۱۴۰۵ آبان ۱۳, چهارشنبه

 *اندر حدیث دو افسانه روزی که از سایه گذشته بیرون آییم*🤔

  

*قرن‌هاست که ما ایرانیان میان دو افسانه سرگردانیم:* *یکی‌ در لباس دین،* *دیگری در جامهٔ دربار.*

*یکی‌ از کربلا آغاز می‌شود، دیگری از تخت‌جمشید,*

*یکی وعدهٔ بهشت می‌دهد، دیگری یاد شکوه نیاکان را،*

*و هر دو در نهایت یک کار می‌کنند:* *بازداشتن انسان از اندیشیدن به فردا،* 

*ما هنوز گرفتاریم در دور باطلی از عزاداری و افتخار، از گریه بر خاک کربلا تا فریاد* *کوروش پدر ماست* 

*این هر دو، اگر به تفکر نینجامند، چیزی نیستند جز دو چهره از یک اسارت،*

*اسارتی که ما را میان خاک و افلاک معلق کرده است،*

*نه زمین را ساخته‌ایم،* 

*نه آسمان را گشوده‌ایم.*

*در یک سوی میدان،* *مردمانی را می‌بینیم که با پای پیاده تا کربلا می‌روند، تا شاید در خاکی که قرن‌ها پیش خون بر آن ریخته شد، امیدی برای رستگاری بیابند.*

*در سوی دیگر، جمعی که بر مزار شاهان باستان گل می‌گذارند، گویی شکوه ایران دیروز، نسخه درمان امروز است.*

*اما، هیچ‌کدام از این دو، نانی بر سفره ما نیاورده‌اند و نوری بر آینده‌مان نیفشانده‌اند.*

*ما به جای شناختِ تاریخ، آن را پرستیده‌ایم.* 

*به جای نقد گذشته، در آن زیسته‌ایم.*

*از اسطوره‌ها بت ساخته‌ایم، از پادشاهان پیامبر و از پیامبران پادشاه.*

*منشور کوروش را نه برای فهم زمانه‌اش، که برای اثبات برتری خود بر دیگران خوانده‌ایم.* 

*در حالی که اگر درست بنگریم، آن منشور، بیش‌از آنکه اعلامیه آزادی باشد، سندی است از درآمیختگی سیاست و مذهب، همان پیوندی که تا امروز، استخوان اندیشه را در این سرزمین شکسته است.* 

*کوروش را پدر آزادی نامیده‌اند،*

*اما فراموش کرده‌ایم که آزادی را نه پدر می‌بخشد و نه پیامبر.* 

*آزادی را انسان می‌سازد، با خرد، با شک، با رهایی از هر سلطه‌ای که نام خدا یا شاه بر خود نهاده است.*

*همان‌طور که اسارت، همیشه با پرچمی مقدس آغاز می‌شود،* *خواه پرچم ساسانی، خواه پرچم عاشورا*


*ما به گذشته چنان چسبیده‌ایم که آینده را از یاد برده‌ایم.* 

*میان دو تاریخ گم شده‌ایم:* 

*۱۴۰۰ سال گریه و ۲۵۰۰ سال غرور.* 

*هر دو چنان بر دوش ما سنگینی می‌کنند که دیگر توان برخاستن نداریم. یکی‌ از ما می‌خواهد خاک بر سر کنیم، دیگری* *می‌خواهد تاج بر سر بگذاریم و ما هنوز نفهمیده‌ایم نه تاج راه نجات است، نه تازیانه تقدس،*

*باید جرئت بریدن داشت، از گذشته، از اسطوره، از بت تاریخ. باید به جای پرستش مردگان، به ساختن فردا اندیشید،*

*تا وقتی در موزه‌ها و مزارها دنبال معنا می‌گردیم، معنای زندگی را از دست داده‌ایم. آینده را نمی‌توان از دل قبرستان تاریخ بیرون کشید.*

*روزی که مردم ایران بفهمند شکوه و سوگ، هر دو زنجیرند، روزی که نه از شاهی شرمسار باشند و نه از خدایی مرعوب، روزی که تاریخ را بخوانند، نه برای افتخار یا عزا، بلکه برای شناخت و رهایی، آن روز،* *نخستین روز آینده خواهد بود،،*