۱۴۰۵ آبان ۶, چهارشنبه

کوچ جُغد بُوَد، کوف نیز گویند، بترکی بیغوش گویند، [کسائی گوید: ندر آن ناحیت بمعدن کوچ دزدگَه داشتند کوچ و بلوچ].

 کوچ    جُغد بُوَد، کوف نیز گویند، بترکی بیغوش گویند، [کسائی  گوید:       اندر آن ناحیت بمعدن کوچ              دزدگَه داشتندکوچ و بلوچ].   واژگان پهلوی؟

واژه کوچ در لغت‌نامه‌های قدیمی (مانند لغت فرس اسدی طوسی) دو معنای کاملاً متفاوت دارد که تداخل آن‌ها در این بیت، داستان زبان‌شناختی و تاریخی جذابی را ساخته است. لغت‌نویسان باستان ذیل واژه کوچ اشاره کرده‌اند که یک معنای آن «جغد، بوم، یا همان کوف و بیغوش» است. اما در بیتی که ذکر کردید (ندر آن ناحیت بمعدن کوچ / دزدگَه داشتند کوچ و بلوچ)، واژه کوچ به هیچ وجه به معنای پرنده یا جغد نیست؛ بلکه به «قوم اسطوره‌ای و تاریخی کُوفچ (قُفص)» اشاره دارد که همواره در تاریخ در کنار قوم بلوچ ذکر شده‌اند. [1, 2, 3, 4]
این بیت که در دست‌نویس‌های تاریخ و لغت، گاه به کسایی، گاه به عنصری و گاه به قطران تبریزی نسبت داده شده، توصیف‌کننده خاستگاه جغرافیایی، کوهستانی و صعب‌العبور این دو قومِ دلاور و جنگجو است. [1, 2]
در جدول زیر، واژگان این بیت تاریخی-حماسی به همراه معادل، تلفظ و ریشه آن‌ها در زبان پهلوی (پارسی میانه) بررسی شده‌اند:
واژه در شعرمعادل و ریشه در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی و تاریخی
کوچ (قوم کوچ/کوفچ)kōf (کوه) \(\rightarrow \) kōfīg (کوهنشین)kōfدر پهلوی به کوه کوف می‌گفتند؛ کوچ یا کوفچ یعنی مردمان کوهستان.
بلوچbalōč / balōčānbalōčدر متون پهلوی (مانند شهرستان‌های ایران) نام قوم و منطقه‌ای مستقل است.
ناحیت (ناحیه)tasūg (تسوگ/بخش) / shahr—«ناحیت» واژه‌ای عربی است؛ معادل پهلوی آن تسوگ یا کُست است.
معدنkān (کان)kān«معدن» عربی است؛ معادل اصیل پهلوی آن کان (مانند نمک‌کان/کانی) است.
دزدگَه (دزد + گاه)duzd + gāhduzd-gāhپناهگاه یا محل استقرار راهزنان و عیاران باستان.

