۱۴۰۵ مهر ۱۳, دوشنبه

گُرْزِش.  تظلّم بود. [خسروانی گفت: بده دادِ من زان لبانت وگرنه سوی خواجه خواهم شد از تو بگُرزش].

 گُرْزِش.  تظلّم بود. [خسروانی گفت:

بده دادِ من زان لبانت وگرنه
سوی خواجه خواهم شد از تو بگُرزش].
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ لطفأ نتیجه نهائی بحث این مدخل؟

این مدخل از نظر تاریخی بسیار جالب است؛ زیرا «گُرْزِش/گُزْرِش» در این شاهد، ظاهراً نه به معنای امروزیِ «گزارش» بلکه در معنای دادخواهی، شکایت و عرض حال کردن نزد خواجه آمده است. همچنین باید میان صورت ضبط‌شدهٔ «گرزش» و صورت پیشنهادی «گزرش/گزارش» احتیاط کرد.

۱. معنی بیت

متن:

بده دادِ من زان لبانت وگرنه
سوی خواجه خواهم شد از تو بگُرزش

معنی روان:

«حق مرا از آن لبانت ادا کن؛ وگرنه نزد خواجه خواهم رفت و از تو دادخواهی و شکایت خواهم کرد.»

یعنی گوینده با لحنی عاشقانه و در عین حال تهدیدآمیز می‌گوید: اگر از لبان خود مرا بهره‌ای ندهی، نزد خواجه خواهم رفت و از تو عرضِ حال خواهم کرد.

بنابراین «بگُرزش» در اینجا از نظر معنایی به «به شکایت و دادخواهی رفتن» نزدیک است.


۲. آیا «گرزش» همان «گزارش» است؟

به گمان من، یادداشت دهخدا در حاشیهٔ نسخه، از لحاظ معنایی بسیار مهم است:

«گزرش است از گزاردن، عرضه کردن، مخفف گزارش.»

پس می‌توان صورت‌های زیر را در یک زنجیره دید:

گزارش ← گزرش ← گرزش

اما نباید بدون قید و شرط گفت که «گرزش» حتماً همان «گزارش» امروزی بوده است.

در زبان فارسی قدیم، گزاردن در معنای «به جای آوردن، ادا کردن، عرضه کردن، بیان کردن و رساندن» کاربرد داشته و از همین حوزهٔ معنایی، «گزارش» می‌توانسته مفهوم عرضهٔ مطلب یا عرض حال پیدا کند.

در این بیت، قرینهٔ بسیار قوی خودِ عبارت است:

سوی خواجه خواهم شد از تو ...

یعنی چیزی که نزد خواجه عرضه می‌شود، شکایت/دادخواهی از محبوب است. بنابراین معنی مدخل «تظلّم بود» با بافت بیت کاملاً سازگار است.

ضبط اقبال

اقبال:

گُرْزِش، به ضم اول و کسر سوم

یعنی تقریباً gorz(e)š / gurzeš.

ولی حاشیهٔ دهخدا پیشنهاد می‌کند:

گُزْرِش

و آن را کوتاه‌شدهٔ گزارش می‌داند.

به نظر من در پژوهش ما بهتر است هر دو صورت را حفظ کنیم و ننویسیم که ضبط «گرزش» اشتباه است. صورت نسخه‌ای و صورت تحلیلی را باید از هم جدا کرد.


۳. واژگان ایرانیِ بیت

واژهمعنیخاستگاه/وضعیت
بدهعطا کن، ادا کنایرانی؛ از دادن
دادحق، دادخواهی، حقّی که باید ادا شودایرانی بسیار کهن
منضمیر اول شخصایرانی
زاناز آنترکیب ایرانی
لبلبایرانی
وگرنهاگر نهساخت ایرانی
سویبه جانبایرانی
خواهم شدخواهم رفتایرانی
گرزش/گزرشدادخواهی/عرض حالایرانی
خواجهسرور، بزرگ، صاحبدر فارسیِ دورهٔ اسلامی؛ ریشهٔ ایرانیِ کهنِ آن قطعی نیست و اینجا نباید آن را بی‌احتیاط «پهلوی» شمرد

یک نکتهٔ مهم: «داد» در این بیت واژه‌ای بسیار کهن‌تر از خودِ شعر است و برای پروژهٔ شما از مهم‌ترین واژه‌هاست.


