مَنِش. همّت بود. [بوشکور گوید :
در این مدخل، مَنِش از نظر معنایی واژهای بسیار مهم است؛ زیرا برخلاف بسیاری از مدخلهای لغت فرس که ممکن است صرفاً واژهای ادبی باشند، «منش» ادامهٔ مستقیم یک خانوادهٔ کهن ایرانی است و برای بحث دربارهٔ زبانهای ایرانی میانه و پهلوی نمونهٔ خوبی به دست میدهد.
۱. معنی مدخل
اسدی میگوید:
مَنِش. همّت بود.
یعنی «منش» در اینجا به معنای همت، اراده، عزم، خوی و کیفیت درونیِ شخص است؛ البته «همّت» در فارسی امروز تنها بخشی از میدان معنایی آن را میرساند. در شاهدهای بوشکور، معنای «خوی و سرشت و ارادهٔ درونی» آشکارتر است.
بیت نخست:
بِهَر نیک و بد هر دوان یک منشبِراز اندرون هر دوان بدکنش
مفهوم کلی آن ظاهراً چنین است:
در هر نیک و بد، هر دو [گونهٔ مردم] یک «منش» هست؛ اما در درونِ [بدکنش]، منشِ بد قرار دارد.
مصراع دوم در ضبطی که شما آوردهاید اندکی دشوار است و عبارت «بِراز اندرون» نیازمند مقابله با نسخهٔ اصل است. بنابراین بهتر است در تفسیر نحوی آن بیش از اندازه قطعی نباشیم.
بیت دوم روشنتر است:
منش باید از مرد چون سَروَر استاگر برز و بالا ندارد رواست
یعنی:
هنگامی که مردی سرور و بزرگ است، باید منش و خوی شایسته داشته باشد؛ اگر از نظر قامت و بلندیِ اندام برتری ندارد، باکی نیست.
اینجا تقابل بسیار زیباست: برز و بالا در برابر منش. یعنی ارزش مرد به قامت و ظاهر او نیست، بلکه به منش اوست.
۲. «منش» از دیدگاه زبانشناسی تاریخی
«منش» را باید در شمار واژههای کهن ایرانی دانست.
صورت فارسی نو:
مَنِش
با خانوادهٔ:
- مَن = اندیشه، ذهن، منش
- مَنِش = خوی، رفتار، سرشت، روش، همت
- مَنِشکردن / منش داشتن
- و از همان خانواده، مفاهیمی مانند مینو / مینوی از ریشهٔ بسیار کهن man- «اندیشیدن» هستند.
ریشهٔ بنیادی ایرانی را معمولاً به هندواروپاییِ:
*men- «اندیشیدن، به ذهن آوردن»
بازمیگردانند.
از همین ریشه در زبانهای هندواروپایی خانوادهٔ بزرگی پدید آمده است؛ مثلاً در سانسکریت man- «اندیشیدن» و در لاتین mens «ذهن» نیز از همین خانوادهاند.
اما برای کار ما مهمتر از همه این است که منش در فارسی یک واژهٔ اصیل ایرانی است، نه وامواژهای عربی یا ترکی.
۳. آیا «منش» پیش از اسلام وجود داشته است؟
به احتمال بسیار زیاد، بله.
اما باید میان دو مسئله فرق بگذاریم:
- وجود ریشه و خانوادهٔ واژه در زبانهای ایرانی پیش از اسلام
- اثبات دقیق همین صورت نوشتاریِ «منش» در فارسی باستان
برای اولی شواهد بسیار قوی است؛ برای دومی نباید بدون شاهد کتیبهای ادعا کرد که «منش» دقیقاً با همین صورت فارسی نو در پارسی باستان نوشته میشده است.
در فارسی باستان، ریشهٔ man- کاملاً شناخته شده است و واژههای وابسته به آن در دستگاه واژگانی ایرانی باستان حضور دارند.
بنابراین وقتی شما میپرسید:
«نوشیروان و بزرگمهر یا کرتیر آن را چگونه مینوشتند؟»
پاسخ دقیق این است که نمیتوانیم شکل فارسی نوِ «منش» را عیناً به آنان نسبت دهیم؛ باید صورت تاریخیِ زبان زمان آنان را بازسازی کنیم.
