آص: بد نژاد باشد چون شموس.
کاص: پیمانه باشد و به زبان پهلوی جامه
را نیز گویند.
غاص: مرد
مفلّس را گویند.
داص: بهرهٔ
کبود باشد که در گردن استر [و]بالان نهند.
لاص: جامه
ستبر باشد و ریسمان اندک تاب.
خاص: گزیده
باشد و زن فاحشه را نیز گویند به زبان ماوراءالنهر.
ملاص: هرزهگو
را گویند به زبان آذربایجان.
باب
الضاد
بکاض: دیوانه
را گویند به زبان پهلوی.
خاض: مرد
را گویند.
رضاض: مرد
جلد را گویند.
راض: زن
بزد باشد.
تاض: زنک
را گویند یعنی فاحشه بزد.
راض: زنی
را گویند که بپنهانی قحبگ. کند.
شاض: خایهکنده
باشد.
هراض: خوبروی
باشد از زنان.
باب
الطاء
بطاط: مرد
عیار را گویند.
خطاط: نقاش
باشد.
کاط: کشافه
باشد.
افراط: آمیختن
باشد.
غاط: ناکام
باشد
واژگان احتمالا پهلوی؟
این ابیات و عبارات عجیب و نامأنوس، همگی از بخشهای الحاقی و تحریفشدهٔ «لغت فرس» اسدی طوسی (کهنترین لغتنامهٔ فارسی موجود، سدهٔ پنجم) هستند. متن اصلی لغت فرس در طول قرنها توسط کاتبان ناآشنا دستخوش تصحیف، قلب و دگرگونیهای شدیدی شده است. [1, 2]
وضعیت ریشهشناختی و پهلوی بودن این واژگان بر اساس نسخههای معتبر لغت فرس (مانند نسخهٔ نخجوانی و تصحیح دکتر علیاشرف صادقی) به شرح زیر است: [1, 2]
۱. واژگانی که صراحتاً در متن به «پهلوی» منسوب شدهاند:
- کاص: در حاشیهٔ نسخهٔ خطی اسدی آمده است: «به زبان پهلوی جامه را نیز گویند». در زبان پهلوی (فارسی میانه) واژهٔ kās یا kāsa به معنی کاسه و ظرف است، اما معنای «جامه» احتمالاً از تصحیف واژهٔ پهلوی دیگری مانند kafs (کفش/لباس) یا جامهٔ کاس (جامهای کبود رنگ یا نوعی کتان) وارد این متن شده است. [1]
- بکاض: متن لغتنامه آن را «دیوانه به زبان پهلوی» میخواند. این واژه صورتی کاملاً دگرگونشده و مصحَّف (غلطِ کاتبان) است. واژهٔ اصلی پهلوی برای دیوانه dēwānag (دیوانگ) یا šēdā است. پژوهشگران احتمال میدهند «بکاض» شکلِ بسیار تحریفشدهای از واژهٔ کاج (به معنی لوچ، کجبین یا لوچِ سودایی) یا واژهای دگرگونشده از گجسته/کجسته باشد که کاتبان آن را به این صورت ضبط کردهاند.
۲. واژگانی با ریشهٔ اصیل ایرانی (فارسی/پهلوی):
- داص: به معنی «مهرهٔ کبود رنگ گردن استر و پالان». این واژه ریشه در فارسی میانه دارد. در پهلوی واژهٔ dās به معنی داس و ابزار تیز است، اما در این معنای خاص، شکل تخفیفیافته یا دگرگونشدهای از دانجه یا دانه (مهرههای رنگی و مهرهٔ چشمزخم) است که به مرور زمان در گویشهای محلی به «داص» تبدیل شده است. [1]
- لاص: «جامهٔ ستبر و ریسمان اندکتاب». این واژه در اصل همان لاژ یا لاش در زبان پهلوی و فارسی باستان است که به ابریشمِ خام، ناخالص و ضخیم (نخِ لاس) گفته میشد. تبدیل «ش/ژ» به «ص» از ویژگیهای خطی و گویشی فرارودی و آذری کهن است.
۳. واژگانی که واژهسازیهای ساختگی یا گویشی هستند:
بسیاری از این واژهها که به قافیهٔ «اص» و «اض» ختم میشوند، واژههای اصیل پهلویِ مکتوب نیستند، بلکه:
- گویشهای محلی (فارسی ارانی/آذری کهن و ماوراءالنهری): واژههایی مثل ملاص (هرزهگو در زبان آذربایجان) یا خاص (زن فاحشه در زبان ماوراءالنهر) مربوط به لایههای گویشی قرن چهارم و پنجم ایران هستند که با لهجههای محلی پهلویِ ولایتی (فهلویات) پیوند دارند، اما واژهٔ پهلویِ فصیحِ کتابی محسوب نمیشوند.
- تحریفهای کاتبان: واژههایی مانند غاص، آص، خاض، راض، تاض، شاض، هراض عمدتاً حاصل اشتباه در نقطهگذاری (مثلاً تبدیل «عاص»، «خاص»، «حاض» یا واژههای عربی دخیل به اشکال دیگر) یا ثبت اشتباه کلمات مخفف توسط کاتبان بعدی هستند و ردپای زبانشناختی مستقیمی در متون پهلوی ساسانی ندارند.