۴. «داد» و لایهٔ پیشااسلامی

ریشهٔ ایرانیِ dāta-/dād بسیار کهن است.

در فارسی میانه:

dād

و همین واژه در فارسی نو به صورت داد ادامه یافته است.

معنای آن در سنت ایرانی فقط «justice» به معنای امروزی نبود؛ حوزهٔ معنایی آن شامل:

  • قانون و نظم،
  • حق،
  • عدالت،
  • داوری،
  • آنچه به کسی داده یا مقرر شده،

نیز می‌شد.

پس تعبیر:

دادِ من بده

از نظر ساخت معنایی بسیار طبیعی است:
«حق مرا ادا کن / حق مرا بده.»

و سپس:

سوی خواجه خواهم شد از تو...

در واقع نتیجهٔ «داد ندادن» را بیان می‌کند: دادخواهی.


۵. «داد» به خط پهلوی

برای فارسی میانه، صورت شناخته‌شدهٔ واژه:

dʾt

است، یعنی با حروف آرامیِ مورد استفاده در خط پهلوی.

این نکته مهم است: خط پهلوی الفبای کاملاً جدا از خط آرامی نیست، بلکه از سنت خط آرامیِ اداری به وجود آمده و شیوهٔ خاص ایرانیِ آن است.

بنابراین اگر بخواهیم «داد» را در یک بازسازی پهلوی نشان دهیم:

dʾt

و خوانش:

dād

است.


۶. «من»

ضمیر «من» نیز میراث ایرانی بسیار کهنی است.

در فارسی میانه صورت آن:

man

است و در خط پهلوی معمولاً به صورت:

mn

نوشته می‌شد.

این نمونه خوبی است از تفاوت املای تاریخی و خوانش:

mn → man → من

بنابراین اگر نوشیروان، بزرگمهر یا یک کاتب دورهٔ ساسانی می‌خواست مفهوم «من» را به خط پهلوی بنویسد، انتظار نداریم دقیقاً حروفی را بنویسد که امروز «م ن» می‌خوانیم؛ صورت تاریخیِ پهلوی آن mn است.


۷. «بده»

اصل آن دادن است.

در فارسی میانه:

dādan

و «داد» در این خانواده قرار دارد.

بنابراین بده در شعر فارسی نو صورت صرف‌شدهٔ فعل ایرانیِ بسیار کهنی است. اما نباید برای آن یک شکل پهلوی دقیقِ واحد فرض کنیم، زیرا صرف فعل و رسم‌الخط پهلوی به دوره و متن بستگی دارد.


۸. «لب»

«لب» نیز واژه‌ای ایرانی و بسیار قدیمی است و نمی‌توان آن را از ساخته‌های دورهٔ اسلامی دانست.

با این حال، دربارهٔ اینکه عیناً همین صورت «lab» را در فارسی باستان هخامنشی داشته باشیم، باید احتیاط کرد. برای پژوهش ما بهتر است آن را چنین طبقه‌بندی کنیم:

لب: واژهٔ ایرانی کهن؛ استمرار آن در فارسی میانه و فارسی نو محتمل/شناخته‌شده، اما بازسازی صورت فارسی باستان آن نیازمند شاهد مستقیم است.

این تفکیک بین «ریشهٔ کهن» و «شکل مستند در فارسی باستان» بسیار مهم است.


۹. «خواجه» را نباید به زور ساسانی کنیم

در این بیت:

سوی خواجه

«خواجه» احتمالاً در فضای ادبی و اجتماعیِ دورهٔ اسلامی به معنای سرور، بزرگ، صاحب و مولا است.