۴. اگر کرتیر مینوشت، چه خطی بود؟
کرتیر در سدهٔ سوم میلادی میزیست؛ بنابراین اگر واژهای از این خانواده را در متن پهلوی مینوشت، با خط پهلوی کتیبهای مواجه بودیم، نه خط فارسی امروزی.
در دورهٔ ساسانی، برای «منش» نمیتوانیم به سادگی حروف امروزی:
م ن ش
را در پهلوی قرار دهیم و بگوییم «این همان املای تاریخی است».
خط پهلوی هزوارش، چندارزشی بودن حروف، و املای تاریخی خاص خود را داشت. بنابراین یک بازسازی باید بر اساس صورت واقعی واژه در فارسی میانه انجام شود.
صورت فارسی میانهٔ مرتبط را میتوان به صورت تقریبی:
manēšn / manēšnīh
در نظر گرفت، با توجه به معنایی که از «رفتار، خوی، منش» مورد نظر باشد.
اما اینجا یک نکتهٔ بسیار مهم وجود دارد:
«منش» فارسی نو الزاماً برابر با یک صورت واحدِ پهلوی نیست.
ممکن است در فارسی میانه برای «خوی»، «رفتار»، «کردار»، «اندیشه» و «سرشت» واژههای متفاوتی به کار رفته باشد. بنابراین نباید صرفاً از روی شکل فارسی نو یک املای پهلوی بسازیم.
۵. پارسی باستان، فارسی میانه و فارسی دری را نباید یکی گرفت
برای این مدخل بهتر است سه مرحله را جدا کنیم:
| دوره | وضعیت |
|---|---|
| پارسی باستان هخامنشی | خانوادهٔ ریشهٔ man- وجود دارد |
| فارسی میانهٔ ساسانی | خانوادهٔ man- و مشتقات آن ادامه دارد |
| فارسی دری | مَنِش به صورت شناختهشدهٔ فارسی درآمده است |
بنابراین «منش» یکی از آن واژههایی است که ریشهٔ بسیار کهن ایرانی دارد و در فارسی پس از اسلام نیز زنده مانده است.
۶. آیا «منش» انیرانی است؟
خیر؛ در این مدخل، «منش» را باید ایرانی دانست.
البته ریشهٔ بسیار کهن men- در خانوادهٔ زبانهای هندواروپایی گسترده است. بنابراین اگر «انیرانی» را به معنای «غیرایرانی» به کار ببریم، نباید واژههای همریشهٔ هندی یا اروپایی را «وامواژهٔ انیرانی» تلقی کنیم.
مثلاً:
همه از یک میراث بسیار کهن هندواروپاییاند؛ این با وامگیری مستقیم یکی نیست.
۷. «منش» در دو بیت بوشکور چه معنایی دارد؟
به نظر من برای این دو شاهد، ترجمهٔ «همت» به تنهایی کافی نیست.
در بیت اول، «منش» بیشتر:
خوی، سرشت و کیفیت درونی
است.
در بیت دوم:
منش باید از مرد چون سرور است
«منش» معنایی نزدیک به:
بزرگواری، خوی شایسته، شخصیت و رفتار درخور یک سرور
دارد.
پس توضیح اسدی، یعنی «همّت بود»، تنها یکی از معانی تاریخی این واژه را ثبت کرده و تمام میدان معنایی آن را دربرنمیگیرد.
۸. نکتهٔ مهم دربارهٔ «برز و بالا»
در:
اگر برز و بالا ندارد رواست
«برز» و «بالا» نیز برای بحث شما مهماند.
بَرْز واژهای ایرانی و بسیار کهن است و با مفهوم بلندی، بلندی قامت، ارتفاع و برتری ارتباط دارد.
پس بوشکور عملاً میگوید:
اگر مرد سرور است، آنچه لازم دارد منش است؛اگر برز و بالا ندارد، اشکالی ندارد.
این بیت از نظر تاریخ اندیشهٔ ایرانی نیز جالب است: فضیلت اخلاقی بر زیبایی یا بلندی جسمانی مقدم شمرده میشود.
