۱۴۰۵ شهریور ۱۱, چهارشنبه

پروارمِجمره عود را خوانند و پرواری دیگر آنکه خود را بپرورانند، شعر: مجمره را آتش لطیف بر افروخت خود بپروار بر نهاد و همی سوخت

 پروارمِجمره عود را خوانند و پرواری دیگر آنکه خود را بپرورانند، شعر:

  مجمره را آتش لطیف بر افروخت

خود بپروار بر نهاد و همی سوخت

مطلوب است  شرح معانی این قطعه و  لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟   

شرح معنای قطعه

«پروار مجمره» استعاره‌ای از آتشی است که در مجمره (سوزن‌دان یا آتش‌دان) افروخته می‌شود و به تَبَع آن، عود یا مواد خوشبو را می‌سوزاند. در این تمثیل، آتش مجمره نماد عشق، روحِ مجرد یا ذاتِ الهی است که عود (معشوق یا سالک) را در بر می‌گیرد. در مصراع دوم، مقصود از «پرواری دیگر آنکه خود را بپرورانند»، اشاره به سلوک درون و خودسازی است؛ یعنی مجاهده‌ای که در آن انسان، خویشتنِ خویش را در آتش ریاضت و معرفت می‌گدازد و می‌پرورد. بیتِ نقل‌شده نیز تمثیل لطیفی از این معناست: آتشِ ملایم و لطیفِ عشق، عود را در مجمره برافروخت و معشوق (یا سالکِ خودساخته) هستیِ خود را بر آتشِ هستی نهاد و در این راهِ پرمهر، سراپا سوخت و فنا شد.

بررسی لغات با ریشه‌های کهن (پیشااسلامی)

  • مجمره (مُجمَر): واژه‌ای معرب است. اصل آن در پارسی میانه (پهلوی ساسانی) mgml (خوانش: mugmar یا mōmar) به معنای آتش‌دان و بخوردان بوده که از ریشه اوستایی gahm یا هم‌خانواده با آن گرفته شده و سپس به زبان عربی راه یافته است.

  • آتش: از واژه‌های اصیل ایرانی است. در پارسی میانه ātash و در پهلوی اشکانی ātash، و در اوستایی به صورت āϑra- (آثْرَ) آمده است.

  • لطیف: واژه‌ای عربی است و ریشه پیشااسلامی ندارد، اما در ادبیات صوفیانه فارسی جایگاهی دیرینه یافته است.

  • افروخت: از فعل‌های اصیل ایرانی است. در پارسی میانه ap-rōxtan (یا frōxtan) و ریشه هندواروپایی آن به معنای روشن کردن و تابیدن است.

  • خود: ضمیر مشترک ایرانی است. در پارسی میانه خوَدْ (xwäd)، در پارسی باستان xuva- و در اوستایی xva- به معنای خویش و خود است.

  • پروردن (پروار / بپروار): از مصدرهای کهن ایرانی است. در پارسی میانه parwurtan (پروردن) و در اوستایی perena- یا ریشه‌های مرتبط با تغذیه و بالیدن است.

  • نهاد: از فعل نهادن؛ در پارسی میانه nihādan و در ایرانی باستان از ریشه ni-hā-.

  • سوخت: از فعل سوختن؛ در پارسی میانه sōxtan و در اوستایی sōc- (سوختن و درخشش) است.

نگارش واژه‌های منتخب به خط پهلوی (کتیبه‌ای / ساسانی)

خط پهلوی، خطی است که در دوره ساسانی برای نوشتن زبان‌های پارسی میانه و اوستایی به‌کار می‌رفته است. در اینجا واژه‌های کلیدی شعر به خط پهلوی (کتیبه‌ای / دبیری ساسانی) بازآفرینی شده‌اند:

  • آتش (ātash): 𐭠𐭩𐭲𐭱 (Ātash)

  • خود (xwad): 𐭧𐭥𐭣 (Xwad)

  • سوخت (sōxt): 𐭮𐭥𐭤𐭲 (Sōxt)

  • نهاد (nihād): 𐭭𐭄𐭠𐭲 (Nihād)

///////////////

پروار. [ پ َرْ ] (ص) فربه. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). سَمین. بشبیون:
تو کت این گاوهای پروارند
لاغران را مکش که بیکارند.

