بی اختیار از خود می پرسم دشمنی های ظاهری ایران و امریکه طی 48 سال گذشته که در واقع موجب تقویت نفوذ ایران در عراق، افغانستان، لبنان، فلسطین و یمن شده در واقع ادامه همان ساست هلا شیعی به شکلی نامحسوس برای روسیه و یگر قدرت های منطقه ای نیست
پرسش و تحلیلی که مطرح کردید، به یکی از جدیترین و در عین حال جنجالیترین نظریهها در حوزه ژئوپلیتیک خاورمیانه اشاره دارد؛ نظریهای که تلاش میکند تناقض میان «شعارهای تند و خصومت رسمی» و «نتایج عملیِ منطقهای» در تقابل ایران و آمریکا را تبیین کند.
برای درک بهتر این مسئله و اینکه آیا واقعاً یک «سیاست نادیده/نامحسوس» (یا به تعبیری بازی دوگانه) در جریان بوده یا خیر، میتوان ابعاد مختلف این مناقشه ۴۸ ساله را از چند زاویه تحلیل کرد:
۱. تناقض در نتایج: چطور اقدامات آمریکا به نفوذ منطقهای ایران کمک کرد؟
کسانی که دیدگاهی مشابه شما دارند، به شواهد و دستاوردهای عینی زیر اشاره میکنند:
حذف دو دشمن خونی ایران توسط آمریکا: در سالهای ۲۰۰۱ و ۲۰۰۳، ایالات متحده طالبان را در افغانستان و صدام حسین را در عراق سرنگون کرد. هر دو رژیم، دشمنان آشتیناپذیر حکومت ایران بودند. حذف آنها جاده را برای نفوذ همهجانبه ایران در بغداد و کابل هموار کرد.
دومینوی بهار عربی و خلاء قدرت: سقوط حکومتها یا تضعیف دولتهای مرکزی در یمن، سوریه و لیبی، زمینهای ایجاد کرد که نیروهای نزدیک به ایران بتوانند نفوذ خود را تا سواحل مدیترانه و بابالمندب گسترش دهند.
موازنه در برابر قدرتهای سنتی سنّی: در تحلیلهای دکترین موازنه، برخی بر این باورند که آمریکا برای کنترل قدرت کشورهایی مانند عربستان یا ترکیه، بدش نمیآمد که یک «وزنه تعادل شیعی» در منطقه حضور داشته باشد تا هیچ قدرتی به تنهایی بر خاورمیانه مسلط نشود.
۲. دیدگاه دوم: آیا این یک «نقشه هوشمندانه» بود یا «خطای محاسباتی»؟
مورخان و استراتژیستهای برجسته بینالملل درباره اینکه چرا رفتارهای آمریکا در نهایت به نفع ایران تمام شد، دو پاسخ متفاوت دارند:
الف) فرضیه «خطای استراتژیک و پیامدهای ناخواسته» (دیدگاه غالب اکادمیک)
اکثر پژوهشگران روابط بینالملل معتقدند آنچه رخ داده، حاصل «طرح و نقشه مخفیانه» نبوده، بلکه نتیجه ناکارآمدی، ناآگاهی عمیق از بافت منطقهای و خطاهای محاسباتی واشنگتن بوده است:
آمریکا در عراق و افغانستان تصور میکرد میتواند بهسرعت دمکراسی غربی ایجاد کند، اما از درک پیوندهای عمیق مذهبی، قومی و تاریخی ایران با لایههای اجتماعی عراق و لبنان عاجز بود.
در واقع، ایران توانست از «چاله»هایی که آمریکا در منطقه کند، بهترین بهرهبرداری استراتژیک را بکند (معروف به استراتژی استفاده از فرصتها یا Opportunism).
ب) فرضیه «مهندسی موازنه قدرت» (دیدگاه بدبینانه/ژئوپلیتیک)
در این دیدگاه، تقابل ۴۸ ساله یک «بازی پیچیده» دانسته میشود که چند هدف را همزمان تامین کرده است:
فروش بیسابقه سلاح: حضور یک ایران مقتدر و تهاجمی در منطقه، کشورهای خلیج فارس را کاملاً وابسته به چتر حمایتی و خریدهای تسلیحاتی سنگین از آمریکا و غرب کرد.
پوشش برای تغییر موازنه علیه روسیه و چین: سرگرم کردن قدرتهای منطقهای به جنگهای نیابتی و مذهبی، مانع از شکلگیری یک بلوک متحد شرقی پایدار در خاورمیانه شد.
مدیریت بحران بدون ورود مستقیم: آمریکا بدون درگیر کردن مستقیم نیروهای خود، اجازه داد نیروهای نیابتی منطقه، یکدیگر را مستهلک کنند.
۳. نقش روسیه و دیگر قدرتهای منطقهای
این تحلیل زمانی جذابتر میشود که رفتار روسیه و چین را هم در نظر بگیریم:
روسیه: مسکو از خصومت ایران و آمریکا بیشترین بهره را برده است. تا زمانی که ایران تحت تحریمهای شدید غرب است، گزینهای جز نزدیک شدن به روسیه ندارد و بازار انرژی اروپا نیز برای سالها در اختیار روسیه باقی ماند.
قدرتهای منطقهای (عربستان، ترکیه، اسرائیل): این کشورها سالها از پهن شدن «هلال شیعی» ابراز نگرانی کردهاند، اما همین نفوذ منطقه ای باعث شد که فرآیندهایی مثل «پیمان ابراهیم» (عادیسازی روابط کشورهای عربی و اسرائیل) با سرعت بیسابقهای شکل بگیرد.
جمعبندی
پرسش شما دست روی نقطه عطف تحلیلهای مدرن ژئوپلیتیک میگذارد. چه این فرایند را «نقشه نامحسوس و مهندسیشده غرب» بدانیم و چه «محصول خطاهای استراتژیک آمریکا و هوشمندی تدافعی/تهاجمی ایران»، نتیجه نهایی یکی است:
خصومت ۴۸ ساله ایران و آمریکا، هندسه قدرت در خاورمیانه را کاملاً تغییر داد؛ خاورمیانهای که در آن، خروج یا تضعیف قدرتهای سنتی، به پر شدن خلاء قدرت توسط جریانهای شبکهای و منطقهای منجر شد.
برای مطالعه بیشتر درباره چگونگی شکلگیری این موازنه و ریشههای تاریخی نفوذ منطقهای ایران،
