۱۴۰۳ مرداد ۲۸, یکشنبه



۳




... و تفکر یا در ذرات و صفات وی بود یا در افعال و مصنوعات وی و مقام بزرگترین تفکر در ذات و صفات وی است ولکن چون خلق طاقت آن ندارند و عقول بدان نرسد شریعت نهی کرده است و گفته که در وی تفکر مکنید فانکم لن نقد رول قدره و این دشواری نه از پوشیدگی جلال حق است بلکه از روشنی است که بس روشن است و بصیرت آدمی ضعیف است طاقت آن ندارد بلکه اندر آن مدهوش و متحیر شود هم چنان که خفاش به زور نپرد که چشم وی ضعیف است و طاقت نور آفتاب ندارد و به زور فرا نبیند اما به آخر روز که نور آفتاب اندکی مانده باشد فرا بیند

و عوام خلق در این درجه اند اما صدیقان و بزرگان را طاقت نظر باشد ولکن بر دوام نه که هم بی طاقت شوند چون مردم که در چشمه آفتاب توانند نگریست لکن اگر مداومت کنند بیم نابینایی بود هم چنین اندر این نظر هم بیم بی عقلی باشد پس آنچه بزرگان از حقایب صفات حق تعالی بدانند هم رخصت نیست با خلق گفتن الا هم به لفظی که به صفات خلق نزدیک باشد چنان که گویی عالم و مرید و متکلم و او از این چیزی فهم کند هم جنس صفات خویش و آن تشبیهی بود ولکن این مقدار بباید گفت که سخن وی نه چون سخن توست که حرف و صوت بود و در وی پیوستگی و گسستگی بود و چون این بگویی باشد که طاقت ندارد و انکار کند چنان که چون با وی گویی که ذات وی نه جوهر بود و نه عرض و نه در جای بود و نه بی جای و نه در جهت و نه به عالم متصل و نه منفصل و نه بیرون عالم و نه در درون عالم باشد که این نیز انکار کند و گوید این خود ممکن نیست به سبب آن که بر خویشتن قیاس کند و ازاین هیچ عظمت فهم نکند چه عظمتی که ایشان دیده باشند عظمت سلطانان دانند که بر تختی نشینند و غلامان پیش ایشان بایستند همچنین در حق وی تقدیر کنند تا باشد که گویند لابد وی را نیز دست و پای و چشم و دهان و زبان باشد

و اگر مگس را هم چنین عقلی بود که این قوم را هست گفتی باید که آفریدگار مرا پر و بال باشد که محال باشد که مرا چیزی باشد که آن قدرت و قوت من بود و وی را نبود پس آدمی نیز همچنین همه کارها بر خویشتن قیاس کند و ازاین سبب شرع منع کرد از این فکرت

و سلف منع کرده اند از کلام و روا نداشتند صریح به گفتن این که در عالم نیست و بیرون عالم نیست و پیوسته نیست و منفصل نیست بلکه بدین قناعت کردند که لیس کمثله شیء که با هیچ چیز نماند و هیچ چیز با وی نماند و این بر جمله گفتند بی تفصیل و تفصیل بدعت است به سبب آن که عقول بیشترین خلق احتمال نکند و برای این بود که وحی آمد به بعضی انبیا که بندگان مرا از صفات من خبر مده که انکار کنند با ایشان آن بگوی که فهم توانند کرد پس اولی تر آن بود که از این سخن نگویند و در این تفکر نکنند مگر کسی که به کمال باشد و آنگاه او به آخر کار نیز به دهشت و حیرث افتد لابد

پس عظمت وی باید که از عجایب وی طلب کند که هرچه در وجود است همه نوری است از انوار قدرت و عظمت وی و اگر کسی طاقت آن ندارد که در آفتاب نگرد طاقت آن دارد که در نور نگرد که بر زمین افتاده است