره یا سایه شد ز آفتاب

ریخت گر افلاک و انجم لخت لخت

در جهان کم گیر برگی از درخت

گر زماهی در عدم شد تا به ماه

پای موری سنگ شد در قعر چاه

گر دو عالم شد همه یکبار نیست

در زمین ریگی همان انگار نیست

گر نماند از دیو وز مردم اثر

از سریک قطره باران در گذر

گر بریزد جمله ی تنها به خاک

موی حیوانی اگر نبود چه باک

گر شد اینجا جزو و گل ایجان تباه

گم شد از روی زمین یک پرّ کاه

گر به یک ره گشت این نه طشت گم

قطره ی در هفت دریا گشت گم

پنجم وادی توحید است- عارفی که این مقام را دریابد، عالم را به نگاه وحدت می بیند، همه چیز را از خدا میگوید و او را در همه چیز مشاهده میکند و محض یک اصل توحید و یگانگی را می شناسد:

 

بعد از آن وادی توحید آیدت                 منزل تجرید و تفرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکشند              جمله سر از یک گریبان درکشند

گر بسی بینی عدد گر اندکی                آن یکی باشد درین ره آن یکی

چو یکی باشد یک اندر یک مدام           آن یکی اندر یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا                زان یکی کاندر عدد آید ترا

چون برون است این ز حد و از عدد                 از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شده ابد هم جاودان         هر دو کی هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه               کی بود در اصل جز هیچ این همه

 

 

وادی ششم حیرت است- که چون عارف کامل بدین مقام رسد به او تحری دست دهد و درین راه مات و مبهوت گردد؛ چنانکه نتواند خود و جهان را از هم تمیزکند- و شور عشقی درو پدید آید که عاشق و معشوق از هم نشناسد و در همه چیز به نگاه تحیر بنگرد:

 

بعد از آن وادی حیرت آیدت

کار دایم درد و حسرت آیدت

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر مانده و گم کرده راه

کم شود در راه حیرت محو و مات

بیخبر از بود خود وز کاینات

هر که زد توحید برجانش رقم

جمله گم گردد ازو او نیز هم

گر بدو گویند هستی یانه ای

سر بلند عالمی پستی که ای

درمیانی  یا برونی از میان

بر کناری یا نهانی یا عیان

فانیی یا مافیی یا هردو ای

هر دو ای یا تو نه ای یا نه تو ای

گوید اصلا می ندانم چیز من

وین ندانم هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نی مسلمانم نی کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی

 

 

وادی هفتم فقر و فنا است- و چون کسی بدین مرتبت رسد همه تمایلات نفسانی و غرایز شهوانی را فراموش کند و در جمله اعضا چشم و گوش گردد؛ بلکه بینایی و شنوایی را هم از دست دهد و خود را در وجود کل گم نماید، وقتی بدینگونه فنا گشت به بقا واصل شود پس اگر در طلب بقایی باید خویش را از وجود بیگانه سازی، جامه ی نیستی را پوشی و جام لبریز فنا را نوشی:

 

بعد ازین وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین این وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

هر که در دریای کل گم بوده شد

دایما کم بوده و آسوده شد

هر که او رفت از میان اینک فنا

چون فنا گشت از فنا اینک بقا

گر همی خواهی که تو آنجا رسی          اندرین منزلگه والا رسی

خویش را اول ز خود بیخویش کن

پس براتی از عدم در پیش کن

جامه یی از نیستی در پوش تو

کاسه یی پُر از فنا در نوش تو

مرغان شرح آن هفت وادی را از زبان هدهد شنیدند؛ اکنون میبایست سر به راه نهند و آن همه مقامات را بپیمایند آنها هم چنان کردند- سالها را ه رفتند- نشیب و فراز ها پیمودند و از صرف عمر عزیز خویش درین راه مضایقه نکردند، اما همه را توفیق نصیب نشد؛ بعض غرقه ی دریا شدند، بعضی از تشنگی جان به جانان سپردند بعضی را تف آفتاب سوخت- بعضی را پلنگ و شیر درید، بعضی رنجور شدند و از رفتار بازماندند و عده یی هم مشغول تماشا گردیدند و از جستجو و طلب فارغ نشستند:

 

زین سخن مرغان وادی سر به سر

سرنگون گشتند در خون جگر

جمله دانستند کان شکل گمان

نیست بر بازوی مشتی ناتوان

سالها رفتند در شیب و فراز

صرف شد در راهشان عمر دراز

زان همه مرغ اندکی آنجا رسید

زان هزاران کس، یکی آنجا رسید

باز بعض غرقه یی دریا شدند

باز بعضی محو و ناپیدا شدند

باز بعض بر سر کوه بلند

تشنه جان دادند در بیم و گزند

باز بعض را زتف آفتاب

گشت پرها سوخته جانها کباب

باز بعض نیز خایف آمدند

در کف ذات المخایف آمدند

باز بعض زار روی دا نه یی

خویش را  کشتند چون پروانه یی

باز بعض سخت رنجور آمدند

باز پس ماندند و معذور آمدند

باز بعض در عجایبهای راه

باز ایستادند هم برجایگاه

باز بعض در تماشا و طرب

تن فرو دادند فارغ از طلب

سرانجام از صد هزار یکی به مقصود رسید و از جمله ی مرغان سی تن به بارگاه سیمرغ واصل شد این مرغان در عکس روی سیمرغ چهره ی سی مرغ دیدند و خود را نیز سیمرغ یافتند، چون کشف این سر قوی ندانستند غرق دریای تفکر شدند و به زبان بی زبانی حل این رمز عجیب را در خواستند تا فرق مایی و تویی را بدانند. وبه فراست دریافتند که سیمرغ جز سی مرغ نیست و هر که خواهد او آن ببیند جز خود را چیزی را نخواهد یافت:

 

عاقبت از صد هزاران تا یکی

بیش نرسیدند آنجا اندکی

عالمی مرغان که میبردند راه

بیش نرسیدند بسی آنجایگاه

هم ز عکس روی سیمرغ جهان

چهره ی سی مرغ دیدند آنزمان

چون نگه کردند این سی مرغ زود

بیشک این سیمرغ آن سیمرغ بود

خویش را دیدند سیمرغ تمام

بود خود سیمرغ سی مرغ تمام

چون سوی سیمرغ کردندی نگاه

بود خود سی مرغ در آن جایگاه

ور به سوی خویش کردندی نظر

بودی این سی مرغ ایشان آن دگر

ور نظر در هر دو کردندی به هم

هر دو یک سیمرغ بودی بیش و کم

چون ندانستند هیچ از هیچ حال

بی زبان کردند از آن حضرت سؤال

کشف این سر قوی در خواستند

حل مایی و تویی در خواستند

بی زبان آمد از آن حضرت جواب           کآیینه است آنحضرتِ چون آفتاب

هر که آید خویشتن بیند درو

جان و تن هم جان و تن بیند درو

این بود داستان منطق الطیر شیخ عطار- درین داستان سیرو سلوک عارفان و کاملان و کوشش و مجاهدات ایشان را برای رسیدن به درجه ی اعلای آدمیت نشان میدهد.

 

سعدی

شیخ اجل سعدی شیرازی از اکابر سخن سرایان و گان و افاضل صوفیه و چون ناصر خسرو استاد مسلم نظم و نثر دری است. ترجمه ی حال سعدی مانند بسی بزرگان روشن نیست و علت بیشتر آن این است که اغلب تذکره نویسان و ارباب تراجم شرح حال وی را از آثار خود سعدی استخراج کرده و داستانهایی را که سعدی در گلستان و بوستان به خود نسبت داده آن را صحیح و واقعی پنداشته و به اساس آن شرح زنده گی سعدی را ترتیب داده اند:.

 

حال آنکه بیشتر قصص و داستانهایی را که سعدی از خود ذکر کرده اغلب حقیقت خارجی نداشته و منظور سعدی از ذکر آنها بیان مطالب ادبی، اخلاقی، تربیتی و یا اجتماعی بوده است و در حقیقت نظری به صحت و واقعیت آنها نداشته و این نوع ترسل ناشی از فن مقاله نویسی است و مقاماتی که در عربی و فارسی پیش از سعدی وجود داشت جمله بر روی همین اصل است که نویسنده برای بیان نکته یی از نکات اخلاقی داستانی جعل میکند و اغلب خود را قهرمان داستان میسازد و بیشتر و بیشتر قصص سعدی از همین باب است چنانکه این نکته را در داستان جدال مدعی با سعدی به صورت آشکارا می بینید که از لحاظ عذوبت و فصاحت در کمال است.

 

جالب تر اینکه بعضی ازین داستانها را که سعدی به خود نسبت داده در آثار پیش از زمان سعدی نیز می بینیم، از آنجمله داستانی است که در بوستان بدین مطلع آغاز میشود:

 

قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب

 

که عین داستان در کلیله ی بهرامی دیده می شود.

 

اگر قرار بران باشد که زنده گی سعدی را بر اساس اخباری که خودش داده است، ترتیب دهیم به تناقضات عجیبی بر خواهیم خورد، مثلاً یکبار می بینیم که سعدی در بازارهای کاشغر با پسری که نحو میخواند در حال گفتگو است  و در عین حال در سومنات (بتکده  بودایی) با موبد زردشتی مشغول مشاجره، گاهی در طرابلس با جهودان به کار گل مشغول میگردد و زمانی در راه بامیان دچار دزدان میشود. گذشته ازین در طول این حکایات گاهی شیخ را به شکل مرشد و حکیم بر مسند وعظ و اندرز می بینیم و زمانی در لباس رندی که سری به من و سری به آن دارد ملاحظه میکنیم. گاهی سخنش با نمک هزل و مطایبت آمیخته و زمانی شهد جد و حکمت از کلامش میریزد.

 

مسامحه هایی که از لحاظ تاریخی و ملل و نحل از و سرزده گواه این معنی است که غرض شیخ فقط بیان  مسایل عرفانی است در ضمن داستانها، وگرنه بعید بود که احمد بن حسن میمندی را به نام حسن میمندی یاد کند، یا متولی بتکده ی سومنات را گبر و زردشتی خطاب کند از ذکر این مقدمات روشن میشود که ترجمه حال شیخ مجهول، مشکوک و آمیخته باداستانها است و به مشکل میتوان در باره ی وضع زنده گی و مسافرتهایی که انجام داده و اشخاصی را که دیده تحقیق و قضاوت کرد. به همه حال سعی میشود تا آنجا که میسر میشود در ترجمه حال وی بپردازیم.

 

نخستین کسیکه ذکری از سعدی در آثارش آمده کمال الدین ابوالفضل عبدالرزاق بن احمد معروف به ابن الفوطی مؤرخ مشهور، متولد 642، متوفی 723 است که در کتاب تلخیص مجمع الآداب فی معجم الالقاب ذکری از سعدی کرده است. مؤلف درین کتاب مینویسد که نامه یی به سعدی نوشته بود و چیزی از اشعار او را که به عربی گفته بود خواسته و سعدی نیز بدو فرستاده بود. و در ضمن کنیه، نام سعدی تا سه پشتش بدین ترتیب آورده است. که گفتار همه ی مخالفان را درین مورد از بین میبرد: مصلح الدین ابومحمد عبدالله بن مشرف، بن مصلح بن مشرف.

