یعقوب
لیث صفاری (۲۲۵ ه.ق – شوّال ۲۶۵ ه.ق) رویگر و
بنیانگذار دودمان صفاریان در سیستان به
مرکزیت زَرَنگ بود.
وی در طول حیات سیاسی و همچنین به قدرت رسیدنش در سیستان موفق به شکست خوارج، علویان، طاهریان و فتح مناطقی همچون کرمان و فارس شد. توجه یعقوب
لیث پس از تصرف فارس، خوزستان و سرکوب محمد بن واصل، به بغداد مرکز خلافت عباسی معطوف شد. براندازی دولت طاهریان که خلافت حامی
آنها بود؛ حمایت از مخالفان خلیفه معتمد و نگرشهای ضدعربی یعقوب، خلیفه
را مجبور کرد که طی نامهای یعقوب را لعن کرده و آمادهٔ نبرد با وی شود. پس از
رسیدن دو سپاه به هم در ۷ شوّال ۲۶۵ ه.ق جنگ سختی درگرفت که در نهایت با پیروزی
سپاه خلافت عباسی همراه بود. یعقوب پس از عقبنشینی سخت بیمار شد. عمرو، برادر یعقوب، بهمحض بیمار شدن برادرش خود را به او رساند؛
اما یعقوب در شوّال سال ۲۶۵ ه.ق بر اثر قولنج از دنیا رفت تا برادرش عمرو قدرت
سلسلهٔ صفاریان را در دست بگیرد.
پیشزمینه
جغرافیای تاریخی
سیستان
به لحاظ جغرافیایی سیستان ولایتی حاصلخیز و پُرنعمت بهشمار میرفت و در قرن ۳
هجری، از دورهٔ فتوح اسلامی تا اوایل خلافت عباسی، همواره بهلحاظ سیاسی تابع عراق
بود. پس از تشکیل حکومت طاهریان در خراسان، حاکم سیستان از سوی فرمانروایان خراسان تعیین میشد و این شیوه
تا زمان به قدرت رسیدن خاندان صفاری در این ناحیه ادامه داشت؛ بهطوری که سیستان از این جهت شهرت پیدا کرد که امیران صفاری از آنجا برخاستند و در قسمت عمدهٔ جنوب و خاور ایران
استقلال پیدا کردند. چهرهٔ سرزمین سیستان در سدهٔ ۴ق این چنین تصویر شده است:[۱][۲][۳][۴]
از شرق به مکران و سرزمین هند و بخشی از
مولتان، یعنی مغرب خراسان و بخشی از هند، از شمال به هند و از جنوب به بیابانی که
میان سیستان و فارس و کرمان است، محدود میشود.
وضعیت اجتماعی و
سیاسی سیستان
فتح ایران بهدستِ مسلمانان عرب باعث دگرگونی وضعیت سیاسی و اجتماعی این
سرزمین شد. هنوز دوران خلفای راشدین به پایان نرسیده بود که سیستان فتح و حکومت آن تابع دستگاه خلافت شد؛ اما در طول
۲۰۰ سال بعد، سیستان همواره یکی از ولایات مستعد شورش و محل تجمع مخالفان
خلافتهای اموی و عباسی بود. سیستان که سرزمینی پُرآب و آباد بود، از همان ابتدا در معرض
حملهٔ عربها و مخالفان حکومتهای دمشق و بغداد بود. قرارگرفتن سیستان در مرز ایران و شبهقارهٔ هند و دوری از مرکز خلافت، موقعیت
ویژهای به این سرزمین بخشیده بود. جمعیت سیستان طی ۲۰۰ سال پس از ظهور اسلام،
علاوه بر بومیان شامل گروههایی از عربها میشد که از خراسان تا سیستان پراکنده بودند.[۵]
عیاران
مقالهٔ اصلی: عیاران سیستان
در شهرها و مناطق اطراف زرنج و بُست گروههایی برای مقابله با خوارج تشکیل شد
که در برخی منابع، مطوعه نامیده شدهاند؛ اما بیشتر به آنها عیاران و
غارتگران میگفتند؛ چراکه عیاران همان قدر که خارجیان را آزار میدادند، برای
مقامات رسمی و افراد مطیع قانون نیز مزاحمت ایجاد میکردند.[۶] این
افراد که پیرو آیین پهلوانی بهشمار میرفتند، از عناصر فعال در خراسان و سیستان بودند. قدرت عیاران بهاندازهای بود که ارباب دولت
و وزرا از آنها یاری میجستند. عیاران طبقهای سلحشور از عوام مردم بودند
که تشکیلاتی خاص و اتحادیههایی داشتند. در هر شهر تا حدودی به تشکیلات اصناف
مرتبط بودند و گاهی از راهزنی و دزدی معیشت خود را میگذراندند. عیاران در جنگها
به سراهای ثروتمندان دستبرد میزدند و ثروتشان را به تاراج میبردند. یعقوب لیث
صفاری هم از سرهنگان این طایفه بود. آنها در شهرهای بغداد، نیشابور، سمرقند
و سیستان در هنگام ضعف حکومت، خودنمایی میکردند.[۷][۸] عیاران
شهر زرنج در سال ۲۳۱ یا ۲۳۲ق بهسرکردگی یعقوب لیث صفاری بهکمک صالح بن نصر برخاستند و او را در نبرد با بشیر یا بشار نامی
که بر بست غلبه کرده بود، یاری دادند. در سال ۲۲۰ق اوضاع سیستان از جمله در شهرهای
بزرگ آن مثل زرنج و بست بسیار آشفته بود و در همین اوضاع، شورشها و جنگ میان
سرداران ادامه یافت. در این میان و در جریان همین شورشها بود که رفتهرفته یعقوب
لیث پا به عرصهٔ حیات سیاسی منطقه گذاشت.[۹]سیستان
در سه دههٔ نخست قرن ۳ق دائماً دستخوش ناآرامی و جنگ میان این سه گروه بود:
1. سپاه حکومت
خراسان و شبه نظامیان؛
2. خوارج و مخالفان
حکومت؛
3. و عیاران (در
پارهای از مواقع).[۱۰]
نسب و تبار
پدر یعقوب، لیث، رویگری ساده بود و ۴ پسر (یعقوب، عمرو، علی و طاهر) داشت که نسب خود را ابتدا به خسرو انوشیروان ساسانی و از انوشیروان
به تهمورث میرساندند.[یادداشت ۱] علاوه
بر صفاریان خاندانهای دیگری مثل سامانیان و آل بویه نیز نسب خود را به شاهان قدیم ایران میرساندند. بهعقیدهٔ باستانی پاریزی علت این انتسابها،
اعتقاد به فرّ
ایزدی پادشاهان قدیم ایران بود.[۱۱][۱۲][۱۳] بهروایتِ تاریخ سیستان دربارهٔ نسب یعقوب چنین
آمده است:[۱۴][۱۵][۱۶]
یعقوب بن لیث معدل بن حاتم ماهان بن کیخسرو
بن اردشیر بن قباد بن خسرو پرویز بن هرمز بن خسرو بن انوشیروان بن قباد بن فیروز
بن یزدگرد بن بهرام گور بن یزدگرد بن شاپور بن شاپور ذوالاکتاف بن هرمز بن نرسی بن
بهرام بن بهرام بن هرمز البطل بن شاپور بن اردشیر بن بابک بن ساسان بن بابک بن
ساسان بن بهمن بن اسفندیار بن یستاسف بن لهراسب بن سیاوش بن لهراسب بن آهو جنگ بن
کیقباد بن کی فشین بن کی ابیکه بن کی منوش بن نوذر بن منوش بن منوشرود بن منوشجهر
بن نسروسنج بن ایرج بن افریدون بن اتبین بن جمشید بن بحوجهان بن اینکهد بن اوشهنج
بن فراوک بن سیامک بن میشی بن کیومرث
— ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۲۴.
سالهای ابتدایی
یعقوب در قریهٔ «قرنین» یا «کارنین»، در حاشیهٔ کویر، در شمال شرقی خاش
رود، در روستای نیشت، در سیستان در یک منزلی بر سر راه فراه، در شهرکی که نهری از
میان آن میگذشت و در خانوادهای رویگر زاده شد. تاریخ تولد یعقوب لیث مشخص نیست؛
اما به گفتهٔ برخی محققان با توجه به تاریخ وفات او در شوّال ۲۶۵ و لشکرکشی او به
بغداد —که در پی ارسال پیغام تهدیدآمیز به خلیفه صورت گرفت— سه سال پیش از این
تاریخ، به نظر نمیآید که وی در آن هنگام فردی فرتوت و سالخورده بوده باشد. اگر او
را هنگام مرگ ۶۵ساله به حساب آوریم، باید در سال ۲۰۰ ه.ق متولد شده باشد.
مؤلف تاریخ سیستان ضمن حوادثی که پیش از خلافت خلیفه واثق و
نزدیک به مرگ او آورده چنین میگوید: «یعقوب لیث و عیاران سیستان صالح بن نصر را قوت کردند».
