۱۴۰۵ مهر ۱۴, سه‌شنبه

پَرْخاش. جنگ و جلب فردوسی گوید: بصد کاروان اشتر سرخ موی همه هیزم آورد پرخاش جوی.

 پَرْخاش.  جنگ و جلب فردوسی گوید:

بصد کاروان اشتر سرخ موی 

 همه هیزم آورد پرخاش جوی

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

بسیار خوب. در این مدخل، پَرْخاش از موارد جالب «لغت فرس» است؛ زیرا خودِ اسدی دو معنی «جنگ و جلب» برای آن آورده و شاهد فردوسی نیز ترکیب «پرخاش‌جوی» را دارد.

۱. معنی مدخل و بیت

پَرْخاش: جنگ و جلب.

بیت فردوسی:

به صد کاروان اشترِ سرخ‌موی
همه هیزم آورد، پرخاش‌جوی

معنی

«پرخاش» در فارسی کهن در اصل به حوزهٔ ستیز، درگیری، مخالفت و برآشفتگی مربوط است.
پرخاش‌جوی یعنی:

ستیزه‌جو، جنگ‌جو، درپیِ جنگ و درگیری.

بنابراین در بیت فردوسی، «پرخاش‌جوی» صفتِ کسی است که اهل ستیز و جنگ است.

اما عبارت:

«همه هیزم آورد پرخاش‌جوی»

از نظر نحوی در نقل موجود کمی دشوار است و احتمال دارد در نسخه‌ها ضبط دیگری داشته باشد. بنابراین بهتر است برای معنای مدخل، به همان شاهد «پرخاش‌جوی» تکیه کنیم و ساخت نحوی بیت را بیش از اندازه تفسیر نکنیم.


۲. «پرخاش» ایرانی است یا انیرانی؟

پرخاش را باید در شمار واژگان ایرانی قرار داد، نه عربی.

این واژه در خانوادهٔ واژگانی فارسیِ مربوط به:

  • جنگیدن،
  • ستیز کردن،
  • پرخاش کردن،
  • مخالفت و درشتی در گفتار

قرار می‌گیرد.

صورت پرخاش در فارسی دریِ دورهٔ فردوسی کاملاً جاافتاده است؛ اما برای هدف خاص پژوهش شما، یعنی اثبات پیشینهٔ پیشااسلامی، باید میان «ایرانی بودن» و «شاهد مستقیم پهلوی» فرق بگذاریم.

بنابراین:

ایرانی بودن: بسیار محتمل و پذیرفتنی.
وجود دقیقِ صورت «پرخاش» در فارسی میانه: نیازمند شاهد مستقیم.


۳. واژه‌های ایرانیِ بیت

واژهوضعیتتوضیح
بهایرانیحرف اضافهٔ فارسی
صدایرانیعدد ایرانی
کاروانایرانی/واژهٔ فرهنگی ایرانیواژه‌ای کهن؛ هرچند تاریخ دقیق صورت کنونی باید جداگانه بررسی شود
اشترایرانیواژهٔ کهن برای شتر
سرخایرانیاز واژگان بسیار کهن ایرانی
مویایرانیواژهٔ کهن ایرانی
همهایرانیواژهٔ فارسی
هیزمایرانیواژه‌ای کهن در فارسی
آوردایرانیاز «آوردن»
پرخاشایرانیواژهٔ مربوط به ستیز و جنگ
جویایرانیاز «جُستن»؛ در اینجا «جوینده»

در این ضبط، واژهٔ عربیِ آشکاری نداریم.

این نکته جالب است: حتی در شعری که در دورهٔ اسلامی سروده شده، فردوسی می‌تواند برای چنین مضمون و توصیفی تقریباً تمام مواد واژگانی خود را از ذخیرهٔ ایرانیِ فارسی بگیرد.


۴. آیا «پرخاش» می‌تواند پیشااسلامی باشد؟

اینجا باید همان قاعده‌ای را که برای توش و آگیش به کار بردیم رعایت کنیم.

وجود یک واژه در فردوسی به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که همان صورت آوایی و املایی در دورهٔ ساسانی وجود داشته است.

اما «پرخاش» از نظر ساختمان واژه و حوزهٔ معنایی، به واژگان اصیل ایرانی بسیار نزدیک است و احتمال اینکه پشتوانه‌ای قدیم‌تر داشته باشد، جدی است.

