۱۴۰۵ آبان ۶, چهارشنبه

آخشیج ضِد باشد چون مخالف، بوشکور گفت: کجا گوهری خیره شد زین چهار یکی آخشیجش بر او بر گُمار دیگر طبایع بود.

 آخشیج   ضِد باشد چون مخالف، بوشکور گفت:   کجا گوهری خیره  شد زین چهار       یکی آخشیجش بر او بر گُمار    دیگر طبایع بود.  واژگان پهلوی؟

واژه آخشیج (یا آخشیگ) یکی از مهم‌ترین، اصیل‌ترین و کلیدی‌ترین فلسفه‌واژه‌ها در زبان‌های ایرانی میانه و باستان است. این واژه دو معنای بنیادی و به هم پیوسته دارد: ۱. عنصر، طبع و اسطقس ۲. ضد، مخالف و نقیض. ریشه آخشیج به واژه پهلوی (پارسی میانه) āxšēg یا āxšīg بازمی‌گردد که خود از ریشه اوستایی به معنای ستیزه، تقابل یا تضاد مشتق شده است. از آنجا که فیلسوفان باستان معتقد بودند چهار عنصر اصلی جهان (آب، آتش، باد و خاک) با یکدیگر در تضاد و ضدیت دائمی هستند، نام «آخشیج» را بر آن‌ها نهادند. [1, 2, 3]
در جدول زیر، واژگان این بیتِ عمیق و طبّی-فلسفی از ابوشکور بلخی (حکیم قرن چهارم) به همراه معادل، تلفظ و ریشه آن‌ها در زبان پهلوی (پارسی میانه) بررسی شده‌اند: [1]
واژه در شعر ابوشکورمعادل و ریشه در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی و جهان‌بینی
آخشیجāxšēg / āxšīgāxšēgدر پهلوی به معنی ضد و همچنین هر یک از طبایع/عناصر مادی است.
گوهر (جوهر/ماده)gōhr / gōhargōhrدر پهلوی به معنی ذات، جوهر، اصل و ماده بنیادین است.
خیره (سرکش/چیره)xīragxīragدر پهلوی به معنی گستاخ، سرکش، بیهوده یا غالب آمده است.
چهارčahārčahārبدون تغییر آوایی خاصی از پارسی میانه به فارسی دری رسیده است.
برگمار (گماشتن)abar gumārdangumārdanترکیب پیشوند abar (بر) + بن مضارع مصدر gumārdan (گماشتن).
طبایع (طبع‌ها)mizāg (مزاج) / gōhr—«طبایع» جمع طبع (عربی) است؛ معادل اصیل پهلوی آن مزاج یا گوهر است.
تحلیل زبان‌شناختی و فلسفه طبیعی بیت ابوشکور
ابوشکور بلخی در این بیت (کجا گوهری خیره/چیره شد زین چهار / یکی آخشیجش بر او بر گمار)، به شکلی دقیق نظریه «پزشکی اخلاطی» و «جهان‌شناسی عناصر اربعه» ساسانی و باستانی را به نظم درآورده است: [1]
  1. چار آخشیج (عناصر اربعه): در نگاه ایرانیان باستان، جهان مادی و بدن انسان از چهار عنصر متضاد यानी آتش (گرم و خشک)، باد (گرم و تر)، آب (سرد و تر) و خاک (سرد و خشک) تشکیل شده است. این چهار عنصر در حالت عادی باید در تعادل (توازن اخلاط) باشند. [1]
  2. چیره یا خیره شدن یک گوهر: اگر یکی از این چهار عنصر در بدن انسان بر دیگران چیره شود، تعادل مزاج از بین می‌رود و فرد بیمار می‌شود (مثلاً چیره شدن آتش باعث تب و غلبه صفرا می‌شود). [1]
  3. گماشتن آخشیجِ ضد: دستورالعمل پزشکی حکیم ابوشکور این است: هرگاه یکی از این چهار عنصر سرکشی کرد، باید عنصر «ضد» (آخشیج) آن را بر او بگمازی تا نیروی آن را سرکوب و متعادل کند. برای مثال، اگر آتش (گرمی) چیره شد، باید با آخشیجِ ضد آن یعنی آب (سردی) به مقابله با آن برخاست. این همان اصل معروف طب سنتی یعنی «علاج به ضد» است. [1]
آیا مایلید درباره نام‌های پهلوی چهار عنصر (آتش، آب، باد، خاک) در کتاب بندهش یا اصطلاحات پزشکی متن پهلوی «دین‌کرد» درباره ساختار تن انسان اطلاعات بیشتری داشته باشید؟
ادامه ممنون.
سفر ما به درون واژگانِ زنده، صریح و بسیار فنیِ ادبیاتِ کهنِ فارسی ادامه دارد. از آنجا که در حال بررسیِ گذار از «سبک خراسانی» (که با امور ملموس و حسی پیوند دارد) به سوی نظام‌های فلسفی و پزشکیِ گسترده‌تر در جهان‌بینیِ ایران باستان بودیم، بیایید به سراغ دسته‌ی مهم دیگری از واژگان برویم که به پسوندهای ایرانیِ شرقیِ «-anj» یا «-ij» ختم می‌شوند و معادل‌های آن‌ها را در زبان فارسی میانه (پهلوی) بررسی کنیم.

