روایتهای تاریخنگارانه درباره انقلاب ۱۳۵۷ و دوره پهلوی دوم، بستر مناقشات فکری و سیاسی فراوانی بودهاند.
برای بررسی منصفانه و علممحور این موضوع، میتوان مسئله را در دو بخش تفکیک کرد: رویکرد پژوهشی این تاریخنگاران و تحلیل فرضیه «سیاست کمربند سبز یا توطئه غرب».
۱. چرا برخی پژوهشگرانِ پهلوی دوم را «سیاهنمایی» میدانند؟
پژوهشگرانی مانند آبراهامیان و کدی از منظر جامعهشناسی تاریخی و چپ/مستقل آکادمیک به بررسی پهلوی دوم پرداختهاند. انتقاداتی که موافقان نظام گذشته یا برخی تحلیلگران به این نوع تاریخنگاری وارد میکنند، معمولاً بر محورهای زیر است:
تمرکز بر توسعه ناتوازن:
آبراهامیان در کتاب معروف خود مطرح میکند که حکومت پهلوی توسعه اقتصادی و اجتماعی شتابانی ایجاد کرد، اما در بخش توسعه سیاسی انسداد بهوجود آورد. منتقدان معتقدند این تحلیل، دستاوردهای کلان صنعتی، آموزشی، حقوق زنان و مدرنیزاسیون دوره پهلوی را زیر سایه مسئله «استبداد سیاسی» کمرنگ یا مسکوت میگذارد. پیشفرضهای ساختارگرایانه و چپ:
چپگرایی فکری در فضای آکادمیک دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ میلادی باعث میشد تحلیلگران تمایل بیشتری به تبیین رویدادها از طریق «شکاف طبقاتی»، «امپریالیسم» و «خشم تودهها» داشته باشند، که این نگاه بعضاً واقعیتهای پویای جامعه و اصلاحات مثبت را نادیده میگرفت. کمتوجهی به نقش عامل خارجی در ناآرامیها: برخی تحلیلگران بر این باورند که آبراهامیان و کدی نقش مداخله و تبلیغات رسانههای غربی (مانند رادیو بیبیسی در سال ۵۷) و بازیهای ژئوپلیتیک را دستکم گرفته و وقوع انقلاب را صرفاً ناشی از ناکارآمدیهای داخلی دانستهاند.
۲. توجیه «برکشیدن مذهب برای راندن شوروی» (فرضیه کمربند سبز)
فرضیهای که در ویدیوهای تحلیلی سیاسی مطرح میشود بر این مبناست که غرب (بهویژه آمریکا در دوره کارتر و با طراحی زبیگنیو برژینسکی) برای مقابله با نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خاورمیانه و افغانستان، از ایجاد یک «کمربند سبز اسلامی» در منطقه استقبال یا حمایت کرد.
در پاسخ به این فرضیه و نسبت آن با تحلیلهای تاریخی:
۱. واقعیتهای تاریخی جبهه سرد و افغانستان
سیاست آمریکا در اواخر دهه ۱۹۷۰ (بهویژه پس از کودتای کمونیستی ۱۹۷۸ در کابل و سپس تجاوز شوروی به افغانستان در دسامبر ۱۹۷۹) بر تسلیح و تقویت مجاهدین افغان تمرکز داشت.
برخی اسناد از کنفرانس گوادلوپ و تماسهای موقت نمایندگان آمریکا (مانند ابراهیم یزدی و کارتر) نشان میدهد غربیها در ماههای پایانی ۵۷ از حفظ شاه قطع امید کرده و بهدنبال گزینهای بودند که مانع از روی کار آمدن حزب توده یا گروههای چپِ مارکسیستی در ایران شود.
۲. دیدگاه تاریخنگارانی مانند کدی و آبراهامیان
تاریخنگارانی چون نیکی کدی این فرضیه که «انقلاب ایران دستپخت یا نقشه مهندسیشده غرب بود» را رد میکنند.
از نظر آنها، غرب نه توان پیشبینی ماهیت انقلاب ایران را داشت و نه کنترل کاملی بر فرایندهای پیچیده داخلی ایران. کدی در تحلیلهای خود اشاره میکند که سردرگمی دولت کارتر و ارزیابی نادرست سازمانهای اطلاعاتی آمریکا از قدرت جریان مذهبی، موجب رفتارهای متناقض واشنگتن شد، نه یک نقشه دقیق از پیشطراحیشده.
جمعبندی
درباره عملکرد پهلوی دوم:
نقد پژوهشگرانی مثل کدی و آبراهامیان عمدتا متمرکز بر «شکاف میان ساختار سیاسی بسته و جامعه مدرنشده» است. اگرچه این نقدها نقاط ضعفی مانند نادیدهگرفتن برخی دستاوردهای ملموس آن دوران را دارند، اما نمیتوان آنها را صرفاً سفارشی یا «سیاهنماییِ بیپایه» دانست، بلکه برخاسته از مکتب فکری جامعهشناسی تاریخی هستند. درباره فرضیه کمربند سبز:
اگرچه تقابل با شوروی و ترس از چپگرایی یکی از دغدغههای اصلی استراتژیستهای غربی در دهه ۷۰ میلادی بود، اما اکثر مورخان آکادمیک بر این باورند که مذهب و جنبش سال ۵۷ اصالت و ریشه عمیق داخلی داشت و غربیها صرفاً در آخرین مراحل، سعی در مدیریتِ اجتنابناپذیرِ سقوط نظام پیشین داشتند، نه اینکه طراح یا موجد اصلی آن بوده باشند.
برای آشنایی بیشتر با دیدگاههای مطرحشده درباره ریشههای تحولات معاصر و تحلیلهای تاریخی،
