زمان در فلسفه ایرانی
درباره زمان، فلاسفه و حکما ، چه ایرانی و چه غیر ایرانی، سخنان گوناگونی گفته اند. کسانی که با اینشتن آشنایی دارند نظر او را درباره زمان شاید شنیده باشند که میگفت : زمان بعد چهارم است. این یعنی زمان یک چیز موهوم یا به طور کلی ذهنی نیست. دانشجویان فلسفه اولین چیزی که درباره کانت و نظر او راجع به زمان میشنوند ذهنی بودن زمان است. کانت میگفت زمان و مکان صورتهایی هستند که ذهن آدمی به ادراکات تجربی و حسی ما میبخشد. او زمان و مکان را سوبژکتیو میدانست، اما موهوم نمیدانست یعنی فقط ذهن آدم آن را نمیسازد بلکه ساختار ذهنی آدم چنین است که هر چیزی را که از راه حواس دریابد در قالب زمان و مکان میریزد. پس زمان و مکان هم به نوعی ابژکتیواند ولی نه به این معنی که در خارج از ذهن یا نفس الامر هم وجود داشته باشند. ولی فلاسفه قدیم زمان را واقعی میدانستند.، منتهی برخی برای آن جنبه جوهری قائل می شدند و برخی جنبه عرضی. ارسطوییان آن را مقدار حرکت میدانستند. ابوالبرکات بغدادی آن را مقدار وجود، سهروردی آن را مقوله ای در جنب مقولات جوهر و کم و کیف و اضافه می دانستند. ناصر خسرو که در کتاب زادالمسافر فصلی را به چیستی زمان اختصاص داده، ابتدا نظر برخی از فلاسفه قدیم ایرانی را در این باره نقل و نقد کرده است. بنا به گفته او، برخی از فیلسوفان زمان را جوهر دانسته اند و برخی آن را « عدد حرکات جسم». حکیم ابوالعباس ایرانشهری هم که « زمان» و « دهر» و «مدت » را به یک معنی دانسته است درباره زمان گفته است که دلیل علم خداست همچنان که مکان دلیل قدرت خداست. محمد زکریا رازی که از ایرانشهری پیروی می کرده زمان را جوهری گذرنده تعریف کرده است. تعریف خود ناصر خسرو این است که: « زمان چیزی نیست مگر گشتن حالهای جسم (از) پس یکدیگر». به عبارت دیگر او زمان را به جز حرکت جسم چیزی نمی داند.
مطالبی که ناصر خسرو نوشته است به فارسی است و فیلسوفانی که نام برده ایرانی بوده اند ولذا او در واقع آراء فلسفی ایرانیان را مطرح کرده است، هر چند که او درباره زمان از نظر حکمای پیش از اسلام سخنی نگفته است. در حالی که زمان در فلسفه ایرانیان یکی از مفاهیم اصلی است و به نظر من یکی از جهات اختلاف فلسفه ایرانی و فلسفه یونانی در این است که فلسفه ایرانی زمان محور است در حالی که فلسفه یونانی بیشتر مکان محور بوده است. حتی امروز هم این اختلاف در فلسفه غرب و نگاه فلسفی ما ایرانیان دیده میشود. اهمیت زمان در تفکر ایرانی به حدی است که مبدأ آفرینش را زروان خوانده اند و زروان پدر زمان است. در دوره اسلامی تصوف عاشقانه ایرانی تحت تأثیر یکی از وجوه بحث زمان تحت عنوان « وقت» بوده اند. وقت اگر چه خودش لفظی عربی است ولی مطالبی که صوفیه درباره وقت گفته اند مبتنی و متکی بر آرای عرفای ایرانی پیش از اسلام است که جوانمردان خوانده میشدند و از آیین مهر پیروی می کردند. وقت دریچه ایست که ما را به ازل و ابد و به قول فرنگیها ایترنیتی مرتبط میسازد. در اینجا من به گوشه ای از مفهوم وقت در ضمن بحث زمان در یکی از مهمترین منابع فلسفی ایران یعنی بندهشن اشاراتی میکنم.
