Follow
در این عکس، نوجوان لاغری که سمت چپ میز نشسته و مشغول فیشبرداری از کتاب است، من هستم.
پسر سمت راست کادر، ناصر سنبلستانی است؛ یکی از بااستعدادترین بچههای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. ناصر با وجود گرایشهای چپ، پس از آغاز جنگ ایران و عراق، در دوران سربازی داوطلبانه به جبهه رفت و مانند ده ها هزار جوان ایرانی، جان خود را در راه میهن از دست داد. همیشه با خود فکر میکنم اگر زنده میماند، شاید امروز یکی از فیلمسازان برجستهٔ سینمای ایران بود.
من اما شانس آوردم؛ پس از انقلاب نه به زندان افتادم و نه در جنگ کشته شدم. گاهی سرنوشت، به همین سادگی، مسیر زندگی انسانها را از هم جدا میکند.
این عکس در یکی از کتابخانههای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در جنوب شهر تهران، در دههٔ پنجاه گرفته شده است. ما ساعتهای زیادی را آنجا میگذراندیم، کتاب میخواندیم، فیشبرداری میکردیم، بحث میکردیم، فیلم میدیدیم، موسیقی میآموختیم، تئاتر کار میکردیم و کمکم رؤیای ساختن را یاد میگرفتیم.
در انتهای تصویر، دختران عضو کتابخانه را میبینید که مانند ما، بیهیچ محدودیتی، کتاب میخوانند و در فعالیتهای فرهنگی شرکت میکنند. برای ما این صحنه کاملاً عادی بود، کانون فضایی بود که در آن استعداد، کنجکاوی و احترام به انسان، مهمتر از هر تفاوت دیگری بود.
ما بیشترمان از خانوادههای معمولی و گاه کمبرخوردار میآمدیم. اگر کانون نبود، شاید بسیاری از ما هرگز فرصت نمییافتیم استعدادهایمان را کشف کنیم و چهبسا سرنوشت دیگری در انتظارمان بود.
کانون پرورش فکری فقط یک کتابخانه یا مرکز فرهنگی نبود، مدرسهای برای اندیشیدن، خیالپردازی، آفرینش و انسان شدن بود. هنوز هم هرچه در زندگی هنری و فرهنگی خود دارم، بخش بزرگی از آن را مدیون همان روزها، همان کتابها و همان مربیان دلسوز هستم.
سپاس ویژه از دوست عزیزم پیمان پارسا، عکاس این عکس، فیلمساز و عضو برجسته کتابخانه ما که پس از سالها این تصویر ارزشمند را برایم فرستاد. اگر او این لحظه را ثبت نکرده بود و امروز دوباره به دستم نمیرساند، شاید این گوشه از خاطرات یک نسل برای همیشه در سکوت زمان گم میشد.
این عکس را با احترام به یاد ناصر سنبلستانی، همه دوستان همنسلم و مربیان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر میکنم، آنان که هر یک به سهم خود، در ساختن نسل ما و فرهنگ این سرزمین نقشی ماندگار داشتند.
محمد علی طالبی