۹. اگر بخواهیم آن را «به خط پهلوی» نشان دهیم
اینجا باید بسیار محتاط باشیم.
اگر هدف شما نمایش علمی باشد، من پیشنهاد نمیکنم برای «منش» یک شکل پهلوی حدسی را به صورت قطعی بنویسیم و زیر آن بگوییم «این همان چیزی است که کرتیر مینوشت».
بهتر است در پژوهش شما سه ردیف جدا شود:
فارسی دری:
مَنِش
ریشهٔ ایرانی باستان:
*man- «اندیشیدن»
فارسی میانه:
صورت و املای دقیق باید بر اساس شاهد فارسی میانهٔ مربوط تعیین شود.
و سپس اگر شکل پهلوی ارائه میکنیم، آن را با برچسب:
بازسازی / صورت احتمالی فارسی میانه
مشخص کنیم، نه «املای قطعی کرتیر».
نتیجهٔ نهایی مدخل
مَنِش در این شاهد، واژهای اصیل و کهن ایرانی است و از خانوادهٔ ریشهٔ هندواروپایی *men- «اندیشیدن» میآید. معنای آن در شعر بوشکور از «همت» گستردهتر است و شامل خوی، سرشت، رفتار، شخصیت و ارادهٔ درونی میشود. در بیت دوم، «منش» معیار شایستگی مردِ سرور در برابر برز و بالا، یعنی امتیاز جسمانی، قرار گرفته است.
و از نظر روششناسی، نباید صورت «مَنِش» فارسی دری را عیناً به کرتیر یا بزرگمهر نسبت داد. برای کرتیر باید صورت فارسی میانه و خط پهلوی ساسانی را بازسازی یا از متن واقعی به دست آورد؛ برای بزرگمهر نیز همین احتیاط لازم است. تنها در مورد شاعر پس از اسلام، یعنی بوشکور، میتوانیم همین صورت مَنِش را با اطمینان در زبان ادبی او ثبت کنیم.
اگر بخواهیم این مدخل را در همان چارچوب پژوهشی شما پیش ببریم، مرحلهٔ بعدیِ بسیار مفید این است که خودِ صورت فارسی میانهٔ «منش» و مشتقاتش را از متون پهلوی ساسانی جدا کنیم و سپس شکل نوشتاری واقعی آن در خط پهلوی را، نه حدسی، بازسازی کنیم.
/////////////
مَنِش
مَنِش در این مدخل به معنی همّت، خوی، رفتار و سرشتِ درونی آمده است. با توجه به دو شاهد بوشکور، معنای «خوی و سرشت» برای آن مناسبتر از «همّت» به نظر میرسد.
۱. بیت نخست بوشکور
به هر نیک و بد هر دوان یک منشبراز اندرون هر دوان بدکنش
معنای کلی: هر دو تن، چه در کار نیک و چه در کار بد، یک خوی و سرشت دارند؛ و در درون، هر دو بدکنشاند.
در اینجا منش آشکارا به خوی، سرشت و طبیعت اخلاقی اشاره دارد؛ یعنی کیفیتی درونی که رفتار انسان از آن سرچشمه میگیرد.
۲. بیت دوم
منش باید از مرد چون سرور استاگر برز و بالا ندارد رواست
یعنی: مردی که سرور و بزرگ است باید منش و خوی شایسته داشته باشد؛ اگر از لحاظ قامت و بلندیِ اندام بلندبالا نباشد، باکی نیست.
این بیت بسیار مهم است، زیرا تقابل میان منش و برز و بالا نشان میدهد که مقصود از منش، شایستگی و بزرگواریِ درونی است، نه بلندی جسمانی.
ریشه و لایهٔ ایرانی
منش از واژههای بسیار مهم و کهن ایرانی است و از نظر ریشهشناسی با مفهوم اندیشه، ذهن، خوی و رفتار ارتباط دارد. در فارسی امروز نیز:
- منش = خوی و رفتار و طرز کردار
- نیکمنش = دارای خوی نیک
- بدمنش = دارای خوی بد
این خانواده از نظر تاریخی بسیار کهنتر از فارسی نو است و در دستگاه مفاهیم ایرانیِ مربوط به اندیشه و کردار اخلاقی سابقه دارد.
