۱۴۰۱ بهمن ۲۰, پنجشنبه

همسایه خود را دوست بداریم
پیشتر نوشتم که جوانمردی را در یک جمله می توان خلاصه کرد وان این است که از راه خدمت و کمک به دیگران می توان به خود اهورایی که حقیقتی کلی universal است نزدیک شد. و به عکس اگر به مردم بدی کنیم ، دیگران را آزار دهیم، مرتکب جنایت شویم ،از خود حقیقی خود دور میشویم، از خدا دور می شویم. حالا می خواهم اضافه کنم که در این «دیگران » هم اولویت هست ، یعنی ما در وهله‌ی اول آن خود اهورایی را در نزدیکان خود می توانیم بیابیم، و به آنها خدمت کنیم . به همین دلیل است که در مسیحیت می گویند که همسایه خود را دوست بدارید. این یعنی برای دوست داشتن خود اهورایی تان همین همسایه دیوار به دیوار تان را دریابید. از همسایه نزدیک تر اهالی خانواده اند. اگر قرآن می گوید و بالوالدین احسانا ، منظورش این است که برای اینکه به «خود اهورایی» نزدیک شوید بروید به پدر و مادرتان خدمت کنید, نیکی کنید . هیچ کس نمی تواند با آزار دادن پدر و مادر خود خوشبخت شود، به خودی اهورایی خود نزدیک شود. شما از راه احسان به پدر و مادر است که می توانید به حقیقت خودی خود نزدیک شوید ، و او شوید . اگر صبح در راه اداره یا مدرسه افتاده ای را دیدید برای نزدیک شدن به خود اهورایی تان دست آن افتاده را بگیرید .
خود اهورایی با جان و روان یکی نیست . خیلی ها این اشتباه را کرده اند. ولی خود اهورایی که هویت حقیقی و مینوی ماست بعد از مرگ هم هست در حالی که جان بعد از مرگ تن را رها میکند. نمیدانم! شاید علت این که بر سر مزار درگذشتگان می روند همین باشد. چون گرچه جان آنها از تن رها شده ولی خودی آنها با ایشان هست.
یادم افتاد سالهاست بر سر خاک پدر و مادرم نرفته ام. چقدر ناگهان هوای انها به سرم زد. نزدیکتر از آنها به من چه کسانی بودند؟
پ.ن. قهرمان رمان «بیگانه» کامو یادم هست که نسبت به همه کس بیگانگی احساس میکند به خصوص به مادرش که تازه مرده. در واقع احساس بیگانگی او نسبت به مادرش خلاصه بیگانگی او از همه است و آن هم به خاطر بیگانگی او از خویشتن خویش است. نمی دانم اشاره ای به این مطلب در کتاب هست یا نه ( کتاب را من حدود شصت سال پیش خواندم و همان موقع هم ، به قول جوانها، مرا گرفت. الان میفهمم چرا).