۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

... چنان منکر لفجی که برون آید از رنگ بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ. حکاک مرغزی.

  رنگ. [ رَ ] (اِ). شتر قوی که از بهر نتاج نگاه دارند. (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان قاطع). شتر قوی. شتری که برای نتاج نگاه دارند. (آنندراج ):

گرفتم رگ اوداج و گرفتمش بدو چنگ

بیامد عزرائیل نشست از بر من تنگ

چنان منکر لفجی که برون آید از رنگ

بیاوردش جانم بر زانو ز شتالنگ .


حکاک مرغزی.


کاروانی بیسراکم داد جمله بارکش

کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ.


فرخی (از فرهنگ اسدی ).


لشکر خوارزم در ولایت ابهر و قزوین بی رسمی بسیار کردند و فرزندان مسلمانان به غارت و بردگی ببردند و قرب دو هزار اشتر رنگ از در قزوین براندند. (راحة الصدور راوندی ).

|| گوسپند و بز کوهی باشد. (فرهنگ اسدی ). بز کوهی . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ) (جهانگیری ). نخجیر و بز کوهی و گاو دشتی . (برهان قاطع) :

یوزجست و رنگ خیز وگرگ پوی و غرم تک

ببرجه ، آهودو و روباه حیله ، گوردن.


منوچهری .


ز سر ببرد شاخ و ز تن بدرد پوست

به صیدگاه ز بهر زه و کمان تو رنگ .


فرخی (از فرهنگ اسدی ).


به تیر کرد چو پشت پلنگ و پهلوی یوز

پر از نشان سیه پشت یوز و پهلوی رن .


فرخی .


همیشه تا خورش و صید باز باشد کبک

چنان کجا خورش و صید یوز باشد رنگ .


فرخی .


پلنگ و شیر، در وی مردم جنگ

بتان نغز، گور و آهو و رن .


(ویس و رامین ).


همه دشت با شیر و یوز و پلنگ

بد از گرد او غرم و آهو و رنگ .


(گرشاسبنامه ).


چون برآشفته گشت یک چندی

دور دار از پلنگ بدخو رنگ .


ناصرخسرو.


بخت چون با گله ٔ رنگ بیاشوبد

سرنگون پیش پلنگ افتد رنگ از شخ .


ناصرخسرو.


شیر بینم شده متابع رنگ

باز بینم شده مسخر خاد.


مسعودسعد.


ز عدل تو بکند رنگ ناخنان هزبر

ز امن تو بکند کبک دیده های عقاب .


مسعودسعد.


وآن ابر اگر به دشت ببارد عجب مدار

گر شاخ رنگ و آهو از آن بارور شود.


مسعودسعد.


راه بر دشمن چو شیر نر ببست

تا ز کوهش همچو رنگ اندرکشید.


مسعودسعد.


رنگیم و با پلنگ اجل کارزار ما

آخر چه کارزار کند با پلنگ رنگ .


سوزنی .


در دشت و کوه و بیشه به همشیرگی چرند

شیر و پلنگ و سرحان گور و گوزن و رنگ .


سوزنی .


به نقاشی نوک تیر خدنگ

تهی کرده صحرای چین را ز رنگ .


نظامی .


لطف باری این پلنگ و رنگ را

الف داد و برد از ایشان جنگ را.


مولوی