با توجه به اینکه تاریخ مرگ واثق سال ۲۳۲ ه.ق است، این عبارت مربوط به سالهای
۲۳۰ یا ۲۳۱ است و چنین معلوم است که یعقوب در جوانی صاحب عنوان سرهنگی عیاران بوده
که به کمک صالح رفته است و این عمل او در تاریخ ثبت شده است. یعقوب برای رسیدن به
این مقام میبایست ۲۵ساله بوده باشد؛ بنابراین تاریخ تولد او سال ۲۰۶ یا ۲۰۷ ه.ق
است. با حدس و گمان و به احتمال قوی تاریخ تولد یعقوب بین سالهای ۲۰۰ تا ۲۰۷،
اوایل قرن سوم هجری است.[۱۷]
هرکدام از پسران لیث، حرفهای را پیش گرفتند. یعقوب اول شاگرد رویگر شد؛[۱۸] سپس
از رویگری، به عیاری، دزدی و راهزنی روی آورد و با داشتن شخصیت رهبری، از دیگران
جلو افتاد، مردم از او حمایت کردند و رئیس عیاران شهر زرنگ شد.[۱۹] یعقوب
لیث در آغاز نیمه سدهٔ ۳ق پس از چند سال عیاری، سربازی و سرداری جنگ، سراسر سیستان
را تصرف کرد؛ ازاینرو تاریخ رسمی آغاز امارت او سال ۲۵۱ق است. با وجود این، تعیین
تاریخ رسمیِ آغاز امارت یعقوب دشوار است؛ زیرا از همان سال ۲۴۷ق که او بهعنوان
امیر سیستان برگزیده شد، نشان داد که به امارت یک ولایت قانع
نیست. افزون بر این، در همین هنگام نیز ده سال از فعالیت او در سیستان میگذشت. اگر کار تاریخنویسان سنتی را ادامه دهیم،
آغاز حکومت مستقل یعقوب زمانی است که محمد بن طاهر را شکست داد. یعقوب از زمانی که
طاهریان همچنان در خراسان بر سر کار بودند، کارهای بزرگی انجام داد و قدرت خود را
استحکام بخشید.[۲۰]
حیات سیاسی
صالح بن نصر
یعقوب بن لیث با زره کامل بر پشت بام
ایستاده، برگه ای از نسخه خطی اخلاق محسنی حسین کاشفی. ساخته شده در شیراز، ایران صفوی، قرن شانزدهم
در پی نبردی که بین سپاهیان احمد، پسر ابراهیم، و طرفداران غسان بن نصر بن
مالک روی داد، غسان شکست خورد و به دار آویخته شد. مرگ غسان شورش مردم را به دنبال
داشت. برادر غسان به نام صالح بن نصر به خونخواهی برادرش در بُست شورش کرد و گروه
زیادی از مردم بُست، سیستان و عیاران سیستان از جمله یعقوب بن لیث با او همراه
شدند و به این ترتیب شهر بُست و پیرامون آن به دست صالح بن نصر افتاد. این اولین
باری است که نام یعقوب لیث برده میشود. یعقوب لیث در ابتدای کار، فرماندهی لشکر
نظامی صالح را در اختیار داشت.[۲۱] رقابت
قدیمی میان بُست و زرنج، موقعیت صالح را در شهر تضعیف کرد و او نیز برخلاف عهد و
پیمان خود با مطوعه و عیاران، داعیهٔ غارتگری، تجاوز و نارضایتی یاران خود را
فراهم ساخت تا بدانجا که عیاران سیستان به رهبری یعقوب، از غارتگری و تجاوز صالح
خسته شده، کارهای او را خلاف غیرت و مردانگی دانسته و با او مخالفت کردند. آنها
صالح را که گریخته بود، تعقیب کرده و پس از نبردی سخت شکست دادند.[۲۲] درهم بن نصر که پس از صالح بن نصر به حکومت رسید، از ترس
اعتبار یعقوب به بهانهٔ بیماری خود را در خانه محبوس ساخت. یعقوب در پیامی از او
خواست که از خانه خارج شود، درهم نیز به سپاهیانش دستور قتل یعقوب را داد؛ اما
یعقوب از این نیرنگ اطلاع یافت، ابتکار عمل را به دست گرفت، به خانهٔ درهم حمله،
او را اسیر و زندانی کرد. پس از این واقعه، مردم سیستان ۵ روز مانده به پایان محرم سال
۲۴۷ق در روز شنبه با یعقوب بیعت کردند. یعقوب از اموالی که به دست آورده بود، به
هریک از اسرا مالی بخشید. پس از آنکه یعقوب به بزرگی شهرت یافت، ازهر که با خوارج
روابط دوستانه داشت، یعقوب را حمایت کرد و به او قدرت بخشید.[۲۳][۲۴][۲۵]
ماجرای ازهر
ازهر، نسب خود را به خسرو پرویز، پادشاه ساسانی، میرساند. او در نامههایی بزرگان و
رؤسای خوارج را به نیکی و اقدامات خیرخواهانه تشویق نمود و از آنها خواست تا به
سپاه یعقوب بپیوندند؛ در نتیجه حدوداً هزار نفر به سپاه یعقوب پیوستند. یعقوب به
بزرگان آنها خلعت داد و مژده داد هرکدامشان که سرهنگ است به مقام امیری، هرکه
سوارهنظام ساده است به سرهنگی، هرکه پیادهنظام است به سوارهنظام ارتقا پیدا میکند
و هرکس هم که هنری در او دیده شود به مقامی خواهد رسید. پس از آن همه با او همراه
شدند و مدتی در سیستان ماندند.[۲۶]
مقارن با قدرت گرفتن یعقوب در سیستان، در روز دوشنبه، هشت روز پایانی رجب
۲۴۸ق، طاهر بن عبدالله در نیشابور درگذشت و خلیفهٔ
عباسی، مستعین، محمد را بهعنوان جانشین پدر، حاکم خراسان
کرد. این اقدام باعث نزدیکشدن خوارج به یعقوب شد. در همین زمان یعقوب نیز عزیز بن
عبدالله را بهعنوان جانشین خود در سیستان انتخاب کرد تا خودش بههمراه دو هزار
نیرو، برای نبرد با صالح بن نصر به بُست لشکرکشی کند. صالح با اطلاع از حملهٔ
یعقوب، نزد رَتْبیل گریخت. یعقوب نیز اموال او را مصادره کرد و در ششم رمضان ۲۴۹ق
به سیستان بازگشت. همان سال یکی از فرماندهان خوارج، اسدویه خارجی، به جنگ یعقوب
رفت؛ ولی طی نبرد از او شکست خورد. بار دیگر، یعقوب خود را به بُست رسانید، با
لشکر انبوه صالح که در حال فرار بودند روبهرو شد و در نزدیکی رخد جنگ سخت و بیسابقهای
درگرفت. رَتْبیل با فیلها و سپاهیان بسیار به کمک صالح آمد. یعقوب که در شرایط
سختی قرار داشت، با ۵۰ سوار برگزیدهٔ خود از میانهٔ لشکر به رَتْبیل حمله کرد و او
را کشت که باعث فرار مابقی سپاهیان او شد. یعقوب نیز با یاران خود سپاهیان را از
دم تیغ گذراند، حدود شش هزار نفر را کشته و سی هزار نفر را اسیر گرفتند. غنائم
بسیاری از جمله چهار هزار اسب گرانقیمت، درهم، دینار و چندین فیل به دست یعقوب
افتاد.[۲۷]
در این جنگ خیرک، غلام و دربان صالح بن نصر، نیز اسیر شد؛ اما برادر رَتْبیل
نزد یعقوب پناه گرفت. در حالی که صالح با ۵ هزار تن از یاران خود فرار کردند،
یعقوب تمامی نزدیکان برادر رَتْبیل بههمراه تخت نقرهای، خزائن و اموال او، اسلحه
و اموال فراوانی را با کشتی به سیستان فرستاد و فردی به نام شاهین بن روشن را
مسئول پیدا کردن صالح کرد. او صالح را در نزدیکیهای پلی در سرحد والشتان، منطقهای
میان غزنه، مکران و سیستان، در منطقهٔ سند دستگیر کرد و نزد یعقوب برد.
یعقوب صالح را همراه دیگر اسرا به سیستان آورد؛ در حالی که فیلها را بهدلیل
بدشگونی باقی گذاشت.[۲۸]
جنگ با عمار
خارجی
زمانی که یعقوب در اوج پیشروی بود، به جنگ عمار در نیشک (از شهرهای سیستان)
رفت و سپاه خود را به ناحیهٔ بتو رساند. سپاهیان عمار که آمادگی نبرد نداشتند،
روحیهٔ خود را از دست دادند و از معرکه دور شدند؛ اما گروهی از جمله عمار در نبرد
با سپاهیان یعقوب کشته شدند. با کشتهشدن عمار، خوارج که مأیوس و سرخورده شده
بودند به کوههای سفزار و سرزمین هندیجانان فرار کردند.[۲۹][۳۰] یعقوب
که در جنگ با خوارج پیروز شده بود، با شورشی در نواحی فراه و جوین روبهرو شد؛ اما فرد شورشی را دستگیر
کرد و به قتل رساند. پس از این یعقوب مدتی در سیستان ماند؛ اما صالح بن حجر شورش
کرد. یعقوب عزیز بن عبدالله را بهجای خود در حکومت سیستان نشاند و به جنگ با صالح
بن حجر رفت.[۳۱]
جنگ با صالح بن
حجر
یعقوب پس از اطلاع از شورش و طغیان صالح، با سپاهیان خود جهت سرکوب او روانه
شد. در این زمان، صالح در قلعهای به نام کوهژ در غزنین بر
سر راه بُست اقامت داشت. صالح از حرکت یعقوب و سپاهیانش اطلاع نداشت و هنگامی
متوجه شد که سپاهیان یعقوب قلعه را محاصره کرده بودند. پس از گذشت چند روز از جنگ،
صالح که توان مقاومت نداشت و اطمینان داشت که یعقوب عقبنشینی نمیکند، خودکشی
کرد. سپاهیانش جسد او را از قلعه پایین انداختند و تسلیم شدند؛ سپس یعقوب فرد
معتمدی را به نگهبانی قلعه گماشت و دستور داد جسد صالح را به بُست برده، خاک کنند
و خود نیز به سیستان بازگشت. یعقوب پس از این ماجرا، کارگزارانی را مأمور نواحی
والشتان، زمین داور و بُست کرد.[۳۲]
لشکرکشی به هرات
و اشغال آن
در این زمان ولایت خراسان و ناحیهٔ هرات در
اختیار حاکمان طاهری از جمله حسین بن عبدالله طاهری در هرات و محمد بن طاهر در
خراسان بود. یعقوب پیش از اینکه عازم هرات شود، داود بن عبدالله نامی را بهجای
خود به حکومت سیستان منصوب کرد. حسین بن عبدالله پس از آگاهی از لشکرکشی یعقوب، در
هرات سنگر گرفت؛ اما پس از نبردی طولانی بهناچار هرات را تسلیم کرد و خود نیز
اسیر شد. محمد بن طاهر، ابراهیم بن الیاس، سپاهسالار خراسان را مأمور
جنگ با یعقوب کرد و خود نیز به پوشنگ رفت. یعقوب که از این موضوع آگاه شده بود،
برادر خود علی بن لیث را با اسرا و غنائم در هرات گذاشت، به مردم هرات
امان داد و راهی پوشنگ شد. در جنگ با ابراهیم، عدهٔ زیادی از سپاهیان ابراهیم را
به قتل رساند. ابراهیم نیز پس از شکست فرار کرد و بهسوی محمد بن طاهر بازگشت و
شکستناپذیری یعقوب را چنین توصیف کرد:[۳۳]
با این مرد به حرب هیچ نیاید، که سپاهی
هولناک دارد، و از کشتن هیچ باک نمیدارد، و بیتکلف و بینگرش همی حرب کنند و دون
شمشیر زدن هیچ کاری ندارند، گوئی که از مادر حرب را زادهاند و خوارج با او همه
یکی شدهاند و به فرمان اویند. صواب آن است که او را به استمالت کرده آید تا شر او
و آن خوارج بدو دفع باشد، و مردی جدّست و شاه فتن و غازی طبع. ...
— ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
با این توصیف، محمد بن طاهر درصدد برآمد که فرمان حکومت سیستان، کابل، کرمان و
فارس را همراه با نامه، هدایا و خلعت برای یعقوب بفرستد. همچنین نامهای به عثمان بن عفان نوشت و از او خواست تا در
خطبهها و نماز نام او را بیاورد. یعقوب نیز که به مقصود خود رسیده بود، آرام شد و
به سیستان بازگشت. هنگامی که به سیستان رسید باقیماندهٔ خوارج را کشت و اموال آنها
را مصادره کرد. در این زمان شعرا به عربی برای او شعری سرودند که دارای چنین
مضمونی است:[۳۴]
خداوند بر مردم سیستان منت نهاده که یعقوب را
با تعدادی زیاد بر آنها حاکم کرده. مردم با او امنیت یافته و به او مغرور شدند،
یعقوب پوشش بود که از سوی خدا در آن منطقه حاکم شد.
— ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
اما یعقوب عربی نمیدانست و معنای اشعار را نمیفهمید؛ لذا محمد بن وصیف سجزی، دبیر رسائل، بلافاصله اشعاری
به زبان پارسی سرود. در واقع اولین فرد بزرگی که برای او شعر سرودند یعقوب لیث
بود. محمد بن وصیف چنین سرود:[۳۵]
|
ای
امیری که امیران جهان خاصه و عام |
بنده
و چاکر و مولای و سگانند و غلام |
|
|
ازلی
خطی ور لوح که ملکی بدهید |
بیآبی
یوسف یعقوب بن اللیث همام |
|
|
بلتام
آمد زنبیل و لتی خور به لِنگ |
لتره
شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام |
|
|
لمن
الملک بخواندی تو امیرا به یقین |
با
قلیل الفیه کت داد بران لشکر کام |
|
|
عمر
عمار تو را خواست و زو گشت بری |
تیغ
تو کرد میانجی به میان دد و دام |
|
|
عمر
او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی |
در
اکار تن او، سر او باب طعام |
یعقوب پس از آن که زُنْبیل و عمار خارجی را کشت، هرات را تصرف کرد و به حکومت
سیستان، کرمان و فارس دست یافت.[۳۶]
رفتن یعقوب به
سوی کرمان
یعقوب در اواخر ذوالحجهٔ سال ۲۵۴ق، عزیز بن عبدالله را بهجای خود به حکومت
سیستان گماشت و راهی کرمان شد. در بم با شخصی بهنام اسماعیل بن موسی —که از
حامیان خوارج بهشمار میرفت— جنگید و او را اسیر کرد؛ یاران او نیز در طول جنگ
کشته شدند یا بهدست سپاه یعقوب اسیر شدند.[۳۷] در
ادامهٔ راه بهسمت کرمان، طوق بن المغس از سوی علی بن حسین، حاکم کرمان، مأمور جنگ
با یعقوب شد. بعد از نبردی سنگین، ازهر، فرماندهٔ یعقوب، طوق را اسیر کرد و
سپاهیان او را مجبور به فرار کرد. علی بن حسین با شنیدن خبر شکست سپاهیانش
به شیراز گریخت؛ با وجود اینکه لشکری فراهم آورده و طایفهٔ
کفجان را هم با خود همراه کرده بود؛ اما در حوالی شیراز در نبرد شدیدی با یعقوب
سربازانش فرار کردند و او هم به اسارت درآمد. در نتیجهٔ این نبرد که در جمادی
الاولی ۲۵۵ق درگرفت، یعقوب غنائم و ثروت زیادی به دست آورد و در پی این پیروزی،
برای معتز،
خلیفهٔ عباسی، هدایایی زیبا فرستاد. یعقوب در رجب ۲۵۵ق، همان ماهی که خلیفه معتز
به قتل رسید، وارد سیستان شد؛ سپس بهسوی فارس حرکت کرد.[۳۸][۳۹]
رفتن یعقوب بهسوی
فارس
یعقوب در این مدت (یعنی پس از کشتهشدن معتز و رویکارآمدن مهتدی) توانست علاوه بر دستیابی به قدرت و ثروتهای فارس، علی بن
حسین و طوق بن مفلس را هم اسیر کند.[۴۰] در
اول شوّال ۲۵۵ق، پس از مرگ عثمان بن عفان، عالم و فقیه مشهور، پسر رَتْبیل که در
قلعهٔ بُست زندانی بود از فرصت استفاده کرده، فرار کرد. او سپاه بزرگی ایجاد کرد و
وارد رخد شد. یعقوب پس از اطلاع از این واقعه، شخصی بهنام حمدان بن عبدالله را بهجای
خود در سیستان گذاشت و در اواخر ذوالحجهٔ ۲۵۵ق راهی رخد شد.[۴۱] خلیفه
پس از معامله با یعقوب و منصرفکردن او از تصرف شیراز، برای سرکوبکردن محمد بن
واصل و تسلط دوباره بر فارس، عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد که
در این جنگ محمد بن واصل پیروز شد. یعقوب پس از شنیدن خبر پیروزی محمد بن واصل،
برای تحقق جاهطلبیهای خویش و تسلط بر فارس، به آنجا لشکر کشید. ابوبلال،
دایی ابن واصل، او صلاح را در پیروی از یعقوب دید؛ اما ابن واصل
فرستادگان یعقوب را زندانی کرد، قصد غافلگیر کردن او را داشت که یعقوب از نیت او
با خبر شد و بر حریف خود چیره شد. یعقوب در سال ۲۶۱ق بر فارس مسلط شد و غنائم
فراوانی به دست آورد. او پس از تسلط بر فارس از جانب خود حاکمی برای آنجا برگزید.
خلیفهٔ عباسی، معتمد، در سال ۲۶۲ق فرمان حکومت خراسان، طبرستان، گرگان، فارس،
کرمان، سند و هند را به او تفویض کرد. عزیز بن عبدالله، از یاران یعقوب، محمد بن
واصل را —که در جنگ با یعقوب فرار کرده بود— تعقیب کرد؛ سرانجام او را دستگیر و در
سال ۲۶۳ق نزد یعقوب آورد؛ سپس یعقوب اموال محمد بن واصل را غارت کرده و او را به
زندان انداخت. بعد از سالها، محمد بن واصل پس از شکست از یعقوب، قصد تصرف دوبارهٔ
فارس را داشت؛ اما یعقوب سپاهی برای تعقیب او فرستاد و او را به قتل رساند.[۴۲]
جنگ با رَتْبیل
در رخد
هنگام نزدیکشدن یعقوب به رخد، پسر رَتْبیل به کابل گریخت.
یعقوب بهدنبال او تا حدود ماساب رفت؛ اما بهدلیل بارش زیاد برف و بستهشدن راه
بهناچار به سیستان بازگشت. در طول راه نیز عدهای از خلجها و ترکها (باقیماندهٔ هیاطله) را کشت و بقیه را بهعنوان
برده با خود به سیستان برد (که یکی از آن بردگان فردی بهنام سُبکَری بود).[۴۳] یعقوب
پس از اقامت کوتاه در سیستان، به هرات رفت و حکومت آنجا را به حسین بن عبدالله
داد. چندی بعد، در محرم همان سال، دوباره به کرمان سفر کرد. در رجب سال ۲۵۷ق خلیفه
مهتدی کشته شد و احمد بن جعفر ملقب به معتمد به خلافت منصوب شد. معتمد نیز به محمد
بن عبدالله طاهری وعدهٔ حکومت خراسان و سیستان را داد. یعقوب که در راه کرمان بود،
با آگاهی از این موضوع حمدان بن عبدالله مرزبان را بهجای خود نشاند، شخصی بهنام
فضل بن یوسف را بهعنوان سپاهسالار لشکر گمارد و برای برپایی نماز، خطبه و رسیدگی
به امورات بیتالمال هم افرادی را انتخاب کرد؛ سپس وارد کرمان شد. در این حال محمد
بن واصل هدایای بسیاری به او تقدیم و از او استقبال کرد. در پاداش این تمکین نیز
یعقوب حکومت فارس را به او داد. یعقوب سفیری نیز نزد خلیفه معتمد، بههمراه هدایایی
که از کابل آورده بود، فرستاد و خلیفه نیز برادر خود طلحه ملقب به ابواحمد موفق را نزد یعقوب فرستاد تا منشور حکومت بلخ،
تخارستان، پارس، کرمان، سجستان و سند را به او بدهد؛ یعقوب نیز فرستادگان خلیفه را
مورد لطف قرار داد و با کمال احترام آنها را بازگرداند؛ سپس خود به سیستان رفت.[۴۴] یعقوب
پس از مدتی برای سرکوب پسر رَتْبیل در اواخر ربیعالاول سال ۲۵۸ق راهی کابل شد. در حوالی زابلستان در قلعهای به نام لامان جنگ سختی روی داد؛
سرانجام یعقوب او را شکست داد و اسیر کرد. یعقوب از آنجا ابتدا بامیان را تصرف کرد
و بهسوی بلخ حرکت کرد. در آن زمان حاکم آنجا داود بن عباس بود که با شنیدن خبر ورود
یعقوب فرار کرد؛ یعقوب نیز بلخ را به تصرفات خود اضافه کرد، عدهای را به قتل
رساند و محمد بن بشیر را حاکم بلخ کرد.[۴۵]
شورش عبدالرحیم
خارجی
عبدالرحیم از خوارج کورهٔ کروخ (مسیلی به نام کروخ در غرب شهر هرات) بود. او
مدعی بود که امیرالمؤمنین است و به خود لقب المتوکل علیالله داده بود. عبدالرحیم
خارجی با سپاهی چند هزار نفره شورش کرده، قسمتهایی از خراسان را تصرف کرد. یعقوب
هنگامی که ضعف حکام خراسان را دید، خود را برای سرکوب عبدالرحیم به کوهستانهای
هرات رساند. در نهایت عبدالرحیم از او امان خواست و از او اطاعت کرد. یعقوب هم او
را امان داد و حکومتهای سفزار و بیابانهای آن نواحی را به او سپرد و خود به هرات
بازگشت؛ اما کمتر از یک سال نگذشته بود که خوارج بر عبدالرحیم شوریدند، او را
کشتند و ابراهیم بن اخضر را به رهبری برگزیدند. ابراهیم نیز بلافاصله برای عرض
بندگی نزد یعقوب رفت و یعقوب نیز حکومت همان نواحی را که تحت حکومت عبدالرحیم بود
به ابراهیم سپرد.[۴۶] بهامر
یعقوب، نام تمامی سپاهیان ابراهیم در دیوان عرض ثبت شد، آنها را جیش الشراة نامید
و خود به سیستان بازگشت. سه ماه بعد یعقوب بهقصد حرکت بهسمت خراسان، حفص بن زونک
نامی را در سیستان جانشین خود کرد و برای دستگیری عبدالله سگزی —که نزد محمد بن طاهر پناه
برده بود— بهسوی نیشابور روانه شد. یعقوب در ورود به شهر نیشابور فرستادهای نزد
محمد بن طاهر فرستاد که «برای سلام تو خواهم آمد»؛ اما عبدالله سگزی به حاکم طاهری
گفت: «درآمدن او و سلام او صواب نیست، سپاه جمع کن تا حرب کنیم».[۴۷] محمد
بن طاهر جنگ با یعقوب را نپذیرفت؛ زیرا معتقد بود که یعقوب پیروز خواهد شد و ممکن
است جان آنها به خطر بیفتد.[۴۸] عبدالله
که اوضاع را چنین دید، از نیشابور خارج شد و به دامغان رفت. محمد بن طاهر هم پیش
از رسیدن به دروازهٔ شهر، وزیرانش را بهسوی یعقوب فرستاد و خود نیز روز بعد نزد
او حضور یافت.[۴۹]
فتح خراسان
وضعیت خاندان
طاهری
طاهریان امیران زیردستِ خود را بههمراه سپاه، برای حکومت سیستان میفرستادند؛
اما آنها نفوذ چندانی در بیرون شهرها مخصوصاً زرنج که پایتختشان بود، نداشتند و
این استان ناامن بود.[۵۰] زمانی
که یعقوب برای جنگ با رَتْبیل به بُست رفت، در اطراف شهر بههمراه یکی از دبیران
خود وارد ویرانهٔ منزلی که صالح بن نصر در آن زندگی میکرد، شد. دبیر نوشتهٔ عربی
روی دیوار را دید و آن را ترجمه کرد: «چون ندای شوم سرنگونی برامکه بلند شد آنها
به ذلت و خواری افتادند. خاندان طاهر هم صدای شوم نابودیشان روی برخواهد خاست و
خداوند هم برای آنها نکبت و بدبختی را خواهد فرستاد». یعقوب این نوشته را معجزهای
برای سرنگونی خاندان طاهریان دانست و به دبیر خود فرمود که این نوشته را نزد خود
نگه دارد. روزی که محمد بن طاهر اسیر شد، یعقوب آن نوشته را برای طاهر خواند. محمد
بن طاهر به زندانی در سیستان فرستاده شد و بعد از گذشت چند سال، در آنجا درگذشت و
بهامر یعقوب در حجرهای که فوت کرده بود، به خاک سپرده شد.[۵۱] از
آن پس یعقوب دستور داد همهٔ افراد خاندان طاهری دستگیر و به کوه اسپهبد در طبرستان فرستاده شوند.[۵۲][۵۳]
درگیری با
طاهریان
محمد طاهری، حاکم خراسان، در ادارهٔ امور ضعیف بود، طبرستان و ری از تصرف او
خارج شده بودند و ماوراءالنهر از وی اطاعت نمیکردند؛ لذا یعقوب موقعیت را
برای گرفتن خراسان و جنگ مستقیم با امیر طاهری مناسب دید. یعقوب پس از ارسال پیغام
اول بهسوی خراسان حرکت کرد.[۵۴] بهانهٔ
یعقوب برای لشکرکشی، پناهدادن محمد بن طاهر به عبدالله سگزی یا عبدالله بن محمد
بن صالح بود که به نیشابور گریخته بود. عبدالله با شنیدن این خبر، به دامغان در
ناحیهٔ جنوبی دریای خزر فرار کرد و محمد بن طاهر را تنها گذاشت. در هر
حال پس از تصرف نیشابور بهدست یعقوب و پایاندادن به سلطهٔ ۵۰سالهٔ طاهریان، مردم
او را خارجی خواندند. یعقوب دستور داد جار بزنند و مردم را برای فردا احضار کنند.