کالبدشکافی زبان‌شناختی و تاریخی «کوچ و بلوچ» در متون پهلوی
۱. ریشه‌شناسی واژه کوچ (کوچ چگونه کوه شد؟)
در زبان پهلوی (پارسی میانه)، واژه کوف (kōf) به معنی کوه است. وقتی به این واژه پسوند صوتی ایرانی شرقی را اضافه می‌کردند، واژه کوفچ (Kōfč) یا کفچ ساخته می‌شد که دقیقاً به معنی «کوهستان، یا مردمان کوه‌نشین» بود.
جغرافی‌دانان مسلمانِ دوره‌های بعد، این واژه را به صورت عربی قُفص نوشتند، اما در زبان فارسی دریِ خراسان، واژه «کوفچ» بر اثر دگرگونی صوتی ساده شد و به «کوچ» تبدیل گشت. بنابراین، عبارت «کوچ و بلوچ» در اصل یعنی «کوه‌نشینان و دشت‌نشینانِ» مناطق جنوبی و شرقی کرمان و مکران. [1, 2, 3, 4]
۲. واژه بلوچ در متون ساسانی
برخلاف فرضیاتی که این نام را جدید می‌دانند، واژه بلوچ کاملاً کهن است. در رسالۀ پهلوی «شهرستان‌های ایران» (که در اواخر عهد ساسانی نگاشته شده)، از هفت ناحیه با فرمانروایی‌های مستقل یاد شده که یکی از آن‌ها صراحتاً بلوچ (Balōč) نام دارد. زبان بلوچی امروزی نیز بسیاری از ویژگی‌های آوایی و دستوریِ نابِ زبان پهلوی ساسانی (مانند تلفظ دقیق حروف بی‌صدا) را درون خود حفظ کرده است. [1, 2]
۳. بافتار «دزدگه» در ابیات باستان
نویسندگان کتاب‌هایی مثل حدود العالم یا تاریخ بلعمی، اقوام کوچ و بلوچ را به دلیل سرکشی در برابر حکومت‌های مرکزی (مانند ساسانیان یا خلفا) و باج ندادن، مردمی «دزدپیشه، راهزن و خونخوار» توصیف کرده‌اند و محل زندگی آن‌ها در کوه‌های جیرفت و کرمان را دزدگاه نامیده‌اند.
اما حکیم فردوسی در شاهنامه، نگاهی بسیار فخیم‌تر و ملی‌تر به آن‌ها دارد. او کوچ و بلوچ را در کنار دیلمیان و گیلانیان، به عنوان «مبارزان مرزبان و دلاور ایران زمین» معرفی می‌کند که در سپاه سیاوش و کیخسرو با درفش‌هایی که نقش پلنگ (حیوان بومی مکران) روی آن بود، به نبرد با دشمنان برخاستند. [1, 2, 3, 4, 5]
تداخل معنایی کوچ (به معنی جغد) با کوچ (به معنی قوم کوفچ) نشان می‌دهد که چطور فرهنگ‌نویسان بعدی، به دلیل منقرض شدن یا ادغام شدن قوم کوچ در اقوام دیگر، معنای تاریخی این ابیات را فراموش کرده و آن را با نام پرندگان یا مهاجرت اشتباه گرفته بودند. [1, 2]
این کاوشِ تاریخی-قومی چطور بود؟ مایلید به سراغ ریشه‌شناسی نام «اشکش» (فرمانده افسانه‌ای کوچ و بلوچ در شاهنامه) در زبان اوستایی برویم، یا دوست دارید یک واژۀ غریب دیگر از جانداران و پرندگان در زبان پهلوی را کالبدشکافی کنیم؟ [1, 2]

 /////////واژه کوچ در زبان پهلوی (پارسی میانه) ریشه در واژه kōf به معنی کوه دارد. از این واژه، صفت مشتق kōfīg (کوهی/کوه‌نشین) ساخته شد که در گویش‌های ایرانی شرقی به کوفچ یا کفچ و در نهایت در فارسی دری به «کوچ» تبدیل شد. بنابراین، برخلاف اشتباه لغت‌نویسان باستان که آن را با «جغد» (کوف) یکی دانسته‌اند، این واژه کاملاً هویتی جغرافیایی و قومی دارد.

