19m ·
از
شکاکیت عهد ساسانی به فلسفه
از
میان شاهان ساسانی هیچ یک در فلسفه دوستی و فیلسوف پروری به پای خسرو انوشیروان
نمی رسد. فردوسی میگوید هفتاد فیلسوف و دانشمند شب و روز در دربار انوشیروان به سر
میبردند ( در دوره اسلامی هم شاید این رسم از زمان انوشیروان و قبل از او شاپور
اول به خلفا و پادشاهان رسیده باشد. البته ظاهرا
در دوره اسلامی شاعران هم به جمع این فیلسوفان و علما پیوسته اند). یکی از
فیلسوفان دربار انوشیروان پولس پارسی بود، فیلسوفی مسیحی که گفته اند زرتشتی شده
بود. پولس برای انوشیروان دو کتاب در منطق ارسطویی نوشت و یکی را همراه با مقدمه
ای به شاه اهدا کرد. این مقدمه فوق العاده مهم است ، زیرا که پولس در واقع تصویری
از وضعیت فلسفی ایران در عهد انوشیروان ترسیم کرده است. ( متاسفانه من هنوز به یک متن دقیق و شسته رفته از این مقدمه به
زبانهای انگلیسی یا فرانسه یا عربی دسترسی نیافته ام و ممنون میشوم اگر کسی آن را
پیدا کرد برایم بفرستد.) در واقع باید بگویم پولس تصویری از وضعیت شکاکیت در ایران
ترسیم کرده چون او در مقدمه خود اظهار کرده است که مردم عقاید مختلفی دارند . یکی
به هستی خدا اعتقاد دارد و یکی دیگر ندارد. یکی برای خدا ضد و دشمن قائل است و یکی
دیگر قائل نیست. یکی انسان را دارای اختیار و اراده میداند و یکی دیگر می گوید همه
چیزها از قبل مقدر شده است و انسان در دنیا اراده و آزادی ندارد. گزارش پولس نشان
میدهد که شکاکیت فلسفی همه جا را فرا گرفته بوده است. بسیاری از محققان و ایران
شناسان این وضع را همان حال و هوایی دانسته اند که برزویه طبیب در مقدمه خود به
کلیله و دمنه وصف کرده است. و من با این ایران شناسان اروپایی موافقم. اما معتقدم
که این شکاکیت فقط در عهد انوشیروان بر جو فکری حاکم نبوده بلکه هم قبل از او بوده
و هم بعد از او ادامه پیدا کرده ، چنان که چهار قرن بعد، در قرن سوم هجری ، همین
شکاکیت فلسفی بوده که موجب شده حکیم یا فیلسوفی زردشتی دست به نوشتن کتاب شکند
گمانیک وزار بزند و در آن سعی کند از دیدگاه زرتشتی آرا و عقاید ادیان دیگر را رد
کند. این شکاکیت در شکند گمانیک وزار سوفسطایی خوانده شده، ولی در حقیقت این
شکاکیت پیرهونیسم است و
ترجمه آن به سوفسطایی گری اشتباه است ( این اشتباه را مسلمانان هم مرتکب شده و
پیرهونیسم را مذهب سوفسطایی خوانده اند. یعنی آنچه در میان فلاسفه مسلمان، از جمله مرحوم
علامه طباطبایی، سوفسطایی گری خوانده شده در حقیقت پیرهونیسم بوده است ). همین
شکاکیت انوشیروانی بوده که بر جو فرهنگی و فکری دربار هارون الرشید و وزیرش یحیی
برمکی و سپس دربار مأمون حاکم شده و انهمه مناظره های فلسفی را در قرن دوم و سوم
دامن زده است. آنچه به اسم فلسفه اسلامی و کلام عقلی و معتزلی شناخته شده است نیز
عمدتا از دل همین مناظره های فلسفی دربار رشید و مأمون و دیگر خلفای عباسی و برخی
از وزرای ایشان بیرون آمده است. و البته خود این مناظره ها هم ریشه در سنت مناظره
در دوره ساسانی به خصوص دربار خسرو انوشیروان داشته است. اساسا فلسفی شدن ایران در
دوره اسلامی معلول همان شکاکیت و پاسخ به آن شکاکیت در دوره ساسانی و بهخصوص عهد
خسرو انوشیروان است. این شکاکیت از همان زمان اردشیر و شاپور اول وجود داشته است.
