«باخدوک» در لغتنامه دهخدا و بر اساس اشعار کهن فارسی (مانند عنصری)، به معنایخشمگین، پرخاشگر، در خشم و جوش آمدهاست. این کلمه معمولاً با «خدوک» که به معنای خشم، غیظ یا آزار است، مرتبط بوده و توصیفکننده حالتی از غضب است.
ریشه: از «خشم» و «خدوک» (که نوعی خشم و آزار معنا میدهد) گرفته شده است.
معنای دقیق: کسی که دارای خدوک است (با+خدوک) -> باخشم، پرخاشجو.
کاربرد: در اشعار کهن به معنای در خشم و جوش بودن استفاده شده است.
باید توجه داشت که این کلمه با «بادبادک» یا سایر کلمات مشابه اشتباه نشود.
آذرنگ
لغتنامه دهخدا
آذرنگ . [ ذَ رَ ] (اِ) غم صعب . محنت صعب . (فرهنگ اسدی ). درد. رنج . خدوگ . آدرنگ : ز فرزند بر جان و تنْت آذرنگ تو از مهر او روز و شب چون نهنگ .
ابوشکور.
به آهن نگه کن که برّید سنگ نرست آهن از سنگ بی آذرنگ .
ابوشکور.
مکن بیش از این در جدایی درنگ که از غم بجانم رسید آذرنگ .
خسروانی .
نباشد کوه راوقت درنگ تو درنگ تو جهان هرگز نجوید تا تو باشی آذرنگ تو.
فرخی .
نیاید هیچ شاهی سوی تو هرگز بجنگ تو جهان هرگز نجوید تا تو باشی آذرنگ تو.
فرخی .
تا کیم از چرخ رسد آذرنگ تا کیم از گونه ٔ چون بادرنگ ؟
مسعودسعد.
ای چشم خوشت مرا چو دیده یک روز مباد آذرنگت .
سنائی .
بی آذرنگ آید هر لنگ از عصا فرعون لنگ را ز عصا آمد آذرنگ .
سوزنی .
انصاف و عدل شاه بتدبیر رای تو برداشت از جهان ستم و جور و آذرنگ .
سوزنی .
|| آتش : چو گوگرد زد محنتم آذرنگ که در خاکم افکند چون بادرنگ .
مسعودسعد.
برآسود یک هفته بر جای جنگ بیاقوت می رنگ داد آذرنگ .
نظامی .
|| (ص )روشن . منور : بسنگ گران آمد آن سنگ خورد مر آن سنگ این سنگ بشکست خرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ .