۱۴۰۳ فروردین ۱۸, شنبه

فصل نَوَد و سوم وال زال حماسه هرمان ملویل

 

فصل نَوَد و سوم

مَنبوذ

  هنوز چند روزی از بَرخورد به کشتی فرانسوی نگذشته بود که حَقیر ترین خدمه پیکواد دَستخوش خَطیر ترین واقعه شد؛ مُصیبَتی بس اَندوهبار؛ که خِتامَش برای کشتی محکوم به فنای گهگاه دیوانه وار شاد، نشانه واقعی و هَماره حاضری بود از این که هرگونه تَلاشیش که در پِی آید، منحصرأ خودساختَست.

  باری، در کشتی وال شکرد، رفتن به قارب، کار هر کس نیست.  شمار اندکی از مردان را که کشتی بان خوانند، ذَخیره می دارند که کارشان راهبَری سفینه در اوقاتی است که قارب ها سر در پی وال گذارده اند.  معمولأ این کشتی بانان همان قدر توانمندند که افراد تشکیل دهنده خدمه قارب ها.  اما گر اتفاق را شخصی زیاده سُست، خامدَست، یا بُزدل در کشتی  باشد، قطعا کشتی بانَش کنند.  در کشتی پیکواد سیاهی خُرد ملقب به پیپِن که به اختصار پیپ صدایش می کردند، چنین وضعی داشت.  مسِکین پیپِن!  پیشتر از او شنیده اید؛ باید داریه اش را در آن شِگَرف نیمه شب، چنان دِژَم-شاد بیاد داشته باشید. 

  در ظاهر پیپ و دابوی، چون دو اَسبچه سیاه و سفید با رُشدی بِساز و رنگی ناساز، تشکیل ذوجی  می دادند که بشکل جفتی اسب بس غریب رانده می شدند.  اما در حالی که مِسکین دابوی مِزاجی گِرِفته و ذِهنی کُند داشت، پیپ هرچند زیاده نَرم دِل، در اصل، بسیار هوشمند بود، با آن دلنشین، خونگَرمی و پِدرام هوشمندی مختص به نِژادِ خود؛ قبیله ای که هماره از همه جشن ها و تَعطیلات با اشتیاقی لَطیف تر و فارغ بال تر از هر نژاد دیگر لِذَّت می بَرَد.  برای سیاهان تقویم سال نباید هیچ چیز جز سیصد و شصت و پنج روز استقلال و روز سال نو نَمایَد.  نیز، نخندید وقتی نویسَم این سیاه کوچولو درخشان بود، زیرا حتی سیاهی رَخشِ خود را دارد، آن رخشان آبنوس تخته اطاق مطالعه شاهان را نگر.  اما پیپ عاشق زندگی بود و همه امنیت های آرامَش، طوری که در نهایت تأسف ترسناک پیشه ای که به نحوی ناگفتنی گرفتارَش شده بود، فُروزَش تیره کرده بود؛ هرچند همانطور که بزودی خواهیم دید، مُقَدَّر بود آنچه بدینسان موقتأ در او مَنکوب شده سرانجام با غریب آتش های شدید، با رخششی تکان دهنده  فُروزَد و در وَهم، سوی فروغی کِشانَدَش، ده برابرِ رَخشِ طبیعی زادگاهش در شهرستان تولندِ کانکتیکات، همانجا که زمانی با آن، بسی رقص ویولن زنِان را در سبز دشت سرزنده کرده، در آهنگین شامگاهان، به شاد قهَقه! مُستَدیر افق را بدل به تک داریه ای کرده بود و اَختَران، زنگ هاش.  از همینرو، گرچه آویز الماس آبدار در هوای صاف بَخوبی رَخَشد؛ با این حال، وقتی رِند گوهَری خواهَد الماس را در موثرترین شکوه و جلال نشان دهد، برابر زمینه ای تیره گذارد و نه با نور خورشید، بل با نور گازهای تصنعی روشن کند.  آنوقت است که آن سوزان فروزش ها با عظمت جهنمی ساطِع گردد؛ آنوقت است که الماس شِرارَت اَفروز، که زمانی قُدسی ترین نَماد بلورین افلاک بود چونان گرانبها ترین گوهر ربوده از سُلطان جَهَنَم دیده شود.  اما بگذارید برگردیم به داستان.

  اتفاق چنین افتاد که در قضیه عنبر خاکستری دستِ پاروزن عقب استاب پیچ خورد و مدتی بکلی ناتوان شد و موقتا پیپ را جایش گماردند.