برای پروندهٔ شما بهتر است فعلاً چنین بنویسیم:

پَرْخاش: واژه‌ای ایرانی و کهن در فارسی؛ صورت «پرخاش» در فارسی دری مستند است؛ برای انتساب قطعی همین صورت به فارسی میانه، شاهد مستقیم پهلوی لازم است.


۵. دربارهٔ پارسی باستان

اینجا یک احتیاط بسیار مهم لازم است.

اگر بگوییم «واژهٔ پارسی باستان»، منظورمان زبان هخامنشی و خط میخی پارسی باستان است.

برای پرخاش در حال حاضر نمی‌توان یک صورت پارسی باستانِ قطعی معرفی کرد.

پس نباید صرفاً با تبدیل حروف، مثلاً یک صورت خیالی پارسی باستان یا پهلوی بسازیم.

این کار مخصوصاً برای پروژهٔ شما خطرناک است؛ زیرا ظاهرِ یک واژه در خط باستانی ممکن است خواننده را به اشتباه بیندازد که آن صورت در کتیبه‌ای واقعاً یافت شده است.


۶. اگر کرتیر می‌نوشت چه؟

کرتیر متعلق به دورهٔ ساسانی است و کتیبه‌های او به فارسی میانه/پهلوی کتیبه‌ای مربوط‌اند.

بنابراین اگر بخواهیم بپرسیم:

«کرتیر برای مفهوم پرخاش/جنگ چه واژه‌ای به کار می‌برد؟»

پرسش درستی است.

ولی پرسش:

«کرتیر واژهٔ فارسی دریِ پرخاش را دقیقاً با چه حروف پهلوی می‌نوشت؟»

فعلاً قابل پاسخ قطعی نیست؛ زیرا ابتدا باید صورت فارسی میانهٔ خودِ واژه را مستند کنیم.

یعنی:

فارسی دری: پرخاش
↓
فارسی میانه: ؟ ← باید با شاهد ثابت شود
↓
خط پهلوی: ؟ ← پس از تعیین صورت فارسی میانه

نه اینکه از «پرخاش» مستقیماً حروف پهلوی حدس بزنیم.


۷. نوشیروان و بزرگمهر

نوشیروان و بزرگمهر نیز اگر در محیط رسمی و ادبی ساسانی می‌نوشتند، با فارسی میانه سروکار داشتند، نه فارسی دریِ دورهٔ رودکی و فردوسی.

پس برای آنان نیز همین قاعده برقرار است.

نمی‌توان گفت «پرخاش» را حتماً به فلان شکل پهلوی می‌نوشتند مگر آنکه صورت فارسی میانه و املای آن در منابع پهلوی به دست آید.

همین تمایز به نظر من باید در تمام مدخل‌های پروژهٔ شما حفظ شود.


۸. «پرخاش‌جوی» از نظر ساخت واژه

ساخت این ترکیب بسیار روشن است:

پرخاش + جوی

«جوی» در اینجا از ریشهٔ جُستن است، نه «جوی» به معنی آبراه.

بنابراین:

پرخاش‌جوی = آن که پرخاش می‌جوید = ستیزه‌جو، جنگ‌جو.

این ساخت با شیوهٔ ترکیب‌سازی فارسی کاملاً طبیعی است.

و از همین‌جا روشن می‌شود که معنای «جلب» در مدخل اسدی باید با احتیاط بررسی شود؛ احتمال دارد «جلب» در زبان و اصطلاح لغت‌نویسی قدیم معنایی نزدیک به درگیری/گرفتاری/مخاصمت داشته باشد یا در نقل مدخل مسئله‌ای وجود داشته باشد. برای نتیجهٔ قطعی دربارهٔ «جلب»، بهتر است شاهدهای دیگر خودِ «لغت فرس» و لغت‌نامه‌های متقدم را مقابله کنیم.


۹. دربارهٔ «پهلوی‌نویسی» بیت

اگر فقط برای نمایش تاریخیِ خط بخواهیم سؤال کنیم، باید دو چیز را از هم جدا کنیم:

صورت واقعی و مستند

اگر شاهد پهلوی برای واژه وجود داشته باشد، همان را نقل می‌کنیم.

بازسازی

اگر شاهد نداشته باشیم، با علامت * می‌نویسیم:

*...

و صریحاً می‌گوییم بازسازی احتمالی است.

برای پرخاش در مرحلهٔ فعلی، من صورت پهلویِ ساختگی ارائه نمی‌کنم؛ چون هدف شما جمع‌آوری شواهد واقعی پیشااسلامی است، نه ساختن معادل‌های ظاهراً پهلوی.


