زَوار زن بیژن بود، فردوسی گوید: سوی خانه رفتند از آن چاهسار بیکدست بیزن بدیگر زوار.
زوار. خادم. در بعضی از فرهنگها تخصیص کرده اند به خادم بیماران و زندانیان. اینجا همسر بیژن.
مطلوب است شرح معانی این قطعه و لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟
- خادم بیماران و زندانیان: اشاره به ویژگی بارز منیژه دارد که همچون پرستاری دلسوز، خادم و تیماردار مردی در بند و گرفتار شد.
- اینجا همسر بیژن: تطبیق این نقش تاریخی-اساطیری با موقعیت یا شخصیتی دیگر در زمان حال؛ یعنی فداکاری و پرستاری بیدریغِ همسری شبیه به منیژه در حق همسرش.
- زوار (Zovvār): در عربی جمع زائر است، اما در ادب فارسی و پهلوی میتواند با ریشههای کهن ارتباط یابد. در پارسی میانه واژه zōr به معنای زور، نیرو، و همچنین هدیه و پیشکش (زور آوردن / زو گرفتن در آیینهای کهن) آمده است. در این سیاق، بیشتر به معنی یاریرسان و مددکار است.
- خادم (Khādem): واژهای عربی است، اما معادلهای پیشااسلامی آن در پارسی میانه عبارتند از:
- پراستار یا پَرستار (از ریشه اوستایی par- به معنی پرستیدن، خدمت کردن و تیمار داشتن).
- بندگان یا کنیزک (در معنای کهن خدمتگذار).
- بیمار (Bimār): واژهای اصیل ایرانی است. ریشه در پارسی میانه vimār (ویمار) و اوستایی vī-māra دارد که از پیشوند جدایی vī- و ریشه mar (مردن، رنج بردن، آزار دیدن) ساخته شده است؛ یعنی کسی که تنش رنجور و رو به کاستی است.
- زندانی (Zendāni): ریشه در پارسی میانه zēndān (زندان) دارد. واژه zēn در پهلوی به معنای زره یا سلاح نیز بوده، اما zēndān از ریشه اوستایی باستان مشتق شده که به جایگاه حبس و بند اطلاق میگردد. در پارسی باستان معادل آن بند (banda) و جایگاه بندیان بوده است.
- همسر (Hamsar): از پارسی میانه hamsar (هم + سر)، به معنای همتا، برابر، و کسی که با انسان در یک سطح و همسرنوشت است. در اوستایی باستان برابر با ترکیباتِ همتا و همراه بوده است.
- بیمار (Vimār):$$\text{𐭥𐭩𐭬𐭠𐭫} \quad (\text{wymʾl})$$
- زندان (Zēndān):$$\text{𐭬𐭩𐭭𐭛𐭠𐭭} \quad (\text{zyndʾn})$$
- همسر (Hamsar):$$\text{𐭧𐭬𐭮𐭫} \quad (\text{ḥmsl})$$
- پرستار / خادم (Parastār):$$\text{𐭯𐭫𐭮𐭲𐭠𐭫} \quad (\text{plstʾl})$$
- بند / زندانی (Banda):$$\text{𐎲𐎭𐎫} \quad (\text{b-n-d-a})$$
- همتا / همسر (Ham-sara):$$\text{𐎧𐎶𐎿𐎼} \quad (\text{h-m-s-r})$$
زوار. [ زَ ] (ص ، اِ) خادم. در بعضی از فرهنگها تخصیص کرده اند به خادم بیماران و زندانیان . (جهانگیری ). مطلق خادم را گویند عموماً و خادم بیماران و زندانیان خصوصاً. (برهان ). خادم ، پرستار، مخصوصاً آنکه خدمت بیماران یا زندانیان کند. (فرهنگ فارسی معین ). کسی بود که در بندی یا در زندانی بود و از بهر او کاری کند... (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 130). خدمتکار و پرستار بیمار. (ناظم الاطباء). آنکه خدمت بندیان کند و محبوسان را نگاه دارد. فردوسی گوید... ۞ و در فرهنگ در