رنگ. [ رَ ] (اِ). شتر قوی که از بهر نتاج نگاه دارند. (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع). شتر قوی. شتری که برای نتاج نگاه دارند. (آنندراج ):
گرفتم رگ اوداج و گرفتمش بدو چنگ
بیامد عزرائیل نشست از بر من تنگ
چنان منکر لفجی که برون آید از رنگ
بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ .
حکاک مرغزی.
کاروانی بیسراکم داد جمله بارکش
کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ.
فرخی (از فرهنگ اسدی ).
لشکر خوارزم در ولایت ابهر و قزوین بی رسمی بسیار کردند و فرزندان مسلمانان به غارت و بردگی ببردند و قرب دو هزار اشتر رنگ از در قزوین براندند. (راحة الصدور راوندی ).
|| گوسپند و بز کوهی باشد. (فرهنگ اسدی ). بز کوهی . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ) (جهانگیری ). نخجیر و بز کوهی و گاو دشتی . (برهان قاطع) :
یوزجست و رنگ خیز وگرگ پوی و غرم تک
ببرجه ، آهودو و روباه حیله ، گوردن.
منوچهری .
ز سر ببرد شاخ و ز تن بدرد پوست
به صیدگاه ز بهر زه و کمان تو رنگ .
فرخی (از فرهنگ اسدی ).
به تیر کرد چو پشت پلنگ و پهلوی یوز
پر از نشان سیه پشت یوز و پهلوی رن .
فرخی .
همیشه تا خورش و صید باز باشد کبک
چنان کجا خورش و صید یوز باشد رنگ .
فرخی .
پلنگ و شیر، در وی مردم جنگ
بتان نغز، گور و آهو و رن .
(ویس و رامین ).
همه دشت با شیر و یوز و پلنگ
بد از گرد او غرم و آهو و رنگ .
(گرشاسبنامه ).
چون برآشفته گشت یک چندی
دور دار از پلنگ بدخو رنگ .
ناصرخسرو.
بخت چون با گله ٔ رنگ بیاشوبد
سرنگون پیش پلنگ افتد رنگ از شخ .
ناصرخسرو.
شیر بینم شده متابع رنگ
باز بینم شده مسخر خاد.
مسعودسعد.
ز عدل تو بکند رنگ ناخنان هزبر
ز امن تو بکند کبک دیده های عقاب .
مسعودسعد.
وآن ابر اگر به دشت ببارد عجب مدار
گر شاخ رنگ و آهو از آن بارور شود.
مسعودسعد.
راه بر دشمن چو شیر نر ببست
تا ز کوهش همچو رنگ اندرکشید.
مسعودسعد.
رنگیم و با پلنگ اجل کارزار ما
آخر چه کارزار کند با پلنگ رنگ .
سوزنی .
در دشت و کوه و بیشه به همشیرگی چرند
شیر و پلنگ و سرحان گور و گوزن و رنگ .
سوزنی .
به نقاشی نوک تیر خدنگ
تهی کرده صحرای چین را ز رنگ .
نظامی .
لطف باری این پلنگ و رنگ را
الف داد و برد از ایشان جنگ را.
مولوی