 

تا چندی پیش سند محققان در باره ی نام و کنیه ی سعدی مأخوذ از گلستانی بود که از روی نسخه یی که به خط شیخ نوشته آمده بود استنساخ شده بود، در آن کتاب نام و کنیه ی سعدی بدین ترتیب آمده است: ابوعبدالله مشرف بن مصلح، مولد وی به تحقیق شهر شیراز است و خود در چند جا بدان تصریح دارد از آنجمله گوید:

 

هر متاعی ز معدنی خیزد شکر از مصر و سعدی از شیراز

 

تولدش را برخی از اهل تحقیق به سال 585 نوشته اند و سند آنها بیت  ذیل است:

 

که در کتاب بوستان باب نهم آمده:

 

الا ایکه عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که برباد رفت

 

چون نظم بوستان در سال 655 صورت گرفته و شیخ به استناد شعر بالا هفتاد سال داشته پس سال تولد او را میتوان سال 585 تخمین زد و این سخن در صورتی صحیح خواهد بود که اولاً مخاطب شعر خود سعدی باشد، دیگر اینکه لفظ هفتاد از طریق مسامحه در عدد نباشد. میرزا عبدالعظیم قریب تولد شیخ را 606 دانسته ، به استناد این بیت گلستان:

 

ایکه پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنجروز دریابی

 

به این که وی را در موقع تألیف گلستان 50 ساله خوانده و دلایلی هم در رد آن سخن آورده که سعدی در موقع تألیف گلستان (70) ساله خوانده اند. از آنجمله یک دلیل او اینست که آن همه بذله ها و لطیفه هایی که سعدی در باب عشق و جوانی آورده نباید زاده ی فکر پیر هفتاد ساله باشد.

 

پدران سعدی از دانشمندان عهد خود بوده اند؛ چنانکه شیخ اشاره میکند:

 

همه قبیله ی من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

 

سعدی ظاهراً در طفلی از سایهء پدر بی بهره شده بود، آنجا که گوید:

 

مرا باشد از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر

 

سعدی تخلص خود را از نام سعد بن زنگی گرفته(نه از نام سعد بن ابوبکر بن سعد بن زنگی) که مدتی از عمر خود را در روزگار او به سر برده بود. سعدی ظاهراً در حدود 620 یا 621 که کشور فارس دچار فتنه ی مغول بود از شیراز به بغداد سفر اختیار کرد و در آن جا به تکمیل تحصیلات خود پرداخت و در چند جا به این امر اشاره میکند از آنجمله:

 

مــرا در نــظامیــه ادرار بود شب و روز تلقین و تکرار بود

 

سعدی پس از تحصیل و مسافرت به بعضی بلاد آنروز ظاهراً در سال 654 یا نزدیک به آن دو باره به شیراز برگشت و خود در غزلی به این معنی اشارت میکند:

 

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد از در خاطر ارباب نظر باز آمد

 

این بار سعدی بیش از هرزمانی استقبال شد و ازین دوستی و شاعرنوازی شاهان سلغری فارس برخوردار گشت؛ همان بود که کتاب بوستان را در 655 به نام ابوبکر بن سعد بن زنگی منظوم ساخت:

 

بروز همایون و سال سعید به تاریخ فرخ میان دو عید

 

ز شش صد فزون بود پنجاه و پنج که پر دُر شد این نامبردار گنج

 

یکسال پس از نظم بوستان به تألیف گلستان پرداخت و گلستان را به نام سعد بن ابوبکر کرد اما بیش از چهار سال از اقامت سعدی در شیراز نگذشته بود که ابوبکر به سال 658 وفات کرد و پسرش سعد نیز پس از سیزده روز از دنیا رفت. با افول این دو ستاره که به جای سعدی ایادی داشتند سلطنت آل سلغر پایان پذیرفت.

 

قراریکه از کلیات سعدی بر می آید، باری سعدی به آذربایجان رفت و با خواجه شمس الدین جوینی  صاحب دیوان و خواجه علاءالدین عطا ملک جوینی برادر وی و همچنین خواجه همام تبریزی ملاقی شد و به اصرار آنان به دربار آباقاخان رفت. و زبان به نصیحت و اندرز گشود «هر چند ارباب تحقیق به این مطلب به دیده ی شک نگریستند، خاصه سوالاتی که صاحب دیوان از و کرده و سعدی جواب داده دلیل بر عدم صحت واقعه دانستند، زیرا بعید به نظر میخورد که صاحب دیوان با و فور فضل و علم از سعدی بپرسد که علوی بهتر یا عامی

 

به هرحال سعدی در اواخر زنده گی خویش در شیراز عزلت اختیار کرده و به سرودن شعرهای روان بخش مشغول شده است. تاریخ وفاتش را به اختلاف نوشته اند و آخرین نظر اینست که شیخ در شب سه شنبه 27 ذیحجه سال 691 وفات کرده است. مزارش در شیراز زیارتگاه خاص و عام است.

 

از معاصرین سعدی میتوان کمال الدین اسماعیل، شیخ عطار، جلال الدین محمد بلخی، نزاری قهستانی، اسیر الدین اومانی، امامی هروی، محمد بن قیس رازی، خواجه همام تبریزی، خواجه نصیرالدین طوسی، مجد بن همگر، خواجه حسن و امیر خسرو دهلوی را نام برد.

 

مذهب شیخ:

شیخ بدون تردید از اهل سنت و جماعت بود و اشعار فراوان در  مدح خلفای کرام و امام اعظم دارد.

 

به هر حال مقام سعدی که صوفی صافی مشرب و اهل صفا و حقیقت بود برتر از جنگ هفتاد و دو ملت بوده است، بعضی اشعار سعدی دلالت بران دارد که شیخ به جبر که رؤس عقاید اشاعره است اعتقاد داشت مانند:

 

گر گزندت رسد ز خلق مرنج

که نه راحت رسد زخلق نه رنج

از خدا دان خلاف دشمن و دوست                 که دل هر دو درتصرف اوست

گرچه تیر از کمان همی گذرد

از کماندار بیند اهل خرد

کلام شیخ مشتمل بر حقایق تصوف و دقایق اخلاق است و از لحاظ مشرب عرفانی ظاهراً شیخ، دست ارادت به شیخ شهاب الدین سهروردی داده و معتقد به وی بوده است چنانکه در بوستان وی را مرشد خطاب کرده گوید:

 

مــرا پیــر دانـای مـــرشد شـــهاب دو انــدرز فـرمود بر روی آب

 

یکی آنکه بر خویش خودبین مباش دگر آنکه بر خلق بد بین مباش

 

سعدی همیشه در اشعار خود از نوع دوستی، خدمت به خلق و سیرت نیکو یاد و تشویق میکند، سعدی به مدح سلاطین، امرا و بزرگان مایل نبوده و خود در بوستان به این معنی اشاره میکند:

 

مرا طبع ازین نوع خواهان نبود سر مــدحت شــهر یاران نبود

 

و هر گاه دهن به مدح گشوده، سخن از رعیت پروری و عدالت گستری رانده و شاهان را بدین صفات تشجیع فرموده و اندرز های سودمند داده است؛ مانند قصیده ذیل که مشتمل بر حقایق و معارف است در مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی:

 

به نوبـت انــد ملــوک انــدرین سپــنج ســرای

 

کــنون کــه نــوبت تست ای ملک بعدل گرای

 

 

 

و یا این قصیده که در مدح انکیانو حکمران مغولی شیراز سروده:

 

بس بگردید و بگردد روزگار

دل به دنیا درنبندد هوشیار

ایکه دستت میرسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

اینکه در شهنشامه ها آورده اند

رستم و رویینه تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلقست دنیا یادگار

آنهمه رفتند و ما ای شوخ چشم

هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار

ایکه وقتی نطفه بودی در شکم

وقت دیگر طفل بودی شیر خوار

مدتی بالا گرفتی تا بلوغ

سرو بالایی شدی سیمین عذار

همچنین تا مرد نام آور شدی

فارس میدان و مرد کار زار

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

و آنچه بینی هم نماند بر قرار

دیر وزود این شخن و شکل نازنین

خاک خواهد گشتن و خاکش غبار

گل نخواهد چید بیشک باغبان

ورنچیند خود فرو ریزد زبار

این همه هیچ است چون می بگذرد               تخت و بخت و امرو نهی و گیر و دار

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

سال دیگر را که میداند حیات               یا کجا شد آنکه با ما بود پار

خفته گان بیچاره اندر خاک لحد             خفته و اندر کله سر سوسمار

صورت زیبای ظاهراً هیچ نیست

ای برادر سیرت زیبا بیار

هیچ میدانی خرد به یا روان

من بگویم گر بداری استوار

آدمی را عقل باید در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

پیش از آن کز دست تو بیرون برد          گردش گردون زمام اختیار

گنج خواهی در طلب رنجی ببر

خرمن ار می بایدت تخمی به کار

چون خداوندت بزرگی داد و حکم

خورده از خردان مسکین در گذار

چون زبر دستیت بخشید آسمان

زیر دستان را همیشه نیک دار

عذر خواهان را خطا کاری ببخش           زینهاری را به جان ده زینهار

شکر نعمت را نکویی کن که حق          دولت دارد بنده گان  حق گزار

لطف او لطفی است بیرون از حساب            فضل او فضلیست بیرون از شمار

گر بهر مویی زبانی باشدت

شکر یک نعمت نگویی از هزار

کام درویشان و مسکینان بده 

تا همه کامت برآرد کردگار

نام نیک رفته گان ضایع  مکن

تا بماند نام نیکت بر قرار

ملک بانان را نشاید روز و شب

گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

با غربیان لطف بی انداز کن

تا رود نامت به نیکی در دیار

زور بازو داری و شمشیر تیز

گر جهان لشکر بگیرد غم مدار

از درون خفته گان اندیشه کن

وز دعای مردم پرهیزگار

منجنیق آه مظلومان  به صبح

سخت گیرد ظالمان را در حصار

با بدان بد باش و بانیکان نکو

جای گل گل باش و جای خارخار

دیو با مردم میامیزد مترس

بل بترس از مردمان دیو سار

هر که دد یا مردم بد پرورد

دیر و زود از جان بر آرندش دمار

با بدان چنانکه نیکویی کنی

قتل مار افسا نباشد جز به مار

ایکه داری  چشم و عقل و هوش و گوش

پند من در گوش کن چون گوشوار

نشکند عهد من الا سنگ دل

سنشنو قول من الا بختیار

پادشاهان را ثنا گویند و مدح

من دعایی میکنم  درویش وار

یارب الهامت به نیکویی بده

وز بقای عمر بر خوردار دار

سعدیا چند آنکه میدانی بگو

حق نشاید گفتن الا آشکار

هر که را خوف و طمع در کار نیست

از خطا باکش نباشد وز تتار

دولت نوین اعظم شهریار

باد تا باشد بقای روزگار

خسرو عادل امیر نامور

انکیانو سرور عالی تبار

منعما سعدی سپاس نعمتت

کی تواند گفت و چون سعدی هزار

یارب اندر کار ما کن یک نظر

پیش از آن کز ما نیاید هیچکار

سعدی در زبان فارسی و عربی و ادبیات آنها اطلاع کامل داشت و چنانکه میدانیم درین هر دو زبان اشعار بلندی دارد. بسا مضامین شعرای عرب و فارسی را با کمال استادی و مهارت در اشعار خود به کار برده ویا تضمین کرده است. از آنجمله تضمین این دو بیت فردوسی است:

 

دو بیتم جگر کرد روزی کباب

که میگفت گوینده یی با رباب

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشگفد نو بهار

بسی تیرو دی ماه واردیبهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

سعدی از نظر سخندانی و بلاغت از بزرگترین گوینده گان و نویسنده گان  زبان فارسی است و کلام هیچ کسی از نگاه سهل الممتنع به پایه ی او نمی رسد. در گفتارش ملاحت و عذوبت خاص است. و در ادای معنا و بیان مقصود قوت بینظیر دارد. همین اسلوب نغز و بدیع و لطیف سعدی بود که از روزگارخودش تا کنون  مطبوع همه طبایع و موافق ذوق همگان ساخته است. کتاب بوستانش دستور زنده گانی، حکمت عملی و قواعد سیاست و جهانداری و شرایط عدل و احسان و منبع زلال دانش و ادب است و کمتر کتابی به اندازه ی بوستان برای روشن کردن افکار و تهذیب اخلاق و اشتمال به اندرز و نصایح و آداب مملکت داری و رعیت پروری و جود دارد.