بنابراین اگر سؤال این باشد که:

آیا نوشیروان یا کرتیر همین واژهٔ «خواجه» را می‌نوشتند؟

پاسخ محتاطانه خیر، دست‌کم نمی‌توانیم چنین ادعایی کنیم.

وجود واژه‌ای در شعر فارسی قرون بعدی، به خودی خود آن را به فارسی میانه یا دورهٔ ساسانی منتقل نمی‌کند.


۱۰. «گرزش» از دیدگاه پهلوی

اینجا باید بیشترین احتیاط را داشته باشیم.

اگر پیشنهاد دهخدا را بپذیریم:

گرزش ← گزرش ← گزارش ← گزاردن

آنگاه با یک واژهٔ ایرانیِ فارسی روبه‌رو هستیم؛ ولی نباید شکل پهلویِ دقیق «گُرزش» را از روی شکل فارسی نو حدس بزنیم.

زیرا:

  1. «گرزش» ضبط یک متن فارسی است.
  2. «گزرش» پیشنهاد تصحیحی است.
  3. «گزارش» صورت کامل‌ترِ پیشنهادی است.
  4. برای اثبات صورت فارسی میانه باید شاهد زبان‌شناختی مستقل داشته باشیم.

بنابراین در کار علمی بهتر است فعلاً بنویسیم:

گُرْزِش / گُزْرِش، به پیشنهاد دهخدا کوتاه‌شدهٔ «گزارش»، از حوزهٔ «گزاردن»؛ در این بیت به معنی دادخواهی و عرض حال.

و از ساختن یک «املای پهلوی» قطعی برای آن خودداری کنیم.


۱۱. اگر نوشیروان و بزرگمهر این مفهوم را می‌نوشتند چه می‌کردند؟

اینجا باید میان ترجمهٔ مفهوم و بازسازی واژهٔ فارسی نو فرق بگذاریم.

نوشیروان، بزرگمهر و موبدان ساسانی نمی‌توانستند همین بیت فارسی نو را با همان دستور زبان و همان واژگان بنویسند؛ چون زبان فارسی نو هنوز به این شکل وجود نداشت.

مثلاً:

بده دادِ من

را نباید تصور کنیم که عیناً در سدهٔ ششم میلادی به همین صورت وجود داشته است.

اما مفهوم داد، حق، دادخواهی، عرض شکایت نزد صاحب اختیار قطعاً در دستگاه مفهومی و حقوقی ایران ساسانی وجود داشته است.

برای نمونهٔ مستندِ پهلوی، dād بسیار مناسب است:

dʾt = dād

و man:

mn = man

اما برای «گرزش» بهتر است تا پیدا شدن شاهد مستقیم پهلوی، بازسازی قطعی ارائه نکنیم.


۱۲. اگر کرتیر آن را می‌نوشت؟

در کتیبه‌های کرتیر با زبانی متعلق به سنت پارسی میانه/پهلوی ساسانی روبه‌رو هستیم. او احتمالاً برای مفهوم «داد» از واژهٔ هم‌ریشهٔ:

dād / dʾt

استفاده می‌کرد.

اما «گرزش» و ساخت:

سوی خواجه خواهم شد از تو بگُرزش

به زبان و نحو فارسی نو تعلق دارد و نمی‌توان آن را به کرتیر نسبت داد.


۱۳. اگر سرایندهٔ این بیت پس از اسلام باشد چه؟

اینجا قضیه کاملاً متفاوت است.

سراینده می‌توانسته در فارسی نو از:

داد، من، لب، سوی، خواهم شد، گزارش/گزرش

استفاده کند؛ و حتی اگر بعضی از این واژه‌ها ریشهٔ پیشااسلامی داشته باشند، صورت شعریِ موجود، محصول زبان فارسی دورهٔ اسلامی است.

پس باید سه لایه را از هم جدا کنیم:

الف. میراث ایرانی پیشااسلامی:

داد، من، لب و مانند آنها

ب. صورت فارسی نوِ دورهٔ شاعر:

بده دادِ من زان لبانت...