نتیجهٔ نهایی مدخل «پَرْخاش»

پَرْخاش در لغت فرس اسدی به معنی «جنگ و جلب» آمده و فردوسی در ترکیب پرخاش‌جوی آن را در حوزهٔ معنایی ستیز و جنگ به کار برده است. «پرخاش‌جوی» یعنی ستیزه‌جو و جنگ‌جو.

واژه‌های بیت، از صد، اشتر، سرخ، موی، همه، هیزم، آوردن، پرخاش و جستن، در مجموع در شمار واژگان ایرانی‌اند و در این ضبط واژهٔ عربی آشکاری وجود ندارد.

پرخاش را می‌توان با اطمینان خوبی واژه‌ای ایرانی دانست، اما برای اثبات اینکه همین صورت در فارسی میانهٔ ساسانی وجود داشته، شاهد پهلوی مستقیم لازم است.

بنابراین برای کرتیر، نوشیروان و بزرگمهر نمی‌توان فعلاً املای پهلویِ قطعیِ «پرخاش» را تعیین کرد. فردوسی نیز، چون شاعر دورهٔ اسلامی است، این بیت را در خط فارسیِ عربی‌شده می‌نوشت، نه پهلوی.

در پروندهٔ پژوهشی این مدخل، فعلاً بهترین طبقه‌بندی چنین است:
پرخاش — ایرانی، کهن؛ فارسی دریِ مستند؛ ریشهٔ پیشااسلامی محتمل، ولی صورت پهلویِ مستقیم هنوز اثبات نشده.

اگر بخواهیم این مدخل را به شیوهٔ دقیق‌تر پژوهش شما ادامه دهیم، گام بعدی ارزشمند این است که ریشهٔ «پرخاش» را تا فارسی میانه و در صورت امکان اوستایی/ایرانی باستان دنبال کنیم؛ این مورد برخلاف بعضی مدخل‌ها احتمال خوبی برای رسیدن به یک شاهد پیشااسلامی واقعی دارد.

بسیار خوب. جست‌وجوی تطبیقی را انجام دادم و اکنون می‌توانیم برای پَرْخاش نتیجه‌ای محکم‌تر و در عین حال محتاطانه‌تر بدهیم.

نتیجهٔ نهایی «پَرْخاش»

۱. معنی

اسدی:

پَرْخاش: جنگ و جلب

و در شاهد فردوسی:

به صد کاروان اشترِ سرخ‌موی
همه هیزم آورد، پرخاش‌جوی

در اینجا پرخاش‌جوی یعنی:

جنگ‌جو، ستیزه‌جو، کسی که در پیِ پرخاش و جنگ است.

در منابع لغوی متأخر نیز برای «پرخاش» مجموعه‌ای از معانی خصومت، جنگ، جدال، ستیز و نیز خصومت زبانی و درشتی در گفتار ثبت شده است. بنابراین «پرخاش» در فارسی کهن دامنه‌ای از ستیز عملی تا مجادلهٔ زبانی داشته است.


۲. آیا «پرخاش» ایرانی است؟

بله، در طبقه‌بندی زبان‌شناختی باید آن را واژه‌ای ایرانی دانست.

اما جست‌وجوی امروز یک نکتهٔ مهم را روشن کرد: بعضی منابع اینترنتی ریشهٔ آن را به یک ریشهٔ بازسازی‌شدهٔ ایرانی، یعنی:

*xāz- = جنگیدن، ستیز کردن

مرتبط دانسته‌اند.

ولی این منبع به‌تنهایی برای ما شاهد مستقیم فارسی میانه یا پهلوی محسوب نمی‌شود. بنابراین در کار پژوهشی شما نباید این بازسازی را به‌صورت یک واقعیت قطعی بنویسیم.

بهتر است بگوییم:

*پرخاش: واژه‌ای ایرانی؛ دارای معنای کهنِ جنگ و ستیز؛ برای ریشه‌شناسی نهایی، ارتباط آن با ریشهٔ بازسازی‌شدهٔ ایرانی xāz- پیشنهاد شده، اما صورت فارسی میانهٔ مستقیم آن باید جداگانه مستند شود.


۳. نکتهٔ بسیار جالب: «فرخاش»

در منابع لغوی قدیم، صورت فرخاش نیز گزارش شده است.