  نخستین بار که استاب با او قارب انداخت، پیپ بسی آسیمگی نِمود؛ اما خوشبختانه، آن بار، از تماس نزدیک با وال قِسِر دَررَفت؛ و از همینرو رویهم رفته سَرشِکَستِه بیرون نَیامَد؛ هرچند زان پَس زیر نَظَرَش گرفته مراقب بود ترغیبش کند شِهامَت تا نَهایت پَروَرَد، ازآنکه شاید بارها بایاش یابَد.

  سِپَس، در قارب اندازی دوم، پاروزنان سر وال رسیدند؛ و وال، بمحض اصابت زوبین پرتابی، ضربه مُعتاد خود وارِد آوَرد، که از قضا در این مورد، درست زیر نشیمن مِسکین پیپ خورد و ناخواسته وَحشَتِ آن لحظه، باعِث شد بی اختیار، پارو بدست از قارب بیرون جَهَد، طوری که بخشی از شُل ریسمان وال برابر سینه اش قرار گیرد و طناب بر سینه به دریا اوفتد، بدان نحو که وقتی سرانجام درآب افتاد گرفتار طناب شده بود.  همان دم وال زوبین خورده آغاز شرزه گریزی گرفت و ریسمان بِسُرعَت اُستوار شده مسکین پیپ را به آنی  تا آهنین فَکّ ریسمان رویِ نوکِ قارب بالا آورد، در حالی که دهانَش حباب های هوا متصاعد می کرد و ریسمانی که چندین دور گِردِ سینه و گَردَنَش پیچیده بود، بیرحمانه بدانجا می کشیدش.  

  تاشتِگو در دماغه قارب ایستاده بود. آکنده از آتش شکار.  از پیپ بعنوان یک بُزدِل نفرت داشت.  کارد قارب از نیام فراچنگ آورده، تیز لبه بر ریسمان اِستانده، سوی استاب گَشته، به استِفهام فریاد زد، "بُرِش؟"  در این بین بنظر می رسید کبود سیمای در حال خفگی  پیپ گوید، بِبُر، محض رضای خدا!   همه چیز چون برق گذشت.  کل ماجرا ظرف کمتر از نیم دقیقه اتفاق افتاد.

  استاب غرید، "لعنت بر او، بِبُر!" بدینسان وال از دست شُد و پیپ رَهید.

 حال آمدن، مِسکین سیاه کوچک همان و رگبارِ نَعره و نِفرین خدمه همان.  استاب که آرام گذارده بود این ناهنجار فحّاشی مُرتَفَع گردد، با وِقار و صریح، هرچند همچنان نیم طیبَت آمیز، رسمأ پییپ را دشنام و پس از آن به شکل غیر رسمی بسی سودمند اندرز داد.  مضمون سخن این که، هرگز از قارب بیرون مَپَر پیپ، مَگَر- اما بقیه کلام، چونان دُرُست ترین َاندَرز، مُبهَم بود.  باری، گرچه معمولا در وال گیری، به قارب بِچَسب، شعاری است دُرُست ؛ اما گاه باشد که از قارب بِپَّر، اولی.  افزون بر این، چنانکه گوئی سرانجام دریافت چنانچه پیپ را ناب اندرز محض دهد، زیاده مَجال پرش های آتیش داده، بِناگاه  هر اندرز فرو گُذارد و سخن بدین قاطع فرمان پایان بُرد که، "پیپ به قارب بِچَسب، وَرنَه بِخُدا قَسَم گر پَری، سَوارَت نکنم، این را خوب گوش گیر.  نتانیم بَهرِ امثال تو وال هَدَردَهیم؛ هر وال سی برابر قیمت تو در آلاباما، فروش رَوَد.  این را از یاد مَبرَ و دیگر مَپر."  شاید استاب در اینجا اشاره بدین داشت که گرچه مردم رفیق خویش دوست دارد، با این همه حیوانی است پول ساز است که اغلب مواقع میل باطنی مانع نیک خواهی ش شَوَد.  

