۱۴۰۵ شهریور ۱۱, چهارشنبه

دستیاریاری ده بود، عنصری گوید: دستیار و ستور و کار سفر ساخته کو دهد چه نیکوتر.

دستیار

  یاری ده بود، عنصری گوید:

  دستیار و ستور و کار سفر     ساخته کو دهد چه نیکوتر

مطلوب است  شرح معانی این قطعه و  لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟       شرح معانی بیت‌ها


  • مفهوم کلی: این قطعه بر اهمیت داشتنِ یاور و کارگزار کارآمد، آماده‌سازی وسایل سفر و فراهم آوردن اسباب نیکو و بهنجار تأکید می‌کند.

  • دستیار یاری ده بود: دستیار و معاون واقعی کسی است که یاری‌رسان و گره‌گشا باشد، نه آنکه بار خاطر گردد.

  • عنصری گوید: گوینده این بیت ابوالقاسم حسن بن احمد عنصری بلخی، شاعر نامدار دربار غزنوی است.

  • دستیار و ستور و کار سفر / ساخته کو دهد چه نیکوتر: «ستور» به معنای چهارپا و مرکب راهوار است. شاعر می‌گوید داشتنِ دستیار، مرکب راهوار و اسباب و آمادگی برای سفر، آنگاه ارزشمند است که شخص کاردان و کارگزار، امور را چنان به سامان و نیکو بسازد که بهتر از آن متصور نباشد («ساخته» یعنی آماده و فراهم‌شده).

بررسی لغات و ریشه‌شناسی پیشااسلامی (ایرانی و انیرانی)

  • دستیار: از پارسی میانه (dast-yār)؛ مرکب از «دست» (عضو بدن) + پسوند یاری و همراهی (yār). در پهلوی به صورت dastyār به معنای دستیار، معاون و مددکار به کار رفته است.

  • ستور: از پارسی میانه stōwr و پارسی باستان stūra- (به معنای چارپا، اسب، ستور). در اوستا به صورت stura- آمده است.

  • کار: از پارسی میانه kār، پهلوی اشکانی kār، و پارسی باستان kāra- (که در پارسی باستان هم به معنای کار و هم به معنای لشکر و مردم بوده است).

  • سفر: وازه‌ای عربی (از ریشه س-ف-ر) و معرب است؛ در زبان‌های باستانی ایرانی برای سفر یا راهپیمایی از واژگانی چون rāh، šad یا ترکیب‌های مربوط به راه و رفتن استفاده می‌شده است.

  • ساخته: صفت مفعولی از مصدر «ساختن»؛ در پارسی میانه sāxtan (به معنای آماده کردن، آراستن، درست کردن) و ریشه اوستایی آن sā- (آموختن، رهبری کردن) است.

  • چه نیکوتر: مرکب از «چه» (چیزی که، آنچه) + «نیکو» (از پارسی میانه nēkūk) + پسوند صفت برتر «-تر».

نگارش واژگان برگزیده به خط پهلوی (کتیبه‌ای و کتابی)

برخی از واژگان کلیدی این قطعه که ریشه در زبان پهلوی (پارسی میانه) دارند، به خط پهلوی کتابی (سادگی تحریر متون زرتشتی) و آوانویسی بدین شرح است:

  • دستیار (dastyār):

    $$\text{𐭩𐭠𐭩𐭮𐭲𐭣}$$
    (دستیار)

  • ستور (stōwr):

    $$\text{𐭫𐭥𐭲𐭮}$$
    (ستور)

  • کار (kār):

    $$\text{𐭲𐭠𐭪}$$
    (کار)

  • ساخته (sāxtag):

    $$\text{𐭢𐭲𐭧𐭠𐭮}$$
    (ساخته)

                 

 ///////////

دستیار. [ دَس ْت ْ] (ص مرکب، اِ مرکب) یاری ده. (لغت فرس اسدی) (صحاح الفرس). مُمِدّ ومعاون و مددکننده و یاری دهنده. (برهان). مددکار و ممد. (آنندراج) (انجمن آرا). مددکار. (غیاث). قوت و قدرت دهنده و یار و ناصر. (ناظم الاطباء). معاضد. معاون. معین. عون . مدد. همدست و مساعد. همکار. شریک در عمل. (یادداشت مرحوم دهخدا). یاری دهنده:

بدین مرز با ارز یار توام
به هر نیک و بد دستیار توام.

فردوسی.


غریبیم و تنها و بی دستیار
به شهر کسان در بماندیم خوار.

فردوسی.


نه بور نبردی بکار آیدم
نه ایدر کسی دستیار آیدم.

اسدی.


بکوهی برآمد همه سنگ و خار
تنی چندش از ویژگان دستیار.

اسدی.


دستیار و ستور کار سفر
ساخته کرد هرچه نیکوتر.

عنصری.


عفریت دوستار تو و دستیار تست
جبریل دستیار من و دوستار من.

ناصرخسرو.


رایان ترا مسخر و شاهان ترا مطیع
گردون ترا مساعد و اقبال دستیار.

مسعودسعد.


جان او را دستیار دل او را دوستدار
طبع ورا سازوار عقل ورا ترجمان.

مسعودسعد.


ز من دوستان روی برتافتند
نه کس دستیار و نه کس مهربان.

مسعودسعد.


زیان چه دارد اگر وقت کار و ساعت جنگ
بود سپاه ترا دستیار از آتش و آب.

مسعودسعد.


تن من چون جدا شد از بر تو
عاجز آمدکه دستیار نداشت.

مسعودسعد.


جاه و تخت تو دستیار تواند
بادی از جاه و تخت برخوردار.

مسعودسعد.


به پیروزی برو با طالع سعد
که نصرت خنجرت را دستیار است.

مسعودسعد.


بتا نگارا بر هجر دستیار مباش
ازآنکه هجر سر شور و رای شر دار.

مسعودسعد.


شاها بنای ملک بتو استوار باد
در دست جاه تو ز بقا دستیار باد.

مسعودسعد.


نیک و بد دان در این سپنج سرای
جفت بد دستیار ناهمتای.

سنائی.


شاید که خاکپای تو بوسم که خود توئی
مداح را بجود و بانصاف دستیار.

سنائی.


بادش سعادت دستیار ارواح قدسی دوستدار
اجرام علوی پیشکار ایزد نگهبان باد هم.

خاقانی.


هرچه دامن تا گریبان دستیار خواجگی است
جمله را در آستین نه آستین را برفشان.

نظامی .


در ملک دستیار قلم گشت عدل او
تا تاب و گوشمال کمند و کمان دمد.

سلمان (از شرفنامه ٔ منیری).


نیست مر درماندگان فاقه را
جز ایادی و عطایت دستیار.

؟ (از آنندراج).


دریادلا ز صدر تو محروم مانده ام
زیرا که نیست عزم مرا دستیار پای.

؟ (از شرفنامه ٔ منیری).


|| شاگرد و زیردست. (برهان ). زیردست و مرید و شاگرد و مطیع. (ناظم الاطباء). نوچه . || وزیر. (ناظم الاطباء). || سلاح . (آنندراج). || دستیاره . دست بند. دستوانه :
بر پای ظلم هیبت او پای بند گشت
بر دست عدل دولت او دستیار شد.

ابوالفرج رونی.