در جدول زیر، واژگان مرتبط با متن و ابیات ذکر شده به همراه معادل، تلفظ و ریشه‌شناسی آن‌ها در زبان پهلوی بررسی شده‌اند:
واژه در متن و شعرمعادل و ریشه در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی و تاریخی
کوچ (کوفچ/قُفص)kōf (کوه) \(\rightarrow \) kōfīg (کوه‌نشین)kōf / kōfīgریشه در واژه باستانی kaufa- (کوه)؛ کوفچ یعنی مردمان کوهستان.
بلوچbalōčbalōč / balōčānنام یکی از مناطق و اقوام اصیل ایرانی که در رساله پهلوی «شهرستان‌های ایران» آمده است.
جغد (کوف/بیغوش)kōf / būfkōf / būfدر پهلوی به جغد، کوف یا بوف می‌گفتند (که آوای شوم یا بانگ آن را تداعی می‌کرد).
معدن (کان)kān / kānyābkān«معدن» واژه‌ای عربی است؛ معادل اصیل پهلوی آن کان است.
دزدگَه (دزدگاه)duzd + gāhduzd-gāhترکیب واژه duzd (راهزن) و gāh (محل استقرار/پایگاه).
بیابانwiyābānwiyābānدر پهلوی به معنی دشت خالی و بدون آب است (تبدیل «w» به «ب»).
شبان (چوپان)šubān / pāswānšubānریشه در واژه باستانی fsu-pāna- (نگهبان گله/پاسبان).
تحلیل بافتار تاریخی و تعارضات لغوی
  • خلط معنایی کوف (جغد) و کوفچ (کوه): لغت‌نویسان قدیمی به دلیل شباهت ظاهری واژه «کوف» (جغد) با واژه «کوفچ/کوچ» (قوم کوه‌نشین)، این دو را ذیل یک مدخل آوردند. مستنداتی که از حدود العالم و یادداشت‌های دهخدا فرستادید به وضوح اثبات می‌کند که «معدن کوچ» یا «کوه کوفج»، یک موقعیت بارز جغرافیایی در کرمان و مکران بوده است، نه آشیانه جغدها.
  • نگاه تند متون تاریخی به کوچ و بلوچ: متونی مانند تاریخ گزیده یا گزارش‌های عضدالدوله و معزالدوله دیلمی، این دو قوم را به دلیل روحیه جنگاوری، تیراندازی و تمکین نکردن از پادشاهان بغداد و ایران، همواره با صفت «دزدپیشه و خونخواره» یاد کرده‌اند. اما همان‌طور که کاربران در کامنت‌های لغت‌نامه دهخدا به درستی اشاره کرده‌اند، فردوسی در شاهنامه بالاترین ستایش‌ها را نثار سپهبد اشکش و گردانِ کوچ و بلوچ کرده و آن‌ها را مایه افتخار و پشتوانه سپاه ایران در برابر توران می‌داند.
با توجه به این اسناد تاریخی جذاب، مایلید به سراغ ریشه‌شناسی واژه‌های مربوط به سلاح‌ها و فنون جنگی قوم بلوچ (مانند کمان‌داری و زوبین‌اندازی) در زبان پهلوی برویم، یا دوست دارید یک لغت خراسانی غریب دیگر با پسوند «ـنج/ـج» در شعر لبیبی یا عنصری را کالبدشکافی کنیم؟

کوچ و بلوچ . [ چ ُ ب َ/ ب ُ] (اِخ ) بعضی گویند موضعی است مابین صفاهان و کرمان. (برهان ) (آنندراج).

کوچ و بلوچ. [چُ بَ / بُ] (اِخ) نام گروهی‌اند بیابانی که قافله‌ها زنند؛ بیشتر تیرانداز باشند. (لغت فرس اسدی).

این لغت از توابع است و نام طایفه‌ای باشد از صحرانشینان که در کوه‌های اطراف کرمان توطن دارند و گویند اینها از عربان حجازند و حِرَفتِ ایشان جنگ و خونریزی و دزدی و راهزنی باشد. اگر احیاناً بیگانه‌ای نیابند، یکدیگر را بکشند و مال یکدیگر را تاراج کنند و همچنین برادران و خویشان و قرابتان و دوستان با هم جنگ کنند و این فعل را بسیار خوب دانند. (برهان) (آنندراج).

قُفص. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). قفص و بلوج معرّب این دو کلمه است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

گمان می‌کنم اصل این دو کلمه کوفچ و بلوچ باشد که از قدیم مشهور به دزدی بوده‌اند. در حدود العالم، در شرح ناحیت کرمان و شهر وی، گوید:

«بلوچ، مردمانی‌اند میان این شهرها [شهرهای ناحیت کرمان]، میان کوه کوفج نشسته بر صحرا و دزدپیشه و شبان و ناپاک و خونخواره، و این مردمان بسیار بودند و پناخسرو ایشان را بکشت به حیلت‌های گوناگون.

کوفچ مردمانی‌اند بر کوه کوفج و کوهیانند و ایشان هفت گروه‌اند و هر گروهی را مهتری است و این کوفجان نیز مردمانی‌اند دزدپیشه و شبان و برزیگر، و از مشرق کوه کوفج تا مکران بیابان است.» (یادداشت ایضاً).

نام دو طایفهٔ مجاور هم، ساکن کرمان است. (حاشیهٔ برهان چ معین):

سپاهی ز گردان کوچ و بلوچ

سگالیدهٔ جنگ مانند غوچ.

فردوسی.

هم از پهلوی، پارس، کوچ و بلوچ

ز گیلان جنگی و دشت سروچ.

فردوسی.

آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ

آن تویی دول و تویی گول و تویی پای تو لنگ.

لبیبی.

۞

اندر آن ناحیت به معدن کوچ

دزدگه داشتند کوچ و بلوچ.