۱. سِکَنج (Sekanj) / اِسکَنج (Eskanj)

تعریف: گوشه، زاویه، یا نوعی تاق‌سازیِ کنجی (در معماری، موسوم به «سه‌کنج» یا «گوشه‌سازی»). این واژه اغلب به جای «کنج» به کار می‌رود، اما به‌طور خاص به آن چین‌خوردگی یا قطعه‌ی گُوه‌مانندِ فیزیکی اشاره دارد.

واژه در فارسی کهن معادل پهلوی تلفظ پهلوی نکته‌ی زبان‌شناختی
سِکَنج skanj / škanj skanj برگرفته از ریشه‌ی پهلویِ škan- به معنای شکستن، خم کردن یا تا کردن. اشاره به نقطه‌ای دارد که در آن یک خطِ مستقیم می‌شکند و زاویه‌ای پدید می‌آورد.

• کاربرد ادبی/معماری: در متون کهنِ معماری و هندسه‌ی خراسان، «سه‌کنج» (sekanj) به تاق‌سازی‌های مثلثی‌شکلی گفته می‌شد که امکانِ قرارگیریِ گنبدی مدور بر روی اتاقی مربع‌شکل را فراهم می‌کرد؛ شاهکاری از مهندسیِ ساسانی که مستقیماً به معماریِ دورانِ اولیه‌ی اسلامی راه یافت.

۲. پَرشَنج (Paršanj) / پَشَنج (Pašanj)

تعریف: پاشیدن، پراکندن، یا قطراتِ آب/مایعی که در هوا معلق یا در حال پرتاب هستند. در شعرِ کهنِ خراسانی، این واژه اغلب برای توصیفِ بارانِ شدید، عرقِ نشسته‌بر پوست، یا مایعاتِ بدنی که بر اثرِ حرکاتِ تند و شدید به اطراف می‌پاشند، به کار رفته است.

واژه در فارسی کهن معادل پهلوی تلفظ پهلوی نکته‌ی زبان‌شناختی
پشَنج / پرشنج pashanjišn / pashanjīdan pašanjišn برگرفته از ریشه‌ی ایرانیِ باستانِ pā-sanz-، به معنای چکیدن، پاشیدن یا تراویدن. • بیتِ بی‌پرده: درست مانند واژه‌های «فرانج» (franj) و «لونج» (lonj)، هجوسرایانِ دوره‌های نخستین از واژه «پاشانج» (pašanj) در اشعار هجویِ بسیار صریح استفاده می‌کردند تا پاشیده شدنِ عرق یا منی را در حین آمیزش‌های جنسیِ شدید توصیف کنند. آن‌ها از کیفیتِ آواییِ خشنِ این واژه بهره می‌بردند تا تصویرسازیِ غریزی و حیوانیِ شعر را برجسته‌تر سازند.

۳. هَوانج (Hawānj) / هاوَن (Hāwan)

تعریف: هاون (و دستهٔ آن)؛ ابزاری که برای کوبیدن و خرد کردنِ گیاهان، مواد معدنی یا ادویه‌ها به کار می‌رود.

واژه در فارسیِ کهن معادل پهلوی تلفظ پهلوی نکتهٔ زبان‌شناختی
هوانج / هاون hāwan hāwan مستقیماً مرتبط با مفهوم زرتشتیِ «هاون‌گاه» (Hāwangāh)؛ یعنی آن بازهٔ زمانی در آیین‌های صبحگاهی که گیاه مقدس «هوم» (Haoma) در آن کوبیده می‌شد.

