۱۴۰۲ بهمن ۱۷, سه‌شنبه



فرازان. [فَ]. (نف) صفت فاعلی از فرازیدن=farāzidan.  بالا رونده، صاعد، صعود کننده، اوج گیرنده، بالا برآینده، بالا رونده/شَوَنده، بَر شَوَنده. مقابل هابط، بِزیرشَوَنده، فروشونده.

ز بغداد و گردن فرازان کرخ

بفرمود تا با کمانهای چرخ ...

حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی.

نشسته پیشش اندر سر فرازان

به بخت شاه یکسر شاد و نازان...

فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین.

مر ولی را قامت از مهرش فرازان چون چنار

مر عدو را سینه از کینش گُدازان چون کَناغ (پیله)

قطران تبریزی.