تا که بودیم نبودیم کسی!
شهرنوش پارسی پور مرده است .
زندگی در غربت برای او مصیبتی جانگزای بود
سالهای سال در بیغوله ای - یا عریان تر بگویمدر گاراژ خانه ای - در بینوایی و تنگدستی و مشقت زیست و کس را - بجز تعدادی انگشت شمار - پروای آن نبود که بپرسد بانو چگونه روزگار میگذراند !
من چند باری شهرنوش را اینجا و آنجا دیده ام ، یادم میآید پسری داشت که گویا به نوعی روانپریشی مزمن مبتلا بود ، ساعاتی را با او و شهرنوش گذراندم ، پسرک که آن زمان بیست سالی میداشت در همان یکی دو ساعتی که با ما بود آتش به آتش سیگار میکشید و با یک حالتی کالیوه وپریشانحال از این سر خیابان به آن سر خیابان میرفت و با خود نجوایی داشت
نمیدانم فرجام آن پسرک به کجا کشید اما نگاه نگران شهرنوش در آن هنگامه پریشانحالی پسرک هیچگاه از یادم نمیرود
خود شهر نوش هم گهگاه به پریشانحالی های عارفانه نزدیک به جنون گرفتار میآمد که نشانه های آنرا میتواندر کتاب عقل آبی به روشنی دید
همه میمیرند . من و شما نیز . بقول حبیب یغمایی :
كس در اين خانه جاودانه نزيست
ديو بيرون شود سليمان هم بشكافد،پراكند، ريزد
بام ها، سقف ها و ايوان هم
شهرنوش سال ها در گاراژ خانه ای زیست . یک بار آنچنان در تنگنای فقر گرفتار آمد که ناچار شد پیامی ویدیویی منتشر کند و فریاد بر آورد که ای خلایق! من تنگدست و بینوا و گرسنه وپریشانم
خوشبختانه دوستان همتی کردند آستینی بالا زدند چند هزار دلاری فراهم شد و شهرنوش هم از مهلکه و هم از معرکه جست
به یاد آذر فخر می افتم ، در آن روزهای پایان عمر به چنان فقری دچار آمده بود که روزی از من خواست چهار دلار وپنجاه سنت پول دارویش را بدهم
شهرنوش مرد ، آذر هم ، اما حیرت من باری همه از آن است که چرا آن زمان که زنده بودند دستی به یاری شان دراز نکردیم ؟ منظورم این نیست چرا هزینه زندگانی آنها را بر دوش نگرفتیم بلکه منظورم این است که چرا سالی ماهی احوالی از آنها نپرسیدیم
یاد دکتر عطا منتظری هم می افتم ، مردی که وقتی در اوج ثروت و محبوبیت و شهرت بود در شهر فرشتگان خانه ای ساخت و از صد ها شاعر ونویسنده ای که گذارشان به آن شهر افتاده بود پذیرایی کرد اما وقتی که در پیرانه سری در گوشه آسایشگاهی در نهایت تنهایی و انزوا میزیست هیچیک از آن نعمت خواران و هیچیک از شاعران و متشاعران و دلقکان و قحبگان یادی از اونکردند و دست محبتی بر سرش نکشیدند
بقول سیمین :
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
شهرنوش در فقر و بی پناهی زیست و مرد . اینک اما لشکر روضه خوانان و سینه زنان وزنده کشان و مرده پرستان وطنی از گوشه و کنار جهان سر بر آورده و در مرگ او پیرهن چاک میدهند و هیچ از خود نمی پرسند وقتی شهرنوش زنده بود آیا به پیامی و کلامی بر دل زخمین اش مرهمی نهاده بودیم ؟
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند،
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آئینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست.