بحثهایی که در فلسفه ایرانی درباره زمان شده است مسبوق به سخنانی است که در دوره اسطوره ای شده است. در یونان هم همینطور. ایرانیان و یونانیان حرفهایی درباره زمان میگفتند که از جهاتی به هم شبیه بود. مثلاً در هر دو تمدن زمان را واقعی یعنی ابژکتیو میدانستند. وقتی در دوره فلسفی میگفتند زمان جوهر است یعنی زمان در خارج از ذهن وجود دارد ، و وجود مستقلی در عالم دارد، به طوری که برای زمان پدر هم قائل می شدند، پدری که خود ورای آفرینش بود. یونانیان پدر زمان را کرونوس می خواندند. ایرانیان هم گاهی او را زروان می خواندند و گاهی خود اهورامزدا. در بندهش آفریدگار زمان اهورامزدا یا هرمزد است. وجوه شباهت دیگری هم میان عقاید یونانیان و ایرانیان هست که من کاری با آنها ندارم. چیزی که در اینجا میخواهم شرح دهم نظریه ایرانیان درباره زمان است که به نظرم خاص خود ما ایرانیان است و به جرأت میتوان گفت یکی از عمیقترین سخنانی است که درباره زمان گفته شده است یا لااقل من در جایی خوانده ام.
عقیده ایرانیان درباره زمان اگرچه عقیده ایست فلسفی ولی در قالب داستان و در واقع اسطوره در ابتدای کتاب بندهش بیان شده است. داستان پیدایش زمان یا آفرینش آن در ضمن داستان اهورامزدا و اهریمن و سرپیچی اهریمن از فرمان خداوند ذکر شده است، داستانی که روایتی از آن در قرآن هم آمده است. منظورم همان داستان شیطان است که خدا به او گفت به آدم سجده کن و او نکرد و گفت من از آتشم و او از خاک و لذا به او سجده نمی کنم. خدا هم او را از پیش خود دور کرد و لعنتش کرد. سپس شیطان در واکنش گفت: لاغوینهم اجمعین. همه را گمراه میکنم.
اسطوره بندهش نیز نزدیک به همین داستان است. خدا به اهریمن میگوید : « بر آفریدگان من یاری بر، ستایش کن!» ( ترجمه بهار) ولی اهریمن اطاعت نکرد و گفت: «نبرم بر آفریدگان تو یاری، و ندهم ستایش، بلکه... بگروانم همه آفریدگان تو را به نادوستی تو و دوستی خود.» تا اینجا اختلاف مهمی در این دو روایت از اسطوره ابلیس یا اهریمن و سجده نکردن او به آدم نیست. اما از اینجا به بعد که مسئله زمان پیش می آید روایتها اندکی فرق میکنند. در بندهش موضوع زمان به عنوان یک چیزی که خدا برای مقابله کردن با تهدید اهریمن خلق می کند مطرح میشود- اسلحه ای که هرمزد برای نبرد با اهریمن پدید میاورد. زمان آنقدر نیرومند است که میتواند نقشههای اهریمن را خنثی کند و برنامه های شرارت آمیز او را متوقف نماید. در واقع خدا زمان را برای این خلق میکند که اهریمن نتواند پیروز شود ، چون اگر پیروز شد تا ابد شر در جهان حاکم می گردید. ولی الان این طور نیست. و این به خاطر زمان است. در واقع زمان مهلت معین و معلومی است که هرمزد به اهریمن میدهد تا شرارت کند ولی مهلتش که تمام شد دیگر کاری نمی کند. ( به ظاهر بچهگانه این اسطوره نگاه نکنید . به معنی توجه کنید).
در قرآن هم ابلیس از خدا مهلت می خواهد و خدا هم به او مهلت میدهد. این مهلت را به این معنی گرفته اند که خدا تا قیامت به ابلیس مهلت داده است. تفسیری هم که از کلمات قرآنی«وقت معلوم» کرده اند همین است. یعنی خدا تا قیامت به ابلیس مهلت داده . ولی در فلسفه ایرانی مهلت و وقت که هر دو وجوهی از زمان اکرانه اند معنای دیگر دارد. زمان یا مهلتی که به اهریمن داده میشود درست است که به این معنی است که همیشه نمیتواند شرارت کند، بلکه زمان جلوی او را میگیرد و او را متوقف میکند ، نه در قیامت، چنان که مفسران قران پنداشته اند. در همین جا. اهریمن نمی تواند مدام بدی کند و پیوسته در جهان شرارت کند. به او مهلت میدهند. مدتی بدی میکند ولی مهلت او که تمام شد نیکی اهورامزدا آغاز میشود. مدتی شب است و تاریکی همه جا را میگیرد ولی بعد روز میشود و آفتاب همه جا را روشن میکند . این خاصیت زمان است که اهریمن را متوقف کند.