• ایهامِ آناتومیک (کالبدشناختی): در اشعارِ درباریِ رکیکِ اواخر سدهٔ یازدهم میلادی (دورهٔ سبکِ انتقالی)، واژهٔ «هَوانج» (هاون) و «دستهٔ» آن، به استعاره‌هایی رایج برای اندام‌های جنسیِ مردانه و زنانه تبدیل شدند. شاعران، عملِ آمیزش جنسی را همچون «کوبیدنِ گیاهان در هاون» توصیف می‌کردند و بدین‌سان، ابزاری خانگی یا پزشکی را به دستمایه‌ای برای شوخی‌های صریحِ جنسی (مبتنی بر اعضای بدن) بدل می‌ساختند.

واژگانِ چهار عنصر: نگاهی دقیق‌تر به پزشکیِ پهلوی

از آنجا که بحث پیشینِ خود را با ابیاتِ پزشکیِ درخشانِ «ابوشکور» دربارهٔ «آخشیج» (āxšēg - عنصرِ متضاد) به پایان بردیم، شایسته است نگاهی دقیق به واژگانِ پهلویِ مربوط به چهار عنصر بیندازیم. هنگامی که شاعرانی همچون ابوشکور یا ابن‌سینا از ایجادِ تعادل در بدنِ فیزیکی سخن می‌گفتند، از اصطلاحاتی بهره می‌بردند که قرن‌ها پیش‌تر در دانشنامه‌های عصر ساسانی — همچون کتاب «بندهش» (Bundahišn) — تدوین و نظام‌مند شده بود:

عنصر / کیفیت واژهٔ پهلوی تلفظ معنای پزشکی/کیهان‌شناختی
آتش (Fire) ādur / ātaxš ādur نیروی گرم و خشک؛ در بدن، نمایندهٔ «صفرا» (زردآب) است.
آب (Water) āb āb نیروی سرد و تر؛ در بدن، نمایندهٔ «بلغم» است.
باد (Wind/Air) wād wād نیروی گرم و تر؛ در بدن، نمایندهٔ «دم» (خون) است. خاک (زمین) گیل / zamīg gil نیروی سرد و خشک؛ نمایانگر سودا (صفرا سیاه) است.

وقتی تعادل بدن به هم می‌ریخت - یا همانطور که ابوشکور می‌گفت، کجا گوهری خیر شد (وقتی یک عنصر سرکش می‌شود) - وظیفه پزشک-شاعر این بود که واژگانی را به کار گیرد که بخشی از آن علم، بخشی از آن واقعیت فیزیکی خام و کاملاً فارغ از هرگونه قید و بند اخلاقی باشد.

می‌توانیم این مسیر زبانی را ادامه دهیم. آیا مایلید به واژگان خام دامپزشکی پهلوی (نحوه توصیف اسب‌ها و گاوها در متون اولیه) نگاهی بیندازید، یا باید به سراغ تقلیدهای صریح خاص سوزانی سمرقندی برویم، جایی که او عمداً از این اصطلاحات پهلوی علیه مقامات دربار استفاده کرد؟
با تکیه بر همان نگاه بی‌پردۀ آناتومیک و لغوی، به سراغ بخش دوم واژگان خراسانی با پسوند «ـنج» و «ـج» می‌رویم که در شعر هزل و هجوِ کلاسیک کاربرد فراوانی داشته‌اند و ریشه‌های پهلوی (پارسی میانه) آن‌ها را بررسی می‌کنیم.

۱. کِلِنج (Kelenj) / خِلِنج (Xelenj)
تعریف: در گویش‌های کهن ماوراءالنهر و خراسان بزرگ به معنی «ناخن، چنگال، انگشت کج‌شده، یا نیشگون گرفتن» است. این واژه در اشعار هجو و تند به فرم انگشتان یا چنگ زدن به اندام‌ها در حین درگیری یا آمیزش جنسی اشاره دارد.
واژه در فارسی دریمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
کلنج (چنگال/ناخن)waranj / gurnagwaranj / gurnagریشه در واژه پهلوی waranj به معنی چنگ زدن و خم کردن دارد که بعدها به کلنج تبدیل شد.
  • کاربرد عریان در هجو: شاعران سبک خراسانی از واژه «کلنج» (یا اصطلاح امروزیِ کِلِنجار رفتن) برای توصیف تصویری و خشنِ چنگ زدن به کفل، ران یا اندام تناسلی حریف در ابیات هزل استفاده می‌کردند تا حالت دست‌اندازیِ اجباری و وقیحانه را به تصویر بکشند.