در زبانهای ایرانی میانه نیز صورتهای همریشه وجود داشتهاند. از همین خانواده، در سنت زردشتی و ایرانی، مفهوم سهگانهٔ اندیشه، گفتار و کردار اهمیت بنیادی دارد؛ با این حال نباید «منش» فارسی را مستقیماً معادل یک واژهٔ خاص اوستایی یا پهلوی دانست مگر اینکه صورت تاریخی دقیق آن را مستند کنیم.
آیا «منش» پیشااسلامی است؟
بله، از نظر ریشه و خانوادهٔ واژگانی، واژهای ایرانی و بسیار کهن است. شاهد بوشکور نیز اهمیت خاصی دارد، زیرا بوشکور از شاعران نخستین دورهٔ فارسی دری است و این واژه را در معنایی به کار میبرد که بعدها نیز در فارسی استمرار یافته است.
بنابراین برای فهرست واژههای ایرانیِ کهن شما، منش را میتوان در زمرهٔ واژههای ایرانیِ اصیل و کهن قرار داد؛ هرچند برای نسبت دادن یک صورت مشخصِ فارسی باستان یا پهلوی باید جداگانه شاهد متنی داشته باشیم.
نتیجهٔ نهایی مدخل
/////////////
به هر نیک و بد هر دوان یک منشبه راز اندرون هر دوان بدکنش.(ابوشکور)
ترا گر منش زآن من برتر استپدر جوی و راز تو با مادر است.(فردوسی)
ز کردار بد دور داری منشنپیچی ز بیغاره و سرزنش.(فردوسی)
چو بهرام از آن گلشن آمد برونتو گفتی همی بارد از چشم خونمنش دیگر و گفت و پاسخ دگرتو گفتی به پروین برآورد سر.(فردوسی)
کسی را کو هنر بسیار و دل پاک و منش والامحال روزگار آید بر او پیدا کند همتا.(قطران، دیوان چ محمد نخجوانی ص ۲۸)
به خفتن منش رهنمون آیدشنداند که این خواب چون آیدش.(نظامی)
چو آیین پیکار شد ساختهمنشها شد از مهر پرداخته.(نظامی)
چو شب خواست کز غم سپاه آوردمنش سر سوی خوابگاه آورد.(نظامی)
- آقامنش؛ آنکه طبع بزرگان دارد، بلندنظر.
- انوشهمنش؛ خوشطبع، پایدار، شادمان:
انوشهمنش باد دارای دهرز نوشین جهان باد بسیاربهر.(نظامی)
- بدمنش. رجوع به «بدمنش» شود.
- برترمنش. رجوع به «برترمنش» شود.
- بزرگمنش. رجوع به «بزرگمنش» شود.
- بیمنش. رجوع به «بیمنش» شود.
- پرمنش. رجوع به «پرمنش» شود.
- پَهْلَومنش. رجوع به «پهلومنش» شود.
- خردمنش. رجوع به «خردمنش» شود.
- خردکمنش؛ تنگنظر، اندکبین، لئیم، خسیس، پست، فرومایه، زُفت:
بپرسیدش از راد و خردکمنشز نیکیکنش مردم و بدکنش.(فردوسی)
- خسرومنش؛ آنکه طبع خسروان دارد، آنکه سرشت بزرگان دارد:
هم از کودکی بود خسرومنشخردمند و کوشنده و کاردان.(فرخی)
- خوشمنش. رجوع به «خوشمنش» شود.
- زیبامنش. رجوع به «زیبامنش» شود.
- زیرکمنش. رجوع به ترکیبات «زیرک» شود.
- عطاردمنش. رجوع به «عطاردمنش» شود.
- فرشتهمنش. رجوع به ترکیبهای «فرشته» شود.
- فریدونمنش؛ آنکه طبعی چون فریدون دارد:
فریدونمنش بود و جمشید شاهچنین شاه کم بود بر تاج و گاه.(فردوسی)
- کدخدامنش. رجوع به «کدخدامنش» شود.