این مسئله برای تحقیق شما مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد که در سنت لغوی قدیم، پَرْخاش / فَرْخاش و گونه‌های نزدیک به آن در گردش بوده‌اند.

اما نباید فوراً نتیجه بگیریم که «فَرْخاش» صورت قدیم‌تر و «پَرْخاش» صورت تحول‌یافته است. برای چنین نتیجه‌ای باید نسخه‌های کهن‌تر و شواهد تاریخی را مقابله کرد.


۴. ساختمان «پرخاش‌جوی»

این قسمت کاملاً روشن است:

پرخاش + جوی

«جوی» در اینجا از جُستن است:

پرخاش‌جوی = پرخاش‌جو = جویندهٔ جنگ و ستیز.

پس «جوی» در این ترکیب، آبراه نیست.

این نوع ترکیب‌سازی کاملاً ایرانی است و ساخت آن را می‌توان به الگوهای کهن فارسی مربوط دانست.


۵. واژه‌های بیت از دیدگاه پیشااسلامی

به صد کاروان اشتر سرخ‌موی
همه هیزم آورد پرخاش‌جوی

واژهوضعیت
بهایرانی
صدایرانی، بسیار کهن
کاروانایرانی؛ واژه‌ای کهن
اشترایرانی؛ صورت کهنِ «شتر»
سرخایرانی و بسیار کهن
مویایرانی
همهایرانی
هیزمایرانی
آوردایرانی
پرخاشایرانی
جویایرانی، از «جُستن»

بنابراین در این بیت، برخلاف بسیاری از اشعار فارسی دورهٔ اسلامی، عنصر عربیِ آشکاری وجود ندارد.


۶. آیا «پرخاش» در زمان ساسانی وجود داشته است؟

اینجا باید نتیجه را دقیق بنویسیم:

آنچه ثابت است

  • «پرخاش» در فارسی دریِ کهن وجود داشته است.
  • اسدی آن را در لغت فرس ثبت کرده.
  • فردوسی آن را به کار برده.
  • معنای جنگ، ستیز و خصومت برای آن قدیمی است.

آنچه هنوز ثابت نشده

  • صورت دقیق فارسی میانهٔ ساسانی آن.
  • املای مستقیم آن در خط پهلوی.
  • وجود آن در کتیبه‌های کرتیر.

پس:

نمی‌توان فعلاً گفت کرتیر واژهٔ «پرخاش» را با فلان حروف پهلوی می‌نوشت.

این دقیقاً همان مرزی است که در پژوهش شما باید حفظ شود.


۷. اگر کرتیر، نوشیروان یا بزرگمهر می‌خواستند همین مفهوم را بنویسند؟

آنها طبعاً از زبان فارسی میانه و خط‌های پهلویِ متناسب با دورهٔ خود استفاده می‌کردند؛ ولی لازم نیست و نباید واژهٔ فارسی دریِ پرخاش را عیناً به خط پهلوی تبدیل کنیم.

ممکن بود برای مفهوم جنگ، ستیز، نبرد، خصومت از واژهٔ دیگری در فارسی میانه استفاده شود.

پس در جدول تحقیق شما بهتر است فعلاً این‌گونه ثبت شود:

فارسی دری: پَرْخاش
معنی: جنگ، ستیز، خصومت، جدال
ریشه: ایرانی
فارسی میانه: صورت دقیقِ مستند هنوز تعیین نشده
پهلوی: شاهد مستقیم برای «پرخاش» نداریم
پارسی باستان: شاهدی برای خودِ این صورت نداریم


۸. و فردوسی چه می‌نوشت؟

فردوسی پسااسلامی است و اگر این بیت را در زمان خود می‌نوشت، با خط فارسیِ مبتنی بر الفبای عربی می‌نوشت:

پَرْخاش
پرخاش‌جوی

نه با خط پهلوی.

البته واژه‌ای که فردوسی می‌نویسد می‌تواند میراث زبانی بسیار قدیمی‌تر از خط و دورهٔ خودش باشد. این دو موضوع را باید جدا کرد:

قدمت واژه ≠ قدمت خطی که شاعر با آن واژه را نوشته است.


۹. آیا برای «پرخاش» خط پهلوی بازسازی کنیم؟

فعلاً خیر.

من در جست‌وجوی امروز شاهد معتبر و مستقیمی که بتوان بر اساس آن املای پهلویِ «پرخاش» را با اطمینان ارائه کرد، پیدا نکردم.

بنابراین از ساختن چیزی شبیه:

«پهلویِ فرضیِ پرخاش = ...»