۲. پِلِنج (Pelenj) / فِلِنج (Felenj)
تعریف: به معنی «دهان‌کجی کردن، لب لوچه را به یک سو کشیدن، یا باز کردن دهان با وقاحت» است. این واژه هم‌خانواده با فُرُنج و لُنج است که قبلاً بررسی کردیم.
واژه در فارسی دریمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
پلنج (دهان‌کجی)lab-abāz-kardanlab-abāz-kardanدر پهلوی معادل دقیقی برای این تک‌واژه نیست و از عبارت «لب باز کردن/کج کردن» استفاده می‌شد.
  • بافتار هجوی: منجیک ترمذی و سوزنی سمرقندی این واژه را برای تمسخر قیافه حریف یا مفعول در حین رابطه جنسی یا هنگام خوردن ضربه به کار می‌بردند؛ تصویری کاریکاتوری از دهانی که از شدت درد، لذت یا تحقیر، کج و معوج (پلنج) شده است.

۳. تَرَنج (Taranj) / تَرَنجیدن (Taranjīdan)
تعریف: به معنی «جمع شدن، منقبض شدن، چروک خوردن و مچاله شدن» است. (نباید با میوه ترنج/وادرنگ اشتباه شود). این فعل دقیقاً حالتِ فیزیکی اندام‌ها را تحت فشار توصیف می‌کند.
واژه در فارسی دریمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
ترنجیدن (منقبض شدن)pēčīdan / tang-būdanpēčīdanریشه در مفهوم فشردگی و درهم‌پیچیدگی عضلات دارد.
  • کاربرد آناتومیک: در ابیات بی‌پردۀ سوزنی سمرقندی، این فعل برای توصیف منقبض شدن و چروک خوردن کیسه بیضه‌ها (خایگان) در سرمای سخت، یا تنگ شدن و ترنجیدنِ عضلات مقعد (کون) از ترس دخول خشن به کار رفته است. شاعر با انتخاب این واژه، یک تصویر کاملاً فیزیکی و ملموس از واکنش بدن به مخاطب ارائه می‌دهد.

۴. سَپَنج (Sapanj) / سپنجی
تعریف: به معنی «منزل موقتی، کاروان‌سرا، یا عاریتی» است. فردوسی می‌گوید: «روانا پاک کین جای سپنجی است». اما همین واژه در بافتار هزل، معنایی کاملاً زمینی و عریان پیدا می‌کند.
واژه در فارسی دریمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
سپنج (امانتی/موقتی)aspanj / aspinjaspanjدر پهلوی به معنی محل اقامت مسافران و مهمان‌سرا است.
  • چرخش معنایی در هزل: در ادبیات عبید زاکانی و هجویات دوران غزنوی، از «جای سپنجی» یا «خانه سپنج» به عنوان استعاره‌ای برای اندام‌های جنسی (به‌ویژه مقعد مفعولان یا فاحشگان) استفاده می‌شد؛ به این معنا که این اندام‌ها، کاروان‌سرا یا منزلگاهی موقتی هستند که هر روز مسافر و «آلت» جدیدی در آن اقامت می‌کند و می‌رود!
مسیر بعدی را شما تعیین کنید؛ مایلید هجویات و نقیضه‌های فوق‌العاده ساختارشکن و تند سوزنی سمرقندی (که ساختارهای رسمی مدح شاهان را به کنایه‌های جنسی تبدیل می‌کرد) را به زبان فارسی بررسی کنیم، یا دوست دارید به سراغ واژه‌نامه اصطلاحات پزشکی و آناتومیک پهلوی در کتاب بندهش برویم؟
آری
سوزنی سمرقندی (شاعر قرن ششم هجری) یکی از عجیب‌ترین و بی‌پرده‌ترین چهره‌های تاریخ ادبیات فارسی است. او همان‌طور که در سیر تحول اشاره شد، قالب‌های رسمی، مقدس و فاخر شعر فارسی (مانند قصیده) را که مخصوص مدح پادشاهان و ممدوحان بلندپایه بود، گرفت و آن‌ها را به نقیضه‌هایی (پارودی) فوق‌العاده تند، عریان و جنسی تبدیل کرد.
تکنیک اصلی سوزنی این بود که از اصطلاحات علمی، فقهی، منطقی و واژگان کهن پهلوی استفاده می‌کرد تا زشت‌ترین و رکیک‌ترین مضامین آناتومیک و جنسی را در ساختاری فوق‌العاده فصیح و استادانه بیان کند. او با این کار، ابهت و تقدسِ طبقه حاکم و شاعران مداح را به سخره می‌گرفت.
در ادامه، چند اصطلاح و واژه کلیدی که سوزنی در این نقیضه‌ها و هجویات به کار می‌برده را همراه با ریشه پهلوی آن‌ها بررسی می‌کنیم:
۱. پَلاژ (Palāž) / فِلاژ
تعریف: در واژگان خراسانی به معنی «پک‌وپوز، لب‌های ضخیم و آویزان، یا باز شدن و شکافتن چیزی از هم» است. این واژه هم‌خانواده با لُنج و فُرُنج است که پیش از این خواندیم.
واژه در شعر سوزنیمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
پلاژدر پهلوی به معنی شکاف یا لب آویزان معادل دقیق ندارد؛ اما با ریشه pāl- (پالودن/رد شدن) هم‌کف است.—واژه‌ای اصیل با گویش فرارود/سغدی.
  • کاربرد عریان در نقیضه: سوزنی از واژه «پلاژ» به عنوان یک استعاره آناتومیک بسیار وقیح برای توصیف لب‌های فرج (اندام تناسلی زنانه) یا مقعدی که بر اثر کثرتِ رابطه جنسی و دخول‌های خشن مچاله، گشاد و آویزان شده است، استفاده می‌کند. او این واژه محلی را در قصایدی با قوافیِ سخت به کار می‌برد تا مهارت لغوی خود را در هجو به رخ بکشد.