فردای آن روز یعقوب چون شاهان به تخت نشست، به مردم دستور داد روبهروی او
بایستند، به وزیر دستور داد شمشیر یمانی را از غلاف خارج کند و به یعقوب بدهد.
یعقوب شمشیر را گرفت، چرخاند و به دیگران گفت: «من برای دادخواهی مردم برخاستهام
و برای گرفتن فسق و فجور؛ اگر این چنین نبود خداوند تعالی مرا تا به حال این چنین
نصرت و پیروزی نمیداد، شما نمیتوانید از این کارها انجام دهید، به راه من
بازگردید». پس از آن خبر اتحاد عبدالله بن محمد با حسن بن زید علوی را دادند که برای جمعآوری سپاه برای جنگ
از دامغان به گرگان رفته است، یعقوب هم سپاه خود را آماده کرد و راهی گرگان شد.[۵۵][۵۶]
جنگ با علویان
زمانی که یعقوب به گرگان رسید، عبدالله و حسن بن زید به طبرستان گریختند.
یعقوب گروهی را برای محافظت از آذوقه و سپاه باقی گذاشت و خود با سرعت در تعقیب آنها
به ساری رفت. با دیدن یعقوب، بی هیچ جنگی، حسن بن زید به سمت کوههای دیلمان و
عبدالله به سمت دریا فرار کرد. مرزبان طبرستان عبدالله را دستگیر کرد و او را به
یکی از یاران یعقوب، عزیز بن عبدالله، سپرد و خود بازگشت تا از اقدامات حسن بن زید
جلوگیری کند. عبدالله سگزی را نزد یعقوب بردند و چون مشخص شد که ضد یعقوب سخنان
بسیاری گفته است، بهدستور یعقوب او را گردن زدند؛ سپس یعقوب با پنداری آسوده به
نیشابور بازگشت.[۵۷][۵۸]
درگیری با محمد
بن واصل و محمد زیدویه
محمد بن زیدویه با نزدیکشدن یعقوب به محمد بن واصل گفت: «حال که یعقوب
قدرتمند شده است و بعد از من اوضاع تغییر کرده، صلاح نیست که با او بجنگیم». محمد
بن واصل حرف او را نپذیرفت، محمد زیدویه از او جدا شد، به دهی در فارس رفت و در
آنجا با سپاهیان خود اقامت گزید. محمد بن واصل هم برای جنگ با یعقوب بهسوی نوبندجان حرکت کرد و فرستادهای بهنام بشیر بن احمد را نزد
یعقوب فرستاد. با رسیدن سفیر، یعقوب از او بهخوبی استقبال کرد. سفیر که از این
وضعیت شاد گشته بود، هرآنچه که دیده بود بهاطلاع محمد بن واصل رساند.[۵۹] محمد
واصل برای مقابله با یعقوب در ناحیهٔ بیضا به
او میرسد و جنگ سختی بین آنها درمیگیرد. محمد بن واصل که از سپاه ۱۰ هزار نفرهٔ
یعقوب بیخبر بود، مجبور به عقبنشینی شد. یعقوب او را تعقیب کرده، در نهایت اسیر
کرد. یعقوب پس از این ماجرا، به رامهرمز رفت و با فرستادگانی از سوی خلیفه معتمد
روبهرو شد. خلیفه در همین سال، ۲۶۲ق، برای جلوگیری از افزایش قدرت یعقوب، حکومت
ماوراءالنهر را به نصر بن احمد بن اسد از خاندان سامانی سپرد. برادر خلیفه،
ابومحمد موفق، مأمور گردآوردن تجار و حجاج خراسان شد که پس از ملاقات با آنها
پیام خلیفه را به ایشان رساند. مضمون پیام این بود که فرستادهای از طرف خلیفه نزد
یعقوب رفته تا به او حکومت خراسان، طبرستان، گرگان، فارس، کرمان، سند، هند و ریاست مدینه را همراه با اعطای خلعت و لوا، تفویض کند.[۶۰] بعد
از بازگشت فرستادهٔ خلیفه، محمد بن زیدویه از فارس به خراسان و بعد به قهرمان رفت.
یعقوب فردی به نام عمر بن عبدالله را با ۲ هزار سرباز به تعقیب او فرستاد. همچنین
یکی دیگر از یارانش، عزیز بن عبدالله، بهدنبال محمد بن واصل در کشتیها مستقر
شده، به دریا زد و با یاری فردی بهنام غانم سبکری، از سرهنگان خوارج، محمد بن
واصل را اسیر و در محرم ۲۶۳ق نزد یعقوب آوردند. یعقوب به محمد بن واصل دستور داد
به اطرافیان خود فرمان دهد تا دروازهٔ قلعه را بگشایند. با قبول این خواسته، محمد
بن واصل بههمراه خلف بن لیث به پای قلعهای بر سر کوهی —که دسترسی به آن
ممکن نبود— رفتند. محمد بن واصل به نگهبان دستور داد که دروازهٔ قلعه را بگشاید؛
اما نگهبان در ابتدا خواستار قتل محمد بن واصل شد اما خلف بن لیث او را
برگرداند، [مبهم] تا این که بعد از مدتی
دروازهٔ قلعه گشوده شد و طی ۳۰ روز، هر روز ۵۰۰ استر، ۵۰۰ شتر، درهم، دینار، سلاح
قیمتی و ظروف زرین و سیمین از قلعه خارج میکردند. یعقوب پس از تسلط بر قلعه و
اموال آن، محمد بن واصل را به زندان انداخت.[۶۱]
واپسین سالها و
مرگ
رابطه با
عباسیان
صفاریان از طاهریان در جدایی از دستگاه خلافت عباسی پیشتر رفتند؛ با آنکه آنها
نخستین خاندانی بودند که در شرق قلمرو اسلام با ادعای عباسیان برای حکومت سیاسی بر
سراسر سرزمین اسلام به مخالفت برخاستند.[۶۲] روابط
عباسیان و یعقوب روشن نیست؛ اما حکومت او را در شرق به رسمیت شناخته بودند و
بر سیستان، کرمان، هرات و قلمرو اسلام در هند بهنام خلیفه حکومت میکرد.[۶۳] از
ابتدا تسلط و پیشروی یعقوب با تکیه بر قدرت خود و سپاهیانش بود و بدون دستور خلیفه
انجام میشد. خلفا نیز میکوشیدند تا با امتیازدهی به یعقوب جلوی پیشرویهای او را
بگیرند. یعقوب نیز بارها هدایایی نزد خلیفه میفرستاد؛ اما هدف او اظهار اطاعت
نبود؛ بلکه قصد قدرتنمایی داشت.[۶۴] در
سال ۲۵۹ق یعقوب بر طاهریان مسلط شد و سر عبدالرحمان خارجی —که قبلاً بر او غلبه
کرده بود— را نزد خلیفه معتمد فرستاد. با وجود اینکه خلیفه از لشکرکشی یعقوب به
طبرستان و سرکوب علویان شادمان گشت؛ اما از غلبهٔ او بر طاهریان خشنود نبود و آن
را بهعنوان یک شورش تلقی کرد. به همین دلیل در جمع حاجیان خراسان و طبرستان،
یعقوب را یاغی و اقدامات او را خودسرانه خواند. خلیفه به یعقوب اعتماد نداشت، اما
چون کسی را در کارزار برابر با او نمیدید، رفتاری مسالمتآمیز با او داشت. خلیفه
از ترس، فرمان حکومت خراسان، طبرستان، فارس، کرمان، سند و هند را به یعقوب تفویض
کرد و برای جلب حمایت پیروان یعقوب، محمد بن طاهر را از زندان آزاد کرد.[۶۵]
دیرالعاقول
مقالهٔ اصلی: نبرد دیرالعاقول
یعقوب پس از ضبط اموال و اسلحههای بسیاری که از قلعهٔ محمد بن واصل به دست
آورده بود، همه را نزد ابوالسّاج برد و بهسوی شیراز حرکت کرد. در پی این اقدام
برادر یعقوب بهشدت با او برخورد کرد و خود به سیستان بازگشت؛ چراکه از نیت یعقوب
آگاه بود. یعقوب نیز در ۲۷۴ق سپاهی بهعنوان مقدمهٔ لشکر خود به جندیشاپور فرستاد
و خود نیز راهی اهواز شد. در این فاصله گروهی بهقصد نیرنگ به یعقوب نزدیک شدند،
جاسوسان یعقوب از نیت آنها آگاه شده، همه را کشتند.[۶۶] همچنین
سفرایی از ترکستان، هند، سند، چین، روم، شام و… با نامهها و هدایا نزد یعقوب
آمدند؛ او نیز پس از بازگرداندن تمامی سفرا، بهواسطهٔ دستیافتن بر حکومت نواحی،
ملکالدنیا لقب گرفت. ابواحمد موفق که از اطاعت مردم از یعقوب آگاهی یافت، از ترس
جان خود نامهای به او نوشت، از او خواست بزرگمنشی نموده و برای ملاقات با او
برود. معتمد، خلیفهٔ عباسی، که از حرکت یعقوب آگاه شده بود، با سپاهی از بغداد
خارج شد. پس از رسیدن دو سپاه به هم در هفتم شوّال ۲۶۵ق جنگ سختی درگرفت. فردی بهنام
ابراهیم بن سیما که شبیه به معتمد بود، در بین سپاهیان میگشت و آنها را به جنگ
تشویق میکرد. جاسوسان یعقوب متوجه شدند و به یعقوب اطلاع دادند؛ لذا یعقوب شخصاً
به سپاه بغداد حمله برد و عدهٔ بسیاری را کشت. لشکر معتمد فرار کردند؛ اما چیزی
نگذشت که با بازکردن آب دجله بر
سپاه یعقوب، علاوه بر کشتهشدن بزرگان لشکر همچون یعقوب بن اسماعیل، یعقوب ناچار
به عقبنشینی بهسمت جندیشاپور شد. بدین ترتیب در نبرد دیرالعاقول یعقوب از خلیفه شکست خورد و
همچنین محمد بن طاهر که در اسارت وی بود فرار کرده و به ابواحمد موفق پیوست. یعقوب
پس از شکست دیرالعاقول، از جندیشاپور برای جنگ با کفار در مرزهای روم، راهی آن
سرزمین شد و به برادر خود عمرو بن لیث در سیستان نامه نوشت که به او بپیوندد؛ اما
عمرو زمانی به یعقوب رسید که او بهسختی بیمار شده بود.[۶۷][۶۸]
مرگ
یعقوب پس از شکست در دیرالعاقول، در راه بازگشت به برادر خود، عمرو، نامه نوشت
که خود را به او برساند؛ اما زمانی که یعقوب به جندیشاپور رسید، سخت بیمار شد.
