اصل یونانی واژه کابوس کابوس.
واژه کابوس که در معاجم عربی مانند اقرب الموارد اشاره شده که احتمالاً غیرعربی است، از نظر ریشهشناسی تاریخی و زبانشناختی به شرح زیر است:
ریشهشناسی و اصل واژه
پیوستگی با لاتین و یونانی: همانطور که در متن دهخدا ذکر شده، این واژه از طریق لاتین وارد فرهنگهای پزشکی و لغوی شده است. در زبان لاتین کلمه Incubus (از ریشه incubare به معنای «بر روی چیزی خوابیدن» یا «فشار آوردن») به همزاد یا دیوی اطلاق میشد که شبانه بر سینه خوابیده میافتاد.
معادل یونانی: در فرهنگ و طب یونان باستان، معادل این حالت و این دیو شبانه، واژه Ephialtes (به یونانی: Ἐφιάλτης) بوده است (از ریشه ephialles به معنای «جهنده بر روی چیزی» یا «فشارآورنده»). پزشکان یونانی مانند جالینوس این حالت تنفسی و روانی در خواب را تحت همین نام افتالیوس یا افیالتس توصیف میکردند.
تأثیر بر عربی و فارسی: واژه کابوس (بر وزن فاعول) احتمالاً معرب و ریختیافتهای از ریشههای سامی/آرامی متأثر از لاتین یا ساختاری مشتق از ریشه «ک-ب-س» (به معنای فشردن و زیر فشار قرار دادن) در زبانهای سامی است که برای برگردان مفهومی همان Incubus لاتین و Ephialtes یونانی به کار گرفته شده است.
////////////////
کابوس . (اِ) مأخوذ از کلمه ٔ لاتینی انکبوس . استنبه . باروک . بخت . بختک . بَرخَفج . بَرخَفَج .بینی گلی . (فرهنگ نظام ). جاثوم . جثام . (منتهی الارب ). خانق . (بحر الجواهر). خرخجیون . خرنجک . خرونجک (شاید ووروجک که زنها به اطفال شیطان میگویند اصلش این کلمه باشد). خفتک . خفتو. خفتوک . خفج . خفجا. خفرنج . خورخجیون . (برهان ). دئثان . (منتهی الارب ). درفنجک . دیونسبرک . (مهذب الاسماء) (دهار). سکاچه . ضاغوط. ضاغوطه . طیاف . فرنجک . فرانج . (برهان ). کرنجو. (فرهنگ اسدی ) (برهان ). گوشاسب . نئدل (از ابن بری در تاج العروس ). نیدل . نیدلان . یرخفج . (مصحف برخفج ) . علتی است که مردم اندر خواب پندارد که شخصی گران بر سینه ٔ او افتاده و او را میفشارد و نفس او تنگ شود و خواهد که بجنبد و آواز دهد، نه آواز تواندداد و نه تواند جنبید و بیم باشد که خفه شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). آنچه به شب مردم خفته را فراگیرد و او در آن حالت نتواند جنبش کرد و آن مقدمه ٔ صرع است .(منتهی الارب در: ک ب س ). الکابوس ، مایقع علی الانسان باللیل لایقدر معه ان یتحرک و هو مقدمة للصرع ، و قال بعضهم لااحسبه عربیاً. ج ، کوابیس . (اقرب الموارد). حالتی است که مرد خفته را فرومیگیرد و آن چنان باشد که آدمی شکل مهیب یا هنگامه آفتی در خواب دیده میترسد بنهجی که بدن همه گران معلوم میشود و خروش کردن به آواز درست هم نمی تواند، و اکثر بودن این حالت را، اطباءمقدمه ٔ صرع نوشته اند و این را ضاغوطه و نیدلان نیز نامند و به فارسی سکاچه گویند. از منتخب و لطایف و شروح نصاب (غیاث ). || دیوی که مردم را در خواب فروگیرد. به اعتقاد عوام جنی است که بر روی آدم می افتد. (فرهنگ نظام ). || شبح :
گه چو کابوسی نماید ماه را
گه نماید روضه قعر چاه را.
مولوی.
|| نوعی از آرامش . (از منتهی الارب ). || (ص ) احمق و ابله باشد. (اوبهی ). ابله و نادان نیز نوشته اند. (غیاث).