در دینکرد چهارم آمده است که اردشیر سعی کرد متنهای پراکنده اوستا را جمع آوری
کند. شاپور اول هم این کار را ادامه داد و سعی کرد کتابهای فلسفی و علمی را هم گرد
آوری کند . چرا؟ برای این که مسأله داشتند. مسأله فقط این نبود که اسکندر اوستا را
آتش زده بود و آنها سعی داشتند آن را دوباره به دست آورند. مسأله این بود که
اسکندر با آتش زدن اوستا و چیزهای دیگر در حقیقت یقین ایرانیان و امنیت فکری و
قلبی ایشان را متزلزل کرده بود. پادشاهان ساسانی چرا اینقدر بر دین تاکید می
کردند؟ چون امنیت عقیدتی ایرانیان از ایشان سلب شده بود. شکاکیت وضعیت دلهره آوری
ایجاد میکند که باعث میشود مردم یک تمدن به نحوی آن را برطرف کنند، یا از راه دین
و ایمان یا فلسفه. اولین چیزی که عامه مردم به آن متوسل میشوند دین است. دینهایی
موفق میشوند که در جامعه ای که در شک و تردید فلسفی و ناامنی فکری و عقیدتی به سر
می برد ظهور کنند. مسیحیت در چنین جوی پدید امد. مانویت هم تا قرنها یک دین موفق
بود. ولی خواص نمیتوانند آرامش و طمأنینه قلبی را با اعتقادات عامه مردم به دست
آورند. لذا آنها به فلسفه و خردورزی روی میآورند. در رنسانس اروپایی که شکاکیت
قوت گرفته بود (و آثار پیرهونیستها احیا شده بود) بسیاری از مردم به پروتستانیزم و
فرقه های دیگر دینی روی آوردند. ولی دکارت و راسیونالیست ها راه فلسفه را
برگزیدند. فلسفه دکارت پاسخی بود به شکاکیت مونتین و به طور کلی پیرهونیسم زمانه.
در ایران هم اگر اسلام پذیرفته شد به خاطر این بود که ایمان و اعتقادات قبلی سست
شده بود. اگر شکاکیت دوره ساسانی نبود فلسفه هم در میان اسماعیلیه و شیعیان دیگر
پدید نمی آمد. من تعجب میکنم از کسانی که میگویند فلسفه مسلمانها از مشکات نبوت
نور گرفته است. اگر اینطور است چرا هیچ یک از اولیا و انبیا ی بزرگ کوچکترین نسبتی
با فلسفه نداشتند؟ چرا حضرت محمد کاری با فلسفه نداشت؟ چرا از قرن سوم هجری و با
ورود اندیشمندان ایرانی به صحنه اندیشه و فرهنگ بود که فلسفه و کلام عقلی ( راه حل
پولس پارسی) پدید آمد، فلسفه ای که عده ای در قرن بیستم ذوق زده شدند و آن را
اسلامی خواندند؟ فلسفه در اسلام نتیجه کوشش کسانی است که با روش پیشنهادی پولس که
همانا خردورزی یونانی ( به خصوص ارسطویی) بود در صدد بر آمدند که از شکاکیت دینی و
فلسفی بیرون آیند. در حالی که ایرانیانی که به روش آیین های اصیل ایرانی به خصوص
آیین مهر عمل کردند ، مانند بایزید بسطامی و سهل شوشتری و ابوالحسن خرقانی و برکه
همدانی یقین و طمأنینه قلبی خود را از جای دیگری به دست آوردند.
