۱۴۰۵ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

شَکَر چون شکار است، فردوسی گوید: جهانا ندانم چرا پروری چو پرورده خویش را بشکری.

  شَکَر چون شکار است، فردوسی گوید:

  جهانا ندانم چرا پروری              چو پرورده خویش را بشکری

مطلوب است  شرح این قطعه و معانی لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟

   شرح معنی و مفهوم بیت

این بیت پرمحتوا از حکیم ابوالقاسم فردوسی، گله‌ای ژرف و حکیمانه از چرخ گردون (جهان) است. مضمون محوری آن ناسپاسی روزگار در حق آفریدگان و پروردگان خود است. شاعر جهان را به صیادی (شکارچی) تشبیه می‌کند که با دانه یا ناز، بندگان را می‌پرورد و فربه می‌کند، اما سرانجام همچون صیادی بی‌رحم، طعمه‌های خود را از پای درمی‌آورد و شکار می‌کند. مصراع نخست تعجب و پرسش شاعر از حکمتِ پرورش دادنِ جهان است و مصراع دوم، تناقض آشکار میان پرورش دادن و سپس نابود کردن (شکر کردن در اینجا به معنای بریدن، تکه‌تکه کردن و شکار کردن است) را به تصویر می‌کشد.

بررسی واژگان کلیدی و ریشه‌های پیشااسلامی

  • جهانا (جهان): واژه‌ای است پهلوی (از ایرانی میانه) به صورت gihān، مشتق از اوستایی jafna- یا gəhān به معنای بنیاد، جایگاه و گیتی.

  • پروری (پروردن): از ایرانی باستان fra-vard- (رشد دادن، فزونی بخشیدن)، در پهلوی پروردن (parwardan) و اوستایی perena- یا معادل‌های رشد و پرورش.

  • چو (چون): ادات تشبیه و زمان، در پارسی باستان čiy یا čiyā، در پهلوی چون (čōn).

  • پرورده: اسم مفعول از پروردن، بازمانده از ساختارهای اوستایی و پهلوی.

  • بشکری (بشکر): از ریشه پهلوی بریدن (brīdan یا burdan) به معنای بریدن، درو کردن و پاره کردن. در اینجا فعل مضارع یا امر مرکب با پیشوند استمراری/استقبالی (بـ + شکر/بر) است که در متون کهن به جای بریدن و هلاک کردن به کار رفته است. (توجه: واژه «شکر» در بیت قافیه و به معنای بریدن است که با شکرِ شیرینی تفاوت ریشه‌شناختی دارد و ریشه در هندواروپایی bhter- یا معادل‌های بریدن دارد).

نگارش واژگان منتخب به خط پهلوی (کتابی / ساسانی)
از آنجا که خط پهلوی کتابی برای نگارش زبان پارسی میانه کاربرد دارد، شکل نگارش واژگان اصلی این قطعه بدین قرار است:

  • جهان (gihān): 𐭩𐭧𐭠𐭭 (Yḥʾn / gyhān)

  • پروردن (parwardan): 𐭯𐭫𐭥𐭫𐭣𐭭 (Plwldn)

  • بریدن / بَرید (burdan/brīdan): 𐭡𐭥𐭫𐭣𐭭 (Bwldn)

نگارش خط اوستایی (دین‌پیره) برای واژه جهان و پرورش:

  • جهان: 𐬘𐬌𐬵𐬁𐬥 (jihān)


//////////////////

 شکردن. [ ش ِ ک َ دَ ] (مص) شکار کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث ) (از برهان). قنص . اقتناص. صید. صید کردن. شکریدن. شکاریدن. شکار کردن. (یادداشت مؤلف). شکار کردن و شکستن انسان یا حیوانی را:

شیر گوزن و غرم را نشکرد
چونکه تو اعدای ترا بشکری.

دقیقی.


چو بهرام دانست کآمَدْش مرگ
نهنگی کجا بشکرد پیل و کَرگ.

فردوسی.


