شَکَر چون شکار است، فردوسی گوید:
جهانا ندانم چرا پروری چو پرورده خویش را بشکری
مطلوب است شرح این قطعه و معانی لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟
شرح معنی و مفهوم بیت
این بیت پرمحتوا از حکیم ابوالقاسم فردوسی، گلهای ژرف و حکیمانه از چرخ گردون (جهان) است. مضمون محوری آن ناسپاسی روزگار در حق آفریدگان و پروردگان خود است. شاعر جهان را به صیادی (شکارچی) تشبیه میکند که با دانه یا ناز، بندگان را میپرورد و فربه میکند، اما سرانجام همچون صیادی بیرحم، طعمههای خود را از پای درمیآورد و شکار میکند. مصراع نخست تعجب و پرسش شاعر از حکمتِ پرورش دادنِ جهان است و مصراع دوم، تناقض آشکار میان پرورش دادن و سپس نابود کردن (شکر کردن در اینجا به معنای بریدن، تکهتکه کردن و شکار کردن است) را به تصویر میکشد.
بررسی واژگان کلیدی و ریشههای پیشااسلامی
- جهانا (جهان): واژهای است پهلوی (از ایرانی میانه) به صورت gihān، مشتق از اوستایی jafna- یا gəhān به معنای بنیاد، جایگاه و گیتی.
- پروری (پروردن): از ایرانی باستان fra-vard- (رشد دادن، فزونی بخشیدن)، در پهلوی پروردن (parwardan) و اوستایی perena- یا معادلهای رشد و پرورش.
- چو (چون): ادات تشبیه و زمان، در پارسی باستان čiy یا čiyā، در پهلوی چون (čōn).
- پرورده: اسم مفعول از پروردن، بازمانده از ساختارهای اوستایی و پهلوی.
- بشکری (بشکر): از ریشه پهلوی بریدن (brīdan یا burdan) به معنای بریدن، درو کردن و پاره کردن. در اینجا فعل مضارع یا امر مرکب با پیشوند استمراری/استقبالی (بـ + شکر/بر) است که در متون کهن به جای بریدن و هلاک کردن به کار رفته است. (توجه: واژه «شکر» در بیت قافیه و به معنای بریدن است که با شکرِ شیرینی تفاوت ریشهشناختی دارد و ریشه در هندواروپایی bhter- یا معادلهای بریدن دارد).
نگارش واژگان منتخب به خط پهلوی (کتابی / ساسانی)
از آنجا که خط پهلوی کتابی برای نگارش زبان پارسی میانه کاربرد دارد، شکل نگارش واژگان اصلی این قطعه بدین قرار است:
- جهان (gihān): 𐭩𐭧𐭠𐭭 (Yḥʾn / gyhān)
- پروردن (parwardan): 𐭯𐭫𐭥𐭫𐭣𐭭 (Plwldn)
- بریدن / بَرید (burdan/brīdan): 𐭡𐭥𐭫𐭣𐭭 (Bwldn)
نگارش خط اوستایی (دینپیره) برای واژه جهان و پرورش:
- جهان: 𐬘𐬌𐬵𐬁𐬥 (jihān)
//////////////////
شکردن. [ ش ِ ک َ دَ ] (مص) شکار کردن. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (غیاث ) (از برهان). قنص . اقتناص. صید. صید کردن. شکریدن. شکاریدن. شکار کردن. (یادداشت مؤلف). شکار کردن و شکستن انسان یا حیوانی را:
شیر گوزن و غرم را نشکرد
چونکه تو اعدای ترا بشکری.
چونکه تو اعدای ترا بشکری.
چو بهرام دانست کآمَدْش مرگ
نهنگی کجا بشکرد پیل و کَرگ.
به پیر و جوان یک بیک بنگرد
شکاری که پیش آیدش بشکرد.
کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکار است و مرگش همی بشکرد.
همان شیر درّنده را بشکرد
ز دامش تن اژدها نگذرد.
کس از گردش آسمان نگذرد
وگر بر زمین پیل را بشکرد.
وگر بر زمین پیل را بشکرد.
چون روز جنگ باشد جز پیل نفکنی
چون روز صید باشد جز شیر نشکری.
گر شیر شرزه نیستی ای فضل کم شکر
ور مار گرزه نیستی ای عقل کم گزای.
اندر او مرغ خانگی نپرد
زآنکه باز از هوا ورا شکرد.
مرغ آز و نیاز عالمیان
باز برّ و عطای تو شکرد.
به یک کرشمه و یک غنچه زآن دو شکّر خویش
هزاردل بربایی هزار جان بشکری.
چو باز او شکرد صید او چه کبک و چه گرگ
چو اسب او گذرد راه او چه بحر و چه بر.
چنبردف شکارگه زآهو و گور و یوز و سگ
لیک به هیچ وقت از او هیچ شکار نشکری .
- باز شکردن؛ صید کردن. شکریدن:
من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را
که خران را حکما باز به شیران شکرند.
- دل کسی را شکردن؛ دل او را شکار کردن. دل او را بشکستن. کنایه از کشتن وی:
همان کن کجا از خرد درخورد
دل اژدها را خرد بشکرد.
|| گرفتن و اخذ کردن. (ناظم الاطباء). || شکستن. (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (غیاث) (برهان). شکستن جسمی را چون جام و شیشه و یا عضوی را چون سر و گردن، یا شکست دادن و منهزم ساختن کسی را:
که جام برادر برادر خورد
هزبر آنکه او جام می بشکرد.
ز فرمان یزدان کسی نگذرد
اگر گردن شیر نر بشکرد.
بدان تا به گفتار تو می خوریم
دمی درد و اندوه را بشکریم.
سوی بچگان برد تابشکرند
بدان ناله ٔ زار او ننگرند.
شاه بادی و توانا و قوی تا به مراد
گه ولی پروری و گاه معادی شکری.
پادشاهی گیر و نیکی گستر و گیتی گشای
نیکنامی ورز و چاکرپرور و دشمن شکر.
بیایید تا لشکر آز را
به خرسندی از گرد خود بشکریم.
عشق تو بجای شکره دایم
تا عمر بسر رود شکردم.
- جان کسی را شکردن؛ او را کشتن. از بین بردن:
به مادر چنین گفت کای پرخرد
همی مهر جان مرا بشکرد.
بدین شادمانی کنون می خوریم
به می جان اندوه را بشکریم.
|| کشتن. (یادداشت مؤلف):
همه مر تو را پاک فرمان برند
گه رزم بدخواه را بشکرند.
جهانا ندانم چرا پروری
چو پرورده ٔ خویش را بشکری
که هر کس که خون یل اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار.
یکی اندرآید یکی بگذرد
که دیدی که چرخش همی نشکرد.
همو دم زدن بر تو بر بشمرد
همو برفزاید همو بشکرد.
جهان گشاید و کین توزد و عدو شکرد
به تیغ تیز و کمان بلند و تیر خدنگ .
وگر گرگ برطاس را نشکرم
ز برطاسی روس روبه ترم .
|| چاره کردن و علاج نمودن . (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ).
- غم کسی شکردن ؛ تیمار داشتن وی :
ما غم کس نخورده ایم مگر
که دگر کس نمی خورد غم ما
ما غم دیگران بسی خوردیم
دیگری نیز بشکرد غم ما.
|| دارو دادن . (ناظم الاطباء).