 

کتاب گلستان سعدی نمونه ی عالی نثر فنی است و از همان روزگار تا کنون بهترین نمونه و سرمشق انشای فارسی بوده است. قصاید و غزلیات سعدی از لحاظ سلاست و لطافت معنا، زیبایی الفاظ و متانت اسلوب در کمال است و در غزل سرایی بی همتا است.

 

امیر خسرو که از شعرای معاصر سعدی بود به استادی سعدی در غزل اقرار و اعتراف کرده است، اینک یک غزل او را به طور نمونه می بینم:

 

 

 

ای ساربان آهسته روان کارام جانم میرود

و آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود

من مانده ام مهجور از و بیچاره و رنجور ازو

گویی که نیش دور از و بر استخوانم میرود

بگذشت یار سرکشم بگذاشت عیش سر خوشم

چون مجمری پر آتشم کز سرد خانم میرود

با این همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او تا بر زبانم میرود

 

 

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود

 

باز آی و بر چشمم نشین ای دلفریب نازنین

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بیوفا

طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم میرود

نکته یی را که درباره ی سعدی باید مکرر کرد اینست که سعدی علاوه از اشعار فارسی و عربی ابیاتی به لهجه ی شیرازی که زبان مادری و کوچه و بازار او بود دارد، این لهجه که تا قرن هشتم در شیراز زنده بود بعد ها مغلوب لهجه ی دری میگردد و امروز از آن زبان اثری نیست و این میرساند که زبان دری از فارسی نشأت نکرده و حتی تا قرن هفتم زبان دری به ایالت فارس نفوذ ننموده بود و نخستین دری گوی آن ناحیه سعدی است و پیش از و از شاعری که به زبان دری شعری گفته باشد، اطلاع نداریم.

 

یک قصیده از سعدی به زبان شیرازی در دست است؛ در کلیات سعدی فصلی به نام مثلثات و جود دارد که یک بیت آن عربی، بیت دیگر دری و بیت سوم به زبان شیرازی است. یک بیت به لهجه ی شیرازی در گلستان نیز آمده و چنان که در بخش حافظ خواهیم دید؛ حافظ نیز ابیاتی به این لهجه دارد.

 

امیر خسرو

مسلمانان اندکی پس از تسخیر هرات در سال 44هجری (663 م) به طرف کابل پیش رفتند و به شهر مولتان رسیدند، ولی تسخیر این ناحیه هیچگاه صورت تصرف دایمی پیدا نکرد و به عکس سفری که به طرف جنوب کردند، نتایج بیشتر داد. چه در قرن اول هجری دریانوردان مسلمان از سمت دریا مکرر تا دهانه ی شط سند پیش رفتند. درسال 94هـ (711- 712) محمد بن قاسم نواده ی حجاج بن یوسف ولایت سند را از طرف ساحل تا حوالی مولتان مسخر کرد، اما در صدر توسعه ی پیشرفت خود برنیامد و این ولایت را حکام عرب تا قریب دو قرن تحت حکومت خود داشتند.

 

سبکتگین بنیادگذار سلسله ی غزنویان پس از فتح شهر های بست و کابل به فتح قسمتی از هندوستان اقدام کرد و به پنجاب تاخت و آن ناحیه را به دست آورد. محمد پسر سبکتگین چون به سلطنت رسید فتوحات پدر را ادامه و تا کانجر در بند لکهند شرقی و از جنوب تا سومنات پیش راند، ولی از آنهمه نواحی مسخر، فقط ایالت لاهور در دست لشکریان محمود ماند. جانشینان محمود غزنوی که بر اثر هجوم ترکان سلجوقی از ایران رانده شده بودند، مقر اصلی خود را درین ناحیه قرار دادند.

 

پس از غزنویان، معزالدین غوری سلطان غزنه(569-602هـ) در طی یک رشته لشکر کشی به هندوستان، سند و مولتان را به سال 751 از دست خاندان مسلمان حکام عرب بدر آورد و آخرین بازماندگان غزنویان را که در لاهور بودند در سال 582 مطیع خود کرد و آنگاه که به مراجعت تصمیم گرفت قطب الدین آیبک یکی از غلامان خویش را مامور ادامه ی فتوحات کرد و این قطب الدین نخستین سلطان اسلامی دهلی است. دیگر از سرداران معزالدین، به نام محمد بن بختیار حکومت پادشاه غوری را بر قسمت اعظم بنگاله تثبیت کرد. به هنگام مرگ معزالدین در 602، فرماندهان وی قسمت اعظم هندوستان واقع در شمال جبال ویندیا (Vindhya) را در قلمرو او آورده بودند و بعضی از ایشان خود به زودی حکومتی مستقل تشکیل دادند. و معهذا سلاطین دهلی بر دیگر حکمرانان تفوق داشتند. از تاریخ فوت معزالدین602 تا 930 هـ، سی و چهار پادشاه از پنج سلسله در دهلی و نواحی اطراف آن سلطنت کرده اند:

 

1-سلسله ی ممالیک ؛ (602- 689هـ)

 

2- سلسله ی سلاطین خلجی (689- 720هـ)

 

3- سلسله ی تغلقیه (720- 815هـ)

 

4- سلسله ی سادات(817- 855هـ )

 

5- سلسله ی لودیان(855-930هـ)

 

سلسله ی اخیر با هجوم بابر تیموری منقرض شد.  از همان نخستین سالهای فتوحات غزنویان روابط صوری و معنوی بین دو ملت افغان و هند ایجاد شد و به مرور رو به تزاید نهاد. در زمان سلطنت سلطان محمود و پسر وی سلطان مسعود، بسیاری از هندوان مانند تلک(tilak) «که نام او به کرات در تاریخ بیهقی آمده» و ناتهه (nath) و دیگران در دربار غزنین خدماتی انجام داده اند، یک لشکر هندی به فرماندهی سوندرا رائو در زمان محمود در غزنین مستقر بود. آخرین پادشاهان غزنوی، غزنین را ترک گفتند و در پنجاب اقامت گزیدند و تا پایان سلطنت غزنویان در آنجا ماندند، بدین وجه هم در غزنه و هم در لاهور، افغانان و هندوان با یکدیگر ارتباط یافتند گروهی از بزرگان و نجبای منتسب به دربار مسعود که در نتیجه ی هجوم سلاجقه وطن خویش را ترک گفتند، ناگزیر شدند درلاهور اقامت کنند.

 

تماس دایم بین افغانان و هندوان در زبان تخاطب دو ملت مؤثر گردید و همین اختلاط مبنای اساس زبان اردو شد. اردو کلمه ییست ترکی به معنای لشکرگاه و سپاه و چون در عساکر سلطان غزنوی دری زبانان و ترکان و هندوان باهم بودند زبان آنان که ترکیبی از زبان این سه قوم بود، به نام زبان«اهل اردو» یا به نحو اختصار زبان »اردو» خوانده شد.

 

در آن زمان سلاطین مسلمان هند به زبان فارسی که زبان درباری بود سخن میگفتند؛ ولی زبان رایج میان مردم همان زبان هندی بود که از پراکریت از سانسکریت نشأت یافته بود، زبان فارسی دری با این زبان رایج میان مردم هند در آمیخت و ازین اختلاط زبان اردو پدید آمد. نه تنها بسیاری از لغات فارسی در زبان  اردو وارد گردید؛ بلکه شعر اردو، نثر اردو، سبک نگارش، مصطلحات و کنایات، صرف و نحو و خصایص زبان فارسی نیز در اردو مشاهده میشود.

 

از سوی دیگر بزرگانی در نظم و نثر فارسی دری زبان ادبی عصر- در هندوستان نشأت یافتند که از آنجمله مسعود سعد سلمان، ابوالفرج رونی، امیر خسرو دهلوی، حسن دهلوی و بدر چاچی را باید نام برد.

 

ترجمه ی احوال امیر خسرو: ابوالحسن امیر خسرو فرزند امیرسیف الدین محمود شمس است، سیف الدین از قبیله ی لاخین بود که در حمله ی چنگیز به بلاد ماوراءالنهر، از هزاره- نزدیک بلخ  به هندوستان سفر کرد و در پتیالی (قصبه ی کوچک در آگره از شهرهای هند) اقامت گزید و با دختر عماد الملوک از نجبای عمده ی دربار دهلی ازدواج کرد.

 

سیف الدین سه پسر داشت: عزالدین علیشاه، حسام الدین و امیر خسرو. خسرو در حدود سال(651هـ= 1263 م) در پتیالی متولد شد. در هفت یا نه سالگی وی پدرش وفات یافت و او تحت مراقبت جد مادری خود قرار گرفت، خسرو بسیار با هوش بود و به تحصیل علوم و فنون عصر مشغول گردید و مخصوصاً به مطالعه ی دواوین فارسی و عربی اقبال داشت ودرین زبان مهارت تام یافت و از ایام جوانی به سرودن اشعار پرداخت.

 

محل اقامت امیر خسرو شهر دهلی بود و به همین مناسبت به دهلوی شهرت یافته است. وی نزد پادشاهان دهلی منزلت و مکانت تمام داشت و از مراحم و عطایای هفت پادشاه متوالی بر خوردار گردید.

 

1-محمد سلطان بن سلطان غیاث الدین بلبان(664-86هـ = 1265- 87 م )

 

2- سلطان معزالدین کیقباد(686-89هـ = 1287- 90)

 

3- سلطان جلال الدین فیروز شاه دوم بن جلال الدین(689- 95هـ = 1290- 95 م)

 

4- سلطان محمد شاه اول، علاء الدین( 695- 715هـ= 1295- 1315هـ)

 

5- سلطان مبارک شاه اول، قطب الدین( 716- 20هـ = 1316- 20 م)

 

6- سلطان تغلق شاه اول، غیاث الدین(720- 25هـ = 1320 – 24 م)

 

7- سلطان محمد دوم بن تغلق( 725- 52هـ= 1324 – 41 م)

 

امیر خسرو در تصوف پیرو نظام الدین اولیأ( متوفی سال 725هـ = 1324 م) بود و اولیأ از بزرگان مشایخ هند و خویشاوند و مرید شیخ الاسلام فرید شکر گنج بود و سلسله ی طریقت شیخ فریدالدین شیخ الاسلام مودود بن یوسف چشتی میرسد. خسرو به پیر طریقت خویش احترام بسیار میگذاشت و نسبت به وی فداکار بود. گویند آنگاه که در مرکب غیاث الدین تغلقشاه در سفر جنگی به سوی بنگاله رهسپار بود، خبر مرگ استاد را شنید به شتاب به دهلی باز گشت و از خدمات دولتی برکنار رفت، همه ی  ثروت خویش را به نیازمندان بخشید و در جوار مقبره ی اولیـأ مجاور شد و شش ماه بعد یعنی به سال 725هـ (1325م) در دهلی در گذشت. امیر خسرو در موسیقی استاد بود و در فن انشاء هم دست داشت و کتابی درین باب به جای گذاشته است.

 

آثار: این شاعر آثار بسیار دارد، دولتشاه سمرقندی معتقد است که قریب یک کرور بیت به نظم در آورده و گوید:

 

«سلطان سعید میرزا بایسنغرخان سعی و جهد بسیار نمود در جمع آوردن سخنان امیر خسرو، و همانا یکصدو بیست هزار بیت جمع نموده و بعد از آن  دو  هزار بیت از غزلیات خسرو جایی یافته که در دیوان او نبوده، دانسته است که جمع نمودن این اشعار امری متعذر الحصول و آرزوی متعسر الوصول است، ترک آن نموده است و امیر خسرو در یکی از رسایل خود بیان فرموده که اشعار من از پانصد هزار بیت کمتر است و از چهار صد هزار بیت بیشتر

 

الف دیوان: دیوان امیر خسرو شامل پنج بخش است:

 

1-تحفه الصغر، شامل اشعار جوانی شاعر، مرکب از قصاید و غزلیات و ترجیع بند و در آن سلطان غیاث الدین و پسرش و شیخ نظام الدین اولیأ مراد خود را ستوده است.