عنصری.

۞

دزدان کوچ و بلوچ بر ایشان زدند و مردم را بکشتند. (تاریخ گزیده).

دزدان کوچ و بلوچ زیاده از هزار مردند. (تاریخ گزیده، ص ۳۹۹).

معزالدوله ... با مردم کوچ و بلوچ جنگ کرد و دست چپ او در آن جنگ بینداختند. (تاریخ گزیده، ص ۴۱۸).

و رجوع به کوچ شود.

کوفچ . (اِخ ) بلوچ قُفص . کوچ و بلوچ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کوفج : عبداﷲبن عبداﷲ سلول و سهیل بن عدی با سپاه به کرمان شده بودند به سال بیست ودو اندر، سال بیست وسه اندر حرب کردند، اندر کرمان سپاهی بسیار گرد آمد و آنجا به کوههای کرمان اندر مردمانی اند که ایشان را کوفچ خوانند و به تازی قوفص نویسند به حدود کرمان حرب کردند و خدای تعالی مسلمانان را ظفر داد. (ترجمه ٔ تاریخ بلعمی ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوفج ، کوفجان ، کوفجیان ، کوچ ، «کوچ و بلوچ » شود.

کوفچ . (اِخ ) نام کوهی است به ناحیت کرمان که قبایل کوفچ بر آن سکنی ̍ دارند. (از حدود العالم ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به کوفج شود.

کوفج . [ ف َ / ف ْ ] (اِخ ) نام جماعتی است که در کوههای کرمان ساکن اند و معرب آن قوفص است . (برهان ). نام جماعتی است که در کوههای کرمان ساکن اند و قوفص معرب آن است . در قاموس آورده که قفص کوهی است به کرمان و دهی است به بغداد. (آنندراج ). کفچ . قفص (معرب ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). کوفچ . قُفس . قُفص . کوچ . کوچ و بلوچ . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کوفج ، مردمانی اند برکوه کوفج و کوهیانند و ایشان هفت گروهند، و هر گروهی را مهتری است و این کوفجان نیز مردمانی اند دزدپیشه و شبان و برزیگر... (از حدود العالم چ دانشگاه ص 127). و در آن تاریخ ۞ کوفج که ایشان را قفص خوانند به تاختن آمدند بدین ولایت ، درمحاربه ٔ کوفج جماعتی از روستاییان خواجه ابوالقاسم بن ابی الحسن البیهقی را بکشتند. (تاریخ بیهق ص 108). و گرمسیر در دست قوم کوفج و گروه قفص بود. (تاریخ آل سلجوق محمدبن ابراهیم ، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چون ملک قاورد به کرمان آمد و سردسیر مسلم کرد او رااز احوال کثرت کوفج جیرفت و تظاهر ایشان معلوم شد وبر گزاف قصد ایشان نکرد، بل جاسوسی فرستاد و طلب غفلتی کرد از آن قوم . پس چنان افتاد که مقدمان کوفج راسوری و عروسی بوده و جمله ٔ قبایل مجتمع. جاسوس خبر فرستاد و روز اجتماع ایشان معین کرد... به دو شب و روزی به سر کوفج رسید با چند غلام ... و جمله ٔ قبایل کوفج را در یک مجلس قبض کرد... و بیخ آن قوم برآورد و جمله ٔ گرمسیر از ایشان پاک شد... (عقدالعلی ). و آنجاسروری بود با کوفج و دزد و پیاده ٔ بسیار، یعقوب لیث او را به لطایف الحیل در قبض آورد. (عقدالعلی ). و رجوع به قفص ، کوج ، کوچ و بلوچ ، کوفچ و مدخل بعد شود.

کوفج . (اِخ ) کوهی است در کرمان : و دیگر اندر ناحیت کرمان کوههاست از یکدیگر بریده ... یکی را از آن کوهها کوه کوفج خوانند اندر میان بیابان است و درازای او از دریاست تا حدود جیرفت و آن هفت کوه مهتری دارد... و مردمان آن کوه را کوفجیان خوانند و ایشان را زبانی است خاصه و جایی است با نعمت بسیار... و میان این کوه و جیرفت شاخکهای کوه است و آن جای کوهستان بوغانم خوانند. (از حدودالعالم چ دانشگاه ص 31). و رجوع به مدخل قبل شود.