عمرو با بیمار شدن یعقوب خود را به او رساند تا از او پرستاری کند. یعقوب ۱۰ روز
مانده از شوّال سال ۲۶۵ق بر اثر قولنج در گندیشاپور خوزستان از دنیا رفت. او ۱۷ سال و ۹ ماه بر
خراسان، کابل، سند، هند، سیستان، فارس و کرمان حکومت کرد و ۷ سال در حرمین به نام
او خطبه خواندند. دربارهٔ روز مرگ یعقوب بین تاریخنگاران اختلافنظر وجود دارد؛
بهطوری که گردیزی دربارهٔ اواخر زندگی او نوشته است: «یعقوب به فارس
رفت و فارس و اهواز را گرفت و قصد رفتن به بغداد را داشت که معتمد را از خلافت بر
کنار کند و موفق را بنشاند، یعقوب به دیرالعاقول در نزدیکی بغداد رسید و موفق
دستور داد تا آب دجله را بر او ببندند و لشکر یعقوب هلاک شد و او شکست خورد و
بازگشت و هنگامی که به جندیشاپور رسید درگذشت و روز مرگش چهارشنبه چهاردهم شوّال
۲۶۵ ه.ق بود.»، مؤلف تاریخ سیستان روز مرگ او را شنبه میداند. مسعودی در مروج الذهب، تاریخ مرگ او را دوشنبه ۲۳
شوّال ۲۶۵ ه.ق میداند.[۶۹][۷۰][۷۱][۷۲]
ابن خلکان بهنقل از ابوالفای دو بیت فارسی (همراه با
ترجمهٔ عربی آن) را دربارهٔ مرگ یعقوب لیث بیان کرده است:
|
خراسان
احوبها واکناف فارس |
و
مالیت بمن ملک عراق بایسن |
|
|
سلام
علی الدنیا وطیب نسیمها |
کان
لم بکن یعقوب فیها یجالسن |
|
|
بگرفتم
این خراسان با ملک فارس یکسان |
ملک
عراق بکسر از من نبود رسته |
|
|
بدورد
باد گیتی با بوی نوبهاران |
یعقوب
لیث گویی دروی نبد نشسته |
پس از یعقوب سپاهیان او برادرش، عمرو بن لیث را به جانشینی برگزیدند.[۷۳]
مکان خاکسپاری
همچنین ببینید: آرامگاه یعقوب لیث
آرامگاهی در روستای شاه آباد دزفول که برخی
به یعقوب لیث منتسب میکنند
یعقوب در سال ۲۶۵ قمری در گندیشاپور در اثر قولنج کلیوی درگذشت. برخی احتمال دادهاند آرامگاه شاه
ابوالقاسم که در روستایی به نام شاه آباد (شاه
ابوالقاسم یا اسلامآباد) قرار دارد، همان آرامگاه یعقوب لیث باشد.[۷۴][۷۵][۷۶] این
نظریه از سوی برخی پژوهشگران رد شده است.[۷۷][۷۸][۷۹] کمتر
از ۴۰۰ سال پیش فتحعلیخان حاکم شوشتر در دورهٔ صفوی برای بزرگداشت عارفی به نام شاه ابوالقاسم یکی
از مریدان شیخ اسماعیل قصری ساختمانی بر قبر او ساخت.[۸۰] قدمت
این آرامگاه، به دوره صفوی تا قاجار میرسد. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته
شده و در دورههای مختلف مرمت شده است.
صفاریان پس از
یعقوب
پس از مرگ یعقوب، سپاه او وضعیت نابسامانی پیدا کرد.[۸۱] یعقوب
پس از شکست از خلیفه، نامهای به برادرش، عمرو، نوشت و از او خواست که به جندیشاپور برود. در مدت غیبت
عمرو، بین او، اطرافیان، نزدیکان و سپاهیان یعقوب فاصله افتاده بود؛ در حالی که
علی، برادر دیگر یعقوب، به آنها نزدیک بود و به او اعتماد داشتند. به همین دلیل
بعد از مرگ یعقوب بیشتر تمایل داشتند که علی را بهعنوان جانشین یعقوب برگزینند.
بر سر جانشینی چندین روز بحث درگرفت و در نهایت عمرو پیروز شد. حیله و تدبیر عمرو
و بیتجربگی علی، از عوامل اثرگذار در این تصمیم بود. بعد از قطعیت حکومت عمرو، علی اقداماتی علیه برادرش انجام داد که موجبات دستگیری او
را فراهم کرد. اولین اقدام عمرو در جندیشاپور، بعد از رسیدن به حکومت، اطاعت از خلیفه بود.
احتمالاً عمرو، یعقوب را بهدلیل مخالفت با خلیفه ترک کرده بود؛ زیرا او برخلاف
یعقوب حکومت استکفاء را ترجیح میداد. او برای مشروعیتبخشی به حکومت خود به خلیفه
نیاز داشت. بیشتر مسلمانان به حقانیت خلافت عباسی اعتقاد داشتند؛ عمرو نیز
چارهای جز اطاعت نداشت. خلیفه در پاسخ به عمرو از او خواست تا به نیشابور برود و
در آنجا منتظر فرمان خلیفه باشد.[۸۲]
میراث
صفاریان نیز مانند سامانیان بهسبب فراهمساختن زمینهٔ مناسبی برای پیشرفت
ادبیات فارسی سزاوار تقدیرند؛ اما یعقوب و عمرو که گرفتار پیکارهای پیدرپی بودند،
فرصت پرداختن به امور فرهنگی را نداشتند.[۸۳] یعقوب
لیث کسی بود که با فکر ایجاد یک دولت مستقل ایرانی و برانداختن یا تضعیف
خلافت بغداد، کار خود را آغاز کرد. شعری از متوکل هست که از قول یعقوب
برای خلیفه معتمد فرستاده شده است، از این شعر بر میآید که یعقوب در سایه و درفش
کاویان بر همه امم سیادت جدید و بر سریر ملوک عجم بر میآید و رسم کهن را تجدید میکند، {{مبهم}} در
نتیجه یعقوب به زبان عربی آشنایی نداشته، به شعر و ادب عرب توجهی نمیکرده و
شاعران عرب زبان را به حضور نمیپذیرفت؛ بلکه علاقه داشت تا زبانی را که خود میفهمید
و بدان سخن میگفت، زبان ادبی قرار دهد.[۸۴]
سپاه یعقوب از افرادی با عقاید سیاسی و مذهبی مختلف تشکیل شده بود که بیشتر آنها
از گروه عیاران، خوارج و مطوعه بودند؛ البته گروهی از صعالیک، امرا و بزرگان خراسان هم در سپاه او حضور داشتند. برای
ورود به سپاه یعقوب میبایست مراحلی طی میشد. یعقوب در انتخاب لشکریان مداخله میکرد
و مهارت آنها را در شمشیرزنی، تیراندازی و اسبسواری میآزمود. پس از آگاهی از
نسب و گذشتهٔ آن فرد، چنانکه تأیید میشد، میتوانست وارد سپاه شود. برای حفظ جان
یعقوب سپاه خاصه تشکیل شده بود. آنها در اطراف خیمهٔ یعقوب مستقر بودند و هرگاه
که یعقوب امری داشت یکی از غلامان خاصه، سپاه خاصه را فرا میخواند. ۲ هزار نفر از
سپاهیان قدرتمند یعقوب برای جشنها، اعیاد و مراسم رسمی تربیت شده بودند که هرکدام
چماقی زرین یا سیمین داشتند و در مراسم رسمی در دو طرف بارگاه به صف میایستادند.[۸۵] در
سپاه یعقوب بیشتر اسبان متعلق به یعقوب بود و هزینه، آذوقه و علوفهٔ آنها از
اموال یعقوب تأمین میشد. در سپاه از شتران و خران سپیده استفاده میکردند که به
خران صفاری شهرت داشتند و بهعلت مشکل برای چریدن، از استر کمتر استفاده میشد.[۸۶]
با توجه به دورانِ کوتاه حکومت یعقوب، مسلماً فرصتی برای ایجاد سازمانهای
اداری منظم وجود نداشته است. روش یعقوب در زمینهٔ کشورداری، انتخاب حکام
مورداعتماد در مناطق مشترک بود. بهطور کلی یعقوب میکوشید تا با مردم بهخوبی
رفتار کند، دلهای آنها را به دست میآورد و سرزمینها را پاسداری میکرد. یعقوب
زمانی که برای جنگ یا رسیدگی به امور شهری از سیستان خارج میشد، برای ادارهٔ امور
داخلی فردی را جانشین خود میکرد. در زمان یعقوب دیوان رسایل را محمد بن وصیف سجزی
اداره میکرد که در زبان فارسی مهارت داشت؛ هرچند که در آن دوره نامهها به زبان
عربی نگاشته میشد.[۸۷]
ایدئولوژی
اندیشمندان امروزی دربارهٔ انگیزهٔ جنبش صفاریان توافقنظر ندارند. برخی از آنها
معتقدند که یعقوب بهدنبال احیای شکوه گذشتهٔ ایرانِ ساسانی بود و هویت ایرانی
انگیزهٔ اصلی خیزش او بوده است. حتی در منابع تاریخی، شعری به یعقوب منسوب است که
او خود را وارث پادشاهان ایران، از نسل جمشید معرفی میکند[یادداشت ۲] و
به اعراب پیام میدهد که به بیابانهایتان بازگردید. با این حال، گروهی دیگر از
اندیشمندان این دیدگاه را به چالش کشیدهاند. آنها با استناد به اینکه بخش بزرگی
از سپاه یعقوب را عربها تشکیل میدادند، معتقدند که هدف یعقوب تنها احیای اسلام
واقعی بوده است که در آن دوران بهطور کلی فراموش شده بود. در کنار اینها، گروه
سومی از اندیشمندان بر این باورند که تنها آدرنالین، وسوسهٔ شهرت و فتوحات بزرگ،
محرک یعقوب برای خیزش علیه دولت بغداد بوده است.[۸۸][۸۹][۹۰]
با همهٔ اینها، سیاست ضدخلیفهٔ او بسیار آشکار است. کتاب تاریخ سیستان نقل میکند
که یعقوب عباسیان را «دروغگو» خطاب کرده است. در ادامهٔ این نقلقول آمده است:
آیا ندیدید که آنان با ابوسلمه، ابومسلم،
برمکیان و فضل ابن سهل، باوجود همه کارهایی که آن مردان برای این سلسله انجام
دادند چه کردند؟ نباید گذاشت دیگر کسی به آنان اعتماد کند!
— یعقوب لیث، برگرفته از کتاب تاریخ سیستان
احیای زبان
فارسی
یعقوب لیث را نخستین شهریار ایرانیِ احیاگر زبان پارسی، پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانیان میدانند. وقتی
شاعری بنا بر رسم زمان قصیدهای به عربی در مدح او سرود، وی او را ملامت کرد که چرا به
زبانی که نمیفهمد برایش شعر سروده است: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت». با
شنیدن این سخن، محمد بن وصیف که ادارهٔ امور دیوان یعقوب را بر عهده داشت، قصیدهای
به فارسی در مدحش سرود و این قصیده (براساس روایت مؤلف ناشناس تاریخ سیستان که
قصیده را نقل نموده است) آغاز سرودن شعر درباری به این زبان گردید.[۹۱]
این نظریه که نخستین شعر فارسی در زمان صفّاریان سروده شده است، درست نیست.
نمونههایی از اشعار فارسی که در زمان طاهریان سروده شده مانند دو قطعه از حنظلهٔ بادغیسی در دست است و احتمالاً زودتر
از آن هم کوششهایی برای سرودن شعر به اوزان محلی یا در قالب شعر عربی بهطور پراکنده صورت گرفته باشد؛ اما از آنها
چیزی به دست ما نرسیده است. اقدام یعقوب محرّکی در سرودن شعر فارسی شد و آغاز سنتی
گردید که سامانیان، پیشروان راستین رستاخیز ادبی ایران، آن را برگرفته و گسترش
دادند.[۹۱]
سکهشناسی
درهم نقره
یعقوب لیث صفاری.