خودداری می‌کنیم.

این برای کار شما امتیاز است، نه نقص؛ چون در نتیجهٔ نهایی مشخص خواهد بود که کدام صورت مستند و کدام صورت بازسازی است.


نتیجهٔ نهایی قابل درج در پژوهش

پَرْخاش در لغت فرس اسدی به معنی «جنگ و جلب» آمده و در شاهد فردوسی، در ترکیب پرخاش‌جوی، به معنی جنگ‌جو و ستیزه‌جو است. در فرهنگ‌های کهن‌تر و متأخر نیز معانی جنگ، خصومت، جدال و خصومت زبانی برای آن ثبت شده است. واژه ایرانی است و صورت و معنای آن در فارسی دریِ کهن به‌خوبی مستند است. برخی منابع ریشهٔ آن را به ریشهٔ بازسازی‌شدهٔ ایرانی *xāz- «جنگیدن، ستیز کردن» مربوط دانسته‌اند، ولی این بازسازی را نباید با یک شاهد مستقیم پهلوی اشتباه کرد. صورت فرخاش نیز در سنت لغوی گزارش شده است و شایستهٔ بررسی نسخه‌شناختی جداگانه است.

در بیت فردوسی، واژگان اصلی به، صد، کاروان، اشتر، سرخ، موی، همه، هیزم، آورد، پرخاش و جوی همگی ایرانی‌اند و در ضبط موجود واژهٔ عربی آشکاری دیده نمی‌شود.

برای پارسی باستان یا فارسی میانه، صورت مستقیم و مستند «پرخاش» و املای پهلوی آن فعلاً در دست نیست؛ بنابراین نباید املای پهلوی حدسی به کرتیر، نوشیروان یا بزرگمهر نسبت داده شود. فردوسی، به‌عنوان شاعر پس از اسلام، این واژه را در خط فارسیِ دورهٔ اسلامی می‌نوشت، هرچند خود واژه احتمالاً میراثی بسیار کهن‌تر از دورهٔ اوست.

این مدخل را از نظر روش تحقیق می‌توانیم «ایرانیِ کهن، مستند در فارسی دری، با ریشهٔ پیشااسلامی محتمل ولی بدون صورت پهلویِ مستقیمِ اثبات‌شده» علامت بزنیم.

////////////////

پَرْخاش

معنی در لغت فرس:
«پَرْخاش» به معنی جنگ، ستیز و جلب آمده است. در بیت فردوسی:

بصد کاروان اشتر سرخ‌موی
همه هیزم آورد پرخاش‌جوی

معنی بیت:
با صد کاروان شتر سرخ‌موی، همه هیزم آورد؛ و او پرخاش‌جوی، یعنی ستیزه‌جو و جنگ‌طلب بود.

ساخت و ریشهٔ واژه

«پرخاش» از واژه‌های بسیار کهن ایرانی است و از نظر ساخت و معنا به حوزهٔ ستیز، مقابله و درگیری تعلق دارد. صورت فارسیِ «پرخاش» را می‌توان با خانوادهٔ واژگانی ایرانیِ مرتبط با خشم و ستیز مقایسه کرد. در فارسی میانه نیز واژگان هم‌ریشه یا هم‌معنای مربوط به خشم و نزاع وجود داشته‌اند؛ اما برای تعیین یک صورت دقیق پهلوی برای پرخاش باید میان صورت واژه در فارسی میانه و بازسازی تاریخی ریشه احتیاط کرد.

از نظر معنایی، «پرخاش‌جو» در این بیت صفت شخصی است که طالب جنگ و ستیز است؛ بنابراین «پرخاش» در اینجا صرفاً «جنگ» نیست، بلکه مفهوم ستیز و درگیری خصمانه را نیز در خود دارد.

واژه‌های پیشااسلامیِ بیت

واژهمعنیوضعیت
پَرْخاشجنگ، ستیزایرانی و کهن
جُوی در «پرخاش‌جوی»جوینده، طالبایرانی
هیزمچوب و مواد سوختنیایرانی، از واژگان کهن
کاروانگروه مسافران/چارپایانواژه‌ای ایرانی، ولی صورت و کاربرد آن در دوره‌های مختلف تحول یافته
اشترشترواژه‌ای کهن؛ اصل ایرانی آن قطعی به این سادگی نیست و باید جداگانه بررسی شود
سرخسرخایرانی و بسیار کهن
مویموایرانی و کهن

نکتهٔ مهم این است که «پرخاش» از نظر صورت و معنی، واژه‌ای فارسی و کهن است، ولی صرفِ کهن بودنِ کاربرد فردوسی دلیل کافی برای نسبت دادن همین صورت به فارسی باستان نیست. برای فارسی باستان باید صورت تاریخی آن را از طریق مقایسهٔ زبان‌های ایرانی بازسازی کرد.