ج. صورت ضبط‌شدهٔ نسخه‌ای:

گُرْزِش

و پیشنهاد تصحیحی:

گُزْرِش / گزارش


نتیجهٔ نهایی مدخل «گُرْزِش»

گُرْزِش در شاهد اسدی/خسروانی به معنی تظلّم، شکایت، دادخواهی و عرض حال کردن است:

سوی خواجه خواهم شد از تو بگُرزش
یعنی: «نزد خواجه خواهم رفت و از تو شکایت و دادخواهی خواهم کرد.»

ضبط گُرْزِش را باید به عنوان ضبط متن حفظ کرد؛ پیشنهاد دهخدا که آن را گُزْرِش، مخففِ گزارش، از گزاردن به معنی عرضه کردن می‌داند، از نظر معنایی با بیت بسیار سازگار است، ولی بهتر است همچنان به عنوان پیشنهاد تصحیحی/ریشه‌شناختی از ضبط اصلی جدا شود.

از نظر لایهٔ ایرانی:

داد، من، لب، بده/دادن ← میراث ایرانی کهن

و در میان آنها داد از روشن‌ترین نمونه‌های قابل نشان دادن در فارسی میانه است:

dʾt — dād

و:

mn — man

اما برای گُرْزِش/گُزْرِش هنوز نباید یک صورت پهلوی قطعی و ساختگی ارائه کرد. اینجا حفظ مرز میان واژهٔ ایرانی کهن و صورت مستند پهلوی برای پژوهش شما ضروری است.

در نتیجه، این مدخل نمونهٔ خوبی است از اینکه یک واژهٔ فارسیِ متأخر می‌تواند معنای بسیار کهنِ «دادخواهی» را با واژهٔ بنیادین ایرانیِ داد (dād) حفظ کرده باشد، بی‌آنکه خودِ صورت «گرزش» را بتوان مستقیماً به زبان ساسانی نسبت داد.

////////////////

بله؛ این توضیح اقبال و حاشیهٔ دهخدا جهت تحلیل «گرزش» را به‌طور جدی تغییر می‌دهد و به‌نظر من باید آن را از «گُرزش» به معنی یک واژهٔ مستقلِ تظلّم جدا کرد.

۱. ضبط و توضیح اقبال

اقبال در لغت فرس، ص. ۲۱۳، ضبط را:

گُرزش، به ضم اول و کسر سوم

آورده است.

اما دهخدا در حاشیهٔ نسخهٔ اقبال نوشته:

«گزرش است از گزاردن، عرضـه کردن؛ مخفف گزارش.»

این یادداشت بسیار مهم است؛ زیرا دهخدا ظاهراً گُرزش را صورت کوتاه‌شده‌ای از «گزارش» می‌داند، نه واژه‌ای مستقل با ریشه‌ای به نام «گرزش».


۲. در نتیجه، معنی بیت دقیق‌تر چه می‌شود؟

متن:

بده دادِ من زان لبانت وگرنه
سوی خواجه خواهم شد از تو بگُرزش

اگر «گرزش» را از خانوادهٔ گزاردن / گزارش بدانیم، «بگُرزش» را باید چیزی در حدود:

به عرض کردن، به گزارش دادن، شکایت و دادخواهی کردن

فهمید.

یعنی:

«حق مرا از آن لبانت ادا کن؛ وگرنه نزد خواجه خواهم رفت و از تو شکایت/دادخواهی خواهم کرد و ماجرا را به او خواهم گزارد.»

این معنی با «تظلّم بود» که اسدی برای مدخل آورده، کاملاً سازگار است.


۳. رابطهٔ «گزارش» و «گزاردن»

این نکته از نظر تاریخی بسیار مهم‌تر از شکل ظاهری «گرزش» است.

خانوادهٔ واژگانی:

گزاردن → گزارش → گزاردنِ سخن/حال → عرضه کردن، بیان کردن، گزارش دادن

است.