سکهای از یعقوب لیث در سال ۲۶۵–۲۵۴ه-ق وجود دارد که نوع آن از سیم و درهم و
قطر سکه ۲۲ میلیمتر و وزن ۱/۶۵گرم م، است. نقش روی سکه «لا اله الا الله وحده
لاشریک له یعقوب» و دور سکه «بسم الله ضرب هذا الدار به فارس سنه ۲۵۳ ثلث خمسین
ماتین» دور دوم سکه «لله الامر من قبل و من بعد و یومئذ یفرح المؤمنون» «فرمان از
خداست از گذشته و آینده در چنین روزی مؤمنان شاد میشوند» پشت سکهها «لا الله
محمد رسولالله المعز» و دور سکهها «محمد هوالذی ارسل و رسوله بالهدیٰ و دین الحق
لیظهر علی الدین کله ولو کره المشرکون» «اوست آنکه فرستاد رسولش را برای هدایت به
دین درست تا آشکار کند ان را برهمه دینها اگرچه مشرکان اکره دارند.»[۹۲] [مبهم]
منش و حیات فردی
همهٔ شواهد نشان میدهند که یعقوب به دین دلبستگی نداشته، از آن استفادهٔ
سیاسی میکرده است؛ بهطوری که مذهب و فرقهٔ او ذکر نشده است.[۹۳][۹۴] طبق
کتاب سرگذشت صفاریان نوشتهٔ ملکزاده، یعقوب در انجام هر کاری با
مشورت و تدبیر دیگران پیش میرفت و میگفت: «توکل باید به خدا باشد تا چه خواهد
شد». او در شبانهروز بیش از ۱۷۰ رکعت نماز، چه مستحب، چه واجب میخواند و در روز
هزار دینار صدقه میداد. بر هوای نفس خود غلبه داشت و هیچگاه به زن یا غلامی شهوتآلود
نگاه نمیکرد. شخصیت عادل و منصفی داشت و در صورت نیاز، بر اساس شریعت و مقررات،
خواستهٔ دیگران را انجام میداد.[۹۵] در
رسیدگی به امور بسیار جستوجوگر و باهوش بود. هیچگاه بر روی کسی که اهل تهلیل
بود، شمشیر نکشید و قبل از حمله به کسی حجت را بر او تمام کرده و خدا را گواه میگرفت
چنانکه در کتاب سرگذشت صفاریان ذکر شده است.[۹۶]
یک بار مردی به خضرا رفت و از غم سر بر زانو
گذاشته و یعقوب علتش را پرسید. مورد پس از رفتن گفت که یک افسر شبها بدون اجازه
او و دخترش از راه پشت بام وارد خانه آنها میشود و دخترش را اذیت میکند. یعقوب
دستور داد مردی با شمشیر به خانه او برود و فرد که آمد او را بکشد بعد از دو روز
آن مرد آمد و فردی که شمشیر داشت او را زد و به دو نیم تقسیم کرد پس فردی که شمشیر
داشت طلب آب و غذا کرد و دیدند که او خود یعقوب است گفت من دو روز آب و غذا نخوردم
تا مشکل حل شود.
— ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۸۰–۸۱.
یعقوب ابتدا نزد رویگری به شاگردی پرداخت. از ویژگیهایی چون حمیت، صداقت،
راستی و درستی برخوردار بود. با متجاوزان بهسختی برخورد میکرد. علاوه بر آن در
سیاستمداری کارکشته بود، خدمتگذاران را پاداش میداد و خودش و لشکرش را خدمتگذار
مردم میدانست. مثل مردم معمولی غذا میخورد، کاخ و تجملاتی نداشت، بسیار بخشنده،
شجاع، نجیب و درونگرا بود. دربارهٔ مالیات نوشتهاند که یعقوب، درگرفتن مالیات به
مردم سخت نمیگرفت؛ بهجز در طبرستان که بهخاطر جنگ با داعی دستور داد که خراج دو
ساله را از مردم بگیرند.[۹۷][۹۸][۹۹][۱۰۰] یعقوب
در دین خود استوار بود، نماز میخواند و سعی میکرد که با خداپرستان نجنگد. همچنین
در جنگ با کفار، اول اسلام را عرضه میکرد، در صورت پذیرفتن اسلام از سوی آنها،
از گرفتن مال و اسیر خودداری میکرد؛ به آنها پاداش نیز میداد. اینگونه بود که
سالها پیش از حملات غزنویان به هند، مردم بسیاری در میانهٔ سیستان و هند بهدستِ
او مسلمان شدند. یعقوب به خلفای عباسی بسیار بدبین بود و همیشه میگفت که عباسیان
دولت غدر نباشد؛ اما باز هم حاضر نشد که با خوارج و زنگیان بر ضد آنها متحد شود.[۱۰۱]
تبارنامه
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
کیخسرو |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ماهان |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
حاتم |
سلیمان |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
معدل |
فرقد |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
لیث |
لیث |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
طاهر |
علی |
عمرو |
یعقوب |
خلف |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
ابیالحسین |
محمد |
معدل |
لیث |
محمد |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
محمد |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
عایشه |
ابویوسف |
یعقوب |
طاهر |
بانو |
محمد |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
امیر
طاهر |
عایشه |
ابوالحفص
عمرو |
ابوالعباس |
امیر ابوجعفر احمد |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
امیر
حسین |
امیر خلف |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
یادداشتها
1. به عربی:
انا ابن الکارم من نسل جم/ و حائز ارث ملوک العجم
2. به عربی:
انا ابن الکارم من نسل جم/ و حائز ارث ملوک العجم
پانویس
1. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۶۶.
2. لسترنج، جغرافیای
تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی، ۳۵۸–۳۵۹.
4. بارتلد، جغرافیای
تاریخ ایران، ۱۱۵.
5. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۶۸.
6. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۷۱.
7. یغمایی، تاریخ
دوبت صفاریان، ۷۲-۷۳-۷۴.
8. ترکمنی آذر،
پرگاری و زمانی، تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی
ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان، ۵۴–۵۵ و ۵۷.
9. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۷۰–۳۷۱.
10. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۶۹.
11. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۹۰.
12. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۷۴.
13. فرای، تاریخ
ایران کمبریج، ۹۶.
14. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۲۴.
15. باسورث، تاریخ
سیستان از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفاریان، ۲۲۸.
17. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۹۰–۹۱.
18. فرای، تاریخ
ایران کمبریج، ۹۶.
19. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۷۵.
20. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۸۰.
21. اشپولر، تاریخ
ایران در قرون نخستین اسلامی، ۱۱۹.
22. خضری، تاریخ
خلافت عباسی، ۱۲۹.
23. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۱۷–۱۸.
24. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۲۳-۲۴-۲۷.
25. فرای، تاریخ
ایران کمبریج، ۹۶.
26. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۲۷.
27. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۲۸.
28. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۲۹.
29. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۰.
30. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۹۸.
31. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۱.
32. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۱.
33. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
34. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۲-۳۳-۳۵.
35. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۴.
36. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۲–۳۳ و ۳۵.
37. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۵.
38. ملکزاده، تاریخ
سرگذشت صفاریان، ۳۶.
39. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران.
40. ملکزاده، تاریخ
سرگذشت صفاریان، ۳۶.
41. ملکزاده، تاریخ
سرگذشت صفاریان، ۳۶.
43. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۷.
44. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۸.
45. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۳۹.
46. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۰.
47. باسورث، تاریخ
سیستان، ۲۱۹.
48. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۱.
49. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۲.
50. فرای، عصر
زرین فرهنگ ایران، ۲۱۱.
51. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۲–۴۳.
52. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۵.
54. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۱۰۱.
55. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۴–۴۵.
56. خضری، تاریخ
خلافت عباسی، ۱۳۰.
57. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۵–۴۶.
58. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۱۰۲.
59. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۴۸–۴۹.
60. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۵۰.
61. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۵۱–۵۲.
62. فرای، عصر
زرین فرهنگ ایران، ۲۱۱.
63. فرای، عصر
زرین فرهنگ ایران، ۲۱۳.
66. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۵۲.
67. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۵۳.
69. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۱۰۷.
70. فرای، عصر
زرین فرهنگ ایران، ۲۱۴.
71. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۵۴–۵۵.
73. خضری، تاریخ
خلافت عباسی، ۱۳۲.
74. «امام شوشتری،
محمدعلی. "تاریخ جغرافیایی خوزستان. ص ۲۲۷"». بایگانیشده
از اصلی در
۷ مارس ۲۰۱۳. دریافتشده در ۱۲ نوامبر ۲۰۲۰.
75. «دبیری نژاد،
بدیعالله. "جندیشاپور". دوره ۱۰، ش ۱۱۹و۱۲۰ (شهریور و مهر۵۱): ۷–۹».
بایگانیشده از اصلی در
۷ مارس ۲۰۱۳. دریافتشده در ۱۲ نوامبر ۲۰۲۰.
76. «جلیلیان، شهرام.
"نامواره جندیشاپور". مجلهٔ پژوهشهای تاریخی ایران و اسلام، شمارهٔ
۱۱، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۴۹–۶۲». بایگانیشده از
روی نسخه اصلی در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۰. دریافتشده در ۲۵ اوت ۲۰۲۰.
77. اقتداری، احمد.
آثار و بناهای تاریخی خوزستان (دیار شهریاران). جلد اول. نشر انجمن آثار ملی
(۱۳۵۴)، نشر اشاره (۱۳۷۵)، ص ۳۳۶ تا ص ۳۴۹
78. «خدایی،
محمدزمان. نگاهی نو به شهری کهن، مجله علمی پژوهشی دانشگاه اصفهان». بایگانیشده از
روی نسخه اصلی در ۲۲ آوریل ۲۰۱۹. دریافتشده در ۲۰ ژوئن ۲۰۲۰.
79. «خامه یار، احمد.
بقعه شاه ابوالقاسم دزفول مدفن کیست؟ مرکز جامع دائرةالمعارف اسلامی». بایگانیشده از
روی نسخه اصلی در ۲۴ ژوئن ۲۰۲۰. دریافتشده در ۲۳ ژوئن ۲۰۲۰.
80. «خدایی،
محمدزمان. نگاهی نو به شهری کهن، مجله علمی پژوهشی دانشگاه اصفهان». بایگانیشده از
روی نسخه اصلی در ۲۲ آوریل ۲۰۱۹. دریافتشده در ۲۰ ژوئن ۲۰۲۰.
81. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۴۰۳.
82. پرگاری، زمانی
و ترکمنی آذر، تحول سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی اسلام در دورهٔ
طاهریان، صفاریان و علویان، ۱۰۳–۱۰۴.
83. فرای، عصر
زرین فرهنگ ایران، ۲۱۶.
84. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۲۶۵.
88. Bosworth 1975,
p. 125.
89. Tor, D.G. (2007). Violent
Order: Religious Warfare, Chivalry, and the ʻAyyār Phenomenon in the Medieval
Islamic World.
Orient-Institut-Istanbul.
90. Bosworth, C.E. (1994). The
History of the Saffarids of Sistan and the Maliks of Nimruz (247/861 to 949/1542-3).
Costa Mesa, CA: Mazda Publishers.
91. یارشاطر، احسان (تابستان ۱۳۸۰). «رستاخیز ایران و
ظهور زبان و ادبیات ملی». ایرانشناسی. بنیاد مطالعات ایران
(۵۰): ۲۷۳ تا ۲۸۸. دریافتشده در ۲۰۱۲-۱۲-۲۷.
92. حسن
یغمایی، تاریخ دولت صفاریان، ۲۵۵.
93. فرای، عصر
زرین فرهنگ ایران، ۲۱۳.
95. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۷۸–۷۹.
96. ملکزاده، سرگذشت
صفاریان، ۸۰–۸۱.
97. یغمایی، تاریخ
دولت صفاریان، ۱۱۲-۱۱۳-۱۱۴.
98. بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۳۸۰.
100.
بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۴۰۰.
101.
بجنوردی، تاریخ
جامع ایران، ۴۰۲.
منابع
·
ملکزاده، الهام (۱۳۸۱). سرگذشت
صفاریان. تهران: موسسه فرهنگی اهل قلم.
·
باسورث، کلیفورد ادموند (۱۳۷۷). تاریخ
سیستان از آمدن تازیان تا برآمدن دولت صفاریان. تهران: امیر کبیر.
·
یغمایی، حسن (۱۳۷۰). تاریخ دولت
صفاریان. تهران: دنیای کتاب.
·
لسترنج (۱۳۳۷). جغرافیای تاریخی سرزمینهای
خلاف شرقی. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
·
فرای، ریچارد نیلسون (۱۳۹۳). عصر زرین فرهنگ ایران.