 

2- وسط الحیات، که ظاهراً اشعار آن را بین بیست و سی سالگی سروده، شامل قصایدی در مدح شیخ نظام الدین اولیأ و نصرت الدین سلطان محمد پسر بزرگ بلبان( مقتول در 683هـ) که حامی  شاعر بود و نیز سلطان معزالدین کیقباد.

 

3- غره الکمال، که اشعار آن را میان سی و چهل سالگی گفته، و در مقدمه از محسنات و رجحان شعر فارسی بر شعر تازی سخن رانده و از گوینده گان بزرگ دری زبان مانند: سنایی، خاقانی و سعدی و نظامی نام برده و شیخ نظام الدین اولیأ و سلطان معزالدین کیقباد و جلال فیروز شاه(689- 695 هـ) و جانشینان وی، رکن الدین و علاءالدین و دیگران را مدح کرده است. این بخش بزرگتر از اقسام سابق و شامل قصاید و ترجیع بند و قطعات است.

 

4- بقیه ی نقیه، که شامل اشعار دوره ی پیری شاعر است و قسمتی از آن در مدح علاءالدین محمد شاه و پسر وی و امرای دیگر است.

 

5- نهایته الکمال، که محتوی آخرین اشعار امیر خسرو است و قصایدی در مدح سلطان غیاث تغلق شاه و مرثیه ی در رثای سلطان قطب الدین مبارک شاه دارد.

 

ب- خمسه: امیر خسرو به تقلید خمسه ی نظامی، خمسه یی پرداخته است شامل منظومه های ذیل:

 

1-مطلع الانوار: برابر مخزن الاسرار نظامی که بیشتر شامل اشعار دینی و اخلاقی است و در سال (698هـ) پایان یافته و به نام علاءالدین محمد شاه مصدر است.

 

2- شیرین و خسرو، مقابل خسرو و شیرین نظامی که نیز به سال 698هـ به نام علاءالدین مذکور سروده و در پایان این منظومه، بندی خطاب به پسرش مسعود دارد.

 

3-مجنون ولیلی، برابر لیلی و مجنون نظامی که هم در سال مذکور به نام همان پادشاه به نظم در آورد، از جمله اشعار این منظومه ابیات مؤثری است که شاعر به یاد مرگ مادر و برادر خود گفته است.

 

4- آیینه ی سکندری، مقابل  سکندر نامه ی نظامی که در 699هـ به نام علاء الدین مذکور سروده است.

 

5- هشت بهشت، که شامل داستان بهرام و به مقابله ی هفت پیکر نظامی است و در 701هـ به نظم در آمده است. شاعر در پایان این منظومه گفته که همه ی خمسه را در سه سال  سروده و قاضی شهاب الدین از فضلای عصر تمام آن را مطالعه و تصحیح کرده است.

 

نسخه ی خطی از خمسه ی امیر خسرو دهلوی در شعبه کتاب های خطی شرقی کتابخانه دولتی شهر تاشکند (اوزبیکستان شوروی) موجود است که بسیار نفیس میباشد و سه منظومه ازین خمسه یعنی: هشت بهشت، خسرو وشیرین و اسکندر نامه به خط شمس الدین محمد حافظ است. چنانکه استاد آ،آ، سمیونوف خاور شناس شوروی این سه منظومه را به خط خواجه حافظ شاعر مشهور دانسته است و برخی فضلای دیگر هم از عقیده ی او پیروی کرده اند، اما با آنکه کاتب، معاصر حافظ بوده اسم و محل اقامتش با وی تطابق میکند، دکتور محمد معین بنابر دلایلی بعید میداند که این منظومه ها به خط حافظ شاعر باشد.

 

ج- منظومه های دیگر: علاوه بر دیوان و خمسه، امیر خسرو  دارای تصانیف و منظومه های دیگر نیز است؛ مانند: قران السعدین، نه سپهر، مفتاح الفتوح که در اوصاف و ترجمه ی احوال پادشاهان هند است و علاوه بر مزایای ادبی، ارزش تاریخی دارد.

 

د- آثار منثور: از مؤلفات امیر خسرو به نثر« خزاین الفتوح » در تاریخ است، و دیگر کتابی به نام «رسایل الاعجاز» در فن انشأ.

 

امیر خسرو و زبان اردو: امیر خسرو حق بزرگی به زبان اردو دارد، نخستین شاعر و نویسنده ی فارس گوی هند است که کلمات هندی را در آثار خویش آورده، امیر خسرو دهلوی است، یکی دو غزل مشهور وی که یک مصراع آنها فارسی و یک مصراع هندی است و نیز لغزهای منظوم و جز اینها از امیر خسرو بدین زبان مختلط(فارسی و هندی) در دست است این طرز سرودن شعر ملمع با مصراع های هندی و فارسی، مدتی دراز پس از عصر امیر خسرو ادامه یافت و بدین جهت این نوع شعر را «ریخته» میگفتند. پس از آنکه امیر خسرو به ترکیب اشعار فارسی و هندی موفق آمد، کلمه ی «ریخته» به عنوان اصطلاح فنی و معرف ابیات یا مصراع های مختلف فارسی و هندی که در موضوع و وزن مطابقت داشته باشند استعمال شده است، به ترتیب ریخته معنی مذکور را در هند از دست داد و غالباً به معنای نوع اشعاری که به دو زبان سروده میشد، به کار رفت( درست به جای ملمع عربی) بعد همه شعب شعر اردو را به نام «ریخته» نامیدند و عاقبت اردو را «ریخته» خواندند و این نام خود معرف اختلاط زبان اردو است.

 

 

 

سبک شعر: امیر خسرو طبعی روان داشت و در نظم سخن، سرعت خیال و جودت طبع نشان داده، چنانکه تنها خمسه را که قریب (18000) بیت دارد در مدت سه سال به نظم آورده است، خسرو خود تصریح کرده که هر یک از اصناف سخن پیرو کدام یک از استادان بزرگ دری زبان است. با وجود این شعر امیر خسرو؛ مانند شعر دیگر گوینده گان هند لحن و لطافتی خاص دارد، و در استعمال بعضی لغات و ترکیبات تا حدی از مصطلحات معمول شعرای دری زبان دور شده است و میتوان سبک وی را طلیعه ی سبک هندی به شمار آورد.

 

قصاید امیر خسرو از غزلیات وی متین تر است، خسرو در قصیده سرایی پیرو کمال الدین اسمعیل، خاقانی، عبدالواسع جبلی، انوری و رضی نیشاپوری است و به اقتفای هر یک ازین گوینده گان قصایدی پرداخته است:

 

خاقانی قصیده ی مشهوری دارد به مطلع:

 

دور فلک ده جام را از نــور عـــذرا داشته

 

چون عده داران چارمه در طـارمی وا داشته

 

امیر خسرو قصیده یی در جواب خاقانی دارد که دارای 107 بیت است و نظیر ترکیبات و استعارات خاقانی را در آن به کار برده و در ضمن آن شرحی راجع به عید گفته و منظره ی آن را به خوبی نشان داده است:

 

هر سو جوانان نو سلب، هر سو عروسان در قصب

طفلان تحفته از طرب، دیده به فردا داشته

از شیر خرما مرد و زن، در شیر خواری تن به تن

چون شیر خواران در دهن، پستان خرما داشته

خرشید چون سر بر زده هر کس به راهی در شده

این رو به سوی میکده، او در مصلا داشته

زاهد که می نا خورده گه، در عید گه پیموده ره

سر بر بساط سجده گه، دل سوی صبها داشته

داروی معلول است می، بل جان محلول است می

خرشید منحول است می، در طاس مینا داشته

و نیز خاقانی قصیده ی مشهور دیگری دارد به مطلع :

 

دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش

 

دم تسـلـیم سـر عـشر و سـر زانـو دبسـتانـش

 

امیر آن را در قصیده یی به مطلع ذیل تتبع کرده:

 

دلم طفل است و پیر عشق استاد زبان دانش

 

سـواد لـوحه سـبق و مکـنت کنـج دبسـتان

 

عبدالواسع جبلی قصیده یی دارد به مطلع:

 

که دارد چون تو معـشوق و نگـار و چـابـک و دلبر                 

 

بنفشه موی و لاله روی و نرگس چشم و نسرین بر؟

 

امیر خسرو در جواب او گفته:

 

کجا خیزد چو تو سـروی جوان و نــازک و دلبــر                    

 

شکر گفتار و شیرین کار و گل رخسار و مه پیکر؟

 

امیرخسرو گاهی قصاید را با تغزلی نغز آغاز میکند از جمله:

 

صبا را گاه آن آمد که راه بوستان گیرد

زمین را سبزه در دیبا و گل در پرنیان گیرد

جهد از چشمه ی موج آب و لرزان در زمین افتد

زند بر لاله باد تند و آتش در زبان گیرد

زبان از گفتن آتش نسوزد، لیکن ار سوسن

حدیث لاله گوید، ترسم آتش در جهان گیرد

تماشا کن که چون بگرفت لاله کوه را دامن

کسی کو تیغ بی موجب کشد خونش چنان گیرد

امیر خسرو در غزل پیرو سعدی است و گوید:

 

خسرو سر مست اندر سـاغر معنی بـریخت

 

شیره از خمخانه ی مستی که در شیراز بود

 

و نیز گوید: جلد سخنم دارد شیرازه ی شیرازی

 

امیر خسرو در غزل غالباً بحرهای کوچک و نشاط انگیز را انتخاب میکند و مضامین عشقی را به زبان ساده بیان مینماید و گاه غزلهای او چنان لطیف است که بی اختیار خواننده را مجذوب میدارد:

 

داد من آن بت طراز نداد

پاسخی نیز دلنواز نداد

خواب ما را ببست و باز نکرد

دل ما را ببرد و باز نداد

تو چه دانی نیازمندی چیست؟

چون خدایت به کس نیاز نداد

در مثنوی امیر خسرو خود را پیرو نظامی معرفی میکند چنانکه در قران السعدین راجع به وی گوید:

 

نظم نظامی به لطافت چو در وز در او سر به سر آفاق پر

 

پخته از و شد چو معانی تمام خام بود  پختن سودای خام

 

و در لیلی و مجنون در باره ی نظامی میگوید:

 

زنده است به معنی او ستادم ور نیست منش حیات دادم

 

اما در مطلع الانوار در مقام غلیان فخریه از نظامی چنین یاد کند:

 

کوکبه ی خسرویم شد بلند زلزله در گور نظامی فگند

 

در خمسه ی نظامی سه نوع مثنوی و جود دارد: رزمی یا حماسی، بزمی یا عشقی، صوفیانه یا عرفانی؛ خسرو هم این نوع را اقتباس کرده و به همین نوع سخن رانده.

 

در قران السعدین که در سن سی و شش سالگی پرداخته، تکلف و تصنع بسیار دیده میشود معهذا بسیاری از مواضع آن بلند و روان و برجسته است. قصه ی این مثنوی در حقیقت عبارت است از یک سلسله نامه های خصومت آمیز و آمادگی برای حمله و پیکار که بین پدر و پسری رد و بدل شده؛ پسر- یعنی کیقباد- بی نهایت گستاخ و بی ادب است ولی اشکال اینجاست که همین پسر تاج و تخت را به زور به دست آورده و خود به شاعر دستور داده است که این مثنوی را بسراید و همه ی گستاخی های وی را با آب و تاب شرح دهد و ثابت کند که فرزندیست که استحقاق داشته در حیات پدر تاج و تخت را تصاحب کند؛ بیچاره شاعر در مخمصه یی عجیب دچار شده بود او از زبان چنین پسری خطاب به پدر گوید:

 

گــر به گـهـر تــاج ســتان تـــو ام عـیب مـکـن، گوهر کان تو ام

 

چون سرم از بخت سر افراز گشت تاج تو بر تارک من باز گشت

 

اینک جوابی را که پدر نوشته استماع فرمایید که تا چه اندازه حاکی از مهرو عاطفه پدرانه است:

 

ای ز نسب گشته سزای سریر وز پسری همچو پدر بی نظیر

 

گر چه غبار است زکام تو ام سرمه ی چشم است غبار تو ام

 

گرچه توانم ز تو این پایه برد از تو ستانم بکه خواهم سپرد….