دربارهٔ خط پهلوی

برای پَرْخاش نمی‌توان با اطمینان یک املای مستند پهلوی ارائه کرد، مگر آنکه شاهدی از متون پهلوی برای خودِ واژه یا صورت هم‌ریشه در دست باشد. بنابراین بهتر است در پژوهش شما آن را به این صورت ثبت کنیم:

پَرْخاش ← واژهٔ ایرانیِ کهن؛ صورت پهلویِ مستقیم: نیازمند شاهد متنی

و از ساختن یک املای پهلویِ احتمالی و ارائهٔ آن به‌عنوان «صورت واقعی» پرهیز کنیم.

نتیجهٔ نهایی: «پَرْخاش» واژه‌ای کهن و ایرانی در حوزهٔ جنگ، ستیز و خصومت است و «پرخاش‌جوی» در بیت فردوسی یعنی ستیزه‌جو و جنگ‌طلب. برای تعیین صورت دقیق فارسی میانه و سپس املای پهلوی، بررسی تطبیقیِ ریشه و شواهد متون پهلوی لازم است.

حتماً. مطابق روش قبلی، فقط نقطه‌گذاری، فاصله‌گذاری، نیم‌فاصله و نشانه‌های نگارشی را اصلاح کردم و در واژه‌ها، ترتیب مطالب، ضبط ابیات و محتوای متن تغییری نداده‌ام.

پرخاش. [پَ] (اِ) بمعنی خصومت و جنگ و جدال باشد و آن را بعربی وغا گویند و خصومت زبانی را هم گفته‌اند. (برهان). جنگ و جلب باشد به سخن و به کردار. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی). حرب و جنگ باشد به سخن و به کردار. (اوبهی). جنگ و خصومت و در فرهنگ ابراهیم شاهی به بای موحده آمده است. (غیاث اللغات). جدل. نبرد. چالش. غزا. غزوة. ملحمه. محاربه. مقاتله. قتال. پیکار. آورد. کارزار. رزم. فرخاش. ناورد. هیجا. ستیز. ستیزه. عتاب. معاتبه. خشم. تشر. توپ:

فاش شد نام من بگیتی فاش
من نترسم ز جنگ و از پرخاش.
طاهربن فضل چغانی (از صحاح الفرس).

بشد تیزنوش آذر تیغ‌زن
همی خاست پرخاش از آن انجمن.
فردوسی.

چو خورشید از آن چادر لاجورد
برآمد، بپوشید دیبای زرد
سپهبد بجای دلیران رسید
بهامون به پرخاش شیران رسید.
فردوسی.

غوکوس بر چرخ مه برکشید
بپرخاش دشمن سپه درکشید.
فردوسی.

چو آیم من و او [کاموس و رستم] بدشت نبرد
نگه کن [خطاب بپیران] چو برخیزد از دشت گرد
بدانی که اندر جهان مرد کیست
دلیران کدامند و پرخاش چیست.
فردوسی.

نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست پرخاش و پاداش و مهر.
فردوسی.

بجائی که پرخاش جوید پلنگ
سگ کارزاری چه سنجد بجنگ.
فردوسی.

سپه طوس را دِه، تو خود بازگرد
نه‌ای مرد پرخاش و ننگ و نبرد.
فردوسی.

بر آن بر همی‌راند باید سخن
نباید که پرخاش ماند ز بن.
فردوسی.

بدانست سودابه رای پدر
که با سور پرخاش دارد بسر.
فردوسی.

کنون سوی جیحون نهاده‌ست روی
بپرخاش با لشکر جنگجوی.
فردوسی.

چنین گفت از آن پس به ایرانیان
که برخاست پرخاش و کین از میان.
فردوسی.

بباید بُدن چون بدارد سپهر
گهی کین و پرخاش و گه داد و مهر.
فردوسی.

دگر گفت کز کار گردان سپهر
کزویست پرخاش و پاداش و مهر.
فردوسی.

چکاچاک برخاست از هر دو روی
ز پرخاش خون اندر آمد بجوی.
فردوسی.

