پروارمِجمره عود را خوانند و پرواری دیگر آنکه خود را بپرورانند، شعر:
مجمره را آتش لطیف
بر افروخت
خود بپروار بر نهاد و همی سوخت
مطلوب است شرح معانی این قطعه و لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟
- مجمره (مُجمَر): واژهای معرب است. اصل آن در پارسی میانه (پهلوی ساسانی) mgml (خوانش: mugmar یا mōmar) به معنای آتشدان و بخوردان بوده که از ریشه اوستایی gahm یا همخانواده با آن گرفته شده و سپس به زبان عربی راه یافته است.
- آتش: از واژههای اصیل ایرانی است. در پارسی میانه ātash و در پهلوی اشکانی ātash، و در اوستایی به صورت āϑra- (آثْرَ) آمده است.
- لطیف: واژهای عربی است و ریشه پیشااسلامی ندارد، اما در ادبیات صوفیانه فارسی جایگاهی دیرینه یافته است.
- افروخت: از فعلهای اصیل ایرانی است. در پارسی میانه ap-rōxtan (یا frōxtan) و ریشه هندواروپایی آن به معنای روشن کردن و تابیدن است.
- خود: ضمیر مشترک ایرانی است. در پارسی میانه خوَدْ (xwäd)، در پارسی باستان xuva- و در اوستایی xva- به معنای خویش و خود است.
- پروردن (پروار / بپروار): از مصدرهای کهن ایرانی است. در پارسی میانه parwurtan (پروردن) و در اوستایی perena- یا ریشههای مرتبط با تغذیه و بالیدن است.
- نهاد: از فعل نهادن؛ در پارسی میانه nihādan و در ایرانی باستان از ریشه ni-hā-.
- سوخت: از فعل سوختن؛ در پارسی میانه sōxtan و در اوستایی sōc- (سوختن و درخشش) است.
- آتش (ātash): 𐭠𐭩𐭲𐭱 (Ātash)
- خود (xwad): 𐭧𐭥𐭣 (Xwad)
- سوخت (sōxt): 𐭮𐭥𐭤𐭲 (Sōxt)
- نهاد (nihād): 𐭭𐭄𐭠𐭲 (Nihād)
///////////////
پروار. [ پ َرْ ] (ص) فربه. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). سَمین. بشبیون:
تو کت این گاوهای پروارند
لاغران را مکش که بیکارند.
مرغ گوید به شبان تو گذارنده ٔ خلق
ز تو کرده ست ز تن قسمت پروار مرا (کذا).
منطقی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
|| (اِ) جانوری باشد که آنرا در جای خوبی بندند و خوراک لایق دهند تا فربه شود. (برهان ). جانوری که در خانه ٔ تابستانی خنک بربندند تا فربه شود بدین جهت پرواری گویند و مردم گمان برند که بمعنی پرورش داده است و حال آنکه بدین معنی پرورده است نه پرواری. (رشیدی). || (اِمص) پرورش. آنکه خود را بپرورانند.(لغت نامه ٔ اسدی):
روان پرور ایدون که تن پروری
به پروار تن رنج تا کی بری.
|| (اِ) جائی که جانوران را نگاه دارند تا فربه شوند:
روز بپروار بود فربه از آن شد چنین
شب تن بیمار داشت لاغر از آن شد چنان.
|| مجمره ٔ عود را خوانند... دقیقی گوید :
مجمره را آتش لطیف برافروخت
عود بپروار برنهاد و همی سوخت .
این معنی و شاهد آن در سایر نسخ لغت نامه ٔ اسدی نیز آمده است. لیکن در این بیت یا پروار بمعنی فروارخانه ٔ زمستانی و امثال آن است و یا خروار بمعنی بسیار، چه مجمره را در مصراع اول گفته و همان در مصراع دوم برای رسانیدن مقصود کافی بود. || رف و طاق و طاقچه. پرواره. || گنجینه. (برهان) (جهانگیری). || خانه ٔ تابستانی و خانه ٔ بادگیردار را نیز گویند یعنی اطراف آن تمام پنجره داشته باشد. (برهان ). خانه ٔ تابستانی سرد. (رشیدی). خانه تابستانی. (جهانگیری
). || خانه ای را گویند که بر بالای خانه سازند و دراطراف آن دریچه ها گذاشته باشند تا از هر جانب که باد در اهتزاز آید در آن خانه بوزد و آنرا پربار و پرباره و پربال و پرباله و فربال و فرباله نیز خوانند. (جهانگیری ). برواره . (رشیدی ). بالاخانه . || تخته هائی که سقف خانه را بدان پوشند. (برهان ) (جهانگیری). || بول و پیشاب بیمار که پیش طبیب برند. (برهان ). قاروره . دلیل . پرواره . پیسیار.
|| مایه ٔاقتحام . پشتوان:
گفت دینی را که این دینار بود
کاین فژاگن موش را پروار بود.
|| جغدسرای (؟) را گویند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
- بپروار بستن؛ فربه کردن. پروار کردن:
سودای تو از برای قربان
بسته ست زمانه را بپروار.
- بپروار داشتن؛ بپرواری بستن:
وگر شد دشمنش فربه ز نعمت هم روا باشد
که گردون از پی کشتن همی دارد بپروارش.
کس مرغ را که داشت بپروار، ندهد آب
من مرغ و ارز آب بپروار میروم.
نه از رحم و انصاف قصاب باشد
اگر گوسفندی بپروار دارد.
- پروار کردن؛ تسمین. فربه کردن گوسفند و گاو و مرغ و جز آن.
- پروار گرفتن؛ فربه شدن:
پروار گرفت روز و بر شب
تبهای دق از نهان برافکند.