تهران: سروش.
·
بارتلد، ویلهلم (۱۳۷۷). جغرافیای
تاریخی ایران. تهران: دکتر محمود افشار.
·
ترکمنیآذر، پروین (۱۳۹۳). تاریخ تحولات
سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران در دوره طاهریان، صفاریان و علویان.
تهران: سمت.
·
اشپولر، برتولد (۱۳۴۹). تاریخ ایران در
قرون نخستین اسلامی. تهران: نشر کتاب.
·
بجنوردی، کاظم موسوی (۱۳۹۳). تاریخ
جامع ایران. تهران: مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی.
·
رضایی باغبیدی، حسن (۱۳۹۳). سکههای
ایران در دورهٔ اسلامی از آغاز تا برآمدن سلجوقیان. تهران: سمت.
·
هولت، پی. ام (۱۳۸۳). تاریخ اسلام
کمبریج. تهران: امیر کبیر.
|
امیران
صفاری |
|
یعقوب لیث • عمرو لیث • طاهر بن محمد • علی بن لیث • طاهر بن لیث • لیث بن علی بن لیث • محمد بن علی بن لیث • المعدل بن علی • عمرو بن یعقوب • احمد بن محمد بن خلف • خلف بن احمد |
- این
صفحه آخرینبار در ۲۳
ژوئن ۲۰۲۶ ساعت ۱۹:۴۸ ویرایش شده است.
- این
صفحه با استفاده از پارسوئید رندر
شده است.
- Ya'qub ibn al-Layth Saffar (Persian: یعقوب لیث
صفاری, romanized: Ya'qub-e Leys-e Saffari; 25 October 840 – 5 June 879)[1] was a coppersmith and the
founder of the Saffarid dynasty of Sistan,
with its capital at Zarang (a city now in south-western Afghanistan).
Under his military leadership, he conquered much of the eastern portions
of Greater Iran consisting of
modern-day Iran,
Afghanistan, Turkmenistan, Uzbekistan, Tajikistan as
well as portions of western Pakistan[2][3] and a small part of Iraq.
He was succeeded by his brother, Amr ibn al-Layth.
Early life
Ya'qub was born in 840, of eastern Iranian
origin,[4] in a small town called Karnin (Qarnin),
which was located east of Zaranj and west of Bost (Lashkargah),
in what is now Afghanistan.[5] Information about his genealogy and
social background is lacking. Clifford Edmund Bosworth explains
that several Sunni sources were invariably hostile to Ya'qub because
of the disrespect he showed toward the Abbasid caliph.[6] "Some sources accused Ya'qub of
being a Khariji, Ibn Khallikan labeled
him a Christian, and Nizam al-Mulk claimed that he converted
to Ismailism".[7] However, these claims came roughly a
century after Yaqub's death, and most sources agree on Ya'qub's ascetic
lifestyle.[8] Historian, D G Tor, presents numerous
evidences supporting that Ya'qub was a devout Sunni warrior.[9] All of the religious figures
associated with Ya'qub were orthodox Sunni Muslims.[9]
According to numerous sources, he was
extremely poor, and because of this, he occasionally consumed bread and onions.
His family moved to the city of Zaranj due to the occasional sectarian violence between the Sunnis
and Kharijites.
Ya'qub began work as a coppersmith ("saffar"), while his
brother Amr ibn al-Layth worked as a mule-hirer.[10]
Rise to power
Ya'qub, along with his brothers Amr ibn al-Layth,
Tahir ibn al-Layth and Ali ibn al-Layth, later joined the ayyars under
Salih ibn al-Nadr, who had opposed the Abbasids and began ruling in Bost. By
854, the ayyars managed to expel Ibrahim ibn al-Hudain, who was the Tahirid governor
of Sistan. Another ayyar leader, Dirham ibn Nasr, succeeded in unseating Salih
as the king of Sistan in 858. However, in 861, Ya'qub overthrew Dirham, and
gave himself the title of Emir at
that point.[11][5]
Reign
Campaigns in Sistan and
Khorasan
Map of Khurasan, Transoxiana and Tokharistan
|
· v · t · e Indo-Iranian wars and conflicts |
|
· · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · · |
Ya'qub attracted the attention of an Abbasid caliph by
first battling Kharijites in his homeland of Sistan. In 864, "Yaʿqub led
an expedition to Bost against his former master Salih, and then into ar-Rukkaj and Zamindāvar against
the local ruler there, the Zunbil, killing him and securing an immense booty."[10] He also managed to capture several
family members of the Zunbils, including the Zunbil king's son. He then
vanquished the Hindu Shahis, conquering their capital Kabul. He later moved
against the Kharijites in northern Sistan,
winning a decisive victory and killing their leader Ammar ibn Yaser in 865.
Ya'qub's campaigns marked the decline of militant Kharijism in
the East. After having defeated the Ammar, Ya'qub held a celebration. During
the celebration, one of the members of the court made a speech in Arabic.
Ya'qub asked the latter why he made a speech in a language which he could not
understand. One of Ya'qub's secretaries, Muhammad ibn Vasif, then made a qasida in Persian.[12]
Ya'qub claimed the inheritance of the kings
of Persia and sought "to revive their glory," and thus in 867 he sent
a poem written by himself to the Abbasid caliph Al-Mu'tazz.
The poem said: "With me is the Derafsh Kaviani,
through which I hope to rule the nations."[13]
In 870/871, Ya'qub marched against the
Kharijites of Herat,
and defeated them. He then marched towards Karukh,
and defeated another Khariji leader who was named Abd al-Rahman.[14] Ya'qub then pardoned Abd al-Rahman
and made him governor of Isfizar.[a]
His army would later march to Ghazna, Kabul, and Bamyan, conquering these territories from
the Hindu Shahi,
and appointing Muslim governors. From there they moved to north of the Hindu Kush and
by 870 AD the whole of Khorasan was brought under their control. The Panjshir Valley was
now under Ya'qub's control, which made him able to mint silver coins. In 873,
Ya'qub ousted the Tahirids from their own capital of Nishapur,[16] and captured its ruler Muhammad ibn Tahir, which led to conflicts with
the Abbasid caliphate.[17] During one of Ya'qub's numerous
battles, his face was disfigured to the point that he could only eat through a
pipe in his mouth for twenty days.[18]
Campaigns in Western Iran
Ya'qub set out west for Fars with
the intention of subjugating the province. Sources disagree on what happened
next, but Ya'qub was eventually dissuaded from continuing his expedition, and
he turned back toward Sistan. His withdrawal is described as having been caused
either by the governor Muhammad ibn Wasil's submission to him, or by
the arrival of emissaries sent by the caliphal government to convince him to
abandon his westward advance. In either case, Muhammad soon afterwards reached
a rapprochement with the central government, and in 872 he handed over
the kharaj (tax
revenues), and possibly the government of Fars, to a caliphal representative.[19][20][21] Ya'qub later traveled to Tabaristan in
874, and battled the Zaydid leader al-Hasan ibn
Zayd. Ya'qub collected taxes in Tabaristan's capital Amul before departing
for Rayy.
Ya'qub ibn al-Layth once again set out for
Fars, this time, invading it and advancing to Estakhr,
seizing Muhammad's treasuries there. Muhammad departed from Khuzestan,
and returned to Fars in an attempt to stop Ya'qub. They met near Lake Bakhtegan in
August 875, and in the resulting battle, Muhammad, despite having a numerically
superior army, was defeated. Muhammad was forced to flee; Ya'qub looted
Muhammad's stronghold at Sa'idabad and took control of Fars.[22][23][24]
Map showing the location of the battle, as
well as the routes taken by the Saffarid (red) and main 'Abbasid (blue) armies
In 876, the Abbasid representative Al-Muwaffaq offered
Ya'qub governorship of Khurasan, Tabaristan, Fars, Gurgan,
and Ray,
and to appoint him as head of security in Baghdad.[25][26][27][b] Ya'qub, sensing that the offer was
made due to the weakness of the caliph, rejected it and wrote back that he
would be advancing to the capital. The offer also alienated the Turks of
Samarra, who felt that Ya'qub represented a threat to their interests. Seeing
that an agreement with the Saffarid was impossible, the Abbasid caliph al-Mu'tamid decided
upon war and pronounced a formal curse upon Ya'qub. On 7 March 876, al-Mu'tamid
left Samarra, leaving his son Al-Mufawwad in
charge of the capital. On 15 March he arrived at Baghdad, before arriving
near Kalwadha and setting up camp.
Ya'qub traveled through Khuzistan, during
which he gained the defection of a former general of the caliph's, Abi'l-Saj Devdad,
and entered Iraq. The caliphal general Masrur al-Balkhi managed
to slow down his progress by flooding the land outside Wasit, but the Saffarid
army was able to get through this and he entered Wasit on 24 March. Leaving
Wasit, he set out for the town of Dayr al-'Aqul, which was about fifty miles
from Baghdad.[29][30][31][32] According to one source, Ya'qub did
not actually expect the caliph to offer battle; instead he would give in to any
demands that the Saffarid had.[33][34] Al-Mu'tamid, however, sent
al-Muwaffaq to stop him. The two armies met at Istarband, between Dayr al-'Aqul
and Sib Bani Kuma.[35][36][37][38]
The Battle of Dayr al-Aqul took place on 8
April 876.[35][c] Before the battle, Ya'qub reviewed
his troops, who apparently numbered about ten thousand. The Abbasids, however,
had a numerical superiority[35][40] and the additional advantage of
fighting on familiar territory. The center of the Abbasid army was commanded by
al-Muwaffaq. Musa bin Bugha had command of the right wing, and Masrur al-Balkhi
the left.[35][41][39] A final appeal was made to the
Saffarids to restore their loyalty to the caliph, and the battle began.[42][43]
The fighting raged on for most of the day.
The Saffarid army was somewhat reluctant to directly fight the caliph and his
army. Despite this, there were heavy losses on both sides, and several Abbasid
and Saffarid commanders were killed. Ya'qub himself was wounded, but he did not
leave the field. As evening approached, reinforcements arrived to support
al-Muwaffaq.[44][45][39][46][47] The mawla Nusayr
created a diversion by attacking the Saffarid rear from boats on the Tigris and
setting fire to the Saffarid baggage train, giving the Abbasids a
further advantage.[44][48]
Eventually the Saffarid army began to flee
from the battle. Ya'qub and his bodyguards continued to fight, but were forced
to leave the field as the army retreated, leaving them behind.[44][49][39][48][50] The caliph had apparently flooded the
lands behind the Saffarids before the battle, and this made a retreat
difficult; many men drowned attempting to escape the Abbasid army.[35][37] With the Saffarids making their hasty
exit, al-Muwaffaq was able to capture Ya'qub's baggage. Several political
prisoners that Ya'qub had brought with him, such as the Tahirid Muhammad bin Tahir, also fell into Abbasid
hands and were freed.[44][49][39][48][50]
Ya'qub then withdrew from Iraq and died
three years later.[51][52]
Ideology
Silver Dirham of Ya'qub ibn al-Layth
The motivation behind the Saffarids'
initial campaigns remains unknown and highly debated in secondary scholarship.
Some scholars believe that Ya'qub fought as a ghazi warrior for the purpose of
spreading proto-Sunni Islam, others support the notion that he was motivated by
his Persian identity,[d] while others believed he had a love
for military conquest.[53] Ya'qub's hostility towards the
Abbasid caliphs was easily seen.