در فارسی کهن، گزاردن فقط «به جا آوردن» به معنای امروزی نبود؛ کاربردهایی مانند:

  • بیان کردن،
  • شرح دادن،
  • عرضه کردن،
  • بازگفتن،
  • ادا کردن،

نیز داشته است.

از همین خانواده، گزارش نیز به معنی «شرح و بیان و عرضهٔ مطلب» پدید آمده است.

پس توضیح دهخدا که «گرزش» را مخفف گزارش می‌گیرد، از نظر معنایی با «تظلّم» بسیار خوب جور درمی‌آید.


۴. یک نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ املای «گرزش»

اگر تحلیل دهخدا را بپذیریم، بهتر است در کار شما این واژه را چنین نشان دهیم:

گُرْزِش / گِرْزِش ← گَزارش؟

اما اینجا نباید بدون بررسی نسخه‌ها شکل تاریخی را قطعی کنیم.

چون اگر اصل واژه گزارش باشد، مسئله این است که چگونه:

گزارش → گرزش

شده است.

دهخدا صریحاً می‌گوید:

«گزرش است از گزاردن، عرضـه کردن، مخفف گزارش.»

بنابراین گرزش احتمالاً صورت کوتاه‌شده/دگرگون‌شدهٔ خانوادهٔ گزارش است.

این توضیح از نظر ریشه‌شناسی بسیار محتمل‌تر از آن است که «گرزش» را یک واژهٔ مستقل بدانیم و برایش ریشه‌ای جداگانه بسازیم.


۵. ارتباط با «گزارش» در فارسی میانه

اینجا مدخل برای پژوهش شما اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

ریشهٔ گزار-/گزاردن از خانوادهٔ واژگانی کهن ایرانی است و در فارسی میانه نیز نمونه‌های مربوط به این خانواده وجود دارد.

اما باید میان این سه مرحله فرق بگذاریم:

فارسی میانه → فارسی دری → فارسی متأخر

بنابراین اگر بخواهیم صورت پهلوی را بازسازی کنیم، باید نخست ریشهٔ فارسی میانهٔ مربوط به گزاردن را مشخص کنیم؛ نمی‌توانیم «گرزش» فارسی دری را مستقیماً به حروف پهلوی تبدیل کنیم.


۶. آیا «گزارش» واژه‌ای پیشااسلامی است؟

اینجا پاسخ نسبت به «گرزش» امیدوارکننده‌تر است.

خانوادهٔ «گزار-/گزاردن» ریشهٔ ایرانی دارد و بسیار کهن است.

اما این دو گزاره را از هم جدا کنیم:

  1. ریشهٔ «گزار-/گزاردن» ایرانی و کهن است. ← با اطمینان بیشتری می‌توان گفت.
  2. همین صورت «گزارش» دقیقاً در دورهٔ ساسانی وجود داشته است. ← برای این ادعا باید شاهد مستقیم ارائه شود.

پس در فهرست پژوهش شما بهتر است بنویسیم:

گرزش ← احتمالاً صورت کوتاه/دگرگون‌شدهٔ گزارش، از خانوادهٔ گزاردن؛ ریشهٔ ایرانی و کهن.


۷. «داد» در این بیت

اکنون اهمیت داد نیز روشن‌تر می‌شود:

بده دادِ من

«داد» اینجا می‌تواند هم‌زمان با مفهوم حق و دادخواهی ارتباط داشته باشد.

بنابراین سراسر بیت یک میدان معنایی واحد دارد:

داد → حق → گزاردن/عرضه کردن → گزارش → شکایت و تظلّم

یعنی گوینده می‌گوید:

حق مرا بده؛ وگرنه نزد خواجه می‌روم و حال و شکایت خود را به او عرضه می‌کنم.


۸. دربارهٔ پهلوی و ساسانی

با توجه به توضیح دهخدا، من پیشنهاد می‌کنم در پژوهش نهایی شما از ساختن یک املای پهلوی برای «گرزش» خودداری کنیم؛ چون اکنون می‌دانیم که ممکن است این شکل، صورت کوتاه‌شده‌ای از «گزارش» باشد.