به پیر و جوان یک بیک بنگرد
شکاری که پیش آیدش بشکرد.

فردوسی.


کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکار است و مرگش همی بشکرد.

فردوسی.


همان شیر درّنده را بشکرد
ز دامش تن اژدها نگذرد.

فردوسی .

کس از گردش آسمان نگذرد
وگر بر زمین پیل را بشکرد.

فردوسی.


چون روز جنگ باشد جز پیل نفکنی
چون روز صید باشد جز شیر نشکری.

فرخی.


گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای.

مسعودسعد.


اندر او مرغ خانگی نپرد
زآنکه باز از هوا ورا شکرد.

سنایی.


مرغ آز و نیاز عالمیان
باز برّ و عطای تو شکرد.

سوزنی .


به یک کرشمه و یک غنچه زآن دو شکّر خویش
هزاردل بربایی هزار جان بشکری.

سوزنی.


چو باز او شکرد صید او چه کبک و چه گرگ
چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر.

انوری .


چنبردف شکارگه زآهو و گور و یوز و سگ
لیک به هیچ وقت از او هیچ شکار نشکری .

خاقانی.


- باز شکردن؛ صید کردن. شکریدن:
من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را
که خران را حکما باز به شیران شکرند.

ناصرخسرو.


- دل کسی را شکردن؛ دل او را شکار کردن. دل او را بشکستن. کنایه از کشتن وی:
همان کن کجا از خرد درخورد
دل اژدها را خرد بشکرد.

فردوسی.


|| گرفتن و اخذ کردن. (ناظم الاطباء). || شکستن. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث) (برهان). شکستن جسمی را چون جام و شیشه و یا عضوی را چون سر و گردن، یا شکست دادن و منهزم ساختن کسی را:
که جام برادر برادر خورد
هزبر آنکه او جام می بشکرد.

فردوسی.


ز فرمان یزدان کسی نگذرد
اگر گردن شیر نر بشکرد.

فردوسی.


بدان تا به گفتار تو می خوریم
دمی درد و اندوه را بشکریم.

فردوسی.


سوی بچگان برد تابشکرند
بدان ناله ٔ زار او ننگرند.

فردوسی.


شاه بادی و توانا و قوی تا به مراد
گه ولی پروری و گاه معادی شکری.

فرخی.


پادشاهی گیر و نیکی گستر و گیتی گشای
نیکنامی ورز و چاکرپرور و دشمن شکر.

عنصری.


بیایید تا لشکر آز را
به خرسندی از گرد خود بشکریم.

ناصرخسرو.


عشق تو بجای شکره دایم
تا عمر بسر رود شکردم.

سوزنی.


- جان کسی را شکردن؛ او را کشتن. از بین بردن:
به مادر چنین گفت کای پرخرد
همی مهر جان مرا بشکرد.

فردوسی.


بدین شادمانی کنون می خوریم
به می جان اندوه را بشکریم.

فردوسی.


|| کشتن. (یادداشت مؤلف):
همه مر تو را پاک فرمان برند
گه رزم بدخواه را بشکرند.

فردوسی.


جهانا ندانم چرا پروری
چو پرورده ٔ خویش را بشکری
که هر کس که خون یل اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار.

فردوسی.


یکی اندرآید یکی بگذرد
که دیدی که چرخش همی نشکرد.

فردوسی.


همو دم زدن بر تو بر بشمرد
همو برفزاید همو بشکرد.

فردوسی .


جهان گشاید و کین توزد و عدو شکرد
به تیغ تیز و کمان بلند و تیر خدنگ .

فرخی .


وگر گرگ برطاس را نشکرم
ز برطاسی روس روبه ترم .

نظامی .


|| چاره کردن و علاج نمودن . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ).
- غم کسی شکردن ؛ تیمار داشتن وی :
ما غم کس نخورده ایم مگر
که دگر کس نمی خورد غم ما
ما غم دیگران بسی خوردیم
دیگری نیز بشکرد غم ما.

خاقانی .


|| دارو دادن . (ناظم الاطباء).