The religion of the Saffarid's founder,
Ya'qub, has been a topic of debate.[54] Most of the primary sources were
written during or after the fall of the Samanid dynasty and view the Saffarids
through Samanid eyes.[e] These primary sources depict Ya'qub
either as a religious rascal or a volunteer Sunni warrior – a mutatawwi.[55] Yet Kharijism prospered in Sistan
longer than anywhere else in eastern Iran, and it was believed the Saffarids
held Kharijite sympathies.[56] Ya'qub even won Kharijite support in
Sistan.[57]
The religious figures associated with
Ya'qub were all Sunni Muslims,
such as the reputable hadith scholar, Al-Fasawi.[9] Staunchly orthodox Sunni Muslims
scholars supported Ya'qub in his campaigns against the Tahirids and even the
Abbasid Caliph.[9] Historian, D G Tor, presents numerous
evidences supporting that Ya'qub was a devout Sunni warrior.[9]
C.E. Bosworth states
the early Saffarid emirs did not appear to have significant religious beliefs.[58] The vizier Nizam al-Mulk,
obsessed with the integrity of the Seljuk Empire, depicts Ya'qub as an Ismaili
convert.[59]
According to the Tarikh-i Sistan,
Ya'qub even said that the Abbasids were liars, and also said: "Haven't you
seen what they did to Abu Salama, Abu Muslim,
the Barmakid family and Fadl ibn Sahl,
despite everything which these men had done on the dynasty's behalf? Let no one
ever trust them!"[60]
Death
Tomb of Ya'qūb-i Layth-i Saffār,
near Dezful
Ya'qub suffered from colic and refused
treatments when advised to do so. As a result, he died on Wednesday, 5 June
879, in Gundeshapur.[61] He was succeeded by his brother Amr Saffari.
Although he was not viewed as a gentleman, he also did not exercise any special
cruelty. It was reported that he did not smile much, and was called
"the anvil"
by one of his enemies. According to Ibn Khallikan,
his wife was an Arab woman
from Sistan,
although all other sources, including Ibn Athir and Juzjani, claim that Yaqub never married.[62][63]
Legacy
The Statue of Ya'qub ibn al-Layth
al-Saffar, in Zabol, Iran
It was during Ya'qub's rule that Persian was
introduced as an official language, and Ya'qub reportedly did not know Arabic.[64][65] Ya'qub has been accorded the
historical status of a popular folk hero since his court began the
revitalization of the Persian language after two centuries in which the Arabic
language flourished in Persian lands.[3] Several poets, like Abu Ishaq Ibrahim
ibn Mamshadh, fabricated Ya'qub's genealogy, tracing it back to the legendary
Iranian king Jamshid.[6] Ya'qub is also sometimes perceived as
one of the first autonomous rulers in Khurasan since the Islamic conquests.[2][3] Ya'qub's campaigns in fact also
marked the early stage in the decline of caliphal political unity in the
Islamic world,[10] which was further worsened by
the ghulams (slave-soldiers in
armies throughout the Islamic world) and the Dailamites.
Notes
r.
C.E. Bosworth and
D.G. Tor, citing al-Tabari, state that Ya'qub executed Abd al-Rahman, but
Bosworth also cites the Tarikh-i Sistan which states Ya'qub
installs Rahman as governor.[14][15]
s.
Ibn Khallikān adds
Kirman, Adharbayjan, Qazwin and al-Sind to this list.[28]
t.
The actual date is
given variously in the Arabic sources, such as 1 April[36] and 10 April[39]
u.
D.G. Tor states S.M
Stern's thesis work, which concerned Ya'qub's Persian nationalism, was based on
one poem.[53]
v.
According to D.G.
Tor, the Samanids vilified the Saffarids in order to increase their own
legitimacy since they were competing against them for territory.[55]
References
23.
C. E.
Bosworth. The Encyclopaedia of Islam. Vol. XI. p. 255. The provincial
Persian Ya'kub, on the other hand, rejoiced in his plebeian origins, denounced
the Abbasids as usurpers, and regarded both the caliphs and such governors from
aristocratic Arab families as the Tahirids with contempt. – Ya'kub b.
al-Layth al Saffar
24.
"Yaʿqūb ibn
Layth al-Ṣaffār". Encyclopædia Britannica Online.
Retrieved 15 July 2007.
25.
"Saffarid
Dynasty". Encyclopædia Britannica Online. Retrieved 15
July 2007.
26.
Baumer 2016,
p. 24.
27.
Noldeke 2007,
p. 170.
28.
Bosworth, "The
Armies of the Saffarids", pp. 536, 541. Cited in Kraemer, Joel L.
(1986). Philosophy in the Renaissance of Islam: Abū Sulaymān Al-Sijistānī
and His Circle. Brill Archive. fn. 15, pp. 6–7. ISBN 978-9004072589.
29.
Niẓām al-Mulk
(1960). The Book of government or Rules for kings: The Siyāsat-nāma or
Siyar al-Mulūk. Translated by Hubert Darke. New Haven: Yale University Press.
p. 15.
30.
Tor 2007,
p. 181.
32.
C. Edmund Bosworth. "YAʿQUB b.
LAYṮ b. MOʿADDAL". Encyclopædia Iranica. Retrieved 6
September 2012.
33.
Bosworth 1975a,
p. 109-111.
34.
Bosworth 1975b,
p. 595.
35.
A. Shapur
Shahbazi. "FLAGS i.
Of Persia". Encyclopaedia Iranica.
36.
Tor 2002,
p. 296.
37.
Bosworth 1975a,
p. 110.
38.
Bosworth 1994,
p. 81.
39.
Bosworth 1994,
p. 120, 122-123.
40.
Gafurov, B.G.
(2005). Central Asian:Pre-historic to Pre-Modern Times. Shipra
Publications. pp. 53–54.
41.
Bosworth 1994,
pp. 148–149.
42.
Tor 2007,
pp. 132–133.
43.
al-Tabari,
pp. 119, 137.
44.
Bosworth 1994,
pp. 150–152.
45.
Tor 2007,
p. 157.
46.
al-Tabari,
p. 166.
47.
Bosworth 1994,
pp. 153–155.
48.
al-Tabari,
pp. 168–169.
49.
Ibn al-Athir,
p. 260.
50.
Ibn Khallikān,
p. 312.
51.
Bosworth 1994,
pp. 158–159.
52.
al-Tabari,
pp. 169–170.
53.
Ibn al-Athir,
pp. 260–261.
54.
Ibn Khallikān,
pp. 313, 316.
55.
Bosworth 1994,
p. 161.
56.
Ibn Khallikān,
p. 315.
57.
Bosworth 1994,
p. 159.
58.
al-Tabari,
p. 170.
59.
al-Mas'udi 1874,
p. 43.
60.
Ibn Khallikān,
p. 31.
61.
Ibn al-Athir,
p. 261.
62.
Ibn Khallikān,
p. 314.
63.
al-Tabari,
pp. 170, 172.
64.
Bosworth 1994,
pp. 159–160.
65.
Ibn Khallikān,
pp. 313–314.
66.
Bosworth 1994,
p. 160.
67.
al-Tabari,
pp. 170–171.
68.
al-Mas'udi 1874,
pp. 43–44.
69.
Ibn Khallikān,
pp. 314–316, 318–319.
70.
al-Mas'udi 1874,
pp. 44–45.
71.
al-Tabari,
p. 171.
72.
Ibn Khallikān,
pp. 315–316, 319.
73.
Bosworth 1994,
p. [page needed].
74.
al-Tabari,
p. [page needed].
75.
Tor 2007,
p. 87.
76.
Tor 2007,
p. 85-87.
77.
Tor 2007,
p. 90.
78.
Bosworth 1975,
p. 107.
79.
Rahmati 2020,
p. 44.
80.
Meisami 1999,
p. 120.
81.
Bosworth 1975a,
p. 108.
82.
Bosworth 1975a,
p. 125.
83.
Noldeke 2007,
p. 193.
84.
Tor 2007,
p. 182.
85.
Ibn Khallikān,
p. 330.
86.
Stern, S.M.
(1970). Yaqub the Coppersmith and Persian National Sentiment. Edinburgh:
Edinburgh University Press.
87.
Culture and
Customs of Afghanistan. Greenwood Press. 2005. p. 27.
Sources
·
al-Mas'udi, Ali ibn
al-Husain (1874). Les Prairies D'Or (in French). Vol. 8. Translated
by C. Barbier de Meynard. Paris: Imprimerie Nationale.
·
Baumer, Christoph
(2016). The History of Central Asia: The Age of Islam and the Mongols.
Vol. Three. I.B. Tauris. p. 24. ISBN 978-1-78453-490-5.
·
Bosworth, C.E. (1975).
"The Ṭāhirids and Șaffārids". In Frye, R.N. (ed.). The Cambridge
History of Iran. Vol. 4:The Period from the Arab invasion to the Saljuqs.
Cambridge University Press. pp. 90–135.
·
al-Tabari. The
History of Prophets and Kings.
·
The History of al-Tabari, Vol. 36:
The Revolt of the Zanj A.D. 869-879/A.H. 255-265. SUNY series in
Near Eastern Studies. Translated by David Waines. SUNY Press. 2015. ISBN 978-1438423043.
·
The History of al-Tabari, Vol. 37:
The 'Abbasid Recovery: The War Against the Zanj Ends A.D. 879-893/A.H. 266-279.
SUNY series in Near Eastern Studies. Translated by Philip M. Fields. SUNY
Press. 2015. ISBN 978-1438402734.
·
Barthold, W. (1986).
"ʿAmr b. al-Layth". The Encyclopedia of Islam, New Edition,
Volume I: A–B. Leiden and New York: BRILL. pp. 452–453. ISBN 90-04-08114-3.
·
Bosworth, C.E. (1975a). "The Ṭāhirids and
Ṣaffārids". In Frye, R.N. (ed.). The Cambridge History of
Iran, Volume 4: From the Arab Invasion to the Saljuqs. Cambridge: Cambridge
University Press. pp. 90–135. ISBN 0-521-20093-8.
·
Bosworth, C.E. (1975b). "The rise
of the new Persian language". In Frye, R.N. (ed.). The
Cambridge History of Iran, Volume 4: From the Arab Invasion to the Saljuqs.
Cambridge: Cambridge University Press. pp. 595–633. ISBN 0-521-20093-8.
·
Bosworth, C.E.
(1994). "The History of the Saffarids of Sistan and the Maliks of
Nimruz" (247/861 to 949/1542-3). Costa Mesa, CA: Mazda Publisher.
·
Flood, Finbarr B. (20
March 2018). Objects of Translation: Material Culture and Medieval
"Hindu-Muslim" Encounter. Princeton University Press. ISBN 978-0-691-18074-8.
·
Ibn al-Athir, 'Izz
al-Din. Al-Kamil fi al-Tarikh.
·
Ibn Khallikān, Shams
al-Din Abu al-Abbas Ahmad ibn Muhammad. Ibn Khallikan's Biographical
Dictionary. Volume I, Volume III
·
Meisami, Julie Scott
(1999). Persian
Historiography to the End of the Twelfth Century. Edinburgh
University Press. ISBN 978-0748612765.
·
Noldeke, Theodor
(2007). Sketches from
Eastern History. Read Books. ISBN 978-1-4067-7014-8.
·
Rahmati, Mohsen (2020).
"The Saffarid Ya'qub b. Layth and the Revival of Persian
Kingship". Journal of Persianate Studies. 13.
Brill: 36–58.
·
Tor, D.G. (2002). "A
Numismatic History of the First Saffarid Dynasty (AH 247-300/AD
861-911)". The Numismatic Chronicle. 162: 293–314.
·
Tor, D.G.
(2007). Violent Order: Religious Warfare, Chivalry, and the ʻAyyār
Phenomenon in the Medieval Islamic World. Wurzburg, Germany:
Orient-Institut-Istanbul.
Wikimedia Commons has
media related to Ya'qub ibn al-Layth.
|
New title |
Emir of the Saffarids |
Succeeded by |
|
· v · t · e Rulers of the Saffarid
dynasty (861–1002) |
|
· · · · · · · · |
|
· · · · |
|
- This
page was last edited on 11 June 2026, at 18:39 (UTC).