اوحدی.


مرغ گوید به شبان تو گذارنده ٔ خلق
ز تو کرده ست ز تن قسمت پروار مرا (کذا).
منطقی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
|| (اِ) جانوری باشد که آنرا در جای خوبی بندند و خوراک لایق دهند تا فربه شود. (برهان ). جانوری که در خانه ٔ تابستانی خنک بربندند تا فربه شود بدین جهت پرواری گویند و مردم گمان برند که بمعنی پرورش داده است و حال آنکه بدین معنی پرورده است نه پرواری. (رشیدی). || (اِمص) پرورش. آنکه خود را بپرورانند.(لغت نامه ٔ اسدی):
روان پرور ایدون که تن پروری
به پروار تن رنج تا کی بری.

اسدی.


|| (اِ) جائی که جانوران را نگاه دارند تا فربه شوند:
روز بپروار بود فربه از آن شد چنین
شب تن بیمار داشت لاغر از آن شد چنان.

خاقانی.


|| مجمره ٔ عود را خوانند... دقیقی گوید :
مجمره را آتش لطیف برافروخت
عود بپروار برنهاد و همی سوخت .

(حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).


این معنی و شاهد آن در سایر نسخ لغت نامه ٔ اسدی نیز آمده است. لیکن در این بیت یا پروار بمعنی فروارخانه ٔ زمستانی و امثال آن است و یا خروار بمعنی بسیار، چه مجمره را در مصراع اول گفته و همان در مصراع دوم برای رسانیدن مقصود کافی بود. || رف و طاق و طاقچه. پرواره. || گنجینه. (برهان) (جهانگیری). || خانه ٔ تابستانی و خانه ٔ بادگیردار را نیز گویند یعنی اطراف آن تمام پنجره داشته باشد. (برهان ). خانه ٔ تابستانی سرد. (رشیدی). خانه تابستانی. (جهانگیری 

). || خانه ای را گویند که بر بالای خانه سازند و دراطراف آن دریچه ها گذاشته باشند تا از هر جانب که باد در اهتزاز آید در آن خانه بوزد و آنرا پربار و پرباره و پربال و پرباله و فربال و فرباله نیز خوانند. (جهانگیری ). برواره . (رشیدی ). بالاخانه . || تخته هائی که سقف خانه را بدان پوشند. (برهان ) (جهانگیری). || بول و پیشاب بیمار که پیش طبیب برند. (برهان ). قاروره . دلیل . پرواره . پیسیار.
|| مایه ٔاقتحام . پشتوان:
گفت دینی را که این دینار بود
کاین فژاگن موش را پروار بود.

رودکی (از کلیله و دمنه).


|| جغدسرای (؟) را گویند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
- بپروار بستن؛ فربه کردن. پروار کردن:
سودای تو از برای قربان
بسته ست زمانه را بپروار.

عمادی شهریاری.


- بپروار داشتن؛ بپرواری بستن:
وگر شد دشمنش فربه ز نعمت هم روا باشد
که گردون از پی کشتن همی دارد بپروارش.

مجیرالدین بیلقانی.


کس مرغ را که داشت بپروار، ندهد آب
من مرغ و ارز آب بپروار میروم.

خاقانی.


نه از رحم و انصاف قصاب باشد
اگر گوسفندی بپروار دارد.

حاج سید نصراﷲ تقوی.


- پروار کردن؛ تسمین. فربه کردن گوسفند و گاو و مرغ و جز آن.
- پروار گرفتن؛ فربه شدن:
پروار گرفت روز و بر شب
تبهای دق از نهان برافکند.

خاقانی.