۱۴۰۲ فروردین ۲۵, جمعه

 

News Feed posts

دلنوشته ای از استاد مرتضی کریمی نیا در سوگ روانشاد استاد پرویز اذکائی
دوست اندیشمند من !
استاد کیان فر عزیز
مطلبی را در گروهی نوشته بودم
که بی کم و کاست تقدیمتان می کنم و بقای وجود نازنینتان را آرزو می نمایم
فقدان جسم پرویز اذکایی - سپنتمان- بی گمان داغی جانکاه و سوزی مادام بر روان تشنگان دانایی خواهد گذاشت و ضایعه ای جبران ناپذیر را در روزگاری که کتاب خوانی و کتاب دانی کفر ابلیس است و نغمه ی ناجور ؛
بوجود آورده وباز هم پدر پیر فلک را دهه ها شکیبایی بایست تا چون اویی بیاید و از قرن بیست و یکم نقبی به ادوار گذشته بزند و تاریک شده های راه رفته ی ملت هایی را در این شرق الاوسط حوادث ایام روشن گرداند !!!
بی شک این سوگ نشینی ها و این یاد کرد های قالبی و بزرگداشت های تجملی هم سپری خواهد شد
اما روح و روان فرهنگ ما از این درد زنده کشی و مرده پرستی رها نخواهد گشت و چون سپنتمان ها در انزوای تام و تمام روزمرگی مردم و غوغای اب و نان خواهند رفت و شهر خفته هرگز نخواهد دانست که که بودند و چه می گفتند و چکونه می زیستند و کجا رفتند !
در همین همدان یاد گار اعصار و قرون پر از غم و رنج بسیار کسان که خشت زیر سر و بر طارم هفت اختر پای زیستند و کالبد بیجانشان در بیغوله ها پیدا شد و تراژدی همیشگی زیستن و کوچیدن با غربت را رقم زد
پیش از عارف قزوینی و پرویز سپنتمان بسا بزرگانی که تا بودند مردمان ندانستند که کیستند و تا هستند ندانند که که هستند
این جبر تاریخ در این خراب آباد است که نفرات مشایعت کننده تابوت سترگ مردانی چون زرین کوب از تعداد کتاب هایش کمتر باشد و....
دوستداران فضیلت و دانایی
یاران همیشگی گروه آئینه داران کتاب قلم مرا آن توان نیست تا ژرفای فاجعه هجران اندیشمندان را باز تاب دهد
برای تسلی خاطر شما به سروده ابتهاج متوسل می شوم و برایتان بقای با عزت و سعادت ارزو می نمایم :
با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه ، خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را، لیک
دل من خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
هـر دم از حلقه ی عشاق پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
شهریارا ، تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوه گسارا ، تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش بـاشد ، کنارا تو بمان