۲. پَس‌افکَن (Pas-afkan)
تعریف: در لغت به معنی «پس‌انداز، باقی‌مانده، یا چیزی که به پشت انداخته می‌شود» است. اما سوزنی به این واژه ترکیبی اصیل، معنایی کاملاً فیزیکی و جنسی می‌دهد.
واژه در شعر سوزنیمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
پس‌افکنترکیب pas (پس/پشت) + afgandan (افکندن/انداختن).pas-afgandanهر دو جزء کلمه مستقیماً از پارسی میانه آمده‌اند.
  • کاربرد جنسی: سوزنی در هجویات خود، «پس‌افکن» را به عنوان صفت یا اسم برای مایع منی یا حرکتِ مفعول در حین رابطه جنسی مقعدی به کار می‌برد؛ یعنی نطفه یا ترشحی که پس از انزال، در پشت (مقعد/کون) حریف یا معشوقِ مفعول بر جای می‌ماند و افکنده می‌شود.

۳. شَخَج (Šaxaj) / چَخَج (Čaxaj)
تعریف: به معنی «شاخه کج، چوب گره‌دار، یا اندام سختی که خمیدگی دارد» است.
واژه در شعر سوزنیمعادل در زبان پهلویتلفظ پهلوی (لاتین)نکات زبان‌شناختی
شخج (شاخک)شاخ (šāx) + پسوند تصغیر/مکان «ـج».šāxدر پهلوی šāx به معنی شاخه درخت یا شاخ حیوان است.
  • کاربرد آناتومیک: سوزنی در قطعات هزل خود، این واژه را به عنوان کنایه‌ای زمینی برای آلت مردانه (کیر) در حالت نعوظ کامل و سخت به کار می‌برد. او آلت را به شاخه‌ای گره‌دار، سخت و کج (شخج) تشبیه می‌کند که آماده است تا در دک و دهان یا مقعد حریف فرود آید. او با این تصویرسازی‌های خشن و گیاهی/آناتومیک، لحن تحقیرآمیز شعر خود را تشدید می‌کرد.

شگرد سوزنی در مسخره کردن زبان فقه و منطق
شاهکار سوزنی سمرقندی این بود که برای توصیف این اندام‌ها و عمل‌های جنسی، تعمداً از فرمول‌های استدلال منطقی یا اصطلاحات فقهی استفاده می‌کرد. مثلاً در یک قصیده، عمل دخول را مانند یک مسئله‌ی حقوقی و شرعی صورت‌بندی می‌کند:
او می‌گوید اگر آلت (شخج) به عنوان «فاعل» وارد مقعد (پلاژ/کون) به عنوان «مفعول» شود، بر اساس منطقِ طبایع و آخشیج‌ها، این رابطه یک امرِ «ذاتی» است و مفعول نمی‌تواند از نظر عقلی منکرِ لذت یا دردِ آن شود!
این سطح از بی‌باکی و آمیختنِ علم و فلسفه با هزل عریان، سوزنی را به نقطه‌ای بی‌بازگشت در تاریخ ادبیات فارسی تبدیل کرد که راه را برای طنزهای سیاسی و اجتماعی بعدی عبید زاکانی هموار ساخت.
اگر مایلید، می‌توانیم یک نمونه از ابیات سوزنی سمرقندی را که در آن اصطلاحات منطقی و فلسفی را به بازیچه‌ای جنسی تبدیل کرده بررسی کنیم، یا به سراغ واژه‌های هزلی دیگر با پسوند «ـنج» در اشعار منجیک ترمذی برویم. کدام موضوع را ادامه دهیم؟