*اندر حدیث دو افسانه روزی که از سایه گذشته بیرون آییم*🤔
*قرنهاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم:* *یکی در لباس دین،* *دیگری در جامهٔ دربار.*
*یکی از کربلا آغاز میشود، دیگری از تختجمشید,*
*یکی وعدهٔ بهشت میدهد، دیگری یاد شکوه نیاکان را،*
*و هر دو در نهایت یک کار میکنند:* *بازداشتن انسان از اندیشیدن به فردا،*
*ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه بر خاک کربلا تا فریاد* *کوروش پدر ماست*
*این هر دو، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت،*
*اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است،*
*نه زمین را ساختهایم،*
*نه آسمان را گشودهایم.*
*در یک سوی میدان،* *مردمانی را میبینیم که با پای پیاده تا کربلا میروند، تا شاید در خاکی که قرنها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند.*
*در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل میگذارند، گویی شکوه ایران دیروز، نسخه درمان امروز است.*
*اما، هیچکدام از این دو، نانی بر سفره ما نیاوردهاند و نوری بر آیندهمان نیفشاندهاند.*
*ما به جای شناختِ تاریخ، آن را پرستیدهایم.*
*به جای نقد گذشته، در آن زیستهایم.*
*از اسطورهها بت ساختهایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه.*
*منشور کوروش را نه برای فهم زمانهاش، که برای اثبات برتری خود بر دیگران خواندهایم.*
*در حالی که اگر درست بنگریم، آن منشور، بیشاز آنکه اعلامیه آزادی باشد، سندی است از درآمیختگی سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوان اندیشه را در این سرزمین شکسته است.*
*کوروش را پدر آزادی نامیدهاند،*
*اما فراموش کردهایم که آزادی را نه پدر میبخشد و نه پیامبر.*
*آزادی را انسان میسازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطهای که نام خدا یا شاه بر خود نهاده است.*
*همانطور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز میشود،* *خواه پرچم ساسانی، خواه پرچم عاشورا*
*ما به گذشته چنان چسبیدهایم که آینده را از یاد بردهایم.*
*میان دو تاریخ گم شدهایم:*
*۱۴۰۰ سال گریه و ۲۵۰۰ سال غرور.*
*هر دو چنان بر دوش ما سنگینی میکنند که دیگر توان برخاستن نداریم. یکی از ما میخواهد خاک بر سر کنیم، دیگری* *میخواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیدهایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانه تقدس،*
*باید جرئت بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بت تاریخ. باید به جای پرستش مردگان، به ساختن فردا اندیشید،*
*تا وقتی در موزهها و مزارها دنبال معنا میگردیم، معنای زندگی را از دست دادهایم. آینده را نمیتوان از دل قبرستان تاریخ بیرون کشید.*
*روزی که مردم ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز،* *نخستین روز آینده خواهد بود،،*