 

براون یک قطعه از مثنوی لیلی و مجنون او انتخاب کرده و گفته است: درین قطعه شاعر با شور و حرارت عجیب مرگ مادر و برادر کهتر خود را که هر دو در سال 698 هـ وفات یافته اند مرثیه گفته است. محبت شاعر به مادر خود که نقیض درجه ی لطف او به دخترش میباشد؛ یکی از جالبترین نمونه سجایای اوست:

 

امسال دو نور ز اخترم رفت

هم مادر و هم برادرم رفت

یک هفته زبخت خفته ی من

گم شد دومه یی دو هفته ی من

بخت از دو شکنجه داد پیچم

چرخ از دو طپانچه کرد هیچم

ماتم دو شد و غمم دو افتاد

فریاد که ماتمم دو افتاد

حیف است دو داغ چون منی را

یک شعله بس است خرمنی را

یک سینه دو بار بر نگیرد

یک سر دو خمار بر نگیرد

چون مادرمن بزیر خاک است

گرخاک بسر کنم چه باک است

ای مادر من کجایی آخر

روی از چه نمی نمایی آخر

خندان ز دل زمین برون آی

بر گریه ی زار من ببخشای

هر جه که ز پای تو غباری است

ما را زبهشت یادگاری است

ذات تو که حفیظ جان من بود

پشت من و پشتیبان من بود

روزی که لب تو در سخن بود

پند تو صلاح کار من بود

امروز منم به مهر پیوند

خاموشی تو همی دهد پند!

انتقاد امیر خسرو بر خود: بسیار شگفت آور است که خسرو چنان از خود انتقاد کرده که بقول شبلی دشمن ترین دشمنان او هم چنین عیب و خرده بر او نگرفته اند، در قران السعدین شرحی از احوال کیقباد و بغراخان آورده، ولی اصل واقعه را از نظر دور داشته است، اندیشه ی شاعر در توصیف یک سلسله مطالب دیگر به قدری مصروف شده که تسلسل و قایع را به کلی از هم گسیخته و کلام وی به نهایت درجه بی ارتباط به نظر میرسد؛ خسرو خود این عیب را چنین اعتراف میکند:

 

وصف بران گـونـه فـرو رانـده ام کـز عـرض قـصه فـرو مـانده ام

 

عیب چنان نیست که بنـهـفـتـه ام کانـچه بگـویند، هـمه گـفـته ام

 

چون منم اندر قلب کان خـویش معـرف عـجز به نقصان خویش

 

عیب یکی نیست که جـویند بـاز چون همه عیب است چه گویند باز

 

خسرو در دیباچه ی غرت الکمال گوید شاعری چند قسم است.

 

1-استاد تمام، و آن کسی است که مخترع طرز و روشی خاص است؛ مانند حکیم سنایی، انوری، ظهیر و نظامی.

 

2-استاد نیم تمام، که خود موجب طرز خاص نیست، اما پیرو شیوه و طرز خاص است و در آن به درجه ی کمال رسیده باشد.

 

3- سارق، که در معانی و مضامین دیگران دستبرد میکند.

 

سپس گوید استادی چهار شرط دارد:

 

1-مخترع طرز خاص باشد

 

2- کلام وی مبنی بر اسلوب شاعران باشد،

 

3- به طریقه ی صوفیان و واعظان نرفته باشد،

 

4- از لغزش ها و اشتباهات  محفوظ باشد.

 

بعد از ذکر این شرایط گوید من در حقیقت استاد نیستم، لهذا از شرایط چارگانه در من فقط در دو شرط موجود است، یعنی سرقت نمیکنم و دیگر کلامم به طریقه ی ارباب وعظ و تصوف نیست و اما آن دو شرطی را که فاقدم؛ نخست آنکه موجد طرز خاص نیستم، دوم اینکه کلامم از لغزش خالی نیست. باید اعتراف کرد که در باره ی خویش به انصاف داوری کرده است.

 

اگر چه درین شبهه یی نیست که خمسه ی امیر خسرو از دیگر خمسه ها که به تقلید نظامی گفته شده نسبتاً بهتر و برتر است، ولی حقیقت امر این است که از میان پنج مثنوی امیر خسرو، بعضی هیچ قابل مقایسه با مثنوی های نظامی نیست، چه مطلع الانوار ناپخته و خام به نظر می آید و آیینه ی سکندری به کلی عاری از لطف و پایه ی آن سست است و چنین مینماید که خود شاعر بدین نکته پی برده که از اشعار آن واضح میشود .

 

این نقیصه علل مختلف دارد و به قول شبلی مثنوی با مذاق اصلی امیر سازگار نیست وی بر حسب امر سلاطین مثنوی سروده و درین کار ملزم بوده است؛ چنانکه خمسه را در سه سال گفته و مطلع الانوار را در دو هفته به پایان رسانیده است.

 

شاعر در حین سرودن این منظومه ها همتش به خدمات دربار نیز مصروف بوده و خود در پایان لیلی و مجنون بدان اشاره میکند.

 

از میان این پنج مثنوی، فقط یکی از آنها با ذوق و سلیقه ی شاعر مطابقت داشته و آن مجنون و لیلی است، حقیقتاً که مجنون و لیلی امیر خسرو به منظومه ی نظامی بسیار نزدیک است؛ لیلی  به مجنون چنین میگوید:

 

ای عاشق دور مانده چونی؟

وی شمع ز نور مانده چونی؟

روزت دانم که شب نشان است

شب های سیاه بر چه سان است

از من به که میبری حکایت؟

با خود ز که میکنی شکایت؟

در گوش که ناله میرسانی؟

در پای که قطره می فشانی؟

بازار تو در کدام سوی است؟

سیلاب تو در کدام جوی است؟

آیینه ی سکندری هر چند که غالباً به قول شبلی« خالی از لطف و نامطبوع است؟» باز در بعضی مواضع به نظامی نزدیک شده است؛ نظامی داستان بزم آرایی بت چینی و اسکندر را با آب وتاب نقل کرده است؛ آنجا که بت چینی در مقابل هر یک از گفته های فریبنده ی اسکندر برتری خود را به ثبوت میرساند، امیر خسرو نیز منتهای نیروی طبع خویش را نشان داده است؛ معشوقه ی چنین در مفاخره با اسکندر چنین گوید:

 

مشعبد  که داند جهان سوختن

ز من بایدش بازی آموختن

همه خون خوبان کش میخورم

ولی نوش بادم که خوش میخورم

رخ هر صنم ناپدید از من است

صنم خانه ها را کلید از من است

سپهر، آفتاب زمین خواندم

وگر ماه بیند همین خواندم

سکندر که کرد آب حیوان هوس

نظیر منش بود مقصود و بس

گر او هست کیخسرو جام جوی

مرا جام کینی نمای است روی

گر از مجلس او سمن می دمد

مرا لاله و گل زتن میدمد

گر او راست برتخت پای نشست            مرا در دل اوست جای نشست

گر او تاج خواهد ز شاه و خراج

من از سروران سرستانم نه تاج

گر اقبال و دولت ورا یاورند

مرا هر دو چون کمترین چاکرند

گر او دشمنان را بخون خوردنست

مرا خون صد دولت در گردنست

گر او را یک آیینه بر کف نشست

دو آیینه دارم من از پشت دست

 

کمان وی را صد شکار افگند

یک ابروی من صد هزار افگند

کمند وی را صید بندد مدام

من آنم که صیاد گیرم بدام

گر او را کلاهی است بر آسمان

مرا صد کلاه است بر آستان

مأخذ در باره ی شرح احوال امیر خسرو:

 

از آثار امیر خسرو: مجنون و لیلی چاپ علیگر سال 1917 م؛ قران السعدین چاپ علیگر سال 1918 م، هشت بهشت چاپ 1918م ، مطلع الانوار چاپ علیگر 1926 م. شیرین و خسرو چاپ علیگر سال 1927 م، نه سپهر مصحح محمد حیدر میرزا چاپ کلکته 1948 م.

کتب دیگر: مجمع الفصحا رضاقلی هدایت. چاپ تهران ج 1ص 213 – 214؛ تذکره الشعرا دولتشاه سمرقندی، طبع لیدن مصحح ادوارد براون سال 1318 قمری ص 238- 247؛ آتشکده لطف علی بیگ آذر چاپ بمبئی 1277قمری ص 346 – 349، شعرالعجم شبلی نعمانی، ترجمه فخر داعی جلد دوم چاپ تهران 1327 ص 77- 149؛ از سعدی تا جامی ترجمه ی تاریخ  ادبیات براون جلد 3، علی اصغر حکمت تهران 1327ص 130- 134، تاریخ ادبیات دکتر شفق چاپخانه ی دانش تهران 1321 شمسی ص 307 – 311؛ تاریخ فرشته محمد قاسم فرشته؛ ج 2 چاپ هند ص 753 با خزانه ی عامره غلام علی آزاد بلگرامی؛ طبع نولکشور 1871م – ص 209- و همچنین:

Charles Rieu, Catalogue of the persian manuseripts, vol. II

 

London 1881 , p600- 618 Encyclopede I’ lslam:خسرو

 

عمعق:

امیرالشعرا ابونجیب شهاب عمعق بخارایی از استادان به نام ماورالنهر در اوایل قرن ششم هجری است، کنیه ی او را بلوشه به نقل از یک مجموعه ی قصاید عمعق و سوزنی و وطواط و فلکی، گرد آورده ی تقی الدین محمد الحسینی « نجیب الدین» نوشته است و عوفی را تنها شهاب الدین عمعق البخاری نامیده. عنوان امیرالشعرایی او را  که در دستگاه خاقانیان داشته است، نظامی عروضی نقل کرده و به همین سبب او را یکبار امیر عمعق نامیده است.

 

تخلص او را برخی عمعق یا عمیقی دانسته اند و در مقدمه یی که بر دیوان عمعق چاپ تبریز نگاشته شده به همین عقیده رفته و استدلالاً به نسخه ی بهارستان جامی که به وسیله ی «شمعی» ترجمه شده و تاریخ کتابت آن 1034 است، استشهاد کرده اند چه در آنجا به جای عمعق نوشته است «عمعیق رحمه الله»

 

علت اصلی این اشتباه نیافتن معنایی برای کلمه ی عمعق است که واقعاً بی معنا است لیکن به سبب روشن نبودن معنی« عمعق» نمیتوان قولی را که صاحب مقدمه ی دیوان چاپی عمعق بر آن رفته است، پذیرفت زیرا اولاً همه تذکره نویسان و صاحبان کتب ادبی« لقب شعری» او را «عمعق» نوشته اند و ثانیاً معاصران او هم نام وی را به همین گونه در اشعار خود آورده اند؛ چنانکه آن را به هیچ روی نمیتوان «عمیق» یا«عمیقی» قرائت کرد چنانکه نوری گوید:

 

سواد نظــم مرا گــر شــود ز آب گذر           کنند فخر رشیدی و صابر وعمعق

 

اشکالی را که مهمل بودن کلمه ی عمعق عبیان میاورد، ضبط دیگری ازین کلمه یعنی«عقعق» که به معنی مرغی هشیار است، بر طرف میکند. دکتر صفا این ضبط را در نسخه یی خطی از دیوان سوزنی دیده است که در یکی از کتابهای تهران مضبوط است سوزنی در قصیده یی گفته است:

 

من آنکسم که چو کردم به هجو گفتن رای

هزار منجیک از پیش من کم آرد پای

خجسته خواجه نجیبی، خطیری و طیّان

قریح و عقعق و وکاک و فردیافه و درای

اگر به عهد منندی و در زمانه ی من

مراستی ز میان شان همه برای و درای

و اگر این ضبط درست باشد باید چنین پنداشت که تخلص شاعر در اصل عقعق بوده و بعد به اثر اشتباه نساخ به صورت متداول در دواوین و تذکره ها و کتب ادب، یعنی عمعق در آمده و به همین نحو شهرت یافته.