آنچه با اطمینان بیشتری می‌توان گفت این است که اگر یک نویسندهٔ ساسانی مانند یک موبد می‌خواست مفهوم «گزارش/عرضه کردن/بیان کردن» را بنویسد، از صورت فارسی میانهٔ خانوادهٔ گزاردن و املای پهلوی آن استفاده می‌کرد، نه از شکل فارسی دریِ «گرزش».

دربارهٔ کرتیر نیز همین اصل برقرار است: اگر واژه یا ریشه در زبان او وجود داشته باشد، باید آن را در پهلوی کتیبه‌ای ساسانی جست‌وجو کرد.


نتیجهٔ نهایی اصلاح‌شدهٔ مدخل «گُرْزِش»

گُرْزِش: در «لغت فرس» به معنی تظلّم و دادخواهی آمده است. اقبال آن را با ضم اول و کسر سوم ضبط کرده است. دهخدا در حاشیهٔ نسخهٔ اقبال، ضبط و تحلیل دیگری پیشنهاد کرده و نوشته است: «گزرش است از گزاردن، عرضـه کردن؛ مخفف گزارش.» بر اساس این یادداشت، «گرزش» را بهتر است صورت کوتاه‌شده یا دگرگون‌شده‌ای از خانوادهٔ گزارش/گزاردن بدانیم. در بیت خسروانی، «از تو بگرزش» یعنی از تو نزد خواجه شکایت و دادخواهی خواهم کرد، یعنی حال و شکایت خود را نزد او عرضه و گزارش خواهم کرد. بنابراین «گرزش» احتمالاً واژه‌ای مستقل به معنی تظلّم نیست، بلکه معنای «تظلّم» از کاربرد آن در ساخت گزارش کردنِ شکایت حاصل شده است.

صورت پیشنهادی برای پروندهٔ نهایی شما

گُرْزِش ← گِزْرِش/گَزْرِش ← گزارش ← گزاردن

معنی در شاهد: شکایت کردن، دادخواهی کردن، عرضه و گزارش کردنِ شکایت نزد خواجه.

ریشه: ایرانی و مربوط به خانوادهٔ «گزاردن»؛ اما تعیین صورت دقیق فارسی میانه و املای پهلوی نیازمند شاهد مستقیم است.

این تحلیل، به‌نظر من، از پاسخ قبلی ما دربارهٔ «گرزش» دقیق‌تر است و باید جایگزین آن شود.


//////////////////

براساس قواعد نگارش و ویرایش شعر فارسی، متن لغت‌نامه را بازبینی و نقطه‌گذاری (علائم سجاوندی) ابیات را به شکل زیر اصلاح کردم:

گرزش . [ گ َ زِ ] (اِمص ) تظلم و دادخواهی و تضرع و زاری نمودن. با کاف تازی هم به‌نظر آمده است. (برهان) (آنندراج). تظلم. (صحاح الفرس) :
بده دادِ من زآن لبانت، وگرنه
سوی خواجه خواهم شد از تو به گرزش!
(خسروانی یا خسروی)
مرحوم اقبال در لغت فرس (ص ۲۱۳) «گرزش» را به ضم اول و کسر سوم ضبط کرده است. مرحوم دهخدا در حاشیهٔ نسخهٔ لغت فرس چاپ اقبال نوشته‌اند: «گزرش است از گزاردن، عرضه کردن»؛ مخففِ گزارش. رجوع به حاشیهٔ برهان قاطع چاپ معین ذیل «گرزش» شود. || تشنیع. (فرهنگ نعمت‌الله) :
زمانه کرد مرا مبتلا به گرزشِ او؛
گهی به پای کلوبه (؟)، گهی به پای کنیب!
(طیان)
مگر سرگرانیِ گرزش تواند
که بردارد از مملکت رسمِ گرزش؟
(شمس فخری، از جهانگیری).