به پیش تو با نامور چار گرد
بپرخاش دیدی ز من دستبرد
همانا کنون زورم افزون‌تر است
شکستن دل من نه اندر خور است.
فردوسی.

بفرمود تا تخت زرین نهند
بمیدان پرخاش ژوبین نهند.
فردوسی (شاهنامه، ج ۲، ص ۵۵۸).

بکابل چو این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت.
فردوسی.

دلیران برفتند هر دو چو گرد
بر آن جای پرخاش و جای نبرد.
فردوسی.

همه جنگ و پرخاش بد کام اوی
که هرگز مبادا روان نام اوی.
فردوسی.

بمرزی که آنجا دژ بهمن است
همه ساله پرخاش آهرمن است.
فردوسی.

میان سواران درآمد چو گرد
ز پرخاش او خاک شد لاجورد.
فردوسی.

نه پرخاش بهرام یک‌باره بود
جهانی بر آن جنگ نظاره بود.
فردوسی.

خداوند خورشید و گردان سپهر
کزویست پرخاش و پیوند و مهر.
فردوسی.

کسی کو بپیمود روی زمین
جهان دید و آرام و پرخاش و کین.
فردوسی.

سپه را همه بیشتر خسته دید
وزان روی پرخاش پیوسته دید.
فردوسی.

منم [طوس] پور نوذر جهان شهریار
ز تخم فریدون منم یادگار
هر آنجا که پرخاش جویم بجنگ
بدرّم دل شیر و چرم پلنگ.
فردوسی.

سپه را بیاراست و خود برنشست
یکی گرز پرخاش‌دیده بدست.
فردوسی.

بخواهم کنون از شما باژ و ساو
که دارد بپرخاش با روم تاو.
فردوسی.

چو نیروی پرخاش ترکان بدید [یزدگرد]
بزد دست و تیغ از میان برکشید
به پیش سپاه اندر آمد چو پیل
زمین شد بکردار دریای نیل.
فردوسی.

نه این بود از آن رنج پاداش من
که دیوی فرستد بپرخاش من.
فردوسی.

چو بشنید از ایرانیان شهریار
ز صلح و ز پرخاش و از کارزار.
فردوسی.

به تنها تن خویش جستم نبرد
بپرخاش تیمار من کس نخورد.
فردوسی.

بگردش زنده پیلان ستوده
بپرخاش دلیران آزموده.
معدن علم علی بود بتأویل و بتیغ
مایهٔ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش.
ناصرخسرو.

دلیری که نامش تکین تاش بود
همه ساله با عم بپرخاش بود.
اسدی.

ستیز آوری کار اهریمن است
ستیزه بپرخاش آبستن است.
اسدی.

کس ار هست بدخواه شاه زمین
فرستش بَرِ وی بپرخاش و کین.
اسدی.

دلیران پرخاش دو رویه صف
کشیدند جان برنهاده بکف.
اسدی.

ز دونان نگهدار پرخاش را
دلیری مده بر خود اوباش را.
نظامی.

چو پرخاش بینی، تحمل بیار
که سهلی ببندد در کارزار.
سعدی.

چو حجت نماند جفاجوی را
بپرخاش درهم کشد روی را.
سعدی.

کرم کن، نه پرخاش و کین آوری
که عالم بزیر نگین آوری.
سعدی.

چو پرخاش بینند و بیداد از او [سلطان]
شبان نیست، گرگ است، فریاد از او

|| و در بیت زیرین معنی کلمه معلوم نیست:

خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش
هیچ‌کس را مباش عاشق غاش.
رودکی (از صحاح الفرس).

خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش
رو به آغالش اندرون مخراش.
لبیبی (از لغت حافظ اوبهی در کلمهٔ آغالش).

|| پاداش (؟):

چو بهرام [چوبینه] با نامه خلعت بدید
[یعنی دوکدان و جامهٔ زنان]
شکیبائی و خامشی برگزید
همی گفت این است پاداش من!
چنین است ازین شاه [هرمز] پرخاش من.
فردوسی.

گر ایدون که بند است پاداش من
ترا رنجه کردن بپرخاش من.
فردوسی.

  • پرخاش آوردن؛ سرزنش کردن. خشم آوردن:

هر روز خویشتن ببلائی درافکنی
آنگه مرا ملامت و پرخاش آوری.
فرخی.