 

عمعق در دربار خضرخان ابراهیم به امیر اشعرا ملقب بوده و امین احمد رازی وی را (سلطان العلمأ) نیز خوانده است. مولدش بخارا است چنانکه از بعضی ابیات او نیز پیدا است. عمعق بعد از مهارت در شعر و ادب از بخارا به سمرقند رفت و به دربار آل خاقان راه یافت و ازین غربت و فراق وطن به شرف و افتخار رسید. از بازماندگان شاعر در تذکره ها حمیدر نامی را ذکر کرده و گفته اند پسر عمعق بود.

 

هدایت او را حمید الدین نیز خوانده است و آذر گوید که عمعق در آخر عمر خود منزوی شد و حمیدی پسرش را عوض خود به مجلس سلاطین فرستادی و هدایت مینویسد که سنجر مرثیه یی برای دختر خود از عمعق خواست و او مرثیه یی گفت و جهته ضعف پیری با حمیدی پسر خود فرستاد. این حمیدی را چنانکه خواهیم دید با سوزنی مهاجات بود.

 

بعضی از تذکره نویسان مانند آذر نوشته اند که عمعق صد سال متجاوز عمر کرده و در آخر  عمر منزوی شد. وفات او را هدایت در سال 542 نگاشته و صادق بن صالح در شاهد صادق در سال 551 و تقی الدین کاشی در 543 میداند. قول صادق مردود است چه عروض در چهار مقاله در حدود سال 550 نوشته است از عمعق چون رفتگان سخن گوید.

 

عمعق با پادشاهان ذیل معاصر و مداح آنان بوده است:

 

ابوالحسن شمس الملک نصیرالدوله ناصر الدین نصر بن طمغاج خان ابراهیم بن نصر که در 460 به سلطنت رسید.

 

دیگر خضرخان بن ابراهیم که عمعق در خدمت او صلتهای گران می یافت و تشریف های فاخر داشت. از پادشاهان دیگر الیک خانی عمعق با احمد خان بن خضرخان (473- 482) و محمود خان بن شمس الملک نصر که در 488 به سلطنت رسید وغیره معاصر بود. عمعق از سلاجقه با سنجر رابطه داشته و در دوره ی همین سلطان در خراسان مشهور بوده است. و همین شهرت باعث شد که چون دختر سنجر ماه ملک خاتون زن محمود بن محمد بن ملکشاه، در سال 524 به نقل ابن اثیر مرد، به قول دولتشاه و هدایت سنجر او را از ماورالنهر طلبید تا مرثیه ی خاتون گوید از شاعران ماورالنهر عمعق با سید الشعرا رشیدی سمرقندی در دربار آل خان به سر میبرد و داستان مناقشه ی این دو شاعر مشهور است. انوری شاعر معاصر عمعق به استادی او در شعر مقر است. عمعق از علوم متداوله ی عصر خود آگاه بود، قصاید او که مشحون به انواع صنایع است خود دلیل واضحی است بر اطلاع کامل او از علوم و فنون ادبی. علاوه بر این از اشعار او دلایلی درباره ی اطلاع وی از فلسفه و علوم به دست می آید. عمعق در قصاید خود گاه متمایل به صنعت است. و قصیده یی را که موی و مور در هر مصراع آن تضمین شده است در درجه یی قرار میدهد که کس پیش از و مثل آن نگفته و بعد هم نتوانسته است گفتن. در سایر قصاید او هم انواع صنایع بدیعی از قبیل تضاد و مراعات النظیر و تشریع و تقسیم … بسیار است عمعق را در تشبیه دستی قوی است و اهمیت او از آن جهت است که درین امر جانب حس را بیشتر میگیرد و اگر چه تشبیهات وی از حیث عقلی و یا حسی بودن طرفین گاه مختلف است و نیز اغلب حسی ولی مبتنی بر و هم و به عبارت دیگر تشبیه خیالی است. وی در تشبیه بسیار دقیق است و جزئیات امور را کاملاً در نظر میگیرد و ذوق سلیم خویش را در ترتیب آن دخالت میدهد.

 

الفاظ عمعق جزل و منسجم و منقح و فکر او بسیار روشن و کلامش خالی از تعقید و ابهام است. وی در ابراز عواطف بالاخص عواطف غم انگیز قدرت دارد.

 

دیوان اشعار عمعق مشتمل است بر قصاید و رباعیات و بعضی قطعات که به سال 1307 در تبریز طبع شد و از مجموع هفت هزار بیت که به او نسبت داده اند درین دیوان بیش از 614 بیت دیده نمیشود. یوسف و زلیخایی را که دولتشاه و هدایت به او نسبت داده اند؛ اکنون در دست نیست.

 

از اشعار عمعق است:

 

نماز شام که پنهان شد آتش اندر آب

سپهر چهره بپوشید زیر پر غراب

هوا نهان شد در زیر پرده ی ازرق         زمین نهان شد در زیرخرگه ی سنجاب

یکی ز جامه ی عباسیان فگند ردا

یکی ز مطرد نسطوریان کشیده نقاب

هوای مشرق تاری تر از سیاه شبه

هوای مغرب رنگین تر از عقیق مذاب

ز نور و ظلمت بر روی آسمان و زمین

هوا ز قوس قزح در هزار گونه خضاب

یکی چو آیینه یی زیر پرده ی ظلمات

یکی چو برگ سمن زیر لاله ی سیراب

من و نگار من از بهر دیدن مه نو

دودیده دوخته بر روی گوهرین دولاب

چو دو مهندس زیرک که بنگرند بجهد

دقیقه های مطابع بشکل اسطرلاب

لبت مرا ز نشاط نظاره ی مه عید

چکیده بر گل احمر هزارگونه گلاب

ورا ز دیدن مه هر دو دیده پر ز خیال

مرا ز دیدن او دیده پر مه و مهتاب

گهی بگوش همی بر نهاد مر زنگوش

گهی ز درج عقیقین نمود درّ خوشاب

ز بس اشارت انگشت دلبران بهلال

هوا همه قلم سیم شد بشکل شهاب

هلال عید برون آمد از سپهر کبود

چو شمع زرین پیش زمردین محراب

فلک چو چشمه ی آب و مه نو اندر وی

به سان ماهی زرّین میان چشمه ی آب

گهی نهان شد و گاهی همی نمود جمال

چو نور عارض فردوسیان بزیر نقاب

بسان زورق زرین میانه ی دریا

گهی باوج بر از موج و گاه در غرقاب

همی شد از پی رزم وز بهر بزم ملک

گهی چو دشنه ی زرین گهی چوجام شراب

این رباعی نیز از وست:             

خواهم همه را کور ز عشق رویت

تا من نگرم بس به رخ نیکویت

یا خود خواهم همی دو چشم خود کور

تا دیدن دیگری نبینم سویت

حافظ

شمس الدین محمد حافظ که او را لسان الغیب لقب میدهند در اوایل قرن هشتم شاید در حدود سال 726 هجری در شیراز تولد یافت؛ اسم پدرش را بهاء الدین نوشته اند که گویا در زمان سلطنت اتابکان سلغری فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت نمود و مادرش ظاهراً اهل کازرون بود.

 

حافظ تحصیل علوم و کمالات را در زادگاه خود کرد و مجالس درس علمأ و فضلای بزرگ زمان خود را که یکی از آنها قوام الدین عبدالله است درک نمود و در علوم به مقام رفیقی رسیده؛ چنانچه در تفسیر و نحو در حکمت و منطق و ادب دسترسی داشت. حافظ قرآن شریف را زیاد تلاوت میـکرد و آن را حفظ داشت و تخلصش مشعر بران است و از بعضی ابیاتش نیز همان معنا مستفاد میگردد؛ چنانکه گوید:

 

ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری

 

به روزگار جوانی حافظ سلالهء اتابکان سلغری در فارس مدتی بود از بین رفته و فارس مستقیماً تحت حکومت عمال مغول درآمده و محمود شاه از خانواده اینجو به حکومت فارس منصوب گشته، بعد مغلوب امیر پیر حسین از احفاد چوپانیان شده بود؛ درین بین یعنی به سال 742 بود که شاه شیخ جمال الدین ابواسحق اینجو پسر محمودشاه با لیاقتی که داشت پیر حسین و ملک اشرف چوپانی را از شیراز بیرون کرد و خود حکومت فارس را به دست گرفت و تا 754 آن را اداره میکرد. ابواسحق اهل عدل و داد بود و خود ذوق ادبی داشت؛ بناءً حافظ را نیز گرامی شمرد، جلب نظر شاعر شیرازی را کرده به تکرار ممدوح او واقع شد و شاعر او را به القاب«جمال چهره اسلام» و «سپهر علم و صیا» و نظایر آن بستود هم از فضلای عصر او بدینگونه نام برده:

 

به عـهـد سـلـطـنت شـاه شیـخ ابـو اسـحق

به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد

نخست پادشهی همـچو او ولایت بخــش

که جان خـلق بپرورد و داد عیش بداد

دگر بقیهء ابدال شیخ امین الدین

که یمن همت او کار های بسته گشاد

دگر شهنشهء دانش عضد که در تصنیف

بنای کار مواقف بنام شاه نهاد

دگر کریم چو حاجی قوام دریا دل

که نام نیک ببرد از جهان بدانش و داد

دگر مربی اسلام مجد دولت و دین                که قاضیی به از و آسمان ندارد یاد

نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند

خدای عزوجل جمله رابیامرزاد

شیخ امین الدین از ابدال متصوفه و قاضی عضدالدین عبدالرحمن ایجی(متوفی756) از علما و حکمای عصر بود و کتاب مواقف در علم کلام از تألیف اوست، حاجی قوام الدین حسن از بزرگان و محصلی مالیات دیوانی داشت، مجدالدین اسمعیل (متوفی 756) قاضی شیراز بود و در مدرسه مجدیه که به نام خود اوست تدریس مینمود.

 

حافظ را در زوال دولت بواسحاقی که به دست  محمد مبارز الدین مؤسس سلسله مظفریان انجام یافت اشعاری است که نمونه تأثرات شاعر است، مبارزالدین ( 713- 759) هدف کینهء دو پسر خود شاه محمود و شاه شجاع گشته؛ مغلوب آنها شد و دو چشم او را به امر شاه شجاع میل کشیدند حافظ در قصیده یی که مطلعش اینست:

 

دل منـه بـر دیــنی و اســــباب او زانکه از او کس وفاداری ندید

 

گوید:

 

آنکه روشن شد جهان بینش بدو میل در چشم جهان بینش کشید

 

از مظفریان مخصوصاً شاه شجاع پسر محمد ( 759) – (786) و شاه منصور (789-795) آخرین حکمران این سلسله ممدوح حافظ واقع شدند- جلال الدین شاه شجاع خود ذوق ادبی و تریحهء شاعرانه داشت حافظ در شعری او را چنین می ستاید:

 

مظهر لـطف ازل روشــنی چشــم امل     جامع عام و عمل جان جهان شاه شجاع

 

و جایی دیگر از شاه منصور چنین یاد میکند:

 

به یمن دولت منصور شاهی علم شد حافظ اندر نظم اشعار

 

از سلاطین خارج فارسی که حافظ یاد آنها را در اشعار خود نمود، یکی سلطان احمد بن شیخ اویس بن حسن(784-813) از جلایریان یا سلاطین ایلکافی بود.

