زَاوُش و زَوَاش. نام ستارهٔ مشتری است [اورمزدی گوید:
حسودانت را داده بهرام نحس
ترا بهره کرده سعادت زواش
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ لطفأ نتیجه نهائی بحث این مدخل؟
متن
اورمزدی گوید:
حسودانت را داده بهرامِ نحس
ترا بهره کرده سعادتِ زواش
معنی
زواش ← مشتری ← سعد و سعادت
واژههای مهم از نظر تاریخی
- زَاوُش / زَوَاش: نام ایرانیِ کهنِ مشتری؛ از مهمترین واژهٔ این مدخل.
- بهرام: واژهای ایرانی و کهن؛ در اینجا نام سیارهٔ مریخ است. نباید در این بیت آن را با معنای ایزد بهرام خلط کرد.
- حسودان: واژهای عربی.
- نحس: عربی، به معنی نامیمون و بدیمن.
- سعادت: عربی، به معنی نیکبختی و فرخندگی.
متن
اورمزدی گوید:
حسودانت را داده بهرامِ نحس
ترا بهره کرده سعادتِ زواش
معنی
زواش ← مشتری ← سعد و سعادت
واژههای مهم از نظر تاریخی
- زَاوُش / زَوَاش: نام ایرانیِ کهنِ مشتری؛ از مهمترین واژهٔ این مدخل.
- بهرام: واژهای ایرانی و کهن؛ در اینجا نام سیارهٔ مریخ است. نباید در این بیت آن را با معنای ایزد بهرام خلط کرد.
- حسودان: واژهای عربی.
- نحس: عربی، به معنی نامیمون و بدیمن.
- سعادت: عربی، به معنی نیکبختی و فرخندگی.
فلک سادس است زاوش را
که دهنده است دانش و هش را.
این قطعه را اگر فقط از نظر شرح معنی و تحلیل واژگان خودِ شاهد بررسی کنیم، چنین میتوان خواند:
زَاوُش و زَوَاش: نام ستارهٔ مشتری است.
«بهرامِ نحس» یعنی مریخِ نامیمون، نصیب حسودان تو شده است؛ اما زواشِ سعادتبخش، یعنی مشتریِ سعد، بهره و نصیب تو شده است.
در واقع شاعر یک تقابل نجومی ساخته است:
بهرام ← مریخ ← نحس
بنابراین «زواش» در این شاهد بههیچوجه به معنی شخص یا صفت نیست؛ نام خاص یک جرم آسمانی، یعنی مشتری (Jupiter)، است.
از خود این شاهد نمیتوان گفت زواش دقیقاً به همین صورت در فارسی باستان یا پهلوی نوشته میشده است. اما اینکه یک نام مستقل ایرانی برای مشتری در فارسی باقی مانده، برای بررسی سنت نجومی پیش از اسلام بسیار بااهمیت است.
پس در ثبت نهایی پژوهش شما، بهتر است فعلاً چنین بنویسیم:
زَاوُش، زَوَاش: نام ایرانیِ کهنِ سیارهٔ مشتری. صورت واژه احتمالاً از سنت نجومی پیشااسلامی ایران به فارسی دری رسیده است؛ اما صورت دقیق فارسی میانه و املای پهلوی آن، بدون شاهد مستقیم، قطعی نیست. بهرام نیز در این شاهد نام ایرانیِ مریخ است. تقابل «بهرامِ نحس» و «زواشِ سعادت» بازتاب تقسیم سنتی سیارات به نحس و سعد در نجوم قدیم است.
و یک اصلاح نسبت به پاسخ قبلی من: نباید صرفاً از «زواش» نتیجه بگیریم که ریشهٔ ایرانی آن «اثبات شده» است؛ برای این حکم باید صورتهای همریشه در منابع ایرانی میانه یا دیگر زبانهای ایرانی را پیدا کنیم.
////////////////
این قطعه را اگر فقط از نظر شرح معنی و تحلیل واژگان خودِ شاهد بررسی کنیم، چنین میتوان خواند:
زَاوُش و زَوَاش: نام ستارهٔ مشتری است.
«بهرامِ نحس» یعنی مریخِ نامیمون، نصیب حسودان تو شده است؛ اما زواشِ سعادتبخش، یعنی مشتریِ سعد، بهره و نصیب تو شده است.
در واقع شاعر یک تقابل نجومی ساخته است:
بهرام ← مریخ ← نحس
بنابراین «زواش» در این شاهد بههیچوجه به معنی شخص یا صفت نیست؛ نام خاص یک جرم آسمانی، یعنی مشتری (Jupiter)، است.
از خود این شاهد نمیتوان گفت زواش دقیقاً به همین صورت در فارسی باستان یا پهلوی نوشته میشده است. اما اینکه یک نام مستقل ایرانی برای مشتری در فارسی باقی مانده، برای بررسی سنت نجومی پیش از اسلام بسیار بااهمیت است.
پس در ثبت نهایی پژوهش شما، بهتر است فعلاً چنین بنویسیم:
زَاوُش، زَوَاش: نام ایرانیِ کهنِ سیارهٔ مشتری. صورت واژه احتمالاً از سنت نجومی پیشااسلامی ایران به فارسی دری رسیده است؛ اما صورت دقیق فارسی میانه و املای پهلوی آن، بدون شاهد مستقیم، قطعی نیست. بهرام نیز در این شاهد نام ایرانیِ مریخ است. تقابل «بهرامِ نحس» و «زواشِ سعادت» بازتاب تقسیم سنتی سیارات به نحس و سعد در نجوم قدیم است.
و یک اصلاح نسبت به پاسخ قبلی من: نباید صرفاً از «زواش» نتیجه بگیریم که ریشهٔ ایرانی آن «اثبات شده» است؛ برای این حکم باید صورتهای همریشه در منابع ایرانی میانه یا دیگر زبانهای ایرانی را پیدا کنیم.
//////////
زاوش. [ وُ ] (اِخ) ۞ نام کوکب مشتری است. (برهان قاطع). نام ستاره ٔ مشتری است که لفظ دیگرش برجیس است. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). آقای پورداود آرد: کلمه ٔ زاوش یا زواش که در همه ٔ فرهنگها ضبط است و شعرای قدیم بمعنی مشتری استعمال کرده اند بنظر میرسد که مانند کلمات درهم و دینار و الماس و دیهیم و غیره اصلاً یونانی و از زوس Zeus (خدای بزرگ ) مشتق باشد. (یشتها ج 1 ص 23 از حاشیه ٔ دکتر معین بر برهان قاطع):