  اما مردمان را برابر خدایان نه اختیاری است و پیپ، از نو پرید.  در شرایطی بسیار شبیه کار نخست؛ هرچند این بار نه با ریسمان بر سینه؛ از همینرو، وقتی وال آغاز گریز گرفت، پیپ، چون جامه دانِ شتابان مُسافِر، به دریا جا ماند.   افسوس! استاب زیاده پای بند قول خویش بود.  آبی روزی بود زیبا و پُر نِعمت؛ خُنَک دریایی آرام و مُتِکَلِل که چون بَرگ زَرِی که طلاکوبان تا نهایت نازکی کوبَند، دور تا دور تا اُفُق، هَموار دامن کشیده بود.  آبنوسی کله پیپ که در دریا بالا و پائین می رفت چون سر میخک می نِمود.  وقتی بدان سرعت به پُشت قارب اوفتاد هیچ قارب کارد نیاختند. پُشتِ بی گذشتی استاب بر او گردید؛ و وال بالِ گریز گرفت.  ظرف سه دقیقه دُرُست میلی زان بیکرانه یَمّ میان پیپ و اِستاب اوفتاد.  مسکین پیپ، از دل دریا سیَه کله مُجَعَدِ وِزوِزی سوی خورشید، گَرداند، دیگر یِکّه منبوذی دیگر ، با همه رخشان ترینی و بالاترینیش.

  باری، شنا در دریای آزاد، آزموده شناگر را به راحتی فَنَری گَردون سواری در ساحل است.   اما ترسناک تنهائی تَحَمُل ناپذیرَست.  بار خُدایا، کیست که شدید استغراق خود در میان چنان سَنگدِل سُتُرگی را بازگویَد؟  بِنگَرید چگونه ملاحان در آزاد دریای صاف و آرام شُستشو کنند – بنگرید چگونه به کشتی خود چسبیده تنها بموازات طرفین آن حرکت کنند.  

  اما آیا استاب براستی مسکین سیاه کوچک را به حال خود رها کرده بود؟   خیر، دَستِ کم چنین قصدی نداشت.  زیرا دو قارب در پِی اَش بودند، و بی تردید می پنداشت که طبعأ  خیلی زود به پیپ رسیده سَوارَش کنند؛ هرچند، در واقع، همواره و در همه موارد مشابه، صیادان چِنین تَوَجُهاتی نسبت به پاروزنانی که از جُبنِ خویش به مخاطره افتاده اند، نِشان نَدَهَند؛ و این قبیل موارد نَه بِه نُدرَت پیش آید؛ و تقریبا همیشه هرکه را در صیادی اصطلاحأ بُزدِل خوانند با همان نِفرَت بیرحمانه نگرند که مُخَتصِّ نیروهای دریائی و زمینی است.

  اما اتفاق چنان افتاد که آن قارب ها بدون دیدن پیپ، با مشاهده ناگهانی والی چند در پهلوی خویش، دور زده و به تعقیب پرداختند؛  حالا قاربِ استاب بسیار دور شده بود و او و خدمه اش چنان عازم والَش شُده بودند که محیط اُفُقِ گرد پیپ بطرزی رِقَّت بار آغازِ گُستَرِش گِرِفت.  سَراَنجام خودِ کشتی در خوش اقبالی محض نجاتش داد، هرچند زان ساعت به بعد سیاه کوچک چون اَبلَهی گرد عرشه می گشت؛ دست کم چنین می گفتندش.  دریا اَفسوس کُنان تنِ مُتنِاهیش را بالا و روح نامتناهیش، غَرقه داشت.  هرچنه نه  کاملأ مغروق.  بلکه او را زِندِه تا اَعماق حیرت زا کِشید، جائی که شِگَرف اَشکال اصیل عالَم اولیه برابر ساکِن دیدگانش پس و پیش می شد؛ و مال اندوز دریا مَرد، حِکمَت، اِحتِکاری توده های خود بر او گُشود، و پیپ در دل پدرام قرون و اعصار سَخت دلِ همیشه جوان، کثرت،  پولیپ های مرجانی،خدای همه جا حاضر، را دید کهَ عظیم کُرات از دل آب افلاک بالا می دادند.  پای خدای بر رکاب دستگاه دید وچوب لایِش گذارد؛ از همینرو هم ناویان دیوانه خطابش کردند.  بنابراین، مَردُم جُنون حِکمَتِ خداست و آدمی با تَجَوُّل از همه عقل بّشَری، در نهایت به تَفَهُّم الهی رسد، که از نظر عقل جزوی آشفته است و باطِل؛ و درین مرحله است که سَعادت و شَقاوَت را، چون پروردگار خویش، واضح و عادی بیند.

  در مورد بقیه استاب را خیلی سخت ملامت مکنید. این امر در این صنف صید رایج است و در اِدامه قصه معلوم شود چه مُشابِه اِطراحی سر خودِ من آمد.