تقدیر چنین کرد خدای عالم
نیکی زپس بدی و شادی پس غم
زمان آن قدر قدرت دارد که نه تنها بدیها را متوقف میکند و در برابر اهریمن سدّ ایجاد میکند، بلکه نیکی ها را هم قطع میکند . در واقع برای هر چیز مقدار تعیین میکند. به همین جهت در بندهش میگوید « زمان نیرومندتر از هر دو آفرینش است » یعنی هم نیکی هایی که هرمزد می آفریند و هم بدیهایی که اهریمن پدید می آورد. زمان در فلسفه ایرانی شعور و آگاهی دارد، همان طور که در فلسفه نوافلاطونی طبیعت دارای شعور و آگاهی است. در بندهش آمده است که «زمان از آگاهان آگاه تر است، چنان که داوری به زمان توان کردن. (به) زمان است که خانمان برافگنده میشود.» ( ترجمه بهار ، ۳۶). زمان است که عزیز را ذلیل می کند. اوست که خانمان برانداز است و هیچ کس از چنگال او در امان نیست.
از همینجاست که فردوسی زمان را همچون دروگری دانسته است که زندگیها را با داس خود درو میکند.
بیابان و آن مرد با تیز داس
تر و خشک را زو دل اندر هراس
تر و خشک یکسان همی بدرود
دگر لابه سازی سخن نشنود
دروگر زمان است و ما چون گیا
همانش نبیره همانش نیا
به پیر و جوان یک به یک ننگرد
شکاری که پیش آیدش بشگرد
جهان را چنین است ساز و نهاد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
تمثیل داس را شکسپیر هم در یکی از سوناتهای خود به کار برده است. صوفیان نیز وقت را به همین معنی به کار برده و آن را سیف یا شمشیری قاطع خوانده اند، شمشیری که لحظه ها را درو میکند. در عین حال «وقت » با خود نیکی به ارمغان می آورد. « وقت معلوم» که در قرآن آمده است از نظر صوقیه مانند رزق معلوم است. به همین دلیل سخن از « نقد وقت» به میان می آورند و نقد وقت «روزی» جان است. این روزی هر لحظه و هر آن برای هرکس از آسمان جان نازل میشود و همه کوشش انسان باید در این باشد که فرزند وقت باشد، ظرفی باشد که این نقد را در خود جای دهد.
بدین ترتیب « وقت معلوم» که بهره ای از زمان است و خود زمان است، در فلسفه ایرانی، یک چیز منفعل نیست، بلکه کاملا فعال است. و واقعیت دارد ، یعنی در خارج از ذهن بشر هست. زمان یک واقعیت بیرونی و انکار ناپذیر است. زمان یک منبع انرژی معنوی بیکران است. این درست خلاف چیزی است که فیلسوف آلمانی کانت می گفت. کانت به هر حال زمان را قابلیتی در ذهن میدانست. هرچند که او این قابلیت را عمومیت میبخشید و به همه اذهان نسبت میداد ولی باز هر چه بود ذهنی بود. زمان برای ذهن در حکم ظرفی بود که داده های حسی در آن می ریخت. اما در فلسفه ایرانی زمان موجودیتی است خارج از ذهن. او همچون خورشید درخشان در آسمان جان میتابد و تابش آن به همه جا، به همه دلها، می رسد. پس زمان نیز برای همه داده هایی دارد که وقت (معلوم ) خوانده میشود و ذهن انسان است که باید ظرف دریافت کننده باشد. انسان باید فرزند وقت باشد و هر آن روزی خود را که از آسمان برایش نازل میشود دریافت کند. بنابراین در فلسفه ایرانی زمان به منزله ظرف نیست بلکه ذهن ، یا به قول حکما و عرفای ایرانی « دل» ، است که باید ظرف باشد ، کاسه ای باشد برای دریافت روزی آسمانی خود که در حال (Now یا Eternal Now ) برایش میرسد. ظرف شدن دل هم درست به خلاف آنچیزی است که کانت میگفت. کانت مانند تجربیون انگلیسی همچون لاک و هیوم، اولین مرحله از شناخت هر چیز را ادراکات حسی می دانست. با داده های حسی است که ذهن به علم و شناخت می رسد. اما در فلسفه و عرفان ایرانی دل انسان برای این که از داده های زمان یا وقت بهره مند شود باید دریچه حواس را ببندد. در واقع داده های حسی است که مزاحم انسان می شود و نمیگذارد دل پذیرای « وقت» گردد. به همین جهت حکما و عرفای ما می گویند: بنشینید و چشمهایتان را ببندید و بروید به درون خود و مراقب نفس های خود باشید، چه، در هر دم و بازدم احوالی که روزی شماست از آسمان وقت بر دل شما نازل می شود و شما غافلید و آنها را مفت از دست میدهید.