 

مشهور است که سلطان احمد، خواجه را از شیراز به بغداد دعوت نمود، ولی شاعر به علتی آن دعوت را اجابت نکرد و غزلی را که به مطلع ذیل است، پیش او فرستاد:

 

احمد الله علی ممدل السلطان احمد شیخ اویس حس ایلکانی

 

همچنان محمودشاه بن حسن (799- 780) او را دعوت نمود و خرج راه فرستاد خواجه این دعوت را پذیرفت، ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت از آنجا عودت نمود و غزلی را که به مطلع ذیل است، ساخته پیش آن پادشاه فرستاد:

 

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد

 

بمی بـفروش دلـق مـا کـزین بهـتر نـمی ارزد

 

حافظ بر خلاف سعدی سفر طولانی نکرده و گذشته از مسافرتهای کوتاه تا بندر هرمز و یزد بقیهء عمر را در شیراز به سر برده چنانکه گوید:

 

نمی دهند اجازت مرا بسیر و سفر نسیم باد مصلی و آب رکن آباد

 

از سوانح زنده گانی حافظ آنکه او را فرزندی عزیز در جوانی ازین جهان در گذشته و داغ دردل پدر نهاد، خود گوید:

 

دلادیدی که آن فرزانه فــرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین

 

به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین

 

وفات خواجه حافظ به سال 791 در شیراز اتفاق افتاد و در خاک مصلی مدفون گردید و اکنون بقعهء شاعر دران جا پیداست. شاعری تاریخ وفات او را خاک مصلی گفته:

 

چراغ اهل معـنی خــواجــه حافظ کــه شـــمعی بود از نور تجلی

 

چو در خاک مصلی ساخت منزل بجو تاریخش «از خاک مصلی»

 

سبک و افکار:

حافظ باوجود اینکه در دور قمر ویک عصر پر ازفتنه و شر میزیسته باز هم در زیر بال و پر افکار پهناور آسمانی خود فراغت بال می جسته است.

 

روح بزرگ و فکر توانای حافظ همانا از ذوق عرفانی که در وجود او به کمال آمد و مسلکی که سنایی و شیخ عطار و جلال الدین  و سعدی هر یکی به زبان و بیانی از آن تعبیر کرده بودند در حافظ به عمق تأثیر و اوج تعبیر خود رسید از همین استغراق در وحدت است که کثرت عالم و اختلاف ادیان و جدلها و بحثهای بیهوده را مجال قائل نشد و گفت:

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 

استادی او در غزل است. غزل عارف نه در دست حافظ از طرفی بذروهء فصاحت و ملاحت رسید و از طرفی ساده گی  مخصوص پیدا کرد، در کلمات قصار معانی بزرگ و لطیفی را اشعار نموده است و درین رشته گذشته از برقی که از آتش غزل شیخ عطار و مولوی گرفته از سبک عصر خود نیز اقتباس کرده، پس در اساس پیروی از سبک سابقین و معاصرین خود مخصوصاً سعدی و خواجه وسلمان ساوجی واوحدی و عماد فقیه نموده است و بسی از ابیات و غزلیات آن استاد نظیر غزل آنانست.

 

خواجه (متوفی «753») گوید:

 

باده می نوشم و از آتش دل میخوشم     مگر آن آب چو آتش بنشاند جوشم

 

 

 

حافظ گوید:

 

گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم

 

مهر برلب زده خون میــخــورم و خاموشم

 

سلمان ساوجی گوید(متوفی 778):

 

خواهی که روشنت شود احوال درد من           در گیر شمع را وز سر تا به پا بپرس

 

حافظ گوید:

 

خواهی که روشنت شود احــوال سر عشق

 

از شــمع پــرس قصــه ز باد صــبا مپــرس

 

حافظ گذشته از ابتکار در بافت لفظ و تعبیر معنای کلمات و اصطلاحات مخصوصاً استعمال کرد که در آن خود مبتکر است و یا اگر دیگران هم به کار برده اند در کلام او بیشتر جلوه میکند نظیر: طامات- خرابات- مغان- مغبچه- خرقه- سالوس- طلسمات- دیر– کنشت-…

 

حافظ در نسج شعر از لطایف صنایع مانند؛ ایهام و مراعات النظیر و تجنیس و تشبیه و امثال آن به کار برده و به ایهام بیشتر میل نموده است.

 

به نظر خواجه نیز حقیقت هستی یکیست و آن خدای تعالی است که درین جهان جلوه کرد. مظهر او بدایع عالم طبیعت و عشق معنوی و دل آدمی است و در مواقع اوست که در همه جا حتی با خود آدمی هست گرچه خود درنیابد. برای دریافتن او رجوع به باطن و پی بردن به حقیقت نفس و رهبری پیرو تائید حق لازمست:

 

بار ها دل طلب جام جــم از ما میکرد      آنچه خود داشت زبیگانه تمنا میکرد

 

مقصود از می و میخوارگی شاعر در موردی همانا تازیانه ایست که برای پرده دری از روحانیان ریائی عوام فریب به کار میرود.

 

باید از لطایف خلقت و جمال طبیعت بر خوردار شد و تا عمر کوتاه سپری نگشته و روزگار کامرانی نگذشته و تن ما خاک نشده میوه های مقصود را که خداوند در باغ این سرای نهاده چید و معنا و حال عالم محسوس را فهمید و چند روز زنده گانی را به خوشی گذراند:

 

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

 

***

 

شیخ محمود شبستری

شیخ سعد الدین محمود بن عبدالکریم شبستری در قصبهء شبستر هفت فرسنگی تبریز تولد یافت و رشد و نموش در همانجا تکمیل شد. وی در عهد الجایشو و ابوسعید شهرت یافته است وی در حل و فصل مسائل دینی و حکمی بس دقیق بوده و در آن موضوعها مرجعیت و شهرت به سزا داشته است.

 

دانش دوستان از اطراف و اکناف به حضورش شتافته و در مجهولات خود حل اشکال از و در خواست کرده اند. چنانکه شیخ مغروفترین تألیفات خود یعنی گلشن راز را در چنین مواردی در جواب سوالات مرد بزرگی از اهل خراسان یعنی امیر حسین هروی سروده است. این سوالات طوری که از اشعار گلشن راز ظاهر می گردد به سال(717) به شیخ رسیده است. تمام این سوالات راجع به مسائل دینی وفلسفی و عقاید عرفانی می باشد و به مناسبت و ترتیب جواب داده شده است.

 

شیخ شبستری شاعر به خصوص نبوده و به تصریح خودش تا نظم گلشن راز شعر سروده  است. اما رسایل و کتبی راجع به همین موضوعات تألیف نموده است، در مقدمهء مثنوی دیگر موسوم به سعادت نامه که منسوب به اوست، باز شیخ از اهتمام نداشتن به کلام منظوم سخن رانده است.

 

 

 

وی در گلشن راز چنین گفته:

 

مرا از شاعری خود عار ناید که در صد قرن چون عطار ناید

 

شیخ در گلشن راز مطالب غامض تصوف و حکمت را در اشعار منقح و خوش آیندی ادا کرده و گاهی واقعاً معانی نغز عرفانی را در یک دو بیت بیان نموده است.

 

از تصنیفات منثور شیخ آنچه معروف است حق الیقین میباشد که در مسایل دینی است و نیز شاهد نامه از تألیفات اوست. شیخ شبستری سال(720هـ) وفات یافت و مرقدش در شبستر واقع است.

 

خواجوی کرمانی

کمال الدین ابوالعطأ محمود بن علی کرمانی متخلص به خواجه در سال 671 هجری در کرمان تولد یافته است. وی اولین کسب فضایل را در زادگاه خود کرده سپس به مسافرت پرداخت در ضمن این مسافرت خواجه به ملاقات علاء الدوله سمنانی متوفی(736) هجری که از برزگان صوفیه آن عصر به شمار می رفت، نایل آمده و از او کسب فیض نمود.

 

خواجو با سلطان ابو سعید بهادر و از سلاطین آل مظفر با شیخ ابو اسحاق اینجو امیر مبارز الدین محمد معاصر بوده سرانجام در سال 746 به دست امیر مبارز الدین مقتول شد. قصاید دیگرخواجو عرفانی است و نمونه ذوق و مشرب تصوف اوست. خواجو گذشته از  قصاید و مدایح غزلیات شیوا دارد و درین طرز پیرو و مقلد شیخ سعدی است و دارای ذوق و قریحه است و ازین حیث در زمان خود طرف توجه بود و سخن پرداز بزرگ آن عصر حافظ، شعر او را می پسندید و تتبع میکرد چنانکه خود گفته:

 

استاد غزل سعدی است پیش همه کس اما

 

دارد سخن حــافظ طــرز سـخن خــواجو

 

خواجو گذشته از دیوان مثنویهایی به سبک استاد نظامی ساخته و خمسه به وجود آورده است که اسامی آنها قرار ذیل است: همای و همایون- گل و نوروز- کمال نامه- روضه الانوار- گوهر نامه. بعضاً گویند وفات خواجه به سال(753) هجری اتفاق افتاده.

 

ابن یمین فریومدی

امیر محمود بن امیر یمین الدین طغرایی در اواخر قرن هفتم هجری در قصبهء فریومد از ولایت جوین خراسان تولد یافت.

 

پدر طغرایی از جملهء شعرا بوده با پسر مشاعره میکرد طغرایی به خدمت خواجه علاء الدین محمد که مستوفی خراسان از طرف سلطان ابوسعید بهادر بود، شغل دیوانی داشت و از قرار معلوم ابن یمین نیز مدتی از عمر خود را به همین شغل به سر برده. در بین شعرای خراسان کمتر کسی مانند ابن یمین دچار انقلابات زمان و حوادث دوران و دیار به دیار گشتن شده است چه وفات ابوسعید و ظهور سربداران در خراسان و آل کرت در هرات و دیگر امرا و سران و جنگها و مخاصمه های بین این ها یک مهم خراسان و فارس را معروض خرابی و قتل و غارت کرده بود.

 

ابن یمین در اوایل خواجه علاءالدین محمد و بعد برادر او خواجه غیاث الدین هندو را مدح کرد سپس وقتی به گرگان رفت و بعد به خراسان بر گشت و امرای سربداران مخصوصاً وجیه الدین مسعود را در قصاید خود ستوده است. ابن یمین پس از آن به هرات آمده امرای کرت را مدح کرد و مخصوصاً از معزالدین اکرام و انعام دید از سوانح مهم حیات این شاعر آنکه در جنگ زاوه نزدیکی خاف که به سال 743 هجری میان امیر وجیه الدین مسعود سربداران و ملک معزالدین حسین کرت رویداد دیوان اشعارش گم شد و ظاهراً خود او را به اسارت به هرات بردند اما در آنجا به حکم امیر حسین از بند آزاد و در پیشگاه آن امیر مورد توجه قرار گرفت. آخرین قسمت عمر شاعر در زادگاه خود فریومد به سر آمد. سال 769 هجری در آنجا وفات یافته در مقبره پدر به خاک سپرده شد.

 

ابن یمین دارای فضایل اخلاقی و اهل ورع و تقوی بوده در نتیجه تجربه های گوناگون اشعار و قطعات پخته و معنادار سروده، وی گذشته از قصاید مدحیه قطعات سودمند اخلاقی و اجتماعی نیز دارد. از قطعاتی که نظیر آنها را در ادبیات فارسی کمتر می توان یافت آنهایی است که شاعر در ستایش سعی و عمل، کسب روزی به عرق جبین و تعریف و ترجیح بر زرگری و ملاحت سروده است. خود وی زمین و املاک داشته و بعد از اضطرار به فروش آنها باز به کار زراعت و زمین داری پرداخته است.