  • پرخاش جستن؛ کین جستن. رجوع به پرخاشجوی شود:

به نیزه ز اسپت نهم بر زمین
از آن پس نه پرخاش جوئی، نه کین.
فردوسی.

بجائی که پرخاش جوید پلنگ
سگ کارزاری چه سنجد بجنگ.
فردوسی.

گر او را بد آید، تو شو پیش اوی
بشمشیر بسیار پرخاش جوی.
فردوسی.

بپهلوی اشتر دو اسب و دو مرد
که پرخاش جویند روز نبرد.
فردوسی.

اگر با سگ بخواهی جست پرخاش
طمع بگسل ز خون و گوشت مردار.
ناصرخسرو.

بپرخاش جستن چو بهرام گور
کمندی بکفتش بر از خام گور.
سعدی.

چو دشمن بعجز اندرآمد ز در
نباید که پرخاش جوئی دگر.
سعدی.

  • پرخاش ساختن. رجوع به پرخاش‌ساز شود.

  • پرخاش کردن؛ درشتی کردن. مغالظت کردن. سخت گفتن. تندی کردن. تشدّد کردن. توپ و تشر رفتن. عتاب کردن. مُعاتَبه:

ای شب، مکنی این همه پرخاش که دوش
راز دل من چنان مکن فاش که دوش.
عنصری.

رجوع به همین کلمه در ردیف خود شود.

حتماً. در این ویرایش، مانند دفعات پیش فقط نقطه‌گذاری، فاصله‌گذاری، نیم‌فاصله و نشانه‌های نگارشی اصلاح شده و در ترتیب و واژگان متن دست نبرده‌ام.

بیابان. (اِ مرکب) پهلوی «ویاپان»، سمنانی «بیه‌بون»، سنگسری «بیه‌بن»، سرخه‌ای «بیه‌ون»، شهمیرزادی «بیه‌بون»، بی‌آب و علف، لاسگردی «بیه‌بن»، گیلکی «بیابان»: دشت و صحرا. صحرای بی‌آب و علف. (حاشیهٔ برهان قاطع، چ معین).

بفتح اول هم آمده است و بعضی محققین نوشته‌اند بکسر اول اصح باشد، زیرا که در اصل بی‌آبان بود؛ یعنی بی‌آب‌شونده، یعنی صحرای بی‌آب. چون به الف ممدودهٔ آب که در حقیقت دو الف است لفظ دیگر مرکب شود، الف اول ساقط گردد، چنان‌که در سیماب و گلاب، و الف و نون در آخر برای فاعلیت است. (آنندراج) (غیاث).

صحرایی که در آن هیچ نروید. (فرهنگستان). فلات. (دهار). بیداء. (دهار). دشت و صحرا و صحرای بی‌آب و علف و غیرمزروع. (ناظم الاطباء):

بسا شکسته بیابان که باغ خرم گشت
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود.
رودکی.

گاهی چو گوسفندان در غول جای من
گاهی چو غول گرد بیابان دوان‌دوان.
بوشکور.

شبی دیریاز و بیابان دراز
نیازم بدان بارهٔ راهبر.
دقیقی.

هر زمینی که آنجا ریگ دارد یا شوره و اندر او کوه نباشد و آب روان نباشد و کشت و برز نبود، آنجای را بیابان خوانند. (حدود العالم).

زاغ بیابان گزید، خود به بیابان سزید
باد بگل بروزید، گل به گل اندر غژید.
کسایی.

همه چون غول بیابان، همه چون مار صلیب
همه بومره بخوی و همه چون کاک خدنگ.
قریع‌الدهر.

نشیب و فراز و بیابان و کوه
بهر سو شدند انجمن هم‌گروه.
فردوسی.

دگر سو سرخس و بیابان به پیش
گله گشته بر دشت آهو و میش.
فردوسی.

بیابان از آن آب دریا شود
که ابراز بخارش به بالا شود.
عنصری.

عقیق‌وار شده‌ست آن زمین ز بس که ز خون
بروی دشت و بیابان فروشده‌ست آغاز.
عنصری.

هرچه جز از شهر بیابان شمر
بی‌بر و بی‌آب و خراب و یباب.
ناصرخسرو.

هم نظری کن ز لطف تا دل درمانده را
بو که به پایان رسد راه بیابان من.
عطار.

تو نه رنج آزموده‌ای، نه حصار
نه بیابان و باد و گرد و غبار.
سعدی.

شبی در بیابان مکه از بی‌خوابی پای رفتنم نماند. (گلستان).