این بیت بمعنی برادر رستم گفته که او را زواره نیز گویند و غلط کرده زیرا در آن سفر زواره همراه رستم نبود و فردوسی در آن داستان نام زواره مطلقاً نبرده بلکه مراد منیژه است که در بند خدمت می کرد. (از فرهنگ رشیدی ). کسی که خدمت بندیان کند و ایشان را سرپرستی نماید چنانکه منیژه مر بیژن را کرده بود بعد از خلاصی بیژن که رستم و بیژن و منیژه بازمی گشتند، فردوسی گوید ۞ ... و در فرهنگ زوار را زواره برادر رستم دانسته و خطا کرده زیرا که در آن داستان اصلاً اسم زواره مذکور نگردید و مقصود از این زواره منیژه است که در چند سال محبوسی بیژن خدمت او را می کرده است و این شعر فردوسی که از زبان کیخسرو گفته بوقتی که در جام گیتی نما حال بیژن را دیده می گوید که دختری نامور در آن زندان زوار یعنی خدمتکار اوست ۞ ... ثابت میشود که منیژه است نه زواره . (انجمن آرا) (آنندراج ). خدمتگر و یاری ده باشد.(لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 48) (لغت فرس اسدی چ پاول هرن ص 36). تیماربر. (از صحاح الفرس ) :
به یک دست بیژن به دیگر زوار.
که بیژن به توران به بند اندر است
زوارش یکی نامور دختر است .
بهارش تویی غمگسارش تو باش
بدین تنگ زندان زوارش تو باش .
چو روزی برآمد نبودش زوار
نه خورد و نه پوشش نه اندهگسار.
بندیان داشت بی زوار و پناه
برد با خویشتن به جمله براه .
اندرین زندان سنگین چون بماندم بی زوار
از که جویم جز که از فضلت رهایی را سبب .
به زندان سلیمانم ز دیوان
نمی بینم نه یاری نه زواری .
شادان شده ای که من به یمگان
درمانده و خوار و بی زوارم .
|| جیره ٔزندانی . غذای زندانی :
درم رباید تیغ تو زانش در سر خصم
کنی به زندان و ز مغز او دهیش زوار ۞ .
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ فیاض ص 277).
|| زنده و ذی حیات را نیز گویند. (برهان ) (از جهانگیری ) (از ناظم الاطباء). بمعنی زنده نیز گفته اند. (از فرهنگ رشیدی ). ذی حیات . (جهانگیری ). رجوع به معنی آخر شود. || صدا و آواز تند و تیز باشد. (برهان ) (از جهانگیری ) (از ناظم الاطباء). بمعنی آواز نیز گفته اند اما در عربی زؤار بالضم و زئیر هر دو بمعنی آواز شیر آمده . (از فرهنگ رشیدی ). آواز تیز. (جهانگیری ). رجوع به معنی بعد شود. || زن پیر فرتوت سال خورده را هم گفته اند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). زن پیر. (جهانگیری ). بمعنی زن پیر نیز گفته اند. (فرهنگ رشیدی ). در نسخه ٔ لغت فرس اسدی ۞ می نویسد: «زوار زن بیژن بود» و مرادش از زن بیژن ، منیژه دختر افراسیاب است و همین کلمه ٔ زن بیژن ، بگمان من زن پیر خوانده شده و کلمات فرتوت و سالخورده را هم صاحب برهان و امثال او بر آن افزوده اند و زنده و تند و تیز هم تصحیفات کلمه ٔ زن بیژن می باشد و غلط است و زوار بمعنی خادم است و در این بیت فردوسی ... ۞ مراد از زوار، منیژه دختر افراسیاب . (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || زندانبان ۞ . (ناظم الاطباء).