 

ابن یمین در اواخر عمر از مردم کناره جوئی کرده حتی از دوستان نیز دوری جسته و گفته است:

 

گوشه گیر و کناری ز همه خلق جهان              تا میان و غیری نبود داد و ستد

زانکه با هر که ترا داد وستد پیدا شد              گفته آید همه نوع سخن از نیک وز بد

بگذر از صحبت همدم که ترا هست ولی                  همچو آیینه و آیینه زدم تیره شود

غالب قطعات ابن یمین شخص را به قناعت و استقلال نفس و کار و کوشش تحریض میکند. ابن یمین ذوق عرفانی داشته و اشعاری در بیان این ذوق سروده به طور کلی میتوان گفت؛ ابن یمین اولاً در قطعه و ثانیاً در قصیده گویی دست داشته و از ابیات ذیل پیدا است که او را غیر از فن شاعری هنرهای دیگر نیز بوده است:

 

خداونـدا مرا در عــلم منــقــول زبان و دیده گویا گشت و بینا

 

به معقولات نیزم دسترس هست اگر چه نیســتم چـون ابن سینا

 

سلمان ساوجی

خواجه جمال الدین سلمان بن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در اوایل قرن هشتم هجری در ساوه تولد یافت، پسرش علاء الدین اهل فضل بود و شغل دیوانی داشت. سلمان به حکم اشعارش تحصیل کمالات کرده و سخن پردازی او تنها از روی قریحه و ذوق نبوده است.

 

سلمان نخست خواجه غیاث الدین محمد وزیر سلطان ابوسعید بهادر را در قصاید خود مدح کرد و بعد از مرگ آن به دربار جلایریان یا سلاطین ایلکانی که در مغرب فارس و عراق عرب حکومت داشتند، انتساب جست و شیخ حسن بزرگ مؤسس آن سلسله و منکوحه او دلشاد خاتون زوجه سابق سلطان ابوسعید و مخصوصاً  یعنی سلطان اویس وبعد از او سلطان حسین را مدح گفته و مدت چهل سال در سفر و حضر و تبریز و بغداد مداحی آن خانواده را نموده است.

 

آنگاه که شاه شجاع دومین حکمران مظفریان تبریز را در 777 هجری از جلایر باز ستاند شاعر در آن شهر بود و قصیده در مدح شاه شجاع سرود. سلمان گرچه مانند خواجو در معرض کشمکش سلاله ها و امرای مختلف بود، اما به طور کلی در سایهء حمایت و صلات جلایریان به فراخور حال زیسته و صاحب املاک و عقار نیز بوده است. سلمان به درجهء اول قصیده سراست و میتوان او را از آخرین قصیده سرایان معروف دانست؛ زیرا گذشته از استعداد و قریحه یی که خود داشت، سبک متقدمین مخصوصاً ظهیر و انوری را نیک تتبع کرده و در تغزل و تشبیب غزل نیز دست داشته در آن رشته استادی نشان داده است. وی ازین حیث مورد توجه خاص حافظ واقع شد.

 

سلمان گذشته از قصیده و غزل، ترجیع بند و ترکیب بند و قطعه و مثنوی و رباعی نیز ساخته سلمان در بحور عروض استاد بود و قصاید مصنوعه در تمثیل آن فنون به نظم آورد. همچنین سلمان از ذوق عرفان و تصوف محروم نبود. و معانی آن مذهب را در اشعار خود عیان ساخته است. سلمان با وجود مداحی گاهی از پندگویی به شاهان خودداری ننموده ازین طریق پیروی حقیقت کرده است. سلمان دو مثنوی عشقی نیز سروده، یکی موسوم است به جمشید و خورشید و دیگر فراقنامه نام دارد.

 

از ابیاتی که در بین اشعار سلمان موقع خاصی دارد و نظایر آن در ادبیات فارسی به ندرت دیده میشود، همانا آنهاییست که شاعر در نتیجهء اقامت در بغداد و تماشای دجله در وصف آب و جلوه و زیبایی آن سروده و گفته:

 

 

 

دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است

پای در زنجیر و کف برلب مگر دیوانه است

 

پیکر این زورق رخشنده برآب روان

 

میدرخشد چون دو پیکر در محیط آسمان

 

دجله چون دریا و کشتی کوه در بالای کوه

 

سایبان ابر است و خرشیدش به زیر آسمان

 

***

 

در تیره شب ز بس لمعان چراغ و شمع        بر صبح روی دجله زند خنده از ضیاء

 

سلمان در عصر خود شهرتی به سزا داشت و با شعرأ و بزرگان زمان خود مراسله و مشاعره می نمود. و در نزد سلاطین مقرب بود. در مدح او کافیست که دو بیت ذیل از خواجه حافظ نقل شود:

 

سر امد فضــلای زمــانــه دانــی یکــیست

 

ز راه صدق و یقین نه ز راه کذب و گمان

 

شــهنشه  فضــلا پادشـــاه ملــک ســخن    

 

جمال ملت و دین خواجه جهان سلــمان

 

سلمان در اواخر عمر از نظر جلایریان افتاد و در ساوه انزوا اختیار کرد و گرفتار پریشانی گشت. سر انجام سلمان به سال 778هـ در همانجا وفات یافت.

 

 

 

 

 

 

مأخذ های کلی

 

 

چهار مقاله ی نظامی عروضی سمرقندی سال تألیف 550 یا 551

لباب الالباب تألیف محمد عوفی سال تألیف 617

تذکره الشعرا تألیف دولتشاه سمرقندی در 892

مجالس النفایس تألیف امیر علیشیر نوایی به زبان ترکی چغتایی در باره ی شعرای قرن نهم، تألیف در سال 896، این کتاب در سال  927 یعنی سال بعد از تألیف از طرف فخری بن امیری تحت عنوان لطایف نامه به فارسی نقل شد، چاپ تهران.

جواهر العجایب، که به تذکره النساء هم معروف است، قدیمترین کتاب در باره ی شاعره های معروف، تألیف فخری بن امیری 947

تحفه ی سامی: در حقیقت ادامه ی تذکره ی دولتشاه است، سال تألیف 957 مؤلف سام مرزا پسر شاه اسماعیل صفوی.

تذکره مذکِّر الاحباب: در شرح حال شعرأ از زمان امیر علیشیر نوایی تا سال 974، مؤلف نثاری بخاری.

نفایس المأثر: در باره ی شعرای عهد اکبر و اسلاف او سال تألیف 982.

خلاصه الاشعار و زبده الافکار: تألیف تقی کاشی در 1016.

هفت اقلیم: که هم تذکره و هم قاموس جغرافیایی است، تألیف امین احمد رازی، سال تألیف 1002

منتخب التواریخ: تألیف بدوانی سال تألیف 1004 در باره ی تاریخ عمومی هند از فتح مسلمین تا سال چهلم سلطنت جلال الدین اکبر که در ضمن لاحقه یی در باره ی شعرای معاصر آن شاه دارد.

آیین اکبری: تألیف ابوالفضل علایی که تاریخ مفصل سلطنت اکبر است و فصلی نیز در باره ی شعرا دارد. 1006

مجالس المؤمنین: در شرح حال شیعیان معروف از صدر اسلام تا ظهور صفویه، تألیف نور الدین مرعشی ششتری 1010 که فصل دوازدهم آن از شعرای شیعه بحث می کند؛ ناگفته نماند که وی به نام شیعه تراش معروف است و به حق و باطل کوشیده است علما و فضلایی که شیعه نبوده اند، شیعه قلمداد کند.

خزینه ی گنج: تألیف الهی حسینی در شرح حال شعرای قرن 8-9 و  ده. سال تألیف 1010.

بتخانه: تذکره ی عمومی با ترتیب تاریخی و منتخبات کافی از اشعار تألیف محمد صوفی و حسن بیک خاکی، سال تألیف 1010، این کتاب یازده سال بعد توسط عبدالحکیم عباسی تکمیل شد.

مجمع الشعرای جهانگیر شاهی، یعنی مشتمل بر شرح حال شعرای عهد جهانگیر.

طبقات شاهجهانی:شرح حال رجال و شعرای عهد تیمور تا زمان شاهجهان، تألیف محمد صادق 1045.

تذکره ی نصر آبادی: تألیف محمد طاهر نصر آبادی درشرح احوال شعرای زمان خودش تألیف در 1083

مرأت الخیال: با ضمیمه ی فصلی در باره ی زنان شاعر، تألیف شیر خان لودی در 1102

کلمات الشعراء: تألیف محمد افضل سرخوش در سال 1093 شامل شعرای جهانگیر، شاه جهان و عالمگیر.

همیشه بهار: تألیف کشن جهند در 1136 در باره ی شعرای هند از زمان جهانگیر تا جلوس محمد شاه.

سفینه ی خوشگو: درسه مجلد حاوی شرح حال شعرای متقدم، متوسط و متأخر، تألیف خوشگو، سال تألیف 1137

ریاض الشعراء: علی قلی خان واله ی داغستانی تذکره ی عمومی است، بهترتیب الفبا، سال تألیف 1161

تذکره ی معاصرین: تذکره ی شعرا و علمای معاصر شیخ علی حزین، 1165.

مجمع النفایس: تذکره ی عمومی تألیف سراج الدین علی خان آرزو، در سال 1164

سرو آزاد: شرح حال شعرای معروف تألیف میر غلام علی آزاد بلگرامی سال 1166 وی مؤلف کتاب ید بیضا و خزانه ی عامره نیز هست.

مقالات الشعرا: شرح حال شعرای فارسی گوی منطقه ی سند، سال تألیف 1169، مؤلف میر علی شیر قانع.

آتشکده: تألیف لطف علی بیگ آذر، تذکره ی عمومی و مفصل به ترتیب ولایت و شهر ها که در مواردی مطالبش درست نیست، سال تألیف 1174

خلاصه الکلام: یکی از بهترین تذکره های زبان پارسی است که در آن شرح حال 78 مثنوی سرا داده شده، اعم از مثنوی های حماسی، پندی و عرفانی است، مؤلف علی ابراهیم خان خلیل، سال تألیف 1198.

عقد ثریا: در باره ی شعرای فارسی گوی هند از زمان محمد شاه تا عهد مؤلف، تألیف غلام همدانی مصحفی در سال 1199

صحف ابراهیم: یکی از مفصلترین تذکره های فارس است، در شرح حال 3278 شاعر. به ترتیب الفبا، تاریخ تألیف 1205، تألیف علی ابراهیم خلیل.

مخزن الغرایب: مشتمل بر شرح حال 3184 شاعر، مؤلف علی احمد خان هاشمی، تاریخ تألیف سال 1218

تذکره ی احمد اختر در باب شعرایی که معاصر مؤلف یعنی در عهد سلطنت فتح علی شاه بوده اند، در 1227.

ریاض الوفاق: تألیف ذوالفقار علی مست، در سال 1229 در باب شعرای فارسی معاصر مؤلف در کلکته و بنارس.

صبح وطن: تذکره ی شعرای فارسی گوی کرناتیک که در جنوب شرق هند است (شامل میسور و بمبئی) تألیف سراج الدوله محمد غوث خان اعظم، در 1258.

مجمع الفصحاء: تألیف رضا قلی خان هدایت، بهترین و کاملترین تذکره های عمومی است که مؤلف در جمع مطالب آن از تذکره های دیگر از لباب الالباب تا زمان خود رنج فراوان برده و با تألیف تذکره ی دیگر به نام ریاض العارفین آن را تکمیل نموده است.

تذکره ی خواتین: تألیف محمد بن محمد رفیع، شرح حال شاعره های فارسی، عربی و ترکی.

facebookShare on Facebook

TwitterTweet

FollowFollow us

جستجوی مطالب تارنما

Search

نشرات پیشین مشعل

 

Tolonews Live

Video Player

 

Code 150: Unknown error.Download File: https://www.youtube.com/watch?v=ON33VvEdKas&_=1

 

00:00

00:00

 

 

دسته بندی ها

بیانات، پیامها و گزارشها

دسته‌بندی نشده

راپورتاژهای صوتي و تصويری

شعر،ادب و عرفان

علمی و معلوماتی

گزیده مقالات

مردم چه مي گويند

مسايل اجتماعي

مسايل هنری

مسایل بین المللی

مسایل تاریخی

معرفی و نقد کتب

May 2026

M      T       W      T       F       S       S

         1       2       3

4       5       6       7       8       9       10

11     12     13     14     15     16     17

18     19     20     21     22     23     24

25     26     27     28     29     30     31

« Apr