/////////////

 گزاردن . [ گ ُ دَ ] (مص ) (از: گزار + دن، پسوند مصدری). گزاریدن. گزاشتن. جزوِ اول «ویچار» (شرح کردن، توضیح دادن)؛ سانسکریتِ «ویچاریتی» (سنجیدن، تأمل کردن، وارسی کردن)، «ویچارا» (تأمل، سنجیدن)، «ویچارانا» (تأمل، شرح دادن)؛ پهلویِ «ویچاریشن»، «ویچارتن». و رجوع شود به هوبشمان ایضاً. (حاشیهٔ برهان چ معین). || ادا کردن. انجام دادن. به‌جا آوردن؛ چنان‌که در نماز، طاعت، حق، شکر، شغل، کار، مقصود، فرض، فریضه، حج:

شبِ سده است، یکی آتشِ بلند افروز؛
حق است مر سده را بر تو، حقِّ او بگزار!
(فرخی)
شغل همه درسنجی، دادِ همه بستانی؛
کارِ همه دریابی، حقِّ همه بگزاری.
(منوچهری)
من دل به تو سپردم تا شغلِ من بسنجی؛
زآن دل به تو سپردن، تا حقِّ من گزاری.
(منوچهری)
سلطان آب خواست و طهارت کرد و دو رکعت نماز بگزارد. (تاریخ سیستان). و در بازنمودنِ آن، حقِّ نعمتِ این خاندانِ بزرگ را گزارده باشد. (تاریخ بیهقی). که مر ترا شغلی پیش آید، هرچند ترا کفایتِ گزاردنِ آن باشد، مستبدِ رأیِ خویش مباش. (منتخب قابوسنامه).
حقِّ هر کس به کم‌آزاری بگزارم،
که مسلمانی این است و مسلمانم.
(ناصرخسرو)
بگزار به شکرِ حق آن کس
کو کرد دلِ تو عقل را کان.
(ناصرخسرو)
آن است خرد که حقِّ این جادو
مرد از رهِ دین و زهد بگزارد.
(ناصرخسرو)
فرمود که چون آب نیست، تیمم کنید و نماز گزارید. (قصص‌الانبیاء ص ۲۱۹).
فرضِ یزدان را بگزارد هر کس که کند
خدمتِ خاصهٔ سلطان به خلا و به ملا.
(مسعودسعد)
کار آن‌چنان که آید بگزارم،
عمر آن‌چنان که باید بگسارم.
(مسعودسعد)
گفت: بترسم که یزدان را شکر به واجبی نتوانم گزارد. (نوروزنامه).
منت بکن و فریضهٔ حق بگزار،
وآن لقمه که داری ز کسان باز مدار.
(خیام)
ما متعجبیم... که طاعتِ امیرِ خود نداشتی و فرمانی که خدای تعالی بر تو کرده بود نگزاردی. (تاریخ بخارای نرشخی). از قضا عفو خواست و به حج رفت و حج گزارد و مدتی به عراق ببود. (تاریخ بخارای نرشخی ص ۴). حقِّ سخن بدین جمله گزارده نشدی. (کلیله و دمنه). هر که صلت دهد، حقِّ مهتری گزارد. (راحةالصدور راوندی). طهارتی کرد و دو رکعت نمازِ بی‌نیاز بگزارد. (سندبادنامه).
حاجت بنمای تا برآرم،
مقصود بگوی تا گزارم.
(نظامی)
گفت: یا باسلیمان، من از آن می‌ترسم که به قیامت جدِّ من دست در من زند که چرا حقِّ متابعتِ من نگزاردی. (تذکرةالاولیاء عطار). حسن گفت: اکنون وقتِ حج است، برو حج بگزار. (تذکرةالاولیاء عطار).
نتوان گزارد حقِّ ثنایِ ملک به شعر،
نتوان به آسمان ز رهِ نردبان رسید.
(کمال‌الدین اسماعیل)
ای ایاز، این کار را زوتر گزار،
زآن‌که نوعی ز انتقام است انتظار.
(مولوی)
او فرضِ خدا نمی‌گزارد،
