۱۴۰۲ فروردین ۲۰, یکشنبه

 

آفرینش جهان
در باره چگونگی آفرینش جهان دو نگاه از قدیم وجود داشته است. یکی نگاه سامی و دیگر نگاه ایرانی-یونانی. در نگاه سامی آفریننده یا خالق عالم همه چیز را از هیچ پدید آورده ex nihilo. نقش خدا در ادیان ابراهیمی همین است. خدا سازنده و پدید آورنده همه جهان است . همه چیز را از صفر پدید آورده است. در نگاه دوم خلقت عالم از هیچ نبوده ، و اصلا چیزی نو به وجود نیامده. همه چیز بوده منتهی در یک بی نظمی و آشوب که به آن در یونانی خائوس chaos میگویند. اتفاقی که افتاده این است که نظم و قاعده مندی و عقلانیت بر خائوس سایه افکنده و آن را تبدیل به کازموس cosmos نموده است. پس کار خداوند از لحاظ آفریننده بودن عقلانی کردن و نظم بخشیدن به همه چیز بوده است. اما پرسشی که برای ما مطرح است این است که ایرانیان به آفرینش چگونه نگاه می کردند- البته ایرانیان قدیم. خانم مریم بویس در کتاب تاریخ دین زردشتی(ج ۱, ص ۱۳۱) مینویسد که نگاه اوستا به آفرینش نگاه دوم است یعنی اهورامزدا نظم و خرد و قاعده مندی به جهان بخشیده است ، چنان که فعلی هم که در اوستا برای آفرینش به کار رفته daraya است که به معنی نظم بخشیدن و قاعده مند کردن است. پس نگاه ایرانیان مانند یونانیان بوده است و مثل آنها فکر میکردند، یا بگوییم یونانیان مثل ایرانیان می‌اندیشیدند. در دوره ساسانی و اوایل دوره اسلامی هم فلاسفه ای بودند که چیزهایی را قدیم میدانستند ازجمله هیولی را و معتقد بودند که نقش خدا صورت بخشیدن به همه چیز بوده است. صورت بخشیدن یا فرم دادن هم یعنی عقلانی کردن همه چیز. به عبارت دیگر خدا خورشیدی بوده که نور خرد از او می‌تابیده و همه چیز را روشن می کرده است. در مقابل این روشنایی هم تاریکی بوده، تاریکی اهریمن که بیخردی و جهل است. یکی از این فلاسفه هم ابوالعباس ایرانشهری بوده که گفته اند استاد محمد زکریا رازی بوده است.
مطلبی که گفتیم خیلی کلی است. اگر بخواهیم یک قدم وارد جزییات شویم باید بگوییم که در حقیقت هیچ وقت نبوده که خورشیده خرد بر همه چیز نمی تابیده است. یعنی آغازی برای پیدایش خرد یا صورتها (فرم‌ها) نبوده و به همین جهت ایرانیان میگفتند جهان و صورتهای آن ازلی است و لفظ ازل هم گفته اند در اصل یعنی بی سر ( از اسر گرفته اند).
اما متکلمان ادیان ابراهیمی از این که بگویند جهان قدیم است یعنی همیشه بوده خوششان نمی آمده است، چون آن وقت خدا دیگر اهمیتی نداشت. خدایی که آفریننده همه چیز نباشد چه خدایی است؟ از لازمان هم که فلاسفه ایرانی حرف می‌زدند خوششان نمی آمده است. مهمتر این که از مینو هم حرفی نمی زدند. در حالی که ایرانیان در مورد جهان هستی قایل به دو وجه بودند که یکی را گیتی و دیگری را مینو میگفتند و مینو را هم مقدم بر گیتی میانگاشتد، البته نه از لحاظ زمانی، چون ما وقتی در باره آفرینش یا پیدایش کل جهان سخن میگوییم از زمان خارج می‌شویم و قدم به لازمان میگذاریم. شاعران ما این مطلب را رندانه بیان میکردند وقتی میگفتند:
ما زآغاز و ز انجام جهان بیخبر یم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است
وقتی هم چیزی از زمان خارج بود از مکان هم بیرون است. حکمای ما از شنیدن جهان های موازی تعجبی نمی کردند. کی میداند در مینو چه خبر است؟