۱۴۰۱ بهمن ۱۵, شنبه












اگر مراد تو ایدوست بی[۱] مرادی ماست
مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست[۲]
اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش
خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست
میان عیب و هنر پیش دوستان کریم[۳]
تفاوتی نکند چون نظر بعین رضاست
عنایتی که ترا بود اگر مبدّل شد
خلل‌پذیر نباشد ارادتی که مراست
مرا بهرچه کنی دل نخواهی[۴] آزردن
که هرچه دوست پسندد بجای دوست رواست
اگر عداوت و جنگست در میان عرب
میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست
هزار دشمنی افتد بقول[۵] بدگویان
میان عاشق و معشوق دوستی برجاست
غلام قامت آن لعبت قباپوشم
که در[۶] محبت رویش هزار جامه قباست
نمیتوانم بی‌او نشست یک ساعت
چرا که از سر جان بر نمیتوانم خاست
جمال در نظر و شوق همچنان باقی
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا بعشق تو اندیشه از ملامت نیست
و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست
هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند
ضرورتست که گوید بسرو ماند راست
بروی خوبان گفتی[۷] نظر خطا باشد
خطا نباشد دیگر مگو چنین[۸] که خطاست
خوشست با غم هجران دوست سعدی را
که گر چه رنج[۹] بجان میرسد امید دواست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوشست که امید رحمت فرداست