از قرضِ تو نیز غم ندارد.
(سعدی، گلستان)
دو رکعت نماز گزاردم. (انیس‌الطالبین نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۷). و او را بر دیگر آتش‌ها تفضیل نهاد تا شکرِ نعمتِ او گزارده باشد. (تاریخ قم ص ۸۳).
|| پرداختن. تأدیه کردن؛ چنان‌که در وام، قرض، خراج، مالیات:
گزارم فامِ طبعِ خود به اندک مدحِ صدرِ تو،
که از انعامِ اسلافِ تو اندر فام بسیارم.
(سوزنی)
آن مرد در تذکره نگاه کرد و در آن‌جا نوشته بود که هزار درم وام دارم؛ پس آن مرد وامِ او بگزارد. (تذکرةالاولیاء).
خراج اگر نگزارد کسی به طیبتِ نفس،
به قهر از او بستاند کمینه سرهنگی.
(سعدی، گلستان)
|| رسانیدن. تبلیغ؛ چنان‌که در پیغام:
بدو گفت: آری، گزارم پیام
برین‌سان که گفتی و بردی تو نام.
(فردوسی)
پیغامِ امیرالمؤمنین گزارد بنزدیکِ ایشان. (تاریخ سیستان). من پیغام به تمامی بگزارم... بازگشتم و جواب بازبردم. (تاریخ بیهقی). رسول پیغام‌ها گزارد و بهرام جواب این قدر داد که ملک، حق و میراثِ من است. (فارسنامهٔ ابن‌البلخی ص ۷۶). و این پیغام به رسول (ص) گزار؛ و پیغمبر (ص) جواب داد که اپرویز را دوش کشتند، شما این سخن را بهر که می‌گویید. (فارسنامهٔ ابن‌البلخی ص ۱۰۶).
|| ادا کردن. بیان کردن. اظهار کردن. در میان نهادن؛ چنان‌که در سخن، قول، پاسخ:
همان نیز داننده مردِ کهن،
که از پادشاهان گزارد سخن.
(فردوسی)
سخن‌ها شنیدی، تو پاسخ گزار،
که کندی نه خوب آید از شهریار.
(فردوسی)
بپرسم ترا، راست پاسخ گزار،
اگر بخردی، کامِ کژی مخار.
(فردوسی)
روز و شب از آرزویِ جنگ و شبیخون،
جز سخنِ جنگ بر زبان نگزاری.
(فرخی)
در سرم افکنده چرخ، بر که سپارم عنان؟
بر لبم آورده جان، با که گزارم عنا؟
(خاقانی)
|| صرف کردن: بدترین مال آن است که از حرام جمع آری و به آثام بگزاری. (راحةالصدور راوندی).
|| خواب گزاردن. تعبیر کردنِ خواب: یوسف به زندان اندر شد و به نماز ایستاد؛ نماز کردی و با زندانیان حدیث کردی و ایشان را دل خوش کردی و یا خواب گزاردی؛ و هیچ‌کس چندان خواب نبیند که مجوسان. (ترجمهٔ طبریِ بلعمی). ترا از نیکوکاران می‌شماریم تا زندانیان را خواب‌ها می‌گزاری. (ترجمهٔ طبریِ بلعمی). و هر کسی خواب داند گزاردن و استاد بود؛ چون کسی او را خوابی پرسد، اگر آن خواب بد بود، او خاموش بود، نگزارد. (ترجمهٔ بلعمی).
که بگزارد او خوابِ شاهِ جهان،
نهفته برآرد ز بندِ نهان.
(فردوسی)
حضرتِ خواجه با من این خواب را می‌گزاردند. (انیس‌الطالبین نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۳۸).
|| رها کردن. ترک کردن. (ناظم‌الاطباء). || نقش و طرح کردنِ اولِ نقاشان و طراحان. (برهان).