تخم ویرانی بکار؛ محو و حذف به مثابه راهبرد اسرائیل
چگونه می توان جنگ را، فراتر از بمباران و حتی پس از «آتش بس» استمرار بخشید؟ اسرائیل با اتخاذ سیاست ویرانی، چشم انداز ویران شده را به نهادی برای مجازات و نیز به صحنه ای برای نمایش قدرت و مصونیت از پاسخ گویی تبدیل می کند.
درمورد غزه، این سیاست تخریب را باید جزئی از یک فرایند نسلکشانه دانست. این سیاست، درهم کوبیدن پیکر انسان ها، تخریب شرایط زیست، از بین بردن زیرساخت های حیاتی، آوارگی اجباری جمعیت و از هم گسیختگی حیات جمعی را در پی دارد.
ساختمان ها، بیمارستان ها، مدارس، عبادتگاهها، دانشگاه ها، بازارها، گورستان ها، جاده ها و نهادهای دولتی، همگی درگیر همان منطق محو و نابودسازی قرار گرفته اند.این ویران سازی، جهان اجتماعی را در تمامیت آن هدف می گیرد : جایی که انسان در آن زاده می شود، آموزش می بیند، خدمات درمانی دریافت می کند، به خاک سپرده می شود، میراث خود را به نسل های بعد منتقل می کند و پیوندهای هویتی و جمعی خویش را استمرار می بخشد.
در جنوب لبنان، ویرانی ماهیتی دیگر به خود می گیرد. این ویرانی بیش از هر چیز، در چارچوب راهبردی مبتنی بر کوچ اجباری، تهی سازی سرزمینی و ایجاد پهنهای غیرقابل سکونت معنا می یابد؛ منطقه ای اشغال شده و دستخوش شهرکشی (نابودی عامدانه بافت های شهری). روستاهای مرزی، خانه های منفجر شده و زمین های کشاورزی آسیب دیده و سوخته با فسفرسفید، جغرافیایی از بازدارندگی و خشونت را شکل می دهند.
از این رو، باید میان این دو وضعیت تمایز قائل شد. در غزه، ویرانی جزئی جدایی ناپذیر از نیت نسلکشانه اسرائیل است. نیتی که جامعه را در کلیت آن هدف می گیرد تا آینده زیستی و سیاسی اش را به خطر اندازد. در مقابل، در جنوب لبنان، ویرانی بیشتر در خدمت منطق اشغال اسرائیلی قرار می گیرد که با تحمیل کوچ اجباری بر ساکنان، هرگونه امکان بازگشت را ناممکن می کند.
با این همه، اما در هر دو مورد، هدف ویرانی بسیار فراتر از بناها و ساختمان هاست. آنچه آماج قرار می گیرد، تداوم زندگی است. ویرانی می کوشد مکان را برای ساکنان بیگانه سازد و اعتماد به امکان بازگشت را در هم بشکند.
راهبردی در افق بلند مدت
ویرانی قدرتی ماندگار در زمان و منحصر به فرد دارد. تخریب در یک لحظه رخ می دهد. اما پیامدهایش دهه ها امتداد می یابد. ساختمانی که فرو می ریزد، نخست به معنای از دست رفتن سرپناه است؛ سپس به معنای از دست رفتن همسایگی، و سرانجام حتی از میان رفتن نشانه ها و شواهد یک زندگی. محله ای که ویران می شود، با خود تمامی عادت ها و مناسبات معمول روزمره را نیز می برد: در گشوده خانه همسایه، بالکنی که شب ها بر آن به صدای ام کلثوم گوش می سپرند، مسیر مدرسه، دکان سر کوچه، عطر غذاها و دیوارهایی که توپ کودکان فوتبال دوست به آنها می خورد و باز می گشت و همه ی آن رفتارهای به ظاهر بی اهمیتی که در سلام کردن به کسی یا پرهیز از روبه رو شدن با فردی دیگر نمود می یافت، اما در حقیقت تار و پود و جوهره ی یک زندگی را تشکیل می داد. ویرانی، این بافت نامرئی را هدف می گیرد؛ چیزی را از میان می برد که حتی طرح های بازسازی نیز به دشواری می توانند آن را بازآفرینی کنند.
در چنین بستری، خانه ها به امری سیاسی بدل می شوند. آن ها به مرکز حمله علیه زیست اجتماعی تبدیل می شوند که با سقوطشان، بایگانی های صمیمی و شخصی ساکنان خود را نیز به کام ویرانی می کشانند. بازماندگان گاه تنها کلیدی، تکه ای پارچه، اسباب بازی، نامه، قاب عکسی شکسته، زیوری به ارث رسیده، قابلمه ای کج شده یا زیرپوشی پوشیده شده در شبی عاشقانه یافته اند، که این خرده اشیا بار جهانی از دست رفته را بر دوش می کشند؛ که به نشانه های عاطفی بیرون کشیده از غبار بدل می شوند.
ادامه مقاله
ZIAD MAJED