- گدامنش. رجوع به «گدامنش» شود.
- منشِ پست؛ پستمنش، فرومایه، کوتهنظر، کوتاهفکر:
منش پست و کمدانش آن کس که گفتمنم، کم ز دانش کسی نیست جفت.(فردوسی)چو اندر پس پرده باشد جوانبماند منش پست و تیره روان.(فردوسی)
- منشِ پستی؛ پستمنشی، پستطبعی:
منش پستی و کام بر پادشابه بیهوده خستن دل پارسا.(فردوسی)
- منش تیز کردن؛ کنایه از حریص و مشتاق ساختن. (آنندراج):
سکندر منش کرد بر باره تیززمین کرده از جرعه یاقوت ریز.(نظامی، از آنندراج)به هر خنده کز لب شکرریز کردشکرخندهای را منش تیز کرد.(نظامی، از آنندراج)چون منش را به باده تیز کنمبر سر خصم جرعه ریز کنم.(نظامی)
- منش خاستن؛ کنایه از به ستوه آمدن و ملول شدن. (از آنندراج):
ز داراپرستی منش خاستهبه مهر سکندر بیاراسته.(نظامی، از آنندراج)
- نیکومنش. رجوع به «نیکومنش» شود.
- والامنش. رجوع به «والامنش» شود.
- وهمنش. رجوع به «وهمنش» شود.
منش باید از مرد چون سرور استاگر برز و بالا ندارد چه باک.(ابوشکور)
منش هست و فرهنگ و رای و هنرندارد هنر شاه بیدادگر.(فردوسی)
که این را منش بود و آن را نبودیکیشان نکوهید و دیگر ستود.(فردوسی)
یکی پادشا بود پولادوندرسیده منش تا به چرخ بلند.(فردوسی)
ولیکن هر آن کس گزیند منشبباید شنیدش بسی سرزنش.(فردوسی)
ز شرم دلیران منش کرد پستخرام و درِ بار دادن ببست.(فردوسی)
عمر و تن او را نه قیاس و نه کران بادچون فضل و منش را نه قیاس و نه کران است.(منوچهری)
- منشزدگی؛ قی: «منشزدگی شتربچه از شیر.» (یادداشت مرحوم دهخدا). رجوع به ترکیب بعد شود.
- منش زدن؛ قی کردن و دارای معدهٔ مختل و معلول گشتن. (ناظمالاطباء).
- منش کردن؛ منش زدن. (ناظمالاطباء). رجوع به ترکیب «منش زدن» شود.
- منش گشتن؛ منش زدن. (ناظمالاطباء). حالت تهوع و دل به هم خوردگی: «[امرود] تشنگی و منش گشتن بنشاند.» (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). «در جمله بادنجان معده را نیک است و منش گشتن بازدارد و سر و چشم را بد باشد.» (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). «انگبین معده را بگزد و منش گشتن آرد.» (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). «علامتهای سوءالمزاج در عسرالبول... آن است که نبض و نفس صغیر و متواتر شود و روی زرد شود و منش گشتن خیزد.» (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). «بیشترین مردمان که اندر کشتی شوند منش گشتن و قی بر ایشان پدید آید.» (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). «هر گاه خون در مثانه یا در امعاء بسته شود... رنگ روی زرد شود... و منش گشتن خیزد.» (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). رجوع به «منش گردا» شود.
نگردد به کام تو هرگز روشروش دیگر و توبه دیگرمنش.(ابوشکور)
فزون زآن فرستم که داری منشنیاید ز بخشش مرا سرزنش.(فردوسی)
ترا هر چه بر چشم بر بگذردبگنجد همی در دلت با خردچنان دان که یزدان نیکیدهشجز آن است و زین بر مگردان منش.(فردوسی)
بترسید سخت از پی سرزنششد از راه دانش به دیگرمنش.(فردوسی)
معجز پیغمبر مکی توییبه کنش و به منش و به گوشت.(محمد بن مخلد سگزی، از تاریخ سیستان ص ۲۱۲)
